اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

مطالب

بخشی از کتاب سخت نگیر

ما از بهشت و جهنم هیچ خاطره و دانشی نداریم ؛
ما باید آن چیزی بشویم که قبل از تولد بودیم.
باران ، تگرگ ، برف و یخ
از همدیگر جدا هستند ؛
اما بعد از بارش ، همگی آب جویبار دره اند.
تمام شب باید راه بودا را جستجو کنی ،
با جستجو وارد ذهنت می شوی.
وقتی از تو می پرسند : « کشور تو کجاست ؟ » ، « ملیتت چیست ؟ »
پاسخ بده : « من مرد بی عملی اصیل هستم. »
فیگور انسان واقعی آنجا ایستاده است –
فقط لمحه ای از او ، و ما در عشقیم.
انسان می تواند به دو روش زندگی کند : طبیعی و غیر طبیعی. غیر طبیعی جذابیت بسیاری دارد – زیرا نو ، نا آشنا و ماجراجویانه است. از این رو هر کودکی باید طبیعتش را ترک کند و وارد غیر طبیعی بشود. هیچ کودکی توان مقابله با این وسوسه را ندارد. مقاومت در برابر این وسوسه غیر ممکن است. بهشت باید از دست برود. از دست دادنش ذاتی است ؛ غیر قابل اجتناب است.
و البته تنها انسان می تواند بهشت را از دست بدهد. این وجد و رنج و امتیاز و آزادی و سقوط اوست.
ژان پل سارتر درست می گوید : انسان محکوم به آزادی است. چرا محکوم ؟ زیرا با  آزادی ، انتخاب به همراه می آید – انتخاب طبیعی بودن یا غیر طبیعی بودن. وقتی آزادی نباشد ، انتخابی هم نیست.
حیوانات همچنان در بهشت زندگی می کنند ؛ هرگز آن را از دست نمی دهند. اما چون هرگز از دست نمی دهند ، نمی توانند از آن آگاه بشوند. نمی توانند بدانند کجا هستند. برای این که بدانی کجا هستی ، اول باید آن را از دست بدهی. شناخت اینگونه ممکن می شود – با از دست دادن.
تو فقط زمانی چیزی را می شناسی که از دستش داده باشی. اگر هرگز از دستش ندهی ، اگر همیشه آنجا بوده است ، طبیعتاً آن را بدیهی فرض کرده ای. چنان واضح شده است که نسبت به آن بی اعتنا شده ای.
درختان همچنان در بهشت هستند ، و کوهها و ستاره ها ، اما آنها نمی دانند کجا هستند. فقط انسان می تواند بداند. درخت نمی تواند بودا شود – نه که تفاوتی میان ماهیت درونی بودا و درخت باشد ، اما درخت نمی تواند بودا شود. درخت پیشاپیش بودا است ! برای بودا شدن ، درخت ابتدا باید ماهیتش را از دست بدهد ، باید از آن دور شود.
شما فقط می توانید چیزها را از زاویه خاصی ببینید. اگر خیلی نزدیک شوید ، نمی توانید ببینید. آنچه که بودا دیده را هرگز هیچ درختی ندیده است. آن در دسترس درختان و حیوانات است ، اما فقط یک بودا می تواند از به دست آوردن دوباره بهشت آگاه شود.
بهشت فقط وقتی هست که دوباره به دست آورده شود. زیباییها و رازهای طبیعت تنها زمانی آشکار می شوند که تو به خانه بازگشته باشی. وقتی مخالف ماهیتت بشوی ، وقتی از خودت دور بشوی ، فقط بعد از آن است که روزی سفر بازگشت آغاز می شود. وقتی تشنه ماهیت شوی ، وقتی بدون آن شروع به مردن کنی ، شروع به بازگشت می کنی.
این سقوط اصلی است. هوشیاری انسان ، سقوط اصلی اوست ، گناه اصلی اوست. اما بدون گناه اصلی ، هیچ امکانی برای بودا یا مسیح شدن وجود ندارد.
اولین چیزی که باید درک شود این است : انسان می تواند انتخاب کند. او تنها حیوان در هستی است که می تواند انتخاب کند ، کسی که می تواند کارهایی بکند که طبیعی نیست ، کسی که می تواند کارهایی انجام دهد که نباید انجام می شدند ، کسی که می تواند بر علیه خودش و بر علیه خدا باشد ، کسی که می تواند خودش و تمام سرورش را نابود کند – کسی که می تواند جهنم بیافریند.
با خلق جهنم ، مقایسه ایجاد می شود و سپس می توانی ببینی که بهشت چیست. فقط از طریق مقایسه ، امکان شناخت به وجود می آید.
پس به یاد داشته باش ، دو روش وجود دارد : می توانی طبیعی یا غیر طبیعی زندگی کنی.
