اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

مطالب

بخشی از کتاب سفر درونی

عزیزان من ،
مرکز تفکر مغز است ، مرکز احساسات قلب است ، و مرکز انرژی زندگی ، ناف است . تفکر ، تأمل و تعمق از طریق مغز اتفاق می افتد . احساس ، تجربه ی احساساتی همچون عشق ، نفرت و خشم از طریق قلب رخ می دهند . انرژی زندگی از طریق ناف روی می دهد .
در روز نخست به شما گفتم که سلولهای فکر بسیار سفت و سخت هستند و باید آسوده شوند . در تفکر تنش و استرس بزرگی وجود دارد ، مغز تحت فشار استرس است . سیمهای وینای فکر چنان سفت اند که هیچ موسیقی ای از آنها برنمی خیزد ؛ سیمها پاره می شوند و انسان آشفته می گردد . انسان بسیار آشفته شده است . بسیار ضروری است که سیمهای وینای فکر کمی آسوده شوند تا بتوانند برای خلق موسیقی کوک باشند .
وضعیت قلب دقیقاً برعکس مغز است . سیمهای قلب بسیار شل هستند . لازم است کمی سفت شوند ، تا آنها نیز بتوانند برای خلق موسیقی کوک باشند .
سفتی سیمهای فکر باید کاهش یابد و شلی سیمهای قلب باید کمی سفت شود .
اگر سیمهای فکر و احساس هر دو کوک شوند ، اگر بالانس شوند ، آنگاه موسیقی می تواند خلق شود و از طریق این موسیقی  سفر به سوی ناف ساخته می شود .
دیروز در مورد این حرف زدیم که چگونه افکار می توانند ساکت شوند . امروز در مورد این حرف می زنیم که چگونه سیمهای قلب می توانند سفت شوند .
اما قبل از این که این را درک کنیم ، باید درک کنیم که برای مدت طولانی نوع بشر تحت یک نفرین زیسته است . نفرین این است که ما تمام کیفیتهای قلب را محکوم کرده ایم .
 ما تمام کیفیتهای قلب را برای نفرین در نظر گرفته ایم ، نه برای سرور . این نادانی ، این اشتباه به طرزی بار نکردنی زیانبار بوده است . ما خشم را محکوم کرده ایم ، ما غرور را محکوم کرده ایم ، ما نفرت را محکوم کرده ایم ، ما وابستگی را محکوم کرده ایم ، ما همه چیز را محکوم کرده ایم . و ما تمام این کارها را بدون این درک انجام داده ایم که تمام این کیفیتها فقط دگرگون شده ی همان کیفیت هایی است که تحسین شان می کنیم .
ما بخشش را تحسین کرده ایم ، و خشم را سرزنش کرده ایم – بدون این درک که خود بخشش شکل دگرگون شده ی انرژی خشم است . ما نفرت را سرزنش کرده ایم و عشق را تحسین – بدون این درک که انرژی ای که به عنوان نفرت آشکار می شود می تواند دگرگون شود و به عنوان عشق آشکار گردد . آن انرژی که پشت این دو است متفاوت نیست . ما غرور را سرزنش کرده ایم و فروتنی را تحسین کرده ایم بدون این درک که همان انرژی که به عنوان غرور آشکار می شود به فروتنی تبدیل می شود . هیچ برخورد اساسی میان این دو وجود ندارد ؛ آنها دو روی یک انرژی اند .
اگر سیمهای وینا خیلی شل یا خیلی سفت باشند و یک موسیقی دان آنها را لمس کند ، صدایی که ایجاد می شود موسیقایی نیست ، گوشها را می آزارد و ذهن را به وحشت می اندازد . اگر در اعتراض علیه این صدای ناهماهنگ ، شخص عصبانی شود و سیمهای وینا را پاره کند و وینا را به گوشه ای پرتاب کند ، او می تواند – اما نباید آن را فراموش کند که با کوک کردن می توان از همان ساز صدای هماهنگی را شنید .
صدای غیر موسیقایی تقصیر وینا نیست . اشتباه آنجا بود که وینا کوک نبود . اگر وینا کوک بود ، آنگاه از همان سیمها که صدای ناهماهنگ آمد ، موسیقی روح نوازی بیرون می آمد .
نتهای موسیقایی و غیر موسیقایی هر دو از همان سیمها بودند ، گرچه آنها کاملاً متناقض آشکار شدند و نتیجه ی هر دو ی آنها برعکس هم بود . یکی از آنها تو را به سوی سرور هدایت کرد و دیگری به سوی غم ، اما سیمها و ساز همان بودند .
اگر قلب انسان بالانس ، منظم و مرتب نباشد ، از آن خشم بر می خیزد . اگر همان قلب بالانس شود ، آنگاه انرژیهایی که به عنوان خشم آشکار می شدند این بار به عنوان بخشش آشکار می شوند .
