اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

مطالب

بخشی از کتاب ساراها 4

چرا هر وقت جلسه سخنرانی شما را ترک می کنم ، فوراً از خودم ناامید می شوم ؟ چون نمی توانم ایده آل هایی که شما در سخنرانی تان از آنها حرف می زنید را زندگی کنم ؟
در مورد چه چیزی حرف می زنی ؟ ایده آلها ؟ این دقیقاً همان چیزی است که نابودش     می کنم. من هیچ ایده آلی پیش پای تو نمی گذارم. هیچ خیال بافی در مورد آینده به تو    نمی دهم. من ابداً هیچ آینده ای به تو نمی دهم ، زیرا آینده حقه ای است برای به تعویق انداختن حال. حقه ای است برای اجتناب از خودت ، راهی برای فرار از خودت.
آرزو فریب است و ایده آلها به وجود آورنده آرزوها هستند. من به تو هیچ باید و نبایدی   نمی دهم ، چه مثبت چه منفی. من به سادگی به تو می گویم که تمام ایده آلها را رها کن و باش.
اما می توانم پرسشت را درک کنم. تو از آن یک ایده آل می سازی. شروع به فکر کردن می کنی که : « چگونه باید باشم ؟ » . شروع به فکر کردن می کنی که : « برای بودن چه کاری باید انجام دهم ؟ » . من سعی می کنم ایده آلها را بگیرم و تو از آن یک ایده آل     می سازی – چگونگی انداختن ایده آلها. تو مرا بد می فهمی ، تو مرا غلط می فهمی. تو به حرف من گوش نمی دهی ، چیزی را می شنوی که اصلاً آن را نگفته ام. با دقت بیشتری گوش کن.
همیشه چنین بوده است. ما نمی دانیم بودا دقیقاً چه گفته است ، زیرا مردمی که گزارش کرده اند مردمی شبیه تو بوده اند. ما نمی دانیم مسیح چه گفته است ، زیرا مردمی که گزارش کرده اند ، باز مردمی شبیه تو بوده اند. گزارش مطمئناً آنچه که شنیده اند را بازگو می کند ، اما این چیزی درباره آنچه که او گفته است نیست. و اینها می توانند کاملاً متضاد هم باشند.
من با زبان کاملاً متفاوتی سخن می گویم. تو به چیزهای دیگر تنزلش می دهی – به زبان خودت. وارد می شوی و شروع به مداخله و تعبیر و تفسیر می کنی.
می پرسی :  چرا هر وقت جلسه سخنرانی شما را ترک می کنم ، فوراً از خودم نا امید    می شوم ؟
تو به این دلیل از خودت نا امید می شوی که نمی دانی چه کسی هستی و تصویر معینی از خودت داری. آن تصویر تو نیستی. آن تصویر نمی تواند تو باشد – آن تصویر ساختمان ذهن است. تو از خودت تصویری ساخته ای : فکر می کنی این چیزی است که هستی و وقتی به من گوش می دهی و من شروع به کشیدن پاهایت می کنم ، ناامید می شوی. تصویرت شکسته شده ، تصویرت همچون قبل صحیح و سالم نمی ماند.
اما تو شکسته نشده ای. در واقع تصویر به تو اجازه نمی دهد که فضا داشته باشی ، به تو اجازه بودن نمی دهد. تصویر باید انداخته شود تا تو بتوانی فضای کافی برای رشد داشته باشی. تصویر بسیار بزرگ و قدرتمند شده است. کل خانه ات را گرفته است و تو در درگاه زندگی می کنی. به تو اجازه ورود نمی دهد. و تصویری که تو از ایده آلها ساخته ای به سرزنشت ادامه می دهد : مخلوق به سرزنش خالق ادامه می دهد.
به حماقتش نگاه کن ، به مضحک بودنش. تو تصویری به وجود می آوری – بسیار زیبا ، طبیعی ، وقتی می آفرینی ، تصویر زیبایی را می آفرینی. و بعد به خاطر این تصویر ، در مقایسه شروع به دیدن زشتی می کنی. تو تصویر عالی می آفرینی که تو یک قدیس هستی و بعد خودت را در حال انجام دادن کارهایی می یابی که خیلی هم قدیسانه نیستند. حال احساس سرزنش می کنی. تصویر از آن توست و برخلاف تصویر ، کارهایت متعفن به نظر      می آیند ...
آنچه که در اینجا می گویم ، آنچه که ساراها به پادشاه می گوید این است که تصویر باید کاملاً انداخته شود. لحظه ای که تصویر را می اندازی و فراموشش می کنی ، آنگاه درست چیست و غلط چیست ؟ آنگاه چه کسی گناهکار و چه کسی قدیس است ؟ آنگاه چیزی نداری که بتوانی با آن مقایسه اش کنی. آنگاه تو ناگهان در راحتی هستی. مقایسه ناپدید می شود ... و سرزنش ناپدید می شود. مقایسه ناپدید می شود و نفس ناپدید می شود – نفس گناهکار و نفس قدیس. بدون ایده آل ابداً نفسی نمی تواند وجود داشته باشد. نفس از طریق ایده آل وجود دارد ،  با ایده آل وجود دارد. برای نفس ، ایده آل یک ضرورت است.