وقتی می گویم می توانی طبیعی زندگی کنی ، منظورم این است که می توانی بدون آنکه همه جوره خودت را بهبود بخشی ، زندگی کنی. می توانی با اعتماد زندگی کنی – همانطور که طبیعت هست. می توانی خودانگیخته زندگی کنی. می توانی بدون کننده بودن زندگی کنی. می توانی در بی عملی زندگی کنی ، تائوئیست ها می گویند WEI-WU-WEI – عمل از طریق بی عملی.
طبیعت یعنی تو کاری انجام نمی دهی ؛ پیشاپیش در حال رخ دادن است. رودها جاری هستند – نه که کاری انجام بدهند. و درختان رشد می کنند – نه که نگرانش باشند ، نه که باید به خاطر آن به راهنما مراجعه کنند. درختان شکوفه می دهند – نه که باید درباره رنگ یا شکل گلها فکر کنند و نقشه بکشند. تمام اینها در حال رخ دادن است.
درخت بی هیچ نگرانی ، بی هیچ فکری ، بی هیچ فرافکنی و بی هیچ طرح و نقشه ای هزار و یک گل می دهد. به سادگی شکوفه می زند ! همانطور که آتش داغ است ، درخت هم رشد می کند. طبیعی است. در طبیعت امور است. دانه تبدیل به جوانه می شود و جوانه به گیاه تبدیل می شود و گیاه به درخت  و یک روز درخت پر از برگ می شود و روزی دیگر غنچه ها شروع به ظاهر شدن می کنند و گل می دهند و میوه .... و تمام اینها به سادگی در حال رخ دادن است !
کودکی که در زهدان مادر رشد می کند هیچ کاری انجام نمی دهد. او در WU-WEI وو وِی است. اما اینطور نیست که چیزی در حال رخ دادن نباشد. در واقع اتفاقات بسیار زیادی می افتد که هرگز بعداً در زندگی نمی افتد. اتفاقاتی که در آن نه ماه می افتد بیشتر از اتفاقاتی است که در طول نود سال زندگی می افتد.
میلیونها اتفاق ... کودک از یک سلول نامرئی شروع به شکل گرفتن می کند و بعد بقیه چیزها شروع به رخ دادن می کنند ، شروع به بسط یافتن می کنند. کودک مانند انسانی کوچک در آن سلول کوچک ننشسته است فکر کند و نقشه بکشد و نگران باشد و رنج  و بی خوابی بکشد. هیچکس آنجا نیست !
درک این ، درک بودا است – که چیزها می توانند بدون نگرانی تو اتفاق بیفتند. همه چیز همیشه پیشاپیش در حال رخ دادن بوده است. و حتا وقتی تو کننده می شوی ، فقط در سطح کننده می شوی. اتفاقات در عمق در حال رخ دادن هستند.
وقتی در خواب عمیق هستی ، فکر می کنی برای نفس کشیدن تلاش می کنی ؟ تنفس رخ می دهد. اگر انسان مجبور بود همواره مراقب تنفسش باشد ، هیچکس نمی توانست زنده بماند. حتا برای یک روز هم نمی توانست. یک لحظه و تو فراموش کرده ای و تنفس رفته است. فراموش می کنی نفس بکشی و کارت تمام است. و بعد چگونه می توانی بخوابی ؟ مجبوری همیشه بیدار بمانی ، باید بارها در شب بیدار شوی تا مطمئن شوی که داری نفس می کشی.
تو غذا می خوری و بعد فراموشش می کنی. بعد از آن میلیونها چیز اتفاق می افتند : غذا هضم می شود ، خرد و خمیر و نابود می شود ، تغییر شکل می دهد ، از لحاظ شیمیایی دگرگون می شود. تبدیل به خون و استخوان و مغز استخوانت می شود. کار عظیمی در حال انجام است. خون همواره در گردش است ، تمام سلولهای مرده را از بدن بیرون      می اندازد.
در درونت چقدر کار انجام می شود بدون آنکه تو ابداً کاری کنی ؟
انجام دادن در سطح باقی می ماند. انسان می تواند به روشی مصنوعی در سطح زندگی کند اما در عمق در مرکز درونی تو همیشه طبیعی هستی. مصنوعیتِ تو صرفاً لایه ای بر روی طبیعت توست. اما لایه هر روز ضخیم تر می شود – افکار بیشتر ، نقشه های بیشتر، فعالیتهای بیشتر، کارهای بیشتر. هرچه کننده بیشتر باشد، نفس...لایه ی رویی رشد می کند. و بودا این رویه یا قشر را سامسارا می نامد – دنیا.
