اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

لیست مطالب

اولين و آخرين مذهب

اشوي محبوب ،
چرا مذهب خودتان را اولين و آخرين مذهب مي ناميد ؟
 
دوباره حرف زدن كمي برايم سخت است . هميشه سخت بوده است ، زيرا من تلاش مي كنم ناگفتني را بگويم . حالا سخت تر هم شده است .
بعد از 1315 روز سكوت ، احساس مي كنم از جهان ديگري نزد شما آمده ام . در واقع همينطور است . دنياي واژگان و عقايد ، و دنياي سكوت كاملاً متضاد همديگرند ، هيچ جا با هم تلاقي نمي كنند . به خاطر طبيعتشان نمي توانند با هم تلاقي كنند . سكوت يعني حالتي بي واژه ، و همينك حرف زدن برايم مانند دوباره آموختن الفبا است . اما اين تجربه ي تازه اي براي من نيست ؛ قبلاً نيز روي داده است .


سي سال پيوسته حرف زده ام . همچون بحران بود زيرا كه تمام وجودم در سكوت فرو غلتيده بود . و من خودم را به سمت واژه ها ، زبان ، عقايد و فلسفه ها مي كشاندم . راه ديگري براي منتقل كردن نبود ، و من پيغام بسيار مهمي براي منتقل كردن داشتم . راهي براي شانه خالي كردن از زير بار مسئوليت وجود نداشت . من آن را آزموده ام . روزي كه وجود خودم را درك كردم ، رفتن من به درون سكوت به معناي سرانجام كار بود . هيچ پرسشي باقي نمانده بود .
يكي از استادان من در دانشگاه كه در جهان مشهور بود ، دكتر س.ك. ساكسنا – او سالهاي زيادي استاد دانشگاههاي امريكا بود – بارها و بارها عادت داشت كه از من بخواهد از او چند سؤالي بپرسم . و آن روزها زماني بود كه من بي نهايت خرسند بودم ، پرسشي نبود ، پرسشي نمانده بود .
پس به او مي گفتم : « من پاسخها را دارم ، من هيچ پرسشي ندارم . » و او مي خنديد و مي گفت كه من ديوانه ام : « تو چگونه پاسخها را بدون پرسشها داري ؟ »
من به او اصرار مي كردم : « تا زماني كه تو پرسشها را داري هرگز پاسخها را نخواهي داشت . تا زماني كه پرسشها را دور نريزي هيچ پاسخي نخواهي يافت . و آن در شكل يك پاسخ نمي آيد ، اما به همه چيز پاسخ مي دهد ؛ نه فقط اين كه به پرسش خاصي پاسخ بدهد بلكه به تمام پرسشها پاسخ مي دهد – ممكن ، غير ممكن ، باور كردني ، باور نكردني . »
بعد از روشن بيني ام ، دقيقاً براي 1315 روز باقي ماندن در سكوت را آزمودم – در آن شرايط بيشتر از آن نيز ممكن بود . به خاطر چند چيز مجبور بودم حرف بزنم ، اما حرف زدنم تلگرافي بود . پدرم از دست من خيلي عصباني بود . او آنقدر مرا دوست داشت كه حق داشت عصباني باشد . روزي كه مرا به دانشگاه فرستاد از من قول گرفت كه حداقل هفته اي يكبار برايش نامه بنويسم . وقتي كه وارد سكوت شدم آخرين نامه را به او نوشتم و به او گفتم : « من شادم ، كاملاً شاد ، بي نهايت شاد ، و از ژرفاي وجودم مي دانم كه براي هميشه باقي خواهم ماند ، چه در بدن يا چه بدون بدن . اين بركت و سرور ابدي است . حال اگر اصرار كني هر هفته همان نامه را بارها و بارها برايت خواهم نوشت . آن جالب به نظر نمي رسد ، اما من قول داده ام، پس هر هفته يك كارت با امضاي « ديتو » خواهم فرستاد . لطفاً مرا ببخش ، و زماني كه نامه ام را با امضاي « ديتو » دريافت كردي ، اين نامه را بخوان . »
او فكر كرد من كاملاً ديوانه شده ام . فوراً از روستا به دانشگاه آمد و از من پرسيد : « چه اتفاقي برايت افتاده است ؟ نامه ات را ديدم و آن مساله ي ديتو ، فكر كردم ديوانه شده اي . اما با نگاه كردن به تو ، به نظر مي رسد من ديوانه ام ؛ تمام جهان ديوانه است . من قولت را پس مي دهم و آن واژه اي را كه به من داده اي . ديگر نيازي به هر هفته نامه نوشتن نيست . من به خواندن آخرين نامه ات ادامه خواهم داد . » و او آن را تا آخرين روز زندگي اش نگه داشت ، در هنگام مرگ نامه زير بالشش بود .
مردي كه مرا به حرف زدن مجبور كرد – من 1315 روز در سكوت بودم – مرد بسيار عجيبي بود . او خودش كل زندگي اش را در سكوت گذراند . هيچكس چيزي درباره ي او نشنيده است ؛ هيچ كس او را نمي شناسد . و او با ارزشترين و فوقالعاده ترين انساني است كه من در اين زندگي و زندگي هاي گذشته ام ديده ام . نام او ماگا بابا بود . آن تقريباً يك اسم نيست ؛ ماگا يعني ظرف . او عادت داشت ظرفي را با خود حمل كند – آن تنها دارايي او بود ، يك ظرف پلاستيكي . از آن ظرف آب مي نوشيد و در همان ظرف از مردم غذا طلب مي كرد . مردم هر چيزي را در آن مي ريختند : پول ، غذا ، آب . و آن تنها چيزي بود كه او داشت . هركسي هم كه ظرفش را مي خواست به او مي داد . بنابراين مردم از آن پول يا غذا بر مي داشتند – مخصوصاً بچه ها ، گداها . او مانع كسي براي انداختن چيزي به درون ظرف نمي شد و همچنين مانع كسي براي برداشتن چيزي از ظرف .