بخشش دگرگون شده ی خشم است .
اگر کودکی بدون خشم متولد شود ، این حتمی است که بخشش هرگز نمی تواند در زندگی آن کودک آشکار شود . اگر هیچ امکان نفرتی در قلب کودک نباشد ، آنگاه امکان عشق نیز وجود نخواهد داشت .
اما تا حالا ما با این توهم زیسته ایم که احساساتی شبیه این با هم متناقض اند و اگر ما یکی را نابود کنیم دیگری توسعه خواهد یافت . این کاملاً اشتباه است . هیچ آموزشی خطرناک تر از این وجود ندارد . این روان شناختی نیست . این بسیار غیرهوشمندانه است . بخشش از طریق ویرانی خشم بر نمی خیزد ، آن از طریق دگرگونی خشم قابل دستیابی است . بخشش ویرانی خشم نیست ، آن خشمی است که کوک و موسیقایی شده .
پس اگر ما مخالف خشم باشیم و سعی کنیم آن را نابود کنیم ، آنگاه سعی می کنیم وینا را نابود کنیم . و با نابودی آن ، انسانی که رشد یافته بسیار ضعیف و نحیف می شود .  هیچکدام از کیفیتهای قلب در او قادر به توسعه نخواهد بود . مانند آن است که کسی به منظور شکوفا شدن گلها دور خانه اش کود بریزد که باعث پخش شدن کثافت و بوی بد می شود . اما به جای رایحه ی گلها ، بوی گند کود را بو کند و زندگی اش غیر قابل تحمل می شود .
گلها حتماً با کود شکوفا می شوند ، اما نه فقط با پخش کردن آن در اطراف خانه . کود باید در معرض تغییر قرار بگیرد . آن باید از طریق ریشه ها وارد گیاه بشود و آنگاه یک روز بوی بد کود به رایحه ی گلها تبدیل می شود .
اما اگر کسی همینطوری کود را دور خانه اش پخش کند از بوی گندش دیوانه می شود ، و اگر کود را به کناری رها کند ، گلهایش بدون زندگی و پژمرده می شوند. دگرگونی کود می تواند بوی بد را به رایحه تبدیل کند .
همین شیمی ، همین کیمیاگری یوگا نامیده می شود ، مذهب . هنر دگرگونی هر آنچه که در زندگی بیهوده است به چیزی با ارزش ، مذهب است .
اما ما به نام مذهب مرتکب خودکشی می شویم ، ما هوشیاری مان را دگرگون نمی کنیم . ما با  نافهمی هایی اساسی زندگی می کنیم ؛ سایه ی نفرینی عمیق ما را تهدید می کند . قلب ما توسعه نیافته باقی مانده زیرا کیفیتهای اساسی آن را محکوم کرده ایم . ما باید کمی این را درک کنیم .
اگر انسان به درستی رشد کند ، خشم نقش مهمی در زندگی اش بازی خواهد کرد. خشم رنگ خودش را دارد . اگر حذف شود ، آنگاه تصویر زندگی انسان به شکلی ناقص خواهد شد ، رنگی گم خواهد شد .  اما از کودکی شروع می کنیم به آموزش به کودکان که کیفیتهای معینی را کنار بگذارند ، و تنها نتیجه ی کنار گذاشتن این کیفیتها این خواهد بود که کودک هر آنچه را که ما بد می نامیم سرکوب می کند ، او در درون خودش سرکوب می کند . یک قلب سرکوب شده ضعیف و شل و ول خواهد بود ، سیمهای آن به درستی کوک نخواهند بود .
و این سرکوب در مغز اتفاق می افتد ، زیرا آموزش ما از مغز عمیق تر نمی رود .
وقتی به کودکان می گویی خشم بد است ، این آموزش به قلب نمی رسد . قلب هیچ گوشی برای شنیدن ندارد ، هیچ کلمه ای ندارد تا با آن فکر کند . این آموزش وارد مغز می شود و مغز نمی تواند قلب را تغییر دهد – پس اینک مشکل ایجاد می شود . مرکز مغز فکر می کند که خشم اشتباه است ، اما مرکز قلب نه . آن با مغز رابطه ندارد . بنابراین ، هر روز خشمگین می شوی ، و هر روز پشیمان می شوی و تصمیم می گیری که دوباره خشمگین نشوی . اما صبح روز بعد بیدار می شوی و دوباره خشمگین می شوی . متعجب می شوی ، زیرا بارها تصمیم گرفته ای که خشمگین نشوی ، باز همچنان اتفاق می افتد !
