اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

لیست مطالب

قضاوت نكن

اشو عزيز:سال ها پيش يكي از دوستان خوب من خودكشي كرد. من او را در پونا ملاقات كرده بودم و او چيزهايي به من مي گفت كه من هرگز درك نكردم ، بعد ديگري از دنيا بود. همه از او دوري مي كردند، آنان فكر مي كردند كه آن زن ديوانه است.ولي او مرا بسيار دوست داشت. و يك روز به من گفت، "دليلي براي من وجود ندارد كه زنده باشم. اينك پيامي دريافت كرده ام. كاري هست كه بايد از طريق اين بدن انجامش دهم.پس از آن، خودم را خلاص خواهم كرد." آنچه او مي گفت، چيزي نبود كه من تجربه كرده باشم ،نمي دانم كه درست بوده يا نه، پس نمي توانم بگويم كه او در دنياي خيالي خودش زندگي مي كرد.ولي من هرگز كسي را نديده ام كه چنين با شدت و با صداقت زندگي كرده باشد.او بيشتر و بيشتر به كسي كه هيچكس نيست تبديل مي شد.

 

باگوان،هروقت عشق عظيم و ادراك شما را احساس مي كنم كه برمن مي بارد، براي آن زن احساس تاسف مي كنم.او مرا بسيار دوست داشت و به من اعتماد داشت، ولي من ابداً نمي توانستم او را درك كنم.

 

زندگي آن چيزي نيست كه تو مي شناسي، احساس مي كني و تجربه مي كني. زندگي پهناور است. چنان پهناور و وسيع است كه بسيار به راحتي شامل تضادها نيز مي شود.زندگي ابعاد بسيار دارد.

هرگز كسي را به عنوان ديوانه محكوم نكن زيرا نمي تواني يقين داشته باشي كه آيا ديوانگي او شكلي والاتر از عقل سليم است يا چيزي است كه تو نمي تواني آن را درك كني.هرگز كسي را به عنوان انساني خيال پرداز قضاوت نكن، زيرا اين كار تو نيست كه مردم را قضاوت كني. هميشه مفيداست كه بدون قضاوت باقي بماني.

مردمان باتجربه سعي مي كنند مردم را درك كنند ، شايد آنان ابعاد ديگر زندگي را تجربه مي كنند، جنبه هاي ديگر زندگي را و با درك آنان، تو غني تر خواهي شد.قضاوت كردن تو را متوقف مي كند.به كسي برچسب ديوانه مي زني و آنگاه نيازي به درك كردن او وجود ندارد.

نگرش قضاوت كردن دايم تو چيزي نيست به جز بستن خود در دنياي كوچك خودت و دور نگه داشتن هر امكان ديگر از آن.بياموز كه باز باشي. بياموز كه آسيب پذير باشي. سعي كن قرارگرفتن در جاي ديگران را تجربه كني.در اين دنيا به تعداد مردم، دنيا هاي مختلف وجود دارد، هر شخص براي خودش يك دنيا است. اين پوست او نيست كه او را از تو متفاوت مي سازد، بلكه تجربه ي دروني اوست، طوري كه او به چيزها نگاه مي كند.

حتي اگر كسي خودكشي كند، مراقب باش كه قضاوت نكني.وينسنت ون گوگVincent Van Gogh ، يكي از بزرگترين نقاش هاي دنيا معاصر، در سن سي و سه سالگي خودكشي كرد و پيش از اينكه خودش را بكشد يك سال در بيمارستان رواني بستري بود زيرا دوستان و خانواده اش ، مخصوصاً برادر كوچكترش ، بسيار نگران اين بودند كه شايد او ديوانه شود، مي توانست هركاري انجام دهد.او به مدت يك سال در بخش خاصي از فرانسه، فكر مي كنم آرلهArles ، جايي كه داغ ترين و درخشان ترين آفتاب را دارد، تمام موقعيت هاي ممكن خورشيد را نقاشي كرد ، يك سري تمام از تابلوها: فقط آفتاب، از بامداد تا عصر. و پزشكان فكر كردند كه آفتاب زياد او را به جنون كشانده است.

ولي او در آن آسايشگاه رواني نيز به كشيدن تابلوهايش ادامه داد و مشكل اين است كه آن تابلوهايي كه او در آن تيمارستان كشيده، از تمام تابلوهاي پيش و پس از اين دوران بهتر هستند. او در آن يك سال بستري بودن در تيمارستان، بهترين آثار خودش را نقاشي كرد.و مردم مي ترسيدند كه او ديوانه شود ، زيرا تابلوهايش قدري پريشان بودند. هيچكس نمي توانست درك كند كه آن ها چه بودند و چه معنايي داشتند.

