اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

لیست مطالب

مذهب غير منطقي است

بازگشت از جاده سنگلاخی
 
استراحتی در بازگشت
از راه سنگلاخي
به سوي راهي هموار
اگر باران مي بارد بگذار ببارد
اگر باد مي وزد بگذار بوزد


خودم از مدتها پیش
در سرشتي ناموجود
هيچ كجا در زمان مرگ
ابداً هيچ .
وقتی که پرسید ،  او پاسخ داد
پرسشی نیست ، پاسخی نیست
پس استاد داروما
باید در ذهنش هیچ چیز نباشد .
ذهن ما ...
بی پایان
بی آغاز
اندیشه متولد می شود
اندیشه می میرد
ماهیت تهی !
تمام گناهکاران
در سه جهان
محو و ناپدید خواهند شد
همراه با خودم .
 
مذهب غیر منطقی است . دلیل و علت نمی تواند شامل آن باشد . دلیل بسیار کوچک است . مذهب آسمان بی کران وجود است . علت پدیده ی ریز انسانی است . علت شکست خورده است . فقط با رفتن به ماورای ذهن می توان شروع به فهمیدن آنچه كه هست ، کرد . آن یک تغییر اساسی است .
هیچ فلسفه ای نمی تواند که تغییری اساسی بوجود آورد ـ ـ فقط مذهب است که می تواند . مذهب، فلسفه نیست . ضد فلسفه است و ذن خالص ترین شکل مذهب است .
ذن جوهر و عصاره ی مذهب است . به خاطر همین است که غیرمنطقی و بی معنی است . اگر تلاش کنی تا آن را با کمک منطق درک کنی ، گیج خواهی شد .آن را فقط به صورت غیر منطقی می توان درک کرد . و آن با همدلی عمیق و عشق ممکن است .
شما نمی توانید به واسطه ی تجربی ، علمی و مفاهیم عینی با ذن ارتباط برقرار کنید ، این یک پدیده ی قلبی است . شما باید بیشتر احساسش کنید تا این که در موردش فکر کنید . شما باید آن باشید تا بشناسیدش . هستي ، هشیار است . و هیچ هشیاری دیگری وجود ندارد . خب حالا چرا مذهب نوعی دیگر از زبان را برمی گزیند؟
مذهب بوسیله ی مثل ، شعر ، استعاره و افسانه سخن می گوید . آنها راه های غیر مستقیم برای اشاره کردن به حقیقت می باشند ـ ـ فقط اشاره کردن به حقیقت . نه اشاره ی مستقیم ، فقط نجوا ، نه فریاد زدن . آن در یک ارتباط عمیق به سمت تو می آید . این اشعار کوچک استاد ذن ، ای کیو  علاقمند به خلق اشعار بزرگ نیست . او واقعاْ یک شاعر نیست . او عارف است . اما بیشتر از به نثر حرف زدن ، با زبان شعر سخن می گوید ـ ـ به خاطر یک دلیل معين . دلیل این است : شعر یک راه غیر مستقیم برای اشاره کردن به چیزهاست . شعر زنانه است . نثر بسیار ساختاری و منطقی است . شعر اساساً غیر منطقی است . نثر واضح و روشن است , شعر اما مبهم است . به خاطر همین است که زیباست و دارای کیفیت می باشد . نثر به طور ساده همان چیزی را می گوید که می خواهد ، شعر اما خیلی چیزها می گوید .
