اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

مطالب

بخشی از کتاب تجربه صفر

دوا یعنی الوهیت و پراگایا یعنی دیدار سه گانه. همانطور که در مسیحیت مفهوم سه گانه  وجود دارد – که خدا آنجاست و با این حال یکی است ، سه بعد از یک واقعیت – همانطور در هندوییسم نیز مفهومی از دیدار سه گانه ای وجود دارد ، این مفهوم پرایاگا نامیده می شود.
به همین دلیل است که الله آباد نیز پرایاگا نامیده شده است ؛ زیرا سه رود در آنجا با هم دیدار می کنند. دو رود آشکارند ، یک رود نامرئی است : گنگ و یامونا – دیدار این دو را می توانی ببینی ؛ سومی ساراسواتی است که نامرئی است. این یک استعاره است.
به همین شکل انسان نیز دیدار سه گانه است : می توانی بدن و ذهن را ببینی ، گنگ و یامونا ، اما هسته درونی وجودت ، هوشیاری ات نامرئی است. همه چیز پیش از آن آشکار می شود ، آن هرگز قبل از چیزی آشکار نمی شود. همه چیز برای آن شیء است و آن نمی تواند به شیء تنزل یابد. متعالی می ماند. تو نمی توانی به آن نگاه کنی زیرا تو آنی ، از این رو نامرئی است. آن همه چیز را می بیند اما تو نمی توانی آن را ببینی زیرا چه کسی آن را خواهد دید ؟ - آن تویی !
هندوییسم نیز مفهومی از تیریمورتی دارد ، سه چهره از خدا : براهما ، ویشنو ، ماهِش. اینها سه انرژی اند : یک انرژی خلق می کند ، یک انرژی حفظ می کند ، یک انرژی ویران می کند. آنها همگی با هم کار می کنند. اگر می خواهی خلق کنی باید ویران کنی، اگر می خواهی ویران کنی باید خلق کنی ، و بین این دو انرژیِ نگه دارنده هست. اینها سه چهره از خدا هستند.
علم نیز اساساً به همین مفهوم می رسد. در اصل عمیقترین تفسیر فیزیکدانان این است که ماده شامل سه عنصر است : الکترون ، پروتون ، نوترون. این کل هستی است : سه چهره ، سه واقعیت در یکی حل می شوند و یک واقعیت به سه چیز بروز می یابد.
بنابراین مفهوم پرایاگا بسیار بسیار با معناست. می خواهم به یاد بسپاری که بدن یک رود است ، ذهن رود دیگر است ، اما اینها رودهای آشکارند ، زمخت و آشکار ؛ از این رو می توانی این دو را ببینی. پشت این دو سومی پنهان است و آن سومی واقعیت توست. پس در این دو گم نشو. سومی باید به یاد سپرده شود ، برانگیخته شود. این معنای سانیاس است.
با سانیاس شدن گامی به سوی انرژی سومی که در درونت است بر می داری.
با انتخاب کردن استاد سعی می کنی برای نامرئی کورمالی کنی.
با تسلیم شدن به استاد به مرکز درونی خودت تسلیم می شوی.
زمخت به ظریف تسلیم می شود ، آشکار به ناآشکار تسلیم می شود ، خلق شده به خلق ناشده تسلیم می شود ، زمان به ابدیت تسلیم می شود ...
سانیاس کلاً در همین باره است.
پرم یعنی عشق ، بوما یعنی سرشاری ، سرشاری کامل ، و سرشاری فقط از طریق عشق می آید ؛ فرد از طریق عشق احساس سرشاری می کند و فقط از طریق عشق ! فرد می تواند کل دنیا را داشته باشد اما اگر عشق گمشده باشد ، او خالی می ماند. فرد شاید زندگی کند اما آن زندگی فقط کش و واکش خواهد بود. فرد می تواند ثروتمند و قدرتمند باشد و پرستیژ داشته باشد ، اما در اصل او می داند که خالی است و چیزی ندارد.
به همین دلیل مردم از نگاه کردن به درون می ترسند – زیرا درون خالی است ، تهیای عمیق است ، فقر است. فرد از نگاه کردن می ترسد زیرا ورطه ای بی انتها است و چیزی در آن نیست. آن هیچ مردم را می ترساند ، به همین دلیل آنها به بیرون می دوند ، این کار و آن کار را می کنند ، از اینجا به آنجا می دوند ، همیشه می دوند.
آنها همیشه در جایی دیگر هستند ، هیچگاه در آنجایی که هستند نیستند ، زیرا اگر آنجا باشند باید با خالیا مواجه شوند ، و این زیادی است. بنابراین مردم همیشه در جایی دیگر هستند ؛ ذهن آنها پیشاپیش مکان را ترک کرده است ، آنها همیشه جلوتر از خودشان هستند.
فرد فقط از طریق عشق به سرشاری عمیق دست می یابد و خالیا ناپدید می شود : فرد احساس پری می کند ، سرشار از عشق می شود ، شروع به لبریز شدن می کند. در عشق فرد شروع به سهیم شدن با هستی می کند ؛ وگرنه فرد چیزی برای از دست دادن ندارد.  زمانی که فرد هیچ است چه دارد که سهیم کند ؟
مردمی که در وجودشان عشق ندارند استثمارگر و مکنده اند. وقتی با تو ارتباط برقرار می کنند تو را می مکند. وقتی می روند احساس خستگی می کنی ، احساس فرسودگی می کنی. آنها چیزی ندارند ، توخالی هستند ، پس شروع به گرفتن انرژی دیگری می کنند. آنها سهیم کننده نیستند ، آنها محتکرند.
وقتی عشق لبریز می شود فرد سهیم کننده می شود ، و در آن سهیم کردن ، خود را به خدا پیشکش می کند. گلها کمک نمی کنند : فرد می تواند برود گلها را از درخت بچیند و به مجسمه پیشکش کند. هر دو جایگزین اند : مجسمه کاذب است ، ساخته دست انسان است ، و گل را از درخت قرض گرفته ای ، آن گلِ تو نیست.
انسان در عشق شکوفا می شود. وقتی شکوفایی خودت را داری ، می توانی پیشکش کنی. لازم نیست سراغ هیچ مجسمه ای بروی ؛ خدا همه جا هست.
بوما کلمه زیبایی است ، یکی از زیباترین ها. گاهی زمانی که فرد احساس سرشاری   می کند این لحظات می آیند. این لحظات نادرند اما گاهی به طور طبیعی نیز می آیند زیرا فرد باید اینگونه باشد ! گاهی فراموش می کنی و بدبختی ات را نمی آفرینی ، گاهی فراموش می کنی و نمی دوی ، گاهی فراموش می کنی و در ذهن نیستی.
هر موقعیتی می تواند کمک کننده باشد ...
شب است و به ماه نگاه می کنی و خونسرد و آسوده ای و ناگهان ، بوما – سرشاری ، برکت. گاهی به دریا نگاه می کنی و به غرش موجها ، تو گم می شوی ؛ تنها موجها و موجها و موجها و تو آنجا نیستی ! مشاهده گر تبدیل به مشاهده می شود : تو موج      می شوی ، موجی بزرگ می آید. فاصله از بین می رود ، جدایی نیست و بوما هست – برکت ، سرشاری.
گاهی دست دوستی را در دست می گیری ، دست عاشقی را ، و بوما آنجاست. یا گاهی فقط با نگاه کردن به کودکی که در حال خندیدن است و ناگهان آن آنجاست ... زیرا آن طبیعت ماست. ما سخت تلاش می کنیم تا از آن اجتناب کنیم. به راستی اجتناب از آن غیر ممکن است اما در کار محال موفق شده ایم.
ما پر متولد می شویم زیرا از سرشاری خدا متولد می شویم. ما امپراطور متولد         می شویم ، ما گدا نیستیم ، اما زبان را فراموش کرده ایم و در زبانی غریبه گمشده ایم – زبان پول ، زبان قدرت ، جلب ، پرستیژ. ما زبان عشق را از دست داده ایم ...
من این نام را به تو می دهم تا شروع به آموختن زبان عشق کنی. و از الفبا شروع کن. مردم بسیار فریب خورده اند ؛ فکر می کنند عشق را می شناسند ، پیشاپیش می دانند عشق چیست – از این رو از دست می دهند. نخست آدمی باید درک کند که نمی داند عشق چیست و بعد چیزها می توانند شروع شوند. از آغاز ، از الفبا فرد شروع به یادگیری می کند.
دوا یعنی الوهیت و کاتیر یعنی کلبه کوچک – کلبه ای کوچک برای الوهیت ، زیارتگاهی کوچک برای خدا. کاتیر کلبه انسان فقیر است : میهمان بزرگ است و کلبه ما کلبه انسان فقیر است اما اگر ما میهمان را دعوت کنیم او می آید !
ناگهان کلبه به کاخ تبدیل می شود ... در جا ! همان لحظه که می آید دگرگونی آنجاست ، تغییر مستقیم. آنگاه کل فقرت ناپدید می شود ، تو ثروتمندی ، و تو برای اولین بار ثروتمندی. مرگ ناپدید شده و تو بی مرگی ، تمام بدبختی ها ناپدید شده و تو سرور محضی. اما بدون خدا ، انسان فقط کلبه انسان فقیر است. دعوت از میهمان به تو بستگی دارد ...
معمولاً اتفاق می افتد که میهمان در می زند اما تو در را باز نمی کنی. گاهی حتا اگر در را باز کنی ، فوراً می بندی زیرا نمی توانی میهمان را تشخیص بدهی ... و تا زمانی که به او خوش آمد نگویی نمی تواند وارد شود.
این تمام کاری است که در اینجا انجام می دهم : تو را متوجه می سازم که این میهمان کیست ، تو را بیدار می سازم که وقتی در می زند در خواب عمیق نباشی ، و وقتی در را باز می کنی ، اگر او آنجا باشد بتوانی تشخیصش بدهی. این کل مقصود استاد است.
من او را تشخیص می دهم و می خواهم بینش ام را به تو منتقل کنم. می خواهم از طریق چشمانم لمحه ای از آن را داشته باشی.