و او كاملاً ساكت بود ، بنابراين هيچكس حتي اسمش را نمي دانست ، زيرا هرگز اسمش را نگفته بود . آنها به خاطر آن ظرف او را ماگابابا ناميدند .
اما در اعماق شب ، زماني كه كسي نزد او نبود ، پيش او مي رفتم . يافتن ساعتي از شبانه روز كه هيچكس آنجا نباشد بسيار دشوار بود ، زيرا او براي نوع عجيبي از مردم مجذوب كننده بود . او حرف نمي زد، بنابراين متفكران نزد او نمي رفتند – فقط مردمان ساده . و با او چه مي توان كرد ؟ در هند ، رفتن نزد انساني كه درك كرده است را « سوا » مي نامند . آن به معناي خدمت است ، اما آن نمي تواند بيانگر واقعي مفهوم آن واژه باشد . زيرا واژه ي سوا تقدسي دارد كه واژه ي خدمت ندارد . وقتي نزد يك مردي كه درك كرده است مي روي ، چه كاري براي او مي تواني انجام دهي ؟ مردم مي آمدند و پاهاي او را ماساژ مي دادند ، كسي ديگر سرش را ماساژ مي داد ، و او به كسي چيزي نمي گفت . نه بله مي گفت ، نه مي گفت خير . بعضي اوقات آنها حتي نمي گذاشتند او بخوابد ، زيرا چهار يا پنج نفر در حال ماساژ او بودند؛ آنها سوا مي كردند ( خدمت مي كردند ) . بارها ناچار بودم مردم را از آنجا بيرون بياندازم . او در يك آلاچيق مي زيست كه تمام اطرافش باز بود . زمانهايي ، مخصوصاً در شبهاي سرد زمستان او را تنها مي يافتم ؛ آنگاه او با من حرف مي زد .
او كرا مجبور كرد كه حرف بزنم . گفت : « نگاه كن ، من تمام زندگيم ساكت مانده ام ، اما آنها نمي شنوند، آنها گوش نمي كنند . نمي توانند درك كنند ، آن وراي آنهاست .
من شكست خورده ام . من قادر نبوده ام آنچه را كه با خود حمل مي كنم منتقل كنم ، و حالا زمان زيادي برايم باقي نمانده است . تو هنوز جواني ، زندگي طولاني در پيش رو داري : لطفا حرف زدن را متوقف نكن . شروع كن ! » آن دشوار است ، منتقل كردن آن با واژگان تقريباً كار غير ممكني است ، زيرا آنها در يك حالت آگاهي بي واژه تجربه شده اند . چگونه مي توان آن سكوت را به صدا تبديل كرد ؟ به نظر مي رسد كه راهي وجود ندارد . و به هيچ وجه وجود ندارد .
اما من ماگابابا را درك مي كنم . او خيلي پير بود ، و او به من گفت : « تو نيز در همين وضعيت قرار خواهي گرفت . اگر به زودي شروع نكني ، سكوت دروني ، تهيا ، در اعماق صفر ، تو را به درون خواهد كشيد . و آنگاه زماني فرا مي رسد كه تو ديگر نمي تواني بيرون بيايي . در آن غرق مي شوي . تو بي نهايت سعادتمندي ، اما تمام دنيا سرشار از بدبختي است . تو مي توانستي راه را نشان دهي . شايد كسي مي شنيد ، شايد كسي در راه قدم مي گذاشت . حداقل اين احساس را نمي كردي كه آنچه را كه خود هستي از تو انتظار دارد انجام نداده اي . بله ، اين مسئوليت است . »
و من به او قول دادم : « من بيشترين تلاش را خواهم كرد » و براي سي سال پيوسته در مورد هر موضوعي كه زير ستارگان وجود دارد حرف زده ام . من اما به نكته اي رسيدم كه ماگابابا به آن دست نيافت. او مرا از نااميديش حفظ كرد ؛ اما من به دركي تازه رسيدم ، يك نكته ي تازه . من تور بزرگ و پهناورم را پهن كرده ام تا كساني را كه پتانسيل شكوفايي را دارند ، به دام بياندازد .
اما بعد احساس كردم آن واژگان كافي نيستند .
و من اينك مردمان خود را يافته ام و مشاركت در سكوت را سازماندهي كرده ام ، كه به دو روش كمك خواهد كرد : كساني كه سكوت را درك نمي كنند خواهند رفت . آن بسيار خوب خواهد بود . آن هرس خوبي خواهد بود ، وگرنه آنها به خاطر واژگان به دور من خواهند چسبيد ، زيرا عقل آنها احساس رضايت كرده است . و من اينجا نيستم تا عقل شما را راضي نگه دارم . هدف من دوردست است ، بسيار دور ، از بعدي متفاوت .
بنابراين اين روزهاي سكوت كمك كرد كساني كه به طور عقلاني كنجكاو بودند ، معقولانه موافق من بودند ، بازگردند . و دوماً ، كمك كرده است تا حقيقت خودم را بيابم ، مردمان قابل اعتمادي كه براي با من بودن نيازي به واژگان ندارند . آنها مي توانند بدون واژه ها با من باشند . آن تفاوت ميان ارتباط و صميميت است .
ارتباط از طريق واژه ها است ، و صميميت از طريق سكوت . بنابراين اين روزهاي سكوت بي اندازه مفيد بوده اند . و حالا فقط كساني مانده اند كه حضور من براي آنها كافي است ، وجود من كافي است ، كساني فقط اشاره ي دستم برايشان كافي است ، براي كساني كه چشمانم برايشان كافي است – براي كساني كه زبان ديگر مورد نياز نيست .