چه فکر کنی که گناهکاری چه فکر کنی که قدیسی ، نفس آفریده ای ، هویت آفریده ای. اما هر دو می توانند از طریق ایده آل به وجود بیایند. اگر ایده آل آنجا نباشد،  تو کیستی ؟ قدیس یا گناهکار ؟ خوب یا بد ؟ زشت یا زیبا ؟ کیستی ؟ تو به سادگی خودت هستی ، بدون هیچ قضاوتی ، بدون هیچ توجیهی ، بدون هیچ سرزنشی. تو به سادگی در واقعیتت آنجا هستی : من این را بودن می نامم.
حال تو می بایست بارها و بارها نا امید شده باشی ، زیرا اتصالت با تصویر کمی شل شده است. هر وقت اتصالت با تصویر کمی شل می شود ، می ترسی.
ایده آل خلق یک توهم است و هر وقت من شروع به گرفتن ایده آل می کنم ، تو احساس    ناامیدی و یأس می کنی. کاملاً دلسرد و مأیوس باش و دوباره توهم را خلق نکن – توهم  ایده آل را خلق نکن. و بعد می بینی که زندگی چگونه  به سکوت والا دست می یابد.  آنگاه ببین چگونه پذیرش فوق العاده ای به وجود می آید ، چگونه نیایشی عالی تو را در بر     می گیرد ، ابداً بی هیچ دلیلی نیایش تو را فرا می گیرد. آن مال توست. تو برای انجام کاری اینجا نیستی. تو همان طوری که هستی توسط خدا پذیرفته شده ای. این کل پیام من است و این کل تانتراست : تو همان گونه که هستی پذیرفته شده ای !
اما تو به انکار خودت ادامه می دهی. ایده آل انکار کردن را برایت ممکن می سازد. ایده آل نامهربانی و تهاجم وظلم به خودت را ممکن می سازد ، تا یک خود شکنجه گر شوی.
تلاش من در اینجا برای کمک کردن به توست تا عاقل شوی. این ایده آلیسم دیوانگی به وجود می آورد. ایده آلیسم کل زمین را به دیوانه خانه تبدیل کرده است. و تو می گویی : چرا هر وقت جلسه سخنرانی شما را ترک می کنم ، فوراً از خودم نا امید می شوم ؟ چون نمی توانم ایده آل هایی را که شما در سخنرانی تان از آنها حرف می زنید را زندگی کنم ؟
در مورد چه چیزی حرف می زنی ؟ چه ایده آلی ؟ من نمی گویم : « باید این کار را انجام دهی. » من نمی گویم : « باید مانند این باشی. » به سادگی می گویم : « هر آنچه که  هستی ، باش. » من سعی می کنم تمامیِ شدنها را از تو بگیرم. من سعی دارم کمکت کنم تا این نکته را ببینی که تو پیشاپیش در خانه ای ؛ هرگز به جایی نرفته ای و جایی برای رفتن نداری. پیشاپیش این وضعیت هست : خدا بر تو سامادی می باراند. هر جا هستی ، در نیروانا هستی. این روشن بینی است : این لحظه – بدون ایده آلها ، بدون آرزوها ، بدون جایی برای رفتن ؛ این لحظه – کاملاً آسوده در آن ، اینک اینجا ، لحظه ی خداست ، لحظه حقیقت است.
اما تو به من گوش می دهی و شروع به تکرار کلمات می کنی. معنا را دنبال نمی کنی ؛ حرف را دنبال می کنی نه روح را.
طوطی نشو. تو می توانی آنچه که می گویم را تکرار کنی ، اما نکته اصلاً این نیست. درک کن که چه می گویم. تکرار برایت دردسر می آفریند. با تغییر جزئی لحن ، تأکید ، تغییر جزئی یک ویرگول ، کل نکته از دست می رود. به معنا گوش بده.
و روشهای متفاوتی برای گوش دادن وجود دارد. یک روش این است : گوش دادن با ذهن ، و تو حفظ می کنی. و تو آموزش دیده ای چگونه از طریق ذهن گوش بدهی ، زیرا تمام مدارس و دانشگاههای شما به تو یاد می دهند که چگونه تند تند حفظ کنی. آنها به شما تصور غلطی می دهند : گویی که حافظه دانش بوده است. حافظه دانش نیست ؛ حافظه صرفاً طوطی وار بودن است. تو حرف را می دانی ، تو کلمه را می دانی ، اما این خالی خواهد بود – در درون هیچ معنایی در آن نخواهد بود. و کلمه ای که معنایی در خود نداشته باشد خطرناک است.
راه دیگری برای گوش دادن وجود دارد و آن از قلب است. گوش دادن با قلب. گویی که تو به مبحث گوش نمی دهی ، بلکه به آوا گوش می دهی. گویی که به فلسفه گوش نمی دهی ، بلکه به شعر گوش می دهی. گویی که به موسیقی گوش می دهی.  طوری به من نگاه کن که گویی به یک رقاص نگاه می کنی. طوری احساسم کن که گویی یک عاشق را حس    می کنی. آنگاه حرف آنجا خواهد بود ، به عنوان یک وسیله به کار خواهد رفت ، اما چیزی واقعی نخواهد بود. وسیله فراموش شده و معنا وارد قلبت می شود و در آنجا می ماند. و این وجود تو را تغییر می دهد ، بینشت به زندگی را تغییر می دهد.

