اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

لیست مطالب

5 سوتراي پيوند جنسي

سوتراي نخست :
« در آغاز پيوند جنسي توجهت را بر آتش آغازين نگه دار ، و به طور مداوم ، از خاكستر انتهايي اجتناب كن . »
سكس مي تواند يك رضايت عميق باشد ، و سكس مي تواند تو را به تماميت ات ، طبيعت ات ، وجود واقعي ات برگرداند . به علل بسيار . آن علت ها بايد درك شوند.
يك ، سكس يك عمل كامل است . ذهنت از كار مي افتد ، تعادلت بر هم مي خورد. به همين دليل است كه چنين ترس بسياري از سكس وجود دارد . تو بي كله مي شوي ؛ تو در هنگام عمل هيچ سري نداري . دليلي وجود ندارد ، فرايند منطقي وجود ندارد . و اگر فرايند منطقي وجود مي داشت ، عمل سكس صحيح و واقعي نيز نمي بود . آنگاه ارگاسمي نيز در كار نبود . و نه رضايتي . آنگاه عمل سكس يك چيز موضعي مي شد ، چيزي فكري  مي شد .


در تمام جهان اشتياق و شهوت زيادي براي سكس وجود دارد ، و آن به اين دليل نيست كه جهان بيشتر سكسي شده است . آن به اين دليل است كه شما نتوانسته ايد در يك عمل سكس به طور كامل لذت ببريد . جهان قبلاً بسيار سكسي تر بود. به همين دليل اشتياق زيادي براي سكس وجود نداشت . اين اشتياق نشان مي دهد كه واقعيت گم شده است و فقط اشتباه باقي مانده است . كل ذهن مدرن سكسي شده است زيرا خود عمل سكس ديگر آنجا نيست . حتي عمل سكس نيز به ذهن انتقال يافته است . آن منطقي و عقلاني شده است ؛ تو درباره اش فكر مي كني .
بسياري از مردم نزد من مي آيند : مي گويند كه در مورد سكس فكر مي كنند ؛ از فكر كردن به آن لذت مي برند ، مي خوانند ، عكس مي بينند ، پورنوگرافي . از اين لذت مي برند ، اما زماني كه لحظه ي عمل سكس مي آيد ناگهان احساس مي كنند كه علاقمند نيستند . آنها حتي احساس مي كنند كه ناتوان شده اند . زماني كه در موردش فكر مي كنند انرژي حياتي بسياري احساس مي كنند . زماني كه مي خواهند وارد عمل واقعي شوند ، احساس مي كنند كه انرژي اي ندارند حتي ميلي هم ندارند .
آنها احساس مي كنند كه بدنشان مرده است .
چه اتفاقي برايشان مي افتد ؟ حتي عمل سكس نيز فكري مي شود . آنها فقط مي توانند درباره اش فكر كنند ؛ آنها نمي توانند آن را انجام دهند زيرا انجام دادن آن باعث مي شود كه كل وجودشان درگير شود . و هر جا كه درگيري از كل وجود داشته باشد ، سر ناراحت مي شود زيرا آنگاه ديگر نمي تواند استاد باشد ؛ ديگر نمي تواند در كنترل باشد .
تانترا از عمل سكس استفاده مي كند تا تو را كامل سازد ، اما آنگاه تو بايد بسيار مراقبه وار درون آن حركت كني ، مطالعه در مورد سكس ، تمام آن جوامع به تو مي گويند : كليسا ، مذهبت ، معلمان . همه چيز را فراموش كن و با تماميت وجودت درگير آن شو . كنترل را فراموش كن ! كنترل ، مانع است . بلكه ، توسط آن تسخير شو ؛ كنترلش نكن . چنان در آن حركت كن گويي كه ديوانه شده اي . وضعيت بي ذهني ، ديوانگي به نظر مي رسد . بدن شو ، حيوان شو ، زيرا حيوان كامل است . و بهمان اندازه انسان مدرن نيز هست ، به نظر مي رسد كه فقط سكس آسانترين امكان براي كامل ساختن توست زيرا سكس عميقترين مركز بيولوژي درون توست . تو از آن متولد شده اي . هر سلول بدنت سلول سكس است ؛ كل بدنت تجلي انرژي سكس است .
سوتراي نخست مي گويد : « در آغاز پيوند جنسي توجهت را بر آتش آغازين نگه دار ، و به طور مداوم ، از خاكستر در انتها اجتناب كن . »
و اين همه چيز را متفاوت مي سازد . براي تو ،‌ عمل سكس يك رهاسازي است . پس زماني كه واردش مي شوي عجله داري.
تو فقط مي خواهي رها شوي . انرژي لبريز شده رها خواهد شد ؛ احساس آسودگي خواهي كرد . اين آسودگي فقط نوعي ضعف و بي بنيه گي است . انرژي لبريز شده تنش ايجاد مي كند ، شور و برانگيختگي ايجاد مي كند . تو احساس مي كني كه چيزي بايد انجام شود . زماني كه انرژي رها مي شود ، احساس ضعف مي كني . تو اين ضعف را به حساب آسودگي و آرامش مي گذاري . زيرا شور و برانگيختگي و هيجان ديگر وجود ندارد ، انرژي لبريز شده ديگر وجود ندارد ، مي تواني استراحت كني . اما اين استراحت يك استراحت منفي است . اگر تو فقط با دور ريختن انرژي مي تواني به آسايش برسي ، آن هزينه ي زيادي در بر دارد . و اين آسودگي فقط مي تواند فيزيكي باشد . آن نمي تواند عميقتر رود و نمي تواند روحاني شود .
سوتراي نخست مي گويد شتاب نكن و اشتياق به انتها رسيدن را نداشته باش : در آغاز باقي بمان . در عمل سكس دو بخش وجود دارد - - آغاز و انتها . در آغاز باقي بمان . بخش اول آسوده و آرام و گرم است . اما براي رسيدن به انتها شتاب نكن . انتها را را كاملاً فراموش كن .