اما امروز ناگهان تصميم گرفتم دوباره حرف بزنم – دوباره بعد از 1315 روز – براي اين دليل ساده كه نقاشي اي را كه در تمام طول زندگيم كشيده ام نياز به اصلاحاتي دارد تا كامل شود ، زيرا آن روز كه من وارد سكوت شدم همه چيز ناقص ماند .قبل از اينكه بدن فيزيكي ام را ترك كنم دوست دارم آن را كامل كنم
 
من براي هندوها ، مسيحيان ، يهوديان ، محمديان ، جين ها ، بوديست ها ، سيكها و براي تمام مردمي كه به آن به اصطلاح مذاهب چسبيده اند حرف زده ام . اين اولين بار است كه من براي مردم خود سخن مي گويم : نه براي هندوها ، نه براي محمديان ، نه براي مسيحيان ، نه براي يهوديان . تفاوت زيادي دارد ، و به خاطر همين تفاوت مي توانم نقاشي ام را تكميل كنم . چه تفاوتي ؟ با تو مي توانم رك و بي پرده سخن بگويم . براي هندو ها بايد از طريق كريشنا سخن بگويم ، و من در مورد آن شاد نبودم . اما راه ديگري نبود ، آن يك لزوم بد و زيان آور بود . براي مسيحيان من فقط از طريق مسيح مي توانستم سخن بگويم . من در مورد آن راحت نبودم ، اما راه ديگري نبود . بنابراين شخص بايد كمترين ضرر را برگزيند . بگذاريد برايتان توضيح دهم .
من با تمام كارهاي مسيح موافق نيستم . در واقع ، پرسشهاي بسياري وجود دارد كه بي پاسخ گذاشته ام ، زيرا حتي لمس آنها براي مسيحياني كه به ديدارم مي آمدند مخرب بوده است . حالا آنها پاك و خالص هستند . مردم مي گويند كه من مغز مردم را شستشو مي دهم . نه ، من شستشوي مغزي نمي كنم . من يقيناً مغز آنها را مي شويم – و من به شستشوي خشك باور دارم . خب حالا مي توانم به شما بگويم كه دقيقاً چه احساسي دارم ؛ وگرنه ، آن براي من يك بار مسئوليت بود .
حرف زدن در مورد ماهاويرا ضروري بود زيرا بدون آن هيچ جيني حاضر نمي شد حرفم را گوش كند .
و من با تمام كارهاي ماهاويرا موافق نيستم . در واقع با بيشتر كارهاي او مخالفم . بنابراين بايد كار عجيبي مي كردم : بايد آن كارهايي را كه موافق آنها بودم را انتخاب مي كردم ، و در مورد كارهايي كه مخالف آنها بودم حرفي نمي زدم . و حتي در آن كارهايي كه موافق بودم كار ديگري را به انجام مي رساندم : كه آن دادن معنايي جديد به آن واژگان بود ، مفهوم و منظور خودم را در آن واژگان به كار مي بردم . آن معنا و منظور آنها نبود . اگر ماهاويرا بيايد عصباني خواهد شد ؛ اگر مسيح بيايد عصباني خواهد شد . اگر تمام اين اينها ، مسيح ، ماهاويرا ، بودا ، لائوتزو ، چوانگ تزو ، جايي مرا ملاقات كنند آنها همگي از دست من ديوانه خواهند شد زيرا من چيزهايي را از زبان آنها گفته ام كه هرگز در رويا هم به آن فكر نكرده اند . آنها نمي توانستند . بعضي اوقات معنايي را به واژگان آنها مي دادم كه در اساس در مخالفت با آنها بود . اما راه ديگري نبود .
تمام جهان تقسيم شده است . نمي تواني انساني را بيابي كه پاك و خالص باشد .
چه مسيحي باشد – او نوعي از گرد و خاك را با خود حمل مي كند – چه هندو باشد ؛ نوع ديگري گرد و خاك حمل مي كند . حالا براي من ممكن است سخناني را بگويم كه شايد تلخ و گزنده باشند .
شيلا پرسيده است كه چرا من مذهبم را اولين و آخرين مذهب ناميده ام .
بله ، من آن را اولين مذهب ناميدم زيرا مذهب بالاترين شكوفايي آگاهي است . تا اكنون انسان قادر به درك آن نبوده است . حتي همينك نيز فقط يك درصد از انسانيت قادر به درك آن است .
توده ها هنوز در گذشته مي زيند ، حمال گذشته اند ، توسط گذشته شرطي شده اند . يك در صد از نوع انساني در وضعيتي است كه مي تواند مذهب را درك كند . تمام مذاهب قديمي بر پايه ي ترس قرار دارند . حال ، يك مذهب واقعي ترس را نابود مي كند . آن بر پايه ي ترس قرار ندارد .
پذيرش خداوند در تمام مذاهب قديمي چيزي نيست جز از روي ترس ، يك تسلي ؛ وگرنه مدرك و برهاني براي وجود خدا وجود ندارد . كساني كه خدا را باور دارند در واقع كساني هستند كه نمي توانند به خودشان اعتماد كنند . آنها به يك فيگور پدرانه نياز دارند ،‌ يك باباي بزرگ . آنها هنوز كودك اند . سن هوش آنها چيزي در حدود 12 سال است ، نه بيشتر از آن . آنها نيازمند كسي هستند تا به آنها شهامت بدهد ، آنها را راهنمايي كند ، از آنها حمايت كند . آنها فقط از تنها ماندن مي ترسند . آنها از مرگ كه هر روز نزديك و نزديك تر مي شود مي ترسند . آنها به كسي نياز دارند تا از آنها در برابر مرگ حمايت كند . آن فرافكني ترس تو است . لحظه اي كه ترس تو ناپديد مي شود درمي يابي كه خدايي وجود ندارد . لحظه اي كه قادر مي شوي به خودت اعتماد كني ، خودت باشي ، خدايي وجود نخواهد داشت . تو به تمام مفهوم خداوند خواهي خنديد .