 

 

برگردان: حامد مهری

بخشی از کتاب سایه بامبو

دوا هلن . دوا یعنی خدایی و هلن یعنی نور – نور خدایی . نور نشان دهنده بخش آشکار خداست ؛ تاریکی نشان دهنده بخش پنهان خداست . هر دو خدایی اند ، اما تاریکی دانه است و نور گل ؛ تاریکی زهدان است و نور کودک است .
بر نور مراقبه کن ، و هرچه بیشتر بر نور مراقبه کنی ، بیشتر شگفت زده می شوی که چیزی در درون شروع به باز شدن می کند ، گویی که غنچه باز می شود و به گل تبدیل  می گردد .
مراقبه بر نور یکی از مراقبه های باستانی است . در تمام دوران ها ، در تمام کشورها و در تمام مذاهب  به یک دلیل خاص بر آن تأکید شده است ، زیرا لحظه ای که بر نور مراقبه می کنی ، چیزی در درون تو که غنچه مانده بود شروع به باز کردن گلبرگهایش می کند . همین مراقبه بر نور فضا را برای باز شدن ایجاد می کند . 
پس اجازه بده این مراقبه تو باشد : هر زمان وقت داشتی ، چشمانت را ببند ، نور را تصور کن . هرجا نور را دیدی ، با آن هماهنگ شو ؛ آن را نادیده نگیر . در برابرش نیایش گون باش . شاید نور آفتاب باشد ، شاید تنها شمعی در اتاق ، اما در برابرش نیایش گون باش ، و تو بسیار به دست خواهی آورد .
اگر فرد به احساس هماهنگی با نور ادامه دهد ، این نیایشی عالی است .
جوپی . آناند یعنی سرور و جوپی یعنی افزوده شده توسط خدا – سرور اضافه شده توسط خدا . سرور همیشه از خدا می آید . نمی تواند توسط ما تولید شود . حداکثر می توانیم با متانت آن را دریافت کنیم ؛ ما باید دریافت کننده باشیم . نمی توانیم آن را به چنگ آوریم ؛ و هرچه بیشتر بخواهیم آن را به چنگ آوریم بیشتر می گریزد . جوینده ی سرور کاملاً شکست می خورد . هر تلاش او آشفتگی بیشتری به همراه می آورد . او از همان آغاز   گامهای اشتباه برداشته است . سرور چیزی نیست که بتوان به جستجویش رفت ؛ فرد باید منتظر آن بماند. باید صبور باشد – چشم انتظار باشد نه تهاجمی .
این معنای جوپی است : خدا خواهد افزود ، خدا خواهد داد . فقط راه را برای او آماده کن ، فقط آماده دریافت باش . زهدان باش ، زنانه باش .
 پرم یعنی عشق و مایکل یعنی همچون خدا .
این عشق است که انسان را همچون خدا می سازد و هیچ چیز دیگری جز عشق نمی تواند . عشق بزرگترین جادوست . معمولی را به مقدس تبدیل میکند . نثر را به شعر تبدیل می کند. مردم معمولی مانند زندانیان زندگی می کنند ، به گونه ای خود را می کشانند. گویی که زندگی فتوای رنج کشیدن است .
عشق آن را دگرکون می کند و از آن آواز می سازد . به عشق فکر کن ، بیشتر و بیشتر احساس کن ، بر عشق مراقبه کن و عشق را وارد تمام اعمالت کن . به زودی کلیدی تحویل می گیری که با آن تمام قفلهای هستی را می گشایی ، اما این فقط زمانی ممکن است که راه عشق را آموخته باشی . دشوار نیست زیرا این طبیعت ماست . ما برای دوست داشتن و دوست داشته شدن زاده شده ایم .
دوا اریک . دوا یعنی خدایی و اریک یعنی فردی که همیشه پادشاه است ، همیشه پادشاه ، فردی که طبیعتش پادشاهی است .
کسانی هستند که امور از بیرون بر آنها تحمیل می شود . آنها می توانند پادشاهان ، رهبران و قهرمانان باشند اما در درون درست بر عکس است . این طبیعت واقعیشان نیست ، آنها فقط نقش بازی می کنند و در بازی کردن نقششان بسیار ماهر می شوند ، تا جایی که نه تنها قادرند دیگران را فریب بدهند ، بلکه خودشان را نیز فریب می دهند ، اما نقش همچنان باقی می ماند. آنها نقش بازی می کنند .
اریک یعنی فردی که به طورطبیعی  پادشاه است ، نه بازیگر یک نقش . این کیفیت وجودی اوست . واژه زیبایی است . همه به طور طبیعی پادشاه هستند زیرا ما از خدا زاده شده ایم – چگونه می توانیم طور دیگری باشیم ؟ این هستی احترام عظیمی به تو داده است وگرنه تو نمی توانستی اینجا باشی . این هستی به تو نیاز دارد ، از این رو است که هستی . این سلطنت طبیعی ماست .
مسیح بارها و بارها درباره اش سخن گفته است : پادشاهی خداوند درون توست. او درباره کیفیت طبیعی پادشاه بودن تو سخن می گوید . اگر مانند یک گدا رفتار کنی آنگاه می بایست نقش بازی کنی ، می بایست از دیگران بیاموزی ، جامعه باید به تو آموزش دهد تا یک گدا باشی .
سانیاس تلاشی است برای پاک کردن آنچه که جامعه بر سرت آورده است ، تا طبیعی دوباره آشکار شود و آشکار کردن طبیعی بزرگترین لذت ممکن است .
آناند اولی . آناند یعنی سرور و اولی یعنی فرمانروا ، پادشاه – پادشاه مسرور. هنوز نیستی ... اما میتوانی باشی !  و اگر نیستی ، هیچکس دیگری جز خودت مسئول نیست . این حق اولیه توست اما تو آن را مطالبه نکرده ای ، این گنج توست اما تو از آن غفلت کرده ای . هرگاه که بخواهی ، مال توست .
مسیح می گوید : بکوبید و درها باز می شود ، بخواهید داده می شود .
اما ما حتی برای چیزهایی که مال خودمان است نیز درخواست نمی کنیم ، در واقع ما بیشتر به چیزهایی علاقه مندیم که مال ما نیستند . ما به چیزهایی علاقه مندیم که مال دیگران است و به درخواست آن چیزها ادامه می دهیم . اینگونه است که انسان از یک نقطه به نقطه ای دیگر هجوم می برد . این را و آن را آرزو می کند ، هرگز به راستی آنچه که پیشاپیش مال خودش است را درخواست نمی کند . زمانی که آن را شناختی ، وقتی آن را داشتی ، خشنود خواهی بود . تو می توانی تمام چیزهایی که دنیا می تواند برای تو فراهم کند را داشته باشی و همچنان نا خشنود بمانی ، زیرا  کمکی به رشد طبیعت تو نمی کند . حتی ممکن است آن را به تعویق بیاندازد . انسان هرچه بیشتر مالک باشد بیشتر به تصرف دارایی ها ، مسئولیتها و نگرانی هایش در می آید و این به راستی او را مسرور نمی کند . بر عکس اضطراب ایجاد می کند .
مسرور کسی است که بر خودش مسلط است ، مسرور کسی است که بر وجودش حاکم است. این بُعد ارباب خود بودن ، بُعد سانیاس است .
آناند ایزابل . آناند یعنی سرور و ایزابل یعنی الهه – الهه  مسرور . من همه شما را اینگونه می بینم . شما باید بیاموزید خودتان را به همین شکل ببینید و نه فقط خودتان بلکه دیگران را نیز . فقط در سطح است که مردم خدایان نیستند . هرچه عمیق تر به درونشان رخنه کنیم بیشتر خدایی هستند . شیطان تنها در سطح وجود دارد . شیطان محیط است و خدا مرکز و ما باید به مرکز نگاه کنیم ، زیرا از آنجاست که به راستی زندگی می کنیم .
 فراموش کردن مرکز و غرق شدن در محیط بدبختی زندگی است . ریشه کردن در مرکز آغاز دگرگونی است زیرا زمانی که از مرکزت آگاه میشوی محیطت نیز شروع به تغییر می کند . نورانی می شود . از مرکز رنگ و نور و موسیقی می گیرد . زندگی ات یک آیینه می شود :  مرکز را منعکس می کند و زمانی که مرکز و محیط با هم هماهنگ هستند، فرد در وضعیت شادمانی است . آنگاه فرد به خانه رسیده است .
آناند یعنی سرور ، در زبان یونانی مِگز یعنی مروارید اما این کلمه در اصل از فارسی آمده است. در زبان فارسی یعنی مهتاب ، زاده شده از مهتاب . در شعر فارسی مرواریدها چیزی نیستند جز شبنم هایی که زاده ی مهتابند . این اسم زیبایی است . انسان می تواند مروارید باشد ، یک مروارید قیمتی . اما این تنها یک امکان است . فرد می تواند آن را از دست بدهد و 99% مردم آن را از دست می دهند . آنها صرفا شبنم می مانند ، مروارید نمی شوند . زیرا هرگز به اندازه کافی متبلور نشده اند . آنها هرگز به اندازه کافی مرکزیت نیافته اند ، آنها هیچگاه بیدار نشده اند ، به اندازه  کافی آگاه نشده اند تا دگرگون گردند .
آگاه باش !
انسانی که  بدون آگاهی است هنوز متولد نشده است . او تنها در آستانه  زاده شدن است . اگر او آگاه شود زاده خواهد شد . اگر آگاه نشود می میرد و دوباره متولد خواهد شد و باز در آستانه معلق خواهد ماند . میلیونها بار متولد شده ای اما هرگز از آن مرز سخت عبور نکرده ای . این بار بپر .
بگذار سانیاس به واقعیت زندگی ات تبدیل شود ، نه اینکه فقط ظاهری باشد. تو وارد یک آزمایشگاه علمی شده ای . کار من کیمیاگری است. اگر شهامت کافی برای ورود را داشته باشی شبنم می تواند به مروارید گرانبها تبدیل شود . این فرصت بزرگی است. هم می توانی از آن استفاده کنی هم می توانی از دستش بدهی .
اگر هوشیار شوی و از هر آنچه که اینجا در دسترس است استفاده کنی ، اگر از انرژی من که در اینجا در دسترس است استفاده کنی ، اتفاق می افتد : دوباره زاده خواهی شد . و بعد به راستی یک انسان هستی .