 


پرسش 2
تانترا چگونه از بودیسم رشد کرده است ، در حالی که تا آنجایی که می دانم سکس مانعی برای مدیتیشن است ؟
این به پرسش اول مربوط است.
آنچه که بودا گفته می بایست بد فهمیده شده باشد. بله ، او گفته که برای رفتن به مدیتیشن فرد باید به ورای سکس برود. حال کسانی که صدای او را می شنوند فکر می کنند که او مخالف سکس بوده است ، طبیعتاً این طور است – او گفته تو باید به ورای سکس بروی. آنها شروع به این فکر کرده اند که : « سکس می بایست مانع باشد ، وگرنه چرا باید به ورای سکس رفت ؟ » آنها به جای این که به ورای سکس بروند ، شروع به مبارزه با سکس کرده اند ؛ کل تأکیدشان تغییر کرده است. آنها شروع به مبارزه با سکس کرده اند ، و بودیسم تبدیل به یکی از زاهدانه ترین مذاهب جهان شده است.
نمی توانی وقار و زیبایی بودا را در مجسمه و عکسهایش ببینی – آیا این زیبایی می تواند از ریاضت و زهد بیاید ؟ آیا ممکن است این وجود زیبا ، این چهره با وقار ، این عشق ، این مهر از زهد و ریاضت بیاید ؟ زاهدان کسانی هستند که خودشان را شکنجه می کنند و وقتی کسی خودش را شکنجه می کند ، دیگران را نیز با انتقام جویی شکنجه می کند. وقتی کسی خودش در بدبختی است ، نمی تواند دیگران را خوشحال ببیند ؛ شروع به نابود کردن خوشحالی دیگران می کند. این همان کاری است که این به اصطلاح ماهاتما های شما انجام می دهند : آنها نمی توانند خوشحالی شما را ببینند ، پس هر وقت خوشحال هستید ، آنها فوراً می آیند و می گویند : « می بایست چیز اشتباهی وجود داشته باشد ، شخص خوشحال یعنی یک گناهکار. »
می توانی در خودت نیز مشاهده اش کنی ، زیرا قرنهاست این به اصطلاح ماهاتماها و قدیسان تو را شرطی کرده اند که هر وقت خوشحالی احساس گناه کنی. هر وقت بدبختی ، همه چیز خوب است. اما اگر احساس شادی زیاد می کنی ، کمی احساس ناراحتی می کنی – به گونه ای این نمی تواند درست باشد. این را در خودت را ندیده ای ؟ از کجا می آید ؟ خوشحالی ... و درست نیست ؟ و بدبختی خوب است.
چیزی ضد زندگی ، مخالف زندگی ، به جریان خون بشریت وارد شده است. و این از طریق همین به اصطلاح زاهدان آمده است. این زاهدان مردمی عصبی اند : مازوخیست هستند و خودشان را شکنجه می کنند. تنها شادی شان در ایجاد بدبختی بیشتر و بیشتر است.
بودا مازوخیست نیست – نمی تواند باشد. بودا بسیار زیبا و شاد و مسرور به نظر می رسد. کسانی که به او گوش داده اند جایی دچار بدفهمی شده اند. بله ، او می گوید به ورای سکس بروید. فرد باید به ورای آن برود ، زیرا سکس تنها پله اول نردبان است. اما نمی گوید مخالفش باشید. به ورای آن رفتن الزاماً به معنای مخالفت با آن نیست. در واقع موضوع برعکس است. اگر با سکس مخالفت کنی هرگز نمی توانی به ورای آن بروی. رفتن به وراء تنها از طریق رفتن به میان ، می آید.
باید سکس را درک کنی ، باید با سکس دوست باشی.
چیزی ، جایی ، غلط فهمیده شده. ساراها از تفسیر درست بودا می آید. و ساراها می بایست بلایی که بر سر هزاران پیرو بودا آمده بود را دیده باشد : به جای رفتن به ورای سکس ، شیفته اش شده اند. وقتی مدام با چیزی مبارزه می کنی ، دلباخته اش می شوی.
می توانی تماشایش کنی : کسی که به روزه باور دارد شیفته غذا می شود. ماهاتما گاندی شیفته غذا بود ، مدام به غذا فکر می کرد – چه بخورد و چه نباید بخورد. گویی که غذا تنها چیز مهم در زندگی است. مردم معمولی کمتر شیفته غذا هستند ؛ زیاد در موردش فکر    نمی کنند. سه روز روزه بگیر و ببین چه اتفاقی در ذهنت می افتد. مدام درباره غذا فکر خواهی کرد. حال ، رفتن به ورای غذا خوب است ، اما راهش روزه گرفتن نیست ، زیرا روزه دلباختگی به غذا را به وجود می آورد. راه رفتن به ورای آن چیست ؟ اگر واقعاً    می خواهی به ورای غذا بروی ، باید به درستی غذا بخوری. باید غذای درست بخوری ، باید به شکلی درست و در زمان درست غذا بخوری. باید کشف کنی چه چیزی با بدنت جور است و چه چیزی تغذیه کننده است.
