لیست مطالب

آمدن و رفتن

باگوان عزيز:زماني، سال ها پيش، وقتي در حال معاشقه بودم، ناپديد شدم. مايلم بگويم كه "واقعاً ناپديد شدم" زيرا احساس كردم كه تمامي وجودم به سادگي ازميان رفت.ولي بدنم يقيناً بايد وجود مي داشته، زيرا كه معشوقم توجه نكرد كه ناگهان تنها ماند. در آن حال شنيدم كه صدايم گفت، "من دارم مي روم." و آنگاه احتمالاً براي يك يا دو ثانيه، كسي در آنجا وجود نداشت. باوجودي كه از آن وقت تاكنون لحظات لذت بخشي را در معاشقه داشته ام، هميشه حاضر بوده ام تا بدانم كه اين ها لحظات لذت بخشي هستند. گمان اين است كه سبب آنچه رخ داد يك شعف بوده است، ولي خود آن واقعه شعف آور نبود، هيچ چيز نبود، فقط بود. آيا مراقبه آن مرحله ي پيش از شعف است، يا اينكه آن مرحله ي "حتي نه شعف" و فقط بودنش است؟

 

شعف يا سرور همگي بازيچه هايي هستند تا شما را به سمت مراقبه ترغيب كنند. اين ها را فقط در آغاز خواهيد يافت. همانطور كه مراقبه عميق مي گردد، فقط بودش isness وجود دارد.همه چيز ازبين خواهد رفت، حتي شعف، زيرا شعف نيز به همراهش، درست در پشتش، سايه اي از رنج را حمل مي كند. اين نيز يك دوگانگي است. مسروربودن به همراه خودش، درست در پشت خودش رنج و درد را حمل مي كند.يك دوييتduality است. بودش يك دوييت نيست، زيرا بودش مترادف است با هستي، و غير-هستي وجود ندارد.هرچيزي مي تواند آن را سبب شود. معاشقه يكي از بيشترين اسبابي است كه آن را پديد مي آورد. زيرا تو بسيار با تماميت در آن حضور داري و بسيار با شدت ، و بدون هيچ تلاش. معاشقه يك كمك زيست شناختي است كه انسان نخستين بودش خودش را تجربه كند.
احساس اينكه واقعاً ناپديد شده اي مي تواند ترسناك باشد. همچنين به جاي گفتن اينكه "من دارم مي آيم!"I am coming ، اگر بگويي، " من دارم مي روم" I am going ، مي تواند آن مرد بيچاره را بكشد! چه خبر استاين چه نوع عشقبازي است؟!او هميشه شنيده است كه در معاشقه انسان "مي آيد"، ولي اين كيفيتي بسيار نادر است كه انسان "برود"! آن مرد بايد انساني بافرهنگ بوده باشد، وگرنه برمي خاست و مي گفت، "من هم مي روم!
تو داري مي روي؟ پس من اينجا چه مي كنم؟"او مردي با فرهنگ و آداب دان بوده كه همانجا باقي مانده بود! ولي آمدن و رفتن ، هردو روي يك سكه هستند. مردم فقط متوجه آمدن بوده اند، به قدر كافي تيز نبوده اند تا آن روي ديگر را نيز ببينند. لحظه ي آمدن، همزمان لحظه ي رفتن نيز هست. تو به عنوان يك شخصيت، به عنوان يك نفس، درحال رفتن هستي. درعين حال همچون يك بودش خالص در حال آمدن هستي.بنابراين، اين دو باهم متضاد نيستند، بلكه كامل كننده ي يكديگر هستند.
