اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

مطالب

بخشی از کتاب اسرار تانترا

این کتاب ترجمه ای است از سخنرانی اُشو راجنیش درتفسیر صد و دوازده تکنیک تانترا

بر آن آتش تمرکز کن
که از بدنت بالا می آید
از انگشتان پا تا بالا
تا آنگاه که بدن بسوزد و خاکستر شود
اما نه تو .
بر این باور مراقبه کن که جهان می سوزد و خاکستر می شود و به وجودی بالاتر از
انسان تبدیل شو ،
همانطور که ذهناً ،
حروف به کلمات جاری اند و کلمات به جملات ،
و همانطور که عیناً ،
دایره ها به جهان ها جاری اند و جهان ها به سرچشمه ها ،
در آخر این یکی شدن را در وجود پیدا کن .
تمام روشن بینان ، تمام مذاهب ، فقط در یک چیز موافقند . اختلافاتشان بسیار است ، اما در

میان همه اینها یک توافق وجود دارد ، و آن این است که انسان ، به دلیل نفسش ، به روی
واقعیت بسته است . نفس تنها مانع است ؛ این احساس که " من هستم " .
در این مسأله بوداها و مسیح ها و کریشنا ها همه موافقند . و چون همه موافقند به نظر
می رسد که این مبنای تلاش تمام مذاهب است . بقیه چیزها تصادفی است ؛ این اساسی است
که تو به دلیل نفس خودت ، منع شده ای .
این نفس چیست ؟ شامل چه چیزی است ؟ چگونه آمده است ؟ و چرا این قدر مهم شده است؟
به ذهنت نگاه کن – چون از نظر تئوری نمی توانی به پدیده ی ذهن نگاه کنی ؛ فقط
می توانی وجودی آن را درک کنی . به ذهنت نگاه کن ، مشاهده اش کن ، و تو به درکی
عمیق خواهی رسید . و اگر بتوانی درک کنی که نفس چیست ، مشکلی وجود ندارد ؛ به
راحتی می تواند انداخته شود . به بیان دقیق تر ، نیازی به انداختنش نیست . اگر آن را
درک کنی ، همین درک تبدیل به انداختن می شود. زیرا نفس از نافهمی توست که ایجاد
شده . از خواب تو خلق شده .
اگر در موردش هوشیار شوی ، اگر هوشیاری ات را بر آن متمرکز کنی ، ناپدید می شود .
آن ناپدید می شود – همچون زمانی که به اتاقی نور می آوری و تاریکی ناپدید می شود .
حتی اگر نور بیاوری تا تاریکی را ببینی ، تا ببینی تاریکی چیست ... اگر نور بیاوری آن
ناپدید می شود . نفس به این دلیل وجود دارد که تو هرگز به هستی ات هوشیار نبوده ای ؛
آن سایه ی بی توجهی توست . پس واقعاً نیازی به انداختنش نیست . اگر بتوانی نگاهش
کنی، خودش می افتد .
نفس چیست ؟
تا به حال لحظه ای را احساس کرده ای که در آن نفس نبوده است ؟ هروقت ساکتی ، نفس
نیست . هروقت ذهنت پریشان و ناراحت است ، تند تند حرف می زند ، درگیر است ، نفس
آنجاست . هروقت آسوده ای ، ساکت و آرامی ، نفس نیست . همین حالا ، اگر ساکت
هستی ، نفس کجاست ؟ تو آنجا خواهی بود ، اما حسی از "من" نداری . پس سعی کن آن
را وجودی درک کنی .
همین حالا که من حرف می زنم ، می توانی این حقیقت را مشاهده کنی که اگر ساکتی ،
کاملاً هوشیاری ، تو اینجایی ، اما بدون هیچ حسی از "من" . و برعکس : اگر درگیری ،
دلواپسی ، وجود نفس را در درونت حس می کنی . وقتی خشمگینی ، سخت و هیجانی
هستی ، پرخاشگری ، نفس را حس می کنی که در درونت شکل می گیرد . هروقت در
عشقی ، پر مهری ، نفس آنجا نیست .
به همین دلیل ما نمی توانیم عشق بورزیم ، زیرا با نفس ، عشق غیرممکن است . به همین
دلیل بسیار در مورد عشق سخن می گوییم ، اما هرگز در عشق نیستیم . و آنچه که عشق
می نامیم سکس بیشتر یا سکس کمتر است ، اما عشق نیست ؛ زیرا تو نمی توانی نفست را
از دست بدهی . و عشق تا زمانی که نفس ناپدید نشود ، نمی تواند وجود داشته باشد .
