اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

لیست مطالب

مذهب عشق

اشوي محبوب ،
مسيح مي گويد : « از من پيروي كن . » شما مخالف اين گفته هستيد . در مورد آن دوست داريد چه بگوييد ؟
 
مسيح مي گويد : « از من پيروي كن » . آن فقط گفته ي مسيح نيست : كريشنا و بودا نيز چنين گفته اند . تمام مذاهب قديمي بر پايه ي اين گفته قرار دارند . اما آن گفته يك بهره برداري رواني از انسان است . من نمي توانم بگويم : « از من پيروي كن » .
نخست ، آنان كه آن را گفته اند انسانيت را فلج كرده اند ، انسانيت را بيچاره و درمانده كرده اند . آنها همانا نيازي معين را برآورده اند . مردم نمي خواهند در راه خودشان باشند . آنها شهامت ندارند كه راه خودشان را داشته باشند ، براي راه رفتن و خلق آن . آنها مي خواهند راهنمايي شوند . اما آنها نمي دانند كه اگر تو راهنمايي شوي ، آهسته آهسته ،

حتي اگر چشم داشته باشي ، آنها را از دست خواهي داد . تو از طريق چشمان مسيح ، كريشنا ، محمد خواهي ديد . چشمان تو مورد نياز نخواهد بود ؛ در واقع چشمان تو موجب آشفتگي خواهند شد .
راهنما مي خواهد چشمانت را تسليم كني و از طريق چشمان او نگاه كني ؛ پاهايت را واگذاري و با پاهاي او راه بروي ؛ خودت را باور نكني اما او را باور كني . در نظر من آن يك جنايت است ؛ تو را فلج مي كند ، تو را منهدم مي كند . و تو مي تواني آن را در تمام دنيا ببيني . كل دنيا با آن گفته و با آنگونه افراد به نابودي كشيده شده است . (البته ميتوانم بگويم اينها پيروي ها بعد از مرگ اين افراد اتفاق افتاد! كاري كه پس از مرگ استاد ها مي افتد! وقتي زنده است پيروي كردن ممنوع است! وقتي از دنيا رفت قديس ميشود و بايد از او پيروي كرد!)
من مي توانم به تو بگويم : « بيا و مرا سهيم شو » اما نمي توانم بگويم : « مرا پيروي كن » . من كيستم كه تو از من پيروي كني ؟
و تو بايد بفهمي كه هر فردي آنقدر بي همتاست كه اگر تو شروع به پيروي كردن از كسي بكني به طور خودكار تقليد مي كني .
تو هويت خودت را از دست خواهي داد . رياكار و حقه باز مي شوي . تو خودت نخواهي بود ، جز كسي ديگر . تو تقسيم مي شوي .
تو يك ماسك خواهي داشت : مسيحي ، هندو ،  بوديست ... آن فقط ماسكي خواهد بود كه تو و آن كسي كه پيروي اش مي كني خلق كرده ايد – آن چهره ي معتبر تو نيست . تو بر عليه خودت خواهي بود و در رنج خواهي بود ... و كل انسانيت در رنج است .
گفتن اين كه آن گفته جنايتكارانه است ، بسيار عجيب است . زيرا آنها مردمان قشنگي همچون مسيح ، بودا و كنفسيوس هستند . تو مي تواني دشواري كار مرا نيز درك كني . من مجبورم بگويم كه راه آن است .
هر كودكي سعي مي كند از والدينش تقليد كند ، از نزديكانش ، از همكلاسي اش ، معلمانش ... و آنها همگي سعي مي كنند تا او را وادار كنند .
من كودكي ام را به ياد دارم . آن فقط يك تصادف بود كه من در يك خانواده ي جين به دنيا آمدم . آن يك مذهب باستاني در هند است ، شايد باستاني ترين مذهب دنيا . اما پدرم به طور حتم يك وجود انساني بود . او عادت داشت مرا به معبد ببرد ، اما به من گفت نيازي نيست از او تقليد كنم . او شيوه هاي نيكانش را تقليد كرده بود اما هيچ چيز نيافته بود . او به من گفت : «‌من نمي توانم تو را مجبور كنم كه از شيوه هاي من پيروي كني . من مي توانم تو را آشنا كنم – كه اين راهي است كه من در آن مي روم ، اين خداياني است كه من در برابرشان تعظيم مي كنم ، اين عباداتي است كه من انجام مي دهم ، اما هيچ چيز برايم روي نداده است .