{ سانیاسینی در حال ترک آشرام است ، می گوید : استاد چگونه بروم جهان را بسازم ؟}
نگران نباش . به راحتی برو ، خندان و عاشق و همه چیز همانطوری که می خواهی خواهد شد ، مشکلی نخواهد بود  . نتیجه مشاهده من از هزاران نفر این بوده است : اگر اعتماد کنی همه چیز آرام می گیرد . هیچ چیزی اشتباه نمی شود و اگر چیزی اشتباه شود صرفاً نشان می دهد که تردیدی آنجا بوده که به وجودش آورده است . کل هستی  به صورت کمک بر شخص اعتماد کننده جاری می شود .
پس تنها عشق بورز ، اعتماد کن و شادمانه برو و شگفت زده خواهی شد : جهان دیگر همان نخواهد بود و بعد بازگرد . اکنون این خانه ی توست !
این جعبه را با خودت نگه دار و هر زمان به من نیاز داشتی آن را بر قلبت بگذار و به مردم کمک کن ... تو باید به بسیاری از مردم کمک کنی تا به سمت من بیایند . بسیار خوب.
 { یک زوج سانیاسین حاضر هستند . مرد می پرسد : من در رابطه ام با همسرم بسیار سرگشته ام . رابطه بسیار یکنواختی داریم ، رابطه  ما اوجها و فرودهای بزرگی ندارد و تجربه های سکسی خوبی نداریم . گیج هستیم و نمی دانیم که آیا ما کسل و خسته کننده هستیم یا این خوب است ؟ آیا این درست است یا نه ؟ اشو انرژی آنها را چک می کند }
بسیار خوب ! لازم نیست نگرانش باشی . اوجها و فرودها را فراموش کن . رابطه  بسیار یکنواخت است و چون مشکلی وجود ندارد ، گاهی اوقات ممکن است فرد را گیج کند که آیا او کسل است یا چه شده ؟ اما چیزی نیست ، اصلاً چیز کسالت آوری نیست ، اگر چیز کسالت آوری بود به طور خودکار تو را پایین می کشید . کسالت نمی تواند یکنواخت بماند .
کسالت یک کیفیت منفی است . اگر از همدیگر حوصله تان سر برود ، عصبانی خواهید شد. این و آن ... خواهید شد ،  کسالت شما را به سمت دردسر می برد .
اما چیزها بسیار یکنواخت اند . این تنها یک عشق خواهر و برادرانه است . اما خیلی خوب است ، از آن لذت ببرید .

