اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

لیست مطالب

قضاوت كردن ديگران

باگوان عزيز:من اغلب احساس مي كنم كه مردم، به ويژه مردان، فقط برخي از وجوه مرا مي بينند و مي پندارند كه اين من واقعي است، ولي در عمق، احساس مي كنم كه مورد سوء تفاهم قرار دارم، زيرا نمي دانم كه آيا تمام اين وجوه، تمام آنچه كه هستم باشد. ولي احساس مي كنم كه در مورد من چيزهاي بيشتري هست كه هيچكس نمي بيند يا نمي خواهد ببيند.در مورد شما احساس مي كنم اوضاع درست برعكس است:احساس مي كنم شما با خود واقعي من تماس مي گيريد. ممكن است لطفاً چيزي در اين مورد بگوييد؟"

 

اولاً، مردم فقط مي توانند جنبه هايي از تو را ببينند. آنان نمي توانند توي واقعي را ببيند زيرا آنان خود واقعي خويش را نديده اند. تو نيز خود واقعي خودت را نديده اي. تو فقط احساس مي كني كه مردم جنبه هايي از تو را به عنوان تمام واقعيت مي گيرند ، و اين درست نيست، زيرا تو مي داني كه جنبه هاي ديگر هم وجود دارند.
ولي تو نيز از وجود واقعي خودت آگاه نيستي. حتي مجموع تمامي جنبه هاي تو نيز، خود واقعي تو نيست. تو از حاصلجمع تمام جنبه هاي خودت بيشتر هستي. درواقع، ربطي به جنبه ها ندارد.
وجود واقعي تو فقط يك تماشاگر است، يك بيننده، يك شاهد. تمامي آن جنبه ها مربوط به ذهن تو و شخصيت تو هستند.تو فقط آينه اي هستي كه هرچيزي را كه در مقابلش مي آيد بازتاب مي كند، ولي لحظه اي كه آن چيزها كنار بروند، آينه بارديگر خالي است. پس نخستين چيزي كه بايد به ياد داشته باشي اين است: خشمگين نشو، ناراحت نشو كه مردم تمام واقعيت تو را نمي بينند. تو خودت نيز واقعيت خويش را نديده اي. نخست سعي كن خودت را در واقعيت خودت ببيني. لحظه اي كه خودت را در واقعيت خودت ديدي، ديگر از آن ديگري كه بخشي از تو را به عنوان تمامي تو گرفته است خشمگين نخواهي شد، نسبت به آن شخص مهربان خواهي بود، زيرا ظرفيت او براي دانستن بسيار محدود است.
تو به آن شخص كمك خواهي كرد تا جنبه هاي ديگر تو را نيز بشناسد و نهايتاً تو را بشناسد ، كه يك جنبه نيست، چيزي وراي جنبه هاي مختلف است.براي همين است كه با من احساسي متفاوت داري.من جنبه هاي شما را نمي بينم. من علاقه اي به آن ها ندارم. من فقط شما را به عنوان يك آينه مي بينم، زيرا مي دانم كه در ژرف ترين هسته، هركسي فقط يك آينه است.پس من هيچگاه اشخاص را قضاوت نمي كنم، زيرا هر قضاوت يعني اينكه تو جنبه هاي مشخصي را گرفته اي و از آن ها تمامي وجود آن شخص را نگاه مي كني.كسي دزدي مي كند. اين فقط يك جنبه است. كسي آدم مي كشد، اين نيز فقط يك جنبه است ، زيرا كسي كه آدم مي كشد، همچنين عشق نيز ورزيده است. شايد چون خيلي عاشق بوده دست به قتل زده است، زيرا شايد با كسي دوست بوده...!! اين جنبه اي ديگر است.ولي تمامي جامعه ي ما براساس قضاوت ها شكل گرفته است.
