اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

لیست مطالب

انحراف جنسي

عزيزان من،
مايلم سخنانم را با داستاني كوتاه آغاز كنم.
قرن ها پيش، در كشوري خاص ، يك نقاش بزرگ وجود داشت. وقتي جوان بود تصميم گرفت يك چهره ي واقعاً عالي نقش كند كه سرور الهي از آن بدرخشد: صورت كسي كه چشمانش با آرامشي بي نهايت بدرخشد. بنابراين مي خواست كسي را پيدا كند تا صورتش منتقل كننده ي چيزي از فراسو باشد، چيزي وراي اين زندگي و اين دنيا.
هنرمند ما عازم سفر شد و سراسر كشور را روستا به روستا، جنگل به جنگل به دنبال چنين شخصي گشت و عاقبت، پس از مدت هاي مديد با چوپاني در كوهستان برخورد كرد كه آن معصوميت و درخشش را در چشمانش داشت، با چهره اي كه نشاني از وطني آسماني در آن نقش بسته بود. يك نظر به صورت او كافي بود تا همه را متقاعد كند كه الوهيت در انسان ها منزل دارد.


هنرمند تصويري از صورت آن چوپان كشيد. ميليون ها نسخه از آن نقاشي به فروش رفت، حتي در سرزمين هاي دوردست. مردم فقط با آويختن آن نقاشي به ديوار خانه هايشان احساس نعمت و بركت مي كردند. پس از حدود بيست سال، وقتي كه آن هنرمند سالخورده شده بود، فكر ديگري به نظرش رسيد. تجربه اش در زندگي به او نشان داده بود كه تمام انسان ها موجوداتي الهي نيستند و اهريمن نيز در آنان وجود دارد. فكر كشيدن چهره اي كه نشانگر وجود اهريمن در انسان باشد به نظرش رسيد. فكر كرد كه اين دو چهره مي توانند يكديگر را تكميل كنند و نشان دهنده ي انسان كامل باشند.
در روزگار پيري، بارديگر به دنبال يافتن مردي راهي شد كه انسان نبود و يك اهريمن بود. وارد قمارخانه ها و ميكده ها و تيمارستان ها شد. اين شخص مي بايد سرشار از آتش دوزخ باشد، صورتش بايد نشانگر كامل اهريمن باشد: زشت و آزاردهنده. او در پي خود تصوير گناه بود. او قبلاً تصويري از الوهيت را نقش بسته بود و حالا در پي كسي بود كه كالبد شيطان باشد. پس از جست و جويي طولاني، عاقبت با يك محكوم در زندان برخورد كرد. آن مرد مرتكب هفت قتل شده بود و ظرف چند روز آينده قرار بود حلق آويز شود. دوزخ از چشمان آن مرد مشهود بود، او تجسد نفرت بود. صورتش زشت ترين صورتي بود كه ممكن بود يافت شود. هنرمند شروع كرد به كشيدن تصوير چهره ي آن مرد.
وقتي نقاشي را تمام كرد، آن را در كنار آن نقاشي قبلي قرار داد تا تفاوت را ببيند. از نظر هنر نقاشي، گفتن اينكه كدام بهتر بود دشوار بود، هردو عالي بودند. او ايستاد و به هردو تابلو مگاه كرد. آنگاه ناله اي شنيد. برگشت و ديد كه آن زنداني مشغول گريستن است. هنرمند تعجب كرده بود. پرسيد، "دوست من چرا گريه مي كني؟" آيا اين تصاوير تو را ناراحت مي كنند؟" زنداني گفت، "در تمام اين مدت سعي داشتم چيزي را از تو پنهان كنم، ولي امروز ديگر نتوانستم.
واضح است كه نمي داني آن تصوير اولي نيز خود من هستم. هردو نقاشي از صورت من است. من همان چوپاني هستم كه تو بيست سال پيش در كوهستان ديدي.
من براي سقوط خودم در اين بيست ساله گريه مي كنم. من از بهشت به دوزخ فرو افتاده ام، از الوهيت به اهريمن."