بله ، این تو را به ورای غذا خواهد برد. وقتی بدن تغذیه شود ، دیگر به غذا فکر نمی کنی. مردم بسیاری به غذا فکر می کنند ، زیرا به راههای گوناگون روزه می گیرند. وقتی این را می گویم ممکن است متعجب شوی. شاید بستنی زیاد بخوری – این نوعی روزه است زیرا تغذیه کنده نیست ؛ صرفاً در حال ریختن چیزهای بی ارزش به درونت هستی. آنها برآورده کننده نیستند : تو را پر می کنند اما سرشارت نمی کنند. احساس سیری می کنی اما تغدیه نشده ای.
غذای غلط تغذیه کننده نیست و گرسنگی ات را رفع نمی کند ، زیرا گرسنگی به تغذیه نیاز دارد نه به غذا. به یاد بسپار ، گرسنگی برای تغذیه است نه غذا ! و گرسنگی زیاد به مزه ربطی ندارد. نکته اساسی ، مناسب بودن آن غذا برای بدن و دادن انرژی مورد نیاز برای بدن است. اگر انرژی مورد نیاز را بدهد خوب است. اگر همراه با این مزه اش هم خوب باشد ، بدن کاملاً ارضا می شود.
و به یاد بسپار ، من مخالف مزه نیستم ، من کاملاً موافقم. اما مزه به تنهایی نمی تواند تغذیه کننده باشد. و غذا بدون مزه نیز ناهوشمندی و احمقانه است. وقتی می توانی هر دو را با هم داشته باشی ، چرا که نه ؟ شخص باهوش غذای تغذیه کننده با طعم خوب را در می یابد. این مشکل خیلی بزرگی نیست. انسان می تواند به ماه برود اما نمی تواند برای خودش غذای مغذی بیاید ؟ انسان معجزه ها انجام داده اما نمی تواند گرسنگی اش را برطرف کند ؟ این موقعیت درستی به نظر نمی رسد. نه ، انسان به این موضوع نگاه نکرده است.
کسانی هستند که به روزه ها باور دارند – بدن را نابود می کنند. و در مقابل کسانی هستند که هر چیز آشغالی را می خورند – بدن را نابود می کنند. هر دو در یک قایق هستند : هر دو روزه می گیرند و هر دو همواره شیفته اند. کسی از طریق افراط شیفته است و کسی دیگر از طریق سرکوب. تعالی درست در میانه است.
با سکس نیز همین گونه است ، و در مورد هر چیزی در زندگی نیز همین گونه است.
ساراها فهمیده بود که مردمی که می گویند بودا گفته به ورای سکس بروید ، ابداً به ورای آن نرفته اند. در عوض بیشتر و بیشتر شیفته اش شده اند و عمیق تر در منجلاب فرو    رفته اند.
راهبه جوانی با غم و اندوه پیش مادر اعظم رفت . بعد از تنبیه زیاد با بوته ، اعتراف کرد که باردار است.
مادر اعظم گفت : « او که بود ؟ این مرد شرور که بود ؟ »
- آه مادر روحانی ، من مرتکب هیچ گناه شهوانی با مردی نشده ام !
مادر اعظم عصبانیتش کمتر شد و گفت : « بسیار خوب ، به وسیله یک زن که به وجود نیامده ؟ آمده ؟ »
راهبه با لبخندی ابلهانه گفت : « نه اصلاً ، اما این توسط یکی از فرشته های مقدس به وجود آمده. »
- « فرشته های مقدس ؟ این دیگر چه مزخرفی است ؟ »
- « بله مادر برکت یافته ، او نصفه شب در خوابم آمد پایین پیش من ، و وقتی از او پرسیدم کیستی ، او گفت : مایکل مقدس. و برای اثبات نامش را روی جلیقه اش نشان داد. »
یکبار که با چیزی مخالفت می کنید راههایی را برای خلاصی از آن خواهید یافت. در پشتی را خواهید یافت. انسان زرنگ است. اگر چیزی را سرکوب کنید ، ذهن زرنگ راه دیگری پیدا می کند. به همین دلیل است که رویای سکس را می بینید. قدیسان شما رویاهای زیادی درباره سکس می بینند ؛ باید هم ببینند. در روز می توانند انکار کنند ، اما در شب ... وقتی هوشیارند می توانند سرکوب کنند ، اما وقتی خوابند ... در رویا سکس رنگ و روی     فوق العاده ای پیدا می کند ؛ اجق وجق و متوهم گونه می شود. و صبح روز بعد احساس گناه می کنند و چون احساس گناه می کنند ، بیشتر سرکوبش می کنند ، اما شب بعد رویای سکسی زیباتری می بینند – یا وحشتناکی ، به خودشان بستگی دارد. بستگی دارد به این که چطور تعبیر و تفسیرش کنی : زیبا یا وحشتناک.
دختر پانزده ساله و بد قلق مدرسه ، نزد روان شناس فرستاده شد. او تعدادی سوال شخصی پرسید. مطمئن شد که سکس ریشه اصلی مشکلات اوست و از او پرسید : « آیا از رویاهای سکسی و شهوانی رنج می بری ؟ »
- معلوم است که نه !
- مطمئنی ؟
دختر گفت : « مطمئنم ، در واقع از آنها لذت می برم. »
زیبا ببینی یا وحشتناک ، به تو بستگی دارد. آنها شب زیبا هستند ، صبح وحشتناک        می شوند. شب از آنها لذت می بری ، صبح رنج می کشی. و این چرخه معیوبی است که به وجود می آید و این به اصطلاح قدیسان شما در این چرخه معیوب گرفتارند : صبحها رنج می کشند ، شبها لذت می برند و در این میان درگیرند.
