اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

لیست مطالب

زبان بين المللي

باگوان عزيز:

در زبان ژاپني، واژه ي عشق تصويري از شخصي است كه شكمي بزرگ دارد و با دست هايي به نشانه ي پيشكش كردن، زانو زده است. تصوير چنين معني مي دهد: من خيلي پر هستم، به من اجازه دهيد تا سهيم شوم، لطفاً از من بگيريد." باگوان، آيا درست است كه فرهنگ هايي كه از نمادها استفاده مي كنند، بيشتر از ساير فرهنگ ها در برابر فروپاشي ارزش ها محافظت شده هستند، براي نمونه در مورد واژه ي "عشق" در زبان انگليسي؟

 

زبان هايي مانند ژاپني و چيني به يقين بيشتر حافظ كيفيات اساسي يك واژه هستند. ولي اين ها زبانهاي تصويري هستند.زبان تصويري زبان ذهن ناخودآگاه است. براي همين است كه ذهن ناخودآگاه است كه رويا مي بينيد.زبان هاي تصويري همچنين زبان كودك است، كه فقط مي تواند به صورت تصوير فكر كند، نه با الفباء. براي همين است كه در كتاب ها تصاوير بزرگ تر و رنگين تري مي بينيم. 

كودك همانطور كه رشد مي كند، تصاوير كوچك تر مي شوند و عاقبت تصاوير ازبين مي روند و فقط انتزاع، حروف الفبا جاي آن ها را مي گيرند. زبانهاي الفبايي كيفياتي ديگر دارند و براي همين است كه از زبان هاي تصويري پيشي گرفته اند. براي يادگيري آسان هستند. برخي از زبان ها 26 حرف دارند: تمامي واژگان با همين تعداد حروف ساخته مي شوند. 

سانسكريت بزرگترين تعداد حروف الفبا را دارد: پنجاه و دو. بيش از اين امكان ندارد، زيرا نمي تواني بيش از پنجاه و دو صدا بسازي. بنابراين براي مثال در زبان انگليسي صداهاي بسياري كه وجود دارند، كسر است ،در انگليسي يك "س" Sوجود دارد، درحالي كه در سانسكريت سه صداي "س" وجود دارد ، سانسكريت كامل ترين زباني است كه مي تواند وجود داشته باشد.ولي سانسكريت هم در مسابقه ي زبان ها شكست خورد. مانند عربي يا ساير زبان ها بسيار شاعرانه بود، ولي نمي تواني با آن كارهاي علمي انجام دهي، نمي تواني با آن رياضيات انجام دهي. به زباني كه بيشتر نثرگونه باشد نياز داري. 

شعر به عواطف و ذهنيات نزديك تر است و نثر بيشتر به دنياي واقعيت ها و عينيات نزديك است. و ما با دنياي عيني سروكار داريم. مردمان بسياراندكي با ذهنيات سروكار دارند.

بنابراين زبان هايي كه بيشتر به ذهنيات، به شعر تكيه داشتند، شكست خوردند. و زبان هاي تصويري بسيار مشكل بودند. تازماني كه ژاپني يا چيني به دنيا نيامده باشي، تقريباً بايد نيمي از عمرت را صرف يادگرفتن اين زبان ها كني. اين خيلي زياد است ،سي سال ،زيرا بايد تصاوير بسيار زيادي را به ياد بسپاري، تصاوير بسيار از چيزهايي بسيار.... نمادهاي فراوان. باوجودي كه اين زبان ها معصوميت و پاكي كودكانه دارند....

و آن زبان ها آن چنان قابل تباه شدن نيستند، زيرا براي هر تفاوت در معني، ولو اندك، نمادي ويژه وجود دارد. براي مثال، عشق ، مردم عاشق انواع چيزها هستند. مردم اتومبيل هايشان را دوست دارند، لباس هايشان را دوست دارند، غذايشان را دوست دارند، منزل هايشان را دوست دارند، همسرانشان را، دوستانشان را... يك واژه براي چيزهايي بسيار متفاوت مصرف مي شود. طبيعي است كه خلوص خودش را از دست مي دهد.