 « در آغاز پيوند جنسي توجهت را بر آتش آغازين نگه دار . »
زماني كه لبريز هستي ، به رها شدن فكر نكن : با اين انرژي لبريز شده باقي بمان . به جستجوي انزال نباش : آن را كاملاً فراموش كن . كاملاً در اين گرماي آغازين باش . با معشوق يا عاشقت چنان باقي بمان كه گويي يكي شده ايد . يك دايره ايجاد كن .
سه امكان وجود دارد . ملاقات دو عاشق مي تواند سه شكل ايجاد كند - - شكلهاي هندسي . تو شايد درباره اش خوانده باشي يا حتي در تصاوير كيمياگري قديم آن را ديده باشي كه يك مرد و زن برهنه در درون سه شكل هندسي قرار گرفته اند .
شكل اول مربع است ، شكل بعدي مثلث است و شكل سوم يك دايره است .
اين يكي از قديمي ترين تحليل هاي كيمياگري و تانتريك از عمل سكس است . معمولاً ، وقتي در عمل سكس هستي ، چهار نفر وجود دارند ، نه دو ، و اين يك مربع است : چهار گوشه وجود دارد زيرا تو خودت به دو بخش تقسيم شده اي - - يكي بخش تفكر و ديگري بخش احساس . شريك تو نيز به دو بخش تقسيم شده است ؛ شما چهار نفر هستيد . در آنجا دو نفر با هم ملاقات نمي كنند ، چهار نفر ملاقات مي كنند . آن يك جمعيت است ، و آنجا نمي تواند ملاقات عميقي صورت بگيرد . آن همچون ملاقات به نظر مي رسد ، اما نيست . صميميتي نمي تواند وجود داشته باشد زيرا بخش عميق تر تو پنهان است و بخش عميق تر شريكت نيز پنهان است . و فقط دو سر با هم ملاقات مي كنند ، فقط دو فرايند تفكر با هم ملاقات مي كنند - - نه دو فرايند احساس . آنها پنهان هستند .
نوع دوم ملاقات مي تواند شبيه يك مثلث باشد . دو نفر هستي - - دو زاويه ي ستون . براي يك لحظه ناگهان يكي مي شوي ، مانند زاويه ي سوم مثلث . براي يك لحظه ناگهان دوگانگي تو گم مي شود و تو يكي مي شوي . اين بهتر از ملاقات مربع است . حداقل براي يك لحظه ي كوتاه يگانگي وجود دارد . آن يگانگي به تو سلامت و سر زندگي مي دهد . تو احساس زنده بودن و دوباره جوان شدن مي كني .
اما سومي بهترين است و سومي ملاقات تانتريك است : تو يك دايره مي شوي . زاويه اي وجود ندارد ، و ملاقات براي يك لحظه نيست . ملاقات در واقع غير دنيوي است ؛ زمان در آن وجود ندارد . و اين فقط زماني مي تواند اتفاق افتد كه تو در پي انزال نباشي . اگر تو در پي انزال باشي ، آنگاه آن يك ملاقات مثلث خواهد شد - زيرا در لحظه ي انزال مسير تماس از دست مي رود .
در آغاز باقي بمان ؛ به سمت انتها حركت نكن . چگونه در آغاز باقي بماني ؟ بسيار چيزها بايد به خاطر سپرده شوند . نخست ، عمل سكس را همچون شيوه اي كه معلوم نيست به كجا مي رود به كار نبر . آن را همچون وسيله به كار نبر : آن خودش غايت است . پاياني در آن نيست ؛ آن يك وسيله نيست . دوم ، به آينده فكر نكن ؛ در حال بمان . و اگر نتواني در آغاز عمل سكس در حال باقي بماني ، آنگاه تو هرگز نمي تواني در حال باقي بماني - - زيرا همين طبيعت عمل به گونه اي است كه تو را به لحظه ي حال پرتاب مي كند .
در حال باقي بمان . از ملاقات دو بدن لذت ببر ، دو روح ، و يكي شدن با يكديگر ، حل شدن در يكديگر . فراموش كن كه داري به جايي مي روي . در لحظه اي كه به اينك اينجا مي رود باقي بمان ، و حل شو . ملايمت ، عشق ، بايد براي دو شخص وضعيتي را بيافريند تا در يكديگر حل شوند . به همين دليل است كه اگر عشقي نباشد ، عمل سكس يك عمل شتابزده و عجولانه است . تو از ديگري استفاده مي كني ؛ ديگري فقط يك وسيله است . و ديگري نيز از تو استفاده مي كند . شما از همديگر بهره برداري مي كنيد ، نه يكي شدن با همديگر . با عشق مي توانيد يكي شويد . اين يكي شدن در آغاز ، بسياري بصيرت هاي نو خواهد داد .
اگر براي تمام كردن عمل شتاب نكني ، عمل ، گام به گام ، كمتر و كمتر سكسي مي شود و بيشتر و بيشتر روحاني مي شود .
اعضاي سكس نيز در همديگر حل مي شوند . يك صميميت و مشاركت عميق و ساكت بين دو انرژي بدن اتفاق مي افتد ، و آنگاه مي توانيد ساعتها با هم باقي بمانيد. اين با هم بودن با گذر زمان عميقتر و عميقتر مي شود . اما فكر نكن . با آن لحظه ي حل شدن عميق باقي بمان . آن تبديل به وجد مي شود ، سامادهي ، آگاهي كيهاني . و اگر بتواني اين را بشناسي ، اگر بتواني اين را حس و درك كني ، ذهن سكسي تو غير سكسي خواهد شد . يك براهماچاريا بسيار عميق ، تجرد ، مي تواند كسب شود . تجرد از طريق آن مي تواند به دست آيد .
اين متناقض به نظر مي رسد زيرا هميشه فكر كرده ايم كه در دوره اي كه فرد در تجرد است بايد به جنس مخالف نگاه نكند ، نبايد با جنس مخالف ديدار كند . بايد اجتناب كند ، فرار كند . آنگاه يك تجرد بسيار اشتباه اتفاق مي افتد : ذهن در مورد جنس مخالف فكر مي كند . و بيشتر از ديگري فرار كني ، بيشتر به او فكر مي كني ، زيرا اين يك نياز پايه و عميق است .