حال ، مسيح خدا را پرستش مي كند ، پيوسته دستش را به سوي آسمان مي گيرد ، گويي كه خدا آن بالا در آسمان است . و نه تنها پرستش مي كند ، بلكه پاسخهايي را نيز دريافت مي كند – صداهايي مي شنود ! حال ، اينها نشانه ي اختلال رواني هستند . او آدم قشنگي است ، شخصيت خوبي دارد ، اما رفتارش خيلي چيزها را ثابت مي كند .
او يك متعصب است . ذهن او همانند ذهن آدولف هيتلر است . او يك فاشيست است . او فكر مي كند فقط كساني كه از او پيروي كنند نجات خواهند يافت ؛ هر كس ديگري كه او را دنبال نكند در جهنم ابدي سقوط مي كند . حال فقط يك ابله مي تواند چنين چيزي بگويد . او مگر كيست كه همه را نجات دهد ؟ اما او مي گويد كه تنها فرزند خداست . و او به خوبي آن را باور دارد . نه فقط آن را مي گويد بلكه آن را به درستي باور دارد .
تا زمان به صليب كشيده شدن ، به درستي آن را باور داشت . فقط صليب بود كه باعث شد اين انسان ديوانه كمي هوشيار شود . فقط در روي صليب فرياد زد : « چرا مرا رها كرده اي ؟ » او يقيناً به دنبال معجزه بود تا روي دهد . او تنها پسر خداست ، و خدا نمي آيد . و اگر او در هنگام به صليب كشيده شدن فرزندش نيايد ، پس كي خواهد آمد ؟ و مسيح حتي خودش را نيز نتوانست نجات دهد ، پس چه تضميني براي پيروانش وجود دارد تا نجات يابند ؟ و احمقها هنوز بر اين باورند كه اگر از مسيح پيروي كنند او آنها را نجات خواهد داد . حتي خود مسيح نجات نيافت و او خودش مي دانست . او منتظر لحظه ي رخ دادن معجزه بود – اما آن رخ نداد .
معجزات هرگز روي نمي دهند . آنها هرگز روي نداده اند . آنها آرزوهاي مردمي رويا پرور و اوهام پرست است . آنها واقعيت نيستند . اگر آنها را باور كني ، ممكن است به گونه اي برايت ظاهر شوند كه تقريباً واقعي باشد ، شايد بيشتر از واقعيت . آن باور تو است كه خيال را مي آفريند ؛ وگرنه معجزه اي وجود ندارد – هيچ معجزه اي .
اما مسيح خودش باور كرده بود كه معجزه مي كند ؛ و منتظر معجزه بود . اينها همه صفاتي بس كودكانه مي باشند .
او كمي نيز شيزوفرنيك است . او مي گويد : «  خوشبختي و سعادت و پادشاهي خداوند براي فروتنان است . » اما او فروتن نيست . او بسيار مغرور است . اگر توسط مسيحيان شرطي شده باشي نمي تواني غرور بسيار او را ببيني . اما اگر يكبار پاك شوي مي تواني به وضوح ببيني . او وارد معبد مي شود ، بزرگترين معبد يهود ، كاسبان را مي زند و از آنجا بيرون مي راند ... و او در مورد فروتني سخن مي گويد !
او و مريدانش گرسنه هستند و آنها از دريافت غذا در يك روستا خودداري كرده اند . آنها به يك درخت انجير هندي مي رسند ؛ فصل انجير نيست ، بنابراين هيچ انجيري نيز بر درخت نبود . و او از دست درخت ديوانه مي شود و نفرين مي كند : «‌ تو نيز بر عليه ما هستي ؛ براي ما انجير تدارك نخواهي ديد . » حال ، كسي كه يك درخت انجير را نفرين مي كند به دليل اينكه در فصلي كه نمي تواند ميوه دهد ، ميوه نمي دهد ! ... چنين كسي را چه مي نامي ؟ و نه فقط من ،‌استاد خودش ... مسيح مريد يحيي تعميد دهنده بود . يحيي زنداني بود ، و وقتي از كارهاي مسيح با خبر شد ، حتي مشكوك شد كه آيا او لياقت مريدي او را دارد يا نه . او از زندان به مسيح پيغامي فرستاد : « آيا تو واقعاً فكر مي كني كه همان مسيح موعود هستي كه يهود منتظر آن هستند ؟ » زيرا او بدگمان مي شود – زيرا كارهايي كه مسيح مي كرد متناقض بود و رفتار او رفتار يك انسان مذهبي نبود .
او بسيار بي دينانه رفتار مي كرد .
يك انسان مذهبي نمي تواند اين ديدگاه را داشته باشد : « من ويژه هستم ، تنها پسر خداوند . » يك انسان مذهبي به اين درك مي رسد كه مانند تمام چيزهاي معمولي او نيز يك انسان معمولي است . او شبيه علف سبز يا ستارگان يا كوهستان است . او به هيچ وجه ويژه نيست . باور ويژه بودن ، فوق العاده بودن ، برتر بودن ، چيزي نيست جز بازي نفس كه تمام انواع كبر و نخوت را مي آفريند .
همين وضعيت براي ساير مذاهب نيز بود . من از ماهاويرا گفته ام ،‌ اما نمي توانم با رفتارهاي او موافق باشم ، نه حتي با ايدئولوژي و راهنمايي هاي او به مريدانش . آنها كاملاً بر خلاف طبيعت اند .