تو نمی دانی که مرکزی که احساس خشم می کند با مرکز مغز متفاوت است . مرکزی که تصمیم می گیرد :" من عصبانی نخواهم شد " ، کاملاً متفاوت است از مرکزی که خشمگین می شود . آنها دو مرکز کاملاً متفاوت هستند . پس تصمیمات و پشیمانی ها هیچ تأثیری بر خشمت ندارند . تو خشمگین بوده ای و بعد متأسف می شوی و درباره اش احساس پشیمانی می کنی . تو درک نمی کنی که این دو مرکز چنان از هم جدا هستند که تصمیم گیری یک مرکز اصلاً به مرکز دیگر نمی رسد . پس انسان در درون تکه تکه می شود .
مرکز قلب به روشهای معینی کار می کند و به چیزهای مشخصی برای توسعه نیاز دارد . اگر ذهن در آن مرکز مداخله کند آنگاه آشفته و پریشان می شود . مرکز قلب همه آشفته و در هم ریخته شده است . اولین نکته ی حتمی این است که خشم باید دگرگون شود – اما نباید نابود شود .
پس اولین سوترا برای سفت کردن سیمهای قلب ، توسعه دادن تمام کیفیتهای قلب است ، هیچکدام نباید نابود شوند . شاید کمی حیرت زده شوی . فرد لازم است خشم را توسعه دهد ؟ من به تو می گویم که فرد حتماً باید خشم را توسعه دهد – زیرا خشم روزی می تواند دگرگون شود و به بخشش تبدیل شود . وگرنه بخشش هرگز نمی تواند بیاید . اگر داستان زندگی بزرگترین انسانهای بخشنده ی تاریخ را بخوانی ، در خواهی یافت که آنها در روزهای اول بسیار آدمهای خشمگینی بوده اند . خشم ارزش و عزت نفس خودش را دارد . اگر داستان زندگی بزرگترین مجردهایی که در زمین بوده اند را بخوانی ، درخواهی یافت که در روزهای اول بسیار آدمهای شهوانی  ای بوده اند .
گاندی یک مجرد بزرگ شد ، که آن نتیجه ی شهوانی بودن زیاد در دوران جوانی اش بود . وقتی پدر گاندی در حال مرگ بود ، دکترها به او گفتند که پدرش شب را به صبح نمی رساند – اما حتی در آن شب نیز گاندی نتوانست از همسرش دور بماند . آن آخرین شب زندگی پدرش بود . بسیار طبیعی می بود که او نزد پدرش می نشست ، آن آخرین وداع بود ، او دیگر پدرش را نمی دید – اما نیمه شب ، گاندی نزد همسرش رفت . وقتی پدرش مرد ، گاندی با همسرش در رختخواب بود . آن شوک قوی ای در ذهنش به وجود آورد . تجرد گاندی به دلیل این شوک توسعه یافت . شوک کل انرژی ذهن شهوانی را به میل به تجرد تبدیل کرد .
چگونه می توانست رخ دهد ؟
می توانست رخ دهد زیرا انرژی ها همیشه خنثی هستند ؛ فقط تغییر جهات وجود دارد . آن انرژی که به سمت سکس جاری بود شروع به جاری شدن در جهت عکس می کند .
اگر انرژی زیادی وجود داشته باشد پیشاپیبش می تواند در جهات دیگر نیز جاری شود ، اما اگر انرژی ای نباشد ، هیچ چیزی به هیچ جا نمی رود ! چه چیزی خواهد رفت ؟
تمام انرژیها باید به درستی توسعه یابند . همین عقیده ی آموزش اخلاقی انسان را به یک موجود بدبخت و ناتوان تبدیل کرده است . در گذشته مردم زندگی را به گونه ای عمیق تر  از آنچه که ما تجربه می کنیم ، تجربه می کردند .
دو جوان راجپوتی به دربار اکبر شاه آمدند . آنها برادر بودند . نزد اکبر رفتند و گفتند : " ما به دنبال کار می گردیم . "
اکبر گفت : " چه کاری می توانید انجام دهید ؟ "
آنها گفتند : " ما هیچ کاری بلد نیستیم ، اما آدمهای شجاعی هستیم . شاید به ما نیاز پیدا کنید ! "
اکبر گفت : " آیا مدرک شجاعت دارید ؟ چه دلیل قانع کننده ای برای شجاعت خود دارید ؟ "
هر دو شروع به خندیدن کردند . گفتند : " مگر مدرک شجاعت می تواند وجود داشته باشد ؟ ما شجاعیم ! "
اکبر پاسخ داد : " شما بدون مدرک نمی توانید کاری به دست آورید ! "
آنها باز خندیدند . شمشیرشان را درآوردند و در یک ثانیه شمشیرها را در سینه ی یکدیگر فرو کردند . اکبر شوکه شد . هر دو جوان بر زمین افتادند ، خون همه جا را فرا گرفت ، اما آنها می خندیدند . گفتند : " اکبر تو نمی دانی که فقط یک مدرک شجاعت می تواند وجود داشته باشد و آن مرگ است . مدرک دیگری نمی تواند وجود داشته باشد ! " آنگاه هر دو مردند . اشک به چشمان اکبر آمد . او حتی تصورش را هم نمی کرد که چنین اتفاقی ممکن باشد .