حتي به اصطلاح دادگاه هاي عدالت ما نيز همگي پر از قضاوت ها و تعصبات هستند.چند روز پيش به يك راي دادگاهي در آمريكا كه بر عليه جمع ما حكم داده است نگاه مي كردم. در آن حكم، قاضي روشن ساخته است كه تمام قوانين با ما موافق هستند، ولي بازهم او احساس مي كند كه آن پول ،يكصدو چهل هزار دلار ، بايد به آن مرد پرداخت شود، از بودجه ي جمع commune .او در حكم خودش مي نويسد: "گمان دارم"I assume ، اين واژه اي عجيب در قضا است ، "من گمان دارم كه آن مرد به اين پول نياز دارد. تمام قوانين به نفع جمع است." و آن مرد يك مستخدم جمع بود. او ماهي هزار دلار دريافت مي كرد. او با منشي ترتيبي داده بود كه به جاي هزار دلار درماه، هزار دلار درهفته بگيرد.حالا من فكر نمي كنم كه رييس جمهور آمريكا هم هزار دلار در هفته بگيرد!!
و كار او چيزي نبود.چون ما آن زمين را خريده بوديم و او از آن زمين نگه داري مي كرد، صاحب قديمي آنجا گفت كه او در آنجا مفيد خواهد بود. آن زمين بزرگ است ،يكصد و بيست شش مايل مربع. "او به شما در يافتن آب و سبزيكاري كمك خواهد كرد." پس ما او را نگاه داشتيم. و وقتي كه فهميديم كه او به جاي ماهي هزار دلار، چهار هزار دلار مي گرفته، طبيعتاً بايد از او شكايت مي كرديم. تكليف اين دعوي هنوز مشخص نيست.تعصب يعني اين. او به اين سبب از ما شكايت كرده است كه چون ما از او شكايت كرده ايم، او بدنام شده است و او را همچون يك دزد معرفي كرده ايم. پس او درخواست سه يا چهار ميليون دلار غرامت كرده بود.
به پرونده ي اول هنوز راي داده نشده است، و شايد هرگز هم راي ندهند، ولي مورد دوم را راي داده اند و جمله بندي آن شگفت آور است ، كه تمام قوانين به نفع جمع است، ولي بااين وجود، بايد به او يكصدوچهل هزار دلار پرداخت شود. او به اين پول نياز دارد، آبروي او صدمه ديده است.هنوز روي عملي كه او مرتكب شده است راي صادر نشده است ، كه آيا او تقلب كرده است يا نه، ولي چون ما از او شاكي شديم و در روزنامه منتشر كرديم، او بدنام شده است و نياز به پول دارد. و خود آن قاضي احساس مي كند كه تمام قوانين به نفع ما است، ولي او هنوز "گمان مي كند."!
تمامي جامعه بر جنبه ها و قضاوت ها متكي است.حالا آن قاضي مي بايست نسبت به جمع ما و استاندارهاي زندگي آن حسادت ورزيده باشد و اين فرصت خوبي است ، بدون اينكه حسادت خودش را نشان داده باشد، وگرنه هيچ دليلي ندارد. او مي بايست دست كم منتظر اعلام راي پرونده ي اول مي شد. ولي حسادت خود او مي بايد توليد تعصب كرده باشد.در يك مورد ديگر آنان سعي داشتند دوازده نفر عضو هيات منصفه انتخاب كنند كه نسبت به من و جمع، بي تعصب باشند. آنان دست كم با پنجاه نفر مصاحبه كردند و چون دستشان را روي انجيل مي گذاشتند مي ترسيدند و مي گفتند كه "ما تعصب داريم." بنابراين به عنوان عضو هيات منصفه انتخاب نشدند، وگرنه در آن جايگاه مي نشستند.حالا اين افراد به اين دليل مردود شدند زيرا كه ما اصرار داشتيم كه بايد مصاحبه شوند وقسم ياد كنند. اين كار چنان سخت بود كه حتي قاضي گفت، "پرونده شما بايد در خارج از ايالت اورگان Oregonبررسي شود، زيرا در اورگان نمي توانيد عدالت به دست آورديد. همگي تعصب دارند."