و اگر عمیقاً به خودت نگاه کنی ، به آسانی در خودت می یابی. هر آنچه که سرکوب کنی آنجا خواهد ماند ، نمی توانی از آن خلاص شوی. سرکوبی باقی می ماند ، تنها ابراز ناپدید می شود. اگر بروز دهی بخار می شود ، سرکوب کنی باقی می ماند و نه فقط باقی ماند ، بلکه قوی تر وقوی تر هم می شود. به مرور زمان قوی تر می شود.
ساراها می بایست دیده باشد که دویست سال بعد از بودا چه اتفاقی افتاده است ، و مردم شیفته سکس شده اند. به خاطر شیفتگی راهبان و راهبه های بودیست ، تانترا به عنوان یک عصیان متولد شد و عصیانی بر علیه بودیسم بود ، نه بر علیه بودا. از طریق این عصیان ، ساراها بودا را بازگرداند. بله ، فرد باید به ورای سکس برود ، اما ورا رفتن با درک اتفاق می افتد.
تانترا به درک باور دارد. با درک کامل یک چیز ، از چنگال ها و چسبندگی هایش رها   می شوی. هر چیزی که به درستی درک نشود همچون خماری باقی می ماند.
حق با توست. می پرسی : تانترا چگونه از بودیسم رشد کرده است ، در حالی که تا آنجایی که می دانم سکس مانعی برای مدیتیشن است ؟ دقیقاً به همین خاطر. تانترا عصیان بر علیه بودیسم است ، و به خاطر بودا است. بر علیه پیروان است ، نه بر علیه استاد. پیروان حروف را حمل می کردند و ساراها روح را بازگرداند.
ساراها تناسخ همان روشن بینی است که در بودا بود. ساراها بوداست.

پرسش 3
منظور از « ماه عسل تمام شده » چیست ؟
« ماه عسل تمام شده » یعنی بخش خیالی عشقت تمام شده است. ماه عسل پندار است : فرافکنی است ، واقعیت نیست. رویای فرافکنی شده است. « ماه عسل تمام شده » یعنی رویا تمام شده و حال ازدواج آغاز می شود. هرچه ماه عسل عالی تر باشد ، ناامیدی و یأس عظیم تر خواهد بود. به همین دلیل است که ازدواج های عشقی موفقیت آمیز نیستند.   ازدواجها موفقند اما نه ازدواجهای عشقی.
ازدواج عشقی نمی تواند موفق باشد. شکست در آن ذاتی است. ازدواج عشقی خیالی است و خیال نمی تواند بر واقعیت پیروز شود. فقط یک راه برای ماندن در خیال و پندار و ماندن در ماه عسل وجود دارد و آن هرگز دیدار نکردن با معشوق است. آنگاه ممکن است :     می توانی برای کل زندگی ات آن را داشته باشی – اما در صورتیکه هرگز با معشوقت دیدار نکنی ، هرگز با عاشقت دیدار نکنی.
بزرگترین عشاق در تاریخ کسانی بوده اند که هرگز اجازه دیدار با یکدیگر را نداشته اند : لیلی و مجنون ، شیرین و فرهاد – اینها عشاق بزرگی بوده اند. آنها اجازه نداشتند ؛ جامعه موانع بسیاری را ایجاد کرده بود که آنها همیشه در وضعیت ماه عسل مانده بودند. درست مانند این است که غذا آنجاست و تو اجازه نداری آن را بخوری ، پس خیال ادامه می یابد. اگر اجازه پیدا کنی که آن را بخوری ، خیال ناپدید می شود.
ازدواج عشقی نمی تواند موفق باشد. منظورم از « ناموفق » چیست ؟ از آن لحاظ که مردم می خواهند موفق باشد ، نمی تواند موفق باشد. ازدواج موفقیت آمیز است ، اما بعد عشقی وجود ندارد. به همین دلیل است که در گذشته تمام جوامع در جهان ، از روی تجربه تصمیم گرفتند با ازدواج موافقت کند و با عشق مخالف باشند. جامعه هندی یکی از باستانی ترین جوامع در جهان است. بیشتر از پنج هزار سال قدمت دارد. به خاطر این تجربه طولانی هند تصمیم به ازدواج بدون عشق گرفت – زیرا ازدواج بدون عشق می تواند موفق باشد. زیرا اصلاً ماه عسلی در آن وجود ندارد ، از همان آغاز بسیار واقع بینانه است ، پایین نزدیک به زمین است. اجازه هیچ رویا بافی را نمی دهد.