بخشی از کتاب کیمیاگری نوین

می گوید ، این تعالی را به یاد داشته باش . او نه بیرون است و نه درون . او نه بدن است و نه ذهن . او نه شیء است و نه فکر . قبل از این که وارد معبدی شوی که بازگشت از آن امکان پذیر نیست ، این را به یاد داشته باش :   به آنچه که نه جسم دارد و نه وجود محکم بچسب .
فقط به صدایی که بی صدا است گوش بده .
تمام صداها خلق شده اند . تمام صداهایی که می شناسیم به نحوی خلق شده اند . باد می وزد و صدا خلق می شود . کف می زنی و صدا تولید می شود . حرف می زنم و صدایی به وجود می آید . اما تمام اینها صداهای ساخته شده اند . آنها می میرند زیرا آنچه که متولد  می شود ناگزیر از مردن است ، آنچه که به وجود می آید نابود می شود .
صدایی وجود دارد که خلق نشده باشد ؟ صدای خلق نشده ای وجود دارد ؟ حقیقت تنها با آن قابل بیان است – زیرا آنچه که می میرد نمی تواند حقیقت را بیان کند . به همین دلیل است که بارها گفته شده که حقیقت تنها در سکوت قابل بیان است ؛ با کلمات نمی تواند گفته شود .
کلمات شاید تو را به سوی سکوت ببرند ، اما نمی توانند از حقیقت سخن بگویند . کلمات  می میرند ، و آنچه جاویدان است نمی تواند با کلمات فانی بیان شود . چگونه می تواند ؟ غیرممکن است . چگونه آن چیزی که جاویدان است می تواند در گذرا گذاشته شود ؟ چگونه آن چیزی که بی زمان است می تواند به زمان آورده شود ؟ چگونه آن چیزی که ورای فضا است می تواند جایی در معبد ، در فضا قرار داده شود ؟ حقیقت تنها با چیزی که جاویدان است می تواند آشکار شود .
با مدیتیشن بسیاری از جویندگان صدای بی صدای درون را شناخته اند ، صدای سکوت را. کلمات متناقض اند : صدای بی صدا . به این علت بی صدا است که نمی توانی با گوشهایت آن را بشنوی . به این علت بی صدا است که صدا همیشه با برخورد به وجود می آید و در آنجا برخوردی وجود ندارد . صدا همیشه با دوگانگی ایجاد می شود ، دو چیز در برخورد ، اما در قلب دو چیز نیستند . به این علت بی صدا است که نمی تواند شنیده شود ؛ فقط می تواند تجربه شود .
به یاد بسپار ،  فقط به صدایی که بی صدا است گوش بده . چگونه کسی می تواند به صدایی که بی صدا است گوش بدهد ؟ در ذن آنها کوانی دارند : گوش دادن به صدای کف زدن یک دست . آنها این را عمیق ترین مدیتیشن می نامند : تلاش برای شنیدن صدایی که خلق نشده است . اگر مدیتیشن کنی ، به مدیتیشن ادامه دهی – فقط بنشینی و مدیتیشن کنی ، سعی کنی بشنوی – چیزهای بسیاری خواهی شنید . این یکی از زیباترین تکنیک ها است . فقط چشمانت را ببند ، زیر درخت بنشین و شروع به گوش دادن کن . صداهای تازه ی بسیاری را خواهی شنید که تا پیش از این از آنها آگاه نبودی . پرندگان ، حشرات ... آهسته ، بسیار آهسته ، از صداهای بسیاری در اطرافت آگاه خواهی شد . صدایی را پیدا کن که خلق نشده است .
صدایی خلق می شود . پرنده ای شروع به آواز خواندن می کند و بعد متوقف می شود . آنچه که خلق شده بود اکنون به عدم وجود رفته است . به شنیدن ادامه بده . سعی کن صدای خلق ناشده را بیابی . رفته رفته ، صداهای ظریف تری شنیده خواهند شد . نخست ضربان قلب خودت را می شنوی ، تنفس خودت را می شنوی . اما آن نیز خلق شده است . قلبت خواهد ایستاد ، تنفست نمی تواند برای همیشه ادامه داشته باشد . همیشه آنجا نخواهد بود . وقتی کودکی متولد می شود تنفسی وجود ندارد . آنگاه ناگهان کودک شروع به گریستن    می کند و تنفس آغاز می شود .
عمیقاً گوش بسپار . اینها صدای بی صدا نیستند . آنها را بینداز ، آنها را از بین ببر . صدای گردش خونت را خواهی شنید . ظریف تر است . تو معمولاً از گردش خونت آگاه نیستی . گردش آن را خواهی شنید ، صدا را خواهی شنید . اما آن نیز صدایی خلق شده است ، با گردش خلق شده است ، با برخورد . آن را از بین ببر . اگر به اندازه ی کافی پافشاری کنی، نهایتاً لحظه ای خواهد رسید که تمام صداها ناپدید شده اند ؛ نمی توانی چیزی بشنوی . شکافی ایجاد شده ؛ تمام صداها ناپدید شده اند . و همراه با صداها ، کل کیهان برای تو ناپدید می شود ، گویی که به درون خالیا افتاده ای .
اکنون نترس . وگرنه دوباره به دنیای صداها بازخواهی گشت . نترس بمان . مانند مرگ خواهد بود . اینگونه است ، زیرا وقتی تمام صداها گم شده باشند ، تو نیز ذهنت را از دست می دهی . ذهنت مانند آدمی وراج است . تو دیگر ذهنی نداری . اگر دیگر صدایی نباشد جهانی نیز در آنجا نخواهد بود . احساس می کنی که مرده ای ، دیگر نیستی . چیزی جز ترکیب و مجموعه ای از صداها نیستی .
پافشاری کن . این مرگ زیبا است ، زیرا دری به الوهیت است . سعی کن گوش بدهی ببینی اکنون چه چیزی آنجا است . بعد از شکاف ، اگر بتوانی بدون ترس و هراس از آن بگذری...
اگر هراسان شوی ، دوباره سقوط می کنی ؛ دوباره به دنیای صداها باز می گردی . ذهن دوباره شروع به عمل کردن می کند . اما اگر نترسی و بتوانی در این شکاف بی صدایی مقاومت کنی ، از صدای تازه ای که خلق ناشده است آگاه خواهی شد . هندو ها این صدا را اُمکار می نامند : اُم . اُم تنها نمادی است برای صدایی که همیشه در هسته ی درونی است . اُم ، اُم ، اُم – این در درون ادامه دارد ، خلق ناشده . کسی آن را به زبان نمی آورد . آن فقط آنجا است .
این صدای بی صدا است – خلق ناشده . و فقط با این صدا می توانی وارد مقدس المقدسات شوی !