ولي ما در بيرون از آن ايالت هم همين را ديديم. در كاروليناي شمالي، دادستان دولتي سه روز تلاش مي كرد تا اثبات كند كه دستگيري من قانوني بوده است و او خودش در پايان مجبور شد بپذيرد: "ما قادر نبوديم هيچ چيز را اثبات كنيم." حالا اين چيزي ساده است، كه دادستان دولت آمريكا مي پذيرد كه آنان قادر نبوده اند چيزي را برعليه من ثابت كنند. بااين وجود، قاضي گفت، "شايد شما نتوانسته باشيد اثبات كنيد كه بازداشت او غيرقانوني بوده، ولي من نيز قرار وثيقه برايش صادر نخواهم كرد."تمام دوستاني كه همراه من، بدون هيچ حكم بازداشت، دستگير شدند، سه نفر بدون قرار وثيقه و سه نفر نيز بدون وثيقه آزاد شدند. دليلي كه داده شد اين بوده كه من بسيار باهوش هستم و هزاران پيرو دارم كه مي توانند هركاري براي من انجام دهند. و اينكه من منابع نامحدود پولي دارم كه وثيقه هر مقدار كه باشد ، پنج ميليون دلار، ده ميليون دلار ، مي توانم آن را بدهم و از آمريكا بيرون بروم. من هيچ گناهي مرتكب نشده ام. بازداشت من غيرقابل توجيه است، ولي وثيقه نمي توانند صادر كنند زيرا من قادر هستم از آمريكا بيرون بروم. اين دو نكته را مطرح مي كند. يك :آيا آمريكا چنان كشور ضعيف و ناتواني است؟ آمريكا قوي ترين كشور در دنياست ، تمام ارتش ها و پليس ها و سلاح هاي اتمي. و يك مرد تنها، و آنوقت مي ترسيد كه نتوانيد به او وثيقه بدهيد ؟ دوم: اگر چنين است، پس در آمريكا نبايد براي هيچ شخص ثروتمندي قراروثيقه صادر شود. مي توانيد هر راكفلري را دستگير كنيد، بدون هيچ دليل، نيازي نيست چيزي را اثبات كنيد. مي توانيد قراروثيقه را برايش صادر نكنيد زيرا كه او به قدر كافي ثروت دارد كه از آمريكا بيرون برود. آنوقت به هيچ شخص ثروتمندي نبايد قراروثيقه داد. ولي براي من يك برهان مخصوص پيدا شد: آن نكته ي واقعي كنار گذاشته شد، كه من بدون هيچ دليلي و بدون حكم بازداشت به صورت غيرقانوني دستگير شده ام و يك موضوع ثانوي، كه مطلقاً غيرمنطقي است، به كار گرفته شده است. اين يعني كه فقط مردمان فقير مي توانند با قرار وثيقه آزاد شوند، مردمان خيلي فقيري كه نمي توانند فرار كنند، كساني كه نمي توانند بليطي از اينجا براي آنجا تهيه كنند، كساني كه دوستاني ندارند ، فقط اين مردم مي توانند با وثيقه آزاد شوند. هركس كه دوستاني داشته باشد و منابعي در اختيار داشته باشد، نمي تواند با وثيقه آزاد شود.
و دليل واقعي........ وقتي به زندان بازگشتم، زندانبان بسيار يكه خورده بود. به چشمان پيرمرد اشك آمده بود. به من گفت، "اين يك بي عدالتي محض است كه من در سراسر عمرم نديده ام. آنان نتوانستند چيزي را ثابت كنند. در اين سه روز هيچ چيز را نتوانستند ثابت كنند. و با اين وجود از دادن وثيقه خودداري كردند. چنين چيزي در تمام عمرم نديده و نشنيده بودم." او كاملاً آماده آمده بود تا مرا از دادگاه مرخص كند. و گفت، "اين بي عدالتي محض است و دليلش اين است كه آن زن قاضي مي خواهد دادستان فدرال بشود. آن پست خالي است و اين سياست بازها هستند كه به او فشار مي آورند و مي گويند، «اگر براي اين مرد وثيقه صادر كني، هرگز دادستان فدرال نمي شوي، يادت باشد. پس هر دليلي مي خواهي بياور، ولي وثيقه نبايد صادر شود.»" به آن پيرمرد گفتم، "اگر دليلش اين است، آنوقت اشكالي ندارد. بگذار آن زن، قاضي فدرال شود. دست كم من براي يك نفر مفيد واقع شدم! وگرنه براي چه خوب هستم؟!"