يكي از تابلوهايش ، يك نسخه از آن ، را چند روز پيش ديدم. مدتي قبل فيزيك معاصر دريافت كه بسياري از ستارگان كه شب ها در آسمان مي بينيد، مارپيچ هستند. و او در يكي از نقاشي هايش، ستارگان را مارپيچ كشيده بود. و هر منقدي فكر كرد كه او ديوانه است، زيرا ستارگان مارپيچ نيستند. ون گوگ مي گفت، "من چه مي توانم بكنم؟ هرگاه مي خواهم ستاره اي را بكشم، تمامي وجود مي گويد كه مارپيچ است."

علم پس از يكصدسال به اين نتيجه رسيده كه ستارگان واقعاً مارپيچ هستند.حالا از اين چه مي فهميم؟ آيا آن مرد ديوانه بود يا آن مرد يكصدسال جلوتر از زمان خودش بود؟ آيا آن مرد ديوانه بود يا بينشي خاص داشت كه ديگران نداشتند و حتي حالا هم ندارند؟ حتي دانشمنداني كه آن را كشف كردند نيز فقط توسط آخرين پيشرفت ها در ابزارآلات بوده است. آنان خودشان هم ستارگان را مارپيچ نمي بينند، توسط ابزارها است كه چنين كشفي كرده اند.

شايد او يك آگاهي كاملاً متفاوت با آگاهي يك انسان معمولي داشت.يك چيز قطعي است: يك سالك، يك جوينده ي حق، نبايد قضاوت كند. بايد به همه اجازه بدهد كه خودشان باشند: بدون اينكه در ذهنش هيچ فكري از اينكه درست هستند يا غلط داشته باشد.پس از تيمارستان، وينسنت ون گوگ آخرين تابلوي خودش را كشيد، بازهم در مورد خورشيد. و در نامه اي كوتاه به برادرش نوشت: "كار من تكميل است. من يك سري موقعيت هاي خورشيد را 

نقاشي مي كردم. فقط يك تابلو ناتمام مانده بود، زيرا تو مرا وادار كردي به تيمارستان بروم و آنان مرا از نقاشي كردن خورشيد بازداشتند، زيرا فكر مي كردند كه اين خورشيد است كه مرا ديوانه مي سازد. 

اينك من خلاص شده ام، من آن تابلو را كشيده ام، كاملش كرده ام. كار من خاتمه يافته است. من مطلقاً احساس رضايت مي كنم. اينك نيازي به اين بدن نيست، بنابراين خودكشي مي كنم."

چه كسي مي تواند بگويد كه اين خودكشي درست است يا غلط است؟ چه كسي قدرت آن را دارد كه بگويد؟ ميليون ها انسان بدون فايده زندگي مي كنند و هيچكس به آنان نمي گويد، "براي چه زنده هستيد؟"من يك پروفسور بازنشسته را مي شناختم كه گاه گاهي مرا در راه پياده روي صبحگاهي مي ديد. و او فقط يك چيز را هزاران بار مي پرسيد. هركجا همديگر را مي ديديم، او مي گفت، "گوش بده ،و او استاد بازنشسته ي فلسفه بود، مردي مشهور كه كتاب هاي زياد نوشته بود ، فقط يك چيز به من بگو: من نمي توانم دليلي براي زنده بودن پيدا كنم. آيا مي تواني به من كمك كني؟"

من از او مي پرسيدم: "اگر نمي داني كه براي چه به زندگي كردن ادامه مي دهي، چرا زندگي مي كني؟"گفت، "مشكل همين است. من هيچ دليلي براي خودكشي نيز پيدا نمي كنم. من در يك دودلي بزرگ هستم و هيچكس به نظرم نمي تواند كمك كند. مردم فكر مي كنند كه من ديوانه شده ام، و براي نخستين بار من بسيار احساس روشني مي كنم ، كه دليلي براي مردن من نيز وجود ندارد. تو درهرحال به من كمك كن!"

