اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

لیست مطالب

نه شرقي و نه غربي

"باگوان عزيز: ريچارد ويلهلم، مردي كه كتاب آي چينگ را از زبان چيني به آلماني ترجمه كرد، پس از اينكه سي سال در چين سپري كرد، بسيار ناراحت به وين بازگشت. با دوستش كارل گوستاو يونگ مشورت كرد. نظر يونگ اين بود كه ويلهلم در يك بحران خطرناك است. او فرهنگ آلماني را كنار نهاده بود و با فرهنگ چيني ، با تمام آن: شامل مذهب، آموزش و هرچيز ديگر ، تطبيق يافته بود.يونگ گفت، "آن بخشي كه ايثاركرده اي، به عنوان ايثارگر بازمي گردد و آن بخش كه سركوب كرده اي به عنوان سركوب كننده بازمي گردد."
و ويلهلم عاشق فرهنگ چين بود و حتي آن را پرستش مي كرد، ولي ذهنش ابداً ياري نمي كرد. او از همين بحران مرد. نيچه، مردي كه نوشت، "آن ستاره ي رقصان صبحگاهي از ميان اغتشاش مي درخشد،" نيز مردي خوش اقبال نبود: جنون پيدا كرد.


نيجينسكي عادت داشت ازبدن در محدوده اي وراي محدوديت هايش استفاده كند و او نيز جنون گرفت. به نظر مي رسد كه ذهن به تنهايي، يا بدن به تنهايي نمي تواند ما را به جايي برساند.
اشو، آيا تجربه ي عرفاني آن است كه ذهن، بدن و قلب را به موقعيتي غيرخواب زده ببرد؟ آيا شما آن ستاره ي رقصان بامدادي هستيد كه از شرق برخاسته تا دنيا را به آتش بكشاند ،
يا بهتر بگويم تا عاصيان دنيا را به آتش بكشاند؟ "