نمي توان همانطور كه عاشق يك انسان مي شوي، عاشق يك شيئ باشي. و اگر هر دو را يكسان دوست بداري، نمي داني كه عشق چيست. عشق مي بايد كيفيتي متمايز باشد. ولي آن زبان واژه هاي زيادي تقديم نمي كند ، فقط يك واژه براي همه چيز. آسان تر است، پيچيدگي كمتري دارد، بيشتر كاربردي است، ولي نمي تواني خلوص آن واژه را نجات بدهي.

اين واژه ي ژاپني براي عشق ،مردي با شكمي بزرگ كه با دست هايش پيشكش مي كند ، فقط مي تواند به يك ترتيب تفسير شود، دو راه وجود ندارد. فقط مي گويد كه تو چنان سرشار و پر هستي كه مي خواهي سهيم كني. و خلوص عشق در همين است، وقتي كه ميل براي گرفتن نباشد، بلكه براي دادن باشد. و تو فقط وقتي مي تواني بدهي كه سرشار باشي، فقط وقتي مي تواني سهيم كني كه خودت زيادي داشته باشي ، از روي فراواني.

آن تصوير اين را قطعي مي كند. ولي آنوقت براي چيزهاي كوچك در زندگي بايد ميليون ها نماد را ياد بگيري. و اين كاري سخت و طاقت فرساست: براي هر چيز كوچك بايد نمادي بسازي. در زبان چيني، نماد جنگ يك سقف است كه دو زن زير آن نشسته اند. اين نشان مي دهد كه اگر دو همسر داشته باشي، 

يك جنگ و ستيز دايمي خواهي داشت. بنابراين براي تمام جنگ ها از همين نماد استفاده مي شود.

به نوعي بسيار ثابت و محكم است. زيبايي خودش را دارد و معنايي مشخص مي دهد كه نمي توان به آساني خرابش كرد. براي همين است كه در زبان هاي چيني يا ژاپني، هيچ تفسيري بر متون مذهبي وجود ندارند. تفسير يعني اينكه بايد واژگان را به نوعي تعبير كني. در سانسكريت هزاران تفسير بر يك متن پيدا مي شود، زيرا كه سانسكريت زباني ذهني، عاطفي و شاعرانه است كه قادر است كوچكترين تغييرات احساسات و عواطف را بيان كند ، تمامي آن گستره را. 

سعي كرده به كمال دست پيدا كند و تقريباً به كمال رسيده است. ولي در تلاش براي كسب كمال، چيزي را ازدست داده است. هر واژه معاني مختلف دارد ، يك دوجين معني ، زيرا تمام صداها و حروف را به كار برده است.  اينك مي خواهد كه هيچ چيز در جهان هستي بدون نام نماند. حتي با پنجاه و دو حرف نيز نمي تواني تمام جهان هستي را به مصرف برساني، بنابراين هر واژه چندين معني دارد. يك زيبايي بسيار قابل انعطاف به آن مي دهد، زيرا وقتي كه واژگان معاني مختلف بدهند، شاعران مي توانند با آن لغات بازي كنند. 

ولي پديده اي تازه ايجاد مي شود: تفسير و تعبير.كريشنا در كتاب شريماد باگوادگيتا سخن گفته و هزاران تفسير بر آن وجود دارد. يك خط را مي توان 

به هزار و يك صورت معني كرد. حالا انبوهي از تفاسير وجود دارند، ديگر نمي داني كه كريشنا واقعاً چه مي خواسته بگويد.

اين به چنان پديده اي بدل شده ، در هيچ كجاي دنيا چنين چيزي رخ نداده است ، كه شانكارا تفسير بر گيتا مي نويسد، آنوقت تفسير شانكارا مورد سوال قرار مي گيرد ، منظورش چيست؟ آنوقت مريدان شانكارا تفاسير خودشان را بر تفسير شانكارا مي نويسند و اين عمل نسل بعد از نسل همينگونه پيش مي رود.

