اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

لیست مطالب

انسانيت جديد

باگوان عزيز:چند سال پيش، آلوين تافلر كتابي نوشت به نام " شوك آينده".در اين كتاب او دنياي ما را كه سريع تر از هميشه در تغيير است توصيف مي كند. و نه تنها اين، بلكه روند اين رشد نيز همواره درحال افزايش است.او تشريح مي كند كه چگونه نيمي از آمريكايي ها دست كم هر پنج سال يك بار خانه عوض مي كنند و مردم چگونه شوهران، زنان، شغل ها و شهرهايشان را با سرعتي روبه افزايش تغيير مي دهند.او همچنين به افزايش عظيم اطلاعات علمي و غير آن اشاره مي كند.گفته مي شود كه دانش بشر هر ده سال دوبرابر مي شود و زمان دوبرابرشدن آن پيوسته درحال كاهش است.در مقايسه با دنياي نسبتاً بدون تغيير پدران و پدربزرگ هاي ما، اين واقعاً پديده اي تازه است.در روزگار قديم مي گفتند كه براي يك رشد طبيعي و پرهيز از بيماري هاي رواني، داشتن يك احساس ثبات الزامي است. اين ثبات يقيناً براي هميشه ازبين رفته است.حتي اگر ما از چندين بلايي كه بشريت پيش رو دارد پرهيز كنيم،

 

به نظر مي رسد كه اين دنياي پيوسته درحال تغيير فقط براي كساني سالم خواهد بود كه مراقبه كننده هستند ، تنها مردمي كه قادر هستند در مركز گردباد با خوشي زندگي كنند.ممكن است لطفاً نظري بدهيد؟

 

كتاب آلوين تافلرِ Alvin Tofflerپيشاپيش منسوخ شده است. او مي نويسد كه در آمريكا، مردم هر پنج سال چيزها را تغيير مي دهند. اينك آن زمان به سه سال رسيده است: ظرف سه سال آنان شغل هايشان، همسرانشان و شهرهايشان را عوض مي كنند ، به آن چيزهاي كوچكي كه همه روزه عوض مي شوند اشاره نمي كنيم. طبق نظر او نرخ رشد دانش، هر ده سال دوبرابر مي شود، آن نرخ اينك هر پنج سال است.درست است كه در گذشته ثبات وجود داشت. ولي اين درست نيست كه براي رشد طبيعي انسان ها، به ثبات نياز است. ثبات فقط براي مردمان ميانحالهmediocre ، براي عقب مانده ها خوب است.

زيرا آنان هرگز مايل به تغيير نيستند، زيرا هر تغييري يك دردسر است. آنان مجبور هستند كه دوباره چيزها را بياموزند و مشكل آنان در يادگرفتن است.

بنابراين در گذشته دنيا خيلي خوب بود و براي مردمان ميان حال بسيار راحت بود: را كه در كودكي ياد مي گرفتي تا زمان مرگت درست باقي مي ماند. 

عدم تغيير در امور سبب راحتي ذهن هاي ميان حال بود.اين پديده ي جديد واقعاً خطرناك است، ولي نه براي تمام افراد. فقط براي توده ها خطر دارد، زيرا آنان نمي توانند خودشان را با اين تغييرسريع وفق دهند. پيش از آنكه بتوانند به يك چيز عادت كنند، آن چيز تغيير يافته است.آنان هميشه از قافله عقب مانده اند. مي توانند ديوانه شوند و غيرطبيعي.

ولي براي مردمان هوشمند، دنياي درحال تغيير، دنياي درستي است ، زيرا هوشمندي، هيجانات تازه مي خواهد، چالش هاي جديد و شعف هاي جديد مي خواهد. در دنياي قديم چنين امكاني وجود نداشت.بنابراين من با تافلر موافق نيستم. او تمام بشريت را يكي فرض كرده است. ولي اين حقيقت ندارد. 

بشريت به دو بخش تقسيم مي شود: كساني كه مي خواهند در چيزهاي شناخته شده مقيد باقي بمانند و آنان كه خواهان آسمان هاي جديد و ستارگان جديد هستند كه كشف كنند.