ماهاويرا برهنه زندگي كرد . حال ، تصادفي نيست كه انسان لباس را اختراع كرده است . آن يك نياز طبيعي است ... زيرا حيوانات ديگر موهاي بدنشان آنقدر رشد مي كند تا بتواند آنها را از زمستان و سرما محافظت كند . انسان ظرفيتش را ندارد . حتي اگر موهايش رشد كنند باز نمي تواند همچون حيواناتي كه در برف زندگي مي كنند زندگي كند . زنده نخواهد ماند ، خواهد مرد . او بايد از بدنش محافظت كند . او يك خونسرد نيست ، همچون ماهيان خونسرد كه در نواحي قطبي مي زيند . خون آنها سرد است ، در سرماي منجمد كننده ، و آن يك وضعيت شيميايي خاص است كه او را از منجمد شدن حفظ مي كند . آن سرما براي ما منجمد كننده است اما براي ماهي چنين نيست . انسان يك حيوان خونگرم است . نياز به محافظت دارد . حال ، برهنه ساختن او احمقانه است .
و او معين مي كند كه تو نبايد هيچ نوع وسيله ي ساخته شده توسط انسان را به كار ببري – حتي چيز ساده اي مانند تيغ ريش تراشي ، كه ماشين بزرگي نيست يا تكنولوژي بزرگي در خود ندارد . اگر مي خواهي موهايت را كوتاه كني بايد آن را بكشي . بنابراين راخبان جين هر سال موهاي خود را مي كشند تا كنده شود . اين بسيار احمقانه است ،‌بسيار زشت ، بسيار غير طبيعي ... و براي چه ؟
تمام استدلال اين است كه اگر اين كارها را بكني با تقوا مي شوي و در بهشت خواهي بود . از يك طرف او مي گويد : « حريص نباش ، طمع گناه است » و از طرف ديگر ، او چيزي جز طمع را آموزش نمي دهد . طمع جهان ديگر . و آن طمعكارانه تر از طمع اين دنياي معمولي است : پول داشتن يا يك خانه ي خوب داشتن در مقايسه با لذات ابدي در بهشت هيچ است . و جين ها هفت بهشت دارند ، هر چه خودت را بيشتر شكنجه كني بالاتر مي روي . بنابراين به نظر مي رسد كه يقيناً يك عامل مازوخيسم در ماهاويرا وجود دارد . من اما نمي توانستم اين را به جين ها بگويم .
بنابراين بار سنگيني بر قلب من بوده است . سلامتي من به دلايل بسياري از دست رفت ؛ مهمترين آن ، حرف زدن در مورد كساني بود كه هرگز با آنها موافق نبوده ام . من مخالف بودم – نه فقط مخالف ، بلكه من آنها را بيمار رواني ، روان پريش ، شيزوفرنيك و ضد زندگي يافتم . تمام اين مذاهب قديمي ضد زندگي بوده اند . هيچكدام براي زندگي نيستند ، براي زندگي كردن ، براي خنديدن . هيچ مذهبي حس شوخ طبعي را كه از كيفيات دينداري است نمي پذيرد .
از اين رو ، مي گويم كه مذهب من اولين مذهبي است كه انسان را در تماميت خودش مي پذيرد ، در طبيعي بودن او ، كل انسان را مي پذيرد ، همانگونه كه هست .
شايد چيزها كمي بالا پايين باشند و تو بايد آنها را در مكان خودشان قرار دهي ، مانند يك پازل . و آنگاه از روي آن تماميت ، هشياري مذهبي از راه مي رسد .
من بيشتر از همه از بودا سخن گفته ام . اما او بيش از هر كس ديگري ضد زندگي است : « اين زندگي فقط براي رسيدن به زندگي حقيقي بعد از مرگ كاربرد دارد . » حال ، هيچكس از بعد از مرگ بازنگشته است . حتي يك نفر نيز از بعد از مرگ بازنگشته و نگفته كه آنجا زندگي وجود دارد . و تمام اين مذاهب بر پايه ي اين فرضيه قرار دارند ، كه بعد از مرگ زندگي وجود دارد ؛ اين را قرباني آن كنيد . و من مي گويم : آن را براي اين قرباني كنيد . » -- زيرا اين تنها چيزي است كه مي توانيد داشته باشيد : همينك . و اگر بعد از مرگ زندگي وجود داشته باشد ، تو آنجا خواهي بود و اينگونه خواهد بود : « اينجا و اكنون . »
وقتي دريافتي كه چگونه در اينك اينجا زندگي كني ، قادر خواهي بود آنجا نيز زندگي كني . پس من به تو زيستن در اينك اينجا را آموزش مي دهم .
اين نخستين مذهب است كه هيچ چيز را در زندگي تو رد نمي كند . تو را كاملاً مي پذيرد ، همانگونه كه هستي ، و شيوه ها و متدهايي را براي هماهنگي بيشتر كل مي يابد . تو تمام عناصر را داري ، هرچه كه نياز داري در تو هست – شايد نه در مكان درست .
آن بايد در مكان درست خودش قرار گيرد . و وقتي كه همه چيز در مكان درست خودش جاي گرفت ، كه من آن را ويرتو مي نامم . سپس انسان معنوي يا مذهبي از تو بر مي خيزد .
تمام مذاهب قديمي بر اساس سيستم باوري معيني قرار دارند . آن باورها مورد پرسش قرار نمي گيرند زيرا همگي وهم و خيال اند – اوهام زيبا ، اما اوهام همگي شبيه هم اند . 