گيتاي كريشنا بسيار مهجور مانده است. حتي پژواكي از آن نخواهي را نخواهي يافت، زيرا از يك به تفسير ديگر، آن ها مركز توجه شانchanging their focus را تغيير مي دهند. كسي كه بر شانكارا تفسير مي نويسد، توجهي به كريشنا ندارد، او به شانكارا توجه دارد ، به اينكه معني مشخصي به شانكارا بدهد. و مريدان ديگري هم هستند كه سعي دارند همين كار را بكنند ، بنابراين صدها تفسير بر شانكارا وجود دارد. آنوقت اين مردم، به نوبه ي خودشان مريداني توليد مي كنند كه بر تفسيرهاي آنان تفسير بنويسند! واردشدن به متون مذهبي هند به واقع ورود به سرزمين شگفتي هاست. 

مردم چگونه با لغات بازي مي كنند و معاني جديد و متضادي براي آن ها پيدا مي كنند! و هيچ راهي وجود ندارد كه بگويي حق با كيست، زيرا زبان تمام معاني را مجاز مي داند. به سبب همين قابل انعطاف بودن است كه سانسكريت، با وجودي كه زيباست، نمي تواند يك زبان علمي باشد. 

ذكر كردنchanting تقريباً مانند آوازخواندن است. قابليت انعطاف دارد، نه يك روند واحدmonopoly . هركسي آزاد است كه معني را بگيرد، از آن يك فلسفه مشتق كند، چيزي كه هيچكس قبلاً آن را برداشت نكرده باشد. بنابراين يك آزادي تفكر وجود دارد، ولي سردرگمي نيز حتمي است. علم نمي تواند اين را تحمل كند.

زبان هاي تصويري همچون ژاپني، بسيار نظام يافته هستند. معني هاي تك منظوره دارند. نيازي به تفسير نيست، معني در آن نماد است. ولي شما به چنان نمادهاي بسياري نياز داريد كه چنان زبان بزرگي نمي تواند در سراسر دنيا به عنوان يك زبان بين المللي مورد استفاده قرار بگيرد. زيرا اگر از كودكي 

با آن زاده نشده باشي، فقط نيمي از عمرت را بايد صرف يادگيري آن كني، ديگر مسئله ي مورد استفاده قراردادن آن برنخواهد خاست! زندگي بسيار كوتاه است، مردم عجله دارند، مرگ چنان نزديك است است كه اين فقط يك اتلاف عمر خواهد بود ، سي سال فقط براي به يادسپردن نمادها. تمام زبان هاي دنيا در خود يك ويژگي دارند، ولي مشكلاتي نيز دارند.اين پرسش اهميت دارد. درست است ، در انگليسي يا هر زبان ديگر كه از الفبا استفاده مي كند، 

واژه اي نمي تواند خالص بماند، زيرا بايد در مورد چيزهاي زيادي به كار برده شود در كاربردها و فضاهاي مختلف آلوده و دستكاري مي شود ، و مردم حتي اين را تشخيص نمي دهند.

كسي، "دوستت دارم،" را طوري مي گويد كه "من سيگاركشيدن را دوست دارم،" را مي گويد. او نمي بيند كه دوست داشتن سيگار با دوست داشتن يك شخص نمي توانند در يك طبقه بندي قرار بگيرند، نمي توانند يك معنا داشته باشند. در اين موارد، انگليسي زباني فقير است.

در سانسكريت، اگر خواهر و برادري يكديگر را دوست داشته باشند، لغتي براي آن وجود دارد كه خود به خود رابطه ي جنسي را حذف مي كند، بدون اينكه چيزي بگويد. اين هم نوعي عشق است، ولي نه آن عشقي كه بين يك زن و شوهر وجود دارد. بنابراين براي زن و شوهر يك واژه ي ديگر وجود دارد. 

براي والدين واژه اي ديگر وجود دارد، زيرا از همان واژه نمي توان استفاده كرد، بايد چيزي از سپاسگزاري، از احترام و حرمت در آن باشد. و وقتي آن را براي يك شيئ مصرف مي كني، بازهم نمي تواند از هر طبقه بندي باشد، طبقه ي خودش را خواهد داشت، بيشتر شبيه خوش آمدن است تا دوست داشتن و عاشق بودن.و آنوقت چنان لغات بسيار زيادي وجود دارند كه اداره كردنشان دشوار مي شود و با كوچكترين تغييري، معني شان عوض مي شود. و هر زبان با زمينه هاي خاص خودش توسعه يافته است.