پدیده ی فاعل ، پدیده ی نفس : این از دست دادن طبیعت است ، مخالفت با طبیعت است ، دور شدن از طبیعت است. یک روز آن قدر دور رفته ای که شروع به احساس خفگی    می کنی. چنان دور رفته ای که در وجودت شیزوفرنی پدید می آید. پیرامونت از مرکز جدا می شود. این لحظه ی تغییر کیش است ، لحظه ای که مذهب مطرح می شود وقتی شروع به جستجوی راهی برای بیرون رفتن می کنی. لحظه ای که شروع به فکر کردن می کنی : « من کیستم ؟ » لحظه ای که به عقب نگاه می کنی : « از کجا آمده ام ؟ چهره اصلی ام چیست ؟ ماهیتم چیست ؟ من بسیار دور رفته ام و حال وقت بازگشت است. یک قدم دیگر مرا متلاشی خواهد کرد. تمام اتصالاتم را خواهد شکست ، فقط یک پل باقی مانده است. »
تمام روان پریشی ها چیزی جز این نیست. به همین دلیل است که روان شناسی خودش   نمی تواند روان پریشی را درمان کند. می تواند توضیحات زیبایی درباره اش به تو بدهد ، می تواند قانع کند ، دلداری بدهد ، تسکین خاطر بدهد ؛ می تواند یاد بدهد چگونه با روان پریشی ات کنار بیایی ؛ می تواند یاد بدهد زیاد نگرانش نباشی. می تواند الگویی از زندگی ارائه بدهد که در آن روان پریشی بتواند وجود داشته باشد و تو هم باشی – می تواند نوعی هم زیستی را به تو آموزش بدهد. اما نمی تواند آن را حل کند – فقط مذهب می تواند آن را حل کند. و تا زمانی که روان شناسی جهش کوانتومی نکند و به مذهب تبدیل نشود ، ناقص می ماند.
چرا مذهب می تواند روان پریشی را درمان کند ؟ چرا مذهب می تواند شیزوفرنی را درمان کند ؟ زیرا می تواند تو را یکپارچه سازد. دیگر پیرامون مخالف مرکز نیست : دست یکدیگر را گرفته اند ، همدیگر را در آغوش گرفته اند ، یکی هستند در یک ریتم عمل    می کنند ، در یک ارتعاش هستند. این سلامتی واقعی است – و کامل و مقدس است. اینجا جایی است که بودا گونگی پدید می آید – انسان دوباره عاقل می شود.
تا زمانی که بودا نشوی ، دیوانه می مانی ، کم یا زیاد. دیوانگی به ناگزیر بخشی از وجودت باقی می ماند. می توانی به گونه ای زیستن با آن را مدیریت کنی ، اما فقط مدیریت است. نمی توانی در این باره آسوده باشی.
مشاهده نکرده ای ؟ همه از دیوانه شدن می ترسند. خود را در کنترل نگه می داری اما ترس همیشه آنجاست : « اگر اشتباهی صورت بگیرد ، اگر یک چیز دیگر هم به خطا  برود ، آنگاه شاید دیگر نتوانم خودم را کنترل کنم. » همه بر لبه آن قرار دارند. مردم در حدود نود و نه درصد روی لبه قرار دارند. یک درصد بیشتر ، هر چیز کوچکی ، آخرین پر کاهی که کمر شتر را می شکند – بانک ورشکست می شود ، زنت با دیگری فرار    می کند ، تجارت تحلیل می رود – و تو دیگر عاقل نیستی.پس آن فقط نما بوده است ، آن عقلانیت که به آسانی برود. می بایست بسیار نازک و شکننده بوده باشد. در واقع عقلانیتی آنجا نبوده است.
تبدیل شدن از انسان معمولی به انسان دیوانه فقط به کمیت مربوط است نه کیفیت. تا زمانی که بودا یا مسیح یا کریشنا نشوی – اینها همگی نامهایی از یک مقام هوشیاری هستند ، جایی که مرکز و پیرامون با رقص و سمفونی عمل می کنند – تا زمانی که این سمفونی پدید نیاید ، کاذب و دروغین می مانی ، مصنوعی می مانی و به راستی روح نداری. و اینطور نیست که نمی توانی روح داشته باشی – همیشه از آنِ توست. فقط مسئله خواستن است و تو آن را خواهی داشت. مسیح می گوید : بکوب و در به رویت باز خواهد شد. بخواه و داده خواهد شد – فقط با خواستن ، و به دست خواهی آورد .
اما غیر طبیعی جذابیت زیادی دارد ، زیرا غیر طبیعی بیگانه است ، غیر طبیعی برعکس توست ، و برعکس همیشه جذابیت دارد ، کنجکاوی برانگیز است ، همچون چالش همیشه آنجاست. تو دوست داری بشناسی ...