در هند ، زوج ها خودشان نمی توانند انتخاب کنند. پسر اجازه ندارد دختر را انتخاب کند ، دختر اجازه ندارد پسر را انتخاب کند ؛ والدین انتخاب می کنند. طبیعتاً آنها به زمین    نزدیکترند ، تجربه بیشتری دارند. و طبیعتاً آنها نمی توانند عاشق بشوند. به چیزهای دیگر فکر می کنند : امور مالی ، پرستیژ ، احترام ، خانواده. آنها به هزار و یک چیز فکر     می کنند اما به یک چیز فکر نمی کنند – عشق. عشق ابداً وارد ماده نشده است. آنها نزد طالع بین می روند و از او درباره همه چیز می پرسند جز عشق. دو نفر ناشناس که توسط والدینشان و جامعه انتخاب شده اند با هم می مانند. طبیعتاً وقتی با کسی زندگی می کنی ، نوعی دوست داشتن پدید می آید. اما این دوست داشتن مانند دوست داشتن خواهر است ؛ این عشق نیست. زیرا تو در یک خانواده معینی به دنیا آمده ای ، تو خواهرت را انتخاب    نکرده ای ، برادرت را انتخاب نکرده ای : آنها توسط تو انتخاب نشده اند. تولد تو در این خانواده تصادفی است. بنابراین تو نوع معینی از دوست داشتن را داری. با هم زیستن به مدت طولانی و هزار و یک نشست و برخاست باعث می شود فرد شروع به دوست داشتن یا دوست نداشتن کند ، اما هرگز عشق و نفرت نیست. هرگز به حد نهایت نمی رسد ، بسیار متعادل است.
همین مورد در ازدواج نیز رخ می دهد ، ازدواج مدیریت شده. زن و شوهر با هم زندگی می کنند و کم کم نسبت به همدیگر احساساتی را بروز می دهند.
جامعه کار دیگری نیز می کند : اجازه نمی دهد اینها با فردی به غیر از همسرشان سکس داشته باشند ، پس طبیعتاً شوهر باید با همسرش عشق بازی کند و زن نیز باید با شوهرش عشق بازی کند. اگر فقط اجازه داشته باشی از یک غذا بخوری و هیچ غذای دیگری اجازه داده نمی شود ، چقدر می توانی صبر کنی ؟ تو باید آن را بخوری. این حُقه ی جامعه است. اگر سکس غیر زناشویی اجازه داده می شد ، این امکان وجود داشت که مرد با همسرش عشق بازی نکند ، زن با شوهرش عشق بازی نکند. فقط از روی گرسنگی ، و بدون هیچ راه فراری ، شروع به عشق بازی با همدیگر می کنند. از ناچاری شروع به معاشرت با همدیگر می کنند. سپس بچه ها متولد می شوند ... و بندهای بیشتر : مذهب ، بندهای اجتماعی. سپس بچه ها و مسئولیت ... و خانواده شروع به غلت زدن می کند.
ازدواجِ عشقی محکوم به شکست است ، زیرا ازدواجِ عشقی پدیده ای شاعرانه است. تو عاشق می شوی و شروع به رویا بافی در مورد آن زن یا مرد می کنی و به اوج می رسی، به اوج رویاها. تا زمانی که با آن زن یا با آن مرد دیدار نکنی ، رویاها ادامه خواهند داشت. بعد از دیدار ، ارضا می شوی. رویاها شروع به ناپدید شدن می کنند. حال برای اولین بار شروع به دیدن دیگری همانطوری که هست می کنی.
وقتی همسرت را همانطوری که هست ببینی ، وقتی شوهرت را همانطوری که هست   ببینی ، ماه عسل تمام می شود. این معنای جمله « ماه عسل تمام شده » است. و این فقط در ازدواج رخ نمی دهد ، در انواع روابط رخ می دهد. اینجا با من هم رخ می دهد.
تو پیش من می آیی و می توانی ماه عسل داشته باشی ، می توانی در مورد من شروع به خیال بافی کنی. من در آن سهمی ندارم ، من در آن شراکت نمی کنم. این کاری است که تو تماماً به تنهایی انجام می دهی. اما شروع به خیال بافی می کنی ، آرزو می کنی : این اتفاق در حال رخ دادن است و آن اتفاق در حال رخ دادن است ، و اُشو این کار را خواهد کرد و اُشو آن کار را خواهد کرد. سپس یک روز ماه عسل تمام خواهد شد. در واقع من همیشه دوست دارم صبر کنم تا ماه عسل تمام شود ، سپس شروع به کار کردن می کنم ، هرگز قبل از آن شروع به کار نمی کنم ، زیرا نمی خواهم شریک خیال بافی هایت بشوم. من فقط وقتی شروع به کار کردن می کنم که ببینم ماه عسل تمام شده و تو به زمین بازگشته ای. اکنون چیزی واقعی می تواند انجام شود. در واقع من همیشه دوست دارم وقتی ماه عسل تمام می شود سانیاس بدهم. سانیاس دادن در طی ماه عسل خطرناک است ، خیلی   خطرناک ، زیرا لحظه ای که ماه عسل تمام می شود ، شروع به احساس مخالفت با من    می کنی ، شروع به عصیان بر علیه سانیاس می کنی ، شروع به واکنش نشان دادن       می کنی. صبر کردن بهتر است.
در هر رابطه ای – در دوستی ، در رابطه استاد مریدی – در هر نوع رابطه ای بخشی خیالی نیز وجود دارد. این خیال و پندار فقط ذهن توست : آرزوهای سرکوب شده به درون رویاها پرواز می کنند. در دنیای بهتر ، با درک بیشتر ، ازدواج ناپدید خواهد شد و با ازدواج ، ماه عسل نیز ناپدید خواهد شد.
حال گوش بده.
جوامعی بوده اند : برای مثال ، جامعه هندو – با کشتن عشق ، ماه عسل را کشته است و فقط ازدواج وجود دارد. در آمریکا آنها ازدواج را کشته اند و عشق را حفظ کرده اند – آنجا تنها ماه عسل وجود دارد ، نه ازدواج. ازدواج ناپدید شده است.