او یکی از فرماندهان ارتش راجپوتش را صدا زد و به او گفت : " یک اتفاق ناگوار رخ داده است . دو جوان راجپوتی همدیگر را کشتند . من فقط از آنها مدرک خواستم ! "
فرمانده گفت : " شما چیز اشتباهی را درخواست کردید . این می تواند خون هر راجپوتی را به جوش آورد ! به جز مرگ چه چیزی می تواند مدرک شجاعت باشد ؟ فقط یک آدم ترسو و ضعیف می تواند مدرکی گواه بر شجاعتش داشته باشد ، مدرکی که بگوید کسی دیگر فکر می کند که او شجاع است . چگونه یک انسان شجاع می تواند گواهی شخصیت بیاورد ؟ شما چیز اشتباهی را درخواست کردید . شما حتی نمی دانید که با یک راجپوت چگونه حرف بزنید ! کاری که کردند درست بود ، هیچ کار دیگری به جز آن ممکن نیست . آن انتخابی روشن است . "
چنان خشم شدیدی ! چنان درخششی !
این نوع شخصیت ابهت بزرگی دارد . نوع بشر این کیفیت ها را از دست داده است . تمام درخشش  ، تمام شهامت و قدرت انسان نابود شده است – و ما فکر می کنیم که به او آموزش خوبی می دهیم ! اما اینطور نیست ؛ کودکان به روش کاملاً اشتباهی توسعه می یابند ، هیچ چیز یک انسان واقعی در درون آنها رشد نمی کند .
لامای بسیار مشهوری در زندگینامه اش نوشته است : " وقتی پنج سالم بود ، برای تحصیل به دانشگاه فرستاده شدم . در آن زمان فقط پنج سالم بود . عصر آن روز پدرم گفت که صبح روز بعد به دانشگاه فرستاده خواهم شد . و او گفت : " نه من و نه مادرت آنجا نخواهیم بود تا با تو خداحافظی کنیم . مادرت آنجا نخواهد بود زیرا که چشمانش پر از اشک خواهد شد ، و اگر تو گریستن او را ببینی ، آنگاه برای دیدنش به پشت سرت نگاه خواهی کرد و هیچ کسی در خانواده ی ما نبوده که به پشت سرش نگاه کرده باشد . من نیز آنجا نخواهم بود زیرا بعد از سوار شدن بر اسب ، حتی اگر یکبار به پشت سرت نگاه کنی ، دیگر فرزند من نخواهی بود ، آنگاه درهای این خانه برای همیشه به رویت بسته خواهند ماند . خدمتکاران فردا صبح با تو خداحافظی خواهند کرد . به یاد بسپار ، بعد از این که سوار اسب شدی پشت سرت را نگاه نکن . در فامیل ما هیچکس نبوده که پشت سرش را نگاه کرده باشد . "
چنان توقعی از یک کودک پنج ساله !
کودک پنج ساله را ساعت چهار صبح بیدار کردند و سوار اسب کردند . خدمتکاران از او خداحافظی کردند . همانطور که می رفت خدمتکار گفت : " کودک من ! مراقب باش ! تو تا به جاده برسی دیده می شوی ، پدرت از طبقه ی بالا تو را نگاه می کند . تا به جاده نرسیده ای به پشت سرت نگاه نکن . تمام کودکان این خانه اینگونه جدا شده اند ، اما هیچکس به پشت سرش نگاه نکرده است . " و همچنین خدمتکار به او گفت : " جایی که می روی یک دانشگاه معمولی نیست . بزرگترین مردان کشور در آنجا تحصیل می کنند . امتحان ورودی بسیار سختی وجود دارد . پس هر اتفاقی افتاد ، به هر شکل ممکن سعی کن امتحان ورودی را قبول شوی ، زیرا اگر رد شوی ، در این خانه جایی برای تو وجود نخواهد داشت . "
چنان تندی و بی رحمی با یک کودک پنج ساله !
او بر اسب نشست . در زندگینامه اش نوشته است که تا بر اسب نشستم ، اشکهایم شروع به سرازیر شدن کردند ، اما چگونه می توانستم به عقب برگردم و به خانه و به پدرم نگاه کنم ؟
من آنجا را به سوی مکانی ناشناخته ترک می کردم . من بسیار کوچک بودم ، اما نمی توانستم به عقب نگاه کنم ، زیرا هیچکس در خانه ی من به عقب نگاه نکرده بود . اگر پدرم می دید ، دیگر برای همیشه از ورود به خانه ام محروم می شدم . پس خودم را کنترل کردم و به جلو نگاه کردم . هرگز به عقب نگاه نکردم . "
چیزی در این کودک به وجود آمد . قدرت اراده ، انرژی زندگی ای در این کودک بیدار شد ، که باعث قوی شدن سیستم ناف او گردید . این پدر سخت نبود ، این پدر بسیار عشق می ورزید . و تمام پدر و مادرانی که به نظر می رسد عشق می ورزند اشتباه می کنند ، آنها تمام مراکز درونی را ضعیف می کنند . نه نیرویی نه اراده ای در درون ایجاد نمی شود .
