لیست مطالب

بهشت درون توست

" باگوان عزيز: بيشتر از دو ماه است كه شما از اين خانه بيرون نرفته ايد و به نظر مي رسد كه شما از چيزي كه من آن را يك زندگي كسالت آور مي خوانم بسيار لذت مي بريد.باگوان، چه چيزي است كه براي ما چنين دشوار است  ، وگاهي بسيار ترس آور  ، كه با آن احساس هاي تنهايي، خالي بودن و تهي بودن رويارو شويم؟ آيا پنهان كردن اين خالي بودن همان آروزي هيجان داشتن است؟"

آوش Avesh ، اگر كسي با خودش شادباشد، متمركز باشد، نيازي نيست به هيچ كجا برود، زيرا نمي تواني هيچ جايي را بهتر از وجود دورني خودت پيدا كني.
تمام رستوران ها، سينماها، قمارخانه ها مورد بازديد مردماني بسيار بيچاره اند كه تماسشان را باخودشان ازدست داده اند. آنان نمي دانند كه در درونشان فضايي را دارند كه زيباترين و لذيذترين است.


البته هركس به من نگاه كند فكر مي كند كه بايد زندگي يكنواخت و كسل كننده اي باشد. من مي توانم براي زندگاني هاي متعدد در اتاقم زندگي كنم. من هيچ فايده اي نمي بينم كه به هيچ كجا بروم  ، زيرا آنچه را كه شما در پي آن هستيد، من يافته ام و آن را در درونم يافته ام. و شما در سراسر دنيا دنبال آن مي گرديد و پيدايش نخواهيد كرد.براي تو، يقيناً به نظر مي رسد كه اگر مجبور بودي در يك اتاق زندگي كني، احساس بي حوصلگي مي كردي، ولي تاجايي كه به من مربوط است، حتي فكر بيرون رفتن در من پيش نيامده است. من فقط چنان عميقاً و چنان زياد از خودم لذت مي برم كه نمي توانم تصور كنم كه جايي وجود داشته باشد كه مرا بيش از آنچه كه هستم بسازد.من در تمام دنيا بوده ام.
من در ميليون ها خانه و هتل به سر برده ام... ولي اين اهميت ندارد، هركجا كه هستم، هميشه خودم هستم. و چون هرجا كه هستم مسرورم، آن مكان برايم سرورانگيز مي شود. در كرتCrete يك خبرنگار يوناني از من پرسيد  ، زيرا او مرا در پوناPoona ديده بود، در اورگانOregon ديده بود و اينك در كرت با من مصاحبه مي كرد  ، "باگوان، چگونه هميشه ترتيبي مي دهيد كه در بهشت زندگي كنيد؟"
گفتم، "مسئله ي يافتن بهشت نيست. مسئله ي حمل كردن آن در درون است، تا هركجا كه بروي در آنجا وجود داشته باشد. و اگر آن را در درونت نداشته باشي، نمي تواني آن را در هيچ كجاي ديگر پيدا كني. بهشت فقط در يك مكان وجود دارد و آن در درون تو است. ربطي به خانه ها و مكان ها ندارد. و اگر حوصله ات سر برود، اين فقط يعني كه تو اميدوار بودي آن را دراينجا پيداكني و آن را پيدا نكرده اي پس كسل هستي و فكر مي كني به مكان ديگري بروي تا آن را بيابي.
در آنجا نيز آن را نمي يابي، پس بارديگر حوصله ات سر مي رود و زندگي شروع مي كند بيشتر و بيشتر كسالت آورشدن. همانطور كه پير مي شوي، زندگي يك كسالت محض sheer boredom مي شود، زيرا شروع مي كني به درك اين كه بهشت در هيچ كجا وجود ندارد. و معجزه اين است: تو در تمام اين مدت آن را در درونت حمل مي كرده اي.
