اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

لیست مطالب

جاذبه در چيست؟

عزيزان من:

صبحي زود پيش از طلوع خورشيد، مردي ماهيگير به رودخانه رسيد. در ساحل به چيزي برخورد كرد كه به نظر كيسه اي از سنگ مي آمد.

كيسه را برداشت، تورش را كناري نهاد و در ساحل منتظر طلوع خورشيد شد. 

او منتظر دميدن شفق بود تا كار روزانه اش را شروع كند. با تنبلي، سنگي از آن كيسه در آورد و به ميان رودخانه ي آرام پرتاب كرد. سپس سنگي ديگر انداخت و يكي ديگر. در سكوت بامدادي صداي برخورد سنگ با آب برايش خوشايند بود، پس يكي يكي سنگ ها را به درون رودخانه پرتاب كرد.

 

خورشيد به آرامي بالا مي آمد. تا اين وقت او تمام سنگ هاي آن كيسه را به جز يكي كه در كف دست نگه داشته بود، به ميان رودخانه انداخته بود. وقتي كه در نور خورشيد به آنچه كه در دست داشت نگاه كرد، قلبش تقريباً ايستاد، نفسش بند آمده بود! يك قطعه الماس در دست داشت. او يك كيسه از اين الماس ها را به رودخانه پرتاب كرده بود، 

اين آخرينش است كه در دست دارد. فرياد كشيد. گريه كرد. او اتفاقي به چنين گنجينه اي برخورد كرده بود. 

ولي در تاريكي، ناخواسته، تمامش را دور انداخته بود.

به نوعي، ماهيگير خوش اقبال بود، هنوز يكي باقي مانده بود. پيش از اينكه اين يكي را نيز دور بيندازد، نور دميده بود.

مردم عموماً اينقدر هم خوش اقبال نيستند. تمام زندگيشان طي مي شود و خورشيد هرگز نمي دمد، صبح هرگز در زندگي آنان وارد نمي شود. آن نور هرگز فرا نمي رسد و آنان تمام الماس هاي زندگي را پرتاب كرده اند و پنداشته اند كه آن ها قلوه –سنگpebbles  بودند.

زندگي گنجينه اي گرانقيمت است، ولي ما هيچ كاري به جز هدر دادن، اسراف و برباد دادنش با آن انجام نمي دهيم. 

حتي پيش از اين كه بدانيم زندگي چيست، آن را هدر داده ايم. زندگي بدون تجربه ي آن چيزي كه در آن پنهان بوده، به پايان مي رسد __ چه رازي، يك سري، چه بهشتي، چه سروري، چه رهايي.

در اين سه روز آينده، مي خواهم نكاتي در مورد گنج هاي زندگي برايتان بگويم. 

ولي براي كساني كه آن ها را قلوه سنگ فرض كرده اند اينكه چشم هايشان را باز كنند و ببينند كه آن ها الماس هستند، بسيار دشوار است. و كساني كه زندگيشان را در دورانداختن آن الماس ها به هدر داده اند رنجيده خواهند شد، اگر به آنان بگويي كه آن ها الماس هستند و نه قلوه سنگ. آنان آتش خواهند گرفت، نه به اين سبب كه آنچه گفته مي شود نادرست است، بلكه به اين سبب كه اين نشانگر خطاي ايشان است، زيرا اين به يادشان مي آورد كه چگونه گنج هاي پرارزشي را دورانداخته اند.

ولي مهم نيست كه چه مقدار از گنج از دست رفته، حتي اگر هنوز يك لحظه از زندگي باقي مانده باشد، بازهم چيزي

مي تواند نجات بيابد.هنوز هم چيزي مي تواند شناخته شود، هنوز هم چيزي مي تواند كسب شود. 

در جست و جوي زندگي، هرگز چنان دير نيست كه انسان احساس نوميدي despair كند.

ولي ما در جهل خود، در تاريكي خود، فرض كرده ايم كه در زندگي هيچ چيز جز قلوه سنگ و سنگ وجود ندارد. 

آنان كه تحت تاثير اين فرضيه از حركت بازايستاده اند، شكست خويش را، پيش از اينكه تلاشي براي جست و جو آغاز كنند، پذيرفته اند.

نخستين پيش هشداري كه مي خواستم در مورد چنين نوميدي و اين فرضيه به شما بدهم اين است كه زندگي انباري از كثافات و قلوه سنگ ها نيست. زندگي بسيار بيشتر از اين چيز هاست. 

در ميان همين  كثافت و قلوه سنگ، چيزهاي بسياري نهفته است. 

اگر چشمان درستي براي ديدن داشته باشي، خواهي ديد كه نردبام رسيدن به الوهيت نيز از همين زندگي برمي خيزد.

در ميان اين بدن خاكي كه از خون است و گوشت و استخوان، چيزي نهفته كه وراي اين هاست، 

چيزي كه ربطي به گوشت و پوست و استخوان ندارد. در همين بدن __ كه امروز زاده شده و فردا مي ميرد، 

به خاك بازمي گردد __ آنكه هرگز نمي ميرد زندگي مي كند، آنچه كه هرگز زاده نشده و هرگز نمي ميرد. 

آن بي شكل، در شكل زندگي مي كند و آن ناديدني، در ديدني منزل دارد. در ميان مه مرگ، شعله ي جاودانگي نهفته است. در ميان دود دنياي فاني، شعله ي آن باقي نهفته است، نوري كه هرگز خاموش نمي شود. 

ولي ما با ديدن دود عقب مي نشينيم و هرگز شعله را نمي يابيم. يا آنان كه قدري بيشتر شجاعت دارند، قدري در ميان دود جست و جو مي كنند، ولي آنان نيز درميان دود گم مي شوند و به شعله نمي رسند.

اين سفر اكتشافي به آن شعله ي وراي دود، به خود درون بدن و به الوهيت نهفته در طبيعت را چگونه آغاز كنيم؟ 

چگونه مي تواند محقق شود؟

من اين را در سه مرحله برايتان باز مي كنم.

مورد اول اين است كه ما در مورد زندگي چنان نگرش ها و افكار و فلسفه هايي ساخته ايم كه به واسطه ي وجود آن ها، از ديدن حقيقت زندگي محروم هستيم. ما پيشاپيش قبول كرده ايم كه زندگي چيست __ بدون هيچگونه جست و جو، بدون هيچ طلب و بدون هيچ اداركي از خودمان. 

ما تنها فكري از پيش تعيين شده و از پيش متصور شده در مورد زندگي را درك كرده ايم. 

ما هزاران سال است كه يك چيز را چون ذكر مدام آموخته ايم: زندگي بي معني است، زندگي عبث است، زندگي رنج است، زندگي فقط براي ترك كردن آن خوب است! اين ها از بس كه تكرار شده، همچون صخره در وجودمان سخت شده است. به همين دليل، زندگي شروع كرده به تبديل شدن به يك رنج بزرگ و به نظر عبث مي آيد. به اين سبب، زندگي تمام خوشي، تمام عشق و تمام 

زيبايي اش را از دست داده است. انسان زشت گشته  و به موجودي رنجور بدل شده است.

و پس از پذيرفتن اينكه زندگي رنج و عبث است، ابداً جاي تعجب نيست اگر تلاش براي بامعناكردن آن نيز متوقف شود. اگر پذيرفته باشي كه زندگي زشت است، چرا به دنبال زيبايي در آن بگردي؟ و وقتي انسان قوياً باور داشته باشد كه زندگي فقط براي تارك دنيا شدن خوب است، آنوقت چه معني دارد كه سعي كني آن را تزيين كني، تميز كني و آن را پالايش كني و زيبا كني؟

نگرش انسان ها به زندگي بي شباهت به نگرش آنان نسبت به اتاق انتظار ايستگاه قطار نيست.

 شخص مي داند كه فقط چند ساعت در آنجا خواهد بود و به زودي حركت خواهد كرد. اتاق انتظار چه اهميتي دارد؟ 

چه معنايي دارد؟ بنابراين هركاري با آن مي كند: تف مي كند، آن را كثيف مي كند. 

او بي خيال است، در مورد اتاق انتظار فكر نمي كند __ هرچه باشد او به زودي آنجا را 

ترك مي كند.

ما با زندگي همينگونه رفتار مي كنيم __ همچون يك منزلگاه موقتي.  آنوقت نياز به جست و جو براي خلق زيبايي و حقيقت در زندگي كجاست؟

مي خواهم به شما بگويم كه ما به يقين از اين زندگي خواهيم رفت، ولي هيچ راهي براي جدا شدن از خود زندگي وجود ندارد. ما اين منزل را ترك خواهيم كرد، از اين مكان خواهيم رفت، ولي جوهره ي زندگي با ما مي ماند __ ما همان هستيم. مكان عوض مي شود، منزل عوض مي شود، ولي زندگي؟ زندگي با ما خواهد بود. 

مطلقاًُ هيچ راهي براي خلاصي از آن وجود ندارد.

و نكته اين نيست كه ما جايي را كه اقامت داشتيم زيبا كرده ايم، محيطي عاشقانه در جايي كه اقامت داشتيم خلق كرده ايم... نكته اين نيست كه ما در آنجا ترانه اي شادمانه خوانده باشيم. نكته اين است كه كسي كه ترانه اي شاد مي خواند، امكاني براي شادي بيشتر براي خودش باز كرده است. كسي كه آن منزل را زيبا ساخته، به ظرفيتي براي يافتن زيبايي بيشتر دست يافته است. كسي كه حتي آن دقايق را در اتاق انتظار با عشق گذرانده باشد، لياقت دريافت عشقي گسترده تر را كسب كرده است.