تو نمي تواني بپرسي : « از كجا مي داني كه خدا جهان را آفريده است ؟ » حتي يك چشم مشاهده گر نيز وجود نداشته است ، نمي توانست از خود طبيعت وجود داشته باشد ، زيرا اگر در آن لحظه شاهد عيني وجود داشت ، آنگاه آن نمي توانست آغاز جهان باشد . تو بايد به قبل از آن شاهد بروي . جهان قبلاً آنجا بود ؛ شاهد آنجا بود . شاهد براي اثبات اين كه جهان از قبل در هستي بوده است كافي است . بنابراين هيچ شاهدي در زمان خلقت خدا نمي توانست باشد . اما تمام مذاهب آن را پذيرفته اند ، و تو حق نداري بپرسي زيرا شك در ليست سياه قرار دارد .
سپس هفت دوزخ در انتظار توست ، با تمام شكنجه هايي كه آدولف هيتلر و جوزف استالين و مائو زدونگ مي توانند آبستن شوند . اين مردم مذهبي از زمانهاي دور آنها را آبستن شده اند ... تمام انواع شكنجه ها را . و حالا فقط براي چند روز – مسيحيت تو را تا ابد به درون دوزخ پرتاب مي كند . چه گمان مزخرفي !
مسيحيت فقط يك زندگي را مي پذيرد . در يك زندگي چقدر گناه مي تواني مرتكب شوي ؟ تو اگر تمام روز و شب را به مدت هفتاد سال گناه كني باز هم مجازات ابدي قابل توجيه نيست .
مجازات ابدي ... براي هميشه ؟ پاياني بر آن نخواهد بود ! و من فكر نمي كنم كه تو در هر لحظه مرتكب گناه شده اي . انساني كه چند گناهي انجام مي دهد .... شايد براي 4 يا 5 سال به زندان برود . آن شايد توجيه پذير باشد . اما دوزخ ابدي ؟ بنابراين آنها از ترس تو بهره برداري مي كنند : ترس از دوزخ و طمع لذات بهشتي . آن كل طرح آنها براي كار كردن بر ذهن آدمي بوده است . مي توانم به تو بگويم كه آنها فقط به اصطلاح مذهب اند . آنها اصلاً مذهب نيستند .
اين نخستين مذهب است . من به تو هيچ وعده ي بهشتي نمي دهم ، و از هيچ جهنمي نيز نمي ترسانم ؛ اصلاً وجود ندارد . نمي گويم : « بايد از من پيروي كني ، آنگاه فقط تو مي تواني نجات بيابي . » آن كاملاً خودپرستانه است . مسيح مي گويد : « بيا ، از من پيروي كن . »‌ حتي كتاب من در مورد مسيح از من پيروي كن مي باشد . آن گفته ي من نيست ، آن گفته ي مسيح است . اگر از من بپرسي خواهم گفت :« هرگز ! از من پيروي نكن ، زيرا من خودم را از دست داده ام . مگر اينكه تو گم بودن را همچون من برگزيني .. آنگاه آن خوب است . » از نظر من هركس كه ادعاي نوعي برتري كند و تو بايد از او پيروي كني – آن يك نگرش فاشيستي است .
سانياسين هاي من پيروان من نيستند بلكه همسفران من هستند ، دوستان من ، عاشقان من .
آنها همان چيزي را در من ديده اند كه تو در آينه مي بيني . تو مريد آينه ات نيستي – اما در آينه مي تواني چهره ي خودت را ببيني . تو از او پيروي نمي كني . تو بايد چهره ات را در آينه ي او ببيني – و همه اش همين است .
و يك چيز را به ياد بسپار : آينه هرگز هيچ كاري نمي كند . وقتي با آينه روبرو مي شوي تو كاري انجام مي دهي . آينه نگران روبرو شدن يا نشدن با تو نيست . و وقتي كه با او روبرو مي شوي هيچ حركتي نمي كند ؛ به سادگي تو را منعكس مي كند . آن طبيعي است ، به همين دليل است كه آن را آينه مي ناميم . آن فقط آينه است ، منعكس مي كند . يك كننده نيست ، آن وجود خودش است . استاد اصلاً كاري انجام نمي دهد ، آن حضور اوست كه منبع انعكاس مي شود . آهسته آهسته تو شروع به ديدن خودن با نوري تازه مي كني ، به شيوه اي نو ، از منظري نو ، در بعدي نو .
مذاهب قديمي بر اساس سيستم هاي باوري قرار دارند . مذهب من كاملاً علمي است . آن يك باور نيست ، ايمان نيست – علم محض است . البته اين علم با آن علمي كه در دانشگاهها تدريس مي شود تفاوت دارد . اين علم واقعي است و آن ذهني .
بعضي اوقات كلمات بسيار علمي هستند . تا به حال در مورد واژه ي موضوع فكر كرده اي ؟ آن فقط به معناي چيزي است كه مانع تو مي شود ، هدف تو مي شود ، به راه تو مي آيد ، مانع تو مي شود . علم سعي مي كند موضوعاتي را كه در اطراف تو وجود دارند را مشاهده كند . آنها نبايد مانع تو شوند ، نبايد به راه تو بيايند . برعكس آنها بايد راه تو را هموار كنند ، بايد به كار آيند .
آنها نبايد همچون دشمناني در اطراف تو باقي بمانند . پس تمام تلاش علم تبديل موضوعات به دوستان است ، اما آنها ديگر موضوع تو نيستند ، تو را مي پذيرند ، به تو خوش آمد مي گويند .
و وقتي مي گويم مذهب ، مذهب من ، يك علم است ، به اين معناست كه  همانطور كه علم موضوعات را مشاهده مي كند ، مذهب نيز ذهنيت را مشاهده مي كند . ذهنيت متضاد عينيت است . موضوع مانع تو مي شود ؛ ذهنيت فقط يك ژرفايي ناپيمودني است . چيزي به عنوان موضوع وجود ندارد . وقتي حركت كني ، شروع به سقوط در عمقي بي انتها و بي پايان مي شوي : هرگز به انتها نمي رسي . اما تو نيز نمي خواهي كه به انتها برسي . فقط آن سقوط ابدي آنقدر وجد آور است كه فكر مي كني به انتها رسيدنش غير ممكن است ؛ آن بي پايان است .