براي اين افراد، براي كشف كنندگان ، گذشته بسيار خطرناك بود. گذشته با آنان مخالف بود. درواقع، در گذشته چيزهاي بسيار اختراع شده بود، ولي به نفع توده ها سركوب گشته بود. اين ها مردماني خطرناك بودند، زيرا تغيير را با خود مي آوردند ، و بخش اعظم بشريت از تغييركردن بيشتر از مرگ وحشت دارد، زيرا مرگ يك رهاشدن است، يك خواب عميق.ولي تغيير، دردسر است.

سه هزار سال پيش چيني ها صنعت چاپ راابداع كردند. ولي هرگز به طور گسترده از آن استفاده نكردند و فقط براي خانواده ي سلطنتي مورد استفاده بود. توده هاي عادي به نوشتن كتاب هايشان با دست ادامه مي دادند. چنين مي پنداشتند كه دادن صنعت چاپ ، يك اختراع معصوم ، به توده ها خطرناك خواهد بود، زيرا آنوقت چنان كتاب هاي فراواني در دسترس خواهد بود كه ذهن ميانحاله نمي تواند با آن ها هماهنگ شود، ديوانه خواهد شد.براي پرهيز از اين، صنعت چاپ سركوب شد.

باروت در دوهزار سال پيش كشف شد. ولي هرگز در جنگ ها به كار برده نشد، به اين دليل ساده كه در جامعه، سرباز از همه عقب مانده تر است. او بايد هم عقب مانده باشد. اين نياز جامعه است كه او بايد عقب مانده باشد.آموزش هاي او درجهت ميان حال ماندن او است تا كه هرگز ترديد نكند، او نبايد هيچ چيز را مورد سوال قرار دهد، او نبايد به هيچ چيز"نه" بگويد. او ذهني از خودش ندارد. دستورات از بالا مي آيند و او فقط اطاعت مي كند.او به روش هاي قديم كارزار عادت داشته: او را براي كمانگيري و ساير چيزها آموزش داده بودند. 

حالا، باروت براي او چنان تازه است كه شايد قادر به استفاده از آن نباشد و يا اينكه ممكن است آن را اشتباهي به كار بگيرد.بهتر است كه او به حال خود رها شود، او با آن كمان خودش كاملاً راحت است!

در هندوستان، تقريباً در پنج هزار سال پيش كشف شد كه فيل در جنگ ها، در مقايسه با اسب، وسيله اي مناسب نيست، زيرا اسب قدرت تحرك و جابه جايي بيشتري دارد.فيل نمي تواند به آن سرعت حركت كند و موقعيت خودش را به آن سرعت عوض كند. و خطرناك ترين چيز در مورد فيل اين است كه اگر چند فيل وحشت زده شوند، آنوقت آن هايي كه در جلو هستند شروع مي كنند به زيرگرفتن سپاهيان خودي. اسب ها هرگز چنين نمي كنند، آن ها بسيار باهوش تر هستند. و اگر هم چنين كنند، كسي را نمي كشند. ولي وقتي فيل ها از روي مردم رد شوند، كار تمام است!

و فيل ها به نوعي خاص از جنگ عادت دارند. براي نمونه، آن ها براي پرتاب تيروكمان مناسب هستند، ولي نه براي جنگ با باروت. وقتي كه دشمن باروت به كار برد، فيل ها حيران شده بودند، نمي دانستند چه خبر شده است.و آنوقت بازگشتند و از روي لشگرهاي خودي عبور كردند و خودي ها را كشتند.هندوستان بارها و بارها به سبب فيل ها شكست خورده است.هندي ها مي دانستند كه اسب ها بهتر هستند، ولي معرفي هرچيز جديد با ذهن كهنه مخالف بود. فيل يك اعتبار بود، يك اعتبار قديمي و ريشه دار و مردم در تربيت فيل آموزش ديده بودند، نه دربه كارگرفتن اسب.

پوست فيل چنان ضخيم است كه براي تغيير مسير دادن و عوض كردن او بايد نوعي نيزه ي خاص به كار گرفت، فقط آن نيزه مي تواند مسير او را تغيير دهد. شلاق كفايت نمي كند، به او نمي رسد. فيل ها براي يك نمايش شاهانه خوب هستند، ولي نه براي كارزار كه به حركات سريع و برق آسا نياز است.