ما توسط كارهايي كه مي كنيم شكل داده مي شويم. در نهايت، اين اعمال ما است كه 

ما را مي سازد. 

كارهايي كه مي كنيم، رفته رفته، خالق زندگي ها و روح هاي ما مي شوند.آنچه در زندگي انجام مي دهيم، تعيين مي كند كه چگونه خودمان را خلق مي كنيم. رفتارما در زندگي تعيين كننده ي جهت سفر روح ما است، راهي كه در آن پيش خواهد رفت، دنياهاي تازه اي كه كشف خواهد كرد. 

اگر آگاه باشيم كه اين رفتار ما است كه ما را مي سازد، آنوقت شايد اين ديدگاه كه زندگي عبث و بي معني است، اعتبار خودش را ازدست بدهد. آنوقت شايد اين فكر كه «زندگي يك رنج »، نيز

 به نظر خطا بيايد. 

آنوقت شايد نگرش ضد زندگي به نظرمان غيرمذهبي برسد.

ولي ما تاكنون به نام مذهب فقط انكار و نفي زندگي را آموخته ايم. تااينجا، واقعيت اين است كه كل مذهب فقط مرگ گرا بوده است و نه زندگي گرا.آنچه پس از مرگ مي آيد مهم بوده است، نه آنچه پيش از مرگ وجود دارد! 

تاكنون، ديدگاه مذهب اين بوده كه به مرگ حرمت نهد ، نه به زندگي. 

در هيچ كجا حرمت به گل زندگي يافت نمي شود. 

در همه جا فقط تحسين و تمجيد از گل هاي مرده و پژمرده وجود دارد، گل هايي كه به گور 

رفته اند.

تاكنون، تمام توجه مذهب به اين بوده كه پس از مرگ چيست __ بهشت، رستگاري، نيروانا. 

گويي آنچه كه پيش از مرگ وجود دارد ابداً مورد علاقه ي مذهب نيست. 

مي خواهم به شما بگويم كه اگر قادر نباشيد از آنچه كه پيش از مرگ وجود دارد مراقبت كنيد، هرگز قادر نخواهيد بود از آنچه كه پس از مرگ مي آيد، مراقبت كنيد. اگر آنچه را كه اينجاست، پيش از مرگ وجود دارد، بي معني ببينيم، 

نمي توانيم هيچ ارزش و مقامي براي معني آنچه كه پس از مرگ مي آيد پرورش دهيم. 

آمادگي براي مرگ بايد توسط تمام چيزهايي كه در اينجا و در اين زندگي وجود دارد صورت بگيرد. 

اگر دنيايي ديگر پس از مرگ وجود داشته باشد، درآنجا نيز ما فقط قادر خواهيم بود آنچه را كه در اينجا و در اين دنيا ساخته ايم ببينيم. ولي تاكنون تنها چيزي كه تبليغ شده، ترك كردن و وانهادن اين دنيا بوده است.

مي خواهم به شما بگويم كه هيچ خدايي به جز خود زندگي وجود ندارد. نمي تواند وجود داشته باشد.

همچنين مايلم به شما بگويم كه تلاش براي كامل كردن هنر زندگي، كوشيدن براي كامل ساختن هنر مذهب است، وتجربه كردن آن حقيقت غايي در خود همين زندگي، نخستين گام براي رستگاري نهايي است. 

كسي كه خود زندگي را از دست بدهد، به يقين هر چيز ديگر را از دست داده است.

بااين حال، رويكرد انسان تا اين زمان دقيقاً مخالف اين بوده است. آن رويكرد به شما مي گويد كه زندگي را ترك كنيد، دنيا را وانهيد. از شما نمي خواهد تا در زندگي جست و جو كنيد. از شما درخواست نمي كند تا هنر زندگي كردن را بياموزيد. آن رويكرد همچنين به شما نمي گويد كه اينكه زندگي را چگونه احساس مي كنيد، بستگي به اين دارد كه چگونه به آن نگاه مي كنيد. اگر زندگي به نظر تاريك و مصيبت بار مي آيد به سبب روش زندگي كردن غلط شماست. 

اگر بدانيد كه چطور درست زندگي كنيد، همين زندگي همچنين مي تواند بارشي از بركات باشد.

من دين را هنر زندگي كردن مي خوانم. مذهب نفي و انكار زندگي نيست، پلكاني است براي رفتن به ژرفاي زندگي. 

دين پشت كردن به زندگي نيست، بلكه بازكردن كامل چشم ها به زندگي است. 

دين فرار از زندگي نيست، دين نامي است براي درآغوش كشيدن زندگي به طور كامل. 

دين يعني رويارويي تمام با زندگي.

شايد به سبب همين سوء تفسيرها باشد كه فقط مردمان سالخورده علاقه اي به مذهب

نشان مي دهند. 

به معابد و پرستشگاه ها برويد و فقط مردمان سالمند را در آن ها خواهيد يافت. جوانان را در آنجا نخواهيد ديد. چرا؟ فقط يك توضيح مي تواند وجود داشته باشد: تاامروز، مذاهب ما مذاهب مردمان سالخورده بوده اند، مذهب كساني كه به مرگشان نزديك مي شوند، كساني كه اينك ترس از مرگ آنان را دنبال مي كند و حالا به "پس از مرگ" علاقمند شده اند و مي خواهند بدانند كه پس از مرگ چه چيزي وجود دارد.

مذهبي كه بر اساس فلسفه ي مرگ شكل گرفته چگونه مي تواند تمامي زندگي را

 تحت تاثير قرار دهد؟ 

مذهبي كه به مرگ مي انديشد چگونه مي تواند اين دنيا را مذهبي كند؟ نمي تواند. 

حتي پس از پنج هزار سال آموزش مذهبي، دنيا از بي ديني به بي ديني بيشتر فرو مي رود. 

باوجودي كه از نظر معابد و مساجد و كليساها و كشيشان، آموزگاران و مرتاضان كمبودي در اين سياره وجود ندارد، ولي مردم آن قادر نبوده اند كه مذهبي شوند. و قادر هم نخواهند بود، زيرا خود پايه ي مذهب اشتباه است. 

پايه ي مذهب، به جاي زندگي، مرگ شده است. 

به جاي گل هاي شكوفا، نقطه ي توجه مذهب، گور است. 

جاي شگفتي نيست كه اگر مذهب مرگ گرا قادر نيست قلب زندگي را به هيجان در آورد.

مسئول تمام اين ها كيست؟

در طول اين سه روز، مايلم مذهب زندگي را مورد بحث قرار دهم و براي اين، نياز است كه نخست يك نكته ي كليدي درك شود. تاكنون به جاي فهميدن و اكتشاف نيروي جنسي، همه كار براي پنهان كردن، سركوب و فراموشي اين حقيقت اصلي زندگي انجام شده است. و اثرات نامطلوب اين تلاش براي فراموشي و انكار آن در سراسر دنيا منتشر شده است.

در زندگي معمولي انسان ها عنصر مركزي چيست؟ خدا؟ روح ؟ حقيقت؟ نه. 

در هسته ي دروني انسان ها چيست؟ 

در ژرفاي قلب انسان __ كسي كه هرگز در راه معنويت نبوده است و هيچ راه روحاني را نپيموده است ___ چيست؟ نيايش؟ اخلاص؟  نه، ابداً . 

اگر به نيروي حياتي يك انسان معمولي بنگريم، نه خدا را خواهيم ديد و نه اخلاص و نه نيايش و نه عبادت و نه مراقبه. چيزي بسيار متفاوت را خواهيم ديد.

درعوض شناختن و درك آن نيروي حياتي، چيزي سركوب شده است و يادي از آن نمي شود.  

و آن چيست كه اگر هسته ي دروني انسان را بشكافيم و تحليل كنيم، در آنجا يافت خواهد شد؟

براي لحظه اي انسان ها را كنار بگذاريد. اگر به زندگي گياهان و حيوانات نظر كنيم، در هسته دروني هرچيز چه خواهيم يافت؟ يك گياه در اصل چه مي كند؟ تمام انرژي آن صرف توليد دانه هاي جديد مي شود. 

تمامي وجودش، تمامي عصاره ي حياتي اش، درگير شكل دادن و زادن تخم هاي جديد است. 

يك پرنده چه مي كند؟ يك حيوان چه مي كند؟ اگر از نزديك به طبيعت نگاه كنيم، درخواهيم يافت كه فقط يك روند وجود دارد. تنها يك روند است كه با تمام قلب به پيش مي رود. و اين روند دايم خلقت است: توليد مثل،  رستاخيز هميشگي زندگي در شكل هاي جديد و جديد تر. 

گل ها تخم مي دهند. ميوه ها تخم مي دهند. و اين تخم ها چه مي كنند؟ 

تخم ها به گياهان تازه بدل مي شوند، به گل هاي جديد و به ميوه هاي جديد... اگر نگاه كنيم، زندگي يك روند بي پايان از توليد مثل است. زندگي يك انرژي است كه پيوسته درگير توليد مثل است.

همين در مورد انسان ها نيز صادق است. ما اين روند انرژي را كه پيوسته در تلاش توليد مثل است، سكس نام داده ايم. اين نام گذاري نامي بد به اين انرژي داده است، نوعي  سرزنش. اين نام نوعي احساس محكوم بودن به انسان القا مي كند. با تمام اين ها، در انسان ها نيز، تلاشي مداوم براي ادامه ي زندگي وجود دارد. 