من اصرار نخواهم كرد كه تو آن كارها را انجام بدهي ؛ برعكس ، اصرار خواهم كرد تا زماني كه چيزي حس نكرده اي ، هرگز انجامش نده .
من هرگز از هيچكس پيروي نكرده ام و آن برايم هزينه ي گزافي در پي داشته .
آن بزرگترين بركتي است كه مي تواند براي يك وجود انساني ممكن شود : پيروي نكردن .
من سعي كرده ام فقط خودم باقي بمانم .
تو به شهامت نياز خواهي داشت . تو به هوش نياز خواهي داشت . تو به جستجوي درست نياز خواهي داشت ؛ فقط آنگاه مي تواني ريسك كني . وگرنه مردماني در اطراف تو وجود دارند ، آنها همه فروشنده اند ...
حال ، پيروان مسيح فقط يك فروشنده هستند! ، مي گويند : « از من پيروي كن ، زيرا كساني كه از من پيروي مي كنند خدا را خواهند يافت ، بهشت را و تمام لذلت درون آن را خواهند يافت . و كساني كه از من پيروي نكنند در دوزخ تاريك و ابدي سقوط خواهند كرد . »  حال ، به هيچكس كمكي نكرده اند . او از نياز تو به راهنمايي سوء استفاده كرده است ، از نياز تو به يافتن راه ؛ در ابتدا ، نياز تو به داشتن معناي معيني در زندگي ات . و او آن را نويد مي دهد : « من حاضرم تا آن را به تو بدهم . تمام چيزهايي كه بايد داشته باشي در باور داشتن من است ، مسلماً ، بي هيچ شكي . تمام آن چه كه نياز داري ايمان كامل داشتن است . »
با درخواست از ديگران براي باور كردن فلج كردن هشياري آنهاست ، آنها را ميانه حال مي سازد ،‌ محكوم ساختن ابدي او به احمق ماندن است .
يك مسيحي نمي تواند بپرسد : « خدا چيست ؟ همه ي اين چرنديات در مورد روح القدس چيست ؟ » و او چندان مقدس به نظر نمي رسد .
او يك متجاوز است ؛ او به مريم باكره تجاوز مي كند . و اين سه گانه : خدا ، پسر و روح القدس – آنها اجازه نداده اند كه حتي يك زن در آن سه گانه باشد . بدون يك مادر ، پسر متولد شده است ... در اين سه گانه هيچ امكاني براي حضور يك زن وجود ندارد . و هيچكس نپرسيده است : « و چه دليلي دارد كه تو تنها پسر خدا باشي ؟ » اما تو نپرسيده اي ، تو باور كرده اي . آن يك معامله است . او به تو خواهد داد ، بعد از مرگ ، تمام لذات زندگي را ؛ تمام خيالات قابل تصور برآورده خواهند شد . و تو شگفت زده خواهي شد كه اين مردمان مذهبي چه ميگويند.
محمد مي گويد در بهشت ، رودهايي از شراب ناب وجود دارند . « هر چقدر مي خواهي بنوش ، خودت را غرق كن ، در آن شنا كن » و زنان جواني (هوري) در دسترس هستند كه هميشه جوان باقي مي مانند ، در شانزده سالگي متوقف مانده اند . آنها هنوز شانزده ساله اند . هر جا بروي ، آنها شانزده ساله خواهند بود ؛ آنها رشد نمي كنند . و نه فقط آن – زيرا در كشورهاي عرب به علت كشتن و زنده به گور كردن زنان و دختران همجنس گرايي يك سنت قديمي بوده است
او مجبور بود اين چيزها را به آن جماعت نا هشيار و احمق بگويد، آن يك معامله است . تو فلج باقي مي ماني ، ناهشيار ، ميانه حال بعد از مرگ به همه چيز خواهي رسيد . و هيچكس نمي داند كه بعد از مرگ چه روي مي دهد . هيچكس بازنگشته و نگفته است كه چه اتفاقي مي افتد .
بنابراين آنان چنين تجارت افسانه واري را انجام داده اند – كالايي را فروخته اند كه نامرئي است ، لمس ناكردني
مي توانم بگويم : « بيا و با من سهيم شو » اين ديدگاهي كاملاً متفاوت است .من چيزي شناخته ام .من چيزي ديده ام . من چيزي را زيسته ام . و مي توانم تو را در آن سهيم كنم .
