اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

لیست مطالب

بيان كردن نياز

" باگوان عزيز:
وقتي كودكي خردسال بودم مادرم هميشه مرا براي خريد همراه مي برد، ما تقريباً همه روز به يك فروشگاه مشخص مي رفتيم و صاحب مغازه هميشه پس از خريد به ما يك شيريني مي داد.يك روز او فراموش كرد كه به ما شيريني بدهد و البته من بي صبرانه منتظر آن بودم.وقتي كه مي خواستيم از در خارج شويم، او هنوز هم به ياد نداشت كه شيريني ما را بدهد، بنايراين من با صداي بلند گفتم، " خوب، من امروز ابداً شيريني نمي خواستم!"
من هميشه اين داستان كوتاه را در درونم حمل كرده ام و در طول ساليان هنوز هم خودم را ديده ام كه همانطور رفتار مي كنم. اينك، همانطور كه قادر هستم عملكرد آن را ببينم، همچنين مردمان زيادي را مي بينم كه همانگونه عمل مي كنند. باگوان، چرا ما غالباً قادر نيستيم تا آنچه را كه مي خواهيم و آنچه را كه نياز داريم بيان كنيم و چرا غالباً به جاي راه هاي مستقيم، راه هاي طولاني تر را انتخاب مي كنيم؟ "


 
شما چنين بار آمده ايد كه نيازها، ناتواني ها و واقعيت خودتان را نشان ندهيد، بلكه وانمود كنيد كه شخصيتي قوي داريد و نياز به هيچ چيز نداريد و نياز به كمك هيچكس نداريد و خودتان مي توانيد زندگي خود را اداره كنيد. اين بارآمدن، وارد تاروپود وجود شما شده است. و تقريباً همه مانند اين داستان تو رفتار مي كنند.شنيده ام كه در يك شب تابستاني، دو گدا در زير درختي دراز كشيده بودند و مهتاب زيبا را تماشا مي كردند. يكي از آنان گفت، "من مي خواهم به هر قيمتي كه شده ماه را بخرم." گداي دوم گفت، "اين ممكن نيست، زيرا من آن را نخواهم فروخت به هيچ قيمتي!!"
و هيچكس ماه را نمي خرد. هردو اين را مي دانستند، ولي هيچكدام مايل به اذعان نبودند!
هركسي مايل است كه از ديگري قوي تر باشد، گداي اولي مي خواست ماه را به هر قيمت خريداري كند. گداي دوم نگفت كه، "چرا حرف هاي بي معني مي زني؟
ماه كه براي فروش نيست. او گفت، "نه، من آن را نخواهم فروخت، به هيچ قيمتي!"مردم آماده هستند تا منافق باشند، زيرا كه تمام افراد جامعه بر صورت هايشان نقاب زده اند. تو چهره ي واقعي هيچكس را نمي بيني. و اگر كسي را ببيني كه نقاب نزده، كه اصالت دارد و منافق نيست، او همه را برآشفته مي كند، زيرا او شما را به ياد چهره ي اصيل خودتان مي اندازد و شما چنان در نفاق ريشه گرفته ايد و چنان در نفاق سرمايه گذاري كرده ايد كه نمي توانيد از آن بيرون بكشيد. تنها راه اين است كه آن مرد بدون نقاب را  كه فقط واقعيت را همانگونه كه هست مي گويد، محكوم كنيد.
ولي در اين دنياي پهناور، حقيقت مورد احترام و قدرداني نيست. برعكس، دروغ و ريا پاداش دارد و مورد احترام است. بايد در دروغگويي بسيار ماهر باشي تا هر دروغ  طوري جلوه كند كه حقيقت است. ولي خود حقيقت مورد محكوميت است، بنابراين، مردمان بسيار اندكي وجود دارند كه شهامت راستگويي دارند و از عواقب آن نيز رنج مي برند. برادر مادرم براي سومين بار ازدواج مي كرد و پنجاه و دو سال داشت. او پيشاپيش دو زنش را كشته بود!  نه واقعاً، آنان خودشان مرده بودند  ولي او زن كش بزرگي بود و حالا او با يك دختر چهارده ساله ازدواج مي كرد! وقتي من از اين ماجرا باخبر شدم، گفتم، "من اعتراض خواهم كرد." مادرم گفت، "آيا ديوانه شده اي؟ او دايي تو است، برادر من است." گفتم، "مهم نيست. درواقع، چون او برادر تو است و دايي من است، اين بيشتر وظيفه ي من است كه اعتراض كنم."