ما اين را جنسيت يا سكس خوانده ايم. ولي اين انرژي جنسي چيست؟

از زمان هاي دوردست، امواج اقيانوس بر ساحل ضربه مي زده اند. امواج وارد مي شوند، درهم مي شكنند و عقب مي نشينند. بازهم مي آيند، فرو مي شكنند و به عقب مي روند. 

زندگي نيز، در طول صدها هزار سال، به صورت امواج بي پايان ضربان داشته است.

به نظر چنين مي آيد كه زندگي يقيناً مي خواهد به نقطه اي صعود كند. اين امواج اقيانوس، اين امواج زندگي، به نظر مي رسند كه مي خواهند به جايي بالاتر برسند، ولي فقط با ساحل برخورد مي كنند و نابود مي شوند. 

موج هاي تازه برمي خيزند، درهم مي شكنند و پايان مي گيرند. اين اقيانوس زندگي ميلياردها سال است كه در تپيدن است __ تلاش مي كند، بالا مي آيد و هر روز سقوط مي كند. 

چه مقصدي مي تواند در پشت آن وجود داشته باشد؟ 

به يقين چنين مي نمايد كه تلاشي براي رسيدن زندگي به اوج هاي بالاتر وجود دارد. 

يقيناً به نظر مي رسد كه تلاشي براي درك ژرفاي بيشتر وجود دارد.

 در اين روند بي پايان زندگي، به نظر مي آيد كه يقيناً تلاشي هست تا زندگي هاي بزرگتري 

متولد شوند.

ديري نمي گذرد __ فقط چند صد هزار سال است __ كه انسان ها روي زمين پديدار شده اند. 

پيش از آن، فقط حيوانات وجود داشتند. و حيوانات نيز مدت هاي زيادي نيست كه وجود دارند. 

قبل از آن، دوراني بوده كه هيچ حيواني وجود نداشته و فقط گياهان وجود داشته اند. 

و پيش از آن، زماني وجود داشته كه حتي گياهان نيز روي زمين نبوده اند. 

فقط كوهستان ها و صخره ها و رودها و اقيانوس ها.

و اين دنياي كوهستان ها و رودخانه ها و اقيانوس ها مشتاق چه چيزي بودند؟ 

اين ها تلاش مي كردند تا گياهاني توليد كنند. و به تدريج، بسيار به تدريج، گياهان وارد جهان هستي شدند. 

انرژي زندگي خودش را به شكلي تازه متجلي ساخت. آنگاه زمين  پوششي سبز پيدا كرد. 

گل ها شكفتند.

ولي همين گياهان نيز زياد به خودشان مشغول نبودند، خواست و شوق دروني آن ها براي چيزي والاتر بود، آن ها مشتاق بودند تا حيوانات و پرندگان را توليد كنند. آنگاه حيوانات و پرندگان به دنياي وجود پا نهادند. 

مدت هاي مديد، كره ي زمين پر از آن ها بود، ولي هنوز انسان ها در هيچ كجا مشهود نبودند. 

و بااين وجود انسان ها هميشه  آنجا بودند، به صورت بالقوه در حيوانات و پرندگان، مشتاق شكستن موانع و در تلاش براي زاده شدن. آنگاه، در زمان مناسب خود، انسان ها وارد جهان هستي گشتند.

حالا، وجود انسان ها براي چيست؟ انسان نيز پيوسته مشتاق خلق زندگي جديد است. 

ما اين تمايل را "سكس"،  "نيروي جنسي" يا "شهوت"  خوانده ايم. 

ولي واقعاً معناي اين "شهوت" در اساسش چيست؟

معناي آن در اساس اين است كه انسان ها فقط نمي خواهند به خودشان ختم شوند، مي خواهند زندگيشان را ادامه بدهند. ولي چرا؟ آيا دليلش مي تواند اين باشد كه خود روح انسان سعي دارد به انساني بهتر، انساني بزرگ تر، فراانسان تولد ببخشد؟ يقيناً چنين است. به يقين كه روح انساني شوق يك انسان بهتر را دارد، يك وجود والاتر. از نيچه تا آروبيندو، از پاتانجلي تا برتراند راسل، هميشه يك افسانه، همچون رويا در قلب قلب انسان ها باقي مانده است: 

چگونه به يك انسان والاتر زندگي ببخشيم؟

ولي انسان بهتر چگونه زاده مي شود؟ ___ هزاران سال است كه ما خود انرژي توليد مثل را محكوم كرده ايم. 

ما به جاي حرمت نهادن به سكس از آن فحش و ناسزا ساخته ايم. ما حتي مي ترسيم در موردش حرف بزنيم. 

ما طوري آن را پنهان كرده ايم كه گويي وجود ندارد، گويي كه جايي در زندگي ندارد. 

حقيقت اين است كه هيچ چيز مهم تر از اين اشتياق در زندگي انسان وجود ندارد. 

ولي ما آن را پوشانده و سركوب كرده ايم. و انسان ها با پوشاندن و سركوب آن از جنسيت رها نشده اند. 

برعكس به وضع فجيع تري وسواس سكس يافته اند. اين سركوب نتيجه اي معكوس دارد.

برخي از شما نام قانون تاثير معكوس The Law of Reverse Effect  را كه توسط دانشمند فرانسوي اميل كو Emil Coue ثبت شده شنيده ايد.  مي توانيم به نوعي عمل كنيم كه نتيجه، عكس آن چيزي باشد كه قصد كرده ايم. 

كسي دوچرخه سواري ياد مي گيرد. جاده پهن و فراخ است، فقط صخره اي كوچك در كنار جاده قرار دارد. دوچرخه سوار از برخورد با آن صخره و زمين خوردن روي آن مي ترسد. احتمال برخورد دوچرخه با آن سنگ يك در صد است __ حتي يك فرد نابينا نيز به راحتي از كنار آن مي گذرد. ولي به سبب ترس، دوچرخه سوار به آن زيادي توجه مي كند. 

آن سنگ در ذهن فرد بزرگ تر مي شود و باقي جاده محو مي شود. فرد توسط آن سنگ هيپنوتيزم مي شود، 

جلبش مي شود و در نهايت به آن برخورد مي كند. او با آن مانع بزرگ كه سعي داشت از آن پرهيز كند برخورد مي كند.

جاده بزرگ و فراخ بود، پس حادثه چگونه رخ داد؟اميل كو كه روانشناس بوده مي گويد كه ذهن هاي ما توسط قانون تاثير معكوس اداره مي شود. ما با همان چيزي برخورد مي كنيم كه بسيار زياد مراقب هستيم به آن برنخوريم، زيرا آگاهي ما فقط روي آن متمركز مي شود.

در طول پنج هزار سال گذشته، انسان ها كوشيده اند تا خودشان را از سكس نجات بدهند و نتيجه اين است كه در همه جا، در هر گوشه و زاويه، با سكس برخورد مي كنند. قانون تاثير معكوس روح انسان ها را به تسخير در آورده است.

آيا تاكنون مشاهده كرده ايد كه ذهن توسط همان چيزي كه مي كوشد از آن دوري كند، جذب و هيپنوتيزم مي شود؟

مردماني كه به انسان ها آموختند كه با سكس مخالف باشند مسئول وسواس جنسي مردم هستند. 

اين جنسيت گرايي افراطي و بيش از حد كه در انسان ها وجود دارد نتيجه ي همان آموزش هاي غلط آنان است.

امروزه ما از سخن گفتن در مورد سكس هم مي ترسيم. چرا ما اين همه از اين موضوع وحشت داريم؟ 

ترس از اين است كه با سخن گفتن در مورد سكس، مردم بيشتر وسواس آن را پيدا كنند. 

مايلم به شما بگويم كه اين دليل ابداً درست نيست. اين مفهومي كاملاً اشتباه است. 

اين دنيا فقط وقتي از سكس رها مي شود كه ما قادر باشيم مكالمه اي معمولي و سالم در موردش داشته باشيم.

ما فقط از طريق درك كامل سكس است كه مي توانيم به وراي آن برويم. 

زندگي بدون اعمال جنسي مي تواند در دنيا به وجود آيد، انسان ها مي توانند به فراسوي سكس بروند، ولي فقط با فهميدن كامل سكس و آشناساختن كامل خود با آن. انسان ها فقط با درك درست و كامل معني سكس، كانال هاي آن و شناخت كامل ساختار سكس است كه مي توانند از اين نيرو رها گردند. شما نمي توانيد با بستن چشم هاي خود بر روي يك مشكل، خودتان را از آن آزاد گردانيد. فقط يك انسان ديوانه مي تواند فكر كند كه با بستن چشمانش، دشمن ازبين خواهد رفت. شترمرغ در كوير چنين فكر مي كند. شترمرغ سرش را درون ماسه ها پنهان مي كند و چون ديگر نمي تواند دشمن را ببيند، فكر مي كند كه دشمن وجود ندارد. 

اين نوع منطق براي شترمرغ قابل بخشش است، ولي در مورد انسان ها قابل بخشش نيست.

تاجايي كه به سكس مربوط است، انسان تاكنون بهتر از شترمرغ عمل نكرده است. 

مردم مي پندارند كه با بستن چشم هايشان بر روي سكس، با ناديده انگاشتن آن، سكس ازبين خواهد رفت. 