به همین دلیل مرد به زن علاقمند می شود ، زن به مرد علاقمند می شود. به همین دلیل مردم به همدیگر علاقمند می شوند و جذب همدیگر می شوند : متضاد . و در عمق نیز چنین است. وجود طبیعی تو به نظر می رسد پیشاپیش از آنِ توست ، پس مقصود از نگه داشتن آن چیست ؟ تو چیزی نو می خواهی.
کل علاقه ات را به آنچه که داری از دست می دهی. به همین دلیل خدا را از دست می دهی  زیرا پیشاپیش خدا را داری و نمی توانی به او علاقه مند باشی. تو به دنیا علاقه مند ، به پول ، به قدرت و پرستیژ – به چیزهایی که نداری. خدا پیشاپیش داده شده است. خدا یعنی طبیعت. چه کسی دلواپس طبیعت است ؟ وقتی در وهله نخست آن را داری چرا به آن فکر کنی ؟ ما به چیزهایی که نداریم علاقه مندیم ، و جاذبه های غیر طبیعی. و تو روی چیزهای غیر طبیعی و ساختگی متمرکز می شوی و به سوی آنها هجوم می بری. از یک سبک غیر طبیعی زندگی به سبک غیر طبیعی دیگر.
و به یاد بسپار : نه تنها مردم به اصطلاح دنیوی غیر طبیعی اند ، بلکه مردم به اصطلاح مذهبی نیز غیر طبیعی اند. این درکی عالی است که بودا به جهان آورده است – و این درک در ذن تبدیل به میوه ای رسیده شد. این کمک و سهم اساسی بودا است.
در این به اصطلاح دنیا ، انسان مصنوعی می ماند – پول و قدرت و پرستیژ کسب می کند. و بعد یک روز او مذهبی می شود ، اما باز به سوی نوع دیگری از غیر طبیعی بودن حرکت می کند. حال او یوگا تمرین می کند ، روی سرش می ایستد – تمام این مزخرفات. آنجا با ایستادن روی سرت ، چه می کنی ؟ نمی توانی روی پایت بایستی ؟ اما به نظر    می رسد که ایستادن روی پا آنقدر طبیعی است که جاذبه ای به وجود نمی آورد.
وقتی می بینی کسی روی سرش ایستاده ، فکر می کنی : « بله ، او دارد کاری انجام     می دهد. اینجا مردی هست. » و تو علاقه مند می شوی – او می بایست چیزی به دست آورده باشد که تو هنوز آن را نشناخته ای و تو هم دوست داری آن را تمرین کنی.
مردم انواع کارهای احمقانه را انجام می دهند ، اما آنها همگی دوباره مانند هم هستند. الگو یکسان است ، گشتالت یکسان است.  تغییر بسیار جزئی است. کیفیت همان است.
تو پول جمع می کردی ، حال به بهشت علاقه مند شده ای ، به زندگی بعدی. تو به این علاقه مند بودی که مردم درباره ات چه فکری می کنند ، حال به این علاقه مندی که خدا درباره ات چه فکری می کند. به این علاقه مند بودی که در اینجا خانه زیبایی بنا کنی ، حال به ساختن خانه زیبایی در بهشت علاقه مندی.
تو غیر طبیعی بودی ، زیاد می خوردی ، حال شروع به روزه گرفتن می کنی. فقط ببین چگونه یک نفر از نگرشی غیر طبیعی به نگرش غیر طبیعی دیگر می رود. تو زیاد     می خوردی ، دلمشغول خوردن بودی ، مدام به خودت آزار می رساندی ، بعد ناگهان یک روز از این خسته می شوی – حقیقتا خسته می شوی – پس روزه می گیری. حال دوباره هیجان زده می شوی. حال دوباره می توانی امید داشته باشی که چیزی رخ بدهد. و       می توانی به نهایت روزه بروی که به همان اندازه زیاد خوردن غیر طبیعی است.
طبیعی بودن تنها در میانه است. بودا راهش را راه میانه نامید ، زیرا طبیعی دقیقاً در میان دو نهایت متضاد است.
تو در کل زندگی ات دنبال زنها می افتادی و بعد یک روز تصمیم می گیری تجرد اختیار کنی و به صومعه کاتولیک بروی یا راهب هندو بشوی و به هیمالیا بروی. حال این همان کسی است که مدام دنبال زنان راه می افتاد ؛ حال از این کار خسته شده است. اکنون      می خواهد کاملاً این کار را رها کند. می خواهد به سمت مخالف برود. او به صومعه فرار می کند. حال تجرد را بر خود تحمیل می کند که به همان اندازه نگرش قبلی کاری غیر طبیعی است. اما فرد به شکلی غیر طبیعی به سویی دیگر رهنمون می شود و در دایره ها می چرخد ... از این آگاه باش.