موضوعات شروع مي شوند و تمام مي شوند ؛ ذهنيت شروع مي شود اما هرگز تمام نمي شود . علم ، مشاهده را در متدش به كار مي گيرد ؛ مذهب نيز مشاهده را در متدش به كار مي گيرد ، اما آن را مديتيشن مي نامد . آن مشاهده است ،‌مشاهده ي محض ، از ذهنيت خودت . علم كار خود را آزمايش مي نامد ؛ مذهب كار خود را تجربه مي نامد . آنها هر دو از يك نكته آغاز مي كنند اما در جهات متضاد حركت مي كنند . علم به بيرون مي رود ،‌ و دانش به درون . از اين رو من به تو هيچ باوري نمي دهم ؛ من فقط به تو متد ارائه مي دهم . من فقط تجربه ام را براي تو توصيف مي كنم ، و من از راهي كه در آن تجربه كرده ام ، برايت مي گويم .
وقتي آن را تجربه كردم تمامي راهها را آزمودم ، چه آنها همگي برسند چه نرسند . و من 112 روش را يافتم كه مي توانند به همان نقطه برسند . و وقتي با يك متد برسي ، 111 تاي ديگر بسيار ساده مي شوند زيرا تو نكته را دريافته اي ، تو از قبل به آن رسيده اي . حال مي تواني از هر جاي ديگر نيز به آن برسي . بنابراين من 112 تكنيك مديتيشن را آموزش داده ام – اما بي هيچ سيستم باوري . از اين رو آن را علم مي نامم .
و من گفته ام كه آن شايد آخرين مذهب نيز باشد ، به يك دليل ساده كه من به تو هيچ چيزي نمي دهم تا در برابرش موضع بگيري و بحث و مشاجره كني . من مي توانم بر عليه مسيح حرف بزنم . من مي توانم بر عليه ماهاويرا حرف بزنم .
مي توانم بر عليه لائوتزو حرف بزنم . مي توانم بر عليه بودا حرف بزنم . هيچكس نمي تواند بر عليه من حرف بزند ، زيرا من به تو هيچ دگمي نمي دهم تا بتواني در برابرش موضع بگيري . من فقط به تو متد ارائه مي دهم . متدها را مي تواني تمرين كني و مي تواني نكني ، اما نمي تواني بر عليه متد حرف بزني . اگر تمرين كني ،‌مي دانم كه موفق خواهي شد . من از تجربه اي كه در اين راه به دست آورده ام مي دانم كه به موفقيت رهنمون مي شود -- در آنجا پرسشي نيست . اگر آن را تمرين نكني حق نداري چيزي درباره ي آن بگويي .
زيرا من تمام خصوصيان آدمي را در آن قرار داده ام ، چيزي را جا نينداخته ام . تمام مذاهب چيزهايي را بيرون انداخته اند ، پس امكان آن وجود داشت كه مذهبي ديگر آنها را بپذيرد . براي مثال ، بوديسم مخالف الكل است ؛ مسيحيت مخالف نيست .
من به تو چيزي نمي دهم كه در علت ريشه نداشته باشد ، در منطق ، در تجربه ، در آزمايش ، بنابراين شخصي مي تواند بر عليه من باشد كه مرا نشناخته باشد .
اگر مرا بشناسد ، راهي براي مقابله با من نيست . من به تو هيچ نكته اي نمي دهم تا در برابرم موضع بگيري .
و من مي توانم آن را آخرين مذهب بنامم زيرا من مانند آن پاپهاي ابله واتيكان ادعاي معصوميت ندارم . فقط يك احمق مي تواند بگويد كه او يك معصوم است – و براي دو هزار سال اين پاپها مدعي بوده اند كه معصوم هستند .
و چنين داستان زيبا و عجيبي : كه يك پاپ بايد پاپ ديگر را تأييد كند ، كه او نيز معصوم است ! يك پاپ معصوم دختري را زنده زنده در آتش سوزاند زيرا او آزاد و مرتد بود ،‌ و او دستورات پاپ را اجرا نمي كرد . بعد از سيصد سال ، مردم بيشتري آن زن * را شناختند ، زندگي اش ، داستانش .. پاپي كه او را قصابي كرده بود بيشتر و بيشتر در چشم مردمان محكوم شد . بعد از سيصد سال ضروري بود تا پاپي ديگر آن زن را يك قديس بنامد . حالا او يك قديس است ! و استخوانهايش از قبر بيرون آورده شد تا پرستش شود . روزي ديگر پاپهاي ديگري دريافتند كه اين درست نيست ، او يك جادوگر بوده – دوباره استخوانهايش را در گور گذاشتند و نفرينش كردند ، و بر آن تف انداختند ، و آن را به كثافت كشاندند – و هر كاري كه توانستند با آن استخوانها كردند . اين چه نوع حماقتي است ؟ اين مردمان معصوم ! و عجيب آنكه حتي در اين قرن ...
به همين دليل است كه مي گويم حداكثر يك درصد مي توانند مذهب درست را مي توانند تشخيص بدهند .
نود و نه درصد هنوز زير يوغ پاپهاي معصوم اند . آنها شايد هندو باشند ، آنگاه شانكاچاريا معصوم است .