اگر با بستن چشم ها چيزها ازبين مي رفتند، زندگي بسيار آسان مي بود. ولي با بستن چشم ها هيچ چيز ازبين نمي رود. برعكس، اين نشان آن است كه ما از چيزي مي ترسيم، يعني كه هرآنچه كه باشد، قوي تر از ما است. 

ما چون احساس مي كنيم كه نمي توانيم بر آن پيروز شويم، چشمان خود را بر روي آن مي بنديم.

همين بستن چشم ها، نشان ناتواني است. در مورد سكس، تمام بشريت چشمانش را بسته است. 

بشريت نه تنها چشمانش را بر روي آن بسته است، بلكه وارد انواع جنگ ها با آن شده است.

نتايج زيان بار اين جنگ با سكس در سراسر دنيا به خوبي مشهود است. 

نودوهشت درصد از بيماري هاي رواني انسان به سبب سركوب نيروي جنسي است. 

در زن ها، نودونه درصد عصبيت ها و بيماري هاي مربوط به آن  به دليل سركوب جنسيت است. 

اگر مردم بسيار بي قرار هستند، بسيار برآشفته، بدبخت و رنجوراند، به اين سبب است كه بدون درك اين انرژي بسيار قوي درزندگي، به آن پشت كرده اند. و اين، سبب نتايج معكوس مي شود.

اگر به ادبيات انسان ها نگاه كنيم... اگر يك موجود فضايي از كرات ديگر بيايد يا ميهماناني از كره ي ماه يا مريخ به اينجا بيايند و به ادبيات ما نگاه كنند، كتاب هاي ما را بخوانند و شعرهاي ما را گوش بدهند و نقاشي هاي ما را ببينند، 

در شگفت خواهند شد. آنان از اين تعجب خواهند كرد كه تمام هنر و ادبيات ما حول محور سكس است. 

" چرا تمام اشعارو داستان هاي انسان ها از سكس اشباع شده است؟ چرا روي جلد هر مجله تصوير زني برهنه قرار دارد؟ چرا تمام فيلم ها انسان هاي برهنه را نشان مي دهند؟" آنان حيرت خواهند كرد. 

يك ميهمان فضايي در شگفت خواهد شد كه چرا انسان ها به هيچ چيز ديگر غير از سكس 

فكر نمي كنند؟

حيرت آنان بيشتر خواهد شد اگر با يك انسان ملاقات كنند و با او سخن بگويند، زيرا آن انسان فقط از روح، از خداوند، از بهشت و رستگاري سخن خواهد گفت و يك كلام هم در مورد سكس نخواهد گفت! 

درحاليكه تمام شخصيت و محيط اطراف او سرشار از سكس است. آنان در شگفت خواهند شد كه چرا هزار و يك تلاش ديوانه وار براي ارضاي چيزي انجام مي گيرد، ولي حتي يك كلام هم در موردش سخن گفته نمي شود!

ما انسان را منحرف كرده ايم و اين را نيز با نام هايي خوب انجام داده ايم. ما در مورد زندگي بدون اعمال جنسي 

سخن مي گوييم، ولي هرگز تلاش نمي كينم كه نخست انرژي جنسي انسان را درك كنيم. 

چيزي كه بعدها با آزمايشاتي، مي توانيم آن را تبديل كنيم.

بدون اينكه اين انرژي حياتي اساسي را درك كنيم، تلاش ها و آموزش هاي ما براي سركوب كردن و منضبط ساختن آن فقط مي تواند به ما كمك كند كه ديوانه و بيمار شويم. ولي ما هيچ توجهي به اين نكته نكرده ايم. 

انسان ها هيچگاه به قدر امروز بيمار، عصبي ، مفلوك، ناشاد و مسموم نبوده اند.

روزي از كنار بيمارستاني مي گذشتم. روي تابلويي خواندم: "مردي كه عقرب او را گزيده بود در اينجا تحت درمان بود:  او يك روزه درمان و مرخص شد."

" مردي ديگر را مار گزيده بود: ظرف سه روز در مان شد و خوشحال و سالم به خانه رفت."

"مرد ديگري را سگي هار گاز گرفته بود: 

او ده روز است كه تحت درمان است و بهبود زياد پيدا كرده و به زودي مرخص خواهد شد."

"خبر چهارم اين است كه هفته ها پيش، انساني توسط انسان ديگري گاز گرفته شده بود: 

او هنوز بيهوش است و هيچ اميدي به بازگشت او وجود ندارد!"

تعجب كردم! آيا گاز انسان مي تواند چنين سمي باشد؟

اگر به انسان ها نگاه كنيم، مي توانيم اين را ببينيم. 

انسان ها مقدار زيادي سم در درون خود انباشت كرده اند. 

و دليل عمده ي اين انباشت سازي سم اين است كه ما طبيعت خودمان را نپذيرفته ايم. ما كوشيده ايم تا طبيعت خودمان را سركوب كرده و با زور آن را بشكنيم.  هيچ تلاشي براي متحول كردن و پالايش اين انرژي انساني انجام نشده است. 

ما با زور روي آن انرژي نشسته ايم و در درون، همچون ماده ي مذاب آتشفشان در حال جوشيدن هستيم. 

اين انرژي همواره سعي دارد از درون فشار بياورد، سعي دارد هرلحظه ما را سرنگون كند. 

و آيا مي دانيد كه با داشتن كمترين فرصت، چه بر سر شما خواهد آورد؟

فرض كنيد كه هواپيمايي دچار سانحه شده است. شما در نزديكي هستيد و به صحنه ي تصادف 

مي شتابيد.

وقتي بدني را در صحنه مي بينيد، نخستين چيزي كه به ذهنتان مي آيد چيست؟

"آيا اين شخص هندو است يا مسلمان؟"

نه.

"آيا اين شخص هندي است يا چيني؟"

نه.

ظرف كسري از ثانيه، اولين و فوري ترين كاري كه مي كنيد اين است كه ببينيد آن بدن يك زن است يا يك مرد.

آيا آگاه هستيد كه چرا اين پرسش نخست به ذهن مي آيد؟ اين به سبب جنسيت سركوب شده است. 

اين سركوب جنسي است كه شما را از تفاوت بين يك زن و يك مرد آگاه مي كند. مي توانيد نام، صورت و مليت كسي را از ياد ببريد __ اگر كسي را ملاقات كرده بوديد، شايد نامش، چهره اش، طبقه اش، سنش و مقامش را فراموش كرده باشيد __ ولي هرگز جنسيت او را ازياد نخواهيد برد. انسان هرگز ازياد نمي برد كه كسي مرد بوده يا زن. چرا؟

وقتي كه همه چيز را در مورد يك نفر ازياد مي بريد، چرا نمي توانيد اين جنبه را نيز از حافظه تان پاك كنيد؟ 

به اين سبب است كه آگاه بودن از جنسيت بسيار زياد در ذهن و روند افكار شما حضور دارد. 

سكس هميشه حاضر و هميشه فعال است.

تا زماني كه اين ديوار، اين فاصله بين زن و مرد وجود دارد، اين زمين، اين دنيا هرگز نمي تواند سالم باشد. 

تا زمانيكه اين آتش سوزان در درون ما شعله ور است و ما همچنان روي آن محكم نشسته ايم، اين دنيا هرگز روي صلح و آرامش نخواهد ديد. بايد تقلا كنيد كه هر روز و هرلحظه آن را سركوب كنيد. اين آتش ما را مي سوزاند، زندگي ما را به خاكستر تبديل مي كند. 

ولي حتي با اين وجود، ما حاضر نيستيم به درون اين آتش نگاه كنيم.

به شما مي گويم، اگر اين آتش را درك كنيد، يك دشمن نيست، يك دوست است. 

اگر اين آتش را بفهميد، شما را نخواهد سوزاند. مي تواند خانه هايتان را در زمستان گرم كند، 

مي تواند غذايتان را بپزد، مي تواند مفيد باشد و مي تواند در زندگي دوست شما باشد.

ميليون ها سال است كه برق در آسمان درخشيده است. گاهي انسان ها را مي كشد، ولي هيچكس هرگز فكر نمي كرد كه روزي، همين انرژي پنكه هاي ما را راه بيندازد و چراغ خانه هايمان را روشن كند. هيچكس در آنوقت چنين امكاناتي را نمي توانست تصور كند. ولي امروزه همين برق دوست ما شده است. چگونه؟ اگر چشمانمان را روي آن بسته بوديم، 

هرگز قادر به پي بردن به راز آن نمي بوديم، هرگز قادر نبوديم از آن استفاده كنيم، دشمن ما باقي مي ماند. 

ولي ما نسبت به آن رويكردي دوستانه اتخاذ كرديم. كوشيديم آن را بفهميم، آن را بشناسيم. و آهسته آهسته، يك رابطه ي دوستانه ي طولاني مدت برقرار شد. امروزه مشكل است بتوانيم زندگي خود را بدون نيروي برق متصور شويم.

انرژي جنسي در انسان ها نيرويي بس عظيم تر از نيروي برق است. اين نيرو حتي از انرژي اتمي نيز عظيم تر است. ولي آيا هرگز به اين انديشيده ايد كه چگونه اين انرژي را تبديل كنيد؟ يك اتم كوچك از ماده توانست تمامي يك شهر صدهزارنفري را نابود كند ___ هيروشيما. ولي يك اتم از انرژي جنسي انسان، يك زندگي جديد خلق مي كند، انساني تازه! و آن شخص مي تواند يك ماهاتما گاندي باشد، يك ماهاويرا، يك گوتام بودا، يك مسيح، يك اينشتن، يك نيوتن. 