من به اين فكر بوده ام كه بايد زباني وجود داشته باشد كه داراي تمام كيفيات زيبايي زبان هاي ديگر باشد و مشكلات آن ها را نداشته باشد، ولي به نظر ناممكن مي رسد. تلاش هايي چون اسپرانتوEsperanto وجود داشته اند، ولي ريشه نمي گيرند، مصنوعي و ساخته ي انسان هستند.بسيار عالي بود اگر تمام دنيا فقط يك زبان داشت. اين به نزديك كردن بشريت كمكي عظيم مي كرد. 

اين يكي از بزرگترين قدم ها برعليه جنگ بود ، يك زمينه ي اساسي براي درك متقابل ، زيرا بيشتر درگيري ها براساس سوء تفاهم هستند و زبان نقش مهمي در تفاهم يا سوء تفاهم بين انسان ها دارد.

بنابراين مردمي بوده اند كه كوشيده اند زباني مصنوعي اختراع كنند كه تمام دنيا پذيراي آن باشد، ولي هيچ تلاشي موفق نبوده است. به اين دليل ساده كه آن زباني كه از بدو تولد در آن بزرگ شده اي چنان عميقاً وارد خون و استخوان و مغز استخوان هايت شده است، كه تقريباً بخشي از وجودت است. 

مي توان چيزي را روي آن پيوند زد، ولي اين يك سرخوشي نخواهد بود. و چرا فرد بايد باري را حمل كند؟ زبان مادري بسيار عميق در وجود ريشه مي گيرد.... يكي از استادهايم اس.كي. ساكسيناS.K.Saxena كه تقريباً تمام زندگيش را در غرب به مطالعه و تدريس در دانشگاه گذرانده بود، در سالخوردگي به هند آمد. ولي نزد من اعتراف كرد، "عجيب است. ولي بايد برايت اعتراف كنم كه با وجودي كه تقريباً تمام عمرم را در غرب بوده ام، ولي بااين حال، اگر عاشق زني شوم، مي خواهم به زبان مادري سخن بگويم. سخن گفتن با زباني غير از زبان مادري، به نظرم مصنوعي مي آيد." ويا در حال جنگيدن، شما آن زبان پيوندي را فراموش مي كنيد. به زبان مادري مي جنگيد!

در زندگي امپراطور شهير بوج Bhoj، حادثه اي مشهور وجود دارد: شهرت او در احترام گذاشتن به انواع مردم بااستعداد بود. دربار او پر از افراد بااستعداد بود.او از سراسر كشور بهترين ها را انتخاب كرده بود ، در هر زمينه اي، در هر بعدي. او بهترين دانشمندان، بهترين فيلسوفان، بهترين خوانندگان و بهترين شعرا را داشت.روزي مردي ظاهر شد و بوج را به چالش خواند، "تو از اين نخبه هايت بسيار مغرور هستي. 

من دانشمندان تو را به چالش مي خوانم تا تشخيص دهند كه زبان مادري من چيست. من به سي زبان سخن مي گويم. من به آن سي زبان سخن مي گويم و اگر كسي بتواند نشخيص دهد كه كدام يكي از آن ها زبان مادري من است، آنوقت صدهزار سكه طلا جايزه خواهد داشت. اگر ببازد، آنوقت بايد همين مقدار را به من بدهد. من همگان را به چالش مي خوانم."

روز اول عباراتي به يك زبان گفت، آنوقت به زباني ديگر، بازهم به زباني ديگر. چند نفر حدس زدند و باختند. فقط يك نفر، كاليداس Kalidas ،او شكسپير هند است ، مدتي ساكت ماند، فقط به اين سبب كه اين چالش مربوط به دانشمندان بود ، نه شعرا. ولي او آن مرد را با دقت زير نظر داشت. و پس از اينكه به هر سي زبان حرف زد و چندين نفر باختند، حتي كاليداس نيز نتوانست راهي بيابد تا بتواند تشخيص دهد كه زبان مادري او چيست.

وقتي تمام دانشمندان نتوانستند جواب را پيدا كنند، كس ديگري آماده نبود تا چالش را برخودش بگيرد. با ديدن سرنوشت دست كم پانزده تن از بهترين دانشمندان دربار...، كاليداس به مرد گفت، "من امروز نتوانستم مشاركت كنم زيرا كه تو از دانشمندان دعوت كرده بودي. لطفي بزرگ خواهد بود كه اگر فردا بازآيي و همين فرصت را به شعرا بدهي."