تمامي جامعه براساس قضاوت ها استوار است. يك جنبه را مي گيرد ، زيرا نمي تواني تمامي آن شخص را ببيني. تمامي شخص چيزي بزرگ است. اگر سنگي كوچك را در دست بگيري، نمي تواني تمامي آن سنگ را ببيني، فقط يك طرف آن را مي بيني و اگر طرف ديگرش را ببيني، آنوقت نمي تواني آن طرف اول را ببيني. نمي تواني آن را در تماميت خود در يك نگاه ببيني.در مورد شخصيت انسان چه مي توان گفت كه يك پديده ي چندين جانبه است؟ پس از هيچكس خشمگين نباش. آنان يك جنبه ي مشخص را مي بينند. مانند اين است كه از يك كتاب داستان يك صفحه را بگيري و آن صفحه را بخواني و در مورد آن داستان تصميم بگيري.
يك جنبه، يك عمل شخص درست مانند اين است.
ولي اين روشي است كه مردم زندگي كرده اند و قضاوت كرده اند و دليل اين است كه آنان خودشان نيز از تماميت خودشان آگاه نيستند. زماني كه آنان از تماميت وجود خويش آگاه شوند، نمي توانند توسط جنبه هاي كوچك در مورد ديگران قضاوت كنند. مي دانند كه انسان بسيار بزرگتر است. اين مورد جزيي در تماميت آن گم خواهد شد، مانند قطره ي شبنمي در اقيانوس. اهميتي نخواهد داشت. ولي براي رسيدن به چنين مهري، براي رسيدن به چنين بينايي بدون قضاوتي، تو نياز داري كه نخست تماميت وجود خودت را تشخيص بدهي.پس مسئله در مورد ديگران نيست.
با من احساس خوبي خواهي داشت ، زيرا من هرگز نسبت به كسي قضاوت نمي كنم. من هيچ تعصبي برعليه كسي ندارم و مي دانم كه هرچيزي كه جلو بيايد، فقط بخشي كوچك است ، كه شايد فريب دهنده باشد، تماميت ممكن چيزي ديگر باشد. و گرفتن اين بخش كوچك ممكن است معنايي متفاوت داشته باشد،
در آن تماميت ممكن است معنايي ديگر داشته باشد كه وقتي تنها آن را مي گيري كاملاً چيز ديگري است.پس دو كار بكن. يك: هرتلاشي را انجام بده تا در زندگي خودت تماشگر باشي، به تدريج فقط يك ناظر باقي خواهي ماند. واقعيت تو همين است. دوم: درمورد ديگران قضاوت نكن.
البته نمي تواني ديگران را منع كني كه در مورد تو قضاوت نكنند ، اين ممكن نيست، ولي تو مي تواني دست از قضاوت در مورد ديگران برداري. شايد اين كمك كند. شايد ديگران در مورد تو فكر كنند كه كسي هستي كه هرگز قضاوت نمي كني و آنان بايد نسبت به تو مهربان تر باشند.و نيازي به آزرده شدن نيست زيرا هركاري كه آنان مي كنند، در خوابشان، در ناآگاهي شان، فقط همان را مي توانند بكنند. پس به ياد داشته باش تا مردم را ببخشي و فراموششان كني. وگرنه در مورد آن شخص احساس تعصب خواهي كرد، كه او عوضي در مورد تو قضاوت كرده است و آنوقت در هر لحظه اي و در هر موقعيتي، انتقام خواهي گرفت. اين بازي در جامعه ادامه دارد.
دست كم از جانب تو، آن را متوقف كن، بگذار آن طرف ديگري به تنهايي فوتبال بازي كند! به زودي خسته خواهد شد. هيچكس نمي تواند به مدت زياد به تنهايي فوتبال بازي كند. تو به او توجه نكن. ناديده بگير. ولي اين فقط وقتي ممكن است كه تو وجود خويشتن را شناخته باشي، نه اينكه فقط ذهناً مصمم شده باشي. آنوقت چنان كار ساده اي است كه فكر نمي كنم چيزي از آن ساده تر وجود داشته باشد : قضاوت نكردن مردم.