يك ذره ي بسيار كوچك از انرژي جنسي انسان، شخصيتي والا همچون ماهاتما گاندي را در خود پنهان دارد.

ولي ما حتي آماده نيستيم كه سعي كنيم سكس را بفميم. ما حتي قادر نيستيم به قدر كافي شهامت پيدا كنيم كه در مورد انرژي جنسي سخن بگوييم. اين چه نوع ترسي است كه ما را از درك و شناخت آن انرژي كه تمام زندگي از آن زاده مي شود، 

باز مي دارد؟ اين ترس چيست؟ اين خجالت چيست؟

وقتي در جلسه ي پيش مواردي را اشاره كردم، شرمندگي زيادي را سبب شد. نامه هاي زيادي رسيد كه مي گفتند، "در مورد اين چيزها حرف نزن، فقط در اين قبيل امور حرف نزن." 

من حيرت زده شده بودم. چرا انسان نبايد درباره ي اينگونه موارد حرف بزند؟ وقتي كه اين انرژي در ما موروثي است، چرا نبايد در موردش حرف بزنيم؟ چرا نبايد آن را بشناسيم و تشحيص بدهيم؟ بدون درك و شناخت آن، بدون فهم رفتارهاي آن، چگونه مي توانيم اميد داشته باشيم كه به مراحل والاتر صعود خواهيم كرد؟ ما مي توانيم با درك آن، آن را دگرگون كنيم، 

مي توانيم بر آن چيره شويم، مي توانيم آن را تصعيد و پالايش كنيم. تازمانيكه اين چنين نشود، 

ما در چنگال هاي آن مي گنديم و مي ميريم و هرگز قادر نخواهيم بود از آن رها شويم.

مي خواهم به شما بگويم كه كساني كه هرگونه سخن گفتن را در مورد سكس ممنوع مي كنند، همان مردمي هستند كه بشريت را در اين چاه به دام انداخته اند. كساني كه وحشت زده اند و 

مي پندارند كه مذهب نيازي ندارد كه در اين موارد توجهي داشته باشد، خودشان ديوانه هستند و وسيله اي هستند براي ديوانه كردن تمام دنيا.

توجه مذهب به تبديل انرژي انساني هست. مذهب مي خواهد تا آنچه در فرديت شخص نهفته است به طور كامل به تجلي درآيد. مذهب مايل است كه زندگي انسان يك زيارت شود، زيارتي از پست به والا، از ماده به الوهيت.

و اين آرزو فقط وقتي مي تواند محقق شود كه... 

دانستن مقصدي براي اين زيارت چنان مهم نيست، ولي اهميت دارد كه نقطه ي شروع درك شود، زيرا اينجا مكاني است كه شما قرار داريد و سفر از همينجا آغاز مي شود. ولي خداوند؟ خداوند هنوز در دوردست ها قرار دارد. ما با درك واقعيت نقطه ي شروع است كه مي توانيم به حقيقت خداوند برسيم، وگرنه حتي يك اينچ هم نمي توانيم پيش برويم. فقط همچون اسبي كه در آسياب كار مي كند به دور خودمان خواهيم گشت.

وقتي در جلسه ي قبلي نكاتي را گفتم، احساس كردم كه گويي ما حتي حاضر نيستيم براي درك حقايق زندگي آماده شويم. آنوقت چه انتظاري از ما مي رود؟ چه چيز ديگري از ما ممكن 

مي شود؟ آنگاه تمام اين سخنان در مورد خدا و روح فقط يك تسلي است و دروغين. 

حقايق لخت زندگي بايد درك شوند، ولو اينكه به نظر زشت بيايند.

نخستين نكته اي كه بايد درك شود اين است كه انسان از سكس به دنيا مي آيد. 

تمام عملكرد دستگاه هاي بدن انسان از اتم هاي انرژي جنسي ساخته شده اند. 

تمامي وجود انسان از انرژي جنسي سرشار است. خود انرژي زندگي، انرژي جنسي است.

اين انرژي جنسي چيست؟ چرا اينگونه با قوت زياد زندگي ما را به نوسان در مي آورد؟ 

چرا چنين نفوذ زيادي بر زندگي ما دارد؟ 

چرا زندگي ما، تا آخرين دم حول محور سكس مي گردد؟ جاذبه اش در چيست؟ 

پيران و  قديسان شما هزاران سال است كه آن را منع كرده اند، ولي به نظر مي رسد كه در انسان ها كمترين تاثيري نداشته است. هزاران سال است كه به ما موعظه كرده اند كه بايد از سكس دوري كنيم و تمام افكار جنسي را از خود برانيم و حتي نبايد خواب هاي جنسي ببينيم. 

ولي اين روياها انسان ها را ترك نكرده اند __ نمي توانند اينگونه انسان را ترك كنند.

من در شگفت بوده ام __ من با زنان خودفروش برخورد داشته ام، آنان هرگز چيزي در مورد سكس نمي پرسند. 

آنان در مورد روح و خدا جويا هستند. من همچنين با بسياري از مرتاضين و سالكين و مردان مقدس برخورد داشته ام، و هروقت باهم تنها بوده ايم آنان در مورد چيزي به جز از سكس سوال 

نمي كنند! من از درك اين نكته حيرت كرده ام كه مرتاضين و مردان به اصطلاح مقدس شما كه هميشه در مخالفت با سكس موعظه مي كنند، به نظر مي رسد كه در ذهن هايشان وسواس سكس را دارند و با آن مشكل دارند. آنان در جمع از روح و از خداوند مي گويند، ولي در درون، آنان نيز همچون همه دچار مشكل هستند. بايد هم چنين باشد، طبيعي است. 

زيرا ما هرگز سعي نكرده ايم كه اين مشكل را درك كنيم. ما هيچگاه نكوشيده ايم تا پايه هاي اين انرژي را بشناسيم 

و هرگز نپرسيده ايم كه اين جاذبه ي عظيم چرا وجود دارد؟

چه كسي به شما جنسيت را آموزش مي دهد؟

تمام دنيا همه كار مي كند تا اين آموزش صورت نگيرد. والدين سعي دارند كودكانشان را از دانستن در مورد آن منع كنند و آموزگاران همين تلاش را دارند. متون مذهبي نيز چنين مي كنند. هيچ مدرسه و دانشگاهي براي آموزش سكس وجود ندارد، ولي روزي ناگهان شخص درمي يابد كه تمام وجودش سرشار از اين انرژي است.

اين چگونه رخ مي دهد؟ بدون هيچگونه آموزش، اين چگونه اتفاق مي افتد؟ 

حقيقت را آموزش مي دهند، عشق را آموزش مي دهند، ولي به نظر مي رسد كه در هيچ كجا يافت نمي شوند. 

پس اين كشش عظيم سكس چيست؟ اين جاذبه ي طبيعي براي آن چيست؟

البته  اسراري در آن نهفته است كه لازم است كه درك شود. شايد آنگاه قادر باشيم به فراسوي جنسيت برويم.

نخستين نكته اين است كه جاذبه ي سكس در وجود انسان ها درواقع كششي براي سكس نيست. 

آن خواسته ي جنسي كه در هسته ي دروني انسان هاست، درواقع يك خواسته ي جنسي نيست. براي همين است كه پس از هر آميزش جنسي، آنان به خود فرو مي روند، احساس ناشادي و افسردگي مي كنند آنان مي پندارند كه چگونه از آن خلاص شوند، زيرا چيزي در آن پيدا نمي كنند. شايد آن جاذبه براي چيزي ديگر باشد. 

و آن جاذبه يك اهميت بسيار مذهبي در خودش دارد.

جاذبه اين است.... به جز در تجربه ي جنسي، انسان ها در زندگي معمولي شان قادر نيستند به اعماق وجودشان دست پيدا كنند. در امور روزمره، آنان تجارب متنوعي دارند ___ خريد ، اداره، تجارت، به دست آوردن پول و شهرت ___ ولي اين تنها تجربه ي آميزش جنسي است كه آنان را به ژرف ترين عمق وجودشان نزديك مي كند.

 در آن اعماق، دو چيز برايشان رخ مي دهد.

نخست: در لحظه ي انزال، نفس ناپديد مي شود. بي نفسي egolessness سربرمي آورد. 

براي يك لحظه، نفسي وجود ندارد، براي يك آن، حتي اثري از "من هستم" وجود ندارد.

آيا مي دانستيد كه در تجربه ي مذهب نيز، "من" كاملاً ازميان برمي خيزد؟ و در مذهب نيز همچنين نفس در آن تهيا nothingness محو مي گردد؟ در آميزش جنسي نفس به طور موقت محو مي شود، شخص از ياد مي برد كه هست يا نيست، احساس "من بودن" براي لحظه اي ازبين مي رود.

دومين چيزي كه رخ مي دهد اين است كه براي مدتي، زمان نيز وجود ندارد. بي زماني timelessness برمي خيزد.

مسيح در مورد اشراق چنين گفته است: "ديگر زماني وجود نخواهد داشت." در تجربه ي اشراق، ابداً زمان وجود ندارد. اين وراي زمان است. گذشته نيست، آينده نيست، فقط زمان حال وجود دارد. در تجربه ي آميزش جنسي، اين دومين چيزي است كه روي مي دهد __ گذشته اي  و آينده اي  نمي ماند. زمان نيز براي لحظه اي محو مي شود. 