 
و به ياد داشته باش ، من تو را الزام نمي كنم كه وقتي آن را با تو سهيم مي كنم به من خدمت كني ، زيرا زماني كه ابر سرشار از آب باران است ، زمين با دريافت باران به آن خدمت مي كند . به تو مي گويم : من سرشار از وجد و شور ام . و مساله ي معامله ي بعد از مرگ نيست . من به تو قولي در آينده را نمي دهم ، و از تو نمي خواهم در عوض آن چيزي به من بدهي ، نه حتي يك تشكر ، زيرا من سپاسگذار هستم كه تو با من سهيم شده اي .
مذهب من مذهب سهيم شدن است ، نه پيروي كردن . آن مذهب عشق است . همين عقيده ي پيروي مرا مريض مي كند . آن بيمار كننده است . تو بايد خودت باشي ، و زماني كه شكوفا مي شوي ، شبيه من يا شبيه مسيح يا شبيه بودا نمي شوي . تو فقط شبيه خوت مي شوي : تو هرگز قبلاً روي نداده اي ، و دوباره نيز روي نخواهي داد . آن فقط با تو ممكن مي شود . تو تكرار ناپذيري . اگر از شخص ديگري پيروي كني فرصت بزرگي را كه هستي در اختيار تو قرار داده را از دست مي دهي ، و تو هرگز دوباره روي نخواهي داد
 
هيچ مسيحي شاد نيست ، هيچ هندويي شاد نيست ، هيچ بوديستي شاد نيست ؛ آنها نمي توانند باشند . چگونه مي تواني شاد باشي ؟
فقط به اين بينديش : اگر گل رز سعي كند نيلوفر شود ، نيلوفر سعي كند رز شود ، هر دو به سختي آسيب خواهند ديد ، زيرا نه رز مي تواند نيلوفر شود و نه نيلوفر مي تواند رز شود . حداكثر آنها مي توانند وانمود كنند ،‌ و وانمود ها واقعي نيستند . يك گل رز فقط مي تواند يك گل رز باشد . و بدبختي اينجاست ، زماني كه رز شروع به تلاش براي نيلوفر شدن مي كند ، انرژي آن به سمت تلاش براي نيلوفر شدن مي رود . هرگز نمي تواند يك نيلوفر شود ، پتانسيل آن را ندارد . آن يك نيلوفر نيست ،‌و نيازي نيست كه آن يك نيلوفر باشد . اگر هستي نيلوفر مي خواست ،‌نيلوفر مي بود . هستي به رز نياز دارد . سعي در نيلوفر شدن ،‌انرژي رز را بيهوده هدر خواهد داد ، تلاش نا اميدانه ،‌و شايد حتي قادر نباشد كه يك رز شود . براي رز شدن از كجا انرژي و نيروي حياتي خواهد يافت ؟
اين يكي از پديده هاي مهم روانشناختي است كه بايد فهميده شود : هر فردي يگانه است . هرگز قبل از اين چنين فردي وجود نداشته است و در آينده نيز به وجود نخواهد آمد .
اگر پيرو كسي باشي ، به هستي خيانت كرده اي زيرا به وجود دروني خود خيانت كرده اي . تو به شكوفايي خودت خيانت كرده اي . و چرا مردم خيلي راحت پيرو مي شوند ؟ چرا كل دنيا پيرو كسي يا ديگري است ؟ و اگر گاهي اوقان فرد توسط مسيحيت تغذيه شود ، او يك هندو مي شود ؛ هندو توسط هندوييسم تغذيه مي شود ، او بوديست مي شود .
اما پيروي ادامه مي يابد . تمام صفان فردي همان باقي مي ماند . كتاب عوض مي شود ، راهنما عوض مي شود ،‌اما پيرو ... و كل پروسه همان طور باقي مي ماند ،‌ همان پروسه ي مخرب و ويرانگر .
من مخالف پيروي هستم زيرا آن بر خلاف اصل روانشناختي يگانگي فردي است .
تو بايد كمي بيشتر به واژه ي فرد توجه كني . آن به معني غير قابل تقسيم است – نمي تواند تقسيم شده باشد .از لحظه اي كه پيروي مي كني ، تقسيم مي شوي . تو چيزي هستي ، سعي مي كني چيزي ديگر شوي ؛ تو جايي هستي ، سعي مي كني به جايي ديگر برسي . حال تنش را در وجودت خلق مي كني . به همين دليل تمام دنيا در اضطراب و اندوه به سر مي برد .