طبیعی بودن هیچ جاذبه ای ندارد زیرا طبیعی بودن یعنی نفست به هیچ روی خرسند نخواهد شد. و بودا فقط یک چیز را موعظه می کند : معمولی بودن ، هیچکس بودن ، طبیعی بودن.
انسان طبیعی انسان روشن بین است. طبیعی بودن روشن بین بودن است. به اندازه حیوانات و درختها و ستاره ها طبیعی بودن ، هیچ تحمیلی بر خود وضع نکردن ، هیچ عقیده ای مبنی بر این که شخص چگونه باید باشد نداشتن ، روشن بین بودن است. روشن بینی وضعیت طبیعی بودن است. چیزی همچون دستاورد نیست.
وقتی به روشن بینی فکر می کنی همیشه به آن به عنوان دستاورد نگاه می کنی. مردم پیش من می آیند و می پرسند: « اشو ، ما چگونه روشن بینی را به دست آوریم ؟ » این وضعیت دستاورد نیست – زیرا هر آنچه که به آن دست یابی یا بتوانی دست یابی مصنوعی خواهد بود. طبیعی لازم نیست به دست آورده شود: پیشاپیش آنجاست ! هرگز طور دیگری نبوده است.
تو نباید روشن بینی را به دست بیاوری ، تو باید به سادگی ذهن دستاورد گرا را رها کنی. باید در آن آسوده گردی. آن در دسترس است ؛ از همان آغاز در دسترس بوده است. در آن آسوده شو. 
انسان روشن بین کسی نیست که به قله رسیده باشد ، کسی نیست که به پله آخر نردبان رسیده باشد. شما همگی صعود کنندگان نردبان هستید ؛ به نردبان احتیاج دارید. آن شاید در بازار باشد یا در صومعه – فرقی نمی کند – اما تو به نردبان نیاز داری. تو نردبانت را با خودت حمل می کنی. هر جایی را بتوانی پیدا کنی صرفا نردبان را ثابت می کنی و از آن بالا می روی. و هیچکس نمی پرسد : « کجا داری می روی؟ نردبان تو را به کجا هدایت می کند؟ » اما بعد از یک پله پله ای دیگر هست. و تو کنجکاوی : « شاید چیزی آنجا   باشد ! » پس یک پله دیگر هم می روی. پله دیگر در انتظار توست و تو کنجکاو می شوی و شروع به حرکت می کنی.
مردم همینگونه در دنیای پول حرکت می کنند ، همینگونه در دنیای سیاست حرکت می کنند. و اینطور نیست که فقط تو باید حرکت کنی : زیرا بسیاری از مردم در همان پله نردبان هستند ، تو باید دیگران را هل بدهی. باید پاهایشان را بکشی ، باید برای خودت جا باز کنی  باید فضایی برای خودت بسازی ، باید تهاجمی و خشن باشی. و وقتی خشونت زیادی هست و بسیاری از مردم در حال مبارزه اند ، چه کسی اهمیت می دهد که تو کجا می روی ؟ وقتی عده زیادی علاقه مند وجود دارد ، حتما مردم می بایست در حال رفتن به جایی باشند.
و اگر زیادی فکر کنی ، رقابت را از دست می دهی. بنابراین زمانی برای فکر کردن وجود ندارد: « هدف از تمام این کارها چیست ؟ » متفکران بازنده اند ، بنابراین تو نباید فکر کنی. فقط باید هجوم ببری.
و پله بی پایان است – پله روی پله ، پله روی پله. ذهن می تواند پله های جدیدی را منعکس کند. و وقتی به صومعه می روی همین ادامه می یابد. حال آنجا سلسه مراتب معنوی هست و تو شروع به حرکت در این سلسه مراتب می کنی. تو خیلی جدی می شوی و همان رقابت آغاز می شود.
این فقط یک بازی ذهنی است. و ذهن فقط در چیزهای مصنوعی می تواند بازی کند. هرجا نردبان دیدی ، آگاه باش – تو در همان دام هستی. روشن بینی پله آخر نردبان نیست. روشن بینی پایین آمدن از نردبان است ، روشن بینی برای همیشه پایین آمدن و دیگر هرگز درخواست هیچ نردبانی را نکردن و طبیعی شدن است.
من مجبورم از کلمه « شدن » استفاده کنم که درست نیست. نباید این کلمه به کار رود ، اما زبان اینطور است – زبان توسط آن صعود کنندگان از نردبان ساخته شده است. تو       نمی توانی طبیعی بشوی زیرا هر آنچه که بشوی غیر طبیعی است. شدن غیر طبیعی است : بودن طبیعی است. پس مرا ببخش ، من مجبورم از زبان استفاده کنم ، همان زبانی که برای چیزی که طبیعی است استفاده نشده است. پس باید این را درک کنی. گرفتار کلمات نشو.