بخشی از کتاب سفر درونی

عزیزان من ،
مرکز تفکر مغز است ، مرکز احساسات قلب است ، و مرکز انرژی زندگی ، ناف است . تفکر ، تأمل و تعمق از طریق مغز اتفاق می افتد . احساس ، تجربه ی احساساتی همچون عشق ، نفرت و خشم از طریق قلب رخ می دهند . انرژی زندگی از طریق ناف روی می دهد .
در روز نخست به شما گفتم که سلولهای فکر بسیار سفت و سخت هستند و باید آسوده شوند . در تفکر تنش و استرس بزرگی وجود دارد ، مغز تحت فشار استرس است . سیمهای وینای فکر چنان سفت اند که هیچ موسیقی ای از آنها برنمی خیزد ؛ سیمها پاره می شوند و انسان آشفته می گردد . انسان بسیار آشفته شده است . بسیار ضروری است که سیمهای وینای فکر کمی آسوده شوند تا بتوانند برای خلق موسیقی کوک باشند .
وضعیت قلب دقیقاً برعکس مغز است . سیمهای قلب بسیار شل هستند . لازم است کمی سفت شوند ، تا آنها نیز بتوانند برای خلق موسیقی کوک باشند .
سفتی سیمهای فکر باید کاهش یابد و شلی سیمهای قلب باید کمی سفت شود .
اگر سیمهای فکر و احساس هر دو کوک شوند ، اگر بالانس شوند ، آنگاه موسیقی می تواند خلق شود و از طریق این موسیقی  سفر به سوی ناف ساخته می شود .
دیروز در مورد این حرف زدیم که چگونه افکار می توانند ساکت شوند . امروز در مورد این حرف می زنیم که چگونه سیمهای قلب می توانند سفت شوند .
اما قبل از این که این را درک کنیم ، باید درک کنیم که برای مدت طولانی نوع بشر تحت یک نفرین زیسته است . نفرین این است که ما تمام کیفیتهای قلب را محکوم کرده ایم .
 ما تمام کیفیتهای قلب را برای نفرین در نظر گرفته ایم ، نه برای سرور . این نادانی ، این اشتباه به طرزی بار نکردنی زیانبار بوده است . ما خشم را محکوم کرده ایم ، ما غرور را محکوم کرده ایم ، ما نفرت را محکوم کرده ایم ، ما وابستگی را محکوم کرده ایم ، ما همه چیز را محکوم کرده ایم . و ما تمام این کارها را بدون این درک انجام داده ایم که تمام این کیفیتها فقط دگرگون شده ی همان کیفیت هایی است که تحسین شان می کنیم .
ما بخشش را تحسین کرده ایم ، و خشم را سرزنش کرده ایم – بدون این درک که خود بخشش شکل دگرگون شده ی انرژی خشم است . ما نفرت را سرزنش کرده ایم و عشق را تحسین – بدون این درک که انرژی ای که به عنوان نفرت آشکار می شود می تواند دگرگون شود و به عنوان عشق آشکار گردد . آن انرژی که پشت این دو است متفاوت نیست . ما غرور را سرزنش کرده ایم و فروتنی را تحسین کرده ایم بدون این درک که همان انرژی که به عنوان غرور آشکار می شود به فروتنی تبدیل می شود . هیچ برخورد اساسی میان این دو وجود ندارد ؛ آنها دو روی یک انرژی اند .
اگر سیمهای وینا خیلی شل یا خیلی سفت باشند و یک موسیقی دان آنها را لمس کند ، صدایی که ایجاد می شود موسیقایی نیست ، گوشها را می آزارد و ذهن را به وحشت می اندازد . اگر در اعتراض علیه این صدای ناهماهنگ ، شخص عصبانی شود و سیمهای وینا را پاره کند و وینا را به گوشه ای پرتاب کند ، او می تواند – اما نباید آن را فراموش کند که با کوک کردن می توان از همان ساز صدای هماهنگی را شنید .
صدای غیر موسیقایی تقصیر وینا نیست . اشتباه آنجا بود که وینا کوک نبود . اگر وینا کوک بود ، آنگاه از همان سیمها که صدای ناهماهنگ آمد ، موسیقی روح نوازی بیرون می آمد .
نتهای موسیقایی و غیر موسیقایی هر دو از همان سیمها بودند ، گرچه آنها کاملاً متناقض آشکار شدند و نتیجه ی هر دو ی آنها برعکس هم بود . یکی از آنها تو را به سوی سرور هدایت کرد و دیگری به سوی غم ، اما سیمها و ساز همان بودند .
اگر قلب انسان بالانس ، منظم و مرتب نباشد ، از آن خشم بر می خیزد . اگر همان قلب بالانس شود ، آنگاه انرژیهایی که به عنوان خشم آشکار می شدند این بار به عنوان بخشش آشکار می شوند .
بخشش دگرگون شده ی خشم است .
اگر کودکی بدون خشم متولد شود ، این حتمی است که بخشش هرگز نمی تواند در زندگی آن کودک آشکار شود . اگر هیچ امکان نفرتی در قلب کودک نباشد ، آنگاه امکان عشق نیز وجود نخواهد داشت .
اما تا حالا ما با این توهم زیسته ایم که احساساتی شبیه این با هم متناقض اند و اگر ما یکی را نابود کنیم دیگری توسعه خواهد یافت . این کاملاً اشتباه است . هیچ آموزشی خطرناک تر از این وجود ندارد . این روان شناختی نیست . این بسیار غیرهوشمندانه است . بخشش از طریق ویرانی خشم بر نمی خیزد ، آن از طریق دگرگونی خشم قابل دستیابی است . بخشش ویرانی خشم نیست ، آن خشمی است که کوک و موسیقایی شده .
پس اگر ما مخالف خشم باشیم و سعی کنیم آن را نابود کنیم ، آنگاه سعی می کنیم وینا را نابود کنیم . و با نابودی آن ، انسانی که رشد یافته بسیار ضعیف و نحیف می شود .  هیچکدام از کیفیتهای قلب در او قادر به توسعه نخواهد بود . مانند آن است که کسی به منظور شکوفا شدن گلها دور خانه اش کود بریزد که باعث پخش شدن کثافت و بوی بد می شود . اما به جای رایحه ی گلها ، بوی گند کود را بو کند و زندگی اش غیر قابل تحمل می شود .
گلها حتماً با کود شکوفا می شوند ، اما نه فقط با پخش کردن آن در اطراف خانه . کود باید در معرض تغییر قرار بگیرد . آن باید از طریق ریشه ها وارد گیاه بشود و آنگاه یک روز بوی بد کود به رایحه ی گلها تبدیل می شود .
اما اگر کسی همینطوری کود را دور خانه اش پخش کند از بوی گندش دیوانه می شود ، و اگر کود را به کناری رها کند ، گلهایش بدون زندگی و پژمرده می شوند. دگرگونی کود می تواند بوی بد را به رایحه تبدیل کند .
همین شیمی ، همین کیمیاگری یوگا نامیده می شود ، مذهب . هنر دگرگونی هر آنچه که در زندگی بیهوده است به چیزی با ارزش ، مذهب است .
اما ما به نام مذهب مرتکب خودکشی می شویم ، ما هوشیاری مان را دگرگون نمی کنیم . ما با  نافهمی هایی اساسی زندگی می کنیم ؛ سایه ی نفرینی عمیق ما را تهدید می کند . قلب ما توسعه نیافته باقی مانده زیرا کیفیتهای اساسی آن را محکوم کرده ایم . ما باید کمی این را درک کنیم .
اگر انسان به درستی رشد کند ، خشم نقش مهمی در زندگی اش بازی خواهد کرد. خشم رنگ خودش را دارد . اگر حذف شود ، آنگاه تصویر زندگی انسان به شکلی ناقص خواهد شد ، رنگی گم خواهد شد .  اما از کودکی شروع می کنیم به آموزش به کودکان که کیفیتهای معینی را کنار بگذارند ، و تنها نتیجه ی کنار گذاشتن این کیفیتها این خواهد بود که کودک هر آنچه را که ما بد می نامیم سرکوب می کند ، او در درون خودش سرکوب می کند . یک قلب سرکوب شده ضعیف و شل و ول خواهد بود ، سیمهای آن به درستی کوک نخواهند بود .
و این سرکوب در مغز اتفاق می افتد ، زیرا آموزش ما از مغز عمیق تر نمی رود .
وقتی به کودکان می گویی خشم بد است ، این آموزش به قلب نمی رسد . قلب هیچ گوشی برای شنیدن ندارد ، هیچ کلمه ای ندارد تا با آن فکر کند . این آموزش وارد مغز می شود و مغز نمی تواند قلب را تغییر دهد – پس اینک مشکل ایجاد می شود . مرکز مغز فکر می کند که خشم اشتباه است ، اما مرکز قلب نه . آن با مغز رابطه ندارد . بنابراین ، هر روز خشمگین می شوی ، و هر روز پشیمان می شوی و تصمیم می گیری که دوباره خشمگین نشوی . اما صبح روز بعد بیدار می شوی و دوباره خشمگین می شوی . متعجب می شوی ، زیرا بارها تصمیم گرفته ای که خشمگین نشوی ، باز همچنان اتفاق می افتد !
