اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

لیست مطالب

جان دادن به اسكلت

 

باگوان عزيز:گشتن دنبال ويژگي اساسي من ، فقط گشتن در پي آن ، اثبات كرد كه اين وسيله اي عالي است.گويي كه من هميشه پذيرفته بودم كه در گنجه ام تعدادي مشخص از ويژگي هاي"نامطلوب" وجود دارند كه در مواقع مختلف قدري شوق پيدا كرده ام تا از آن ها خلاص شوم يا آن ها را با دقت بيشتري مشاهده كنم. در طول چهل و هشت ساعت گذشته كه سعي داشتم آن ها را مشخص كنم، دريافتم كه همان روند بازكردن گنجه و انداختن چراغ روي محتويات آن، به خودي خودش آن اسكلت ها را ناتوان ساخته است.به يقين مانند اين است كه صرفاً حرف زدن در مورد آن اسكلت ها، به عنوان مشكل،به جاي اينكه به آن ها نگاه كنيم، به چيزي جان مي دهد كه درواقع از خودش هيچ حياتي ندارد. باگوان، آيا من با خودم شوخي مي كنم يا اينكه واقعاً همينقدر آسان است؟

 

همينقدر ساده است. بسياري از مشكلات ما فقط به اين سبب وجود دارند كه ما هرگز به آن ها نگاه نكرده ايم، هرگز نگاهمان را متوجه آن ها نكرده ايم تا دريابيم كه چيستند. مانند اين داستان باستاني است: شبي مهتابي است و يك دزد جواهرات بسياري را سرقت كرده است. والبته كه مي ترسيد. او درحال دويدن بود و ناگهان شنيد كه گام هايي او را تعقيب مي كنند.تقريباً هميشه اتفاق مي افتد: اگر تاكنون امتحان كرده باشي كه در تاريكي تنها بدوي، صداي قدم هاي خودت را مي شنوي و احساس مي كني كه گويي كسي تو را تعقيب مي كند. وقتي كه آن دزد نگاه كرد، دريافت كه واقعاً كسي او را دنبال مي كند، اين سايه ي خودش بود. ولي او در موقعيتي نبود كه دريابد آن چه كسي است. مشكل او اين بود كه به نوعي از چنگال اين شخص خلاص شود. او سريع تر دويد، ولي شنيد كه شخص تعقيب كننده نيز سريع تر مي دود. و مرتب به پشت سرش نگاه مي كرد و درمي يافت كه همان شخص پشت سرش است. مرد بيچاره خسته بود، كاملاً خسته، ولي نمي توانست از سايه ي خودش خلاص شود. درمانده زير درختي افتاد كه نور ماه در آنجا نبود و به اطراف نگاه كرد و در عجب بود كه آن تعقيب كننده كجا رفته است؟ ،تا همين حالا پشت سرش بود، خيلي نزديك.

شجاعتي يافت و بازهم به اطراف نگاه كرد و نتوانست او را در جايي ببيند. سپس از زير آن درخت بيرون آمد و بارديگر آن سايه در پشت سرش بود. ولي اين بار فريب نخورد و رويش را برگرداند و او را ديد. كسي وجود نداشت، فقط سايه ي خودش بود.بسياري از مشكلات ما ، شايد بيشترين مشكلات ما ، به اين سبب وجود دارند كه ما هرگز به آن ها رويارو نگاه نكرده ايم، هرگز با آن ها برخورد نداشته ايم و با نگاه نكردن، به آن ها انرژي داده ايم، ترسيدن از آن ها، به آن ها انرژي مي دهد، هميشه سعي در پرهيزكردن، به آن ها انرژي مي دهد ، زيرا آن ها را پذيرفته اي. 

خود همين پذيرش تو است كه به آن ها وجود مي بخشد. غير از اين پذيرش تو، آن ها وجود ندارند.پس اگر گنجه ات را باز كني و نوري در دست بگيري و به آن اسكلت ها نگاه كني، خواهي ديد كه آن ها مرده هستند.اسكلت ها نمي توانند كاري كنند، ولي تقريباً همه از اسكلت ها مي ترسند. اين موقعيتي عجيب است.