تانترا مي گويد سعي نكن كه فرار كني ؛ هيچ امكان فراري وجود ندارد . بلكه ، خود طبيعت را براي ورا رفتن به كار بر . نجنگ : طبيعت را منظم به كار گير تا به وراي آن بروي . اگر اين مشاركت با معشوقت يا عاشقت بي هيچ انتهايي در ذهن امتداد يابد ، آنگاه تو مي تواني صرفاً در آغاز باقي بماني . شور و برانگيختگي ، انرژي است. تو مي تواني آن را از دست بدهي ؛ تو مي تواني به اوج برسي . آنگاه انرژي از دست مي رود و افسردگي خواهد آمد ، ضعف خواهد آمد . شايد آن را همچون آسودگي و آرامش به كار بري اما آن منفي است .
تانترا به تو بعدي از آسودگي والا را مي دهد كه مثبت است .
هر دو شريك با حل شدن در يكديگر انرژي حياتي به هم مي دهند . آنها يك دايره مي شوند ، و انرژي آنها حركت درون دايره را آغاز مي كند . آنها به همديگر زندگي مي دهند ، زندگي تازه . هيچ انرژي اي از دست نمي رود . بلكه ، انرژي بيشتري كسب مي شود زيرا از طريق تماس با جنس مخالف تك تك سلول هايت برانگيخته مي شوند . و اگر بتواني در آن شور و برانگيختگي حل شوي ، بدون رسيدن به اوج ، اگر بتواني در آغاز باقي بماني بدون داغ شدن ، صرفاً گرم و ملايم باقي ماندن ، آنگاه آن دو گرمي وملايمت ديدار خواهند كرد و تو مي تواني عمل را براي مدت طولاني امتداد بخشي . بدون هيچ انزالي ، بدون هيچ پرتاب انرژي به بيرون ، آن يك مديتيشن مي شود ، و از طريق آن تو كامل مي شوي . از طريق آن شخصيت شكاف خورده ات ديگر شكاف خورده نيست : آن متصل شده است .
تمام روان نژندي ها از دو شخصيتي بودن است . اگر تو دوباره متصل شوي ، دوباره كودك مي شوي - - معصوم . و وقتي اين معصوميت را شناختي مي تواني در جامعه به گونه اي رفتار كني كه لازم است . اما حالا اين رفتار فقط يك نمايش است ، يك فعاليت . تو در آن درگير نشده اي . آن يك الزام است ، پس انجامش مي دهي . اما تو در آن نيستي ؛ تو فقط بازيگري مي كني . تو مجبوري چهره هاي غير واقعي را به كار بري زيرا تو در يك جهان غير واقعي زندگي مي كني ؛ وگرنه جهان تو را خرد خواهد كرد و تو را خواهد كشت . ما چهره هاي واقعي بسياري را كشته ايم . ما مسيح را مصلوب كرديم زيرا او همچون يك انسان واقعي رفتار كردن را آغازيده بود . جامعه ي غير واقعي آن را تحمل نخواهد كرد . ما سقراط را مسموم كرديك زيرا او شروع كرده بود به رفتار كردن همچون يك انسان واقعي . همانطور كه جامعه مي خواهد رفتار كن ؛ و مشكلي براي خودت و ديگران ايجاد نكن . اما زماني كه تو وجود واقعي ات را شناختي و تماميت ات را شناختي ، جامعه ي غير واقعي نمي تواند تو را عصبي كند ؛ نمي تواند تو را ديوانه سازد .
« در آغاز پيوند جنسي توجهت را بر آتش آغازين حفظ كن ، و به طور مداوم ، از خاكستر انتهايي اجتناب كن »
اگر انزال آنجا باشد ، انرژي تلف مي شود . آنگاه ديگر آتشي وجود نخواهد داشت . تو به سادگي انرژي ات را دور ريخته اي بدون اين كه چيزي به دست آوري .
پايان سوتراي اول
________________________________________
سوتراي دوم :
« در هنگامي كه در آغوش همديگر هستيد احساستان همچون برگ درختان مي لرزد ، وارد اين لرزش شويد . »
 
زماني كه در آغوش هم هستيد ، در صميميتي عميق با عاشق يا معشوق ، احساست همچون برگ درخت مي لرزد ، وارد اين لرزش شو . ما حتي هراسان مي شويم : در زمان عشق ورزي تو به بدنت اجازه نمي دهي كه زياد حركت داشته باشد ، اگر بدن شما اجازه ي حركت بيشتري در عمل را سكس را داشته باشد انرژي سكس در تمام بدنتان پخش مي شود . زماني كه آن در مركز سكس متمركز است مي تواني كنترلش كني . ذهن مي تواند در كنترل بماند . وقتي در تمام بدنت پخش مي شود ، نمي تواني كنترلش كني . ممكن است شروع به لرزش كني ، ممكن است شروع به جيغ زدن كني ، و زماني كه بدن آن فراز را تجربه كرد ديگر قادر به كنترل آن نخواهي بود .
ما مانع حركت مي شويم . مخصوصاً ، در تمام دنيا ، ما تمام حركت ها را سركوب كرده ايم ، تمام لرزشها و تكانهاي زنان را سركوب كرده ايم . آنها همچون بدنهاي مرده ثابت باقي مي مانند . و تو كاري با آنها انجام مي دهي ، آنها كاري با تو ندارند .