اين دو، مهم ترين عناصر تجربه ي مذهبي هستند: بي نفسي و بي زماني. 

و اين دو عنصر دليل وجود اين كشش ديوانه وار به سوي سكس است. آن ولع ابداً براي بدن زن يا بدن مرد نيست. 

آن ولع و شوق براي چيز ديگري است __ براي چشيدن بي نفسي و بي زماني است.

ولي چرا اين ولع براي بي نفسي و بي زماني وجود دارد؟ زيرا به محضي كه نفس ناپديد شود، لمحه اي از روح ديده 

مي شود. به محضي كه زمان ناپديد شود، لمحه اي از خداوند وجود خواهد داشت. آن لمحه فقط براي يك لحظه است، ولي انسان حاضر است براي آن، هرمقدار انرژي را از دست بدهد.

پس از عمل، انسان از اينكه انرژي اش را از دست داده و آن را هدر كرده پشيمان مي شود، زيرا مي داند كه هرچه بيشتر انرژي از دست بدهد، مرگش نزديك تر خواهد شد. در برخي از انواع حيوانات، نرها پس از عمل جنسي مي ميرند. 

نوعي حشره ي آفريقايي وجود دارد كه فقط يك بار مي تواند آميزش جنسي انجام دهد، زيرا 

انرژي اش تحليل مي رودو در حين آميزش از دنيا مي رود. انسان از مدت ها پيش مي دانسته

كه آميزش جنسي انرژي اش را تحليل مي برد، از آن مي كاهد و همان مقدار مرگ را نزديك 

مي سازد. انسان پس از هر عمل جنسي، از زياده روي خودش پشيمان مي شود، ولي پس از

مدتي كوتاه، بازهم همان ولع را احساس مي كند!

در پس اين ولع به يقين چيز ديگري نهفته است كه بايد درك شود.

در پس اين ولع براي سكس، يك تجربه مذهبي و معنوي وجود دارد. اگر بتوانيم از آن تجربه آگاه شويم، مي توانيم به فراسوي سكس برويم. اگر نه، در سكس خواهيم زيست و در سكس از دنيا خواهيم رفت.

اگر بتوانيم آن تجربه را درك كنيم... آذرخشي در ميان تاريكي شب خواهد درخشيد. اگر بتوانيم اين آذرخش را ببينيم و اگر بتوانيم آن را بفهميم، مي توانيم حتي تاريكي شب را نابود كنيم. ولي اگر ازپيش چنين گمان كنيم كه آن آذرخش توسط تاريكي شب ايجاد شده، آنوقت فقط مي كوشيم تا شب را تيره تر كنيم تا آن آذرخش بتواند با نور بيشتري بدرخشد. 

در پديده ي سكس آذرخشي مي درخشد، ولي آن آذرخش از فراسوي سكس مي آيد. اگر بتوانيم به اين تجربه ي ماورايي دست بيابيم، مي توانيم از سكس به وراي آن برسيم، نه هرگز پيش از آن.

كساني كه كوركورانه با سكس مخالفت مي كنند هرگز قادر نيستند به اين تجربه دست بيابند. 

آنان هرگز قادر نيستند دريابند كه اين آرزوي سيري ناپذير در ما، اين ولع در ما واقعاً براي چيست.

مايلم تاكيد كنم كه اين كشش قوي و تكرار شونده براي سكس، براي تجربه كردن لحظه اي از حالت سامادي samadhi،  فراآگاهي و بي ذهني no-mind است كه با خود مي آورد. و فقط وقتي مي توانيد از سكس رها شويد كه بدون آميزش جنسي، شروع به تجربه ي سامادي، بي ذهني كنيد. از همان روز شما از سكس رها خواهيد شد. 

اگر به شخصي كه براي داشتن تجربه اي كوچك، هزينه اي گزاف مي پردازد مكاني را نشان دهيد كه بتواند مقدار زيادي از آن تجربه را به رايگان داشته باشد، ديوانه خواهد بود اگر  به جايي برود كه تجربه اي اندك به دست آورد و بهايي سنگين بپردازد. اگر اين تجربه كه شخص توسط سكس به آن مي رسد بتواند از راه هاي ديگر به دست آيد، ذهن انسان به طور خودكار از شتافتن به سوي سكس باز مي ماند و جهتي تازه را پي مي گيرد.

براي همين است كه مي گويم انسان ها نخستين تجربه از فراآگاهي و بي ذهني را در تجربه ي جنسي به دست آورده اند. ولي اين تجربه اي بسيار پرهزينه است. دوم اينكه اين تجربه لحظه اي بيش دوام نخواهد داشت: پس از يك لمحه ي گذرا، دوباره به همان وضعيت قبلي باز مي گرديم. براي يك لحظه به سطحي متفاوت صعود مي كنيم، در يك آن به ژرفايي منحصربه فرد مي رسيم، يك تجربه ي غايي، يك اوج. ولي هنوز خودمان را در آنجا مستقر نكرده ايم كه شروع مي كنيم 

به پايين آمدن و سقوط از آن اوج. مانند موجي است كه به آسمان صعود كرده باشد : هنوز برنخاسته است و هنوز مكالمه اي تمام با بادها نداشته است كه شروع مي كند به فروافتادن. 

تجربه ي ما دقيقاً همينگونه است: انرژي بارها و بارها انباشته مي شود و ما آرزوي برخاستن 

مي كنيم. ولي هنوز به حيطه اي والاتر و ژرف تر برنخاسته ايم كه تمام آن موج فرو مي ريزد و گم مي شود. 

بازهم به همان موقعيت قبلي  سقوط مي كنيم در حاليكه مقدار قابل توجهي نيرو و انرژي از دست داده ايم.

ولي اگر موجي از اقيانوس همچون قطعه اي از سنگ منجمد شود، ديگر نيازي ندارد تا سقوط كند. 

تا زماني كه ذهن انسان در مايع گونگي انرژي جنسي جاري باشد، بارها و بارها برمي خيزد و فرو مي افتد، در تمام عمرش اين روند ادامه دارد. ولي آن تجربه كه اين جاذبه ي قوي براي آن وجود دارد، همان تجربه بي نفسي است: 

"باشد كه نفس به نوعي ناپديد شود تا بتوانم روح را بشناسم. باشد كه زمان به نوعي ناپديد شود تا من بتوانم جاودانگي را، بي زماني را بشناسم، تا بتوانم آن چيزي را كه وراي زمان قرار دارد، آنچه را كه بي انجام و بي آغاز است بشناسم." 

و در تلاش براي كسب اين تجربه است كه تمام دنيا حول محور سكس گردش مي كند.

ولي وقتي كه فقط در مخالفت با اين پديده بايستيم چه روي خواهد داد؟ آيا به آن تجربه كه در سكس همچون يك لمحه روي مي دهد دست خواهيم يافت؟ نه. وقتي با سكس مخالفت كنيم، مركز آگاهي ما خواهد شد: از آن رها نخواهيم شد، توسط آن به زنجير كشيده مي شويم. قانون تاثير معكوس به جريان مي افتد و ما در قيد سكس گرفتار خواهيم شد. 

آنوقت مي كوشيم از سكس فرار كنيم، ولي هرچه بيشتر سعي مي كنيم، بيشتر در زنجير آن گرفتار خواهيم بود.

مردي بيمار بود. بيماري اش اين بود كه هميشه احساس گرسنگي بسيار داشت و غير از اين مرض ديگري نداشت. 

او چندين كتاب در مخالفت با غذاخوردن خوانده بود: خوانده بود كه روزه گرفتن عملي مذهبي است و خوردن يك گناه است. همچنان خوانده بود كه خوردن هرچيزي همراه با خشونت است. بنابراين شروع كرد به سركوب كردن گرسنگي اش. 

و هرچه بيشتر گرسنگي را سركوب مي كرد، گرسنگي بيشتر خودش را نشان مي داد. او براي سه يا چهار روز روزه 

مي گرفت و سپس روز بعد همچون يك ديوانه هرچيز و همه چيزي مي خورد. 

پس از خوردن، از اينكه عهدشكني كرده رنج مي برد __ مضافاً اينكه پرخوري عوارض خودش را نيز دارد ___ و سپس براي جبران آن دوباره روزه مي گرفت. و سپس بازهم شروع به خوردن مي كرد.

عاقبت تصميم گرفت كه نمي تواند اين كار را در خانه انجام دهد و بايد به جنگل يا كوهستان برود. 

پس به اقامتگاهي كوهستاني رفت و در اتاقي اجاره اي زندگي كرد. اعضاي خانواده اش از اين رفتار او بسيار خسته شده بودند. زنش كه گمان مي كرد او در آنجا از اين بيماري اش بهبود يافته، دسته گلي بزرگ برايش فرستاد، همراه با آرزوي بهبودي  و بازگشت سريع به خانه.

مرد با تلگراف چنين پاسخ داد: "با تشكر زياد براي گل ها. بسيار خوشمزه بودند!" مرد آن ها را خورده بود. 

شايد نتوانيم تصور كنيم كه انساني به جاي غذا، گل بخورد، ولي همچنين ما مثل او با خوردن نجنگيده ايم! انسان ها با سكس مي جنگند و برآورد درست اينكه اين جنگيدن ها از چه راه هايي منجر به انحراف شده است بسيار دشوار است. آيا همجنس بازي به جز در ميان انسان هاي متمدن، در جايي ديگر هم جود دارد؟ يك انسان بدوي كه در جنگل هاي دورافتاده زندگي مي كند نمي تواند تصور كند كه مردي با مرد ديگر معاشقه كند يا اينكه اين عمل ممكن هم هست؟! 

