اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

مطالب

بخشی از کتاب ساراها 3

پرسش 1
در من عشق به دنیای بیرون وابسته است. هم زمان آنچه را که در مورد کامل بودن در درون می گویید می فهمم. چه اتفاقی برای عشق می افتد اگر چیزی و کسی برای تشخیص و چشیدنش وجود نداشته باشد ؟ شما بدون مریدانتان کیستید ؟
نکته اول : دو نوع عشق وجود دارد. سی اس لویس عشق را به دو نوع تقسیم کرده است :  « عشق - نیاز » و « عشق - هدیه ». آبراهام مازلو عشق را به دو نوع تقسیم کرده است. اولی را « عشق - کمبود » و دومی را « عشق - بودن » می نامد. این تفاوت مهم است و باید درک شود.
« عشق - نیاز » یا « عشق - کمبود » به دیگری وابسته است ؛ عشقی نابالغ است. در واقع عشق واقعی نیست - نیاز است. تو از دیگری استفاده می کنی ، از دیگری به عنوان وسیله استفاده می کنی. بهره برداری می کنی ، سلطه گری می کنی. اما دیگری تنزل می یابد ، دیگری تقریباً نابود می شود. و دقیقاً همین توسط دیگری نیز صورت می گیرد. او سعی  می کند تو را اداره کند ، سلطه گری کند ، تصاحب کند ، از تو استفاده کند. استفاده از انسانی دیگر بسیار غیردوستانه است. بنابراین فقط  به ظاهر مانند عشق آشکار می شود ؛ این سکه تقلبی است. اما این برای نود و نه درصد مردم اتفاق می افتد ، زیرا اولین درسی که از عشق  می گیری در کودکی ات است.
کودکی متولد می شود ، او به مادر وابسته است. عشق او به مادر « عشق - کمبود » است : به مادر احتیاج دارد ، نمی تواند بدون مادر زنده بماند. مادر را دوست دارد ، زیرا مادر   زندگی اش است. در واقع عشقی وجود ندارد ؛ او به هر زنی که از او حمایت کند و کمک کند تا زنده بماند و احتیاجاتش را برآورده کند ، عشق خواهد ورزید. مادر نوعی غذا است که او می خورد. تنها شیر نیست که از مادرش می گیرد ، عشق نیز هست - این نیز یک نیاز است.
میلیونها نفر کل زندگی شان بچه می مانند ؛ هرگز رشد نمی کنند. سنشان رشد می کند ، اما  ذهنشان رشد نمی کند ؛ روانشان نوجوان و نابالغ می ماند. آنها همیشه محتاج عشق اند. همچون غذا تشنه عشق اند.
انسان لحظه ای بالغ می شود که بدون نیاز شروع به عشق ورزیدن کند. شروع به جاری شدن و سهیم شدن کند ؛ شروع به عشق دادن کند. تأکید کاملاً متفاوت است. با اولی ، تأکید بر بیشتر به دست آوردن است. با دومی تأکید بر چگونه دادن است ، چگونه عشق بیشتر و بدون شرط دادن است. این رشد و بلوغ است که به سوی تو می آید.
شخص بالغ عشق می دهد. فقط شخص بالغ می تواند عشق بدهد ، زیرا تنها شخص بالغ آن را دارد. آنگاه عشق وابسته نیست. آنگاه می توانی با وجود یا بدون وجود دیگری ، عشق بورزی. آنگاه عشق رابطه نیست ، حالت است.
اگر تمام مریدان ناپدید شوند و فقط من اینجا باشم چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ فکر می کنی تغییری صورت بگیرد ؟ گلی در عمق جنگل شکوفا می شود ، بدون آن که کسی قدرش را بداند یا رایحه اش را ببوید ، بدون آن که کسی گذر کند و بگوید : « زیبا است »، اگر کسی زیبایی اش را نچشد ، شادی اش را نچشد، کسی آن را سهیم نشود ، چه اتفاقی برای گل     می افتد ؟ می میرد ؟ وحشت زده می شود ؟ خودکشی می کند ؟ نه ! به شکفتن ادامه        می دهد، به سادگی به شکفتن ادامه می دهد. فرقی نمی کند که کسی از آنجا عبور کند یا نه؛ بی ربط است. او به پخش کردن رایحه اش توسط باد ادامه می دهد. شادی اش را به خدا پیشکش  می کند ، به کل.