اما از نظر من هر دو توطئه اند. ماه عسل تنها وقتی می تواند وجود داشته باشد که سرکوبی  باشد ، وگرنه چیزی برای منعکس کردن وجود ندارد. و اگر چیزی برای منعکس کردن باشد ، عشق بارها و بارها شکست می خورد. آنگاه پاندیت های اجتماعی می آیند و شروع به مدیریت برای ازدواج می کنند ، زیرا آن شکست می خورد. مردم را دیوانه می کند و کمکشان نمی کند که بتوانند زندگی کنند. آنها را تا مرز خودکشی می برد. روان پریش و شیزوفرنیک و هیستیری می شوند. پس پاندیت های اجتماعی باید بیایند ، کشیش و سیاستمدار باید بیایند و ازدواج را مدیریت کنند ، زیرا عشق بسیار خطرناک است. و جامعه اینگونه میان این دو قطب حرکت کرده است.
گاهی وقتی مردم از ازدواج تغذیه می کنند – همانطوری که در آمریکا از غذا تغذیه      می کنند – شروع می کنند به فکر کردن به عشق. وقتی مردم از عشق تغذیه کنند دیر یا زود درخواهند یافت – آنگاه شروع می کنند به سمت ازدواج بروند. هر دو قطبهای یک بازی هستند.
از نظر من نوع متفاوتی از جامعه مورد نیاز است که  در آن ازدواج و رابطه عاشقانه ناپدید شوند. ازدواج ناپدید می شود ، زیرا به زور قانون دو نفر را با هم نگه داشتن      غیر اخلاقی است. وقتی آنها نمی خواهند با هم زندگی کنند نگه داشتن به زور آنها با هم ، بر علیه طبیعت و خداست.
اگر مردم به زور مجبور نشوند ، 99 درصد بیماریهای اجتماعی ناپدید خواهند شد.
به این گوش بده :
مردی نزد وکیل رفت و گفت : « من خیلی ثروتمندم ، پولش برایم اهمیتی ندارد ، اما     می خواهم از دست زنم خلاص شوم ، او یک روسپی است ، نمی خواهم قاتل استخدام کنم. به من بگو چه کنم. »
- « اسبی قوی برایش بخر و اسب شاید او را پرت کند. »
یک ماه بعد مرد بازگشت و گفت اکنون زنش بهترین اسب سوار منطقه است ...
وکیل گفت : « یک کوچولویش را بخر و او را به کوهستان بفرست. »
مرد این کار را کرد ، اما زنش با مهارت اسب سواری کرد ، همه را در خطر می انداخت جز خودش. شوهر به وکیل گفت که نا امید شده ...
- « پس برای او ببر بزرگی بخر. »
بعد از یک هفته مرد با شادمانی بازگشت و گفت : « کار کرد. چقدر باید بدهم ؟ »
- « خب چه اتفاقی افتاد ؟ »
- « وقتی او در جعبه را باز کرد تا به ببر غذا بدهد ، ببر سر لعنتی اش را قطع کرد !
ازدواج هزار و یک پیچیدگی ایجاد می کند و هیچ چیزی را حل نمی کند. بله موفقیت آمیز است – در برده ساختن مردم موفقیت آمیز است. در نابود کردن فردیت مردم موفقیت آمیز است. این را در اطرافت نمی بینی ؟  مرد ازدواج نکرده فردیت معینی دارد و مرد ازدواج کرده شروع به از دست دادن فردیتش می کند. زن ازدواج نکرده شادی دارد ، جاری است. زن ازدواج کرده راکد و کسل و بی علاقه است. این زشت است – مجبور کردن مردم به کسالت. مردم اینجا هستند تا شاد باشند ، اینجا هستند تا لذت ببرند و جشن بگیرند. این زشت است !
ازدواج باید برود. اما اگر تو خیال بافی و عشق را انتخاب می کنی ، دوباره در همان دام  ازدواج می افتی. زیرا هرگز موفقیت آمیز نیست – در امور مالی و امنیتی و برای بچه ها و برای جامعه و این و آن موفقیت آمیز است اما در عشق هرگز موفق نیست.
جامعه واقعی بشری چیزی درباره ازدواج و ماه عسل نخواهد دانست. فقط شادی و سهیم کردن با مردم را خواهد دانست. تا زمانی که بتوانی سهیم کنی خوب است. اگر نتوانی سهیم کنی ، خدانگهدار. ازدواج ناپدید می شود و با آن طلاق زشت نیز ناپدید می شود. ازدواج ناپدید می شود و با آن خیال بافی ماه عسل نیز تمام می شود.
وقتی برای عشق ورزی ، برای دیدار و برای بودن با مردم آزاد باشی ، ماه عسل ناپدید   می شود. لیلی و مجنون ، شیرین و فرهاد غیر ممکن خواهند بود – کسی مانع راهشان نخواهد شد. تو می توانی با هر زن یا مردی دیدار کنی. هرکسی که آرزویش را داری و هرکسی که آرزویت را دارد – هیچکس مانع نمی شود. بعد دیگر چه نیازی به خیال بافی است ؟ تمام انواع غذاها در دسترس اند ، و با این حال پلیس و کشیش تو را می ترساند که اگر از این غذا بخوری به جهنم خواهی رفت. اگر این غذا را بخوری ، فقط بعد از آن است که می توانی به بهشت بروی و آن غذا را دوست نداری بخوری ؛ و آن غذا تو را به بهشت هدایت می کند ، و غذایی که می خواهی بخوری تو را به جهنم هدایت می کند. هر چیزی که به تو لذت و شادی بدهد ، تو را به جهنم رهنمون می کند و هر چیزی که تو را بدبخت می سازد ، به بهشت رهنمون می شود. وقتی هیچکس میان تو و آرزوهایت نایستاده باشد ، وقتی آرزو آزاد باشد ، سرکوبی وجود نخواهد داشت.