آنان حتي تصورش را هم نمي توانند بكنند. من با قبيله هاي بدوي زندگي كرده ام و وقتي به آنان گفتم كه در ميان مردمان متمدن اين روش ها متداول است، حيرت كرده بودند، نمي توانستند باور كنند.

ولي در آمريكا آمار وجود دارد: سي و پنج در صد از مردان همجنس باز هستند. در بلژيك، سوئد و هلند باشگاه ها 

و انجمن هاي همجنس بازها وجود دارند. آنان روزنامه هاي خودشان را چاپ مي كنند و ادعا مي كنند كه وقتي تعداد زيادي به اين شيوه رفتار مي كنند، ممنوع كردن آن غير دموكراتيك است. آنان مي گويند كه ممنوع كردن همجنس بازي توسط قانون، تخلف از حقوق بشر است و تهاجمي است نسبت به اين اقليت قابل توجه. اين است نتيجه ي جنگيدن با سكس.

جامعه هرچه متمدن تر باشد، روسپي هاي بيشتري در آن وجود دارند. آيا هرگز فكر كرده ايد كه روسپيگري  از آغاز چگونه شكل گرفته؟ آيا مي توانيد در ميان قبيله هاي كوه نشين و در مستعمره هاي دوردست در باسترBastar يك روسپي پيدا كنيد؟ غيرممكن است. اين مردم حتي نمي توانند تصور كنند كه زناني هستند كه حرمت بدن خويش را مي فروشند و براي پول تن به معاشقه مي دهند. ولي تمدن هرچه پيشرفته تر شود، روسپيگري بيشتر شايع است. چرا؟ 

اين همان عمل خوردن گل است در آن لطيفه. 

و اگر تمامي انحرافات جنسي ديگر را در نظر بياوريم حيرت خواهيم كرد.

چه كسي مسئول اين اوضاع است؟

مسئوليت متوجه كساني است كه به انسان ها آموخته اند تا سكس را سركوب سازند، با سكس بجنگند، به جايي كه آن را بفهمند. به سبب اين سركوب و فشار، انرژي جنسي انسان ها از سوراخ هاي ديگري نشت كرده است. 

تمام جامعه ي انساني دچار درد و رنج شده است. اگر اين جامعه ي بيمار بخواهد دگرگون شود، مجبور خواهيم بود بپذيريم كه وجود انرژي جنسي و كشش آن اموري طبيعي هستند.

چرا چنين جاذبه اي براي سكس وجود دارد؟ اگر بتوانيم پايه هاي اساسي جاذبه ي سكس را دريابيم، مي توانيم انسان ها را از دنياي جنسيت به بالا بياوريم. انسان فقط وقتي مي تواند دنياي الوهيت Rama را تجربه كند كه به وراي دنياي كام Kama ، دنياي سكس رفته باشد.

براي ديدار از معابد خاجوراهو Khajuraho با گروهي دوستان به آنجا رفته بودم. ديوار بيروني و فرعي پرستشگاه با تنديس هايي تزيين شده كه انواع مقاربت ها و وضعيت هاي آميزش را نشان مي دهد. دوستانم مي پرسيدند كه چرا آن تنديس ها در آنجا، ديوارهاي معبد را تزيين مي كنند؟

به آنان گفتم كساني كه آن معابد را ساخته اند مردمي با ادراكي عميق بوده اند. آنان مي دانستند كه سكس در پيرامون زندگي وجود دارد و كساني كه هنوز در سكس گرفتار هستند حق ورود به معبد را ندارند.

از آنان خواستم كه وارد شوند و آنان را راهنمايي كردم. در داخل اثري از تنديس ها نبود. در عوض، مجسمه اي از يك الهه وجود داشت. دوستانم تعجب كردند زيرا هيچ نشانه اي از جنسيت و سكس در داخل وجود نداشت. برايشان توضيح دادم كه جنسيت و شهوت فقط در ديواره ي بيروني و خارجي زندگي قرار دارد، درون آن، معبد خداوند است. 

كساني كه هنوز هم در حيطه ي سكس و شهوت قرار دارند حق ورود به معبد مقدس خداوند را ندارند، 

آنان فقط مجبور هستند در حول ديواره ي بيروني گشت بزنند.

سازندگان اين معابد انسان هايي بسيار خردمند بودند. اين معبد مركزي براي مراقبه meditation  بوده است. آنان نخست به سالكان مي گفتند كه روي سكس مراقبه كنند، روي صحنه هاي مقاربت جنسي كه در روي ديواره هاي خارجي آنجا قرار داشت مراقبه كنند، و زماني كه كاملاً سكس را درك كردند و مطمئن شدند كه ذهن هايشان از آن آزاد است، مي توانستند به داخل بروند. تنها آنوقت بود كه مي توانستند با الوهيت دروني ديدار كنند.

ولي ما به نام مذهب تمام امكانات درك سكس را نابود كرده ايم، يك دشمني با سكس آفريده ايم : "ابداً نيازي نيست كه سكس را بشناسيد، چشمانتان را به رويش ببنديد و با چشمان بسته به معبد خداوند درآييد. ولي آيا كسي هرگز توانسته است با چشمان بسته وارد پرستشگاه خداوند شود؟ حتي اگر چنين كنيد، قادر نخواهيد بود با چشمان بسته خداوند را ملاقات كنيد. درعوض، فقط چيزهايي را خواهيد ديد كه از آن فرار مي كرديد و به همان چيز ها زنجير خواهيد بود.

با شنيدن اين مطالب برخي از مردم ممكن است فكر كنند كه من مبلغ سكس هستم و آن را تبليغ مي كنم. اگر چنين است، لطفاً به آنان بگوييد كه ابداً مرا نشنيده اند!

درحال حاضر، مشكل است كسي را در اين زمين پيدا كنيد كه بيشتر از من با سكس دشمن باشد. زيرا اگر آنچه كه مي گويم درك شود، انسان ها به وراي سكس خواهند رفت. راه ديگري وجود ندارد. آن موعظه گران دروغين كه مي پنداريد با سكس دشمن هستند، ابداً با آن دشمن نيستند. آنان جاذبه اي ديوانه وار براي آن خلق كرده اند، نه راهي براي رهايي از آن. مخالفت تند آنان سبب ايجاد اين جاذبه است.

مردي به من گفت كه اگر چيزي ممنوع  و غيرمجاز نباشد، انجام دادنش لطفي ندارد. همانطور كه همگي مي دانيم، ميوه اي كه دزديده شده باشد، شيرين تر از ميوه اي است كه در بازار خريداري شده. دليل اينكه همسر خود مرد، از زن همسايه جذاب تر نيست نيز همين است. ديگري همچون ميوه ي دزدي شده است، ديگري همان ميوه ي ممنوعه است. و ما همين اوضاع را در مورد سكس خلق كرده ايم. ما آن را در پوشش چنان دروغ هايي پنهان كرده ايم و آن را در چنان ديوارهايي محصور ساخته ايم كه نتيجه ي آن، جاذبه ي بسيار شديد است.

برتراند راسل مي نويسد كه در دوران ويكتوريايي Victorian era، وقتي كه كودك بود، پاهاي زنان هرگز در مكان هاي عمومي ديده نمي شد. لباسي كه مي پوشيدند، زمين را جارو مي كرد و پاهايشان را كاملاً مي پوشاند. حتي اگر انگشت پاي زني ديده مي شد، همان كافي بود كه مردان را شهواني كند و ميل جنسي را در آنان برانگيزاند.

راسل سپس مي نويسد كه اينك زنان تقريباً نيمه برهنه مي گردند و بيشتر قسمت هاي پاي ايشان قابل ديدن است،

 ولي مردان ابداً آنگونه تحت تاثير قرار نمي گيرند. او مي نويسد كه همين نكته ثابت مي كند ما هرچه بيشتر چيزي را پنهان كنيم، يك جاذبه ي انحرافي بيشتر براي آن توليد مي شود.

اگر دنيا بخواهد از دام جنسيت رها شود، كودكان بايد مجاز باشند كه تا جايي كه ممكن است در خانه برهنه بگردند. 

توصيه مي شود كه دختران و پسران تا حد مقدور برهنه بازي كنند تا تماماً با بدن هاي يكديگر آشنا شوند. 

سپس، بعدها، نيازي نخواهد بود تا براي لمس بدن هاي ديگري در معابر عمومي تلاش هاي انحرافي انجام دهند. 

آنگاه نيازي نخواهد بود تا در كتاب ها و مطبوعات تصاوير برهنه چاپ كنند. 

آنگاه آنان چنان با بدن هاي يكديگر آشنا هستند كه انواع جاذبه هاي انحرافي براي بدن ازبين خواهد رفت.

ولي كارهاي دنيا سروته است. ما قادر نيستيم ببينيم  مردماني كه اين پنهان كردن و پوشش دادن بدن را برما تحميل 

كرده اند، همان كساني هستند كه ناخواسته، چنان جاذبه اي عظيم و چنان وسواسي در ذهن هايمان براي آن خلق كرده اند.

كودكان بايد براي مدت هاي بيشتري برهنه بمانند و بازي كنند تا دختران و پسران بتوانند بدن هاي برهنه ي يكديگر را ببينند. اينگونه هيچ تخمي از اين بيماري جنون آميز برجاي نخواهد ماند تا براي بقيه ي عمرشان آزارشان بدهد.