آنها فقط شريكاني منفعل هستند . چرا اين اتفاق افتاده است ؟ چرا در تمام دنيا مردان زنان را به چنين شيوه اي مجبور كرده اند ؟ ترسي وجود دارد - - زيرا يكبار كه بدن زن تسخير شد ، براي مرد خيلي سخت است كه بتواند او را خشنود كند : زيرا يك زن مي تواند ارگاسم هاي زنجيره اي داشته باشد ؛ يك مرد نمي تواند . يك مرد فقط مي تواند يك ارگاسم داشته باشد ؛ يك زن مي تواند ارگاسم هاي زنجيره اي داشته باشد . هر زن در يك زنجيره مي تواند حداقل سه ارگاسم داشته باشد ، اما مرد فقط يكي مي تواند داشته باشد . و با ارگاسم مرد ، زن تازه براي ارگاسم هاي بعدي برانگيخته شده است . پس آن سخت است . پس چگونه آن را اداره كنيم ؟
او فوراً به مرد ديگري نياز دارد ، و سكس گروهي يك تابو است . در تمام جهان ما جوامع تك همسري را ايجاد كرده ايم . ما اين حس را القا مي كنيم كه تحت فشار قرار دادن زن بهتر است . بنابراين ، در واقعيت هشتاد تا نود درصد زنان نمي دانند كه ارگاسم چيست . آنها مي توانند به كودك تولد ببخشند ؛ اين چيز ديگري است . آنها مي توانند مرد را خشنود كنند ، اين نيز چيز ديگري است . اما آنها خودشان هرگز خشنود نمي شوند . بنابراين اگر چنين تلخي و تندي در زنان تمام دنيا مي بيني - - غمگيني ، تلخي ، نا اميدي - - طبيعي است . نياز اوليه آنها برآورده نشده است .
لرزش و تكان خوردن شگفت انگيز است زيرا زماني كه در عمل سكس مي لرزي ، انرژي در سراسر بدن جاري مي شود ، انرژي تمام بدن را وادار به جنبش و لرزش مي كند . هر سلول بدن درگير آن مي شود . تمام سلولها زنده مي شوند زيرا تمام سلولها سلول سكس هستند .
زماني كه تو متولد شدي ، دو سلول سكس مخلوط شدند و وجود تو خلق شد ، بدنت خلق شد ، آن دو سلول سكس در همه جاي بدن تو هستند . آنها تكثير شده اند و تكثير شده اند و تكثير شده اند ، اما واحد اصلي تو سلول سكس باقي مي ماند . زماني كه تمام بدنت را تكان مي دهي ، آن فقط  ديدار تو و معشوقت نيست . درون بدنت نيز ، هر سلول با سلول متضاد ديدار مي كند . اين لرزش نشانگر آن است . آن حيواني به نظر خواهد رسيد ، اما انسان يك حيوان است و چيز غلطي در آن وجود ندارد .
سوتراي دوم مي گويد :  « در هنگامي كه در آغوش همديگر هستيد احساستان همچون برگ درختان مي لرزد ... » باد شديدي مي وزد و يك درخت تكان مي خورد . حتي ريشه ها نيز تكان مي خورند ، تمام برگها تكان مي خورند . فقط همچون يك درخت باش . باد شديدي مي وزد ، و سكس باد شديدي است - - انرژي شديدي در ميانت مي وزد . تكان بخور ! بلرز ! بگذار تمام سلولهاي بدنت برقصند ، و اين بايد براي هر دو باشد . معشوق نيز بايد برقصد ، تمام سلولها مي لرزند . فقط پس از آن است كه مي توانيد با هم ديدار كنيد ، و آنگاه آن ديدار فكري نيست . آن ديدار بين دو انرژي است .
وارد اين تكان خوردن شو ، و زماني كه تكان مي خوري ، دور باقي نمان . تماشاگر نباش ، زيرا ذهن تماشاگر است . دور نايست ! لرزش باش ، لرزش شو . همه چيز را فراموش كن و لرزش شو . بدنت نيست كه مي لرزد : تو هستي ، تمام وجودت . تو خودت يك لرزش مي شوي . آنگاه آنجا دو بدن وجود ندارند ، دو ذهن . در آغاز ، دو انرژي لرزان وجود دارد ، و در پايان فقط يك دايره - - نه دو .
در اين دايره چه اتفاقي مي افتد ؟ يك ، تو بخشي از نيروي هستي مي شوي - - نه يك ذهن اجتماعي ، بلكه يك نيروي وجودي . تو بخشي از كل كيهان مي شوي . در آن لرزش تو بخشي از كل كيهاني خواهي شد . آن لحظه از آفرينش بزرگ است . شما در بدنهاي منجمد حل مي شويد . شما مايع مي شويد - - در همديگر جاري مي شويد . ذهن گم مي شود ، تقسيم گم مي شود . شما يكي مي شويد .
اين آدوايتا است ، اين نادوگانگي است . و اگر تو نتواني اين نادوگانگي را احساس كني ، آنگاه تمام فلسفه هاي نادوگانگي بي فايده مي شوند . آنها صرفاً واژه هستند . زماني كه اين لحظه ي نادوگانگي هستي را شناختي ، فقط آنگاه است كه مي تواني اپانيشاد را درك كني . فقط آنگاه مي تواني عرفا را درك كني - - درباره ي چه حرف مي زنند زماني كه از يگانگي كيهاني مي گويند ، يك كل ، تماميت . آنگاه تو ديگر از جهان جدا نيستي ، با آن بيگانه نيستي . آنگاه هستي خانه ي تو مي شود . و با آن احساس كه « حالا من در خانه ام در هستي هستم » تمام نگراني ها برطرف مي شوند . آنگاه ديگر اضطراب و ستيز و كشمكش وجود ندارد . اين همان چيزي است كه لائوتزو تائو مي نامد ، شانكارا آدوايتا مي نامد . تو مي تواني واژه ي خودت را براي آن انتخاب كني ، اما از طريق عشق عميق در آغوش گرفتن ، احساس كردن آن آسان است . اما زنده باش ، تكان بخور ، بلرز ، و خود لرزش شو .
پايان سوتراي دوم
________________________________________
سوتراي سوم :
: « حتي با يادآوري پيوند ، بدون هم آغوشي ، تحول ! »
زماني كه اين را شناختي ، حتي شريك نيز مورد نياز نيست .