مذهب من مذهب پيروي نيست . من فقط مي توانم آنچه را كه براي من روي داده است را با تو سهيم شوم . و من نمي گويم كه همان تجربه براي تو روي خواهد داد . من به سادگي مي گويم كه اگر من مي توانم ببينم ، تو نيز مي تواني ببيني . اگر من مي توانم احساس كنم ، تو نيز مي تواني احساس كني . يقيناً تو به شيوه ي خودت خواهي ديد و به شيوه ي خودت احساس خواهي كرد . شعري كه در تو متولد خواهد شد شعر تو خواهد بود ،‌آن مال من نخواهد بود .
بنابراين مردمي را كه در اينجا مي بيني پيروان من نيستند . من راهنماي هيچكس ها هستم . آن واژه ي احمقانه ي راهنما مناسب سياست است ،‌ اما نه در مذهب . در سياست ،‌يقيناً به احمقها نياز داري . احمق بزرگتر راهنماي احمق كوچكتر است . اما در مذهب ، شكوفايي هوش نياز است ، نه حماقت .
بنابراين كار من به طور اساسي سهيم كردن است . مي خواهم برايت يك داستان زيباي قديمي را بگويم .
ماده شيري كودكي را در گله ي گوسفندان به دنيا مي آورد . كودك در ميان گوسفندها رشد مي كند و طبيعتاً باور مي كند كه يك گوسفند است – شير جوان چه كار ديگري مي تواند بكند ؟ يك روز يك شير پير ، فقط داشت از كنار گله گوسفند رد مي شد ، به اين معجزه نگاه كرد : يك شير جوان و زيبا در ميان گله ي كوسفندان داشت قدم مي زد . هيچ گوسفندي از او نمي ترسيد ، و شير نيز متفاوت رفتار مي كرد .
شير پير شگفت زده شد . او به سمت شير جوان رفت ، گرفتن او بسيار دشوار بود زيرا او داشت فرار مي كرد ،‌مانند ديگر گوسفندان داشت فرار مي كرد . اما سرانجام او را گرفت . شير جوان شروع به گريه و زاري كرد ، مانند يك گوسفند . و شير پير گفت : « مسخره بازي بس است ! » او را نزديك يك درياچه برد ،‌او را با پهلويش به درياچه مي كشاند ،‌ او را نگه داشت تا به آب بنگرد ... و ناگهان شير جوان همچون يك شير غرش كرد .
شير پير هيچ كاري انجام نداد . او فقط چهره اش را به خودش نشان داد ،‌ چهره واقعي اش را ، و او تشخيص داد كه يك شير است – او يك گوسفند نيست . و فقط همان شناخت كافي است . آن تحول است . شير پير اصلاً كاري انجام نداد . او به شير جوان نگفت : « از من پيروي كن » تا « از من تقليد كن » ي ، و « اينها فراميني هستند براي تو ، و اين شخصيتي است كه بايد به دست آوري ، و اينها اصول هستند ،‌و اينها كارهايي هستند كه نبايد انجام دهي . »
او هرگز اينگونه عمل نكرد .
آن كاركرد يك استاد است : فقط نزديك كردن تو به تجربه ي خودش تا چيزي در تو روي دهد .
ناگهان غرش شير ... و تحول ، و تو خودت هستي – نه يك هندو ، نه يك بودايي ، نه يك مسيحي . اما دنيا نيازمند جمعيت و ازدحام است . آن از فرد مي ترسد زيرا هر فرد معتبري مهياي شورش است ، زيرا او بر وجود خودش اصرار مي كند .
آدولف هيتلر  فرد ها را دوست ندارد ،‌ مسيح هم فرد ها را دوست ندارد . و جالب اينجاست كه حتي مسيح نمي تواند بفهمد كه او دوستدار يهوديان نيست . او يك يهودي متولد شد ، به عنوان يك يهودي زيست ،‌به عنوان يك يهودي مرد . به ياد داشته باش ، او هرگز واژه ي مسيحيت را در كل زندگي اش نشنيد . او هرگز يك مسيحي نبود ، زيرا واژه ي مسيحيت در زبان آرامي وجود ندارد كه او سخن مي گفت ، كه زبان مادري اش بود . و نه در زبان عبري اين واژه وجود ندارد كه زبان خاخام ها بود .
آن سيصد سال بعد از مسيح بود ، زماني كه انجيل به يوناني ترجمه شد ،‌ واژه ي مسيحا از زبان عبري به مسيح برگردانده شد . بعد از سيصد سال واژه ي مسيح معنا دار شد ، و بعد از اين بود كه پيروان اش مسيحيان خوانده شدند!