اگر تنها باشم ، آنگاه نیز همان قدر در عشق خواهم بود که وقتی با تو هستم. این تو نیستی که عشق را در من به وجود می آوری. اگر تو عشق را در من به وجود بیاوری ، آنگاه طبیعتاً وقتی بروی ، عشق من نیز خواهد رفت. تو عشق مرا بیرون نمی کشی - من آن را بر تو می بارانم : این « عشق - هدیه » است ، این « عشق - بودن » است.
و من در واقع با سی اس لویس و آبراهام مازلو موافق نیستم. اولین عشقی که آنها عشق   می نامند ، عشق نیست ؛ نیاز است. چگونه نیاز می تواند عشق باشد ؟ عشق تجمل است ، وفور است. زندگیِ فراوان داشتن است ، آن قدر که نمی دانی با آن چه کنی ، پس سهیم      می کنی.  ترانه های زیادی در قلبت داری که باید آنها را بخوانی - کسی گوش بدهد یا نه ربطی ندارد. اگر کسی گوش ندهد ، آنگاه نیز باید بخوانی ، باید رقصت را برقصی.
دیگری می تواند آن را داشته باشد یا می تواند از دستش بدهد - اما تا جایی که به تو مربوط می شود ، جاری شدن است ، لبریز شدن است. رودها برای تو جاری نیستند ؛ چه آنجا باشی یا نه آنها جاری اند. آنها برای تشنگی تو جاری نیستند ، آنها برای مزارع تشنه ی تو جاری نیستند ؛ آنها به سادگی در آنجا جاری هستند. می توانی تشنگی ات را برطرف کنی ،       می توانی از دستش بدهی - به تو بستگی دارد. رود واقعاً برای تو جاری نیست ، رود فقط جاریست. این تصادفی است که تو می توانی از آن برای آب دادن به مزرعه هایت استفاده کنی ، این تصادفی است که می توانی از آن برای نیازهایت آب تهیه کنی.
استاد رود است ، مرید تصادفی است. استاد جاری است ؛ می توانی شریک شوی ،        می توانی برخوردار شوی ، می توانی وجودش را سهیم شوی. می توانی در او غرق شوی، اما این به خاطر تو نیست. او مختص تو جاری نیست ، او به سادگی جاریست. این را به یاد داشته باش. و من این را عشق بالغ می نامم ، عشق واقعی ، عشق اصیل ، عشق درست.
وقتی به دیگری وابسته ای ، همیشه بدبختی وجود دارد. لحظه ای که وابسته می شوی ، شروع به احساس بدبختی می کنی ، زیرا وابستگی بردگی است. آنگاه با روشهای ظریف شروع به انتقام گرفتن می کنی ، زیرا شخصی که به او وابسته ای ، از تو قوی تر می شود. هیچکس دوست ندارد کسی قوی تر از او باشد ، هیچکس دوست ندارد وابسته شود ؛ زیرا وابستگی آزادی را می کشد ، و عشق نمی تواند در وابستگی شکوفا شود. عشق گل آزادی است - به فضا نیاز دارد ، به فضای کامل نیاز دارد. دیگری نباید در آن مداخله کند. آن بسیار حساس و ظریف است.
وقتی وابسته ای ، دیگری یقیناً تو را زیر سلطه می گیرد ، و تو نیز سعی می کنی دیگری را زیر سلطه بگیری. این همان مبارزه ای است که میان آن به اصطلاح عشاق در جریان است ؛ آنها دشمنان خودمانی هستند ، همواره می جنگند. شوهران و همسران چه می کنند؟ عشق و محبت بسیار نادر است ؛ مبارزه قانون است ، عشق ورزی استثناء است. و به هر روش ممکن سعی می کنند مسلط شوند - حتا از طریق عشق سعی می کنند مسلط شوند. اگر شوهر از همسر درخواست کند ، همسر رد می کند و بی میل است. او بسیار بدبخت است : او می دهد ، اما بسیار بی میل ؛ او می خواهد که برایش دُم تکان دهی. و شوهر نیز همینگونه است. وقتی همسر نیاز دارد و از او درخواست می کند ، شوهر می گوید که خسته است ، در اداره زیاد کار کرده و اکنون می خواهد بخوابد.