شما از آدم هاي زنده كه مي توانند به شما آسيب بزنند و يا شما را بكشند نمي ترسيد. و همگي آنان يك اسكلت را حمل مي كنند كه در زير پوست قرار دارد و اين ها مردماني زنده هستند.ولي اگر ناگهان در اتاق به اسكلت بيچاره اي كه جان ندارد بربخوري، خواهي ترسيد. آن اسكلت چه مي تواند با تو بكند؟

در دانشگاه دوستي داشتم كه پدرش يك پزشك بود و رييس بيمارستان دانشگاه بود كه بخشي از دانشكده ي پزشكي بود.و آن ها براي مطالعه، اسكلت هاي بسياري در اختيار داشتند.و يك روز به پسرش گفتم، "پدرت بايد مردي باشد كه ابداً از اسكلت ها نمي ترسد!"

گفت، "البته كه نمي ترسد. او تمام روز در مورد اسكلت و اندام هاي آن به شاگردان تدريس مي كند."و او مجموعه ي خوبي داشت. او در محوطه ي بيمارستان زندگي مي كرد. پس من گفتم، "خوب پس بايد مطمئن شويم كه اين درست است يا نه." از پسرش پرسيدم، "تو بايد به نوعي كليد اتاقي كه اسكلت ها در آن هستند را پيدا كني و ما شب يكي را بيرون مي بريم. فقط در بزن و پدر براي باز كردن مي آيد و ما مخفي مي شويم و اسكلت آنجا خواهد ايستاد و مي بينيم كه چه مي شود."

پسر گفت، "تو مرا دچار دردسر مي كني."گفتم، "نگران نباش. تو فقط تا مي تواني با سرعت فرار كن. و مي تواني به من اعتماد كني. اگر اتفاقي بيفتد من هرگز اسم تو را نخواهم آورد."و باور نمي كنيد، مردي كه سال ها با اسكلت ها سروكار داشته، وقتي كه در زدم گفت، "كيست؟" گفتم، "آيا مرا نمي شناسي؟" او در را باز كرد.

من به كناري در پشت يك درخت خزيدم، يك درخت بزرگ بودي bodhi در آنجا بود. و او اسكلت را ديد. و بايد آن صحنه را مي ديديد، درست مثل اين كه تمام اعصابش از كار افتاده باشد. روي زمين افتاد. و اسكلت هم رويش افتاد.زنش آمد، "چه خبر است؟" با ديدن اسكلت كه روي شوهرش افتاده بود، فريادي كشيد و بيهوش شد.

و همسايگان از فرياد زن بيدار شدند و همه به آن سمت آمدند. ولي همگي با ديدن اوضاع دور ايستاده بودند. زن روي زمين پخش شده بود، شوهر جلوي در افتاده و اسكلت روي او افتاده است. و من در پشت درخت مخفي بودم. و فكر كردم، "حالا چه كنم؟" ما چنين اوضاعي را متصور نشده بوديم. من فقط فكر مي كردم كه او بترسد. ولي اوضاع بسيار پيچيده شده بود. و پسرش از دوردست نگاه مي كرد.

صدايش كردم، "حالا موقعش نيست كه بترسي." او به نوعي اسكلت را بلند كرد و آن دو نفر را در آنجا رها كرد ، هردو بيهوش بودند ، و براي ما خيلي زحمت داشت كه آن اسكلت را دوباره سرجاي خودش بگذاريم، زيرا زهوارش در رفته بود و يك دستش يك جا و يك پايش در جاي ديگر بود و ما هردو سعي كرديم آن را درست كنيم.به نوعي آن را درست كرديم و با نگاه به ساير اسكلت ها به آن گفتيم، "تو بايد دقيقاً مانند ساير اين اسكلت ها رفتار كني."آنوقت براي مراقبت از دكتر و زنش برگشتيم و روي صورتشان آب پاشيديم و به آنان گفتيم، "كسي نيست! شما بي جهت نگران شديد!"

دكتر گفت، "من نمي توانم باور كنم كه كسي نبوده! او روبه روي من ايستاده بود، و مي گويي كسي نيست؟ او اسكلت شماره هفده بود. من او را خوب مي شناسم ولي او چگونه جرات كرد تااينجا بيايد؟ و در قفل بود و من هميشه درها را چك مي كنم، زيرا كه هرچه باشد اسكلت اسكلت است، نمي تواني به آن ها اعتماد كني!"