کودک به مدرسه رسید . او یک کودک پنج ساله بود – معلوم نبود که او چه ظرفیت هایی دارد . مدیر مدرسه گفت : " امتحان ورودی اینجا دشوار است . نزدیک در با چشمهای بسته بنشین و تا من برنگشته ام ، هر اتفاقی که افتاد آنها را باز نکن . این امتحان ورودی توست . اگر چشمانت را باز کنی ما تو را برخواهیم گرداند ، زیرا کسی که حتی در خودش آن قدر اراده ندارد که برای مدتی با چشمان بسته بنشیند ، نمی تواند چیزی بیاموزد . درهای یادگیری بسته است . آنگاه تو شایسته نیستی . برو و کار دیگری انجام بده . "
تمام اینها برای یک کودک پنج ساله ....!
او نزدیک ورودی با چشمان بسته نشست . حشرات شروع به ایجاد مزاحمت برای او کردند ، اما او می دانست که نباید چشمانش را باز کند زیرا یکبار که چشمانش را باز می کرد کار تمام بود . کودکان دیگر به داخل مدرسه می آمدند و بیرون می رفتند ، کسی شروع کرد به هل دادن او ، کسی شروع به اذیت کردن او کرد ، اما او عزم کرده بود چشمانش را باز نکند ، وگرنه همه چیز خراب می شد . و او به یاد داشت که خدمتکار به او گفته بود که اگر در امتحان ورودی رد شود برای همیشه درهای خانه ی پدرش به روی او بسته می ماند .
یک ساعت گذشت ، دو ساعت گذشت – او با چشمان بسته نشسته بود ، می ترسید که شاید به اشتباه آنها را باز کند . وسوسه های بسیاری برای باز کردن چشمانش وجود داشت : راه شلوغ بود ، کودکان در اطراف می دویدند ، حشرات او را به ستوه آورده بودند ، کودکان او را هل می دادند و بر او ریگ پرت می کردند . او می خواست چشمانش را باز کند تا ببیند استادش می آید یا نه . یک ساعت گذشت ، دو ساعت گذشت ، سه ساعت ، چهار ساعت – او شش ساعت آنجا نشسته بود !
بعد از شش ساعت استاد آمد و گفت : " کودک من ، امتحان ورودی تو تمام شد . بیا تو ، تو جوانی با اراده ای قوی خواهی بود . تو در درون اراده ای داری که می توانی هر کاری که بخواهی انجام دهی . پنچ شش ساعت نشستن با چشمان بسته در این سن کار بزرگی است ! " استاد او را در آغوش گرفت و گفت : " نگران نباش ، به آن کودکان گفته شده بود تو را اذیت کنند . به آنها گفته بودیم کمی تو را اذیت کنند تا چشمانت را باز کنی ! "
لاما نوشته : " در آن زمان فکر می کردم که با من خیلی بی رحمانه رفتار کرده اند ، اما اکنون در پایان زندگی ام پر از احساس قدردانی نسبت به کسانی هستم که با من سخت رفتار کرده اند . آنها چیزی را در من بیدار کردند ، نیرویی خفته را فعال کردند . "
ما مخالف آن رفتار می کنیم . می گوییم : " بر کودکان خشم مگیر ، آنها را تنبیه نکن ! "
اکنون در سراسر جهان تنبیه بدنی کاملاً متوقف شده است . نمی شود با کودک برخورد کرد ؛ هیچ تنبیه بدنی ای مجاز نیست . این خردمندانه نیست زیرا تنبیه از روی عشق است ، آن از روی خصومت نیست . آن کودکانی که نوعی تنبیه را تجربه کرده اند ، مراکز درونی شان بیدار شده است . درون آنها ستون فقرات قوی تر و قوی تر می شود . عزمی در درون آنها بر می خیزد . خشم و غرور نیز بر می خیزند و نیروی درونی متولد می شود و رشد می کند .
ما مردمی بدون ستون فقرات خلق کرده ایم که فقط می توانند بر زمین بخزند و نمی توانند همچون عقابها در آسمان پرواز کنند . ما انسان خزنده ای را خلق کرده ایم که هیچ ستون فقراتی ندارد . و ما فکر می کنیم که آن را از روی مهر و عشق و اخلاق انجام می دهیم .
ما به انسان آموزش می دهیم عصبانی نشود ، ما به او آموزش می دهیم هیچ هیجانی را بروز ندهد ، ما به او آموزش می دهیم ضعیف و شل و ول شود .