اسب خوب آن است كه حتي توسط سايه ي شلاق حركت داده شود، نيازي به زدن او نيست. تمام اين آموزش ها قرار بود تغيير پيدا كند... بنابراين آنان دانسته با همان فيل ها ادامه دادند و پيوسته توسط اشغالگران شكست خوردند. ولي آنان روش زندگي خودشان را عوض نكردند.

روش قديم راحت بود، زيرا همه چيز ساكن و ثابت بود. هرآنچه كه پدرت گفته بود هميشه درست بود و اين همان چيزي بود كه پدرش به او گفته بود. 

يك چيز، نسل بعد از نسل گفته مي شد، بنابراين طبيعي است كه بايد درست باشد! بنابراين پايه و اساس جامعه ي كهنه بر باور و عقيده استوار بود، و اين كار مي كرد.دنياي تازه براي ميانحاله ها نيست.

تافلر در مورد اين تمايز روشن نيست ، كه انسان ها با هم برابر نيستند. مي توان آنان را از نظر اقتصادي برابر ساخت، مي توان از نظر سياسي به آنان آزادي برابر داد ، آزادي بيان مساوي ، ولي آنچه را كه بيان مي كنند به شما نشان خواهد داد كه مردم باهم تفاوت دارند، كاري كه آنان با آزادي خود مي كنند به شما نشان خواهد داد كه باهم برابر نيستند، چگونگي استفاده از مساواتشان، براي شما آشكار خواهد كرد كه با هم مساوي نيستند.

بنابراين او بشريت را يك واحد كل تصور كرده است: اين نكته اي است كه او در تحليل هايش اشتباه رفته است.

جامعه ي قديم براي مردمان ميانحاله سالم بود و براي مردمان هوشمند، ناسالم ، زيرا براي مردمان هوشمند، جايي وجود نداشت. تو مجاز نبودي چيزي را ابداع كني: "خداوند همه چيز را خلق كرده است. هرچه كه مورد نياز باشد پيشاپيش توسط خداوند خلق شده است!"

موعظه گر در كليسا مشغول موعظه بود و مي گفت، "هرآنچه كه مورد نياز است توسط خداوند خلق شده است."

پسري خردسال همراه پدرش آمده بود. پسرك ايستاد و گفت، "قطارها چي؟ او آن ها را خلق نكرده است و آن ها مورد نياز هستند. شما خودتان براي آمدن به كليسا سوار قطار شده ايد. ما هم براي آمدن به اينجا سوار قطار شديم. پس اين قطارها چه مي شوند؟"

كشيش براي لحظه اي حيران شده بود. سپس نگاهي به انجيل خودش انداخت و جمله اي را ديد : "خداوند تمام خزندگان را خلق كرده است." و گفت، "در اينجا به وضوح نوشته شده كه خداوند هر چيزي را كه مي خزد آفريده است. و مي داني كه قطارهم مي خزد و جلو مي رود. همين جمله كافي است كه اثبات كند خداوند قطارهاي راه آهن را هم آفريده است." ولي اين هميشه خداوند بوده كه چيزها را مي آفريده است! انسان مجاز نبوده است.

بنابراين دنياي كهنه براي افراد ميان حال، براي احمق ها بسيار سليمsane بوده است. آنان از آن لذت مي بردند.و كسي نمي توانست به آنان بگويد كه آنان ميان حال و احمق هستند، زيرا تفاوتي بين آنان و مردمان هوشمند و نابغه وجود نداشت.امروزه مي توانيد اين فاصله را ببينيد.بنابراين، براي نوابغ، دنياي امروزي درست همان چيزي است كه هزاران سال در انتظارش بوده اند. 

ولي براي انسان ميانحاله، بسيار دشوار است ، نمي تواند بقا داشته باشد، تغييرات چنان سريع هستند كه او احساس گم گشتگي مي كند.براي نمونه، در گذشته طلاق وجود نداشت، ازدواج هميشگي بود. وقتي كه ازدواج مي كردي، ديگر راهي براي بازگشت وجود نداشت، براي تمام عمرت ازدواج كرده بودي. حتي فكر جداشدن نيز بي ربط بود.در كشورهايي كه هنوز در گذشته زندگي مي كنند... براي مثال در هند، در يك روستا هيچكس به طلاق فكر هم نمي كند. باوجودي كه قانون اساسي آن را مجاز مي داند، اين واژه ابداً مصرف نمي شود.