تو به سادگي مي تواني پيوند را به ياد آوري و واردش شوي . اما در ابتدا بايد آن را احساس كني . اگر احساس را بشناسي ، مي تواني بدون شريك جنسي وارد عمل شوي . اين كمي دشوار است ، اما آن رخ مي دهد . و تو وابسته هستي مگر آن كه آن اتفاق بيفتد . به دلايل بسيار آن اتفاق مي افتد . اگر تو آن احساس را دارا باشي ، اگر تو آن لحظه را كه وجود نداري و فقط يك لرزش انرژي وجود دارد را بشناسي و با شريك دايره اي وجود دارد ، در آن لحظه شريكي نبود . در آن لحظه فقط تو هستي ، و براي شريك تو نيستي :فقط او (مرد) يا او (زن) هست .آن يگانگي درون تو مستقر شده است ؛ شريك ديگر آنجا نيست . و داشتن اين احساس براي زنان ساده تر است زيرا آنها هميشه با چشمان بسته عشق بازي مي كنند . در اين تكنيك ، خوب است كه چشمانت بسته باشند . آنگاه فقط يك احساس دروني از دايره ، فقط يك احساس دروني از يگانگي ، آنجاست . پس فقط آن را به ياد آور . چشمانت را ببند ؛ طوري دراز بكش كه انگار با شريكت دراز كشيده اي . فقط به ياد آور و شروع كن به احساس كردن آن . بدنت شروع به تكان خوردن و لرزش خواهد كرد . بگذار بلرزد ! كاملاً فراموش كن كه ديگري آنجا نيست . طوري حركت كن كه گويي ديگري آنجاست . فقط در آغاز تجسم لازم است . زماني كه آن را درك كردي ، آنگاه ديگر آن يك تجسم نيست ، آنگاه ديگري آنجاست .
همانگونه حركت كن كه در يك عشق واقعي حركت مي كني . هركاري كه دوست داري با شريكت انجام بدهي انجام بده . جيغ يزن ، حركت كن ، تكان بخور .
به زودي دايره آنجا خواهد بود ، و اين دايره معجزه آسا است . به زودي احساس خواهي كرد كه دايره ايجاد شده است ، ام حالا اين دايره توسط يك مرد و زن ايجاد نشده است . اگر تو مرد هستي ، آنگاه كل عالم زن مي شود ؛ اگر تو زن هستي ، آنگاه كل عالم مرد مي شود . حالا تو در پيوند عميق با خود هستي هستي ، و در ، ديگري ، ديگر آنجا نيست .
ديگري به سادگي يك در است . زماني كه با يك زن عشق مي ورزي ، تو در واقع با خود هستي عشق مي ورزي . زن فقط يك در است ، مرد فقط يك در است . ديگري فقط يك در براي كل است ، اما تو چنان شتاب زده هستي كه آن را حس نمي كني . اگر در پيوند باقي بماني ، در هم آغوشي عميق براي ساعتها ، ديگري را فراموش خواهي كرد و ديگري فقط يك ضميمه از كل خواهد شد . زماني كه اين تكنيك درك شود مي تواني آن را به تنهايي به كار ببري ، و زماني كه آن را به تنهايي به كار ببري به تو آزادي جديدي مي بخشد - - آزادي از ديگري .
آن به راستي اتفاق مي افتد كه كل هستي ، ديگري مي شود - - معشوق تو ، عاشق تو - - و آنگاه اين تكنيك مي تواند به طور مداوم به كار رود ، و فرد مي تواند در پيوند دائمي با هستي بماند . و انگاه تو مي تواني اين را در بعدي ديگر نيز انجام دهي . هنگام پياده روي در صبح ، مي تواني انجامش دهي . آنگاه تو در پيوند با هوا هستي ، با آفتاب و ستارگان و درختان . با خيره شدن به ستارگان در شب ، مي تواني انجامش دهي . با نگاه كرده به ماه ، مي تواني انجامش دهي . زماني كه دانستي آن چگونه روي مي دهد ، مي تواني با كل عالم در عمل سكس باشي .
اما بهتر است كه اين كار را با موجودات انساني آغاز كني زيرا به تو نزديكترين هستند - - نزديكترين بخش از كيهان . اما آنها غير ضروري هستند . تو مي تواني پرش كني و كاملاً در را فراموش كني - - « حتي با يادآوري پيوند ، تحول » - - و تو متحول خواهي شد ، تنو خواهي شد .
تانترا از سكس همچون يك وسيله استفاده مي كند . آن انرژي است ؛ مي تواند مانند يك وسيله به كار رود . آن مي تواند تو را متحول كند ، و آن مي تواند به تو وضعيتهاي متعالي را بدهد . اما آنطور كه ما سكس را به كار مي بريم ، برايمان دشوار به نظر مي آيد - - زيرا ما آن را در راهي اشتباه استفاده مي كنيم ، و راه اشتباه طبيعي نيست . حتي حيوانات بهتر از ما هستند : آنها آن را در راهي طبيعي به كار مي برند . روشهاي ما منحرف هستند . كوبش دائمي چكش بر ذهن آدمي كه سكس گناه است سد بزرگي در درون تو ايجاد كرده است . تو هرگز به خودت اجازه نمي دهي كه كاملاً رها باشي . چيزي هميشه آن كنار ايستاده و در حال سركوب كردن است ، حتي در نسل جديد نيز اينگونه است . آنها ممكن است كه بگويند زير بار آن سركوب قرار ندارند ، كه سكس براي آنها تابو نيست ،‌ اما تو نمي تواني ناخودآگاهت را به راحتي از زير اين بار رها كني . آن قرن ها و قرن هاست كه ساخته شده است ؛ كل تاريخ انسانيت آنجاست . بنابراين شايد تو آن را همچون يك گناه دائمي سركوب نكني ، اما ناخودآگاه تو مدام در حال سركوب كردن آن است . تو هيچگاه به كمال درون آن نيستي . هميشه چيزي در بيرون مي ماند . آن بخشي كه بيرون مي ماند شكاف مي آفريند . تانترا مي گويد به درون آن كامل برو . خودت را فراموش كن ، تمدن ات را ، مذهبت را ، فرهنگت را ، ايدئولوژي ات را .
همه چيز را فراموش كن . فقط درون عمل سكس حركت كن : درون آن كامل حركت كن ؛ چيزي را بيرون نگذار . كاملاً بي فكر شو . فقط آنگاه است كه هشياري رخ مي دهد و تو با كسي يكي مي شوي . و اين احساس يگانگي مي تواند از شريك جدا شود و آن مي تواند در يگانگي با كل كيهان استفاده شود . تو مي تواني با يك درخت وارد عمل سكس شوي ، با ماه ، با هر چيزي . زماني كه دانستي اين دايره را چگونه بيافريني ، آن مي تواند با هر چيزي ايجاد شود - - حتي بي هيچ چيزي .