آن مرد بسيار خوشوقت شد و گفت، "من تاهروقت كه بخواهيد مي توانم ادامه بدهم. شاعران، خوانندگان، موسيقيدان ها، رقصنده ها، الهيات دان ها، فلاسفه... هركسي. من مي توانم همه روز به اينجا بيايم."

روز بعد كاليداس با شخص امپراطور و تمام اعضاي دربار بر دروازه ي ورودي ايستاده بودند. او از آنان خواسته بود تا آنجا بايستند و به آن ميهمان خوشامد بگويند. آنان گفتند،" نيازي به اين كار نيست." ولي او پاسخ داد، "اين بخشي از راهكار من است ، شما فقط آنجا بايستيد."

پلكان دست كم صد پله داشت و تا آن مرد آن صد پله را طي كرد، كاليداس او را هل داد. او همچنانكه به پايين مي لغزيد و روي پله ها قلت مي زد، فريادي كشيد. كاليداس گفت،"اين زبان مادري تو است!" و آن مرد بايد مي پذيرفت كه همان زبان مادري اش بوده است.مرد گفت، ولي اين درست نيست."

كاليداس گفت، "راه ديگري نبود ، يا عشق و يا جنگ. اين چيزي است كه نمي توان سطحي به آن پرداخت." من اين داستان را براي دكتر ساكسينا تعريف كردم. او گفت، " داستان بسيار درست است ، تجربه من چنين است. 

من عاشق زنان بسياري بوده ام، ولي همگي سطحي بوده است، زيرا نمي توانستم به زبان مادري سخن بگويم. نمي توانستم بگويم چقدر دوستش دارم. و گفتن اين به يك زبان خارجي فقط يك ترجمه بود، اصيل نبود."در دنيا هزاران زبان وجود دارد، و هيچكس مايل نيست زبان خودش را ازدست بدهد. 

به نظر مي رسد كه تنها راه اين است كه به هركس اجازه دهيم دو زبان داشته باشد. يكي زبان بين المللي ، و انگليسي كاملاً براي اين منظور مناسب است. از هرزبان ديگر، معاصرتر است. 

هرسال هزارو هشتصد واژه ي جديد به آن اضافه مي شود. هيچ زبان ديگري اين ظرفيت را ندارد. پيوسته همراه با زمان به تجديدكردن خودش ادامه مي دهد. به نظر مي رسد كه اينك انگليسي تنها زباني است كه هنوز درحال رشدكردن است و آينده به زباني نياز دارد كه پيوسته درحال رشد باشد، در تمامي زمينه ها رشد كند تا بتواند بسيار قابل درك باشد.

ولي اين زبان نمي تواند نياز به زبان مادري را براي همه برآورده كند. بنابراين از همان كودكي به هر كس بايد دو زبان آموخته شود. هر انساني بايد دوزبانه باشد. و آن فاصله وقتي مي تواند پل زده شود كه آن هردو زبان از همان ابتدا وارد شوند. چنين نيست كه فرد نخست زبان مادري را تا سن مشخصي

ياد مي گيرد و سپس شروع به يادگيري زبان ديگري مي كند، آنوقت آن زبان ديگر هرگز آن ريشه را نخواهد داشت كه زبان مادري ريشه دار است.

هر تلاشي همچون اسپرانتو محتوم به شكست است. اين ها قراردادي و اختياري خواهند بود.از هر زبان چيزهاي خوب را گرفته است ، محتوايش شامل بخش هايي است كه از منابع مختلفمشتق شده eclectically. ولي يك زبان يك وحدت زنده دارد كه اسپرانتو آن را كسر دارد.

يكي از دوستان من، يك سالك، يك سالك سنتيa traditional sannyasin ، سوامي ساتياباكتا swami satyabhakta ، زباني از خودش ساخته است. او يك زبان شناس بود و زبان هاي بسياري را مي دانسته و زباني جديد را مي پرورد تا بتواند يك زبان جهاني شود. او زماني با من در يك مكان اقامت داشت. 