وقتی می گویم طبیعی شدن ، صرفاً می گویم : شدن را متوقف کن و در بودن بیفت و آسوده شو. تو پیشاپیش آنجایی !
و چرا مردم در دایره ها حرکت می کنند ؟
نخست ، بسیار در آن ماهر شده اند. و هیچکس نمی خواهد مهارتش را رها کند ، زیرا مهارت به تو احساس اطمینان می دهد ، احساس قدرت می دهد. در دنیا میلیونها نفر هستند که همیشه بارها و بارها در همان مسیر یکنواخت حرکت می کنند زیرا ماهر شده اند. اگر تغییر کنند ، در فضای تازه شاید آن قدر ماهر نباشند – ماهر نیستند. پس در دایره می دوند. و کسل می شوند ، کسل تر و کسل تر. اما هرچه بیشتر در دایره حرکت کنند ، ماهرتر   می شوند سپس نمی توانند خودشان را متوقف کنند وهمچنین به خاطر دیگران هم نمی توانند متوقف شوند، زیرا دیگران در حال هجوم بردن هستند اگر متوقف شوند شکست می خورند. به راستی دنیای دیوانه ای است.
و بعد بارها و بارها با تکرار همان چیز احساس خوبی به تو دست می دهد. یکنواختی بسیار دلگرم کننده است. مردم از تغییرات زیاد گیج و ترسان می شوند و راحتی را در یکنواختی می یابند. به همین دلیل است که نوجوان ها از ضرب و ریتم خوششان می آید ، و بیماران روانی یک رفتار یا یک کلمه را بارها و بارها تکرار می کنند.
شما می توانید به تیمارستان بروید و متعجب می شوید ببینید که تمام دیوانه ها به نوعی در حال انجام نوعی مانترا هستند ، آنها مانترای خودشان را دارند. کسی در طول روز مدام دستهایش را می شوید ، این مانترا است. او را درگیر نگه می دارد ، مشغول نگه می دارد، نترس نگه می دارد. و او می داند چگونه انجامش دهد ؛ این رفتاری ساده است. اگر متوقف شود می ترسد – چیزی نیست که با آن مشغول باشد. اگر متوقف شود او خالی است – چیزی برای چسبیدن نیست. اگر متوقف شود ، نمی داند چه کسی است. او هویتی به عنوان دست شور دارد. وقتی دستانش را می شوید به خوبی خودش را می شناسد ، می داند که کیست. زمانی که متوقف می شود ، مشکلات بر می خیزند.
در تیمارستان ، کسانی که مانترای خودشان را ابداع کرده اند – در رفتار ، در کلمات – فقط به خودشان تسلی خاطر می دهند. این کل راز مدیتیشن متعالی یا همان TM است که در آمریکا موفق بوده است. امروز آمریکا تیمارستانی بزرگ است. به چیزی نیاز دارد که تکرار کند ، مداوم و یکنواخت ؛ این کار به مردم کمک می کند. همان ژست ، همان حالت، همان مانترا – شما به خوبی تثلیث را می شناسید. در آن حرکت می کنید. این کار شما را از خودتان دور نگه می دارد.
TM مدیتیشن نیست و متعالی هم نیست. فقط تسلی خاطر است. تو را از دیوانگی ات ناآگاه نگه می دارد. فقط یک دیوانه می تواند برای تکرار مانترا قانع شود ، نه هیچ کس دیگری.
به همین خاطر مردم همان کاری را می کنند که در اعصار کرده اند ، در زندگی های بسیار. فقط به خودت نگاه کن : عاشق می شوی ، بعد دوباره عاشق می شوی ، بعد دوباره ... این TM است ، عملی یکنواخت. و تو می دانی بار اول ناکامی به همراه داشت ، بار دوم ناکامی ، بار سوم ناکامی – و تو از قبل می دانی که بار چهارم هم ناکامی خواهد بود. اما نمی خواهی این را ببینی ، نمی توانی نگاهی به عمقش بیندازی ، زیرا اگر عمیق نگاه کنی ، تنها می مانی و هیچ کاری هم برای انجام دادن نداری.
عاشق شدن تو را درگیر نگه می دارد ، تو را در حال دویدن نگه می دارد ، تو را در حرکت نگه می دارد. حداقل می توانی از خودت اجتناب کنی ، می توانی از خودت فرار کنی. نیاز نداری به درون عمیق ترین پرسش نگاه کنی : تو کیستی ؟ می دانی که عاشق خوبی هستی ، پس به شمردن تعداد افرادی که عاشقشان بوده ای ادامه می دهی. کسانی هستند که به شمردن ادامه می دهند : سیصد و شصت ، سیصد و شصت و یک ، سیصد و شصت و دو. آنها عاشق یک شخص هم نبوده اند. و حتا کسانی هستند که مانترای خود را می شمرند ، که چند بار مانترا گفته اند. کسانی هستند که در دفترشان می نویسند : راما ، راما ، راما ... به نوشتن ادامه می دهند.