تو مي تواني اين دايره را درون خودت ايجاد كني زيرا يك مرد هم مرد است و هم زن ، و يك زن نيز هم زن است و هم مرد . تو هر دو هستي زيرا توسط آن دو خلق شده اي ، تو توسط مرد و زن هر دو با هم خلق شده اي ، بنابراين نصف تو ديگري باقي مي ماند . تو مي تواني همه چيز را كاملاً فراموش كني ، و دايره مي تواند درون تو ايجاد شود . زماني كه دايره درونت ايجاد شد - - مرد تو با زن تو ديدار مي كند ، زن دروني با مرد دروني ديدار مي كند - - تو در يك هم آغوشي با خودت هستي . و فقط زماني تجرد واقعي حاصل مي شود كه اين دايره ي دروني ايجاد شود . وگرنه تمام تجرد ها انحراف جنسي هستند ، و آنگاه آنها مشكلات خودشان را به همراه دارند . وقتي اين دايره در درون ايجاد شود ، تو آزاد مي شوي .
اين آن چيزي است كه تانترا مي گويد : « سكس ژرف ترين اسارت است ، با اين حال آن مي تواند وسيله اي براي آزادي متعالي باشد . »
تانترا مي گويد زندان مي تواند همچون يك دارو به كار رود ، اما دانش مورد نياز است . پس هيچ چيز را سركوب نكن . حتي آن را به كار بگير . و با هيچ چيز مخالف نباش .
درياب كه آن روشها چگونه مي توانند به كار روند و متحول سازند . تانترا پذيرش ژرف و كامل زندگي است . آن بينشي متفاوت است . در سراسر جهان ، در تمام قرنها كه گذشته اند ، تانترا بي نظير است . آن مي گويد هيچ چيز را رها نكن و با هيچ چيز مخالفت نكن و هيچ تضادي ايجاد نكن ، زيرا با هر تضادي فقط خودت را ويران كرده اي .
تمام مذاهب مخالف سكس هستند ، از آن مي ترسند ، زيرا آن انرژي عظيمي در خود دارد . زماني كه درون آن هستي تو ديگر وجود نداري ، و آنگاه جريان تو را به همه جا خواهد برد . به همين دليل است كه ترس وجود دارد . بنابراين سدي در درونت ايجاد مي شود و جريان دو تكه مي شود ، و نگذار كه اين انرژي پر قدرت هيچ سلطه اي بر تو داشته باشد : استاد آن باش .
فقط تانترا است كه مي گويد اين استادي اشتباه است ، مرض است ، بيمار گونه است ، زيرا تو واقعاً نمي تواني مخالف اين جريان باشي . تو آن هستي ! تمام تضاد ها اشتباه هستند ، مستبدانه هستند ، و در اساس هيچ تضادي ممكن نيست زيرا تو جريان هستي - - بخشي از آن هستي ، موجي درون آن . تو مي تواني منجمد بشوي و مي تواني خودت را از جريان جدا كني ، اما آن انجماد مرگبار خواهد بود . و انسانيت مرده است . هيچكس واقعاً زنده نيست ؛ تو فقط نعشي شناور در جوي هستي . حل شو !
تانترا مي گويد سعي كن حل شوي . شبيه كوه يخ نباش : حل شو و با رود يكي شو . با رود يكي شدن ، احساس يكي شدن با رود ، حل شدن در رود ، هشيار باش و تحول و دگرگوني آنجا خواهد بود .
تحول آنجا است . تحول يا تضاد و درگيري رخ نمي دهد ؛ با هشياري رخ مي دهد . اين سه تكنيك بسيار بسيار علمي هستند ، اما آنگاه سكس چيزي ديگري غير از آنچه كه تو مي داني مي شود . آنگاه آن يك تسكين موقتي نيست ؛ آنگاه آن ديگر راهي براي خروج انرژي نيست . آنگاه ديگر پاياني بر آن نيست . آن يك دايره ي مراقبه گون مي شود .
 
پايان سوتراي سوم
________________________________________
سوتراي چهارم .
 
چند تكنيك ديگر مربوط به آن :
« ديدن شادمانانه ي دوستي كه مدت درازي غايب بوده است ، اين شادي را به خاطر بسپار . »
وارد اين شادي شو و با آن يكي شو - - هر شادي اي ، هر اتفاقي . اين فقط يك مثال است : « ديدن شادمانانه ي دوستي كه مدت درازي غايب بوده است ...» ناگهان تو يك دوست را مي بيني كه مدت درازي است نديده اي ، چند روز يا سال . يك شادي ناگهاني تو را در بر مي گيرد . اما توجه تو به روي دوست خواهد بود ، نه به روي شادي ات . آنگاه تو چيزي را از دست داده اي ، و اين شادي گذرا خواهد بود . توجه تو به روي دوست متمركز است : تو شروع به صحبت مي كني ، و خاطرات را به ياد مي آوري ، و تو اين شادي را از دست مي دهي و اين شادي مي رود .
زماني كه دوستت را مي بيني و ناگهان احساس شادي وارد قلبت مي شود ، بر اين شادي متمركز شو . احساسش كن و همان احساس شو ، و با دوستت ديدار كن زماني كه وجودت آگاه است و بر شادي متمركز است . بگذار دوستت در حاشيه بماند ، و تو در احساس شادماني ات مستقر باش .
اين مي تواند در وضعيت هاي بسيار ديگري هم انجام شود . آفتاب مي تابد و ناگهان احساس مي كني كه چيزي به درون تو تابيده مي شود . آنگاه آفتاب را فراموش كن ؛ بگذار در حاشيه بماند .
