اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

لیست مطالب

آن ميمون مرده است


"باگوان عزيز: يك پرستار كه در بيمارستان با كودكان فلج و عقب مانده كار مي كند، مورد زير را برايم گفت:
در آنجا يك پسر كوچك حدود چهار ساله بود كه هميشه در تخت بود. تختش نه فقط ميله هاي عمودي داشت، بلكه در سقف آن نيز ميله هاي آهني كارگذاشته بودند  مانند يك قفس. او نسبت به سن خودش بسيار كوچك بود و نمي توانست حرف بزند، راه برود و يا حتي بايستد. پوست روشني داشت و تمام بدنش پر از موهاي بلند به رنگ قهوه اي تيره بود و هميشه از دست ها وپاهايش از سقف آن قفس آويزان بود و صداهايي شبيه ميمون در مي آورد.


او تمام خوراك هايي را كه به او داده مي شد، به جز موز رد مي كرد و هيچ چيز ديگر نمي خورد. ولي بااين وجود كودكي بسيار شاد و رفتارش دوستانه بود. انسان هاي اوليه شبيه ميمون ها بوده اند و انسان امروزي غالباَ شبيه ميمون رفتار مي كند. آيا ممكن است لطفاً نظري در اين مورد بدهيد؟"
 
رفتار يك ميمون، رفتار ذهن بي قرار است كه از اينجا به آنجا مي پرد، از اين شاخه به آن شاخه، هرگز ساكن نيست، حتي قادر نيست حتي براي چند لحظه آرام بگيرد و بنشيند. هميشه كاري مي كند، هميشه به جايي مي رود و هميشه در فعاليت است؛ چه فعاليت ها بي معني باشد و چه با معني، چه مربوط و چه نامربوط.
نظريه ي چارلز داروين شايد درست باشد و شايد نادرست، به احتمال بيشتر، نادرست است، زيرا ما هزاران سال است كه نديده ايم كه ميموني از درخت پايين بيايد و شروع كند مانند انسان راه رفتن. و چرا فقط بخش كوچكي از ميمون ها به انسان تغيير يافتند و بقيه ي ميمون ها ميليون ها سال است كه همان ميمون مانده اند؟ آيا به ذهنشان خطور نكرده است كه عموزاده هايشان، برادرانشان، خواهرانشان و عروس و دامادهايشان چنان پيشرفت كرده اند و اين ها هنوز هم از درختان آويزان هستند!؟!
براي همين است كه مي گويم نظريه داروين به احتمال زياد درست نيست، از نظر واقعي درست نيست، ولي از نظر روانشناختي به نظر مي آيد كه اعتباري داشته باشد. ذهن انسان يك ميمون است. اگر ذهنت را مشاهده كني، مي تواني ببيني.
هرگز آرام نيست. دشوارترين كار برايش اين است كه هيچ كاري نكند. ولي برخي انسان ها ترتيبي داده اند تا از اين ذهن ميموني بيرون بزنند و قادر بوده اند تاهرزمان كه بخواهند بدون عمل بمانند.در مشرق زمين، تمامي عرفا در طول قرن ها در يك نقطه توافق داشته اند : كه اگر ذهن بتواند براي چهل و هشت دقيقه بدون وقف ساكت بماند، از چنگ آن خلاص شده اي.
آنوقت مي تواني تا هر تعداد كه بخواهي موز بخوري! ديوانه نخواهي شد you will not go bananas !
ولي ذهن نميتواند حتي براي چهل و هشت ثانيه ساكت بماند، چه رسد به چهل و هشت دقيقه!
و تمامي كار يك سالك روحاني همين است: تغييردادن ذهن ميموني و آن را به وضعيت آرام درآوردن. شايد آن آخرين مرحله ي تكامل باشد.
سنگ هايي هستند كه حيات دارند  با وجودي كه بسيار خوابيده و ساكن هستند  زيرا رشد مي كنند. آنوقت درختان هم زندگي دارند و تحقيقات اخير نشان مي دهد كه بسيار هم حساس هستند.
و سپس هزاران نوع حيوان وجود دارد. همگي آنان نيز نوعي هوشمندي دارند و سپس انسان وجود دارد. او بيش از هرموجود ديگر در دنياي شناخته شده، هوشمند است. اگر انسان بتواند از اين هوش استفاده كند تا به آن ميمون ياري دهد تا ساكن و آسوده شود، آنگاه "فراذهن"supermind   به وجود خواهد آمد و تو شفافيتي خواهي داشت كه هرگز نداشتي، شفافيتي كه تو را از خويشتن و از دنياي اطرافت هشيار مي كند و تو را سرشار از سپاسي عميق مي سازد.