من نمي دانم كه اين داستان تا چه اندازه واقعي است. شايد واقعي باشد و شايد هم نباشد، ولي زندگي هر انسان دو روي متفاوت دارد. در هر فرد هم الوهيت وجود دارد و هم اهريمن، در هر انسان هم امكان بهشت وجود دارد و هم امكان دوزخ. در وجود هر فرد، هم گل هاي خير و زيبايي شكوفا مي شوند و هم گنداب هاي كثيف و زشت مي تواند ايجاد شود. هر فرد پيوسته بين اين دو افراط و تفريط در نوسان است. فرد مي تواند به هريك از اين دو انتها دست بيابد، ولي زندگي بيشتر افراد به آن ساحل دوزخي منتهي مي شود.اندكي مردمان خوش اقبال وجود دارند كه اجازه مي دهند الوهيت در آنان رشد يابد. آيا مي توانيم در رشددادن الوهيت در خود توفيق يابيم؟ آيا مي توانيم مانند آن نقاشي باشيم كه از نور الوهيت مي درخشيد؟ اين چگونه مي تواند انجام شود؟
 با خود اين پرسش، مايلم سخنان امروزم را شروع كنم: چگونه مي توان از زندگي انسان يك بهشت ساخت، يك رايحه ي مطبوع، يك زيبايي؟
چه تعداد از انسان ها چيزي را كه باقي است مي شناسند؟ چند نفر از انسان ها وارد معبد الهي مي شوند؟
به نظر مي رسد كه آنچه در زندگي انسان ها رخ مي دهد، دقيقاً عكس اين است. ما در كودكي در بهشت هستيم، ولي تا زماني كه سالخورده شويم، در جهنم به سر مي بريم.  گويي كه از همان كودكي دچار يك سقوط پيوسته شده ايم. دنياي كودكي سرشار از معصوميت و خلوص است، ولي به تدريج سفر در جاده اي را آغاز مي كنيم كه از نفاق و ريا هموار شده است. و در هنگام پيري، نه تنها جسم ما پير مي شود، بلكه روحمان نيز فرتوت مي گردد.
نه تنها بدن ناتوان و بي رمق مي شود، بلكه روح نيز به وضعيتي خراب سقوط مي كند. ولي ما فقط اين را زندگي محسوب مي كنيم و از كنار آن مي گذريم. مذهب مي خواهد در اين خصوص پرسشي را مطرح سازد. مذهب اينگونه ديدگاه را مورد ترديد قرار مي دهد: اگر سفر ما از بهشت به دوزخ باشد، چيزي بايد در جايي
به خطا رفته باشد. اوضاع بايد دقيقاً عكس اين باشد. اين بايد سفري پاداش دهنده باشد : از رنج به سرور، از تاريكي به نور، از فنا به بقا.
در واقعيت، تنها شوق و تشنگي انسان در عمق وجودش همين است. تنها اشتياق در وجود انسان اين است كه چگونه از فاني بودن به جاودانگي برسد. در انسان تنها عطش و تنها شوق وافر اين است كه چگونه از تاريكي به نور، از باطل به حق برسد.
ولي در اين سفر اكتشافي براي حقيقت، در اين سفر اكتشافي براي الوهيت درون، انسان به ذخيره اي از انرژي نياز دارد، انسان بايد انرژي خويش را حفظ و ذخيره كند. فرد نياز دارد تا انرژي را گردآوري كند و بسازد تا بتواند منبعي غني از انرژي شود. تنها در اين صورت است كه انسان به الوهيت رهنمون مي شود. بهشت براي ناتوان ها نيست.
حقيقت زندگي براي كساني نيست كه انرژي شان را هدر مي دهند و  ضعيف و ناتوان مي گردند. كساني كه تمام انرژي هاي زندگي را هدر مي دهند و در درون ضعيف و نحيف مي شوند نمي توانند به اين سفر دست بزنند. بالارفتن به چنان اوجي و دست زدن به چنين عروجي نياز به انرژي عظيم دارد. حفاظت از انرژي وجود، كليد ديانت است. انرژي بايد حفظ و نگه داري شود تا بتوانيم منبعي جوشان از آن شويم. ولي ما نسلي ضعيف و بيمار هستيم كه تمام انرژي خود را از دست مي دهيم. ما ناتوان و ناتوان تر مي شويم، تا وقتي كه همه چيز از دست برود و فقط يك خالي بودن پوچ باقي بماند. فقط يك پوچي خالي.