تو در احساس تابش انرژي مستقر باش . لحظه اي كه به آن نگاه مي كني ، آن پخش خواهد شد . آن تمام بدنت را فرا خواهد گرفت ، تمام وجودت را . و فقط يك تماشاگر آن نباش ؛ در آن ذوب شو . لحظات بسيار كمي وجود دارند كه تو شادي را احساس مي كني ، سعادت و خوشي را ، اما تو آنها را از دست مي دهي زيرا تو در موضع مستقر مي شوي .
زماني كه شادي هست ، احاساس مي كني كه آن از بيرون مي آيد تو با دوستي ديدار كرده اي : آن نشان مي دهد كه شادي از دوست تو آمده است ، از ديدن او . اينگونه نيست . شادي هميشه در درون تو است دوست فقط يك موقعيت را به وجود مي آورد . دوست كمك مي كند تا آن شادي بيرون بيايد ، او به تو كمك مي كند كه ببيني آن آنجا وجود دارد . و فقط شادي نيست كه اينگونه است : هر چيزي : خشم ، غم ، نا اميدي ، شادماني ، با هر چيزي اينگونه است . ديگران فقط موقعيتي را به وجود مي آورند كه آن چيزهاي پنهان درونت آشكار مي شوند . آنها باعث آن چيزي كه در درون تو است نيستند . هر اتفاقي كه مي افتد درون تو مي افتد . آن هميشه آنجا بوده است ؛ دوستت فقط موقعيتي را به وجود مي آورد كه در آن موقعيت آن چيزي كه در درون تو پنهان است آشكار مي شود - - بيرون مي آيد . از سرچشمه ي پنهان آشكار مي شود . زماني كه اين اتفاق افتاد در احساس دروني مستقر بمان ، و آنگاه تو نگرش درباره ي هر چيزي در زندگي خواهي داشت .
حتي با احساسات منفي ، اين كار را بكن . وقتي عصباني هستي ، بر شخصي كه آن را آشكار كرده متمركز نباش .
بگذار او در حاشيه بماند . تو عصباني مي شوي . خشم را در تماميت خودش احساس كن ؛ بگذار در درون رخ دهد . توجيه نكن ؛ نگو كه اين مرد آن را به وجود آورده . آن مرد را سرزنش نكن . آن فقط يك موقعيت را به وجود آورده است . و نسبت به او احساس سپاس داشته باش كه به تو كمك كرده است كه چيزي را كه درون تو پنهان بود را آشكار سازد . او جايي تو را زده و يك زخم آنجا پنهان بوده است . حالا تو آن را مي شناسي ، پس تبديل به زخم مي شود .
با منفي يا مثبت ، با هر احساسي ، اين را به كار گير ، و تغيير بزرگي در تو خواهد بود . اگر احساس منفي است ، با آگاه بودن از اين كه آن درون توست از آن رها خواهي شد . اگر احساس مثبت است ، تو خود احساس خواهي شد . اگر آن شادي است ، تو شادي خواهي شد . اگر آن خشم است ، خشم محو خواهد شد .
و اين تفاوت ميان احساسات منفي و مثبت است : اگر از يك احساس به خصوص آگاه باشي ، و با آگاه شدن ات آن ناپديد شود ، آن منفي است . اگر با آگاه شدن از يك احساس به خصوص ، آنگاه تو آن احساس شوي ، اگر آن احساس پخش شود و با وجودت يكي شود ، آن مثبت است . آگاهي در اين دو مورد متفاوت عمل مي كند . اگر آن يك احساس سمي باشد ، تو از طريق آگاهي از آن راحت مي شوي . اگر آن خوب است ، سعادتبار و وجد آور است ، تو با آن يكي مي شوي . آگاهي آن را توسعه مي دهد .
از نظر من اين يك معيار است : اگر چيزي با آگاهي تو توسعه يابد ، آن چيز خوبي است . اگر چيزي از طريق آگاهي محو شود ، آن چيز بدي است .
آن كه نمي تواند در آگاهي بماند گناه است و آن كه در آگاهي رشد مي كند فضيلت است . فضيلت و گناه مفاهيم سنگيني نيستند ، آنها دركهاي دروني هستند .
آگاهي ات را به كار گير . آن مثل اين است كه جايي تاريك است و تو روشنايي مي آوري : تاريكي ديگر آنجا نخواهد بود . فقط با روشن كردن چراغ ، تاريكي ديگر آنجا نيست ، زيرا ، در واقع آنجا نبود . آن منفي بود ، غيبت نور . اما خيلي چيزها كه در آنجا هستند آشكار خواهند شد . فقط با روشن كردن چراغ ، اين قفسه ها ، اين كتابها ، اين ديوارها ، تاپديد نخواهند شد . در تاريكي آنها نبودند ؛ نمي توانستي آنها را ببيني . اگر چراغ را روشن كني ، تاريكي ديگر آنجا نخواهد بود ، اما آن چه كه واقعي است آشكار خواهد شد . با آگاهي تمام چيزهاي منفي مثل تاريكي محو خواهند شد - - نفرت ، خشم ، غم ، خشونت . آنگاه عشق ، شادي ، وجد ، براي نخستين بار خواهند آمد ، در تو آشكار مي شوند . بنابراين : « ديدن شادمانانه ي دوستي كه مدت درازي غايب بوده است ، اين شادي را به خاطر بسپار . »
 
پايان سوتراي چهارم
________________________________________
سوتراي پنجم ( آخر )
 
« هنگام خوردن يا نوشيدن ، مزه ي غذا يا نوشيدني شو ، و لبريز شو . »
ما بدون خوردن نمي توانيم زنده بمانيم . ولي ما بسيار ناآگاهانه مي خوريم ، ربات وار . بدون چشيدن طعم آن تو فقط تغذيه مي كني . آهسته بخور و از مزه آگاه باش . و فقط زماني مي تواني آگاه باشي كه آهسته بخوري . غذا را نبلع . بي شتاب مزه ي آنها بچش و به مزه تبديل شو .
وقتي شيريني را احساس مي كني ، تبديل به آن شيريني شو . و آن مي تواند در تمام بدن حس شود - - نه فقط در دهان ، نه فقط بر روي زبان ، آن مي تواند در تمام بدن حس شود ! يك شيريني خاص - - يا هر چيز ديگري - - هر چه كه مي خوري ، مزه را حس كن و آن مزه شو .