نثر در زندگی روزمره لازم است ، در فروشگاه . اما هر جا حرفی از قلب زده شده ، نثر ناکافی بوده است ـ ـ شخص به شعر بازمی گردد . ۲ زبان در یک زبان وجود دارد . هر زبانی از ۲ زبان تشکیل شده است. یکی نثر است ، دیگری شعر . نثر بیشتر از شعر استفاده می شود و غالب است چرا که نثر سودمند است . شعر کم کم ناپدید شده است ، زیرا هیچ سود و منفعتی در بر ندارد . فقط وقتی لازم است که تو در عشق باشی . فقط وقتی لازم است که تو از عشق ، مرگ ، نیایش ،  حقیقت و خدا سخن می گویی ـ ـ اما آنها کالا نیستند . آنها در فروشگاه فروخته نمی شوند . خریدنی هم نیستند .جهان ما آهسته آهسته ، خطی ( طولی) می شود . زبان دیگر ،  زبان ژرف تر ، معنایش را برای ما از دست داده است . و به خاطر ناپدیدی زبان دوم ، زبان شعر ، انسان بسیار فقیر شده است ـ ـ زیرا تمام ثروت از قلب است . ذهن خیلی فقیر است . ذهن گداست . ذهن در میان جزئیات زندگی می کند . قلب آغاز اندیشه های عمیق زندگی ، عمق هستی و رازهای گیتی است .
این را به خاطر بسپار که ۲ زبان در ۱ زبان وجود دارد . ۲ شیوه برای سخن گفتن . ۲ سطح کاربرد زبانی . زبانی وجود دارد برای حقایق روشن ، مفاهیم و قواعد ، زبان منطق نظری ، عینی ،  اطلاعات ، علوم ریاضی . اما این زبان قلب نیست و این زبان عشق نیست و این زبان مذهب نیست .
علم و مذهب کاملاْ متضاد یکدیگرند . آنها به بعدهای متفاوت هستی تعلق دارند . آنها هیچ نقطه ی اشتراکی در زمینهایشان ندارند . آنها هرگز همدیگر را ملاقات نمی کنند . آنها خطوط متقاطع نیستند که در جایی به هم برسند و همدیگر را قطع کنند . و ذهن مدرن برای علم و دانش تربیت شده و به همین جهت ، مذهب تقریباْ تاریخ مصرفش گذشته است . به نظر می رسد که آینده ای برای مذهب وجود ندارد . زیگموند فروید این گونه اظهار نظر کرده که آینده ای برای توهمی که مذهب نامندش ، وجود ندارد . اما اگر آینده ای برای مذهب وجود نداشته باشد ، برای انسان هم آینده ای نخواهد بود . علم دارد انسانیت را نابود می کند ـ ـ زیرا انسانیت فقط در میان شعر و استعاره می تواند زندگی کند . تمام اهمیت زندگی در درون قلب جمع شده است . انسان نمی تواند تنها با ذهن زندگی کند . انسان نمی تواند تنها با محاسبه و ریاضیات زندگی کند . ریاضیات می تواند خدمت کند اما نمی تواند استاد باشد . سر فقط می تواند خادم باشد و به عنوان خادم بسیار کاربرد دارد ، اما زمانی که ادعای استادی کند ، خطرناک و مخرب است . زبان علم در دنیای وقایع مسلم زندگی می کند . اشیاء هستند همان گونه که هستند . این ، اين است ، نه آن . این آب است نه بخارو یخ . اینجا ، اینجاست نه آنجا . یک ، یک است . ۲ مساوی ۲. مرگ ، مرگ است . این دنیای وقایع مسلم است . تیره و مرده ، کهنه و  بی روح .
این غیرممکن است که فقط در جهان وقایع مسلم بشود زندگی کرد ، زیرا تو هرگز در آرامش نخواهی بود .در حقیقت ، زندگی در جهان وقایع مسلم ، بی معنی است ـ ـ معنا از كجا خواهد آمد ؟  ارزش از كجا خواهد آمد ؟ آن گاه یک گل رز ، زیبا نخواهد بود . آن فقط پدیده ای مربوط به گیاه شناسی خواهد بود . آن گاه عشق ، شکوهمند نخواهد بود . آن فقط پدیده ای بیولوژیک خواهد بود . چگونه یک شخص می تواند فقط در مسلمات زندگی کند ؟ زندگی کردن در وقایع مسلم . زندگی بی معنی می شود . اتفاقی نیست که اذهان فلسفه ی مدرن مدام درباره ی معنا حرف می زنند . ما تصمیم گرفته ایم که در یک زبان زندگی کنیم و به خاطر همین است که این وضعیت را بوجود آورده ایم . این چیز خوبی است که ما این زبان را داریم ، زبان وقایع مسلم ، زبان نثر . جهان ما بدون آن نمی تواند عمل کند . آن لازم است . اما نمی تواند هدف زندگی باشد . فقط می تواند خدمت کند . ولی ما نمی توانیم آن را زمانی که قلبمان جاری می شود به کار ببریم.
