اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

مطالب

بخشی از کتاب تجربه صفر

دوا یعنی الوهیت و پراگایا یعنی دیدار سه گانه. همانطور که در مسیحیت مفهوم سه گانه  وجود دارد – که خدا آنجاست و با این حال یکی است ، سه بعد از یک واقعیت – همانطور در هندوییسم نیز مفهومی از دیدار سه گانه ای وجود دارد ، این مفهوم پرایاگا نامیده می شود.
به همین دلیل است که الله آباد نیز پرایاگا نامیده شده است ؛ زیرا سه رود در آنجا با هم دیدار می کنند. دو رود آشکارند ، یک رود نامرئی است : گنگ و یامونا – دیدار این دو را می توانی ببینی ؛ سومی ساراسواتی است که نامرئی است. این یک استعاره است.
به همین شکل انسان نیز دیدار سه گانه است : می توانی بدن و ذهن را ببینی ، گنگ و یامونا ، اما هسته درونی وجودت ، هوشیاری ات نامرئی است. همه چیز پیش از آن آشکار می شود ، آن هرگز قبل از چیزی آشکار نمی شود. همه چیز برای آن شیء است و آن نمی تواند به شیء تنزل یابد. متعالی می ماند. تو نمی توانی به آن نگاه کنی زیرا تو آنی ، از این رو نامرئی است. آن همه چیز را می بیند اما تو نمی توانی آن را ببینی زیرا چه کسی آن را خواهد دید ؟ - آن تویی !
هندوییسم نیز مفهومی از تیریمورتی دارد ، سه چهره از خدا : براهما ، ویشنو ، ماهِش. اینها سه انرژی اند : یک انرژی خلق می کند ، یک انرژی حفظ می کند ، یک انرژی ویران می کند. آنها همگی با هم کار می کنند. اگر می خواهی خلق کنی باید ویران کنی، اگر می خواهی ویران کنی باید خلق کنی ، و بین این دو انرژیِ نگه دارنده هست. اینها سه چهره از خدا هستند.
علم نیز اساساً به همین مفهوم می رسد. در اصل عمیقترین تفسیر فیزیکدانان این است که ماده شامل سه عنصر است : الکترون ، پروتون ، نوترون. این کل هستی است : سه چهره ، سه واقعیت در یکی حل می شوند و یک واقعیت به سه چیز بروز می یابد.
بنابراین مفهوم پرایاگا بسیار بسیار با معناست. می خواهم به یاد بسپاری که بدن یک رود است ، ذهن رود دیگر است ، اما اینها رودهای آشکارند ، زمخت و آشکار ؛ از این رو می توانی این دو را ببینی. پشت این دو سومی پنهان است و آن سومی واقعیت توست. پس در این دو گم نشو. سومی باید به یاد سپرده شود ، برانگیخته شود. این معنای سانیاس است.
با سانیاس شدن گامی به سوی انرژی سومی که در درونت است بر می داری.
با انتخاب کردن استاد سعی می کنی برای نامرئی کورمالی کنی.
با تسلیم شدن به استاد به مرکز درونی خودت تسلیم می شوی.
زمخت به ظریف تسلیم می شود ، آشکار به ناآشکار تسلیم می شود ، خلق شده به خلق ناشده تسلیم می شود ، زمان به ابدیت تسلیم می شود ...
سانیاس کلاً در همین باره است.
پرم یعنی عشق ، بوما یعنی سرشاری ، سرشاری کامل ، و سرشاری فقط از طریق عشق می آید ؛ فرد از طریق عشق احساس سرشاری می کند و فقط از طریق عشق ! فرد می تواند کل دنیا را داشته باشد اما اگر عشق گمشده باشد ، او خالی می ماند. فرد شاید زندگی کند اما آن زندگی فقط کش و واکش خواهد بود. فرد می تواند ثروتمند و قدرتمند باشد و پرستیژ داشته باشد ، اما در اصل او می داند که خالی است و چیزی ندارد.
به همین دلیل مردم از نگاه کردن به درون می ترسند – زیرا درون خالی است ، تهیای عمیق است ، فقر است. فرد از نگاه کردن می ترسد زیرا ورطه ای بی انتها است و چیزی در آن نیست. آن هیچ مردم را می ترساند ، به همین دلیل آنها به بیرون می دوند ، این کار و آن کار را می کنند ، از اینجا به آنجا می دوند ، همیشه می دوند.
آنها همیشه در جایی دیگر هستند ، هیچگاه در آنجایی که هستند نیستند ، زیرا اگر آنجا باشند باید با خالیا مواجه شوند ، و این زیادی است. بنابراین مردم همیشه در جایی دیگر هستند ؛ ذهن آنها پیشاپیش مکان را ترک کرده است ، آنها همیشه جلوتر از خودشان هستند.
فرد فقط از طریق عشق به سرشاری عمیق دست می یابد و خالیا ناپدید می شود : فرد احساس پری می کند ، سرشار از عشق می شود ، شروع به لبریز شدن می کند. در عشق فرد شروع به سهیم شدن با هستی می کند ؛ وگرنه فرد چیزی برای از دست دادن ندارد.  زمانی که فرد هیچ است چه دارد که سهیم کند ؟