و اين آشكار مي كند كه تانترا برعكس تمامي سنت ها عمل مي كند . جاينا مي گويد : « نچش – آسواد » ماهاتما گاندي آن را همچون يك فرمان در آشرامش به كار برد : « آسواد : مزه ي هيچ چيزي را نچش . بخور اما مزه نكن ، مزه را فراموش كن . خوردن ضروري است ، اما آن را مكانيك وار انجام بده . مزه ميل و آرزو است ، پس مزه نكن »
تانترا مي گويد امكان بيشتر مزه كردن آن هست ؛ با احساس تر باش ، زنده تر باش . و با احساس بودن كافي نيست - - خود مزه شو . به مزه تبديل شو .
با آسواد هيچ مزه اي وجود ندارد ،‌حساسيت ات خواهد مرد . آنها كمتر و كمتر حساس خواهند شد . و با كم شدن احساس ، تو نمي تواني بدنت را حس كني ، تو نمي تواني احساساتت را حس كني . آنگاه تو در سر مستقر مي شوي . اين استقرار در سر ، شكاف است . تانترا مي گويد هيچ تقسيمي در خودت ايجاد نكن . مزه كردن آن زيباست ؛ حس كردن آن زيباست . و اگر بتواني بيشتر حس كني ، بيشتر زنده خواهي بود ، و اگر بيشتر زنده باشي ، آنگاه زندگي بيشتري وارد وجود دروني ات خواهد شد . تو بيشتر باز خواهي بود .
تو مي تواني بدون چشيدن مزه چيزها را بخوري ؛ آن دشوار نيست . تو مي تواني كسي را لمس كني بدون اينكه واقعاٌ او را لمس كرده باشي ؛ آن دشوار نيست .
ما هم اكنون همين كار را داريم مي كنيم .تو با كسي دست مي دهي بدون اين كه او را لمس كني زيرا براي لمس كردن بايد وارد دستانت شوي . تو بايد انگشتانت بشوي و كف دستت بشوي . روحت بايد وارد دستانت شود . فقط اينگونه مي تواني لمس كني . تو مي تواني دست كسي را بگيري يا با او دست بدهي ، اما اين يك دست مرده است . آن در ظاهر لمس كردن است ، اما در واقع لمس كردن نيست .
ما لمس نمي كنيم ! ما از لمس ديگري مي ترسيم . زيرا از لحاظ سمبوليك لمس كردن سكسي است . تو درون قطار يا اتوبوس شلوغ ايستاده اي و با ديگران برخورد مي كني ، افراد بسياري را لمس مي كني ، اما تو آنها را لمس نمي كني و آنها تو را لمس نمي كنند . فقط بدنها هستند كه با هم برخورد مي كنند . و تو مي تواني تفاوت را حس كني : اگر تو واقعاً كسي را در جمعيت لمس كني ، او آزرده خاطر خواهد شد . بدنت مي تواند لمس كند ، اما تو نبايد درون بدنت حركت كني . تو بايد دور باقي بماني - - در بدنت نباشي ، طوري كه فقط يك بدن مرده لمس كند .
اين بي احساسي بد است . به خاطر اينكه تو در مقابل زندگي از خودت دفاع مي كني . تو از مرگ بسيار مي ترسي ، و تو هم اكنون مرده اي . تو واقعاً نيازي به ترسيدن نداري زيرا هيچكس نمي ميرد . و علت ترس تو اين است - - زيرا تو زنده نيستي . تو زندگي را از دست داده اي و مرگ مي آيد .
كسي كه زنده است از مرگ نمي ترسد زيرا او زنده است . وقتي تو واقعاً زنده اي ترسي از مرگ وجود ندارد . تو حتي مي تواني مرگ را زندگي كني . زماني كه مرگ مي آيد ، مي تواني چنان با احساس باشي كه از آن لذت ببري . آن به يك تجربه ي شكوهمند تبديل مي شود . اگر زنده هستي تو حتي مي تواني مرگ را زندگي كني ، و آنگاه ديگر مرگ آنجا نيست . اگر بتواني حتي مرگ را زندگي كني ، اگر بتواني مرگ بدنت را حس كني ، آنگاه بي مرگ مي شوي .
 
« هنگام خوردن يا نوشيدن ، مزه ي غذا يا نوشيدني شو ، و لبريز شو . »
زماني كه آب مي خوري ، خنكي را حس كن . چشمانت را ببند ، آن را آهسته بنوش ، بچش . خنكي را حس كن و احساس كن كه تو آن خنكي شده اي ، زيرا خنكي وجودي است كه از آب به تو منتقل شده است ؛ آن بخشي از بدن تو مي شود . دهانت لمس مي كند ، زبانت لمس مي كند ، و خنكي منتقل مي شود . بگذار تا آن در تمام بدنت روي دهد . بگذار تا همچون موج بدنت را فرا گيرد و در تمام بدنت پخش شود ، و تو خنكي را در تمام بدنت حس خواهي كرد . اينگونه حساسيت تو مي تواند رشد كند ، و تو مي تواني بيشتر زنده باشي و بيشتر سرشار شوي .
ما درمانده شده ايم ، احساس تهي و خالي داريم و مي گوييم كه زندگي خالي است . اما علت خالي بودنش ما هستيم . ما حسش نمي كنيم و اجازه ي حس كردن آن را هم نمي دهيم . ما يك زره در اطراف خود داريم - - يك زره دفاعي . ما مي ترسيم كه آسيب پذير باشيم ، بنابراين ما در برابر هر چيزي مانع ايجاد مي كنيم تا از خودمان دفاع كنيم .
و آنگاه ما به گورستان تبديل مي شويم – چيزهاي مرده .
تانترا مي گويد زنده باش ، بيشتر زنده باش ، زيرا زندگي خدا است . خدايي جز زندگي وجود ندارد . بيشتر زنده باش ، و تو بيشتر الهي خواهي بود . كاملاً زنده باش ، و مرگي براي تو وجود ندارد .
 پايان

ما 32 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116