ولي اين بيماري پيشاپيش وجود دارد و با همواره با آن روبه رو هستيم. آنوقت وسايل تازه و تازه تر براي بيرون زدن آن اختراع مي شود. ادبيات قبيحه چاپ مي شوند. مردم آن ها در ميان جلد كتاب هاي گيتا و انجيل قرار مي دهند 

و مي خوانند. اين ها ادبيات قبيحه هستند. آنگاه فرياد برمي آوريم كه اين ادبيات مستهجن بايد ممنوع شود. 

ولي هرگز نمي ايستيم تا فكر كنيم مردمي كه اين ها را مي خواند چنين بارآمده اند.

 ما بر عليه تصاوير برهنه اعتراض مي كنيم بي اينكه لحظه اي درنگ كنيم و از خود بپرسيم كه اين مردمي كه مايلند اين تصاوير ها را ببينند چه كساني هستند. اين ها همان مرداني هستند كه از ديدن بدن زنانه محروم مانده اند. 

نوعي كنجكاوي بيمارگونه در آنان برخاسته تا بدن زنانه را بشناسند.

مي خواهم به شما بگويم كه بدن زن آنچنان زيبا نيست كه لباس ها آن را زيبا جلوه داده اند. پوشاك، به عوض اينكه بدن را پوشش دهد، بيشتر بدن را جلوه گر مي كند. تمام اين روش تفكر، نتايجي معكوس داده است.

بنابراين امروز مايلم به شما بگويم كه اگر بتوانيم سه چيز را درست درك كنيم __ سكس چيست، جاذبه ي ريشه آن در چيست و چرا منحرف شده است ___ آنگاه ذهن مي تواند به وراي سكس برود. بايد هم كه برود، نياز ذهن اين است.

ولي تلاش هاي ما براي عروج از سكس نتايجي معكوس به بار آورده، زيرا ما با آن جنگيده ايم. 

ما با سكس ايجاد دشمني كرده ايم، نه دوستي. ما به جاي درك آن، سركوبش كرده ايم.

آنچه مورد نياز است يك ادراك است. اين ادراك هرچه عميق تر باشد، انسان ها به اوجي والاتر دست خواهند يافت و هرچه اين ادراك كمتر باشد، انسان ها بيشتر مي كوشند آن را سركوب كنند. سركوب هرگز نتوانسته نتايجي موفقيت آميز و سالم داشته باشد. در زندگي انسان سكس عظيم ترين انرژي است. ولي انسان نبايد در آنجا متوقف شود. 

سكس را بايد به فراآگاهي تبديل كرد. 

سكس را بايد درك كرد تا زندگي بدون اعمال جنسيbrahmacharya  بتواند رخ بدهد.

شناختن سكس رهايي از آن است، رفتن به فراسوي آن است.

 ولي انسان ها با وجودي كه در طول عمرشان تجارب جنسي بسيار دارند، هيچ تلاشي نمي كنند تا درك كنند كه 

آميزش به آنان تجربه اي گذرا از سامادي مي بخشد، يك نگاه بسيار كوتاه به فراآگاهي. 

و كشش عظيم سكس در اين است، جاذبه ي اساسي سكس در همين است. همين تجربه است كه شما را صدا مي زند. 

شما بايد با هشياري و مراقبه گونگي درك كنيد كه همين تجربه ي گذرا است كه به كشيدن و جذب شما ادامه مي دهد.

به شما مي گويم كه راه هاي آسان تري براي رسيدن به همين تجربه وجود دارد __ مراقبه، تمرين هشياري درست، تمرينات يوگا همگي وسايل رسيدن به همين تجربه هستند. ولي درك اين نكته بسيار اساسي است كه همين تجربه سبب جذب شماست.

يكي از دوستان نوشته كه موضوع اين سخنراني هاي من سبب خجالت است. او از من خواسته تا موقعيت ناجور مادري را تصور كنم كه در ميان مخاطبين همراه با دخترش نشسته است. او از من خواسته تا ضمن سخنراني، به مادري فكر كنم كه همراه با پسرش نشسته و يا به پدري كه همراه دخترش نشسته است. او گفته كه اين چيزها را نبايد در حضور مردم بيان كرد. به او گفتم كه او بسيار ساده لوح است. يك مادر عاقل، به موقع،  پيش از اينكه دخترش وارد دنياي سكس شود، 

تجربه هاي جنسي خودش را براي دخترش بازگو مي كند، قبل از اينكه ادراك نابالغانه و نبود اطلاعات، او را به راه هاي انحرافي جنسي بكشاند. يك پدر ارزشمند و هوشمند تجربه هايش را براي پسران و دخترانش بازگو مي كند تا آنان 

وارد راه هاي اشتباه نشوند، تا كه منحرف نشوند.

ولي اعجاب اوضاع در اين است كه نه پدران و نه مادران هيچ تجربه ي عميقي در اين خصوص ندارند. آنان خودشان به وراي سطح سكس صعود نكرده اند و بنابراين مي ترسند كه اگر فرزندانشان چيزي در مورد سكس بشنوند، شايد در همان سطحي گير كنند كه خودشان در آن گرفتار هستند. از اين دوستان مي پرسم: "براي اينكه گرفتار شويد به چه كسي گوش داده ايد؟!" شما خودتان گرفتار گشته ايد و فرزندان شما نيز به خودي خودشان گرفتار خواهند شد. 

ولي اگر به كودكان درك صحيح داده شود، قابليت تفكر و هشياري به آنان داده شود، آيا امكان ندارد كه آنان خودشان را از هدردادن انرژي  شان نجات بدهند؟ آيا ممكن نيست كه آنان بتوانند انرژي خودشان را حفظ كنند و آن را دگرگون سازند؟

همگي ما بارها ذغال ديده ايم. دانشمندان مي گويند كه ذغال در طول هزاران سال به الماس تبديل مي شود و بين ذغال و الماس تفاوتي در ساختار شيميايي وجود ندارد. الماس يك تجلي دگرگون شده  از يك قطعه ذغال است.

مايلم به شما بگويم كه سكس ذغال است و زندگي بدون عمل جنسي همان الماس است، وضعيت متحول شده ي همان ذغال. الماس هيچگونه دشمني با ذغال ندارد، تنها يك تبديل و تحول از همان ذغال است. اين همان سفر ذغال است به بعدي تازه. زندگي بدون عمل جنسي، چيزي در مخالفت با سكس نيست، يك دگرگوني و تحول جنسي است. 

كسي كه با سكس مخالف باشد هرگز ممكن نيست به زندگي بدون سكس دست بيابد.

اگر قرار باشد كسي وارد زندگي بدون سكس شود.... و اين سفر الزامي است، زيرا بايد ديد كه زندگي بدون سكس چيست؟ زندگي بدون سكس يعني دستيابي به آن تجربه كه در آن رفتار و كردار انسان همچون خدا شود، زندگي انسان يك زندگي خدايي شود. اين يعني دستيابي به تجربه ي الوهيت. و اين تجربه مي تواند از طريق دگرگون سازي انرژي هاي انسان توسط ادراك به دست آيد.

در طول روزهاي آينده در مورد چگونگي متحول كردن اين انرژي و سپس چگونگي تحول آن به تجربه ي فراآگاهي سخن خواهم گفت. مايلم در طول سه روز آينده با دقت زياد گوش بدهيد تا پس از آن هيچگونه سوء تفاهمي در مورد من در شما باقي نماند.

و هر پرسش صادقانه و واقعي كه به ذهنتان بيايد، لطفاً بپرسيد. آن ها را كتباً به من برسانيد تا در دو روز آخر بتوانم در موردشان مستقيماً صحبت كنم. نيازي نيست كه هيچ پرسشي را پنهان كنيد. دليلي نيست كه حقيقت زندگي را پنهان كنيم. نيازي نيست كه از هيچ واقعيتي رويگردان شويم. حقيقت، حقيقت است، چه چشمانمان را بر آن ببنديم يا بازنگه داريم. 

يك چيز را مي دانم، من فقط كسي را مذهبي مي خوانم كه شهامت رويارويي مستقيم با حقايق زندگي را داشته باشد. 

آنان كه چنان ناتوان، ترسو و ضعيف هستند كه قادر نيستند حتي با واقعيات زندگي رويارو شوند، 

نبايد هرگز اميدوار باشند كه مذهبي شوند.

در سه روزي كه مي آيند، از شما دعوت مي كنم به اين موضوع گوش دهيد زيرا چنان موضوعي است كه هرگز از هيچكدام از مردان بزرگ و فرزانگان شما انتظار نمي رود در موردش سخن بگويند. و شايد شما نيز به شنيدن چنين موضوعاتي عادت نداريد. شايد ذهنتان وحشت كند. ولي بارديگر مايلم از شما بخواهم تا با دقت بسيار در سه روز آينده گوش بدهيد. اين امكان وجود دارد كه ادراك سكس  شما را به پرستشگاه فراآگاهي رهنمون شود. 

اين آرزوي من است. باشد تا جهان هستي اين آرزو را برآورده سازد.

از شما سپاسگزارم كه با چنين عشق و سكوتي به من گوش داديد.

 در پايان، در برابر الوهيتي كه در درون تمامي شما منزل دارد سر فرود مي آورم. 

لطفاً اداي احترام مرا بپذيريد.

 

 

ما 22 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116