طلاق فقط در ميان اقليتي بسيار كوچك و تحصيل كرده كه در شهرهاي بزرگي مانند بمبئي، كلكته، مدرس يا دهلي زندگي مي كنند وجود دارد. باقي هند چيزي از آن نمي داند.براي انسان ميان حال، راحت اين بود كه يك شوهر داشته باشد، يك زن داشته باشد و يكديگر را و عادت هاي همديگر را بشناسند و باهم تطبيق پيدا كنند. شايد همراه با رنج باشد، ولي اهميت ندارد. ولي دست كم اين زندگي پايدار بود و براي كودكان خوب بود، براي جامعه خوب بود، زيرا به سنت هاي جامعه و به آداب و رسوم آن ثبات مي بخشيد.

ولي براي انساني كه واقعاً عشق مي ورزد، آن جامعه سالم نبود ، زيرا عشق در تغيير است، هيچ كاري در اين مورد نمي تواني انجام دهي. درست همانطور كه ساير تغييرات را در دنيا مي پذيريم... فصل ها تغيير مي كنند ، برايش چه كار مي تواني بكني؟ تابستان مي آيد، فصل باران مي رسد، زمستان مي آيد ، چه مي تواني بكني؟روز به شب تبديل مي شود، جواني به پيري تبديل مي شود.... تمام جهان هستي در تغيير است.ما براي مقابله با دنياي متغيير، يك جامعه كاذب كه پايدار باشد ساخته ايم. اين جامعه با جهان هستي مخالف است.

در جهان هستي همه چيز موقتي است، و ما سعي كرده ايم تا چيزي پايدار و هميشگي خلق كنيم.براي انسان ميانحاله، اين سبب خوشوقتي بزرگي بود، زيرا وقتي چيزي جاافتاد، براي هميشه جاافتاده است. ولي براي كساني كه فقط دنبال همسري نبودند كه از كودكان مراقبت كند، براي زني كه كارخانه ي توليد فرزند خواهد بود، براي زني كه محكوم بوده فقط به خانه داري بپردازد، اين جامعه اي سالم نبوده است. اينگونه مردمان در رنج بودند.آنان كه به زن همچون يك موجود انساني مي نگرند، كساني كه در جست وجوي عشق هستند، بايد بپذيرند كه عشق مي تواند تغيير كند. اين يك واقعيت است و چيزي نيست كه توسط جامعه ساخته شده باشد.

عشق آن گلي است كه در بامداد مي شكفد و در عصر رفته است. عشق گل مصنوعي نيست.آنان كه در پي گل واقعي و عطر آن و زنده بودن آن هستند بايد بپذيرند كه تغيير، قانون زندگي است ، تنها قانون است.اين به آن معني است كه جامعه ي جديد متغيير به مردمان اصيل، باصداقت و هوشمند فرصت مي بخشد: اگر آنان بخواهند باهم زندگي كنند، باهم زندگي مي كنند، يا اينكه مي توانند جدا شوند.

اينگونه، ديوانگي ها به وجود نمي آيند، اين واقعاً عاقلانه است. اگر عشق ازبين برود، فايده ي زندگي كردن باهم چيست؟ چرا تظاهر كنيم؟ چرا به گفتن چيزهاي كاذب به يكديگر ادامه دهيم: "دوستت دارم!" ديل كارنگي در كتابش "چگونه دوست پيدا كنيم و بر ديگران نفوذ داشته باشيم" توصيه مي كند 

"هر شوهر در روز دست كم سه بار بايد به زنش بگويد «دوستت دارم»! چه اين احساس را داشته باشي و چه نداشته باشي، مهم اين نيست، بايد به طور مكانيكي تكرار شود. هرگاه كه فرصتي براي آن داشتي، تكرارش كن." ولي هيچ انسان هوشمندي چنين نمي كند.

تمام اين گونه مشاوران از انسان موجودي قلابي ساخته اند. و در آمريكا هزاران هزار از اينگونه كتاب ها وجود دارند كه انسان را قلابي مي سازند.