حالا تمام اقوام سعي داشتند مرا متقاعد كنند، "اين كار را با دايي خودت نكن." گفتم، "من هيچ كاري نمي كنم. من فقط آشكار مي كنم كه يك مرد پنجاه و دو ساله نبايد با يك دختر چهارده ساله ازدواج كند. او مي تواند با يك زن پنجاه ساله ازدواج كند و من كاملاً با اين موافق هستم. او مي تواند با يك زن بيوه ازدواج كند، ولي با يك دختر چهارده ساله.......... تا زماني كه آن زن بيست و هشت سال داشته باشد، شايد كلك خودش كنده شود.
اين بار او نمي تواند زن را بكشد، خودش كشته خواهد شد. و چه نيازي است؟ پسرهاي او ازدواج كرده اند، دخترانش ازدواج كرده اند و اين دختر به جاي دختر خودش است، تفاوت سني آنان خيلي زياد است." و آيا مي دانيد كه آنان چه كردند؟ آنان مرا در اتاقي محبوس كردند زيرا مي ترسيدند كه من توليد مشكل كنم. و هرآنچه من مي گفتم حقيقت داشت، آنان اين را درك مي كردند و مي دانستند كه حقيقت دارد. ولي هيچكس نمي خواست كه نرمي امور را آشفته كند. "او مردي ثروتمند و قوي است و شايد انتقام بگيرد. و تو چرا بي جهت گردنت را دم تيغ مي دهي؟  ربطي به تو ندارد."
گفتم، "پس به كي ربط دارد؟  به هيچكس ربط ندارد؟ آن دختر از خانواده اي فقير است، پدرش او را مي فروشد  زيرا آن دختر با يك مرد پنجاه و دوساله ازدواج مي كند.
پدر دختر هزاران روپي پول مي گيرد، بنابراين خوشحال است. ولي هيچكس نگران آن دختر نيست كه او چه فكر مي كند  يك دختر چهارده ساله كه با مردي ازدواج مي كند  كه به زودي، وقتي كه در اوج جواني اش است، او را بيوه رها مي كند." آنان گفتند، "حالا زمان بحث كردن نيست." اين زماني بود كه مراسم در شرف انجام بود. دايي من كه داماد بود روي اسب نشسته بود. و من مي خواستم جلوي آن اسب را بگيرم و تمام مردم شهر را جمع كنم....... "اين كار بايد متوقف شود، اين يك جنايت است." آنان مرا زنداني كردند و من سخت تلاش كردم، ولي كسي به حرف من گوش نمي داد، همه به مراسم عروسي رفته بودند. و درواقع، آنچه كه گفته بودم اتفاق افتاد، آن هم نه خيلي دور، فقط دو سال پس از آن ازدواج. آن دختر شانزده ساله بود كه آن مرد ازدنيا رفت.
و من به آنان گفتم، "حالا مرا در اتاق زنداني كنيد!" آنان گفتند، "ما هرگز نمي دانستيم كه او به اين زودي خواهد مرد." گفتم، "يك چيز خيلي آشكار بود: تفاوت سني چنان زياد بود كه او مي مرد و آن دختر براي بقيه ي عمر بيوه خواهد بود. پس حالا پيشنهاد من اين است كه آين زن بايد ازدواج كند."
گفتند، "چطور ممكن است؟ هيچكس نمي تواند با او ازدواج كند. زنان بيوه كه ازدواج مجدد نمي كنند." در آن زمان قانوني وجود نداشت. حتي امروزه نيز كه قانون وارد كتاب ها شده، زنان بيوه، بيوه مي مانند، زيرا ازدواج مجدد آنان از نظر جامعه بسيار توهين آميز است. اگر زني بيوه ازدواج كند، حرمت خودش را از دست خواهد داد 
و او بايد در جامعه زندگي كند. پس اينك قانون چنين اجازه اي مي دهد، ولي در آن زمان حتي قانون هم چنين فرصتي را به زنان بيوه نمي داد.