یکبار در خانه مردی مانده بودم  شگفت زده شده بودم ، کتابخانه بزرگی داشت. پرسیدم :  « چه نوع متون مقدسی داری ؟ »
او گفت : « فقط یک نوع متن مقدس : من راما ، راما ، راما می نویسم .. این مانترای من است. از صبح تا شب فقط یک کار انجام می دهم : میلیونها بار می نویسم و تمام اینها نوشته های من هستند. »
و مردم بسیار به او احترام می گذاشتند. در حالی که او فقط یک دیوانه بود ، کاملاً دیوانه. اگر او از این کار دیوانه وار بازداشته می شد  ، فوراً دیوانه می شد. این عمل دیوانه وار به گونه ای او را عاقل نگه می داشت.
نود ونه درصد مذهب شما چیزی نیست جز وسیله ای برای به گونه ای عاقل نگه داشتن شما.
بودا انسان کاملاً متفاوتی بود. او کسی بود که می خواست حقیقت را بگوید و حقیقت را همانطوری که هست بگوید. او تمام ایدئولوژی های مذهبی مسخره و مزخرف را خرد و متلاشی کرد. او به سادگی از ریشه تو را دچار شوک می کند. و اگر در دسترس او بودی ، او می توانست در شود – در پشتی خانه ؛ یک در ، یک آستانه ای که بتواند تو را قادر سازد به طبیعت بازگردی.
در هر مذهب پیچیده ای ، در هر تمدن پیچیده ای ، دروغگوهای حرفه ای و حقیقت گویان حرفه ای وجود دارند ، اما آنها خیلی متفاوت نیستند ؛ آنها همان مردمند. دروغگویان   حرفه ای وکیل نامیده می شوند و حقیقت گویان حرفه ای به عنوان کشیش معروفند. آنها صرفاً متون مقدس را تکرار می کنند.
بودا نه دروغگو است و نه حقیقت گوی حرفه ای. او به سادگی قلبش را در دسترس تو   می گذارد ؛ می خواهد سهیم کند. به همین خاطر تمام کاهنان مخالف او بودند. او از کشور خودش بیرون شد. معابدش را آتش زدند ، مجسمه هایش نابود شد. بسیاری از متون مقدس بودیستی فقط به زبان چینی یا تبتی ترجمه شده اند. اصل آنها از بین رفته است ؛ احتمالا سوزانده شده اند.
هزاران بودایی در این کشورِ عدم خشونت کشته شدند. زنده زنده سوزانده شدند. بودا عمیقاً حقیقت گویان حرفه ای را شوکه کرد. او مصمم بود کل تجارت آنها را از بین ببرد. او به سادگی آن راز را آشکار ساخته بود.
به این کلمات ایکیو گوش بدهید. این کلمات عمیقاً نگرش بودیستی را توصیف می کنند.
 ما از بهشت و جهنم هیچ خاطره و دانشی نداریم ؛
ما باید آن چیزی بشویم که قبل از تولد بودیم.
همه چیز در نهایت به سرچشمه اصلی خودش باز می گردد. این قانون طبیعت است. طبیعت در دایره کامل حرکت می کند ، به همین خاطر هر چیزی باید به سرچشمه اش بازگردد. با شناخت سرچشمه می توانی هدف را بشناسی ، زیرا هدف هرگز نمی تواند چیزی به جز سرچشمه باشد.
دانه ای می کاری و بعد درختی سبز می شود. سالها طول می کشد و درخت بالهایش در آسمان می گستراند و آنها با ستاره ها گفتگو خواهند داشت و عمری طولانی ... و در نهایت چه اتفاقی می افتد ؟ درخت باز دانه تولید می کند و دانه ها به زمین می افتند و دوباره تبدیل به درخت می شوند. این حرکتی ساده است.
هدف سرچشمه است !
بدنت به زمین باز خواهد گشت  و جزئی از زمین خواهد شد زیرا بدن از زمین می آید. تنفست در هوا ناپدید می شود زیرا تنفس از هوا می آید. آبی که در بدنت هست به دریا باز می گردد ؛ از آن جایی که آمده است. آتشی که در درونت است به درون آتش خواهد رفت. و هوشیاری که در درونت است به هوشیاری کل خواهد رفت. همه چیز به سرچشمه اش باز می گردد.