عشق ، مدیتیشن ، خدا ، همگی مستلزم یک چیز هستند – نفس نباید آنجا باشد . به همین
دلیل است که مسیح در این گفته بر حق است که می گوید خدا عشق است ، زیرا هر دو
پدیده فقط زمانی روی می دهد که نفس نباشد .
اگر عشق را بشناسی ، نیازی به شناخت خدا نیست – تو پیشاپیش او را می شناسی . عشق
نامی دیگر برای آن است . اگر عشق را بشناسی ، نیازی به مدیتیشن نیست – تو پیشاپیش
رفته ای . عشق نامی دیگر برای آن است . تکنیکهای بسیار مدیتیشن نیاز است ، و
معلمهای بسیار ، و مدارس مدیتیشن زیادی نیاز است ، زیرا عشق وجود ندارد . اگر عشق
باشد ، نیازی به تمرین چیزی نیست ، زیرا آن پیشاپیش هست . و آن ناپدیدی نفس است .
پس اولین چیزی که باید درک شود : هروقت ساکتی ، نفس نیست . و مرا باور نکن . من
درباره یک تئوری حرف نمی زنم ؛ این حقیقت است . تو نیازی نداری تا عقیده مرا
بگیری؛ می توانی آن را در خودت مشاهده کنی . و نیازی به موکول کردن آن به آینده
نیست ؛ همین حالا می توانی این حقیقت را مشاهده کنی که اگر ساکت باشی ، تو هستی –
اما بی هیچ محدودیتی ، بی هیچ نفسی ، هیچ من شکل یافته ای وجود ندارد . حضور
آنجاست ، هوشیاری آنجاست ، اما کسی نیست تا بگوید : " من هستم ".
تو ساکتی ، نفس نیست . و وقتی ساکت نیستی ، نفس هست . نفس بیماری است ، تمام
بیماری ها با هم ترکیب شده اند ، از این رو تأکید بر تسلیم نفس است . تأکید بر رها کردن
بیماری است .
دوماً : اگر در سکوت ، حتی برای یک لحظه لمحه ای از هستی ات را بی نفس داشته
باشی ، آنگاه می توانی آن را تحلیل کنی ، و بعد می توانی پدیده ی نفس را وارد کنی ، که
آن چیست . ذهن انباشتگی گذشته است . ذهن هرگز اینجا نیست ، هرگز در اکنون نیست .
همیشه از گذشته است . انباشتگی است . ذهن حافظه است : تمام تجاربی که پشت سر
گذاشته ای ، تمام اطلاعاتی که دریافت کرده ای ، تمام دانشی که جمع کرده ای ، شنیده ای ،
خوانده ای – همه انباشتگی است . ذهن مدام در حال انباشتن است .
ذهن انباشتگر بزرگی است ؛ همیشه انباشته می کند . حتی زمانی که هوشیار نیستی ، آن
انباشته می کند ؛ حتی زمانی که خوابی ذهن انباشته می کند . شاید از آن آگاه نباشی . وقتی
خوابی ، و در خیابان صدایی هست ، ذهن انباشته می کند . تو می توانی در صبح هیپنوتیزم
شوی و درباره اش از تو پرسش شود ، و تو همه چیز را خواهی گفت ، همه چیز را
گزارش خواهی کرد – هر چیزی را که ذهن در شب انباشته. حتی اگر در کما باشی ، یا در
ناهوشیاری ، یا غش کرده باشی ، ذهن انباشته می کند .
ذهن برای انباشتن به هوشیاری تو نیاز ندارد ؛ جمع آوری می کند . حتی زمانی که در رحم
مادرت هستی آن انباشته می کند . و می توان از طریق هیپنوتیزم حافظه ی زمان جنینی ات
را بیدار کرد . تو هیچ چیزی از تولدت را به یاد نداری ، اما ذهن انباشته کرده است . هر
اتفاقی که افتاده است را ذهن انباشته کرده است . و اینک آن می تواند دوباره بیدار شود . از
طریق هیپنوتیزم حافظه ات می تواند دوباره برگردد . و میلیونها خاطره انباشته شده اند –
این انباشتگی ذهن است . حافظه ذهن است .
من یا نفس ، چگونه آفریده شده است ؟ هوشیاری درون توست ، و پیرامون هوشیاری تمام
این خاطره ها در پیرامون انباشته می شوند . آنها به کار می آیند ، و تو نمی توانی بدون
آنها زنده بمانی ، آنها لازم اند ، اما بعد چیز جدیدی میان این دو روی می دهد ، یک پدیده
ثانویه .
هوشیاری درون است ، تو درونی ، بدون من . منی در درون نیست . تو هستی ، بدون
مرکز .