یک انسان مسلماْ فقیر است اگر که بی کفایتی زبان عادی را احساس نکند . و این به سادگی نشان دهنده ی آن است که او هرگز عشق را لمس نکرده است . او هرگز لحظات مراقبه را لمس نکرده است . او وجد را نشناخته است . او فقط یک نعش است . او زندگی می کند و با این حال زندگی نمی کند . حرکت می کند ، راه می رود اما تمام ژست ها و حرکاتش خالی و پوچند.
اگر انسان بی کفایتی زبان نثر را درنیابد ـ ـ زبان تجربی . زبان وقایع مسلم ، ریاضیات ـ ـ این به سادگی نشان می دهد که او هیچ رازی از زندگی را درک نکرده است ، که او واقعاْ زندگی نکرده است .
وگرنه ، تو چگونه می توانی از رازها دوری کنی ؟ او که هرگز ماه کامل را ندیده است . او که هرگز زیبایی و درخشش چشمان انسان را ندیده است . او که هرگز نگریسته است . او که اهمیت اشکها را درک نمی کند . او که یک ربات است . او انسان نیست . او نا انسان است . او فقط یک ماشین است . او کار می کند ،  تحصیل می کند و  می میرد . او بارها تولید مثل می کند و سپس میمیرد . اما بیهوده ـ ـ نمي تواند بگويد كه چرا زندگي مي كند .
این درست است که این نوع از زبان مورد نیاز است ، این یک نیاز است ، اما ولو این که تمام نیازها برآورده شوند ، نیازهای غایی برآورده نمی شوند ـ ـ نیاز به جشن گرفتن ، نیاز به شادی ، نیاز به حرف زدن با ستاره ها و اقیانوس و دانه ی شن ، نیاز به فشردن دستها ، نیاز به عاشق شدن ، نیاز به رقص و آواز . زبان معمولی نمی تواند نیازهای غایی را برآورد . ونیازهای غایی چیزی هستند که ویژه ی انسانیت است . انسانی که فقط انسان است فاصله ی زیادی با کسی دارد که با نیازهای غایی می زید . در پرسشهایی که به عشق و مرگ و خدا و انسان مربوط می شوند ، زبان اول فقط بی کفایت نیست بلکه خطرناک نیز هست . اگر تو زبان نوع اول را برای علاقمندی های غایی به کار بری ، کم کم همین زبان خودت آنها را نابود خواهد کرد . این یعنی ما چگونه خدا را نابود کرده ایم ، این یعنی ما چگونه تمام زیباییها و معانی را از بین برده ایم . استفاده از زبان غلط و زود یا دیر در دام زبان غلط خواهی افتاد ، زیرا ذهن تو در میان زبان زندگی می کند .
تو فقط چیزی را می شناسی که در زبانت وجود داشته باشد ، تو فقط چیزی را می شناسی که بتوانی در موردش به روشنی بیندیشی . اگر دنیای ناشناخته ی قلب ، جهان ناشناخته ی احساسات، شور و  هیجانات ، وجد و جذبه را رها کنی ، آن گاه به طور طبیعی از خدا دور خواهی شد . و آن گاه  اگر   بگویی که خدا مرده است ، کاملاْ درست به نظر خواهد رسید . نه این که خدا مرده باشد ـ ـ فقط برای تو مرده است . زنده بودن در برابر خدا ، حرکت به سمت شعر است . شعر پل رنگین کمان بین انسان و خداست . بین انسان به مثابه ذهن و خدا به مثابه راز . این آغاز است ، دروازه ، آستانه .