به او گفتم، "زندگيت را بيهوده هدر نده. مردم زيادي تلاش كرده اند، ولي اين فقط كار نمي كند."داستان كوچكي را برايش گفتم. روز تولد چارلز داروين را جشن گرفته بودند. او در مورد پرندگان، حشرات و حيوانات آموزش مي داد، اين تمام زندگيش بود. كودكان فاميل و همسايه هايش همگي از شنيدن داستان هاي پرهيجان او در مورد سرزمين هايي خارجي و حيوانات مختلف آنجا لذت مي بردند.

كودكان فكري به سرشان زد: "ببينيم آيا مي تواند پيدا كند يا نه...." آنان دست كم ده يا دوازده حشره را گرفتند و تكه كردند ،پاي يكي را و دست يكي ديگر را بال حشره ي ديگري را و دم يكي ديگر را... ، و همه را با چسب سرهم سوار كردند. به نظر همچون يك حشره مي رسيد. آنان خوب آن را چسباندند و در قابي قرار دادند و به عنوان هديه ي روز تولد همگي رفتند تا آن را به داروين بدهند. به او گفتند، "ما فقط يك سوال داريم. ما اين حشره را پيدا كرده ايم: 

ما فقط اسم اين حشره را مي خواهيم بدانيم."

او به حشره نگاه كرد. در تمام عمرش همچون حشره اي نديده بود... و حالا در همسايگي خودش؟! اين بچه ها چگونه آن را پيدا كرده اند؟ او سراسر دنيا را جست و جو كرده بود..... آنوقت از نزديك تر نگاه كرد و دريافت كه اين يك حشره نيست. آنان خيلي زرنگ بوده اند، هر اندامي جدا بود و به هم چسب خورده بودند. بنابراين داروين گفت، "اسمش « كلك حشره» humbug است!"تمام اين زبان هاي قراردادي، كلك humbug هستند. 

مي تواني ترتيبي بدهي كه شكل پيدا كنند، ولي كار نمي كند.ولي بخش وسيعي از خاوردور بدون الفبا هستند و براي ژاپني ها و چيني ها وجود در آينده بسيار دشوار خواهد بود. زيرا اين زبان ها براي استفاده ي علمي زبان هاي درستي نيستند، بسيار بزرگ هستند. علم به دقت، سادگي و مستقيم بودن نياز دارد. مي خواهد تاحدي كه ممكن است از حروف كمتري استفاده كند. نظريه ي اساسي در علم همين است: تاحد ممكن از نظريات كمتري استفاده كن، 

وگرنه پيچيدگي رشد مي كند.بنابراين، نمي بينم كه چيني ها و ژاپني ها يا زبان هاي متفق خاور دور بتوانند در آينده علمي جهان بقا داشته باشند. و اگر باقي نمانند مايه ي تاسف است، آن ها زيبايي خودشان را دارند.

تنها راه بقاي آن ها اين است كه يك زبان بين المللي را بپذيرند و براي تمام امور علمي و ارتباطات بين المللي به كار ببرند ، و زبان مادري خودشان مي تواند به روش ديرين رشد كند، با تمام زيبايي هاي كهن و ظرافت هاي قديم آن. اگر چنين كاري نشود، آنوقت يا از پيشرفت هاي علمي عقب مي مانند يا اينكه بايد زبان خودشان را بكشند.

در هندوستان همين مشكل وجود دارد. سي زبان عمده وجود دارد، و همگي شان زيبايي خودشان را دارند، نوعي كيفيت ويژه. زبان هندي رايج ترين زباني است كه درك و صحبت مي شود و چهل سال است كه تلاش هايي صورت گرفته تا هندي را زبان ملي كشور بسازند. ولي توفيقي نيافته اند، زيرا شايد كه زبان اكثريت باشد، ولي تمام آن زبان هاي ديگر...