ولي من گفتم، "من سعي مي كنم او را ترغيب كنم." گفتند، "تو نبايد چنين كاري كني. اگر زني بيوه با كسي ازدواج كند، يك گناه است." گفتم، "من گناهي در اين نمي بينم. گناه اين است كه اين دختر بايد شصت سال يا بيشتربيوه باقي بماند. اين يكي از ريشه هاي انحراف جنسي است." و آنان گفتند، "حتي اگر او با تو موافقت كند  كه  نمي تواند موافقت كند، زيرا بسيار نامحترمانه است  آنوقت از كجا شوهري برايش پيدا خواهي كرد؟ هيچ مردي حاضر نيست با يك زن بيوه ازدواج كند." گفتم، "او فقط شانزده سال دارد. چه فرقي دارد كه او بيوه باشد يا باكره؟ بهتر است كه با زني بيوه ازدواج كند  كه قدري تجربه دارد  تا اينكه به دختري باكره، كه هيچ تجربه اي ندارد."
گفتند، "ذهن تو فقط سروته است. فقط آن مرد را پيدا كن!" من با مردان زيادي صحبت كردم و همه مي گفتند، "فراموشش كن. چرا بايد خودم را وارد اين دردسر كنم؟"
ولي من ترتيبي دادم كه يكي از مستخدمين خودم را ترغيب كنم، زيرا به او گفتم، "ببين، اين زن پول زياد دارد و شوهرش پول زيادي برايش گذاشته است. تو نمي تواني چنين پولي را در چندين زندگاني فراهم كني. پول و يك دختر زيباي حاضر و آماده و با تجربه! ديگر چه مي خواهي؟"
مستخدم گفت، "حرف هايت به نظر درست است. ولي اگر كسي خبردار شود كه من بله گفته ام، مرا خواهند كشت.  من خادمي فقير هستم. اگر پدرت بفهمد خدمت من در اين خانه تمام است." گفتم، "نگران نباش، تو به اين خدمت نيازي نخواهي داشت.
وقتي كه ازدواج كني، ديگر نيازي به كاركردن هم نخواهي داشت." او گفت، "چه تضميني وجود دارد؟ تمام جامعه مانع من است و تو اين مردم را نمي شناسي. من مردي فقير و بيچاره هستم. من اين مردم را مي شناسم. آنان به هر بهانه اي مي توانند مرا در ايستگاه پليس زنداني كنند  كه من دزدي كرده ام و يا جرمي مرتكب شده ام.
من مردي فقير هستم و حتي از عهده ي گرفتن وكيل هم بر نمي آيم." گفتم، "تو فقط به من بله بگو و ساكت بمان  تا من بدانم مردي را در آستين دارم. آنوقت بايد با طرف ديگر صحبت كنم." گفت، "اگر به من قول بدهي كه با كسي در اين مورد حرف نزني." به او قول دادم، "من به كسي چيزي نمي گويم، ولي اگر او حاضر باشد، تو بايد با آن زن ازدواج كني."
گفت، " من مي توانم ازدواج كنم  ولي در شهري ديگر، نه در اين شهر." و وقتي با آن زن حرف زدم، از من بسيار خشمگين بود: "تو مرا وارد راه هاي گناه مي كني."
او در را روي من بست و گفت، ديگر هرگز به اين خانه نيا." گفتم، "من مي آيم. وارد خانه نخواهم شد. فقط روي پله ها مي ايستم. فقط به اين خاطر كه شايد تصميمت عوض شود. اگر تصميمت عوض شد، از داخل دو ضربه به در بزن. من مردي را در آستين آماده دارم."