وگرنه مردم هرلحظه درحال قضاوت كردن هستند ، چه ربطي به آنان داشته باشد و چه نداشته باشد، مسئله اين نيست، فقط يك عادت مكانيكي است.روزي در اتومبيلي همراه با يكي از زنان پيروي گاندي كه بسيار ثروتمند بود از ناگپور Nagpur تا معبد گاندي در واردا Wardha سفر مي كردم. او آمده بود تا مرا ببرد. در راه، يك چرخ پنچر شد. پس به او گفتم كه من ترجيح مي دهم در بيرون زير درختي بنشينم، چرا كه عصري زيبا بود. پس رفتم و زير درختي نشستم، راننده نيز آمد.
آن زن در اتومبيل تنها بود و راننده نزد من نشسته بود و سيگار دود مي كرد. وقتي برگشتم و وارد اتومبيل شدم، در صندلي عقب و در كنار آن زن نشسته بودم ، دود سيگار راننده مي بايد به موهايم يا لباس هايم نشسته مي بود ، آن زن برگشت و نگاهي به من كرد و گفت، "من از سيگاركشيدن متنفرم. تو بيرون سيگار مي كشيدي!"گفتم، "شما بايد دست كم به قدر كافي باوقار باشيد تا اين را سوال كنيد."زن گفت، "چه چيزي را سوال كنم؟ مي توانم بو بكشم."گفتم، "شما مي توانيد بو بكشيد. من هم مي توانم بو بكشم. من هم مي توانستم بگويم، «در اين جا بوي سيگار مي آيد. شما بايد سيگار كشيده باشيد ، زيرا شما تنها اينجا بوديد.» من اين را نگفتم." و به او گفتم، "شما بايداز آن نوع فضول ها باشيد. اگر هم من سيگار كشيده بودم، چه ربطي به شما داشت؟ شما كه هستيد؟ آيا من شرط كرده بودم كه سيگار نمي كشم؟ شما فقط آمديد تا مرا همراه ببريد. من حتي شما را نمي شناسم. شايد ثروتمند باشيد، شايد در آن معبد بانفوذ باشيد. من هيچ اهميتي به اين چيزها نمي دهم."
راننده گوش مي داد. او اتومبيل را متوقف كرد و به آن زن گفت، "اين اشتباه است. من سيگار مي كشيدم و مي دانم كه مردمان آن معبد چگونه هستند. در معبد گاندي سيگاركشيدن يك گناه است. من مي ترسيدم كه شايد اين مرد مرا بازبدارد، ولي او هيچ چيز نگفت. و حتي حالا هم اشاره نمي كند كه اين من بودم كه سيگار ميكشيدم."
گفتم، "تو داخل ماجرا نيستي. من فقط سعي دارم به اين خانم بگويم كه اگر سيگار دوست ندارد مي تواند در صندلي جلو بنشيند. و قضاوت كردن فقط با بوي دود؟ و من سيگار هم نكشيده ام! و نه فقط محكوم كردن اين كار، بلكه نحوي كه به من گفتيد و طوري كه به من نگاه كرديد."من از رفتن به داخل اتومبيل سرباز زدم و بيرون آمدم. گفتم، "به آشرام بگوييد تا اتومبيل ديگري را بفرستند. اين خانم خيلي بوي دود مي دهد!" راننده گفت، "من دچار دردسر خواهم شد، زيرا شما سيگار نمي كشيديد و اين زن خطرناك است. او پول مي دهد، پس نفوذ زياد در معبد دارد."گفتم، "يا او از ماشين پياده مي شود و يا من. فقط چمدان مرا بياور و مرا همينجا زير اين درخت رها كنيد. و به رامداس Ramdas بگوييد ، او پسر گاندي بود. گاندي مرده بود و پسرش، دوست من بود ،"به او بگوييد چه اتفاقي افتاده است. اگر بتواند ترتيب يك اتومبيل ديگر را بدهد كه خوب است، وگرنه من راه خودم را به ناگپور پيدا خواهم كرد."با ديدن اين اوضاع، آن زن ديد كه اشتباه كرده است و بايد سوال مي كرده بود. من سيگار نكشيده بودم. راننده سيگار كشيده بود و آن زن به من پريد. و من اهل آن معبد نيستم و پيرو گاندي نيستم. من در هر مورد و نكته اي با گاندي مخالف هستم. و اگر رامداس مي فهميد كه من در آنجا رها شده ام بسيار خشمگين مي شد. پس آن زن از اتومبيل بيرون آمد و گفت، "متاسفم."