در پیرامون ، هر لحظه دانش ، تجربه ، خاطرات ، انباشته می شوند . این ذهن است . و
هروقت به جهان نگاه می کنی از طریق ذهن نگاه می کنی . هروقت تجربه جدیدی کسب
می کنی ، از میان خاطرات نگاه می کنی ، از میان خاطرات تفسیر می کنی . به همه چیز
از میان گذشته نگاه می کنی . گذشته میانجی می شود .
با نگریستن مدام از میان گذشته ، با آن هویت می گیری – آن هویت ، نفس است. بگذار
اینطور بیان کنم : هویت هوشیار با خاطرات ، نفس است . می گویی : من یک هندو هستم .
یا من یک مسیحی هستم . یا من یک جین هستم . چه می کنی ؟ هیچکس مسیحی ، هندو یا
جین متولد نمی شود . تو به سادگی به عنوان یک انسان زاده می شوی . سپس آموخته
می شوی ، شرطی می شوی تا فکر کنی که مسیحی هستی ، هندویی ، یا جینی . این حافظه
است . تو آموزش دیده ای که مسیحی هستی . این حافظه است ، و حالا هرزمان از میان
این حافظه نگاه کنی حس می کنی :" من مسیحی هستم ."
هوشیاری تو مسیحی نیست ؛ نمی تواند باشد . صرفاً هوشیاری است . تو آموزش دیده ای
که مسیحی هستی . این آموزش در پیرامون انباشته می شود . اینک از میان عینک نگاه
می کنی و کل جهان رنگ می شود . این عینکها بسیار زیاد و عمیق به تو چسبیده اند ، و
تو هیچگاه از آنها دور نیستی هیچ وقت آنها را کنار نمی گذاری. چنان با آنها خو گرفته ای
که فراموش کرده ای عینک به چشم داری . بعد می گویی : " من مسیحی ام " .
هروقت با هر خاطره ، دانش ، تجربه ، اسم و شکل هویت بگیری ، آن " من " متولد
می شود . بعد تو جوانی ، تو پیری ؛ تو ثروتمندی ، تو فقیری ؛ تو زیبایی یا زیبا نیستی ؛
تو تحصیل کرده ای یا تو تحصیل نکرده ای ؛ تو محترمی یا تو محترم نیستی – بعد با
چیزهایی که در پیرامونت انباشته شده هویت می گیری و نفس متولد می شود . نفس با ذهن
هویت می گیرد .
به همین دلیل وقتی ساکتی ، نفس نیست . زیرا وقتی ساکتی ، ذهن عمل نمی کند . آن معنای
سکوت است . هرگاه ذهن در حال عمل کردن باشد تو ساکت نیستی . نمی توانی باشی –
عملکرد ذهن سر و صدای درونی است ، همهمه ، همهمه ی دائمی درون تو . وقتی همهمه
متوقف می شود یا آنجا نیست یا تو به ورای آن رفته ای یا به درون رفته ای ، سکوت وجود
دارد و در آن سکوت ، نفس وجود ندارد .
اما فقط بعضی اوقات رخ می دهد ، و فقط برای یک لحظه ، که تو ساکتی . به همین دلیل
احساس می کنی که آن وضعیت هایی که در این بین رخ می دهد دوست داشتنی اند . شروع
می کنی به آرزو کردن آن وضعیت ها . به تپه می روی ، و زمانی که خورشید در هنگام
صبح طلوع می کند به آن نگاه می کنی . ناگهان شادی در تو فوران می کند . احساس
سرور می کنی ، برکت بر تو نازل می شود .
واقعاً چه روی می دهد ؟ به خاطر سکوت صبح ، سکوت طلوع خورشید و گیاهان سبز ، و
تپه ، ناگهان همهمه ی درونی ات متوقف می شود . آن پدیده ی اطرافت چنان زیبا و آرام
است که برای یک لحظه متوقف می شوی . در آن توقف وضعیت بی نفسی را درک
می کنی – البته برای یک لحظه .
این در موقعیت های بسیاری می تواند رخ دهد . در سکس ، در موسیقی ؛ در هر چیزی که
چنان عظیم است که در آن غرق می شوی ، و گفتگوی دائمی ذهنت لحظاتی متوقف
می شود ، سپس دوباره باز می گردد . هر وقت بی نفسی ، تصادفی یا بر اثر تمرین ،
سرور لطیفی را حس می کنی که قبلاً آن را حس نکرده ای .
سرور از بیرون نمی آید . از تپه ها یا از طلوع خورشید یا گلهای زیبا نمی آید ؛ از عمل
سکس نمی آید . از بیرون نمی آید . بیرون فقط یک فرصت را می آفریند – آن از درون
می آید . پس اگر وضعیت بیرونی را بارها تکرار کنی ، نخواهد آمد . زیرا تو در برابر آن
مقاوم شده ای ، به آن خو گرفته ای .