تو نمی دانی که مرکزی که احساس خشم می کند با مرکز مغز متفاوت است . مرکزی که تصمیم می گیرد :" من عصبانی نخواهم شد " ، کاملاً متفاوت است از مرکزی که خشمگین می شود . آنها دو مرکز کاملاً متفاوت هستند . پس تصمیمات و پشیمانی ها هیچ تأثیری بر خشمت ندارند . تو خشمگین بوده ای و بعد متأسف می شوی و درباره اش احساس پشیمانی می کنی . تو درک نمی کنی که این دو مرکز چنان از هم جدا هستند که تصمیم گیری یک مرکز اصلاً به مرکز دیگر نمی رسد . پس انسان در درون تکه تکه می شود .
مرکز قلب به روشهای معینی کار می کند و به چیزهای مشخصی برای توسعه نیاز دارد . اگر ذهن در آن مرکز مداخله کند آنگاه آشفته و پریشان می شود . مرکز قلب همه آشفته و در هم ریخته شده است . اولین نکته ی حتمی این است که خشم باید دگرگون شود – اما نباید نابود شود .
پس اولین سوترا برای سفت کردن سیمهای قلب ، توسعه دادن تمام کیفیتهای قلب است ، هیچکدام نباید نابود شوند . شاید کمی حیرت زده شوی . فرد لازم است خشم را توسعه دهد ؟ من به تو می گویم که فرد حتماً باید خشم را توسعه دهد – زیرا خشم روزی می تواند دگرگون شود و به بخشش تبدیل شود . وگرنه بخشش هرگز نمی تواند بیاید . اگر داستان زندگی بزرگترین انسانهای بخشنده ی تاریخ را بخوانی ، در خواهی یافت که آنها در روزهای اول بسیار آدمهای خشمگینی بوده اند . خشم ارزش و عزت نفس خودش را دارد . اگر داستان زندگی بزرگترین مجردهایی که در زمین بوده اند را بخوانی ، درخواهی یافت که در روزهای اول بسیار آدمهای شهوانی  ای بوده اند .
گاندی یک مجرد بزرگ شد ، که آن نتیجه ی شهوانی بودن زیاد در دوران جوانی اش بود . وقتی پدر گاندی در حال مرگ بود ، دکترها به او گفتند که پدرش شب را به صبح نمی رساند – اما حتی در آن شب نیز گاندی نتوانست از همسرش دور بماند . آن آخرین شب زندگی پدرش بود . بسیار طبیعی می بود که او نزد پدرش می نشست ، آن آخرین وداع بود ، او دیگر پدرش را نمی دید – اما نیمه شب ، گاندی نزد همسرش رفت . وقتی پدرش مرد ، گاندی با همسرش در رختخواب بود . آن شوک قوی ای در ذهنش به وجود آورد . تجرد گاندی به دلیل این شوک توسعه یافت . شوک کل انرژی ذهن شهوانی را به میل به تجرد تبدیل کرد .
چگونه می توانست رخ دهد ؟
می توانست رخ دهد زیرا انرژی ها همیشه خنثی هستند ؛ فقط تغییر جهات وجود دارد . آن انرژی که به سمت سکس جاری بود شروع به جاری شدن در جهت عکس می کند .
اگر انرژی زیادی وجود داشته باشد پیشاپیبش می تواند در جهات دیگر نیز جاری شود ، اما اگر انرژی ای نباشد ، هیچ چیزی به هیچ جا نمی رود ! چه چیزی خواهد رفت ؟
تمام انرژیها باید به درستی توسعه یابند . همین عقیده ی آموزش اخلاقی انسان را به یک موجود بدبخت و ناتوان تبدیل کرده است . در گذشته مردم زندگی را به گونه ای عمیق تر  از آنچه که ما تجربه می کنیم ، تجربه می کردند .
دو جوان راجپوتی به دربار اکبر شاه آمدند . آنها برادر بودند . نزد اکبر رفتند و گفتند : " ما به دنبال کار می گردیم . "
اکبر گفت : " چه کاری می توانید انجام دهید ؟ "
آنها گفتند : " ما هیچ کاری بلد نیستیم ، اما آدمهای شجاعی هستیم . شاید به ما نیاز پیدا کنید ! "
اکبر گفت : " آیا مدرک شجاعت دارید ؟ چه دلیل قانع کننده ای برای شجاعت خود دارید ؟ "
هر دو شروع به خندیدن کردند . گفتند : " مگر مدرک شجاعت می تواند وجود داشته باشد ؟ ما شجاعیم ! "
اکبر پاسخ داد : " شما بدون مدرک نمی توانید کاری به دست آورید ! "
آنها باز خندیدند . شمشیرشان را درآوردند و در یک ثانیه شمشیرها را در سینه ی یکدیگر فرو کردند . اکبر شوکه شد . هر دو جوان بر زمین افتادند ، خون همه جا را فرا گرفت ، اما آنها می خندیدند . گفتند : " اکبر تو نمی دانی که فقط یک مدرک شجاعت می تواند وجود داشته باشد و آن مرگ است . مدرک دیگری نمی تواند وجود داشته باشد ! " آنگاه هر دو مردند . اشک به چشمان اکبر آمد . او حتی تصورش را هم نمی کرد که چنین اتفاقی ممکن باشد .
او یکی از فرماندهان ارتش راجپوتش را صدا زد و به او گفت : " یک اتفاق ناگوار رخ داده است . دو جوان راجپوتی همدیگر را کشتند . من فقط از آنها مدرک خواستم ! "
فرمانده گفت : " شما چیز اشتباهی را درخواست کردید . این می تواند خون هر راجپوتی را به جوش آورد ! به جز مرگ چه چیزی می تواند مدرک شجاعت باشد ؟ فقط یک آدم ترسو و ضعیف می تواند مدرکی گواه بر شجاعتش داشته باشد ، مدرکی که بگوید کسی دیگر فکر می کند که او شجاع است . چگونه یک انسان شجاع می تواند گواهی شخصیت بیاورد ؟ شما چیز اشتباهی را درخواست کردید . شما حتی نمی دانید که با یک راجپوت چگونه حرف بزنید ! کاری که کردند درست بود ، هیچ کار دیگری به جز آن ممکن نیست . آن انتخابی روشن است . "
چنان خشم شدیدی ! چنان درخششی !
این نوع شخصیت ابهت بزرگی دارد . نوع بشر این کیفیت ها را از دست داده است . تمام درخشش  ، تمام شهامت و قدرت انسان نابود شده است – و ما فکر می کنیم که به او آموزش خوبی می دهیم ! اما اینطور نیست ؛ کودکان به روش کاملاً اشتباهی توسعه می یابند ، هیچ چیز یک انسان واقعی در درون آنها رشد نمی کند .
لامای بسیار مشهوری در زندگینامه اش نوشته است : " وقتی پنج سالم بود ، برای تحصیل به دانشگاه فرستاده شدم . در آن زمان فقط پنج سالم بود . عصر آن روز پدرم گفت که صبح روز بعد به دانشگاه فرستاده خواهم شد . و او گفت : " نه من و نه مادرت آنجا نخواهیم بود تا با تو خداحافظی کنیم . مادرت آنجا نخواهد بود زیرا که چشمانش پر از اشک خواهد شد ، و اگر تو گریستن او را ببینی ، آنگاه برای دیدنش به پشت سرت نگاه خواهی کرد و هیچ کسی در خانواده ی ما نبوده که به پشت سرش نگاه کرده باشد . من نیز آنجا نخواهم بود زیرا بعد از سوار شدن بر اسب ، حتی اگر یکبار به پشت سرت نگاه کنی ، دیگر فرزند من نخواهی بود ، آنگاه درهای این خانه برای همیشه به رویت بسته خواهند ماند . خدمتکاران فردا صبح با تو خداحافظی خواهند کرد . به یاد بسپار ، بعد از این که سوار اسب شدی پشت سرت را نگاه نکن . در فامیل ما هیچکس نبوده که پشت سرش را نگاه کرده باشد . "
چنان توقعی از یک کودک پنج ساله !
کودک پنج ساله را ساعت چهار صبح بیدار کردند و سوار اسب کردند . خدمتکاران از او خداحافظی کردند . همانطور که می رفت خدمتکار گفت : " کودک من ! مراقب باش ! تو تا به جاده برسی دیده می شوی ، پدرت از طبقه ی بالا تو را نگاه می کند . تا به جاده نرسیده ای به پشت سرت نگاه نکن . تمام کودکان این خانه اینگونه جدا شده اند ، اما هیچکس به پشت سرش نگاه نکرده است . " و همچنین خدمتکار به او گفت : " جایی که می روی یک دانشگاه معمولی نیست . بزرگترین مردان کشور در آنجا تحصیل می کنند . امتحان ورودی بسیار سختی وجود دارد . پس هر اتفاقی افتاد ، به هر شکل ممکن سعی کن امتحان ورودی را قبول شوی ، زیرا اگر رد شوی ، در این خانه جایی برای تو وجود نخواهد داشت . "
چنان تندی و بی رحمی با یک کودک پنج ساله !
او بر اسب نشست . در زندگینامه اش نوشته است که تا بر اسب نشستم ، اشکهایم شروع به سرازیر شدن کردند ، اما چگونه می توانستم به عقب برگردم و به خانه و به پدرم نگاه کنم ؟
من آنجا را به سوی مکانی ناشناخته ترک می کردم . من بسیار کوچک بودم ، اما نمی توانستم به عقب نگاه کنم ، زیرا هیچکس در خانه ی من به عقب نگاه نکرده بود . اگر پدرم می دید ، دیگر برای همیشه از ورود به خانه ام محروم می شدم . پس خودم را کنترل کردم و به جلو نگاه کردم . هرگز به عقب نگاه نکردم . "
چیزی در این کودک به وجود آمد . قدرت اراده ، انرژی زندگی ای در این کودک بیدار شد ، که باعث قوی شدن سیستم ناف او گردید . این پدر سخت نبود ، این پدر بسیار عشق می ورزید . و تمام پدر و مادرانی که به نظر می رسد عشق می ورزند اشتباه می کنند ، آنها تمام مراکز درونی را ضعیف می کنند . نه نیرویی نه اراده ای در درون ایجاد نمی شود .