این اصل باید به یاد سپرده شود زیرا با شناخت این ، با درک این ، تمامی هدفهای دیگر را می اندازی ، زیرا تمام هدفهای دیگر دیمی اند.
کسی می گوید : « می خواهم دکتر شوم ، مهندس ، دانشمند ، شاعر ». اینها اهدافی مصنوعی اند که بر خودت تحمیل کرده ای. هدف طبیعی معصومیتی است که در رحم مادر داشتی. یا حتا عمیقتر برو ... هیچی که از آن آمده ای ، هدف طبیعی است. و طبیعی زیستن یعنی شناخت هدف اصلی ؛ وگرنه مجبوری که هدفی مصنوعی خلق کنی.
کسی می خواهد روشن بین شود ، که هدفی مصنوعی است. من نمی گویم مردم روشن بین نشوید بلکه می گویم از آن هدف نسازید. مردم فقط وقتی روشن بین می شوند که به سرچشمه اصلی شان بازگشته باشند ؛ وقتی که طبیعی شوند روشن بین می شوند.
بگذار دوباره تکرار کنم : روشن بینی حالتی طبیعی است. حالتی فرا خودآگاه نیست ، فرا روانی نیست. از شری اوروبیندو و اصطلاحاتش دوری کنید ، تمامش بازی ذهنی است. چیز خیلی خاصی نیست ؛ بسیار معمولی است. چنان معمولی است که چیزی برای پز دادن به آن ندارد.
همه چیز در نهایت به سرچشمه اش باز می گردد ، بهشت و جهنم هدفهای دیمی هستند ، خلق شده و ابداع کشیشان و مردم سلطه گر هستند. یک استراتژی بزرگ ، که هزاران سال کار کرده است. بودا می خواهد بهشت و جهنم و تمام ایدئولوژی پیرامون آن را بسوزاند. حکایت زیبایی از صوفی زن به نام رابعه وجود دارد :
یک روز او را دوان دوان سوی بازار دیدند ، او را به عنوان زنی دیوانه می شناختند. او ظرف آبی در یک دست و مشعلی فروزان در دست دیگر داشت. مردم جمع شدند و  پرسیدند: « موضوع چیست ؟  کجا می روی ؟ و چرا این مشعل فروزان و این ظرف آب را با خود حمل می کنی ؟ »
و او گفت : « می خواهم با این آب جهنم را خاموش کنم و می خواهم بهشت شما را با این مشعل بسوزانم. تا وقتی این دو کاملاً از بین نروند ، انسان هرگز نمی تواند بداند که مذهب چیست. »
بهشت و جهنم استراتژی سیاسی برای سرکوب کردن مردم است. این یک پدیده ساده روان شناسی است ، ما می دانیم که می توان با پاداش و مجازات مردم را تشویق به انجام کارها کرد. این بازی ساده ای است. والدین با بچه هایشان این بازی را می کنند. آنها می گویند : « اگر کاری که می گوییم را بکنی ، پاداش می گیری. بستنی بیشتر یا اسباب بازی بیشتری می دهیم یا تو را به دیدن یک فیلم می بریم. و اگر به حرف ما گوش نکنی ، مجازات خواهی شد ، یک وعده غذایی را از دست می دهی و یا... »

این همان استراتژی است : بهشت و جهنم با همان نتیجه منطقی طرح ریزی شده است. انسان را از جهنم  ترسانده اند و هرجا انسان بترسد ، شما می توانید بر او مسلط شوید. یک انسان ترسیده آماده برده شدن است. هر کسی را می خواهی بترسان و سپس تو ارباب     می شوی ؛ می توانی به آسانی بر او مسلط شوی زیرا انسانی که ترسیده شور و شوق چیزی را دارد ، انسان ترسیده تسلی خاطر می خواهد ، قول می خواهد ، سرپناه می خواهد.
کشیش مردم را از جهنم می ترساند ؛ به همین دلیل است که جهنم این قدر زشت و خشن و ظالمانه نقاشی شده. کسانی که جهنم را نقاشی کرده اند و در موردش حرف زده اند  سادیستهای بزرگی هستند. ایده های آنها عالی است. و شما همیشه فکر می کرده اید که اینها قدیسند. یا سادیست بوده اند یا مکار و کشیشان حیله گر.
و بعد بهشت برای آنها که خط را دنبال می کنند ، کسانی که مطیعند ، کسانی که از کشیشان و سیاستمداران نافرمانی نمی کنند ؛ بهشت برای آنهاست ، پاداش. بهشت نیز به زیبایی نقاشی شده و هر چیزی در آن زمان خاص ، در آن کشور خاص مورد نیاز بوده ، در بهشت فراهم شده و شما می توانید آن را ببینید.
--------------------------

ما 71 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

انتخاب تم سایت

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116