در زندگی این انسان هیچ روحی نمی تواند وجود داشته باشد . درون این انسان نمی تواند روحی وجود داشته باشد زیرا او نمی تواند احساسات هیجان انگیز قلب را در درونش داشته باشد که برای روح لازم اند .
یک پادشاه محمدی بود به نام عمر . او به مدت دوازده سال با یک نفر در جنگ بود . در نبرد آخر با دشواری فراوان توانست اسب دشمن را بکشد ، مرد را بر زمین زد و بر سینه اش نشست . نیزه اش را بالا برد و نزدیک بود که در سینه ی آن مرد فرو کند ، در همان لحظه دشمن به روی او تف انداخت . عمر نیزه را کنار انداخت و ایستاد . دشمن متعجب شد . گفت : " عمر ، بعد از دوازده سال این شانس را پیدا کردی که مرا بکشی . چرا آن را از دست میدهی ؟ "
عمر گفت : " من فکر می کردم که تو دشمن با اهمیتی برای من هستی ، اما با تف کردن به رویم چنان رفتار کردی که برایم کاملاً بی اهمیت شدی و دیگر مسأله ی کشتن تو برای من وجود ندارد . تنگ نظری ای که نشان دادی برازنده ی یک انسان شجاع نیست . من فکر می کردم که تو با من برابری ، پس دوازده سال به جنگ با تو ادامه دادم . اما وقتی داشتم با نیزه تو را می کشتم ، تو به من تف کردی – این برازنده ی یک انسان شجاع نیست . من اگر تو را بکشم مرتکب گناه شده ام . دنیا به من چه خواهد گفت اگر شخص ضعیفی را بکشم که فقط توانست بر من تف بیندازد ؟ کار تمام است ؛ من با کشتن تو مرتکب گناه نمی شوم . "
آنها مردمان شگفت انگیزی بوده اند . ابداع اسلحه ها و تجهیزات جنگی تمام چیزهایی را که در انسان با ارزش بود را از بین برده است .
پیکار رو در رو ارزش خودش را داشت . آنها عادت داشتند آنچه را که در انسان پنهان بود را آشکار کنند .
امروز هیچ سربازی مبارزه ی مستقیم نمی کند . او از هواپیما بمب پرتاب می کند – این هیچ ربطی به شجاعت ندارد . این ربطی به کیفیت های درونی ندارد . او به سادگی می نشیند و دگمه ی ماشین اسلحه را فشار می دهد .
امکان بیدار کردن آنچه که در وجود درونی انسان پنهان است کمتر شده است و عجیب نیست اگر انسان ضعیف و شل و ول به نظر می رسد !
وجود اصیل او نمی تواند توسعه یابد . تمام عناصر درون او نمی توانند با هم متحد شوند و بروز داده شوند ، نمی توانند آشکار شوند .
سیستم آموزشی ما عجیب است . به نظر من باید تمام کیفیتهای قلب انسان باید به شدت و نهایت توسعه یابند . این باید در اولویت باشد . فقط اگر نهایت توسعه وجود داشته باشد ، دگرگونی نیز می تواند باشد . تمام دگرگونی ها در نقاط نهایی رخ می دهند ؛ هیچ دگرگونی ای در پایین تر از آن رخ نمی دهد اگر آب گرم شود ، زمانی که ولرم است بخار نمی شود . آب ولرم همچنان آب است ، اما در صد درجه ، وقتی آب به نهایت درجه اش می رسد ، آنگاه دگرگونی اتفاق می افتد و آب شروع به بخار شدن می کند . آب در صد درجه به بخار تبدیل می شود ، قبل از آن بخار نمی شود . آب ولرم بخار نمی شود .
ما همه انسانهای ولرمی هستیم ؛ هیچ دگرگونی ای در زندگی ما رخ نمی دهد . تمام کیفیتهای ذهن ما ، قلب ما ، باید تا درجه ی معینی توسعه یابد ، فقط بعد از آن است که تغییر ممکن می شود . وقتی خشم شدید باشد ، می تواند به بخشش تبدیل شود ، وگرنه نه .
اما ما دشمن خشم ، طمع و شهوت هستیم . بنابراین آدمهای ولرمی می شویم . آنگاه زندگی ولرم می ماند ؛ هیچ دگرگونی ای نمی تواند رخ دهد . این ولرمی به شدت آثار زیانباری بر انسانها دارد . در بینش من اولین نکته ای که باید درک شود ، این است که تمام کیفیتهای شخصیت ما ، قلب ما ، باید به درستی توسعه یابند . خشم شدید زیبایی خودش را دارد که شاید بر ما  آشکار نباشد . خشم شدید درخشش دارد ، انرژی دارد ، معنا دارد . آن ارائه ی شخصیت به خودی خود است . تمام احساسات قلب باید به شدت توسعه یابند .