اما عيسي يك مسيحي نبود ، و تنها جرم او اين بود كه يك فرد بود ، خودش بود ، شيوه ي زندگي خودش را آزمود ، دلواپس سنت نبود .
به همين دليل يهوديان بسيار عصباني شدند . آنها مي خواستند به او عشق بورزند ، مي خواستند از او يك خاخام بزرگ بسازند ، اما او شيوه ي فردي خودش را آزمود ، نه راه سنت را . او به روي صليب مرد زيرا بر وجود فردي اش پافشاري كرد .
من در شگفتم كه حتي چنين مردي كه به خاطر فرديت خودش رنج كشيد همان اشتباه را با ديگر مردمان مرتكب شد : از آنها خواست تا از از او پيروي كنند . همان چيزي كه خاخام از او مي خواست : «‌ از ما پيروي كن ، سعي نكن به شيوه ي خودت باشي . »  آنها مي گفتند « از ابراهيم پيروي كن ، از موسا پيروي كن ، از حزقيل پيروي كن » از عيسي مي پرسيدند : « مدرك تو چيست ؟ » و او مي گفت : « من مدرك خودم هستم »
اين روشي است كه يك فرد سخن مي گويد : « من مدرك خودم هستم – و من قبل از ابراهيم بوده ام » ابراهيم سه هزار سال قبل از مسيح بود ، و او مي گويد « من قبل از ابراهيم بوده ام » او به سادگي اعلام مي كند كه به سنت وابسته نيست ، كه به آهنگ خودش شكوفا مي شود . اما عيسي نمي تواند اين را درك كند كه همان اشتباه خاخام را او نيز مرتكب مي شود . و يقيناً پاپها نيز همان اشتباه را تكرار كرده اند . اگر عيسي نتوانست ببيند ، پس چه اميدي به پاپها هست ؟ آنها فقط يك عده پيرو كور هستند . آنها سعي مي كنند تمام دنيا را تبديل به دنياي مسيحيت كنند ؛ آنها به اين راضي نيستند كه هم اكنون بسياري مسيحي هستند – و چه چيزي به دست آورده اند ؟ انسان چه چيزي از طريق آن به دست آورده است ؟
بيشتر از هر كس ديگري خونهاي بسياري توسط مسيحيان ريخته شده  است ،‌بيشتر از هر كس ديگري جنگهاي بسياري توسط مسيحيان درگرفته است .
مردم قتل عام شده اند ، قصابي شده اند ، زنده توسط مسيحيان سوزانده شده اند ... و آنها همگي از مسيح پيروي مي كنند!! آنها در واقع از يهودياني پيروي مي كنند كه مسيح را به صليب كشيدند . آنها ديگر فرد ها را به صليب كشيده اند ؛ هركسي كه از فرديت اش دفاع مي كند ، آنها او را به صليب كشيدند .
راه من راه پيروي از كسي نيست .
پيرو بودن فقط يك مرض است . راهنما بودن يك مرض است . راهنما به نوعي به فرديت معتبر خودش يقين ندارد .  او پيرواني مي خواهد زيرا اگر او پيرواني داشته باشد بيشتر مطمئن مي شود كه او بايد بر حق باشد . اگر بسياري از مردم از او پيروي كنند ، چگونه مي تواند بر خطا باشد ؟ در تنهايي بدگمان مي شود . در تنهايي شك و ترديد از راه مي رسد : چه كسي مي داند او بر حق است يا بر خطا ؟ او به پيروان نيازمند است . آن نياز اوست كه پيروان بايد وجود داشته باشند . هر چه تعداد پيروان بيشتر باشد بيشتر قانع مي شود . او مي داند كه بر حق است ؛ وگرنه چگونه ممكن است اين همه آدم از او پيروي كنند ؟ استدلال اين است .
و چرا پيروان با او هستند ؟ آنها رضايت او را ديده اند ، گفته هاي معتبر او را ، تلاش مصمم او را . حال وقتي مسيح مي گويد : « من تنها فرزند خدا هستم » با اطمينان ، طبيعتاً مردمان فقير ... چه كساني از او پيروي كردند ؟ هرگز درباره اش انديشيده اي ؟ دوازده حواري – اينها چه كساني بودند ؟ همه بي سواد : ماهيگير ها ، كشاورزها ، هيزم شكن ها ، نجارها . فقط يهودا كمي تحصيل كرده بود ؛ پس او به مسيح خيانت كرد .