وگرنه، شايد داروين ازنظر واقعي factual  درست نگفته باشد، ولي از نظر روانشناختي حق با اوست! با نگاه كردن به انسان، هركسي مي تواند حدس بزند كه او به نوعي با ميمون مرتبط است. وقتي كه عادت داشتم ساليان پيوسته در سراسر هند سفر كنم، تقريباً هميشه در قطار بودم، يا در هواپيما، در اتومبيل و فقط سفر مي كردم و درحركت بودم. براي من تنها مكان استراحت قطار بود.
زماني كه از قطار پياده مي شدم، ديگر امكاني براي استراحت وجود نداشت  هر روز پنج يا شش ديدار، كالج ها، دانشگاه ها، كنفرانس ها، دوستان، روزنامه نگاران، كنفرانس هاي مطبوعاتي.
استراحت ممكن نبود. تنها مكان براي استراحتم، قطار بود. پس از بيست سال سفر كردن پشت سرهم، نمي توانستم بخوابم، زيرا تمام سروصداي قطار و چرخ هايش و مردمي كه ايستگاه ها در رفت و آمد بودند و دستفروش ها و مردمي كه فرياد مي زدند و تمام اين ها ديگر وجود نداشت. شايد تعجب كنيد كه بدانيد كه من مجبور بودم آن سروصداها را روي نوار ضبط كنم تا هروقت بخواهم بخوابم، آن ها نوار را بگذارند و من فقط با شنيدن آن صداها به خوابي كامل فرو مي رفتم!
سپس نوار را برمي داشتند. درغيراينصورت دشوار بود و من پيوسته در جايم جابه جا مي شدم. بيست سال مدتي طولاني است و عادتي شده بود.
بيشتر اوقات در كوپه ي تهويه ي مطبوع بودم كه براي دو نفر است و چون خيلي خسته بودم، هيچ ميلي به صحبت با آن شخص ديگر و پاسخ دادن به پرسش هاي او نداشتم.
روزي در آمريتسار وارد قطار شدم. و آن مرد ديگر از پنجره به بيرون نگاه مي كرد. هزاران نفر براي مشايعت از من آمده بودند. بنابراين او بسيار كنجكاو شده بود. وقتي وارد شدم، پاي مرا لمس كرد. گفتم، "فقط بنشين. تو خيلي كنجكاو هستي. اين نام من است. اين نام پدرم است. اين تعداد برادر دارم و اين تعداد خواهر. يكي از خواهرانم مرده است.  پدرم اين تعداد برادر دارد و اين تعداد خواهر دارد، هر دو خواهرهايش مرده اند. پدربزرگم......"
او گفت، "ولي من چيزي در اين مورد نپرسيده ام." گفتم، "خواهي پرسيد. به جاي اينكه وقت تلف كنم، من تمام اطلاعات ممكن را به تو مي دهم و پس از اين، فقط مرا ببخش، فراموشم كن و بگذار استراحت كنم، هيچ چيز نپرس. من پنج دقيقه به تو وقت مي دهم، هر سوالي كه ميل داري مي تواني بپرسي."
گفت، "من نمي خواهم. تو شخص عجيبي هستي. من هرگز چنين آدمي نديده ام. من هيچ چيز نگفتم. تو اسم خودت و برادران و خواهرانت و پدر و عمو عمه هايت را به من مي دهي." گفتم، "پس تو راضي هستي؟"
گفت، "من راضيم، كاملاً راضيم."
پس گفتم، "خوب است. حالا من استراحت خواهم كرد. ديگر هيچ سوالي نباشد."
ولي آن مرد درحال جوشيدن بود. اينها سوالاتي نبودند كه او علاقه اي داشته باشد. او مي خواست بداند كه آن مردم براي چه آمده بودند، آموزش هاي من چيست، ولي حالا گفته بود كه كاملاً راضي است و ما موضوع را خاتمه داده بوديم كه ديگر سوالي نباشد و من استراحت كردم و به او نگاه كردم و مي توانستم دردسر او را ببينم.
او چمدانش را باز مي كرد، نگاهي به آن مي انداخت و آن را مي بست و سرجاي خودش مي گذاشت. كتابي را بر مي داشت، نگاهي مي انداخت و دوباره سرجايش مي گذاشت، فقط براي اينكه كاري كرده باشد. به دستشويي مي رفت و فقط بيرون مي آمد.
و من مي دانستم كه او هيچ كاري انجام نمي دهد. حتي بيهوده به دستشويي مي رفت و باز مي گشت و من به سادگي نشسته بودم و او را تماشا مي كردم و اين او را بيشتر عصباني مي كرد زيرا مي دانست كه من او را مي بينم و هركاري كه مي كند احمقانه است و نيازي به آن كار نيست.
بارديگر چمدانش را بدون دليل باز مي كرد. شروع مي كرد به روزنامه خواندن كه از صبح چند بار خوانده بود  و حالا عصر بود. بايد تمام روز آن روزنامه را خوانده باشد و بازهم نگاهي مي انداخت و آن را مي بست  و كنار مي گذاشت، زيرا آن را خوانده بود.