همان تپه و همان صبح ... دوباره به آنجا می روی و احساس نمی کنی . حس می کنی
چیزی گم شده است . زیرا برای بار اول چنان تازه بود که ذهنت را برای لحظاتی کاملاً
متوقف کرد . شگفتی بسیار عظیم و معجزه بسیار تازه بود که تو نمی توانستی با آن همهمه
گذشته ادامه دهی . متوقف شد – فقط در حیرت متوقف شد – اما دفعه بعد به آنجا می روی
و همه چیز را می دانی . حیرتی نیست ، رازی نیست – ذهن ادامه می دهد . این در هر
تجربه ای هست . در هر تجربه ای اگر احساس شادی کنی ، در صورت تکرار خراب
خواهد شد . زیرا در تجربه تکراری نمی توانی ذهن را کنار بگذاری .
پس دومین چیزی که باید به یاد داشته باشی این است که ذهن انباشتگر است . هوشیاری ات
در پشت این انباشتگی گذشته پنهان است ، و تو با آن هویت گرفته ای . هروقت می گویی
:" من اینم ، من آنم " ، نفس می آفرینی .
سوماً : اگر بتوانی این را بفهمی ، دیگر نکته سوم دشوار نخواهد بود ، و آن نکته سوم است
که ذهن باید به کار برد . نیازی به هویت گرفتن نیست ؛ می توانی از آن همچون ابزار
کمک بگیری – و آن یک وسیله است . نیازی به هویت گرفتن از آن نیست . همیشه بالای
آن بمان .
و در واقع تو همیشه بالای آنی ، زیرا اینجایی ، حالا ، همیشه حاضر ، و ذهن همیشه در
گذشته است . تو همیشه جلوتر از آنی . چند قدم از تو عقب تر است ؛ سایه است . همین
لحظه چیز جدیدی است ؛ ذهنت نمی تواند آن را داشته باشد . لحظه ای بعد در حافظه جذب
می شود ؛ بعد ذهن می تواند آن را داشته باشد . در هر لحظه تو آزادی .
به همین دلیل لست که بودا بر لحظه تأکید فراوان دارد . او می گوید : " در لحظه بمان ذهن
نخواهد بود " . اما لحظه بسیار ریز است ، بسیار تیز است ؛ به راحتی از دستش می دهی .
ذهن همیشه در گذشته است – هر آنچه شناخته ای – و واقعیتی که همین حالا می گذرد
بخشی از ذهن نیست . می تواند لحظه ای بعد بخشی از ذهن شود .
اگر بتوانی اینجا و اکنون از واقعیت آگاه باشی ، می توانی فراتر از ذهن بمانی . و اگر
بتوانی فراتر از ذهن بمانی – همیشه بالا ، هیچگاه درگیرش نشوی ، به کارش بری ، اما
هیچگاه درگیرش نشوی ، همچون ابزار از آن استفاده کنی ، هیچگاه از آن هویت نگیری –
نفس ناپدید خواهد شد . بی نفس خواهی بود ، و وقتی بی نفسی ، کار دیگری انجام
نمی شود. آنگاه همه چیز در تو رخ می دهد ، آسیب پذیر می شوی ، باز می شوی . آنگاه
کل هستی در تو رخ می دهد ، آنگاه تمام وجد ها مال توست ، آنگاه رنج کشیدن غیرممکن
می شود . رنج از نفس می آید . سرور از دروازه بی نفسی می آید .
اینک وارد تکنیکها می شویم – زیرا این تکنیکها به بی نفس بودن مربوطند .
تکنیکهایی بسیار ساده ، اما اگر این پیش زمینه را درک کنی می توانی انجامشان دهی ، و
از طریق آنها شدنی تر است .
اولین تکنیک :
بر آن آتش تمرکز کن
که از بدنت بالا می آید
از انگشتان پا تا بالا
تا آنگاه که بدن بسوزد و خاکستر شود
اما نه تو .
تکنیکی بسیار ساده و شگفت انگیز ، بسیار آسان برای انجام دادن ، اما قبل از آن باید
نیازهایی اساسی برآورده شود . بودا این تکنیک را بسیار دوست داشت . او شاگردانش را
با این تکنیک آشنا می کرد .
وقتی کسی با بودا آشنا می شد ، اولین چیز این بود : به او می گفت به مکان سوزاندن
اجساد برو و سوختن جسد را مشاهده کن . برای سه ماه او کاری انجام نمی داد ، فقط
می نشست و تماشا می کرد . مرید به مکان سوزاندن اجساد روستا می رفت . برای سه ماه
آنجا می ماند ، شب و روز ، و وقتی جسدی می آوردند فقط می نشست و مراقبه می کرد .