من نامه ای را از ملانصرالدین خوانده ام که به زنش نوشته است. گوش بدهید :
برای همسر عزیز و همیشه دوست داشتنی ام ،
در طی سال گذشته 365 بار سعی کردم با تو عشق بازی کنم ، به طور میانگین روزی یک بار ، و این دلایلی است که مرا به خاطرشان رد کرده ای :
هفته  قاعدگی 11 بار
بچه را بیدار می کند 7 بار
هوا خیلی گرم است 15 بار
هوا خیلی سرد است 3 بار
خستگی بسیار 19 بار
بسیار دیروقت است 16 بار
خیلی زود است 9 بار
تظاهر به خواب 33 بار
پنجره باز است ، شاید همسایه ها بشنوند 3 بار
کمردرد 16 بار
دندان درد 2 بار
سردرد 6 بار
حسش نیست 31 بار
بچه ناراحت است ، شاید گریه کند 18 بار
تماشای برنامه آخر تلویزیون 15 بار
ماسک صورت 8 بار
روغن روی صورت 4 بار
مست و پاتیل 7 بار
فراموشی رفتن به داروخانه 10 بار
مهمانان در اتاق بغلی خوابیده اند 7 بار
همین جوری الکی 28 بار
فقط فکر و ذکرت همین است؟ 62 بار
عزیزترینم ، فکر می کنی بتوانیم رکوردمان را در طی سال جاری افزایش بدهیم ؟
دوست دار همیشگی ات شوهرت ،
ملا نصرالدین.
اینها روش های کنترل کردن هستند ، چگونگی گرسنگی دادن به دیگری ، چگونه او را گرسنه تر نگه داری تا وابسته تر گردد.
طبیعتاً زنها در این باره سیاستمدارتر هستند ، زیرا مرد پیشاپیش قدرتمند است. او برای قوی بودن نیازی به پیدا کردن روشهای ظریف و زیرکانه ندارد ، او قوی است. او پول را اداره می کند - این قدرت اوست. از نظر عضلانی قوی تر است. در همه ی اعصار ذهن زن را شرطی کرده اند که او قوی تر است و زن قوی نیست. به هر روش ممکن او همیشه سعی می کند زنی را پیدا کند که از همه نظر از او پایین تر باشد. مرد دوست ندارد با زنی ازدواج کند که از او تحصیل کرده تر است ، زیرا آنگاه قدرت در خطر خواهد بود. او دوست ندارد با زنی ازدواج کند که از او قد بلندتر است ، زیرا زن قد بلند ، بالاتر به نظر   می رسد. او دوست ندارد با زنی ازدواج کند که عاقل تر از او باشد زیرا آنگاه او بحث خواهد کرد ، و بحث می تواند قدرت را نابود کند. مرد زن بسیار معروف را نمی خواهد ، زیرا آنگاه او در درجه دوم اهمیت قرار خواهد گرفت. و قرنها مرد زنی را خواهان بوده که از او جوان تر باشد. چرا همسر نمی تواند از تو بزرگتر باشد ؟ چه اشکالی دارد ؟ اما زن بزرگتر تجربه های بیشتری دارد - این قدرت را نابود می کند.