ما چگونه انرژي ازدست مي دهيم؟ بزرگترين راه خروجي و هدر رفتن انرژي، عمل جنسي است. و همانطور كه ديروز برايتان گفتم، دليلي وجود دارد كه چرا انسان آماده است تا انرژي ازدست بدهد. چه كسي مي خواهد انرژي از دست بدهد؟ هيچكس. ولي چون لمحه اي از يك ارضاء خاص وجود دارد، فرد آماده است كه براي دستيابي به آن لمحه، انرژي ازدست بدهد. در لحظه ي انزال نوعي تجربه ي خاص وجود دارد و براي همين تجربه است كه فرد آماده است انرژي از دست بدهد.
اگر همين تجربه بتواند از راه هاي ديگر به دست آيد، انسان هرگز آماده نيست تا از طريق سكس انرژي ازدست بدهد. آيا راه ديگري براي كسب همين تجربه وجود دارد؟ آيا راه ديگري براي تشخيص همين تجربه وجود دارد؟ تجربه اي كه در آن اوج حيات را لمس كنيم، جايي كه لمحه اي از سرور و آرامش زندگي را مشاهده كنيم؟آيا راه ديگري هم هست؟ آيا براي رسيدن به درون خود، راه ديگري هم وجود دارد؟ آيا براي رسيدن به منبع آرامش و سرور درون خودمان راهي ديگر هم هست؟
اگر چنان راهي يافت شود، انقلابي را در زندگي فرد سبب خواهد شد. آنگاه انسان به سكس پشت خواهد كرد و به سمت الوهيت و فراآگاهي روي خواهد آورد. انقلابي دروني صورت مي گيرد، دري تازه گشوده خواهد شد. اگر ما قادر نباشيم به بشريت دري تازه را نشان دهيم، مردم به حركت تكراري و دايره وار ادامه داده و نابود خواهند شد. ولي مفاهيمي كه تاكنون در مورد سكس وجود داشته است، قادر نبوده هيچ دري تازه را به جز سكس بر روي  نژاد انسان بگشايد. برعكس، مصيبتي در جهت مخالف رخ داده است.
طبيعت فقط يك در را به انسان ها عطا كرده است، در سكس. ولي آموزش هايي كه در طول اعصار به انسان ها داده شده همان در را بسته است، بدون اينكه دري تازه را بگشايد. در غياب چنين دري، انرژي فرد درون يك دايره  مي چرخد. اگر دري تازه وجود نداشته باشد كه اين انرژي از آن عبور كند، اين انرژي جوشان و زنداني شده، شخص را ديوانه خواهد كرد. آنگاه اين انسان ديوانه نه تنها مي كوشد تا در طبيعي سكس را با زور باز كند، بلكه همان انرژي مي كوشد تا ديوارها و پنجره ها را درهم بشكند و از آنجا جريان پيدا كند. براي همين است كه انرژي جنسي از مسيرهاي غيرطبيعي جاري مي شود. اين فلاكت رخ داده است. اين يكي از بزرگترين بدبختي هاي انسان است.دري تازه بايد گشوده شود و در كهنه به خودي خود بسته خواهد شد.
براي همين است كه من آشكارا برعليه تمام آموزش هاي دشمنانه در مورد سكس و سركوب هاي جنسي كه تاكنون بشريت را رنج داده است برخاسته ام. به سبب همين آموزش ها است كه جنسيت نه تنها در انسان ها افزايش يافته، بلكه همچنين منحرف نيز گشته است.ولي چاره چيست؟ آيا دري ديگري مي تواند گشوده شود؟
ديروز برايتان گفتم كه تجربه اي كه از لحظه ي انزال  به دست مي آيد شامل دو عنصر است: بي زماني و بي نفسي. زمان ازبين مي رود و نفس محو مي گردد.