او فقط به بدن مرده نگاه می کرد ؛ سپس آتش درست می شد و بدن شروع به سوختن
می کرد. و برای سه ماه کار دیگری نمی کرد – فقط سوختن اجساد را تماشا می کرد .
بودا گفته : " درباره اش فکر نکن . فقط به آن نگاه کن " .
و فکر نکردن به این که روزی بدن خودت نیز دیر یا زود خواهد سوخت مشکل است . سه
ماه زمان زیادی است ، و مداوم ، شب و روز ، هر وقت بدنی برای سوختن بود ، مرید
مراقبه می کرد . دیر یا زود شروع می کرد به دیدن بدن خودش به روی هیزمها . شروع
می کرد به دیدن بدن خودش در حال سوختن .
این کمک خواهد کرد ؛ اگر می خواهی این تکنیک را انجام دهی ، به مکان سوزاندن اجساد
برو . تماشا کن – نه برای سه ماه – بلکه حداقل یک بدن را نگاه کن که می سوزد ؛
مشاهده اش کن . آنگاه می توانی این تکنیک را با خودت انجام دهی . فکر نکن : صرفاً
پدیده را بنگر ، آنچه را که روی می دهد بنگر .
مردم به مراسم سوزاندن بدنهای آشنایانشان می روند ، اما هرگز تماشا نمی کنند . شروع
می کنند به حرف زدن در مورد چیزهای دیگر ، یا درباره مرگ ؛ آنها بحث می کنند .
کارهای زیادی می کنند . درباره چیزهای زیادی وراجی می کنند ، اما هرگز تماشا
نمی کنند . از آن باید مدیتیشن ساخت . در آنجا باید حرف زدن ممنوع باشد ، زیرا دیدن
سوختن کسی که دوستش دارید تجربه نادری است . مجبورید این را حس کنید که شما هم
روزی سوزانده می شوید . اگر مادرتان را در حال سوختن ببینید ، یا پدرتان را ، یا
همسرتان را ، یا شوهرتان را ، مجبورید خودتان را هم در میان شعله ها ببینید . آن تجربه
به این تکنیک کمک خواهد کرد . زیرا همان ترس از شما محافظت خواهد کرد . شما
نمی توانید وارد آن شوید . یا فقط می توانید سطحی تصور کنید ، اما عمق وجودتان در آن
نخواهد بود . آنگاه برایتان اتفاقی نخواهد افتاد . پس به یاد داشته باشید ، نکته دوم : چه
بترسید یا نه ، مرگ تنها چیز حتمی است .
بترسید یا نترسید فرقی نمی کند ؛ بی ربط است . در زندگی چیزی به جز مرگ حتمی
نیست . هیچ چیز حتمی نیست ؛ و به ذهن انسان نگاه کن . ما چنان درباره مرگ حرف
می زنیم که گویی یک حادثه است . فقط مرگ حادثه نیست – فقط مرگ . چیزهای دیگر
حادثه است . مرگ کاملاً حتمی است . تو باید بمیری .
و وقتی می گویم باید بمیری ، در آینده به نظر می رسد ، بسیار دور ، اینچنین نیست – تو
پیشاپیش مرده ای . لحظه ای که زاده شدی ، مردی . با تولد ، مرگ پدیده ای تثبیت شده
می شود . بخشی از آن پیشاپیش رخ داده – تولد ؛ حالا فقط بخش دوم ، بخش بعدی باید رخ
دهد. پس تو پیشاپیش مرده ای ، نیمه مرده ، زیرا زمانی که فرد متولد می شود ، به حوزه
مرگ وارد می شود . اینک هیچ چیز نمی تواند آن را تغییر دهد ، راهی برای تغییر آن
وجود ندارد . تو وارد آن شده ای . با تولد نیمه مرده هستی .
دوماً : مرگ در پایان رخ نمی دهد ؛ پیشاپیش روی می دهد . آن یک پروسه است . مرگ
و زندگی مانند دو پا هستند ، دو پای تو . مرگ و زندگی هر دو یکه پروسه اند . تو هر
لحظه می میری .
بگذار اینگونه بگویم : وقتی دم را فرو می دهی ، آن زندگی است ، و هر وقت بازدم
می کنی نفَس را بیرون می دهی ، آن مرگ است . اولین کاری که کودک باید بکند دم است.