ولي اين حالت در هر موقعيتي مي تواند پيش آيد: گاهي بدون هيچ دليلي ، فقط خود موقعيت كافي است و شايد تو قادر نباشي كه بداني كه چه چيز سبب آن شده است.من عادت داشتم براي پياده روي صبحگاهي بروم و همه روز از برابر خانه اي زيبا رد مي شدم ، اين مسير هميشگي من بود.و يك روز، وقتي كه بازمي گشتم، خورشيد درست بر صورتم مي تابيد و من عرق كرده بودم ، چهار پنج مايل پياده رفته بودم و درست... نمي توانستم از آن مكان تكان بخورم. در آن وقت بايد هجده يا هفده سال داشتم. چيزي بين خورشيد و آن صبح زيبا رخ داده بود و من فقط از ياد بردم كه بايد به خانه بروم. به سادگي از ياد بردم كه من هستم. فقط آنجا ايستاده بودم. ولي صاحب آن خانه ي زيبا ، كه تقريباً يك سال بود مرا تماشا مي كرد كه هر روز از مقابل خانه اش رد مي شدم ، مرا ديد و نمي دانست كه چه خبر شده است! من فقط خشكم زده بود. ولي خشكيدني با شعفي بسيار!
او آمد و مرا تكان داد و مانند اين بود كه از مكاني بسيار دور پايين آمده بودم و با سرعت وارد بدنم شدم. او گفت، "چه شده است؟"
گفتم، "اين چيزي است كه من مي خواستم از شما بپرسم. به يقين اتفاقي افتاده است و چيزي كه من مايلم براي هميشه اتفاق بيفتد. من وجود نداشتم. شما بي جهت نگران شديد و مرا تكان داديد و مرا برگردانديد. من وارد فضايي شده بودم كه مطلقاً برايم تازگي داشت" ، و اين بودش خالص بود.
هرچيزي مي تواند سبب اين حالت شود. به نظر مي رسد كه فقط آماده بودن تو، چه دانسته و چه ندانسته، نزديكي تو به آن نقطه كه آن پديده مي تواند در آن رخ دهد.... ولي اين نوع تجربه در حيطه ي قدرت تو نيست. همچون آذرخش برتو واقع مي شود. نمي تواني هيچ كاري بكني كه آن را بازگرداني، مگر اينكه با وسيله اي شروع كني كه برايت مناسب باشد.
براي مثال، اگر آسوده بودن برايت مناسب است، آنوقت هرموقع كه وقت پيدا مي كني، آسوده شو ، و آسودگي به اين معني نيست كه بايد دراز بكشي و آسوده شوي. مي تواني در حال پياده روي آسوده شوي. مي تواني كار خودت را با آسودگي انجام دهي: بدون تنش، بدون شتاب، بدون سرعت. جايي براي رفتن نيست... فقط در لحظه باش. و آن پنجره بازهم گشوده خواهد شد و بيش از پيش...... و يك روز براي هميشه گشوده خواهد ماند.اين است بودش خالص.
چتانا Chetana سوالي پرسيده است: زماني كه هشياري تمام است و تمام افكار ناپديد شده اند، آيا اشراق، ادراك يا هرتجربه اي ديگر رخ مي دهد يا كه فقط هشياري باقي مي ماند؟
حقيقت اين است كه تمام اين تجربه ها پايين تر هستند. حقيقت يك تجربه نيست. بايد گفته شود كه حقيقت يك تجربه است، وگرنه چگونه مي توان آن را به شما رساند؟
حقيقت همان هشياري خالص است.حقيقت يعني كه همه چيز هست، و همه چيز زيباست و همه چيز سعادت است.ولي كيفيت اساسي همان هشياري است.مي تواني آن را بودش بخواني.واژه سانسكريت براي نظريه يا تز thesis، آستيك astik است. واژه اي زيباست و چون به خداوند مرتبط شده، منحرف شده است.آستيك از ريشه ي "است" مي آيد و استي asti يعني بودش. به اين معني، هيچكس با باورداشتن خداوند، آستيك نيست.
استيك كسي است كه به حالت بودش رسيده است، و اين مرحله، جداشدني نيست. بنابراين راهي براي دورشدن نيست، باقي مي ماند.تمام واژه ها ، سكوت، آرامش، شعف، سرور... همگي نقص دارند. عصاره ي بودش بسيار ژرف تر از اين هاست، بسيار بامعني تر از هر واژه اي در هر زبان انساني.