مردمی که در وجودشان عشق ندارند استثمارگر و مکنده اند. وقتی با تو ارتباط برقرار می کنند تو را می مکند. وقتی می روند احساس خستگی می کنی ، احساس فرسودگی می کنی. آنها چیزی ندارند ، توخالی هستند ، پس شروع به گرفتن انرژی دیگری می کنند. آنها سهیم کننده نیستند ، آنها محتکرند.
وقتی عشق لبریز می شود فرد سهیم کننده می شود ، و در آن سهیم کردن ، خود را به خدا پیشکش می کند. گلها کمک نمی کنند : فرد می تواند برود گلها را از درخت بچیند و به مجسمه پیشکش کند. هر دو جایگزین اند : مجسمه کاذب است ، ساخته دست انسان است ، و گل را از درخت قرض گرفته ای ، آن گلِ تو نیست.
انسان در عشق شکوفا می شود. وقتی شکوفایی خودت را داری ، می توانی پیشکش کنی. لازم نیست سراغ هیچ مجسمه ای بروی ؛ خدا همه جا هست.
بوما کلمه زیبایی است ، یکی از زیباترین ها. گاهی زمانی که فرد احساس سرشاری   می کند این لحظات می آیند. این لحظات نادرند اما گاهی به طور طبیعی نیز می آیند زیرا فرد باید اینگونه باشد ! گاهی فراموش می کنی و بدبختی ات را نمی آفرینی ، گاهی فراموش می کنی و نمی دوی ، گاهی فراموش می کنی و در ذهن نیستی.
هر موقعیتی می تواند کمک کننده باشد ...
شب است و به ماه نگاه می کنی و خونسرد و آسوده ای و ناگهان ، بوما – سرشاری ، برکت. گاهی به دریا نگاه می کنی و به غرش موجها ، تو گم می شوی ؛ تنها موجها و موجها و موجها و تو آنجا نیستی ! مشاهده گر تبدیل به مشاهده می شود : تو موج      می شوی ، موجی بزرگ می آید. فاصله از بین می رود ، جدایی نیست و بوما هست – برکت ، سرشاری.
گاهی دست دوستی را در دست می گیری ، دست عاشقی را ، و بوما آنجاست. یا گاهی فقط با نگاه کردن به کودکی که در حال خندیدن است و ناگهان آن آنجاست ... زیرا آن طبیعت ماست. ما سخت تلاش می کنیم تا از آن اجتناب کنیم. به راستی اجتناب از آن غیر ممکن است اما در کار محال موفق شده ایم.
ما پر متولد می شویم زیرا از سرشاری خدا متولد می شویم. ما امپراطور متولد         می شویم ، ما گدا نیستیم ، اما زبان را فراموش کرده ایم و در زبانی غریبه گمشده ایم – زبان پول ، زبان قدرت ، جلب ، پرستیژ. ما زبان عشق را از دست داده ایم ...
من این نام را به تو می دهم تا شروع به آموختن زبان عشق کنی. و از الفبا شروع کن. مردم بسیار فریب خورده اند ؛ فکر می کنند عشق را می شناسند ، پیشاپیش می دانند عشق چیست – از این رو از دست می دهند. نخست آدمی باید درک کند که نمی داند عشق چیست و بعد چیزها می توانند شروع شوند. از آغاز ، از الفبا فرد شروع به یادگیری می کند.
دوا یعنی الوهیت و کاتیر یعنی کلبه کوچک – کلبه ای کوچک برای الوهیت ، زیارتگاهی کوچک برای خدا. کاتیر کلبه انسان فقیر است : میهمان بزرگ است و کلبه ما کلبه انسان فقیر است اما اگر ما میهمان را دعوت کنیم او می آید !
ناگهان کلبه به کاخ تبدیل می شود ... در جا ! همان لحظه که می آید دگرگونی آنجاست ، تغییر مستقیم. آنگاه کل فقرت ناپدید می شود ، تو ثروتمندی ، و تو برای اولین بار ثروتمندی. مرگ ناپدید شده و تو بی مرگی ، تمام بدبختی ها ناپدید شده و تو سرور محضی. اما بدون خدا ، انسان فقط کلبه انسان فقیر است. دعوت از میهمان به تو بستگی دارد ...
معمولاً اتفاق می افتد که میهمان در می زند اما تو در را باز نمی کنی. گاهی حتا اگر در را باز کنی ، فوراً می بندی زیرا نمی توانی میهمان را تشخیص بدهی ... و تا زمانی که به او خوش آمد نگویی نمی تواند وارد شود.
این تمام کاری است که در اینجا انجام می دهم : تو را متوجه می سازم که این میهمان کیست ، تو را بیدار می سازم که وقتی در می زند در خواب عمیق نباشی ، و وقتی در را باز می کنی ، اگر او آنجا باشد بتوانی تشخیصش بدهی. این کل مقصود استاد است.
من او را تشخیص می دهم و می خواهم بینش ام را به تو منتقل کنم. می خواهم از طریق چشمانم لمحه ای از آن را داشته باشی.

 

 

برگردان: حامد مهری

ما 37 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

انتخاب تم سایت

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116