کودک نمی تواند بازدم کند . اولین کار دم است . نمی تواند بازدم کند ، زیرا هوایی در سینه
اش نیست ؛ او باید نفس بکشد . اولین کار دم است . و انسان پیر ، در زمان مردن ، آخرین
کار را انجام خواهد داد ، که آن بازدم خواهد بود . در زمان مردن ، نمی توانی نفس را فرو
ببری – یا می توانی ؟
وقتی می میری نمی توانی نفس بکشی . آخرین کار نمی تواند دم باشد ؛ آخرین کار بازدم
خواهد بود . اولین کار دم است و آخرین کار بازدم . دم تولد است و بازدم مرگ . اما هر
لحظه هر دو را انجام می دهی – دم ، بازدم . دم زندگی است ، بازدم مرگ است .
شاید مشاهده نکرده باشی ، اما سعی کن مشاهده اش کنی . در هنگام بازدم آرام تری . عمیق
بازدم کن و احساس آرامش خاصی خواهی داشت . هروقت نفس را فرو می دهی ، سخت
می شوی . مضطرب می شوی . همان شدت دم اضطراب به وجود می آورد . و معمولاً
همیشه تأکید بر دم است . اگر به تو بگویم نفس عمیق بکش ، همیشه با دم شروع می کنی .
در واقع ما از بازدم می ترسیم . به همین دلیل است که تنفس سطحی می شود . تو هیچگاه
بازدم نمی کنی ، به دم ادامه می دهی . فقط بدن بازدم می کند ، زیرا بدن نمی تواند فقط با
دم وجود داشته باشد . به هر دو نیاز دارد : زندگی و مرگ.
امتحان کن . کل روز ، هر وقت یادت آمد ، عمیق بازدم کن و نفس را فرو نده . اجازه بده
بدن نفس را فرو بدهد ؛ تو صرفاً بازدم عمیق کن . و احساس آرامشی عمیق خواهی کرد ،
زیرا مرگ آرامش است ، مرگ سکوت است . و اگر بتوانی توجه کنی ، توجه بیشتر به
بازدم ، احساس بی نفسی خواهی کرد . با دم احساس نفسانیت بیشتری خواهی کرد ؛ با
بازدم احساس بی نفسی بیشتری خواهی کرد . به بازدم بیشتر توجه کن . تمام روز ،
هروقت یادت آمد ، عمیق بازدم کن و نفس را فرو نده . اجازه بده بدن نفس بکشد ؛ تو کاری
نکن .
این تأکید بر بازدم به تو کمک زیادی خواهد کرد تا این تمرین را انجام دهی ، زیرا برای
مرگ آماده خواهی شد . یک آمادگی لازم است ، وگرنه تکنیک کمک زیادی نخواهد کرد .
و فقط زمانی آماده می شوی که توانسته باشی طعمی از مرگ را به گونه ای چشیده باشی .
عمیق بازدم کن و طعم آن را خواهی داشت . زیباست .
مرگ زیباست ، زیرا چیزی شبیه مرگ نیست – چنان ساکت ، چنان آسوده ، چنان آرام ،
اما ما از مرگ می ترسیم . و چرا ما از مرگ می ترسیم ؟ چرا این قدر ترس از مرگ
وجود دارد ؟ ما به خاطر مرگ از مرگ نمی ترسیم – زیرا ما آن را نمی شناسیم . چگونه
می توانی از چیزی که تا به حال با آن برخورد نداشته ای بترسی ؟ چگونه می توانی از
چیزی که نمی شناسیش بترسی . حداقل باید بشناسی تا بترسی ؛ ترس از چیز دیگری است .
تو واقعاً نزیسته ای – این است که ترس از مرگ می آفریند .
ترس از آنجا می آید که تو نزیسته ای ، پس می ترسی – " من هنوز نزیسته ام ، و اگر
مرگ روی دهد چه ؟
ناخشنود ، زندگی ناکرده ، خواهم مرد . " ترس از مرگ فقط برای کسانی است که واقعاً
زندگی نکرده اند . اگر زنده ای ، به مرگ خوش آمد خواهی گفت . آنگاه ترسی وجود
ندارد. تو زندگی را شناخته ای ؛ اینک نیز می خواهی مرگ را بشناسی . اما ما چنان از
خود زندگی می ترسیم که آن را نمی شناسیم ، ما عمیق واردش نمی شویم . همین ترس از
مرگ می آفریند .