عاقبت گفت، "خدمتكار را صدا بزن و بپرس مامور كجا قطار كجا هست من مي خواهم جايم را عوض كنم." خدمتكار گفت، "اين كوپه چه اشكالي دارد؟ در هيچ كجاي ديگر كوپه اي به اين ساكتي پيدا نخواهيد كرد؟" مرد گفت، "مشكل همين است. اين مرد مرا كاملاً ساكت كرده است. من نمي توانم كلامي حرف بزنم.
و اين مرا ديوانه مي كند. من به دستشويي مي روم و در آنجا كاري ندارم و بيرون مي آيم و چمدانم را باز مي كنم و هيچ دليلي براي بازكردن آن ندارم. و اين مرد عجيبي است.
او فقط آنجا نشسته و به من نگاه مي كند. اگر نگاه نمي كرد، اشكالي نبود، ولي فقط تماشاكردن هاي او و رفتارهاي احمقانه ي من...
من فقط مي خواهم به كوپه ي ديگري بروم." خدمتكار گفت، "بگذار مامور قطار بيايد."
مسئول قطارconductor آمد و گفت، "مشكل چيست؟ تمام كوپه ها پر هستند.  ما فقط مي توانيم از كسي بخواهيم كه جايش را با شما عوض كند."
گفتم، "مشكلي نيست. من مي توانم جايم را عوض كنم. من مي توانم در صندلي او بنشينم و او مي تواند
در صندلي من بنشيند."مامور قطار گفت، "خيلي ساده شد. راه حل در همينجاست. چرا نگران هستيد؟ فقط صندلي ها را عوض كنيد."او گفت، "شما چيزي درك نمي كنيد. دردسر، خود اين مرد است و اين كار فرقي نخواهد كرد، از همان صندلي هم او مي تواند مشكل درست كند."
مامور قطار گفت، "اين مرد سال هاست كه سفر مي كند و من او را مي شناسم. او براي هيچكس دردسر درست نمي كند."
مرد گفت، "چطور مي توان توضيح داد؟ او هيچ كاري نمي كند. او فقط راه تمام پرسش ها را بسته است، بدون هيچ سوالي بدون هيچ گپ زدني، من دارم ديوانه مي شوم. و اين تماشاكردن او مرا ديوانه كرده است و اين عوض كردن صندلي ها تفاوتي ايجاد نخواهد كرد."
مامور قطار گفت، "اين وراي درك من است. نمي فهمم." و از من پرسيد، "آيا شما مي فهميد؟"
گفتم، "من نمي فهمم، زيرا اين مرد خوبي است و هيچ كار ناجوري نمي كند. فقط چند كار معصومانه انجام مي دهد چمدانش را باز مي كند، آن را مي بندد، بدون هيچ دليلي. ولي اين چمدان خودش است، مي تواند هرچندبار كه بخواهد آن را باز و بسته كند، من مانعش نخواهم شد، من مي دانم كه آن را بيهوده باز مي كند ، ولي چمدان خودش است.
او به دستشويي مي رود، براي من مشكلي نيست، مي تواند هرچندبار كه بخواهد برود. مي تواند همان روزنامه را هرچندبار كه بخواهد بخواند. مي تواند كتابش را باز كند و ببندد. مي تواند تمام اين تمرينات را انجام دهد. من اعتراضي ندارم. چرا او اينهمه نگران است؟"
ولي آن مرد فقط وسايلش را برداشت و به مامور قطار گفت، "بايد جايي ديگر برايم پيدا كني، وگرنه من به درجه يك مي روم، نيازي به تهويه مطبوع نيست، زيرا زندگي كردن با اين مرد براي بيست و چهار ساعت  آن سفر بيست و چهارساعت ادامه داشت  من زنده به خانه نخواهم رسيد. قلبم خيلي تند مي زند.
و اين درست است، او كاري نكرده جز اينكه نام خودش را و پدرش و تمام اقوامش را به من گفته است!" مامور قطار گفت، "ولي اينكه ضرري ندارد، او خودش را معرفي مي كرده است." ولي آن مرد به داخل كوپه نمي آمد. فرار كرد. و گفت، "من هرجاي ديگر اين قطار كه باشم خوب است،  فقط نمي توانم وارد اين كوپه شوم."
گفتم، "اين خيلي خوب است. اين تمام چيزي است كه من مي خواستم! حالا مي توانم استراحت كنم و هيچكس ديگر را به اينجا نفرست چون همين چيز تكرار خواهد شد."
انسان بسيار بي قرار است، او فقط به انجام دادن يك كار پس از كار ديگر ادامه مي دهد  بارها وبارها اثاثيه ي اتاق را عوض مي كند، چيزها را از اينجا به آنجا منتقل مي كند، طوري كه نيازي به آن ها نيست. ولي نمي تواند ساكت بنشيند و اين تنها چيزي است كه بايد آموخته شود، فقط نبودن روي درخت تفاوتي را ايجاد نمي كند!!
در سكوت بنشين. تنها انساني كه در مراقبه ي عميق باشد به وراي ميمون بودن مي رود و براي نخستين بار، انسان واقعي مي شود.

ما 27 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116