شنيده ام كه روزي هنري فورد در كتابفروشي دنبال كتاب هاي تازه مي گشت و ناپلئون هيلNapoleon Hill ... او خوب و موثر، ولي تمامش چيزهاي قلابي مي نويسد. او در كتاب پرفروش خود بينديش و ثروتمند شو Think and Grow Rich پيشنهاد مي دهد كه اگر تصور كني كه ثروتمند هستي، ثروتمند خواهي شد. تصورات تو دير يا زود يك واقعيت خواهند شد. تو به اين دليل فقير باقي مانده اي كه نمي تواني تصور كني. بنابراين يادبگير چگونه بينديشي تا ثروتمند شوي. و هيچ كار ديگري نبايد انجام شود. فقط بايد چشم هايت را ببندي و با پشتكار فكر كني و يك كاديلاك را تصور كني......... و يك روز ناگهان بر در خانه ات ظاهر خواهد شد.

اين كتاب او تازه از چاپ بيرون آمده بود و او شخصاً در آن كتابفروشي حضور داشت و كتاب ها را امضا مي كرد. بنابراين به هنري فورد گفت، "مايلم يك جلد از اين كتاب را به شما هديه بدهم." هنري فورد نگاهي به عنوان كتاب انداخت: بينديش و ثروتمند شو ، و او مي دانست كه ثروتمندشدن كاري طاقت فرساست و مسئله فقط اين نيست كه چگونه فكر كني. او گفت، "من پس از يك سوال مختصر اين كتاب را خواهم پذيرفت. آيا با اتوبوس به اينجا آمده اي يا با ماشين شخصي؟" هيل گفت، "با اتوبوس."

هنري فورد گفت، "همين كافي است. كتاب را براي خودت نگه دار. نخست خودت را در يك ماشين شخصي تصور كن. روزي كه تصورات تو به واقعيت تبديل شد، اين كتاب را برايم بياور. و من نيازي به آن ندارم، من هنري فورد هستم و بسيار بيش از آنچه كه بتواني تصور كني ثروت دارم و فكر نمي كنم نياز به ثروتي بيش از اين داشته باشم. پس آن را به ديگري بده."

و او چه زيبا به آن مرد درس داد ،كه تو با وسيله نقليه عمومي آمده اي، حتي ماشين شخصي خودت را نداري و آنوقت جرات مي كني كه كتابي بنويسي كه مي گويد فقط با تصوركردن، چيزها مي توانند به واقعيت تبديل شوند. حالا، اگر عشق ازبين رفته باشد، مهم نيست كه چقدر تكرار كني كه "دوستت دارم"، آن عشق نخواهد آمد.

عشق هرگز به سبب وجود تو نيامده بود. خودش اتفاق افتاده بود، آن عشق خودش آمد و تو را تسخير كرد. و يك روز آن را ديگر در آنجا نخواهي يافت، بنابراين هيچ كاري از تو ساخته نيست تا مانع رفتنش شوي. بنابراين براي مردمان هوشمند تغيير سريع چيزها كاملاً خوب است. او پيوسته از اين تغييرات به هيجان مي آيد. حالا، با انجام دادن يك كار ثابت در تمام زندگي، يك آدم آهني مي شوي و آن كا ر را به طور مكانيكي انجام مي دهي. نيازي نيست در موردش فكر كني.

در بدن يك بخش اتوماتيك وجود دارد. نخست به چيزي فكر مي كني، چيزي را تمرين مي كني و سپس اين به آن بخش اتوماتيك منتقل مي شود. در سيستم گرجيفGurdjieff ، آن بخش مكانيكي نقشي بسيار مهم دارد. مي تواني اين را ببيني: اگر مشغول آموختن رانندگي باشي، در ابتدا بسيار مشكل است.... تقريباً غيرممكن است.

بايد به پيش رويت در جاده نگاه كني تا به كسي برخورد نكني و او را نكشي. بايد در سمت راست بماني، پس بايد پيوسته حواست به فرمان باشد. سرعت تو بايد در يك محدوده ي مشخص باشد. و پاهايت بايد با پدال گاز تنظيم شود. و بايد پيوسته مراقب ترمز باشي، زيرا هرلحظه ممكن است اتفاقي بيفتد و مجبور شوي كه ترمز كني. خيلي چيزها وجود دارند... و در آن ترافيك ديوانه وار كه در همه جا هست. اگر به ترمز نگاه كني، ازياد مي بري كه به جلوي رويت نگاه كني.... به نظر غيرممكن مي رسد.