به دليل نبودن نفس و توقف زمان، فرد لمحه اي از وجود خويش وجود واقعي خودش را مشاهده مي كند. ولي اين شكوهي گذرا و ناپايدار است و آنگاه بار ديگر به همان شيار و روش قديم بازمي گرديم. و در اين روند مقدار عظيمي انرژي از دست داده ايم، جرياني بزرگ از انرژي بيوالكتريك را هدر داده ايم.
ذهن مشتاق آن لمحه است، ذهن شوق آن دارد كه بارديگر آن لمحه را داشته باشد. و آن لمحه چنان زودگذر و ناپايدار است كه تا وقتي كه آن را به دست آورده ايم، ناپديد شده است. حتي از خودش خاطره اي آشكار باقي نمي گذارد كه شخص چه چيز را تجربه كرده است. آنچه باقي مي ماند، يك اصرار است، يك وسواس، انتظاري جنون آميز براي تكرار كردن آن تجربه. و انسان تمام عمرش را در اين تلاش صرف مي كند، ولي فرد هرگز قادر نيست بيش از يك لحظه آن لمحه را داشته باشد. اين لمحه همچنين از طريق مراقبه meditation  به دست مي آيد.
براي رسيدن به معرفت فردي، دو راه وجود دارد: سكس و مراقبه. سكس راهي است كه توسط طبيعت تامين شده است. سكس راه طبيعت است: حيوانات آن را دارند، پرندگان آن را دارند، گياهان آن را دارند و انسان ها آن را دارند. تازماني كه انسان ها فقط از راهي كه طبيعت در اختيارشان نهاده استفاده كنند، والاتر از حيوانات نيستند. نمي توانند باشند، آن در بر روي حيوانات نيز گشوده است. حيطه ي انسان بودن روزي شروع مي شود كه دري به جز سكس را بگشاييم.
قبل از آن، ما انسان نيستيم، پيش از آن ما فقط در نام است كه انسان هستيم. پيش از آن، مركز زندگي ما فقط با مركز حيات حيوانات، فقط با مركز زندگي طبيعت منطبق است. تا زماني كه به وراي اين عروج نكنيم، تا وقتي به وراي اين نرويم همچون حيوانات زندگي مي كنيم. ما همچون انسان خود را با لباس مي پوشانيم، به زبان انساني سخن مي گوييم و تمام ظواهر بيروني انسان را حفظ مي كنيم، ولي در درون، در لايه هاي عميق ذهن، بيش از يك حيوان نيستيم، نمي توانيم بيش از آن باشيم. براي همين است كه با داشتن كوچكترين موقعيت آن حيوان درون مان به بيرون مي جهد.
در زمان جدايي پاكستان از هند ديديم كه چگونه يك حيوان در پس پوشاك انساني در كمين نشسته است. دانستيم مردمي كه در مسجدها دعا مي كنند و يا در معابد گيتا مي خوانند قادر هستند غارت كنند، كشتار كنند و تجاوز كنند،‌همه كار مي توانند بكنند. همان مردمي كه هميشه در حال دعا و نيايش در معابد و مساجد بودند، در خيابان ها به تجاوز پرداخته بودند. چه اتفاقي برايشان رخ داده بود؟
اگر همين حالا و در اينجا شورشي رخ بدهد، مدرم بي درنگ فرصتي مي يابند كه از انسان بودنشان مرخصي بگيرند  و آن حيوان، كه هميشه در آنان آماده بوده، بيرون مي آيد. حيوان درون انسان هميشه مشتاق است كه آزادانه حكومت كند. در جمعيت، در يك اغتشاش عمومي، انسان فرصت مي يابد تا آن جامه ي عاريتي انسانيت را به دور افكند و خودش را ازياد ببرد. در جمعيت، او شهامت مي يابد تا آن حيواني را كه به نوعي دست آموز كرده بود، آزاد كند. براي همين است كه هيچ انساني نمي تواند به تنهايي اعمال شنيعي را انجام دهد كه مي تواند در جمع انجام مي دهد. يك فرد تنها، ترس از اين دارد كه ديده شود، با او مخالفت شود و به عنوان يك حيوان ناميده شود.