آیا تا به حال خاجوراهو ، كناراك یا دیگر معابد زیبای هند را دیده ای ؟ در کتب مقدس قدیمی گفته شده است که در آستانه ی هر معبد باید مجسمه ای باشد ، ساختن مجسمه ای از عشق . این خیلی عجیب است . آن کتب مقدس دقیقاْ نگفته اند چرا ، آنها به سادگی به معماران گفته اند که باید   باشد . در آستانه ی هر معبد ، بالای در ، حداقل باید نقش جفتی که در حالت ارگاسم اند ، ترسیم شود . در عشقی عمیق ، اندام پیچیده شده ی آنها در همدیگر ، در جذبه ای متعالی .
 چرا بالای در ؟ زیرا شايد بتواني كه عشق را بشناسی ، تو پل میان انسان و خدا را نمی شناسی . و دروازه یک نماد است : دروازه ، آستانه ای است بین دنیای ذهن و دنیای بی ذهنی . عشق پلی است از دنیای ذهن به دنیای بی ذهنی . فقط در اوج عشق است که ما رازهای زندگی را در می یابیم .
این بسیار پر معنی است ـ ـ هرچند که بسیاری از معابد با این روش ساخته نشده اند . مردم از این روش اجتناب کرده اند . آنها بسیار اخلاق گرا و احمق اند . اما این سخنان کتب مقدس باستانی بسیار پر معنی و مهم است که می گوید فقط عشق می تواند در آستانه باشد ، زیرا فقط عشق می تواند شعر زنده ی تو را بیافریند .
اگر تو فقط زبان نوع اول را به کار بری ، چیزهای لطیف و حساسی را که در درون توست از بین خواهی برد . تو بیشتر و بیشتر به صخره ها عادت خواهی کرد و کمتر و کمتر از گلها آگاه خواهی بود . اما زبان دومی وجود دارد . این زبان حرفهایی است که نمی توان گفت . بله ، شعر زبان سخنانی است که نمی توان گفت . گفتنش ضروری است ـ ـ و شعر زبان آن چیزی است که نمی توان در موردش سخن گفت . تو اگر شعر را نداشته باشی ، چگونه آن چه را که نمی توان گفت ، خواهی گفت ؟ این زبان آن جیزی است که نمی تواند گفته شود . زبانی که حرف می زنی ، سکوت کامل و هیجان و وجد را در خود ندارد .
 این اشعار کوچک ای کیو ممکن است خیلی شاعرانه نباشند ـ ـ در حقیقت ، بلايث  در مورد این دوکاهای ای کیو گفته است :  اشعار کوچک ای کیو ارزش شعری زیادی ندارند ، با وجود این ، آنها برای ما انسانی را به تصویر می کشند که دارای صداقتی عمیق است . شاید به راستی اشعار احساساتی با شکوهی باشند .  منظور ، شعر نیست .