مقتضيات زيادي وجود دارند كه اگر يكي را برآورده كني، ديگري ازدست مي رود و اگر از پس آن يكي برآيي، چيز ديگري ازدست مي رود. ولي با قدري تمرين، تمام اين آموخته ها به آن بخش اتوماتيك منتقل مي شوند. آنوقت مي تواني در حين رانندگي آواز بخواني، سيگار دود كني، مي تواني به راديو گوش بدهي، مي تواني هركاري انجام دهي.... و خود بدنت از اتومبيل و هدايت آن مراقبت خواهد كرد. ديگر چيزي خودكار شده است. نه تنها اتومبيل خودكار است، خودت هم خودكار شده اي.انسان ميالحاله درمي يابد كه وقتي كه در هر چيزي خودكار شدي، خوب است كه در آن باقي بماني. يادگرفتن يك شغل جديد، شناختن يك همسر جديد.... تو آن زن قديم خودت را خوب مي شناختي، چه خوب و چه بد و يا هرچيز ديگر، تو او را مي شناختي. حالا اين زن موجودي جديد است و تو نمي داني با تو چه خواهد كرد.

يك شغل جديد يعني آموختن چيزي تازه، يك شهر جديد يعني يافتن دوستاني تازه، يافتن جامعه اي جديد. ولي اگر مجبور باشي هر سه سال تغيير بدهي، زندگيت تيز خواهد ماند و غناي بيشتري خواهد داشت. پس من اين سرعت تغيير را براي انسان هاي نابغه خطري نمي بينم. و تمامي پيشرفت بشريت به 

انسان هاي نابغه بستگي دارد، تاجايي كه به پيشرفت يا تكامل انسان مربوط مي شود، توده ها هرگز كاري انجام نداده اند.

پس تافلر بي جهت نگران است.... مگر اينكه خودش فردي ميان حال باشد! و به نظر مي رسد كه چنين هست، وگرنه برايش روشن مي بوده كه ما بايد به دنيايي وارد شويم كه همه براي بقاي خود مجبور هستند هوشمندي خودشان را تيز كنند.  حتي انسان ميان حال نيز آن توانايي را دارد، ولي هرگز تلاشي انجام نداده است.ولي اگر دنيا درحال تغيير باشد، او مجبور است كه تلاش كند.

مي توانم تفاوت را ببينم..... در هند، هر مرد جوان ، اگر تحصيل كرده باشد ، فقط جغرافي، تاريخ رياضي و غيره مي داند.... ولي نجاري نمي داند، موسيقي نمي داند، آشپزي نمي داند، هيچ چيز ديگر نمي داند.

درحاليكه در غرب، همين جوان با همين سن، خيلي چيزهاي ديگر مي داند، زيرا جوان غربي بايد خودش را براي دنيايي آماده سازد كه هيچ چيز در آن تضمين شده نيست. شايد امروز اين امكان وجود داشته باشد كه تو يك موسيقي دان شوي، فردا چنين امكاني وجود نخواهد داشت و شايد مجبور شوي يك نجار و يا يك لوله كش يا يك آشپز بشوي.اين غني تر است.

براي نمونه، طوري كه ما جمع commune خود را در آمريكا ايجاد كرديم........ نمي توانيم چنين جمعي را در هندوستان ايجاد كنيم. زيرا يا كه مردمي مطلقاً تحصيل نكرده و غيرماهر خواهي داشت كه تاوقتي كه تحت نظارت نباشند و به آنان دستور ندهي و پيوسته به آنان يادآوري نكني، نمي توانند هيچ كاري انجام دهند ، وحتي آنوقت هم كارشان يك قطعه ي هنري زيبا نخواهد بود و يك سرهم بندي خواهد بود ، يا اينكه مي تواني مردماني تحصيل كرده داشته باشي كه حتي نمي توانند از پس همان كار بربيايند! آنان خواهند گفت، "ما تاريخ و جغرافي مي دانيم، مي توانيم بگوييم كه سقراط چه وقت ازدواج كرد و چه وقت مسموم شد ، در چه تاريخ و چه ساعتي." ولي براي خلق يك جمع، نيازي به اين چيزها نيست. 

آنان نمي توانند يك خانه بسازند، نمي توانند يك جاده بسازند، نمي توانند يك سد بزنند، نمي توانند درخت بكارند. آنان در اين موارد بسيار فقير هستند. تنها ظرفيت آنان اين است كه يك منشي بشوند. اين كاري بس دشوار است، زيرا هندوستان هنوز هم در گذشته ي ثابت زندگي مي كند، كه چيزها تقريباً يكسان باقي مانده اند.اين گردبادي كه در غرب برخاسته است اهميت بسيار دارد. اين يك بحران نيست، بلكه لحظه اي حياتي است.