ديگران همگي بي سواد بودند ، مردم فقيري كه به دنبال كسي مي گشتند تا بتواند دست آنها را بگيرد و به آنها قدرتي را كه احتياج داشتند بدهد .
يك نقشه ي دوطرفه . و هر دو نا آگاه : راهنما نا آگاه است كه او به پيروان نياز دارد تا با عقيده اش احساس راحتي كند ، با خيالش ، و پيرو نا آگاه از اينكه چرا از اين مرد پيروي مي كند . او پيروي مي كند زيرا راهنما بسيار مقتدر به نظر مي رسد ، و او خودش ، پيرو ، احساس تزلزل و شك و ترديد دارد . او فكر مي كند بهتر است با مردي باشد كه مي شناسد . آنها از همديگر پشتيباني مي كنند .
من به هيچ پيروي نياز ندارم زيرا هرچه مي دانم ، مي دانم ؛ و هرچه هستم ، هستم .
حتي اگر تمام دنيا با من مخالف باشد آن ذره اي ترديد در من ايجاد نخواهد كرد ، نه حتي حتي يك پرسش كوچك در من . آنها همگي ناپديد شده اند .
من كاملاً با خودم راحتم و با هستي . من به هيچ پيروي نياز ندارم ، و من اصرار مي كنم كه دانسته يا ندانسته نبايد به دام پيرو بودن بيفتي ، زيرا ازآن پس قادر نخواهي بود كه خودت باشي ،‌ يك فرد شكوفا .
كمونيسم يك ايده را در جهان خلق كرده است كه انسانها با هم يكسان اند ، كه كاملاً مزخرف است . هر انساني چنان بي همتاست كه نمي تواند با كسي ديگر يكسان باشد . آن به معناي بالا يا پايين بودن او نيست ؛ فقط به معناي آن است كه هركسي بي همتا و يگانه است .
و پرسش در مورد مقايسه وجود ندارد ،‌ مقايسه اي در كار نخواهد بود . رز در رز بودنش كاملاً زيباست ؛‌ نيلوفر در نيلوفر بودنش كاملاً زيباست . علف هرز كاملاً در علف هرز بودنش زيباست .
اگر انسان را از زمين برداري ، علف هرز ،‌ رز ،‌ نيلوفر ،‌ ارزش متفاوتي نخواهند داشت . آنها همگي به يك اندازه بي همتا هستند . بادها با آنها متفاوت برخورد نخواهند كرد ، خورشيد متفاوت بر آنها نخواهد تابيد ،‌ ابرها به طريقي ديگر بر آنها نخواهند باريد . اين انسان و حماقت اوست كه ايده ي مقايسه را آورده است ،‌بالاتر ، پايين تر ؛ و آنگاه پرسش اين است كه – نه ، هر كسي بي همتاست . هيچ انساني بالاتر يا پايين تر از ديگري نيست ، و هيچكس با ديگري يكسان نيست .
به ياد بسپار ،‌ نكته ي سوم من بيشترين اهميت را دارد : هر كسي يگانه است . و من به اين يگانگي احترام مي گذارم .
چگونه مي توانم به تو بگويم : « بيا و از من پيروي كن » ؟ از روي احترام فقط مي توانم بگويم ، « بيا و با من سهيم شو . فراواني ام را سهيم شو . »
و زيبايي در اين است كه بيشتر ثروت دروني را سهيم كني ، بيشتر آنها را خواهي داشت . بيشتر بدهي ،‌بيشتر خواهي داشت . اگر آنها را احتكار كني ، آنها را از دست خواهي داد . پس هركسي كه به سعادت دروني مي رسد نمي تواند آن را احتكار كند . احتكار آن را مي كشد . او بايد آن را تقسيم كند ، سهيم كردن امري كاملاً ضروري مي باشد . فقط با سهيم كردن است كه زنده و شكوفا باقي مي ماند . و بيشتر و بيشتر به سمت تو مي آيد . فرد به سادگي متعجب مي شود .
اقتصاد معمولي اينجا كار نمي كند . اگر پول داشته باشي و به مردم بدهي ، يقيناً پولت را از دست خواهي داد . آن يك اقتصاد معمولي است . اما اگر سكوت را دارا باشي ،‌ آرامش ،‌ عشق ، شادي ، وجد – اينها را بده و ببين چه روي مي دهد . بيشتر بدهي ، هستي بيشتري بر تو خواهد باريد .
پس تو مرهون من نيستي ، من مرهون تو ام

ما 13 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116