کودک به مدرسه رسید . او یک کودک پنج ساله بود – معلوم نبود که او چه ظرفیت هایی دارد . مدیر مدرسه گفت : " امتحان ورودی اینجا دشوار است . نزدیک در با چشمهای بسته بنشین و تا من برنگشته ام ، هر اتفاقی که افتاد آنها را باز نکن . این امتحان ورودی توست . اگر چشمانت را باز کنی ما تو را برخواهیم گرداند ، زیرا کسی که حتی در خودش آن قدر اراده ندارد که برای مدتی با چشمان بسته بنشیند ، نمی تواند چیزی بیاموزد . درهای یادگیری بسته است . آنگاه تو شایسته نیستی . برو و کار دیگری انجام بده . "
تمام اینها برای یک کودک پنج ساله ....!
او نزدیک ورودی با چشمان بسته نشست . حشرات شروع به ایجاد مزاحمت برای او کردند ، اما او می دانست که نباید چشمانش را باز کند زیرا یکبار که چشمانش را باز می کرد کار تمام بود . کودکان دیگر به داخل مدرسه می آمدند و بیرون می رفتند ، کسی شروع کرد به هل دادن او ، کسی شروع به اذیت کردن او کرد ، اما او عزم کرده بود چشمانش را باز نکند ، وگرنه همه چیز خراب می شد . و او به یاد داشت که خدمتکار به او گفته بود که اگر در امتحان ورودی رد شود برای همیشه درهای خانه ی پدرش به روی او بسته می ماند .
یک ساعت گذشت ، دو ساعت گذشت – او با چشمان بسته نشسته بود ، می ترسید که شاید به اشتباه آنها را باز کند . وسوسه های بسیاری برای باز کردن چشمانش وجود داشت : راه شلوغ بود ، کودکان در اطراف می دویدند ، حشرات او را به ستوه آورده بودند ، کودکان او را هل می دادند و بر او ریگ پرت می کردند . او می خواست چشمانش را باز کند تا ببیند استادش می آید یا نه . یک ساعت گذشت ، دو ساعت گذشت ، سه ساعت ، چهار ساعت – او شش ساعت آنجا نشسته بود !
بعد از شش ساعت استاد آمد و گفت : " کودک من ، امتحان ورودی تو تمام شد . بیا تو ، تو جوانی با اراده ای قوی خواهی بود . تو در درون اراده ای داری که می توانی هر کاری که بخواهی انجام دهی . پنچ شش ساعت نشستن با چشمان بسته در این سن کار بزرگی است ! " استاد او را در آغوش گرفت و گفت : " نگران نباش ، به آن کودکان گفته شده بود تو را اذیت کنند . به آنها گفته بودیم کمی تو را اذیت کنند تا چشمانت را باز کنی ! "
لاما نوشته : " در آن زمان فکر می کردم که با من خیلی بی رحمانه رفتار کرده اند ، اما اکنون در پایان زندگی ام پر از احساس قدردانی نسبت به کسانی هستم که با من سخت رفتار کرده اند . آنها چیزی را در من بیدار کردند ، نیرویی خفته را فعال کردند . "
ما مخالف آن رفتار می کنیم . می گوییم : " بر کودکان خشم مگیر ، آنها را تنبیه نکن ! "
اکنون در سراسر جهان تنبیه بدنی کاملاً متوقف شده است . نمی شود با کودک برخورد کرد ؛ هیچ تنبیه بدنی ای مجاز نیست . این خردمندانه نیست زیرا تنبیه از روی عشق است ، آن از روی خصومت نیست . آن کودکانی که نوعی تنبیه را تجربه کرده اند ، مراکز درونی شان بیدار شده است . درون آنها ستون فقرات قوی تر و قوی تر می شود . عزمی در درون آنها بر می خیزد . خشم و غرور نیز بر می خیزند و نیروی درونی متولد می شود و رشد می کند .
ما مردمی بدون ستون فقرات خلق کرده ایم که فقط می توانند بر زمین بخزند و نمی توانند همچون عقابها در آسمان پرواز کنند . ما انسان خزنده ای را خلق کرده ایم که هیچ ستون فقراتی ندارد . و ما فکر می کنیم که آن را از روی مهر و عشق و اخلاق انجام می دهیم .
ما به انسان آموزش می دهیم عصبانی نشود ، ما به او آموزش می دهیم هیچ هیجانی را بروز ندهد ، ما به او آموزش می دهیم ضعیف و شل و ول شود .
در زندگی این انسان هیچ روحی نمی تواند وجود داشته باشد . درون این انسان نمی تواند روحی وجود داشته باشد زیرا او نمی تواند احساسات هیجان انگیز قلب را در درونش داشته باشد که برای روح لازم اند .
یک پادشاه محمدی بود به نام عمر . او به مدت دوازده سال با یک نفر در جنگ بود . در نبرد آخر با دشواری فراوان توانست اسب دشمن را بکشد ، مرد را بر زمین زد و بر سینه اش نشست . نیزه اش را بالا برد و نزدیک بود که در سینه ی آن مرد فرو کند ، در همان لحظه دشمن به روی او تف انداخت . عمر نیزه را کنار انداخت و ایستاد . دشمن متعجب شد . گفت : " عمر ، بعد از دوازده سال این شانس را پیدا کردی که مرا بکشی . چرا آن را از دست میدهی ؟ "
عمر گفت : " من فکر می کردم که تو دشمن با اهمیتی برای من هستی ، اما با تف کردن به رویم چنان رفتار کردی که برایم کاملاً بی اهمیت شدی و دیگر مسأله ی کشتن تو برای من وجود ندارد . تنگ نظری ای که نشان دادی برازنده ی یک انسان شجاع نیست . من فکر می کردم که تو با من برابری ، پس دوازده سال به جنگ با تو ادامه دادم . اما وقتی داشتم با نیزه تو را می کشتم ، تو به من تف کردی – این برازنده ی یک انسان شجاع نیست . من اگر تو را بکشم مرتکب گناه شده ام . دنیا به من چه خواهد گفت اگر شخص ضعیفی را بکشم که فقط توانست بر من تف بیندازد ؟ کار تمام است ؛ من با کشتن تو مرتکب گناه نمی شوم . "
آنها مردمان شگفت انگیزی بوده اند . ابداع اسلحه ها و تجهیزات جنگی تمام چیزهایی را که در انسان با ارزش بود را از بین برده است .
پیکار رو در رو ارزش خودش را داشت . آنها عادت داشتند آنچه را که در انسان پنهان بود را آشکار کنند .
امروز هیچ سربازی مبارزه ی مستقیم نمی کند . او از هواپیما بمب پرتاب می کند – این هیچ ربطی به شجاعت ندارد . این ربطی به کیفیت های درونی ندارد . او به سادگی می نشیند و دگمه ی ماشین اسلحه را فشار می دهد .
امکان بیدار کردن آنچه که در وجود درونی انسان پنهان است کمتر شده است و عجیب نیست اگر انسان ضعیف و شل و ول به نظر می رسد !
وجود اصیل او نمی تواند توسعه یابد . تمام عناصر درون او نمی توانند با هم متحد شوند و بروز داده شوند ، نمی توانند آشکار شوند .
سیستم آموزشی ما عجیب است . به نظر من باید تمام کیفیتهای قلب انسان باید به شدت و نهایت توسعه یابند . این باید در اولویت باشد . فقط اگر نهایت توسعه وجود داشته باشد ، دگرگونی نیز می تواند باشد . تمام دگرگونی ها در نقاط نهایی رخ می دهند ؛ هیچ دگرگونی ای در پایین تر از آن رخ نمی دهد اگر آب گرم شود ، زمانی که ولرم است بخار نمی شود . آب ولرم همچنان آب است ، اما در صد درجه ، وقتی آب به نهایت درجه اش می رسد ، آنگاه دگرگونی اتفاق می افتد و آب شروع به بخار شدن می کند . آب در صد درجه به بخار تبدیل می شود ، قبل از آن بخار نمی شود . آب ولرم بخار نمی شود .
ما همه انسانهای ولرمی هستیم ؛ هیچ دگرگونی ای در زندگی ما رخ نمی دهد . تمام کیفیتهای ذهن ما ، قلب ما ، باید تا درجه ی معینی توسعه یابد ، فقط بعد از آن است که تغییر ممکن می شود . وقتی خشم شدید باشد ، می تواند به بخشش تبدیل شود ، وگرنه نه .
اما ما دشمن خشم ، طمع و شهوت هستیم . بنابراین آدمهای ولرمی می شویم . آنگاه زندگی ولرم می ماند ؛ هیچ دگرگونی ای نمی تواند رخ دهد . این ولرمی به شدت آثار زیانباری بر انسانها دارد . در بینش من اولین نکته ای که باید درک شود ، این است که تمام کیفیتهای شخصیت ما ، قلب ما ، باید به درستی توسعه یابند . خشم شدید زیبایی خودش را دارد که شاید بر ما  آشکار نباشد . خشم شدید درخشش دارد ، انرژی دارد ، معنا دارد . آن ارائه ی شخصیت به خودی خود است . تمام احساسات قلب باید به شدت توسعه یابند .
پس اولین نکته این است که کیفیت های قلب باید توسعه یابند نه این که نابود شوند.