براي انسان هاي بااستعداد يك موقعيت مناسب است، براي آنان كه تاكنون زندگي تثبيت شده اي داشته اند، فرصتي است تا از اين الگوي درحال تغيير چيزي بياموزند. اين تغيير آنان را فقير تر نخواهد ساخت، بلكه غني تر خواهد ساخت. يك انسان بايد قادر باشد كارهاي بسياري انجام دهد و اين فقط وقتي ممكن است كه او از يك شغل به شغلي ديگر برود.

لودويگ ويتگنشتاينLudwig Wittgenstein ، يكي ازمهم ترين فيلسوفان معاصر مقام استادي در دانشگاه آكسفورد را رد كرد، زيرا كه فقط مي خواست در يك مدرسه ي ابتدايي آموزگار باشد. او قبلاً استاد دانشگاه بوده. بنابراين، گفت، "مي دانم كه مايلم چيزي تازه را فرابگيرم ، چگونه با كودكان خردسال رفتار كنم." او نگران دستمزد نبود، او بيشتر به يادگيري خودش علاقه داشت. و عاقبت مدرسه را نيز رها كرد و يك ماهيگير شد.

حالا چنين چيزي در هندوستان غيرممكن است كه كسي از مقام استادي دانشگاه به آموزگاري بپردازد و يا از آموزگارشدن به ماهيگيري مشغول شود. مردم فكر خواهند كرد، "اين چه نوع پيشرفتي است؟"  ولي من مي گويم كه اين يك پيشرفت است، زيرا اين مرد سه شغل را مي داند و به سبب همين تنوع در فعاليت هايش، انساني غني تر شده است. مردي عاشق زني است و زني عاشق مردي است ، تا اينجاي كار خوب است ، ولي وقتي كه عشقي در ميان نباشد، كش آوردن اين رابطه بي فايده است. آنوقت بهتر است كه الگوها تغيير كنند، زيرا هر زن جديد يا هر مرد جديد با ديگري متفاوت خواهد بود و جنبه اي تازه و الهامي تازه به زندگي فرد مي بخشد.

مردماني كه معشوقشان را بارها تغيير داده اند، بسيار غني هستند زيرا هيچ معشوقي مانند ديگري نيست.و اين بايد براي همه چيز يك معيار باشد.

در اين دنياي متغييري كه در پيش است هيچ خطري وجود ندارد. پيشاپيش وارد شده است. و سرعت آن بيشتر و بيشتر خواهد شد ، بنابراين بايد بياموزي تا چگونه خودت را به سرعت با موقعيت جديد تطبيق دهي. اين به تو يك قابليت انعطاف مي دهد، اين تو را بيشتر زنده مي سازد. بايد راه هايي را بيازمايي كه قبلاً هرگز نيازموده اي، زيرا كه موقعيت تغيير كرده است.

و اگر پيوسته در تغيير باشي، در يك زندگاني، هزاران بار زندگي خواهي كرد و زندگي تو يك تكرار راكد از زندگي تا مرگ نخواهد بود، بلكه هر روز يك شگفتي تازه خواهي داشت و هر روز گلي تازه در باغچه ات خواهد روييد.بنابراين سرعت تغييرات به نظر من چيز بدي نيست.براي انسان هاي ميان حال دشوار خواهد بود، ولي آنان براي ميليون ها سال در امنيت زندگي كرده اند.

وقتش رسيده كه تكان داده شوند و از خواب بيدار شوند.و آنان ميليون ها سال است كه بر مردمان هوشمند چيره بوده اند. اينك زمانش رسيده كه آنان برسرجاي خود بنشينند.اينك، كسي كه براي شيوه هاي جديد زندگي كردن، عشق ورزيدن و كاركردن ظرفيت تطابق داشته باشد مي تواند نبوغ و استعداد خودش را به اثبات برساند.انسان جديد بايد انساني چند بعدي باشد. و براي ورود انسان چندبعدي بر روي زمين، اين موقعيت مطلقاً الزامي است.

 

ما 66 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116