پس اولین نکته این است که کیفیت های قلب باید توسعه یابند نه این که نابود شوند.
نکته ی دوم چیست ؟
نکته ی دوم این است که آگاهی باید باشد اما سرکوب نه . هرچه بیشتر احساسات قلب را سرکوب کنیم ، بیشتر ناهوشیار می شود .
ما هر آنچه را که سرکوب کرده ایم دیدمان را نسبت به آن از دست داده ایم ؛ آن به درون تاریکی رفته است . تمام انرژیهای قلب باید به روشنی دیده شوند . اگر احساس خشم می کنی سعی نکن با زمزمه ی راما راما آن را سرکوب کنی . اگر احساس خشم می کنی ، در اتاقی تنها بنشین ، در را ببند ، و بر خشم مراقبه کن . خشم را تماماً ببین – " این خشم چیست ؟ انرژی این خشم چیست ؟ این خشم از کجا آمده است ؟ چرا آمده است ؟ چگونه ذهن مرا فرا گرفته و مرا تحت تأثیر قرار داده است ؟ "
در تنهایی بر خشم مراقبه کن . خشم را تماماً ببین ، آن را درک کن ، آن را تشخیص بده . از کجا آمده است ؟ چرا آمده است ؟
بعد آهسته آهسته ارباب خشم می شوی . و کسی که ارباب خشمش است ، قدرت زیادی دارد . نیروی زیادی دارد . او قوی می شود ، او ارباب خودش می شود .
پس مسأله ی مبارزه با خشم نیست ، مسأله ی شناخت خشم است – زیرا به یاد داشته باش ، انرژی عظیم تری از شناخت وجود ندارد ، و هیچ حماقتی بالاتر از مبارزه ی فرد با انرژیهای خودش وجود ندارد . فردی که با انرژیهای خودش مبارزه می کند ، همان اشتباهی را مرتکب می شود که یک کشتی گیر ، وقتی که با دستهای خودش کشتی می گیرد . اگر یک دست با دست دیگر کشتی بگیرد ، هیچکدام نمی توانند برنده شوند ، زیرا هر دو به یک شخص تعلق دارند . انرژی در هر دو دست جریان می یابد و اگر مبارزه ای میان این دو دست وجود داشته باشد ، انرژی زایل خواهد شد . مسأله ی بردن نخواهد بود . در این نوع مبارزه تو شکست خواهی خورد . تمام انرژی ات تلف خواهد شد .
انرژی چه کسی در خشم است ؟
آن انرژی خودت است . انرژی مال توست اما تو فردی هستی که با آن می جنگی . اگر خودت را جدا کنی و بجنگی ، متلاشی خواهی شد ، یک شخص کامل نخواهی بود . برای کسی که با خودش می جنگد دستاوردی جز شکست وجود نخواهد داشت . نمی تواند باشد . غیر ممکن است . مبارزه نکن . انرژی های خودت را بشناس ، آنها را تشخیص بده ، با آنها آشنا شو .
پس نکته ی دوم نه سرکوب ، بل آگاهی است . سرکوب نکن ، هرجا ، هرقدر ، انرژی ممکن است در درونت برخیزد . ما مجموعه ای از انرژی های ناشناخته ایم . ما مرکز همین انرژی های ناشناخته ایم ، با آنها آشنایی نداریم ، به آنها آگاه نیستیم .
هزاران سال پیش ، وقتی رعد و برق با زمین برخورد می کرد ، انسان عادت داشت بترسد . او دستانش را بالا می برد  و می گفت : " خدایا ! آیا خشمگین شده ای ؟ چه اتفاقی افتاده است ؟ " او عادت داشت بترسد ، رعد و برق دلیل ترس بود . اما امروز ما الکتریسیته را می شناسیم ، ما آن را اسیر کرده ایم ، به همین خاطر امروز دلیل ترس نیست ، آن یک برده شده است . در هر خانه ای روشنایی می دهد ، به بیمار کمک می کند درمان شود ، ماشینها را به کار می اندازد . کل زندگی انسان تحت تأثیر آن است ، به وسیله ی آن می دود . انسان ارباب الکتریسیته شده است . اما برای هزاران سال عادت داشت بترسد زیرا نمی دانست الکتریسیته چیست . وقتی دانستیم آن چیست ، آنگاه اربابش شدیم .
شناختن ، فرد را ارباب می کند . درون ما انرژی های زیادی بزرگتر از الکتریسیته روشن اند و می درخشند . خشم می درخشد ، نفرت می درخشد ، عشق می درخشد . ما از آن چه که روی می دهد می ترسیم ، زیرا از تمام این انرژی ها شناخت نداریم .