نکته ی دوم چیست ؟
نکته ی دوم این است که آگاهی باید باشد اما سرکوب نه . هرچه بیشتر احساسات قلب را سرکوب کنیم ، بیشتر ناهوشیار می شود .
ما هر آنچه را که سرکوب کرده ایم دیدمان را نسبت به آن از دست داده ایم ؛ آن به درون تاریکی رفته است . تمام انرژیهای قلب باید به روشنی دیده شوند . اگر احساس خشم می کنی سعی نکن با زمزمه ی راما راما آن را سرکوب کنی . اگر احساس خشم می کنی ، در اتاقی تنها بنشین ، در را ببند ، و بر خشم مراقبه کن . خشم را تماماً ببین – " این خشم چیست ؟ انرژی این خشم چیست ؟ این خشم از کجا آمده است ؟ چرا آمده است ؟ چگونه ذهن مرا فرا گرفته و مرا تحت تأثیر قرار داده است ؟ "
در تنهایی بر خشم مراقبه کن . خشم را تماماً ببین ، آن را درک کن ، آن را تشخیص بده . از کجا آمده است ؟ چرا آمده است ؟
بعد آهسته آهسته ارباب خشم می شوی . و کسی که ارباب خشمش است ، قدرت زیادی دارد . نیروی زیادی دارد . او قوی می شود ، او ارباب خودش می شود .
پس مسأله ی مبارزه با خشم نیست ، مسأله ی شناخت خشم است – زیرا به یاد داشته باش ، انرژی عظیم تری از شناخت وجود ندارد ، و هیچ حماقتی بالاتر از مبارزه ی فرد با انرژیهای خودش وجود ندارد . فردی که با انرژیهای خودش مبارزه می کند ، همان اشتباهی را مرتکب می شود که یک کشتی گیر ، وقتی که با دستهای خودش کشتی می گیرد . اگر یک دست با دست دیگر کشتی بگیرد ، هیچکدام نمی توانند برنده شوند ، زیرا هر دو به یک شخص تعلق دارند . انرژی در هر دو دست جریان می یابد و اگر مبارزه ای میان این دو دست وجود داشته باشد ، انرژی زایل خواهد شد . مسأله ی بردن نخواهد بود . در این نوع مبارزه تو شکست خواهی خورد . تمام انرژی ات تلف خواهد شد .
انرژی چه کسی در خشم است ؟
آن انرژی خودت است . انرژی مال توست اما تو فردی هستی که با آن می جنگی . اگر خودت را جدا کنی و بجنگی ، متلاشی خواهی شد ، یک شخص کامل نخواهی بود . برای کسی که با خودش می جنگد دستاوردی جز شکست وجود نخواهد داشت . نمی تواند باشد . غیر ممکن است . مبارزه نکن . انرژی های خودت را بشناس ، آنها را تشخیص بده ، با آنها آشنا شو .
پس نکته ی دوم نه سرکوب ، بل آگاهی است . سرکوب نکن ، هرجا ، هرقدر ، انرژی ممکن است در درونت برخیزد . ما مجموعه ای از انرژی های ناشناخته ایم . ما مرکز همین انرژی های ناشناخته ایم ، با آنها آشنایی نداریم ، به آنها آگاه نیستیم .
هزاران سال پیش ، وقتی رعد و برق با زمین برخورد می کرد ، انسان عادت داشت بترسد . او دستانش را بالا می برد  و می گفت : " خدایا ! آیا خشمگین شده ای ؟ چه اتفاقی افتاده است ؟ " او عادت داشت بترسد ، رعد و برق دلیل ترس بود . اما امروز ما الکتریسیته را می شناسیم ، ما آن را اسیر کرده ایم ، به همین خاطر امروز دلیل ترس نیست ، آن یک برده شده است . در هر خانه ای روشنایی می دهد ، به بیمار کمک می کند درمان شود ، ماشینها را به کار می اندازد . کل زندگی انسان تحت تأثیر آن است ، به وسیله ی آن می دود . انسان ارباب الکتریسیته شده است . اما برای هزاران سال عادت داشت بترسد زیرا نمی دانست الکتریسیته چیست . وقتی دانستیم آن چیست ، آنگاه اربابش شدیم .
شناختن ، فرد را ارباب می کند . درون ما انرژی های زیادی بزرگتر از الکتریسیته روشن اند و می درخشند . خشم می درخشد ، نفرت می درخشد ، عشق می درخشد . ما از آن چه که روی می دهد می ترسیم ، زیرا از تمام این انرژی ها شناخت نداریم .
زندگی ات را آزمایشگاهی درونی ساز و شروع به شناختن تمام این قدرتهای درونی کن – آنها را تماشا کن ، تشخیص بده . هرگز حتی به اشتباه سرکوب نکن، هرگز حتی به اشتباه نترس ، بلکه سعی کن هر آنچه در درون هست را بشناسی . اگر خشم می آید ، آنگاه نسبت به کسی که این احساس را در تو بر انگیخته احساس خوشبختی و قدردانی کن . او به تو یک فرصت را داده است – انرژی هایی در درونت بر می خیزند و اینک می توانی نگاهشان کنی . در سکوت به آنها بنگر ، در تنهایی ؛ بگرد تا ببینی آن چیست .
بیشتر رشد ها را بشناسی ، درک تو عمیق تر می شود . بیشتر ارباب خشمت می شوی ، بیشتر درمی یابی که آن تحت کنترل توست . روزی که ارباب خشمت شوی ، روزی است که می توانی دگرگونش کنی .
ما آن چیزی را می توانیم دگرگون کنیم که اربابش هستیم ؛ ما نمی توانیم آن چیزی را که اربابش نیستیم تغییر دهیم . و به یاد بسپار ، تو هرگز نمی توانی چیزی را که با آن مبارزه می کنی را اربابش شوی ، زیرا ارباب دشمن شدن غیر ممکن است ، فرد تنها می تواند ارباب دوست شود . اگر دشمن انرژیهای درونت شوی ، آنگاه هرگز نمی توانی اربابشان شوی . تو هرگز نمی توانی بدون عشق و دوستی برنده شوی .
گنج ابدی دشمنان درونی را ، نه بترس و نه محکوم کن ؛ شروع به تشخیص آنچه را که در تو پنهان است ، کن .
درون انسان چیزهای بسیاری پنهان است – محدودیتی وجود ندارد . ما حتی هنوز در آغاز بشریت هم نیستیم . شاید بعد از ده یا بیست و پنج هزار سال ، انسانی که روی زمین خواهد بود ، فاصله اش با ما به اندازه ی فاصله ی ما با میمونها باشد . نژاد تماماً تازه ای تکامل می یابد .
دانشمندان می گویند در حدود نیمی از مغز انسان همچنان بلا استفاده مانده است ، اصلاً از آن هیچ استفاده ای نشده است . تنها بخش کوچکی از مغز استفاده شده است و بخش باقی مانده بلا استفاده مانده است . این بخش باقی مانده نمی تواند بی استفاده و بیهوده باشد ، زیرا در طبیعت هیچ چیز بیهوده نیست . شاید اگر تجربه و دانش انسان رشد کند ، آن بخش بلا استفاده ، فعال شود و شروع به کار کند .
آنگاه آنچه را که انسان قادر به انجامش خواهد بود ، ورای تصور است .
اگر مردی کور است ، چیزی مانند نور در جهان او وجود ندارد . نور برای او وجود ندارد . اگر چشمی نباشد ، آنگاه نور نیست . آن حیواناتی که چشم ندارند ، حتی نمی دانند که در دنیا نور وجود دارد . ما پنج حس داریم . که می داند ؟ اگر شش حس داشتیم شاید چیزهای بیشتری را که ممکن است در جهان باشد را می شناختیم !
و اگر هفت حس وجود داشت ، آنگاه حتی می توانستیم چیزهای بیشتری را بشناسیم ... چه کسی محدودیت های حس های ما را می داند و این که تا چه حد می توانند بزرگ شوند ؟
ما بسیار کم می دانیم و حتی کمتر از آن زندگی می کنیم . هرچه بیشتر در مورد درون بدانیم ، بیشتر می توانیم وارد درون شویم ، بیشتر با درون آشنا می شویم ، بیشتر انرژی زندگی مان توسعه می یابد و روح مان صیقل می یابد .
دومین سوترا برای نگه داشتن در ذهن این است که ما نباید هیچ یک از انرژی هایمان را سرکوب کنیم – ما باید آنها را بشناسیم ، آنها را تشخیص دهیم ، به درونشان نگاه کنیم و ببینیم شان .
این چنین تجربه ی شگفت انگیزی خواهی داشت : اگر سعی کنی به خشم نگاه کنی ، اگر با نشستن در سکوت آن را ببینی ، آنگاه خشم ناپدید می شود . همانطور که خشم را تماشا می کنی ، ناپدید می شود . اگر احساسات جنسی در ذهنت برمی خیزد و اگر آنها را تماشا کنی ، آنگاه در می یابی که آنها ناپدید می شوند . در می یابی که سکس در ناخود آگاه بر می خیزد و با تماشا کردن ناپدید می شود .
آنگاه درک می کنی که روش شگفت انگیزی را کشف کرده ای : تو آن را کشف خواهی کرد ، جز در ناخود آگاه ، خشم و سکس و طمع هیچ قدرتی بر انسان ندارند . با تماشا کردن ، با آگاهی ، آنها همگی ناپدید می شوند .

ما 20 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

انتخاب تم سایت

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116