گفتم، "اگر به تو در خودكشي كمك كنم، مرتكب جرمي شده ام، تو رفته اي و من به زندان مي افتم. پس كمك كردن به تو به آن صورت بسيار مشكل است. تاجايي كه به زندگي كردن مربوط است، من نيز مانند خودت، دليلي براي ادامه ي زندگيت نمي بينم ، زيرا بازنشسته شده اي، زن نداري، فرزندي نداري، دوستاني نداري، در خانه اي سرد، تنها زندگي مي كني، نه عشقي ، نه گرمايي، نه كسي كه از تو مراقبت كند. تو بسيار ضعيف شده اي، نمي تواني هيچ كاري را به تنهايي انجام دهي، بايد غذاي فاسد هتل را بخوري. چشمانت ضعيف است، ديگر نمي تواني بخواني، ديگر نمي تواني بنويسي. پس تو براي من نيز يك معما درست كرده اي.

"تو به يقين دليلي براي زندگي كردن نداري. و تاجايي كه به خودكشي مربوط است، من نمي دانم پس از خودكشي چه اتفاقي مي افتد، پس نمي توانم بگويم كه آيا دليلي خواهد بود يا نه، آيا چيزها بهتر مي شوند يا بدتر. پس مي تواني مرا ببخشي، ولي مرا با اين سوال دردسر نده. هر سوال ديگري داري مي تواني از من بپرسي."

او گفت، "من نمي خواهم هيچ سوال ديگري از تو بپرسم، به جز همين."او عاقبت خودكشي كرد.

و نامه اي برايم نوشت. در نامه اش گفته بود، "من اين را براي تو مي نويسم زيرا فكر مي كنم هيچكس ديگر اين را درك نكند. همگي آن را قضاوت خواهند كرد ولي هيچكس درك نخواهد كرد. من سخت كوشيدم تا دليلي براي زندگي كردن پيدا كنم، نتوانستم و زندگي بيشتر و بيشتر مشكل مي شد، تقريباً يك جان كندن بود. من هنوز دليلي براي خودكشي پيدا نكرده ام، ولي دست كم يك چيز به نفع خودكشي بود كه دست كم تجربه اي جديد است، نه روزمرگي فاسد هميشگي. دست كم چيزي جديد ، بهتر يا بدتر، هرچه كه باشد ، ولي چيزي تازه است."من نمي توانم بگويم كه او كاري اشتباه كرد.

درواقع، من طرفدار مرگ اختياري euthanasia هستم، كه مردم پس از سني مشخص، اگر احساس كنند كه دليلي براي زنده بودن ندارند، نبايد وادار به خودكشي شوند، بلكه بايد در خانه هاي سالمندان يا بيمارستان ها دست كم به مدت يك ماه استراحت كنند، در محيطي آرام و كمك براي مراقبه كردنmeditation و مراقبت هاي جسماني توسط پزشكان. 

و در اين يك ماه دوستان مي توانند بيايند، مردمان از دوردستها مي توانند بيايند و آنان را ببينند و در آنجا مي توانند بياموزند كه چگونه ساكت شوند و آرامش داشته باشند، چگونه با هشياري بميرند. اين خودكشي نيست.فقط يك مذهب، جينيسم، براي هزاران سال است كه آن را پذيرفته است. آنان اين را سانتارا Santharaمي خوانند. 

آن را خودكشي نمي خوانند. سانتارا يعني كه انساني پخته شده است، درست همانطور كه ميوه مي رسد و از درخت مي افتد، آن مرد رسيده است، هيچ نيازي ندارد كه در دنيا زندگي كند. او هرآنچه را كه دنيا ارائه مي دهد تجربه كرده است و اينك ادامه دادن به زندگي براي خودش و ديگران يك دردسر است.بايد به او اجازه داد كه بدنش را ترك كند.اين تنها فلسفه ي مذهبي است كه به مرگ اختياري اعتباري مي بخشد.

و من نيز مي بينم كه معتبر است. اين بايد حق مادرزادي انسان باشد ، ولي نه اينكه هر مرد جواني بخواهد خودكشي كند چون دوست دخترش با مرد ديگري رفته است! اين براي مرگ اختياري كافي نخواهد بود! اين يعني كه او فقط بايد يك دوست دختر ديگر پيدا كند!وقتي كه هيچ دليلي نمانده باشد، هيچ شكايتي نباشد، هيچ بدقلقي نباشد، اگر آن فرد با زندگي مخالفت نداشته باشد، وقتي كه احساس كند آنچه را كه بايد زندگي مي شده، زندگي كرده است ، حالا ديگر اينجا چه مي كني؟

تاكنون جامعه انسان ها را وادار به خودكشي كرده بود، كه زشت است. و مسئوليت آن با جامعه است، زيرا جامعه براي فرد وسايل مناسبي فراهم نمي كند تا مرگي زيبا داشته باشد.من طرفدار زيباساختن همه چيز هستم ، مرگ را هم شامل است

 

ما 64 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116