زندگی ات را آزمایشگاهی درونی ساز و شروع به شناختن تمام این قدرتهای درونی کن – آنها را تماشا کن ، تشخیص بده . هرگز حتی به اشتباه سرکوب نکن، هرگز حتی به اشتباه نترس ، بلکه سعی کن هر آنچه در درون هست را بشناسی . اگر خشم می آید ، آنگاه نسبت به کسی که این احساس را در تو بر انگیخته احساس خوشبختی و قدردانی کن . او به تو یک فرصت را داده است – انرژی هایی در درونت بر می خیزند و اینک می توانی نگاهشان کنی . در سکوت به آنها بنگر ، در تنهایی ؛ بگرد تا ببینی آن چیست .
بیشتر رشد ها را بشناسی ، درک تو عمیق تر می شود . بیشتر ارباب خشمت می شوی ، بیشتر درمی یابی که آن تحت کنترل توست . روزی که ارباب خشمت شوی ، روزی است که می توانی دگرگونش کنی .
ما آن چیزی را می توانیم دگرگون کنیم که اربابش هستیم ؛ ما نمی توانیم آن چیزی را که اربابش نیستیم تغییر دهیم . و به یاد بسپار ، تو هرگز نمی توانی چیزی را که با آن مبارزه می کنی را اربابش شوی ، زیرا ارباب دشمن شدن غیر ممکن است ، فرد تنها می تواند ارباب دوست شود . اگر دشمن انرژیهای درونت شوی ، آنگاه هرگز نمی توانی اربابشان شوی . تو هرگز نمی توانی بدون عشق و دوستی برنده شوی .
گنج ابدی دشمنان درونی را ، نه بترس و نه محکوم کن ؛ شروع به تشخیص آنچه را که در تو پنهان است ، کن .
درون انسان چیزهای بسیاری پنهان است – محدودیتی وجود ندارد . ما حتی هنوز در آغاز بشریت هم نیستیم . شاید بعد از ده یا بیست و پنج هزار سال ، انسانی که روی زمین خواهد بود ، فاصله اش با ما به اندازه ی فاصله ی ما با میمونها باشد . نژاد تماماً تازه ای تکامل می یابد .
دانشمندان می گویند در حدود نیمی از مغز انسان همچنان بلا استفاده مانده است ، اصلاً از آن هیچ استفاده ای نشده است . تنها بخش کوچکی از مغز استفاده شده است و بخش باقی مانده بلا استفاده مانده است . این بخش باقی مانده نمی تواند بی استفاده و بیهوده باشد ، زیرا در طبیعت هیچ چیز بیهوده نیست . شاید اگر تجربه و دانش انسان رشد کند ، آن بخش بلا استفاده ، فعال شود و شروع به کار کند .
آنگاه آنچه را که انسان قادر به انجامش خواهد بود ، ورای تصور است .
اگر مردی کور است ، چیزی مانند نور در جهان او وجود ندارد . نور برای او وجود ندارد . اگر چشمی نباشد ، آنگاه نور نیست . آن حیواناتی که چشم ندارند ، حتی نمی دانند که در دنیا نور وجود دارد . ما پنج حس داریم . که می داند ؟ اگر شش حس داشتیم شاید چیزهای بیشتری را که ممکن است در جهان باشد را می شناختیم !
و اگر هفت حس وجود داشت ، آنگاه حتی می توانستیم چیزهای بیشتری را بشناسیم ... چه کسی محدودیت های حس های ما را می داند و این که تا چه حد می توانند بزرگ شوند ؟
ما بسیار کم می دانیم و حتی کمتر از آن زندگی می کنیم . هرچه بیشتر در مورد درون بدانیم ، بیشتر می توانیم وارد درون شویم ، بیشتر با درون آشنا می شویم ، بیشتر انرژی زندگی مان توسعه می یابد و روح مان صیقل می یابد .
دومین سوترا برای نگه داشتن در ذهن این است که ما نباید هیچ یک از انرژی هایمان را سرکوب کنیم – ما باید آنها را بشناسیم ، آنها را تشخیص دهیم ، به درونشان نگاه کنیم و ببینیم شان .
این چنین تجربه ی شگفت انگیزی خواهی داشت : اگر سعی کنی به خشم نگاه کنی ، اگر با نشستن در سکوت آن را ببینی ، آنگاه خشم ناپدید می شود . همانطور که خشم را تماشا می کنی ، ناپدید می شود . اگر احساسات جنسی در ذهنت برمی خیزد و اگر آنها را تماشا کنی ، آنگاه در می یابی که آنها ناپدید می شوند . در می یابی که سکس در ناخود آگاه بر می خیزد و با تماشا کردن ناپدید می شود .
آنگاه درک می کنی که روش شگفت انگیزی را کشف کرده ای : تو آن را کشف خواهی کرد ، جز در ناخود آگاه ، خشم و سکس و طمع هیچ قدرتی بر انسان ندارند . با تماشا کردن ، با آگاهی ، آنها همگی ناپدید می شوند .

ما 40 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

انتخاب تم سایت

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116