بنابراین مرد همیشه خواهان زن پایین تر بوده است ، از همه نظر پایین تر- به همین دلیل است که زنها قدشان کوتاه شده است. اصلاً هیچ دلیلی برای آن وجود ندارد که قدشان   کوتاه تر باشد ، تنها به این دلیل قدشان را از دست داده اند که همیشه زنِ کوتاه تر انتخاب شده است. رفته رفته این مسأله چنان عمیق وارد ذهنشان شده که قدشان را از دست داده اند. هوشمندی شان را از دست داده اند ، زیرا زن باهوش مورد نیاز نیست ، زن باهوش چیز غریبی بود. شگفت زده خواهید شد اگر بدانید که در همین قرن دوباره قدشان بلند شده است. و شگفت زده خواهید شد ... حتا استخوان هایشان بزرگتر شده است ، و اسکلتشان نیز بزرگتر شده است. فقط در مدت پنجاه سال ... مخصوصاً در آمریکا. و مغزشان نیز رشد کرده و بزرگتر از قبل شده : جمجمه شان بزرگتر شده است.
با ایده ی آزادی ، شرطی شدگی های عمیق نابود شده اند. مرد پیشاپیش قدرت دارد ، بنابراین لازم نیست خیلی باهوش و زرنگ باشد ، لازم نیست خیلی پیچیده باشد. زنان قدرت ندارند. تو وقتی قدرت نداری ، باید سیاستمدارتر باشی - این جایگزین است. تنها وقتی     می توانند احساس قدرت کنند که مورد نیاز باشند ، که مرد همواره به آنها نیاز داشته باشد.
این عشق نیست - این معامله است. و آنها مدام سر قیمت چانه می زنند ؛ این کشمکشی دائمی است. سی اس لویس و آبراهام مازلو عشق را به دو نوع تقسیم کرده اند. من آن را به دو نوع تقسیم نمی کنم. می گویم که نوع اول عشق فقط یک نام است ، سکه ی تقلبی است ؛ واقعی نیست. فقط نوع دوم عشق ، عشق است.
عشق فقط وقتی که بالغ باشی رخ می دهد. فقط وقتی قادر به عشق ورزیدنی که رشد کرده باشی. وقتی که بدانی عشق نیاز نیست ، بلکه لبریز شدن است : عشق - بودن یا عشق – هدیه ، آنگاه بدون هیچ شرط و شروطی عشق می دهی.
نوع اول ، آن به اصطلاح عشق ، از نیاز شدید شخص به دیگری ناشی می شود ، زمانی که « عشق - هدیه » یا « عشق - بودن » جاری می شود یا به جهت وفور از یک شخص بالغ به دیگری سرازیر می شود ؛ آدمی در آن غرق می شود. تو آن را داری و آن شروع به حرکت در اطرافت می کند ، درست مانند وقتی که چراغی را روشن می کنی و نور در تاریکی پخش می شود. عشق محصول وجود است. وقتی هستی ، هاله عشق را به دور خود داری. وقتی نیستی ، آن هاله را به دور خود نداری. و وقتی به دور خود هاله نداری ، از دیگری می خواهی که به تو عشق بدهد. اجازه بده تکرار کنم : وقتی عشق نداری ، از دیگری درخواست می کنی که به تو عشق بدهد ؛ گدایی می کنی. و دیگری نیز از تو      می خواهد به او عشق بدهی. اکنون دو گدا دستانشان را به دور هم حلقه کرده اند و هر دو امیدوارند که دیگری آن را دارد ... طبیعتاً در نهایت هر دو احساس شکست می کنند ، و هر دو احساس فریب خوردگی می کنند.
می توانی از هر زن و شوهری بپرسی ، می توانی از هر عاشقی بپرسی : هر دو احساس فریب خوردگی می کنند ؛ این فرافکنی توست که دیگری آن را دارد. اگر فرافکنی غلط داشته باشی ، از دیگری چه کاری بر می آید ؟ فرافکنی ات از بین رفته و دیگری خودش را متناسب با فرافکنی ات نیافته است ، همین. اما دیگری هیچ تعهدی ندارد که خودش را متناسب با انتظارات و توقعاتت نشان بدهد.
و تو دیگری را فریب داده ای ... این احساس دیگری است ، زیرا دیگری امیدوار بود که عشق از تو جاری باشد. هر دو امیدوار بودید که عشق از دیگری جاری باشد ، و هر دو خالی بودید. عشق چگونه می تواند رخ دهد ؟ حداکثر می توانید با هم بدبخت باشید. قبلاً عادت داشتی به تنهایی بدبخت باشی ، اکنون می توانید با هم بدبخت باشید. و به یاد بسپار ، هرجا دو نفر با هم بدبخت هستند ، یک جمع ساده نیست ، ضرب است.