بدون سرکوبی ماه عسل ناپدید خواهد شد. ماه عسل محصول فرعی است : با ازدواج وجود دارد. ماه عسل طعمه است : تو را سمت ازدواج می برد. به همین دلیل است که زنها این قدر بر ازدواج پافشاری می کنند – زیرا آنها می دانند. آنها زمینی ترند ، از مرد      تجربی ترند. مرها در رویایی بافی می مانند ، آنها به ستاره ها و ماه فکر می کنند. و زنها به آرزوهای عجیبشان فقط می خندند. زن می داند – او بسیار به زمین نزدیک است و     می داند که بعد از ده دوازده روز ، بعد از دو یا سه هفته ، ماه عسل ناپدید می شود. بعد   چه ؟ او بر ازدواج اصرار می ورزد.
مردی که عاشق زنی بود شب از او پرسید : « عشق یا یک چیزی ؟ »
و زن گفت : « یا ازدواج یا هیچ چیزی »
او دوباره پرسید : « عشق یا یک چیزی ؟ »
و زن گفت : « یا ازدواج یا هیچ چیزی »
عشق مطمئن نیست. می آید و می رود ؛ هوس است ، حالت است. اگر عشق بماند  ، به سادگی بدین معناست که سرکوب همچنان آنجاست.
آنگاه در جامعه ای متفاوت شادی خواهد بود. « عشق »  کلمه ای مهمتر از کلمات         « شادی » و « جشن » نخواهد بود. دو نفر می خواهند انرژیشان را با هم شریک شوند ؛ اگر هر دو اراده کنند ، آنگاه مانعی نخواهد بود. فقط یک محدودیت وجود دارد ، که یکی از آنها اراده نکند ، آنگاه تمام است. دیگر هرگز شروع نمی شود. تمام دیگر محدودیت ها باید انداخته شوند.
و اکنون علم مشکل بچه ها را به آسانی قابل حل کرده است. در روزگار قدیم مردم این قدر خوش شانس نبودند. تو خوش شانس تری. مشکل بچه ها می تواند حل شود. تو می توانی با زنی بمانی تا روزی که حس کنی : « حال ما مدت درازی با هم زندگی کرده ایم و عشق و شادی من با این زن افزایش یافته ، عشق و شادی من با این مرد افزایش یافته ، و اکنون دیگر امکان جدایی ما وجود ندارد. » تو یارت را یافته ای. روزی که این را حس کنی ، می توانی بچه دار بشوی ، وگرنه نیازی به بچه دار شدن نیست.
و در جامعه ای بهتر بچه ها باید متعلق به کمون ها باشند. خانواده باید از بین برود. آنجا باید کمونی از مردم باشد : کمون نقاش ها ، جایی که مردان و زنان نقاش با هم زندگی     می کنند و از با هم بودنشان لذت می برند ؛ کمون شاعران ، کمون نجاران ، کمون  زرگران ،  کمون انواع مختلف مردم که به جای خانواده ها با هم زندگی می کنند .
خانواده مصیبت بوده است. بهتر است مردم در یک کمون زندگی کنند که مالک تمام چیزهای درون کمون باشند  و عشقشان را با همدیگر سهیم شوند.
اما هیچ قید و بندی نباید باشد. عشق هرگز نباید به وظیفه تبدیل شود – تنها آنگاه لذت بخش است. لحظه ای که به وظیفه تبدیل شود مرده است ، سنگین است. و هزار و یک مشکل  می آفریند که به طور مستقیم قابل حل نیستند. این کل وضعیت جهان است. تو می توانی نزد روان شناس بروی ، می توانی نزد استاد بیایی ، می توانی مراقبه کنی ، می توانی این کار و آن کار را انجام بدهی – اما مشکل اولیه ات لمس نشده است.
مشکل اولیه ات به گونه ای با انرژی سکست در ارتباط می ماند ، و در جایی دیگر درگیرش می شوی. تو به بریدن برگها ادامه می دهی اما هرگز ریشه را قطع نمی کنی. مردم بدبختند زیرا از همدیگر تغذیه می کنند. مردم غمگینند زیرا از همنشینی با یکدیگر لذت نمی برند. مردم صرفاً سنگین و باردارند : وظایفشان را انجام می دهند ، عشق وجود ندارد.
ازدواج و عشق هر دو در یک پکیج می آیند ؛ هر دویشان باید بروند. آنگاه بشریتی بدون سرکوب می تواند وجود داشته باشد ، بشریتی با احساس که چیزی جز شادی نمی داند و تصمیم گرفته با شادی هماهنگ باشد. شادی باید معیار باشد : کل تانترا در همین رابطه است. شادی باید معیار باشد.

 

ما 17 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

انتخاب تم سایت

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116