چاکرای سوادهیستانا

دومین چاکرا سوادهیستانا (Svadisthana) است- که هارا (Hara) است، مرکز مرگ است. این دو مرکز، آسیب بسیار زیادیدیده¬اند، زیرا انسان از رابطه جنسی در هراس بوده و از مرگ هم در وحشت به سر برده است. بدین قرار مرگ، مورد اجتناب آدمی بوده است: راجع به مرگ حرف نزن! پاک فراموشش کن! مرگ وجود ندارد. حتی اگر گاهی اوقات هم وجود داشته باشد، توجهی به آن نکن، هیچ وقعی به آن مگذار، به یادش مسپار. مدام فکر کن که برای ابد زندگی خواهی کرد- از مرگ بپرهیز!

 

تانترا می¬گوید: از رابطه جنسی پرهیز نکن و از مرگ هم دوری نگزین. به همین سبب بود که ساراها (Saraha)، نه برای گریز از مرگ، که برای مراقبه به گورستان رفت. و او همراه با زنی پیکان¬گر برای زستن یک زندگی سالم، سرشار از رابطه، مطلوب¬ترین رابطه، به آنجا رفت. با زندگی کردن بر زمین گورستان، زندگی کردن همواره با یک زن، این دو مرکز ناگزیر از آرام گرفتن¬اند: مرگ و رابطه جنسی. یک بار مرگ را بپذیری و از آن نترسی، یک بار که رابطه جنسی را بپذیری و از آن هراس نداشته باشی، این دو مرکز اسفل تو را آرامش یافته¬اند.

و این دو مراکز فرودست¬تری هستند که توسط جامعه آسیب دیده¬اند، بدطوری هم آسیب دیده¬اند. زمانی که آن¬ها تسکین یابند...پنج مرکز دیگر مصدوم نیستند؛ نیازی نیست صدمه¬ای به آن¬ها برسد، چون مردم در آنپنج مرکز زندگی نمی¬کنند.

***

دومین بدن، چنان که گفتم، بدن عاطفی(emotional) یا اثیری (etheric) است. دومین بدن با دومین چاکرا مرتبط است-چاکرای سوادهیستانا. این چاکرا هم دارای دو امکان بالقوه است. به طور بنیادی، امکان و استعداد بالقوه¬اش ترس، نفرت، خشم و خشونت است. کل اینها حالات و شرایطی هستند که از استعداد طبیعی چاکرای سوادهیستانا حاصل می¬شوند. اگر فردی بر دومین بدن خود راکد بماند، آنگاه حالات و شرایط عکس و بلافصل دگرگونی- یعنی عشق، مهرورزی، نبود ترس، ومحبت- محلی از اعراب نیافته و جایگزین حالات و شرایط پیشین نمی¬شوند. سد راه مراقبه کننده در دومین چاکرا- نفرت و خشونت است و مسأله، مسأله دگرگون کردن آنهاست.

در اینجا هم خطای مشابهی عیناً صورت پذیرفته است. یک نفر می¬تواند عنان خشم خود را رها کند؛ دیگری می¬تواند خشم خویش را سرکوب نماید. یک نفر می¬تواند بحق هراسان باشد؛ دیگری می¬تواند هراس خود را سرکوب کرده و نمایشی از شهامت ارائه کند. اما هیچ¬یک از اینها به دگرگونی رهنمون نخواهد شد. وقتی که ترس وجود دارد، به ناگزیر می¬بایست مورد پذیرش قرار گیرد. اختفا یا سرکوب آن بیهوده است. اگر در درون خشونتی هست، پوشانیدنش با لایه عدم خشونت هیچ فایده¬ای ندارد. فریاد کردن شعارهای عدم خشونت هیچ تغییری در وضع خشونت پدید نمی¬آورد. خشونت کماکان خشونت باقی می¬ماند. این حالتی است که توسط طبیعت در دومین چاکرا به ما داده شده است. خشونت هم مصارف خود را داراست، درست همان گونه که درباره جنسیت صادق است. تنها از ممرّ رابطه جنسی است که دیگر کالبدهای مادی تولّد می¬یابند. پیش از آنکه کالبدی مادی سقوط کند، طبیعت تدارک زادن کالبدی دیگر را فراهم آورده است.

در ثانی، ترس، خشم و خشونت همگی ضروری¬اند؛ والّا انسان نمی¬توانست جان سالم به در ببرد، نمی-توانست از خود محافظت کند. ترس او را محفوظ نگه می¬دارد؛ خشم او را در مبارزه علیه دیگران درگیر می¬کند؛ خشونت به وی کمک می¬کند تا از خشونت سایرین ایمن بماند. تمامی این¬ها کیفیات دومین بدن، و برای بقا ضروری¬اند؛ ولی ما عموماً همین جا متوقف می¬شویم و اصلاً فراتر نمی¬رویم. اگر کسی طبیعت ترس زا بفهمد، به نهراسیدن دست می¬یازد؛ و اگر طبیعت خشونت را درک کند، عدم خشونت را بدست می¬آورد. به همین سان، ما با فهم خشم کیفیت بخشش و عفو را توسعه می¬دهیم.

درواقع، خشم یک روی سکه است، بخشش روی دیگرش. هریک از آنها در پشت دیگری پنهان است- ولی سکه را می¬بایست که برگردانید. اگر ما با یک روی سکه کانلاً آشنا شویم، طبیعتاً مشتاق می¬شویم که بدانیم روی طرف دیگر چیست- و بنابراین، سکه می¬چرخد و بر می¬گردد. اگر ما سکه را پنهان کرده و تظاهر کنیم که هیچ هراسی نداریم، هیچ خشونتی درون ما نیست، هرگز قادر نخواهیم بود هراسیدن و عدم خشونت را بشناسیم. آن کس که حضور ترس را در درون خویش می¬پذیرد، و کسی که ترس را کاملاً زمینه¬یابی کرده است، به زودی به جایی خواهد رسید که می¬خواهد دریابد در فراسوی ترس چیست. کنجکاوی و اشتیاق وی ترغیبش خواهد کرد تا روی دیگر سکه را ببیند.

لحظه¬ای که وی سکه را برگرداند، نترس می¬شود. به همین سان، خشونت هم به مهرورزی بدل می¬شود. اینها امکانات بالقوه و استعدادهای دومین بدن هستند. بدین ترتیب مراقبه کننده ناگزیر است در کیفیاتی که طبیعت به وی داده است، یک دگرگونی پدید آورد. و برای این کار هم دوره افتادن و پرس و جوی از دیگران ضروری نیست؛ انسان باید جستجو و جویندگی خویش را نگه داشته، از درون خود بجوید و پرس و جو کند. همه ما می¬دانیم که خشم و ترس سد راه هستند زیرا چگونه یک بزدل می¬تواند حقیقت را بجوید؟ ترسو برای حقیقت به گدایی خواهد رفت؛ وی آرزو خواهد کرد که کسی آن را به او بدهد، بی¬آنکه ناچار باشد به درون سرزمین¬های ناشناخته سفر کند.