منظور انتقال آن چیزی است که با زبان عادی قابل انتقال نباشد . کاربرد شعر مانند وسیله ی نقلیه است  ، به خاطر بسپار . به زبان ادبیات فکر نکن : به زبان وجد فکر کن . و گاهی اوقات وجد می تواند با واژه هایی کوچک بیان شود . یک روزی کتابی از ویلیام ساموئل می خواندم . او نوشته است :  روزی در  حومه ی شهر در روی تپه ای نشسته بودم و به معمای ارتباط فکر می کردم . من شاهد خوشحالی پدر و پسر ۵ ساله اش بودم که ساعتها در میان الوار گم شده بود . من می دانستم که پسر پیدا خواهد شد ـ ـ و می دانستم و می دانستم ـ ـ اما با وجود دانستن قطعی , قادر نبودم ترس پدر را کاهش دهم یا بیاورمش بالای تپه تا حقیقتی را که دیده ام دریابد . بنابر این هم تعجب کرده بودم ، هم درباره ی این ناتوانی در ارتباط ،  آن هم زمانی که انجام دادنش مهم به نظر می رسید ، با خودم کلنجار می رفتم ـ ـ دیدم که پدر و پسر همدیگر را پیدا کردند . آه چه به هم پیوستگی ای ! یک پسر بچه ی کثیف و پابرهنه از میان الوار بیرون آمد در حالی که با تمام وجود فریاد می زد : بابا ! بابا ! . و من پدرش را دیدم ، بی شرمندگی های های گریه می کرد ، بچه را در  آغوش گرفت. تمام آن چیزی که توانست بگوید این بود :  آله لو یا ستایش پروردگارا !  ـ ـ دوباره و دوباره " آله لو یا ستایش پروردگارا "
لحظاتی وجود دارند که چیزی گفته می شود که نمی تواند گفته شود . لحظاتی وجود دارند که اشکها بیشتر از کلمات سخن می گویند . لحظاتی وجود دارند که خنده ها بیشتر از کلمات سخن می گویند . لحظاتی وجود دارند که حرکات بیشتر از کلمات سخن می گویند .
لحظاتی وجود دارند که سکوت بیشتر از کلمات سخن می گوید . تمام خنده ها ، تمام اشکها ، تمام حرکات ,، سکوتها ، آنها به زبان دوم مربوط می شوند  ـ ـ زبان شعر . بعضی خطوط کتب مقدس یا هر کتاب دیگری ، باید آن قدر خوانده شوند تا ناگهان معنای آنها درک شود . آن مانند یک بارش است . این کل راز مانتراهاست . مانترا عصاره ی شعر است ، اصل شعر است . فقط با خواندن ، قابل درک نیست. نه این که تو آن را عقلانی نفهمی  ـ ـ آن ساده است ،  معنایش آشکار است ـ ـ اما معنای ظاهری ،  معنای واقعی نیست . معنای ظاهری از زبان اول می آید ، و معنای اصلی پنهان می ماند .
تو با تکرار آن در عشقی عمیق ،  در حالت نیایشی با شکوه ، معنای اصلی را درک خواهی کرد.
زمانی که آن به ناگهان در ضمیر ناخود آگاهت منفجر شود ، آن برای تو آشکار می شود . یک ملودی شنیده خواهد شد . آن ملودی همان معناست ـ ـ  البته نه آن معنایی که از نخستین بار که آن را خواندی ، دریافته ای . و شخص هرگز نمی داند که آن چه زمانی روی خواهد داد .
از این رو در شرق ، مردم قرآن ، بهاگاواد گیتا و داماپدا را حفظ می کنند . هر روز ، صبح و عصر آن را از حفظ می خوانند . آنها تا جایی که ممکن است بارها و بارها از حفظ می خوانند . آنها تعداد تکرار را محاسبه نمی کنند . چه نیازی به محاسبه ی آن وجود دارد ؟ اما با هر بار از بر خواندن ، چیزی در تو عمیق تر می شود . شیار گودتر می شود . و یک روز ملودی شنیده می شود . وقتی که ملودی را شنیدی ، مانتراي  واقعی را خواهی شناخت . اینک تو به دومین لایه ی پنهان لغزیده ای . شعر واقعی درون آن است . قابل درک نیست : فقط می توان تجربه اش کرد .
 این اشعار کوچک ای کیو شبیه مانتراها هستند . سعی نکن آنها را عقلانی درک کنی . بلکه با همدلی و تفاهم و عشقی عمیق با آنها بازی کن . و آهسته آهسته ، مثل عطر ، مثل ملودی ، چیزی در درون تو رخ می دهد و تو قادر خواهی بود که ببینی این مرد چه چیزی را می خواهد انتقال دهد . او می خواهد چیزی را انتقال دهد که قابل انتقال نیست . او جیزی را می خواهد بگوید که گفتنی نیست. و او قادر است که آن را انتقال دهد . این مرد ، ای کیو استاد عجیبی بود . اساتید ذن اساتید عجیبی اند .