در تنهایی احساس ناامیدی می کردی ، اکنون با هم احساس ناامیدی می کنید. در این باره نکته ی خوبش این است که می توانی مسئولیت را به گردن دیگری بیندازی : دیگری تو را بدبخت می سازد - این نکته خوبی است. می توانی احساس راحتی کنی. چیز اشتباهی در مورد من وجود ندارد ... دیگری ... « با چنین همسری چه می توان کرد ؟ تند و زننده و غرغرو ». آدم باید هم که بدبخت باشد. « با چنین شوهری چه می توان کرد ؟ - زشت و بدبخت ». اکنون می توانی مسئولیت را به گردن دیگری بیندازی ؛ تو یک قربانی یافته ای. اما بدبختی باقی می ماند ، چند برابر می شود.
اکنون این متناقض است : کسانی که عاشق می شوند هیچ عشقی ندارند ، به همین دلیل است که عاشق می شوند. و چون هیچ عشقی ندارند ، نمی توانند عشق بدهند. و یک نکته دیگر : شخص نابالغ همیشه عاشق شخص نابالغ دیگری می شود ، زیرا فقط آنها می توانند زبان همدیگر را بفهمند. شخص بالغ به شخص بالغ عشق می ورزد. شخص نابالغ به شخص نابالغ عشق می ورزد.
شما می توانید هزار و یک بار همسرتان را عوض کنید ، اما دوباره همان نوع زن و همان بدبختی در شکل های متفاوت تکرار می شود - همان بدبختی تکرار می شود ؛ تقریباً همان است. می توانی همسرت را عوض کنی ، اما تو تغییر نکرده ای. اکنون چه کسی می رود همسر دیگری انتخاب می کند ؟ تو انتخاب خواهی کرد. انتخاب دوباره از نابالغی خودت بیرون خواهد آمد. دوباره همان نوع زن را انتخاب خواهی کرد.
مشکل ابتدایی عشق در ابتدا بالغ شدن است ، سپس شریک بالغ را خواهی یافت ؛ آنگاه دیگر افراد نابالغ تو را جذب نخواهند کرد. درست مانند این است. اگر بیست و پنج سال داشته باشی ، عاشق یک بچه  دو ساله نمی شوی. وقتی از نظر روانی شخص بالغی و معنوی هستی ، عاشق یک بچه نمی شوی. رخ نمی دهد ، نمی تواند رخ دهد. می توانی ببینی که  بی معنی است.
در واقع شخص بالغ در عشق نمی افتد ، بلکه در عشق بالا می رود. کلمه ی fall افتادن درست نیست. فقط افراد نابالغ می افتند ؛ آنها سکندری می خورند و در عشق می افتند. قبلاً به گونه ای خود را نگه داشته و ایستاده بودند اما نمی توانند اداره بکنند و نمی توانند بایستند - زنی را پیدا می کنند و می روند ، مردی را پیدا می کنند و می روند. آنها همیشه  آماده افتادن و خزیدن بر روی زمین اند. آنها ستون فقرات ندارند ، آن قدر تمامیت ندارند که به تنهایی بایستند.