ما گفتيم، "ما كسي را نديديم. ما براي پياده روي رفته بوديم و تازه رسيده بوديم كه شما را ديديم كه زمين افتاده ايد و كسي در اطراف نبود. و زن شما روي زمين افتاده است. كاري كنيد كه او هم به هوش بيايد."

و او هركاري كه از دستش برمي آمد انجام داد و زن به نوعي به هوش آمد. و پرسيد: "او كجاست؟ آن اسكلت كو؟" و دكتر گفت، "نمي توانم باور كنم، چون شماره ي هفده يك اسكلت قديمي است و هرگز بدرفتاري نكرده است، و ناگهان مي آيد و در مي زند و حتي مي گويد «نمي تواني مرا بشناسي؟» "

او گفت، "حالا رفتن به آن اتاق برايم دشوار مي شود. من بخشم را عوض خواهم كرد، اسكلت بي اسكلت."گفتم، "شما پس از يك روز تمام كار با اسكلت ها، بي جهت دچار توهم شده ايد. شايد تنها يك توهم بوده است ، زيرا ما كه مي آمديم هيچكس را نديديم كه بيايد يا برود و كليد هم در جيب شماست."

پس او نگاهي كرد و گفت، "آري كليد در جيب من است."گفتم، "اگر بخواهيد ما مي توانيم برويم و ببينيم كه شماره هفده كجاست."گفت، "نه، من به شما اجازه نخواهم داد به آنجا برويد. اگر آن اسكلت توانسته بدون بازكردن در بيرون برود، مي تواند به شما هم آسيب بزند. نيازي نيست زحمت بكشيد. من فردا بخش خودم را عوض خواهم كرد."

او بخش خودش را عوض كرد. معاون دانشكده سخت تلاش كرد و مي گفت، "اسكلت ها بيرون نمي آيند و شما تجربه اي بس طولاني با آن ها داشته ايد."او گفت، "هرچه كه باشد، ولي اگر آنچه كه ديشب رخ داد، بارديگر اتفاق بيفتد، من خواهم مرد. و شما بايد به فكر زن من هم باشيد. او بسيار ظريف است و او قبلاً يك حمله ي قلبي هم داشته است. و اگر آن اسكلت ها نيمه شب بيرون بيايند و در بزنند....!"

من هميشه در حيرت بوده ام كه چرا مردم اينهمه از اسكلت ها وحشت دارند، زيرا اينان بسيار بيچاره هستند ، بدون زندگي، هيچ كاري نمي تواند بكنند. ولي به نظر مي آيد كه جرياني ناخودآگاه وجود داشته باشد، "ما هم اسكلت هستيم." 

با ديدن يك اسكلت، شما خودتان را بدون پوست مي بينيد. و روزي موقعيت شما چنين خواهد بود. شايد اسكلت شما را به ياد مرگ بيندازد، اسكلت شما را به ياد واقعيت خودتان مي اندازد كه پوست آن را پنهان مي كند. وگرنه اسكلت ها بسيار معصوم هستند، آن ها هرگز به كسي آسيب نزده اند.

من عادت داشتم از يك گورستان محمديان اسكلت بفروشم، زيرا دانشكده ي پزشكي به آن ها نياز داشت و بهاي خوبي برايشان پرداخت مي كرد. و هيچكس حاضر نبود يك اسكلت بياورد. من با نگهبان هاي گورستان دوست شدم و ترتيبي داديم كه نصف به نصف پول آن ها را تقسيم كنيم، "شما فقط زمين را بكنيد و يكي را بيرون بياوريد و من آن را سوار ماشين مي كنم و به دانشكده ي پزشكي مي برم."روزي يك اسكلت را در ماشين مي بردم، يك مرد پليس ماشين را متوقف كرد. 

مي خواست گواهينامه ي رانندگي مرا ببيند. گفتم، "پيش آن رفيق پشت سري است."پس او به صندلي عقب نگاه كرد.و گفت، "خوب، آن را ديدم. همه چيز خوب است. سريع برو، تاجايي كه مي تواني سريع برو. فهميدم چرا اينقدر تند مي رفتي، ولي هرچقدر هم كه تند بروي او پشت سرت نشسته است.نمي تواني فرار كني. ولي لطفاً برو."