اگر می خواهی وارد این تکنیک شوی باید از این ترس عمیق آگاه شوی . و این ترس عمیق
باید کنار گذاشته شود ، فقط بعد از آن است که می توانی وارد این تکنیک شوی . این کمک
خواهد کرد : به بازدم بیشتر توجه کن . و در واقع ، اگر بتوانی تمام توجهت را به بازدم
بدهی و دم را فراموش کنی ... نترس که خواهی مرد ؛ نخواهی مرد – بدن خودش نفس
خواهد کشید . بدن خرد خودش را دارد : اگر عمیق بازدم کنی ، بدن خودش عمیق دم
خواهد کرد . نیازی به دخالت تو نیست . آنگاه آسایش عمیقی بر سرتاسر هوشیاری ات
پخش خواهد شد . تمام روز احساس آسودگی خواهی کرد ، و سکوت درونی ایجاد خواهد
شد .
می توانی این حس را بیشتر بکاوی اگر تمرین دیگری را انجام دهی . فقط برای پانزده
دقیقه در روز عمیق بازدم کن . بر صندلی یا بر زمین بنشین ، عمیق بازدم کن ، و در
هنگام بازدم چشمانت را ببند . وقتی هوا بیرون می رود ، به درون برو . و بعد به بدن
اجازه بده دم کند ، و وقتی هوا به درون می رود ، چشمانت را باز کن و بیرون بیا . این
فقط متضاد است : وقتی هوا بیرون می رود ، به درون برو ؛ وقتی هوا به درون می رود ،
به بیرون برو .
وقتی بازدم می کنی ، در درون فضا خلق می شود ، زیرا تنفس زندگی است . وقتی عمیق
بازدم می کنی ، خالی هستی ، زندگی بیرون رفته است . به گونه ای مرده ای ، برای
لحظه ای مرده ای . در آن سکوت مرگ ، به درون وارد شو . هوا به بیرون می رود :
چشمانت را می بندی و به درون می روی . فضا آنجاست و تو به آسانی می توانی حرکت
کنی .
به یاد داشته باش ، وقتی دم میکنی ، رفتن به درون بسیار مشکل است ، زیرا فضایی برای
حرکت نیست . وقتی بازدم می کنی می توانی به درون بروی . و وقتی هوا به درون
می رود ، بیرون برو ؛ چشمانت را باز کن و بیرون برو . بین این دو ریتم ایجاد کن . در
طی پانزده دقیقه احساس آسودگی بسیار خواهی کرد ، و آماده این تکنیک خواهی شد .
قبل از انجام دادن این تکنیک ، این را به مدت پانزده دقیقه انجام بده تا زمانی که آماده شوی
– نه فقط آماده ، بلکه خوش آمد گو و پذیرا . ترس از مرگ آنجا نیست ، زیرا اینک مرگ
مانند استراحتی عمیق ظاهر شده است . مرگ ضد زندگی ظاهر نشده است ، بلکه سرچشمه
زندگی و انرژی آن است . زندگی مانند موجهای روی دریاچه است ، و مرگ خود دریاچه
است . وقتی موجها آنجا نیستند دریاچه آنجاست . و دریاچه می تواند بدون موجها وجود
داشته باشد ، اما موجها نمی توانند بدون دریاچه وجود داشته باشند . زندگی بدون مرگ
نمی تواند وجود داشته باشد . مرگ می تواند بدون زندگی وجود داشته باشد ، زیرا آن
سرچشمه است . بعد می توانی این تکنیک را انجام دهی .
بر آن آتش تمرکز کن
که از بدنت بالا می آید
از انگشتان پا تا بالا....
دراز بکش . نخست خودت را مرده تصور کن ؛ بدن مانند جسد است . دراز بکش ، و بعد
توجهت را به انگشتان پا بیاور . با چشمان بسته به درون خود برو. توجهت را به انگشتان
پا بیاور و حس کن که آتش از آنجا به سوی بالا می آید ، همه چیز می سوزد . همانطور که
آتش بالا می آید بدنت ناپدید می شود . از انگشتان پا شروع کن و بالا بیا .
چرا از انگشتان پا شروع کنیم ؟ آسان تر خواهد بود ، زیرا انگشتان پا بسیار دورتر از منِ
تو هستند ، دورتر از نفست هستند . نفست در سرت وجود دارد . تو نمی توانی از سر
شروع کنی ، بسیار دشوار خواهد بود ، پس از دورترین نقطه آغاز کن . انگشتان پا
دورترین نقطه به نفس هستند . آتش را از آنجا شروع کن . احساس کن که انگشتان پا
می سوزند ، فقط خاکستر می ماند ، و بعد آهسته حرکت کن ، آتش هر چیزی را که سر راه
دارد می سوزاند . تمام اعضاء – ساقها ، رانها – ناپدید می شوند .
و ببین که آنها خاکستر شده اند . آتش بالا می آید ، و از آن اعضایی که عبور کرده تنها
خاکستر بر جا مانده . به بالا حرکت کن ، و در آخر سر ناپدید می شود. همه چیز پودر
می شود .... تا آنگاه که بدن بسوزد و خاکستر شود
اما نه تو .