شخص بالغ تمامیت تنها بودن را دارد. و وقتی شخص بالغ عشق می دهد ، بدون هیچ    رشته ای از وابستگی می دهد : به سادگی می دهد. و وقتی شخص بالغ عشق می دهد ، از این که عشق او را پذیرفته اید احساس سپاسگذاری می کند ، نه برعکس. او از تو انتظار ندارد که به خاطرش سپاسگذار باشی – نه ، اصلاً ، او حتا به تشکر تو نیاز ندارد. او از این که عشقش را پذیرفته ای تشکر می کند. و وقتی دو شخص بالغ در عشق اند، یکی از متناقض ترین اتفاقات زندگی است ، یکی از زیباترین پدیده ها است : آنها با هم اند و با این حال بسیار تنهایند ؛ آنها چنان با هم اند که گویی یکی هستند. اما یگانگی آنها فردیتشان را از بین نمی برد ، در واقع آن را افزایش می دهد : آنها فردیتشان افزون می شود. دو شخص بالغ در عشق به همدیگر کمک می کنند تا آزادتر باشند. هیچ سیاستی و هیچ تلاشی برای سلطه وجود ندارد. چگونه می توانی بر کسی که دوست داری چیره شوی ؟
فقط درباره اش بیندیش. سلطه گری نوعی نفرت ، خشم و دشمنی است. چگونه می توانی به فکر تسلط بر کسی که دوستش داری باشی ؟ دوست داری او را کاملاً آزاد و مستقل ببینی. به او فردیت بیشتری می دهی. به همین دلیل است که آن را بزرگترین تناقض      می نامم : آنها آن چنان با هم اند که گویی یکی هستند ، اما همچنان در آن یگانگی فرد هستند. فردیت آنها محو نمی شود - بیشتر می شود. تا جایی که به آزادی شان مربوط است دیگری به آنها غنا می دهد.
افراد نابالغی که در عشق می افتند آزادی همدیگر را نابود می کنند ، اسارت به وجود      می آورند ، زندان می سازند. اشخاص بالغ در عشق به همدیگر کمک می کنند تا آزاد باشند؛ به همدیگر کمک می کنند تا تمام انواع اسارتها را نابود کنند. و وقتی عشق همراه با آزادی جاری می شود زیباست. وقتی عشق با وابستگی همراه باشد زشت است.
به یاد بسپار، آزادی از عشق ارزش بالاتری دارد. به همین دلیل در هند ، غایت را موکشا می نامیم ؛ موکشا یعنی آزادی. آزادی ارزشی بالاتر از عشق دارد. پس اگر عشق آزادی را نابود می کند ، ارزشی ندارد. عشق می تواند رها شود ؛ آزادی باید حفظ شود : آزادی میل ذاتی هر مرد و زنی است - آزادی مطلق ، آزادی کامل. پس هر چیزی که ویرانگر آزادی باشد - آدمی شروع به نفرت ورزیدن به آن می کند.
آیا مردی را که دوست داری از او متنفر نیستی ؟ آیا زنی را که دوست داری از او متنفر نیستی ؟ متنفری. این بدی ضروری است ؛ تو باید تحملش کنی. زیرا تو نمی توانی تنها بمانی ، باید بودن با کسی دیگر را به گونه ای اداره کنی ، و باید خودت را با خواست های دیگری سازگار کنی. باید تحمل کنی ، باید تاب آوری.
عشق ، عشق واقعی باید « عشق - بودن » ، « عشق - هدیه » باشد. « عشق - بودن » یعنی حالت عشق. وقتی به خانه رسیده ای ، وقتی خودت را شناخته ای ، آنگاه عشق از وجودت بر می خیزد. آنگاه رایحه پخش می شود و تو می توانی به دیگران بدهی اش. چگونه می توانی چیزی را که نداری بدهی ؟ برای دادن ، اولین الزام داشتنش است.
می گویی : در من عشق به دنیای بیرون وابسته است ... پس این عشق نیست ؛ یا اگر      می خواهی مثل سی اس لویس و آبراهام مازلو با کلمات بازی کنی ، پس آن را « عشق –نیاز » ، « عشق - کمبود » بنام. مانند این است که بیماری را « بیماری - سالم » بنامی -   بی معنی است ، به لحاظی متناقض است. « عشق - کمبود » به لحاظی متناقض است. اما اگر زیادی به دنیای « عشق » بچسبی عیبی ندارد ، می توانی آن را « عشق - کمبود » یا « عشق - نیاز » بنامی.