گفتم، "اين كافي نيست. بايد نگرش خودت را عوض كني. بايد نسبت به همه چنين كني."من در يكي ديگر از معبدهاي گاندي بودم، جايي كه يكي از پيروان ارشد او، بالكووا باوBalkova Bhave در آنجا آموزگار اهل معبد بود.او هر روز صبح به اتاق هاي اهل آنجا مي رفت و بازرسي مي كرد، حتي به دستشويي هاي آنان نيز سركشي مي كرد ، كه آيا تميز هستند يا نه. گفتم، "اين توهين آميز است. تمامي اين مردم اينگونه شكنجه مي شوند. اين بايد روشن شود كه چيزها بايد تميز باشند، ولي اين به آن معنا نيست كه هر روز... هرروز..." و او يك چيز يا چيزي ديگري پيدا مي كرد و همان كافي بود تا آن شخص را محكوم كند. گفتم، "به نظر مي رسد كه اين بهانه اي باشد تا كسي محكوم شود."
همين اوضاع در ساير معابد گاندي در هند برقرار بود: نمي تواني چاي بنوشي، نمي تواني قهوه بنوشي، نمي تواني ورق بازي كني. جلوگيري از قماربازي خوب است، ولي فقط بازي كردن با ورق كاري معصومانه است، چيزي در آن نيست، ضرري ندارد. حتي نمي توانستي از پشه بند استفاده كني، زيرا يك چيز تجملي بود!
و در واردا چنان پشه هاي بزرگي وجود دارند كه نمي تواني بخوابي و آن پشه ها تمام شب خون تو را مي مكند!
پس گاندي راهي يافته بود: نفت سفيد! همه مي بايد صورتشان و دست ها و پاها را كه بيرون از لباس مي ماند، با نفت سفيد بشويند.به رامداس گفتم،"من تا عصر مي توانم در اينجا بمانم، ولي نه در شب. من فكر نمي كنم كه يك پشه بند چيزي تجملي باشد، اين بي معني است، هركس كه آن را بگويد."ماهاتماگاندي مي بايد در زندگاني پيشين خود يك پشه بوده باشد! وگرنه از كجا چنين فكري به سرش زده است؟ گفتم، "من نمي توانم اينجا بمانم. و وقتي صورت ها و دستهايتان را با نفت مي شوييد، مي توانيد ببينيد كه حتي پشه ها هم نزديك شما نمي آيند و چگونه مي توانيد بخوابيد؟ تمام شب بوي نفت مي دهيد. حتي پشه ها هم به قدر كافي باهوش هستند، جلو نمي آيند. چطور مي توانيد بخوابيد؟"ولي اين چيزها مورد قضاوت قرار مي گيرند.
اگر شروع كني به قضاوت كردن در مورد مردم، آنوقت مي تواني همه را در دنيا محكوم كني و نتيجه ي نهايي اين است كه در دنياي مردمان محكوم شده زندگي مي كني و بنابراين در عذاب خواهي بود، زيرا در اطراف تو همه مورد سرزنش و محكوميت قرار دارند.من در دنيايي با مردماني زيبا زندگي مي كنم، زيرا هرگز چيزي را يا كسي را محكوم نمي كنم. در نظر من، همه به قدر كافي باهوش هستند تا از زندگي خودشان مراقبت كنند. براي همين است كه آويرباوا در اين دو ماه نتوانسته در اينجا جنگ يا تنش يا ناهماهنگي پيدا كند. بايد حيرت كرده باشد: سي نفر كه زير يك سقف در يك هماهنگي بزرگ زندگي مي كنند. تنها راهش اين است كه كسي در مورد ديگري قضاوت نكند. اين كاري ناشايست و غيرانساني است.
از خودت شروع كن. در مورد ديگران قضاوت نكن. جنبه هايي از آنان را به عنوان تمامي شخصيت آنان نگير و تماميت خودت را پيدا كن. و آهسته آهسته شايد قادر شوي بهتر ببيني و اگر كسي تو را داوري كرد رنجيده نخواهي شد ، اين مشكل اوست.

ما 18 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116