تو فقط همچون تماشاگری بر بالای تل خاک می مانی . بدن آنجا خواهد بود – مرده ،
سوخته ، خاکستر شده – و تو تماشاگر خواهی بود ، مشاهده گر خواهی بود . این مشاهده
گر نفس ندارد .
این تکنیک برای رسیدن به بی نفسی بسیار خوب است . چرا ؟ - زیرا بسیاری چیزها بر آن
دلالت دارند . ساده نشان می دهد ؛ ساده نیست . مکانیسم درونی بسیار پیچیده است .
نخست : خاطرات تو بخشی از بدن هستند . حافظه ماده است ؛ به همین دلیل می تواند ضبط
کند . آن در سلولهای مغز ضبط می کند . آنها ماده هستند ، بخشی از بدن هستند . سلولهای
مغز تو می تواند جراحی شود ، و اگر سلولهای مغزی معینی برداشته شوند ، حافظه معینی
از تو پاک می شوند ، حافظه معینی از تو ناپدید می شود . خاطرات در سلولهای مغز ضبط
می شوند. حافظه ماده است ؛ می تواند از بین برود . و اینک دانشمندان می گویند حتا
می تواند پیوند زده شود .
دیر یا زود راه هایی را خواهیم یافت تا زمانی که کسی همچون انیشتین می میرد بتوانیم
سلولهای مغزش را حفظ کنیم . و آن سلولها می توانند به مغز یک کودک پیوند زده شوند ،
و آن کودک می تواند تمام حافظه انیشتین را بدون گذراندن آن تجارب داشته باشد . آن
بخشی از بدن است . حافظه بخشی از بدن است ، و اگر کل بدن بسوزد و خاکستر شود ، تو
هیچ حافظه ای نخواهی داشت .
به یاد داشته باش ، این نکته برای درک است : اگر حافظه هنوز آنجاست ، آنگاه بدن مانده
و تو فریب خورده ای . اگر واقعاً وارد این احساس شوی که بدن مرده ، سوخته ، و آتش
کاملاً آن را از بین برده ، در آن لحظه هیچ حافظه ای نخواهی داشت . در آن لحظه
تماشاگری ، ذهنی نخواهد بود . همه چیز متوقف خواهد شد – هیچ حرکت فکری ، فقط
تماشا کردن ، فقط دیدن آنچه که روی می دهد .
و یکبار که این را درک کنی ، می توانی مدام در این وضعیت بمانی . یکبار بدانی که
می توانی خودت را از بدن جدا کنی ، فقط برای ایجاد فاصله ای میان تو و بدن ، فقط برای
چند لحظه بیرون بودن از بدن . اگر بتوانی این کار را بکنی ، آنگاه می توانی در بدن بمانی
و در بدن نخواهی بود . می توانی همانگونه که قبلاً زندگی می کردی زندگی کنی ، اما
دوباره همان نخواهی بود .
این تکنیک حداقل سه ماه زمان می برد . انجامش بده . آن یک روزه اتفاق نخواهد افتاد ،
اما اگر روزی یک ساعت انجام دهی ، طی سه ماه ، روزی ناگهان تصورت کمک خواهد
کرد و فاصله ایجاد خواهد شد ، و تو واقعاً می بینی که بدن خاکستر می شود . آنگاه
می توانی تماشا کنی .
در تماشاکردن پدیده ای عمیق را درک خواهی کرد – که نفس وجودی کاذب است . آنجا
وجود داشت زیرا که تو با بدن هویت گرفته بودی ، با افکار ، با ذهن . تو نه ذهنی نه بدن .
تو از آنچه که در اطراف توست متفاوتی ؛ تو از پیرامونت متفاوتی .
تکنیک ظاهراً ساده به نظر می رسد ، اما می تواند دگرگونی عمیقی در تو ایجاد کند . اما
نخست برو و بر سوختن کوه مراقبه کن ، بر سوختن زمین ، تا بتوانی ببینی بدن چگونه
می سوزد . چگونه بدن دوباره به خاک تبدیل می شود – تا بتوانی به آسانی تصور کنی .
بعد از انگشتان پا شروع کن و بسیار آهسته حرکت کن . و قبل از انجام دادن این تکنیک ،
توجه بیشتری به بازدم کن . درست قبل از ورود به تکنیک ، پانزده دقیقه بازدم کن و
چشمانت را ببند ؛ به بدن اجازه بده نفس بکشد و چشمانت را باز کن . برای پانزده دقیقه
آسودگی عمیق را حس کن و سپس وارد شو .

مترجم: حامد مهری

ما 61 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

انتخاب تم سایت

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116