ولي در وسط يك جمعيت بزرگ، فرد مي تواند هويت خويش را گم كند، او ابداً نگران نيست كه مركز توجه قرار بگيرد. او اينك بخشي از يك دسته و جمعيت است، اينك ديگر او يك شخص با يك نام نيست، اينك او فقط يك جمعيت بزرگ است. اينك او كاري مي كند كه آن جمعيت بزرگ مي كند.
و فرد چه مي كند؟ به آتش مي كشد و تجاوز مي كند. همچون بخشي از جمعيت او فرصت مي يابد تا حيوان پنهان درونش را آزاد بگذارد. و براي همين است كه هر پنج تا ده سال انسان مشتاق جنگ است و اميد دارد كه اغتشاشي صورت بگيرد. اگر تحت عنوان مشكل هندو-مسلمان باشد اشكالي ندارد! اگر نه، آرمان گجراتي-ماراتي Gujarati-Marathi cause نيز كفايت مي كند! اگر اهالي گجرات و ماراتي ها تن به اغتشاش ندهند، آنوقت تضاد بين مردمان هندي- زبان و غير-هندي- زبان نيز برايش خوب است. براي رهاكردن آن حيوان سيري ناپذير درونش، او به يك بهانه نياز دارد، هر بهانه اي.
آن حيوان درون انسان اگر براي مدت هاي زياد در قفس بماند، احساس خفگي مي كند. و تا زماني كه معرفت انسان به وراي دري كه طبيعت به او داده عروج نكند، اين حيوان درون او ازميان نخواهد رفت. انرژي حياتي ما فقط يك راه خروج طبيعي، ولي حيواني دارد و آن راه خروجي، سكس است. بستن اين كانال مشكل آفرين است. الزامي است كه پيش از بستن در سكس، دري جديد گشوده شود، تا انرژي بتواند در جهتي تازه جريان يابد.اين ممكن است تاكنون انجام نگرفته است به اين دليل ساده كه سركوب كردن آسان تر به نظر مي آيد و متحول ساختن، دشواراست. آسان تر اين است كه چيزي را بپوشاني و رويش بنشيني تا اينكه آن را متحول كني.
براي متحول ساختن به يك روش نياز است و كامل كردن آن روش الزامي است. بنابراين ما راه آسان سركوب كردن سكس را برگزيده ايم. ولي فراموش كرده ايم كه هيچ چيز با سركوب ازبين نمي رود‘ برعكس، فقط قوي تر مي شود. ما همچنين فراموش كرده ايم كه سركوب كردن هرچيز، سبب تشديد جاذبه ي آن مي شود. آنچه را كه سركوب كرده ايم وارد لايه هاي عميق تر آگاهي ما مي شود. مي توانيم در طول ساعات بيداري آن را سركوب كنيم، ولي در شب در روياهايمان خودش را نشان مي دهد. در درون منتظر مي ماند و مشتاق است تا در كوچكترين فرصت بيرون بجهد.
سركوب كردن انسان را از هيچ چيز رها نمي سازد، برعكس ريشه هاي آن عميق تر وارد ناخودآگاه مي شود و شخص حتي عميق تر در دام مي افتد. بشريت در خود همان تلاش براي سركوب سكس توسط آن به زنجير كشيده شده و در دامش افتاده است.براي همين است كه انسان ها همچون حيوانات فصل يا دوران مخصوص جفتگيري ندارند. انسان ها بيست و چهارساعته و در تمام سال دچار جنسيت هستند. در ميان انواع حيوانات، حتي يك حيوان نيز يافت نمي شود كه بيست و چهارساعته و در تمام سال ميل جنسي داشته باشد! حيوانات دوران مشخصي براي آن دارند، يك فصل مخصوص كه مي آيد و مي رود. پس از آن دوران يا آن فصل حيوان ديگر دوباره به آن فكر نمي كند. ولي نگاه كنيد كه چه بر سر انسان ها آمده است! آنچه را كه انسان ها سعي كرده اند سركوب كنند، بيست و چهار ساعته و در تمام طول سال در زندگي شان منتشر و پخش شده است.