شگفت زده خواهي شد . من شانكاچاريا هاي بسياري را مي شناسم اما يكي از آنها برايم جالب است زيرا متعلق به همان مكاني است كه من نيز به آنجا متعلق بوده ام ، و ما همديگر را از كودكي مي شناختيم . نزد عموم با من مخالف بود ، اما در پنهان كاملاً با من موافق بود . به من گفت :‌ مي تواني مرا يك رياكار بنامي – من هستم . اما من در اجتماع شخصيتي دارم كه نمي توانم بگويم كه حق با توست . حق با توست و من دورادور متدهاي تو را تمرين مي كنم و مريد تو هستم و كتابهاي تو را مي خوانم . »
اين يك شانكاچارياي معصوم بود . او حتي شهامت اين را نداشت كه در نزد مردم بگويد كاري كه مي كند اشتباه است . و كاري كه در خلوت مي كرد كاملاً متفاوت بود و مخالف آن چيزي بود كه در نزد مردم انجام مي داد .
او مرد . دو وصيتنامه نوشت . شايد يكي را زماني نوشته بود و ديگري را زماني ديگر و وصيت اولي را فراموش كرده بود . در وصيت اول كسي را به عنوان شانكاچارياي بعدي معرفي كرده بود و در دومي كسي ديگر را . حال اين دو با هم در دادگاهها مي جنگيدند كه كدام شانكاچارياي واقعي است . اينها مردمان معصومي هستند ! حالا دادگاه معبد را پلمپ كرده و آن باز نخواهد شد تا زماني كه دادگاه تصميم بگيرد كه كدام يك شانكاچارياي واقعي است .
و تصميم گيري در اين مورد بسيار دشوار است زيرا هر دو وصيت نامه توسط يك نفر نوشته شده اند ، توسط يك نفر امضا شده اند ، و بيست سال است كه مورد معلق بوده است . قضات بسياري عوض شده اند اما هيچيك نتوانسته اند تصميم بگيرند . چگونه تصميم بگيرند ؟ آنها فقط منتظرند كه يكي از آن دو بميرند تا بتوانند به راحتي تصميم بگيرند ؛ وگرنه از لحاظ منطقي هيچ راهي وجود ندارد . هر دو به طور يكسان اعتبار دارند .
اين شانكاچاريا هاي معصوم ، پاپهاي معصوم ، امامان ، خليفه ها ... مي توانند به هزار و يك شيوه ي غلط استدلال كنند . من معصوم نيستم . پس آنچه كه به تو مي دهم يك مذهب باز است . آنها به تو يك سيستم بسته مي دهند . يك سيستم بسته هميشه از حقيقت تازه مي ترسد ، زيرا حقيقت تازه كل سيستم را خراب خواهد كرد . تو بايد آن را از نو سازمان دهي كني .
تو داستان را مي داني ... زماني كه گاليله كشف كرد كه اين خورشيد نيست كه به دور زمين مي چرخد ، بلكه زمين به دور خورشيد مي چرخد ، پاپ معصوم فوراً او را به بارگاهش فرا خواند و گفت : « بايد آن را تغيير دهي ، زيرا انجيل مي گويد كه خورشيد به دور زمين مي چرخد ، و انجيل نمي تواند غلط باشد زيرا توسط خدا نوشته شده است . » و اگر يك گفته دروغ است ، آنگاه تمام ديگر مطالب مشكوك مي شوند .
گاليله مرد بسيار باهوشي بود ؛ من عاشق آن مرد هستم . مردمان اندكي او را تحسين كرده اند – حتي برتراند راسل او را به ترسو بودن متهم كرده است . فكر نمي كنم برتراند راسل كار گاليله را درك كرده باشد ، زيرا گاليله به دادگاه رفت و در برابر پاپ زانو زد – او پير بود ، 75 ، در حال مرگ ؛ از بستر مرگ او را به دادگاه كشانده بودند – و او پرسيد : « از من چه مي خواهي ؟ »
پاپ گفت :‌« تو در كتابت بنويش كه خورشيد دور زمين مي چرخد و گفته ي قبليت را پاك كن . »
او گفت : « كاملاً درست است . من در كتابم خواهم نوشت خورشيد دور زمين مي چرخد ، اما ، آقاي عزيز ،‌يك چيز را به ياد داشته باش : نه خورشيد و نه زمين به حرف من گوش نمي كنند . همچنان زمين به دور خورشيد خواهد چرخيد . من نمي توانم كاري براي آن انجام دهم . مي توانم آن را در كتابم تغيير دهم – كتاب مال من است و من حق دارم تا تغييرش دهم – اما كائنات را ... نمي توانم كاري برايش انجام دهم . »
فكر مي كنم او مرد بسيار شوخ طبعي بود و اصلاً بزدل نبود . و او كار درست را انجام داد – چرا دعواي بيهوده با اين احمق ها ؟ او گفت : « بسيار خوب . اما به ياد داشته باش ، فكر نكن كه اين حقيقت را تغيير خواهد داد . حقيقت در جاي خودش باقي خواهد ماند . »
حال ، انجيل يك سيستم بسته است . آنچه كه من به تو مي دهم يك سيستم بسته نيست ، آن يك تجربه ي باز است . هر حقيقتي كه در آينده بيايد مي تواند بي هيچ كشمكشي جذب اين سيستم شود ، زيرا من بارها به تو گفته ام كه هيچ تناقضي در زندگي وجود ندارد ؛ تمام تناقضات مكمل هستند . حتي تمام حرفهاي متناقض من مي تواند بي هيچ ترسي جذب اين مذهب شود ، زيرا اين موضع من است :‌هر تناقضي يك مكمل است . شب و روز مكمل هستند ،‌زندگي و مرگ مكمل هستند ، تمام تناقضات مكمل هستند ، پس تو مي تواني حتي متناقض ترين حقيقت را كه در آينده خواهد آمد را جذب كني و آن بخشي از سيستم من خواهد بود .
از اين رو مي گويم اين اولين و آخرين مذهب است .
به مذهب ديگري نياز نخواهد بود .
بسيار خوب شيلا ؟

ما 12 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116