هم زمان آنچه را که در مورد کامل بودن در درون می گویید می فهمم ... نه ، هنوز      نمی توانی بفهمی. مرا می شنوی ، به طور عقلانی درکش می کنی ، اما هنوز نمی توانی ببینی اش. در واقع من به یک زبان حرف می زنم ، و تو به زبانهای مختلف درک می کنی. من از یک سطح فریاد می زنم ، اما تو در سطح های مختلف می شنوی. بله ، من همان کلمات تو را به کار می برم ، اما من مانند تو نیستم ، پس چگونه می توانم به آن کلمات همان معنا را بدهم که تو می دهی ؟ می توانی عقلانی درک کنی و آن بد فهمی خواهد بود : تمام درک های عقلانی بد فهمی است.
اجازه بده چند حکایت برایت تعریف کنم.
مردی فرانسوی در حال گشت و گذار در ایرلند بود ، وارد کوپه قطار شد ، دو بازرگان ایرلندی بر نیمکت نشسته بودند. یکی از آنها به دیگری گفت : « اخیراً کجا بوده ای ؟ »
پاسخ داد : « کیل ماری بوده ام و اکنون به کیل پاتریک می روم. تو چطور ؟ »
اولی پاسخ داد : « در کیل هنی و کیل مایکل بوده ام و اکنون به کیل مور می روم »
مرد فرانسوی سخنان این دو را شنید و با خود گفت: « قاتلین پست فطرت ! » و در ایستگاه بعد پیاده شد.
اکنون گوش کن : کیل ماری ، کیل پاتریک ، کیل هنی ، کیل مایکل و کیل مور،kill more ... مرد فرانسوی می بایست بدجوری ترسیده باشد. « قاتلین پست فطرت ! »

( توضیح مترجم :kill  به معنای کشتن است )
دقیقاً چیزی مانند این همواره اتفاق می افتد. اگر چیزی بگویم ، چیز دیگری درک می کنی. اما این طبیعی است ، من محکومش نمی کنم ، فقط تو را از آن آگاه می کنم.
سه پسر بودند ، به نامهای دردسر ، ادب و به تو چه. پدرشان فیلسوف بود و به آنها نامهای با معنایی داده بود. حال نامهای با معنا به مردم دادن خطرناک است ...
دردسر گم شد ، ادب و به توچه نزد پلیس رفتند. به توچه به ادب گفت : « اینجا بیرون منتظر بمان » و خودش رفت داخل.
در ایستگاه پلیس به افسر گفت دوستم گمشده است.
افسر پرسید : « نامت چیست ؟ »
- « به توچه ».
- ادبت کجاست ؟
- بیرون در.
- دنبال دردسر می گردی ؟
- بله ، او را دیده ای ؟
این داستان همواره ادامه دارد. می گویم که تا زمانی که در درونت کامل نشده ای ، عشق جاری نخواهد شد. یقیناً کلمات را درک می کنی ، اما معنای خودت را به آن کلمات        می دهی. وقتی می گویم تا زمانی که در درونت کامل نشده ای ، تئوری ارائه نمی دهم ، اصلاً فلسفه بافی نمی کنم ؛ صرفاً به واقعیت زندگی اشاره می کنم. می گویم : اگر نداشته باشی اش چگونه می توانی بدهی ؟ و وقتی خالی هستی چگونه می توانی لبریز شوی ؟ و عشق لبریز شدن است : وقتی بیشتر از نیازت داری ، فقط در این زمان می توانی بدهی ، از این رو این « عشق - هدیه » است.
وقتی نداری چگونه می توانی هدیه بدهی ؟ این را می شنوی و درک می کنی ، اما بعد مشکل بر می خیزد زیرا درک عقلانی است. اگر به درون وجودت نفوذ کند ، اگر واقعیتش را دیده باشی ، دیگر پرسش نخواهد آمد. آنگاه تمام روابط وابسته ات را فراموش خواهی کرد و شروع به کار کردن روی خودت خواهی کرد : پاکسازی. پالایش هسته ی درونی ات را بیدارتر و آگاه تر می سازد ؛ شروع به کار کردن در آن راه خواهی کرد. و هرچه بیشتر احساس کنی که به تمامیت خاصی رسیده ای ، بیشتر عشق را خواهی یافت که پا به پای تو در حال رشد است - این یک محصول است.
عشق عملکرد کامل بودن است.