هندي در برابر هريك از آن زبان ها، زبان اكثريت است. براي مثال، چهل درصد مردم هندي حرف مي زنند و هيچ زبان ديگري اين اكثريت را ندارد. ولي تمام آن زبان هاي ديگر توسط آن شصت درصد ديگر صحبت مي شود، بنابراين تا جايي كه به جنگيدن مربوط است، آن ها در اكثريت هستند. اگر قرار باشد راي گرفته شود، آنان زبان هندي را شكست خواهند داد. آن ها نيز خودشان باهم رفتار دوستانه ندارند ، با هم مخالف هستند ، ولي تاجايي كه به زبان هندي مربوط مي شود، اين يك دشمن مشترك است و آن ها همه با هم هستند.فقط دودرصد مردم انگليسي مي دانند. ولي بااين وجود من پيشنهاد داده ام كه هندوستان بايد سي زبان را به عنوان زبان ملي بپذيرد و يكي را به عنوان زبان بين المللي. انگليسي بايد زبان بين المللي باشد، زيرا كسي با آن مخالف نيست، زبان مادري هيچكس نيست. كسي طرفدارش نيست، مردم نسبت به آن خنثي هستند. و اگر زبان ملي آن ها نيز مورد پذيرش قرار بگيرد، آنوقت آن منطقه اي كه آن زبان در آنجا صحبت مي شود نيز مي تواند در ادبيات، در شعر، و در فرهنگ خودش به رشد كردن ادامه بدهد، بدون اينكه مشكلي پيش بيايد. به جز اين، راه حلي وجود ندارد.

انگليسي را بايد از همان ابتدا آموزش داد، نه در مراحل بعد. وگرنه، بازهم سطحي خواهد ماند. و دنيا بايد يك زبان را بپذيرد. اين فقط يك رويداد بود كه امپراطوري انگليس زبان انگليسي را منتشر كرد، ولي بايد از اين فرصت استفاده كرد.انگليسي بايد توسط سازمان ملل ، زباني بين المللي شود.

هر شخص بايد دوزبان داشته باشد: يكي زبان مادري و ديگري زبان بين المللي. و بايد تلاش شود تا آموزش هردو از همان سنين ابتدايي در كنار يكديگر آغاز شود. آنوقت است كه زبان بين المللي نيز وارد وجود مي شود تا كه زبان مادري و زبان بين المللي در تاروپود وجود به هم بياميزند. تضادي وجود ندارد، و شما ظرفيت اين را داريد كه به نرمي از يك زبان به زبان ديگر حركت كنيد. اگر هردو زبان با يك ريشه در دسترس شما قرار گرفته باشد، مسئله ي ترجمه ديگر وجود ندارد، بلكه يك حركت نرم است.

اين يكي از مهم ترين مسايلي است كه بشريت با آن روبه رو است. ولي عجيب است كه بشريت هيچگاه در مورد مسئله اي كه برايش حياتي است تصميم نمي گيرد. بشريت به جنگيدن در مورد چيزهاي بي اهميت و بي معني ادامه مي دهد. آنان قرن ها وقت خودشان را هدر داده اند و به خودشان زحمت نداده اند تا ببيند كه تا زماني كه يك زبان بين المللي خلق نكني، نمي تواني دنيايي متحد بسازي. اين ها گام هاي اوليه هستند.

من طرفدار يك زبان بين المللي هستم، و انتخاب من انگليسي است ، به اين دليل ساده كه از هم اكنون در سراسر دنيا منتشر شده است، با وجودي كه زبان اكثريت نيست. از زبان هاي اكثريت، نخست چيني است. ولي فقط به چين محدود است، نمي تواند زبان جهاني شود. از هر زبان بيشتر، زبان چيني صحبت و خوانده مي شود. از هر پنج انسان، يكي به زبان چيني سخن مي گويد، ولي اين ها فقط در چين هستند، هيچ امكان انتشار و پخش شدن وجود ندارد. و اگر سي سال طول بكشد تا آن را يادبگيري، فكر نمي كنم كه عاقلانه باشد به عنوان زبان جهاني توصيه شود.

دومين زبان از نظر اكثريت داشتن، اسپانيايي است، ولي فراگير بودن آن نيز به قدر انگليسي نيست و در كشورهايي صحبت مي شود كه پيشرفته ترين نيستند.سومين مرتبه را زبان انگليسي دارد. باوجودي كه تعداد كمتري نسبت به چيني يا اسپانيايي آن را مصرف مي كنند، ولي در بيشتر مكان ها رايج است و همين دليل مهمي است تا آن را زبان بين المللي بسازد.