این طبیعی است که یک انسان مذهبی عجیب به نظر برسد ، زیرا او کاملاْ با شیوه ای متفاوت زندگی می کند . او در واقع جدا زندگی می کند . او همچون بیگانه شروع به خارج شدن از اینجا می کند . او برای این جهان معمولی ، عجیب می شود . زیرا او اینجاست با این حال اینجا نیست . او اینجا زندگی می کند ، اما لمس ناشده و نا آلوده ، او اینجا زندگی می کند و طوری زندگی می کند که آلوده نشود. او از دنیا کناره نمی گیرد . او در دنیای معمولی می زید ، البته با شیوه ای فوق العاده .
من دو چند داستانی درباره ی ای کیو شنیده ام . قبل از این که ما به اشعارش بپردازیم ، بهتر است که طعم او را بچشیم . یکی از داستانها این است :
یک روز تابستانی به کار مشغول بود . شاید علف هرز می چید ، ای کیو خیلی خسته شد و داغ کرد . به دالان معبد رفت تا کمی خنک شود . حس خوبی به او دست داد ، از این که به معبد آمده و بودا را از زیارتگاه برداشته و به دیرک بیرونی بسته است . ای کیو گفت : تو هم خودت را خنک کن !
بی معنی به نظر می رسد . بستن بودای چوبی به دیرک و گفتن این جمله به بودا : تو هم خودت را خنک کن ! اما نگاه کنید ـ ـ چیز عمیقی در آنجا وجود دارد . برای ای کیو هیچ چیز نمرده است ، نه حتی مجسمه ی چوبی بودا . همه چیز زنده است . و او شروع کرد به احساس کردن هر چیزی ، مثل همان احساسی که برای خودش بود . او یکی شده بود .
حالا یکی دیگر ، درست برعکس این داستان : یک شب ، در یک شب سرد زمستانی ، او در معبد مانده بود.و سپس ناگهان در نیمه های شب ، کاهن معبد صدایی شنید و نوری دید . خب او شروع به دویدن کرد : چه اتفاقی افتاده است ؟ او دید که ای کیو آنجا نشسته ـ ـ او بودای چوبی را آتش زده بود.  مبهوت ماند . گفت : تو دیوانه ای یا چی هستی ؟ چکار کردی ؟ این توهین به مقدسات است . گناهی بزرگتر از این وجود ندارد . تو بودای مرا آتش زده ای ! و ای کیو چوبی برداشته بود و داشت به خاکستر آتش سیخ می زد ! و کاهن گفت : حالا چکار داری می کنی و سعی داری چکار کنی ؟ ای کیو گفت : من سعی می کنم استخوانهای بودا را پیدا کنم . و کاهن گفت : تو باید واقعاْ دیوانه شده باشی ـ ـ چگونه می توانی در بودای چوبی ، استخوان پیدا کنی ؟ و ای کیو خندید و گفت : شب طولانی و خیلی سرد است و تو بوداهای چوبی زیادی داری ـ ـ چرا چند تا دیگر نمی آوري ؟ تو می توانی خودت را با آنها گرم کنی.
حالا این مرد ,  مرد عجیبی است . یک بار در روز داغ تابستانی بودای چوبی را به دیرک می بندد و می گوید : تو هم خودت را خنک کن ! و زمانی دیگر بودای چوبی را آتش می زند زیرا شب بسیار سرد است و به کاهن می گوید : به من نگاه کن ـ ـ درون بودا از سرما می لرزد !
در حقیقت هر دوی این داستانها شبیه هم اند . برای انسانی که درک کرده و فهمیده , هیچ تفاوتی وجود ندارد . فاصله ها ناپدید می شوند . اختلافات ناپدید می شوند . تمام مرزها بی معنی می شوند.

ما 6 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116