آنگاه پرسش آنجا نخواهد بود. اما پرسش هست ، پس تو واقعیت را ندیده ای. به عنوان یک تئوری به آن گوش کرده و درکش کرده ای ، منطقش را درک کرده ای. درک کردن منطق کافی نیست ، باید مزه اش را بچشی.
 در من عشق به دنیای بیرون وابسته است. هم زمان آنچه را که در مورد کامل بودن در درون می گویید می فهمم. چه اتفاقی برای عشق می افتد اگر چیزی و کسی برای تشخیص و چشیدنش وجود نداشته باشد ؟
لازم نیست تشخیص داده شود : به تشخیص نیازی ندارد ، به گواهینامه نیاز ندارد ، به کسی نیاز ندارد که طعمش را بچشد. تشخیص دیگری تصادفی است ، برای عشق ورزیدن ضروری نیست ؛ عشق جاری خواهد بود. اگر کسی آن را نچشد ، تشخیصش ندهد ، اگر کسی به خاطر آن احساس شادی و لذت نکند ، باز هم عشق جاری خواهد بود. زیرا با همان جاری بودن احساس سرور و شادی زیادی می کنی. با همان جریان ... وقتی انرژی ات جاری است ...
در یک اتاق خالی نشسته ای و انرژی جاری است و اتاق خالی را با عشق پر می کند ؛ کسی آنجا نیست - دیوارها نمی گویند : « ممنون » - کسی تشخیص نمی دهد ، کسی     نمی چشد. اما این اصلاً اهمیتی ندارد. انرژی ات آزاد می شود ، جاری می شود ... احساس شادی بسیار می کنی. گل شاد است وقتی که رایحه اش در باد رها می شود ؛ چه بادها درباره اش بدانند یا ندانند ، نکته این نیست.
و تو می پرسی : شما بدون مریدانتان کیستید؟
من هستم. من هستم چه مریدان اینجا باشند چه نباشند - بی ربط است ؛ من به شما وابسته نیستم. و کل تلاش من در اینجا این است که شما نیز به من وابسته نباشید.
من اینجا هستم تا به شما آزادی بدهم. نمی خواهم چیزی را به شما تحمیل کنم ، به هیچ وجه نمی خواهم شما را عاجز و ناتوان کنم ؛ می خواهم فقط خودتان باشید. و روزی که بتوانید به من وابسته نباشید ، روزی است که واقعاً قادر به دوست داشتن من خواهید بود - نه قبل از آن.
من شما را دوست دارم. مسأله این نیست که می توانم دوست داشته باشم یا نه ، به سادگی شما را دوست دارم. اگر اینجا نباشید ، این سالن چوانگ تزو پر از عشق من خواهد بود ؛ هیچ فرقی نخواهد کرد. این درختان همچنان عشق مرا دریافت خواهند کرد ، این پرندگان همچنان دریافتش خواهند کرد. و حتا اگر تمام درختان و پرندگان نیز ناپدید شوند ، باز هم هیچ فرقی نخواهد کرد - عشق همچنان جاری خواهد بود. عشق هست ، پس عشق جاری می شود.
عشق انرژی پویاست ، نمی تواند ایستا باشد. اگر کسی آن را سهیم شود ، خوب است. اگر کسی سهیم نشود ، آن هم خوب است.
آنچه که خدا به موسا گفت را به یاد دارید ؟ وقتی موسا با خدا روبرو شد ، یقیناً به او پیغامهایی داد که به مردمش بدهد. و موسا یک یهود واقعی بود ، پرسید : « آقا ، اما لطفاً نامتان را به من بگویید ! آنها خواهند پرسید : « چه کسی این پیغام ها را به تو داده است؟» آنها نام خدا را خواهند پرسید ، نام شما چیست ؟ »
و خدا گفت : « من همانم که هستم. نزد مردمت برو و بگو این پیغام از طرف من همانم که هستم است. »
به نظر چرند می رسد ، اما معنای بسیار مهمی دارد : من آنم که هستم. خدا نامی ندارد ، تعریفی ندارد ، فقط بودن.

ما 50 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

انتخاب تم سایت

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116