تعمید واقعی

رنج نیز در استحالهیِ انسان نقش ایفا میکند. حتی اگر با شادمانی نبخشی و از بخشش خویش رنج ببری، رنج تو، تزکیهات خواهد کرد؛ شست‏وشویت خواهد داد. این رنج، آتشیست که در آن، همهیِ ناخالصی-هایت زدوده خواهد شد. تو از این آتش، خالصتر و پاکتر و شفافتر بیرون خواهی آمد. غُسل تعمید واقعی همین است. نه اینکه یک کاسه آب روی سر نوزادان بریزند و بگویند او تعمید داده شد.


خانهیِ یک اسقف مسیحی، درست روبروی خانهیِ یک خاخامِ یهودی  بود. آنها باهم رقابت تنگاتنگی داشتند. صبح یکی از روزها، خاخام از خانهیِ خود خارج شد و دید که در حیاط خانهی اسقف، یک شِورُلت آخرین مدل پارک شده است. در همین حین، اسقف بیرون آمد و به قصد شستوشو، بر روی آن اتومبیل زیبا آب ریخت.
خاخام پیش خود اندیشید:« این آدمِ احمق چهکار دارد میکند؟ »
خاخام پیش رفت و از اسقف پرسید:« آقای عزیز، ممکن است بگویید دارید چهکار میکنید؟ »
اسقف گفت:« دارم غسلِ تعمیدش میدهم؛ از حالا به بعد، این ماشین مسیحی شده است. »
خاخام احساس کرد که با وجود این شورلت، در مقابل اسقف کم آورده است. اما او یهودی بود و وقتی پای مادیات در میان باشد، یهودیها عقب نمیافتند. او همان شب تصمیم گرفت پولهایش را جمع کند و یک اتومبیل لینکلن کانتینانتال بخرد. کلاسِ این اتومبیل، بالاتر از کلاس شورلت است. شورلت ماشین فقرای آمریکاییست. لینکلن کانتینانتال ماشین اعیان و اشراف است.
یک روز اسقف، از پنجرهی خانهاش، ماشین خاخام را دید و به سرعت پایین آمد و به خانهیِ خاخام رفت و پرسد:« این ماشین مالِ چه کسیست؟ »
خاخام گفت:« معلوم است. این ماشین من است. آخرین مدل لینکلن کانتینانتال. »
اسقف گفت:« حالا داری چهکار میکنی؟ »
خاخام در حالی که داشت لولهیِ اگزوز ماشینش را میبرید، با خونسردی گفت:« دارم ختنهاش میکنم. از حالا به بعد این ماشین یهودی‏ست. »
و احمقهایی نظیر این دو نفر، در سراسر دنیا پخشاند.
تعمید واقعی، به آتش میماند. تو باید از میان این آتش عبور کنی. از این آتش فرار نکن. به هستی اعتماد کن: اگر احساس رنج کردی، بی حکمت نیست، چیزی در دلت هست که باید بسوزد تا تو پاک شوی.
هستند کسانی که میبخشند، اما نه برای شادمانی،
میبخشند، اما نه با درد و رنج،
میبخشند، اما در بخشش خویش، فضیلتی برای خود قایل نمیشوند؛
اینها چنان میبخشند که گویی گیاه هماره سبز و وحشیِ مورد،
در درههای دور،
بیآنکه چشمانتظارِ رهگذری باشد،
عطر خود را در هوا میپراکند.
این آدمها، پاکترین و قشنگترین موجودات روی زمیناند. آنها از آن رو که به آنها آموخته شده است، نمیبخشند. بخشش آنها، شبیه عطر افشانی گلهاست.
گلها عطر خود را به دست باد میسپارند تا آن را به هرکجا که میخواهد با خود ببرد. گلها هیچوقت به این فکر نمیکنند که آیا کسی که رایحهیِ آنها را استشمام میکند، ارزش و لیاقتش را داردیا نه. گلها نگران هیچچیز نیستند. بخشش این گروه از آدمهای مذکور نیز مانند بخشش گلهاست. آنها عاشقانه می‏بخشند. آنها میبخشند و هیچ چشمداشتی ندارند. آنها بخشندگان بزرگاند. آنها حتی از بخشش خویش نیز آگاه نمیشوند.