آيا هرگز در مورد اين واقعيت فكر كرده ايد كه هيچ حيواني در تمام اوقات و تمام موقعيت ها شهواني نيست؟ ولي انسان ها در تمام ساعات و تمام موقعيت ها احساس شهوت دارند؟ ميل جنسي چنان در درون انسان ها متصاعد مي شود كه گويي سكس تنها چيز و همه چيز در زندگي است. اين چگونه به وقوع پيوسته است؟ اين  مصيبت چگونه عارض بشر شده است؟ چرا فقط دامنگير انسان شده و نه هيچ حيوان ديگري؟
فقط يك دليل وجود دارد: انسان ها كوشيده اند تا سكس را سركوب كنند و در عوض همچون يك زهر در سراسر شخصيت آنان منتشر گشته است و ما براي اينكه سركوب كنيم مجبور بوده ايم كه چه كنيم؟ ما بايد آن را محكوم مي كرديم، بايد نگرشي توهين آميز به آن مي پرورانديم، بايد آن را تحقير مي كرديم، بايد از آن سوء استفاده مي كرديم. بايد آن را "دري به سوي دوزخ" مي خوانديم. بايد اعلام مي كرديم كه " سكس گناه است!" بايد مي گفتيم كه هرآنچه كه در سكس است نفرت انگيز است و بايد آن را خوار و حقير شمرد. ما بايد تمام اين نام هاي خفت بار را براي سكس اختراع مي كرديم تا بتوانيم سركوب كردن آن را توجيه كنيم. ولي ما كمترين آگاهي نداريم كه به سبب همين سرزنش ها و محكوميت ها، تمام زندگي مان سرشار از زهر شده است.
نيچه Nietzche زماني جمله اي بسيار پرمعني گفته است. او گفته كه مذاهب كوشيده اند تا سكس را با مسموم كردنش به قتل برسانند ولي سكس كشته نشد، مسموم شده است. بهتر بود كه كشته مي شد، ولي اينك چيزها بدتر شده اند. سكس زندگي مي كند، ولي مسموم است. جنسيت گرايي sexuality همان سكس مسموم شده است.
سكس درحيوانات نيز وجود دارد، زيرا سكس انرژي حياتي است، ولي جنسيت گرايي فقط در انسان وجود دارد. در حيوانات چنين چيزي وجود ندارد. به چشمان حيوانات نگاه كنيد، چيزي از شهوت و جنسيت گرايي در آنجا به كمين ننشسته است. ولي اگر به چشمان انسان ها نگاه كنيد، شهوات و شهوت پرستي را در آن خواهيد يافت. بنابراين حيوانات هنوز هم يك زيبايي دارند.
ولي براي  زشتي و بدكاري جنون آميز سركوب كنندگان سكس،  حد و مرزي وجود ندارد. ديروز به شما گفتم كه اگر دنيا بخواهد از جنسيت گرايي رها شود، دخترها و پسرها بايد بيشتر به هم نزديك شوند. پيش از اينكه انرژي جنسي در آنان به بلوغ برسد، پيش از چهارده سالگي، بايد با بدن هاي يكديگر آشنا شوند تا كه شهوت براي آن به سادگي ازبين برود. برعكس، نهضتي جديد در آمريكا شروع شده كه توسط مردمان مذهبي آنجا هدايت مي شود. شايد از آن بي خبر باشيد، ولي اين يك نهضت بسيار عجيب است. هدف آن ها اين است كه از بيرون بردن سگ ها ، گربه ها، اسب ها و ساير حيوانات بدون پوشاك ممانعت كنند!!! آنان مي خواهند كه پيش از اينكه حيوانات به خيابان بروند، لباس بپوشند!!

ما 24 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116