و بسياري اوقات، وقتي كه آن اسكلت ها را به دانشكده ي پزشكي مي آوردم، كسي آن را مي ديد ،چند استاد يا خدمتكار. و آنان به سادگي خشكشان مي زد. هيچكس از من نمي خواست كه او را به جايي برسانم، زيرا مي دانستند كه يك اسكلت در صندلي پشتي است. هيچكس سوار ماشين من نمي شد. استادها مي پرسيدم، "مي خواهيد با من بياييد؟"مي گفتند، "نه در ماشين تو."چنان وحشتي، ولي بايد ريشه هايي داشته باشد.

و مي توانم ببينم كه نخستين چيز اين است كه اسكلت شما را به ياد خودتان مي اندازد:"اوضاع چنين خواهد شد! ما فقط اسكلت هايي هستيم كه خوب پوشش گرفته ايم."و وقتي كه مرگ بيايد، اوضاع اين چنين خواهد بود. پس شما را به ياد مرگ مي اندازد. پس هيچكس گنجه هاي ناخودآگاهش را باز نمي كند كه اسكلت هاي زياد، در انواع مختلف در آنجا هستند.

شما خودتان آن ها را آنجا گذاشته ايد و حالا از آن ها مي ترسيد. ولي واقعيت اين است كه آن ها مرده هستند. فقط درها را باز كنيد، نور بياوريد، گنجه هايتان را تميز كنيد، ذهن هايتان را از انواع وزنه هاي بي جان كه پراز آن هستيد پاك كنيد ، اين وزنه ها زندگي شما را واقعاً مصيبت بار مي كنند، يك جهنم.و هيچكس به جز خودت مسئول نيست. نخست اينكه تو چيزهايي را پنهان مي كني كه نبايد بكني. خوب است كه آن ها را بيان و تخليه شان كني. ولي تو نخست آن را پنهان مي كني و فقط يك منافق مي ماني ، كه هرگز خشمگين نيستي، هرگز نفرت نداري و هرگز چنين يا چنان نيستي، ولي تمام اين ها در درون به انباشته شدن ادامه مي دهند. ولي آن ها همگي چيزهايي مرده هستند. 

آن ها از خودشان هيچ انرژي ندارند، تا اينكه تو به آن ها انرژي بدهي. منبع انرژي را تو داري. هرچه كه در زندگي شما رخ بدهد نياز به انرژي شما دارد. اگر منبع آن انرژي را قطع كنيد و .... به عبارتي ديگر اين چيزي است كه من آن را هويت گيري identification مي خوانم: اگر با چيزي هويت نگيري، بي درنگ خواهد مرد، از خودش هيچ انرژي ندارد.

و هويت نگرفتن non-identification ، طرف ديگر نظاره گري است. زيبايي نظاره گري و ظرفيت عظيم آن را براي دگرگوني خودت دوست بدار. فقط هرآنچه را كه هست نظاره كن و ناگهان خواهي ديد كه چيزي جز اسكلت مرده وجود ندارد، نمي تواند كاري با تو بكند. ولي تو مي تواني به آن انرژي بدهي، مي تواني به آن انرژي بيفكني. آنوقت يك اسكلت كه نمي تواند كاري با تو بكند، مي تواند حتي تو را بكشد، مي تواند تو را به سكته بيندازد. فقط كافي است از آن فرار كني و به آن واقعيت بخشيده اي و به آن جان داده اي.

به چيزهايي جان بده كه زيبا هستند، به چيزهاي زشت جان نده. وقت زيادي و انرژي براي هدردادن نداري. با چنين زندگي كوتاه است و چنين منبع انرژي اندك، پس فقط احمقانه است كه آن را در اندوه، در خشم، در نفرت يا در حسادت تلف كني.آن را در عشق مصرف كن، در عملي سازنده آن را مصرف كن، در دوستي مصرفش كن، در مراقبه مصرفش كن: با آن كاري كن كه تو را بالاتر ببرد. و هرچه بالاتر بروي منبع انرژي بيشتري در دسترس تو خواهد بود.

در بالاترين نقطه ي آگاهي، تقريباً يك خدا هستي. ولي ما به آن لحظه اجازه نمي دهيم كه رخ بدهد. ما بيشتر و بيشتر به تاريكي ها سقوط مي كنيم، جايي كه خودمان نيز تقريباً زنده هايي بي جان هستيم.اين در دست هاي خودت است.

 

ما 16 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116