مي تواني به كره ماه بروي، ولي به درون نخواهي رفت، نمي تواني آن را باور كني: "درون من و بهشت؟ ناممكن است!" تو شرطي شده اي كه از خودت متنفر باشي، خودت را سرزنش كني، خودت را رد كني: "درون من؟ و بهشت؟"بنابراين از همان آغاز، ردشدن است. هرگز به درون نمي روي؟ فقط اين را امتحان كن. من تو را باز نمي دارم....... اگر بهشت خودت را يافته باشي، هنوزهم مي تواني به رستوران بروي، هنوزهم مي تواني به سينما بروي، هنوز هم مي تواني به قمارخانه بروي، ضرري ندارد. ولي درهيچ كجا احساس كسالت نخواهي كرد.در زندان آمريكا كه بودم، هر پنج زندانبان، يكي پس از ديگري، ديريازود حيرت مي كردند كه من امور را به چه راحتي دريافت مي كنم. و از من مي پرسيدند، "به نظر نمي آيد كه شما مختل شده باشيد. آشكارا به نظر مي رسد كه دولت مي خواهد شما را تحقير كند، ولي شما تحقير نشده ايد. كاملاً از آن لذت مي بريد."گفتم، "اهميتي ندارد. من هرجا باشم خودم هستم  ، در زندان يا در كاخ. من تغيير نمي كنم. فضاي دروني من بي تغيير مي ماند. هيچكس نمي تواند مرا تحقير كند. هيچكس نمي تواند مرا رنجور سازد."
درواقع، درست عكس اين رخ داد: وقتي كه از نخستين زندان بيرون آمدم  ،جايي كه بيشتر از همه جا ماندم  ،در چشمان زندانبان اشك جمع شده بود. و او گفت، "ما دلمان برايت تنگ مي شود. دلم مي خواست كه نزد ما مي ماندي.  تو تمام طعم اين زندان را تغيير دادي." من در بخش بيمارستان بودم و بيشتر اوقات در اتاق پرستار يا در اتاق دكتر نشسته بودم. و تمام مقامات زندان مي آمدند و سوال مي پرسيدند. و سرپرستار به من گفت، "چنين چيزي هرگز قبلاً اتفاق نيفتاده است. اين مقامات عالي رتبه، اين مردمان گنده هرگز اينجا نمي آيند. هر ماه يكي دو دقيقه براي بازديد مي آيند. و حالا روزي شش بار رييس زندان مي آيد، پزشكان مي آيند، همه مي آيند و همه مشكلات روحي دارند و شما اينجا را يك مدرسه كرده ايد." يكي از پرستارها بسيار علاقمند بود، زيرا ليسانس خودش را در فلسفه گرفته بود و گفت، "اين نخستين فرصت من است تا با كسي صحبت كنم كه مشكلات مرا درك مي كند. من نمي توانم با هيچكس در اين زندان صحبت كنم. من پس از گرفتن ليسانس خودم به اينجا ملحق شدم و يك پرستار شدم. من نه مي توانم چيزهايي را كه مي دانم براي اينها بگويم و نه مي توانم از كسي سوال كنم."
او حتي براي تعطيلات هم بيرون نمي رفت و دايما نزد من مي آمد. و آنان بسيار خوشحال بودند كه من سه روز تمام با آنان بودم... هميشه اين را به ياد خواهند داشت.  و آنان عكس هاي مرا از روزنامه ها مي بريدند و از من امضا مي گرفتند تا يادگاري نگه دارند. ولي من گفتم، "آيا با ساير زندانيان هم چنين مي كنيد؟"
گفتند، "ما نمي توانيم شما را به چشم يك زنداني نگاه كنيم.  فقط مي توانيم شما را به عنوان ميهمان نگاه كنيم." مسئله اين نيست كه كجا باشي. مسئله اين است كه آيا خويش را مي شناسي يا نه.  اگر نشناسي، هر مكاني يك جهنم است و ديريا زود كسالت آغاز مي شود. بنابراين با تغيير دادن مكان نمي تواني از بيحوصلگي و كسالت فرار كني، همچون سايه تو را تعقيب خواهد كرد. فقط با تغييردادن آگاهي است كه از هرگونه امكان كسالت خلاص خواهي شد.اين پرسش تو بود كه به يادم انداخت كه آري، من دوماه است كه بيرون نرفته ام. من حتي در موردش فكر هم نكرده بودم. من فقط مي آيم تا شما را ببينم و با شما خوش باشم  و سپس مي روم و در اتاقم مي مانم  ، فقط با خودم. من نيازي ندارم كه چمدان يا كتاب ها را باز و بسته كنم. آن ميمون مرده است!