و من هر روز به آنجا مي رفتم. و مي دانستم كه او در پشت در ايستاده است ولي شهامت ندارد كه آن دو ضربه را بزند. عاقبت دو ضربه زد و در را باز كرد. گفتم، "اين امري ساده است. شايد شصت سال يا هفتاد سال در خانه اي خالي بماني و هيچ چيزي را نشناسي. آن مرد بيمار و پير و در حال مردن بود و من مي خواستم اين چيزها را به مردم بگويم كه «زندگي اين دختر بيچاره را ازبين نبريد.» حالا آماده شو. نگران نباش." گفت، "آن مرد كيست؟"
و وقتي نام او را گفتم، زن گفت، "نه، زيرا او از طبقه ي من نيست." گفتم،"خداي من، حالا بايد مردي را از طبقه ي خودت پيدا كنم؟ آيا اين زندگي تو است يا من؟ و ازدواج چه ربطي به طبقه دارد؟ تو به يك مرد نياز داري و من مردي سالم و جوان را به تو خواهم داد. طبقه چه ربطي دارد، به جز تعصبات؟" وقتي مشخصات او را به آن زن دادم  ناراضي بود و گفت، "او فقط يك خدمتكار است." گفتم، "تو از خانواده اي فقير هستي. فكر نكن كه با ازدواج كردن با يك مرد ثروتمند، تو نيز ثروتمند شده اي. فراموش نكن، همين دو سال پيش تو خودت تقريباً يك گدا بودي. اين مرد كار مي كند و پول در مي آورد و هرگز يك گدا نبوده."
 و پدر بزرگم به نوعي نام آن مرد را از عروسش گرفت و آن مستخدم از كار بركنار شد. وقتي جويا شدم كه او كجا رفته است، هيچكس جواب نمي داد. من ديگر هرگز آن مستخدم را نديدم. آنان مي بايست قدري پول به او داده و از او خواسته باشند كه از شهر برود. و من نتوانستم مردي ديگر را پيدا كنم. اين جامعه اي است كه با تعصبات زندگي مي كند و از همه توقع دارد كه با اين تعصبات هماهنگ شوند.
بنابراين حتي يك كودك خردسال هم به روش بزرگتر ها رفتار مي كند. و همين در زندگي چنان رنجي توليد مي كند كه نمي توانيد تصورش را بكنيد. تو از مرد يا زن خودت عشق مي خواهي، ولي نمي تواني اين را به زبان بياوري. تو فقط مي نشيني و روزنامه ات را مي خواني  كه سه بار آن را خوانده اي! فقط منتظر هستي كه زن چيزي بگويد و يا نزد تو بيايد. اين پايين تر از مقام تو به عنوان يك مرد است كه به دنبال او بروي. و البته، زن هميشه فكر مي كند كه مرد بايد او را دنبال كند.
من به تازگي به زني مي گفتم  زيرا احساس تنهايي مي كند و مردي را ندارد كه دوستش بدارد  "مردم زيادي وجود دارند، فقط يكي از آنان را بگير."
گفت، "ولي اين هرگز روش من نبوده است. من عاشق اين بازي هستم  كه كسي مرا تعقيب كند و هيچكس مرا تعقيب نمي كند."
گفتم، " حالا مشكل شد! پس تو كسي را تعقيب كن."
گفت، "اين برخلاف تمام زندگي من است. مردان هميشه مرا تعقيب مي كرده اند و من فرار مي كرده ام  من خوب مي دانسته ام كه گرفتار مي شوم، آهسته مي رفتم تا ببينم كه آن مرد پيش مي آيد يا نه. ولي تازماني كه كسي مرا دنبال نكند، من احساس خوشي ندارم."
گفتم، "اين خيلي دشوار است. حالا بايد مردي را پيدا كنم و به او بگويم كه تو را دنبال كند. من آن مرد را پيدا كرده ام، ولي او چنان خرفت است  كه ابداً دنبال اين چيزها نيست!" برعكس، آن مرد به آن زن گفت، "من به وراي سكس رفته ام. من ديگر به عشق و عاشقي علاقه اي ندارم. اين يك رنج بيهوده است."
و اين واقعيت ندارد. ولي مرد بايد به قدر كافي قوي باشد و وقتي مردي بگويد كه " من به وراي سكس و به وراي عشق رفته ام، " اين قوي ترين نقطه است.
پس از آن زن پرسيدم، "و بعد چه شد؟" زن گفت، " هيچ چيز، ما فقط همديگر را نوازش كرديم." گفتم، "به نوازش كردن ادامه دهيد. شايد اتفاقي بيفتد! كسي چه مي داند!"

ما 21 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116