ولي مردم نگران چيزهاي احمقانه هستند.آناندو خلاصه ي كتابي را در مورد مسيحيت در قرون وسطي به من نشان مي داد. من بارها و بارها 

گفته ام كه مسيحيت يك سرطان است ، ولي آن كتاب حتي مرا نيز به حيرت واداشت!

در قرون وسطي دادگاه هاي ويژه اي توسط پاپ و واتيكان ايجاد شده بود كه در آن هر زني مي توانست ادعا كند كه شوهرش ناتواني دارد و طلاق مي خواهد. و نمي توانيد چنين حماقتي را متصور شويد ، هيچكدام از اين كاردينال ها و اسقف ها دانش پزشكي زنانgynecology را نداشتند. و دادگاه ها پرازدحام بودند، زيرا مرد بايد برهنه در برابر دادگاه حاضر مي شد تا نشان دهد كه ناتواني جنسي دارد يا نه.اين واقعيتي ساده و مشهور است كه اگر مردم تو را تماشا كنند، نمي تواني حالت نعوظ داشته باشي. مرد بيچاره هزاران چشم او را مي پاييد و ترس اين داشت كه اگر نعوظ پيدا نكند برچسب ناتوان مي خورد و طلاقش داده مي شود.... و حتي اگر هم موفق مي شد ، اگر موفق نمي شد كه تكليف روشن بود، كارش تمام بود ، اگر نعوظ پيدا مي كرد، اين هم كافي نبود. او بايد در واقع در برابر دادگاه با زنش آميزش مي كرد ، زيرا مي تواني نعوظ داشته باشي و بااين حال نتواني دخول داشته باشي.و تمام اين چيزها به نام دين انجام مي شد! چه حقارت بار! و اين امري متداول بود. هر زن خشمگيني مي توانست به دادگاه شكايت كند در حاليكه خوب مي دانست كه شوهرش ناتواني ندارد. ولي نشان دادن توانايي جنسي در حضور مردم امري متفاوت است.

تمام آن كاردينال ها و اسقف ها كه در دادگاه صف كشيده بودند، فقط با ديدن صحنه هاي آميزش جنسي ديگران تمايلات جنسي خودشان را ارضا مي كردند. زني روي تخت دراز كشيده و شوهرش مي كوشد در برابر تمام اين مردم احمق با او آميزش كند. انسانيت درگير چه چيزهايي شده است! و اين روال قرن ها ادامه داشته.

براي شوهر نيز طلاق گرفتن آسان بود، بسيار آسان. او فقط كافي بود اعلام كند كه ناتوان است و برهنه، بدون حالت نعوظ بايستد. كافي است يك دوش آب سرد بگيري و در بابر دادگاه بايستي تا ثابت شود كه ناتواني داري ، و حكم طلاق جاري مي شود و به زن داده مي شود. و تمام اين مردم درجات الهيات و رتبه اي عالي مذهبي داشتند. و برخي از همين مردم در آينده به پاپ تبديل مي شدند.

ولي بشريت با چيزهاي احمقانه درگير مانده است. حتي اگر هم خيلي اهميت داشته، آنوقت بايد يك متخصص زنان و مطب او را درگير كرد و سپس اطلاعات را به دادگاه داد، نه اينكه در دادگاه معاينه صورت بگيرد. ولي آن مردمان واقعاً از ديدزدن لذت مي بردندvoyeurs . آنان مي خواستند واقعاً مراسم را تماشا كنند. آنان در حاليكه مشغول خلق چنين مراسمي بودند، آن را تقبيح مي كردند و هرگز به اين فكر نمي افتادند كه با اين كار، آنان دو انسان را تقريباً به سطح حيوان تنزل داده اند و خفيفشان كرده اند.

ولي مي توانيد از هر جنبه و از هر زاويه اي ببينيد كه اين "رهبران مذهبي"، "رهبران سياسي" همگي با چنين چيزهاي احمقانه اي سروكار دارند ، در حالي كه موارد بزرگ و بااهميت، موارد واقعي حتي مورد بحث نيز قرار نمي گيرند.من فكر نمي كنم كسي واقعاً براي اينكه واقعاً يك زبان جهاني بايد وجود داشته باشد نگران باشد، زيرا خود پايه ي دنياي واحد همين است. 

 

ما 65 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116