ريچارد ويلهلم Richard Wilhelm به راستي در شكنجه كشته شد. او يك نابغه بود، و با صرف سي سال در چين، از ظرافت ها و وقاري كه فرهنگ چين طول هزاران سال پرورش داده بود آگاه شده بود. آي چينگ I Ching كتابي بسيار عجيب است. در شرق كتاب هاي زيادي مانند آن هستند كه نگاهي كوتاه به آينده دارند و همچنين به گذشته. بحران اين بود كه او در غرب و به شيوه اي غربي تحصيل كرده بود، در فرهنگ آلمان،  كه ابداً به زندگاني هاي پيشين عقيده ندارد و اين را باور ندارد كه آينده را مي توان ديد. ولي سي سال  مدتي طولاني است و براي اينكه در زبان چيني مهارت پيدا كني، اين حداقل زمان مورد نياز است. او خودش را تمامآً وقف اين كار كرده بود. نتيجه يك شخصيت شكاف برداشته split personality بود، او دو شخصيت شد: يكي آن كه به چين رفته بود و ديگري آن كه از چين بازگشته بود. آن كه به چين رفته بود مطلقاً غربي بود و فكر او اين بود كه فقط آن كتاب را ترجمه كند. ولي در حيني كه كتاب را ترجمه مي كرد، بيشتر و بيشتر درگير آن شد. تمامي فرهنگ غرب در مقايسه با عظمت بينش چيني تائوTao، مانند كوتوله اي به نظر مي آمد. بنابراين يك شخصيت دوم شروع كرد به رشد كردن در طول سي سال، اين شخصيت دوم كاملاً پخته شد. ولي آن شخصيت اولي پاك نشده بود. و كارل گوستاويونگ Carl Gustav Jung ، روانكاو بزرگ و دوست او فقط يك تشخيص داده بود ، ولي تشخيص دادن، درمان نيست.
آنچه ويلهلم نياز داشت مراقبه بود، كه مي توانست شرق و غرب را در او به هم متصل سازد. او به دوپاره تقسيم شده بود. منطق او چيزي را مي گفت، ولي در طول سي سال ديده بود كه زندگي چيزي بسيار بيشتر از منطق است و مردم آن را زندگي كرده اند و تجربه كرده اند.  ولي اين فقط يك ادراك روشنفكرانه بود، يك بينش فردي نبود. اگر او در طول اين سي سال مراقبه نيز كرده بود، از آن مصيبت جلوگيري مي شد و آن ذهن نابغه مي توانست در نزديك آوردن شرق و غرب كمكي بسيار عظيم باشد.
ولي او بسيار به آموختن و زبان و ترجمه ي آي چينگ سرگرم بود. او كاملاً ازياد برده بود كه كتابي مانند آي چينگ يك كتاب معمولي نيست، كتابي است برخاسته از بينش هاي ژرف مراقبه گونه. كتابي روشنفكرانهintellectual نيست، كتابي شهوديintuitive است.
او توانست ترتيبي بدهد كه محتواي ادبي ترجمه شود، ولي اين نكته را ازكف داد: كه آن كتاب با تمامي كتاب هايي كه قبلاً ديده بود كاملاً متفاوت است. ساير كتاب ها روشنفكرانه ومحصول ذهن بوده اند. اين كتاب محصول ذهن روشنفكر نيست. اين كتاب غوغايي را در او خلق كرد.
باعث تاسف است كه او در اين اغتشاش از دنيا رفت. مرگ او سبب شد كه كارل گوستاو يونگ شديداً از شرق وحشت كند و او شروع كرد به آموزش دادن يك نظريه ي مشخص ، كه فقط احمقانه است ، كه روش هاي شرقي فقط براي مردمان شرقي مناسب هستند و روش هاي غربي براي غربيان مناسب هستند و نبايد باهم قاطي شوند.
اين به نظر يك تحليل بسيار سطحي از تمام اين موضوع است.اين يعني كه عقلانيت تو بايد از شهود تو گسسته باقي بماند. يعني كه سر تو هرگز نبايد با قلبت در تماس باشد.
اين يعني كه غرب يك نيمه باقي مي ماند و شرق يك نيمه ي ديگر باقي خواهد ماند.مورد ريچارد ويلهلم بسيار نمادين است. نشان مي دهد كه كارها بايد تحت راهنمايي مناسب قرار بگيرند.او زبان را از زبان شناس ها مي آموخت ، آنان مرشدان شهودين نبودند. او كتابي را ترجمه مي كرد كه هيچ ربطي به روشنفكر بودن نداشت، كتابي كه براي آموختنش بايد يك مرشد داشته باشي، تا كه آن ترجمه فقط لغوي و ادبي نباشد ، بلكه محتوا و عصاره را نيز دربر بگيرد، تا كه عطري از اصل آن را داشته باشد ، نه اينكه فقط يك تغيير زبان داشته باشد.
او هرگز مريد يك مرشد تائويي نبود، وگرنه، اين فاجعه رخ نمي داد و چيزها كاملاً متفاوت مي بودند. زيرا پس از مرگش، هيچكس چنان سخت نكوشيد تا پيشكش هاي شرق را درك كند.
شهود را نمي توان به زبان روشنفكرانه ترجمه كرد. يقيناً پلي مشخص را مي توان زد، ولي هرچه بيشتر تحت تسخير شهود قرار داشته باشي، عقل ومنطق بايد بيشتر همچون يك خادم عمل كنند. و مشكل اين بود: باوجودي كه سي سال با يك كتاب شهودي كاركرده بود، هنوز هم عقل و منطق او ارباب بود. و شهود هرگز نمي تواند يك برده باشد. شهود ژرف ترين هسته ي وجودت است.
فقط در مراقبه ي عميق باز مي شود. و ريچارد ويلهلم هرگز اهميتي به مراقبه نمي داد. تمام توجه او به ترجمه ي آن كتاب بود، بدون اينكه فكر كند، كتاب ها مي توانند باهم تفاوت داشته باشند. كتاب هايي كه با ذهن نوشته شده اند ، كه غرب پر از آن هاست ، و كتاب هايي كه از شهود برخاسته اند، كه تماماً از يك طبقه ي ديگر هستند.
آي چينگ شايد پنج يا شش هزار سال قدمت دارد. هيچكس نمي داند چه كسي آن را نوشته است ، زيرا در شرق مهم نيست كه نام چه كسي روي كتاب باشد، به ويژه انسان هاي شهودي كه نفس هايشان ازبين رفته است و در واقع، بي نام شده اند. يك مرشد بي نام، يك بينا آن كتاب را نوشته، نه به اين دليل كه مي خواسته آن را بنويسد، بلكه به اين دليل كه جهان هستي مي خواسته آن كتاب نوشته شود. او فقط يك وسيله بوده، يك ني توخالي. باووجودي كه ريچارد ويلهلم سي سال در چين اقامت داشت، ولي با مردماني عوضي به سر برده بود. مجبور بود. نخست اينكه بايد زبان را ياد مي گرفت و براي آن مي بايد با كارشناسان زبان شناسي در تماس باشد. و زماني كه زبان را آموخت، شروع كرد به ترجمه كردن آن كتاب، با اين فكر كه هر كتابي از همان طبقه بندي است ، و اشتباه در همينجاست. كتاب اپانيشاد Upanishad در هند به طبقه بندي كتاب هاي معمولي تعلق ندارد. داماپاداي گوتام بودا Dhammapadaجزو كتاب هاي معمولي محسوب نمي شود.
حتي در زمان معاصر نيز چندين كتاب شهودي وجود دارند. گيتانجالي Gitanjali از رابيندرانات تاگور، پيامبرThe Prophet از خليل جبران، كتاب ميرداد The Book of Mirdad از ميخاييل نايمي Mikhail Naimy، اين ها به طبقه بندي معمولي كتاب ها تعلق ندارند، و اگر فكر كني كه اين ها درست مانند كتاب هاي ديگر هستند، دچار دردسر خواهي شد.  قلب تو آن ها مي پذيرد و عقل تو آن ها را مردود خواهد كرد.
پس به دو بخش تقسيم مي شوي و ستيزي پيوسته وجود خواهد داشت.اين چيزي است كه براي يكي از بزرگترين نوابغ غرب، ريچارد ويلهلم رخ داد و او را به كشتن داد. و مردي كه با او مشورت كرد، مردي مناسب نبود ، باوجودي كه باهم دوست بودند.  و او بازهم يك اشتباه ديگر مرتكب شد. آن مشكل فقط توسط يك مرشد مراقبه ي شرقي مي توانست حل شود، نه با كارل گوستاو يونگ ، كه مفهومي از مراقبه نداشت.
پس از مرگ ويلهلم، يونگ به هندوستان رفت ، زيرا به اسطوره هاي باستاني علاقه داشت. و هركجا كه رفت به او گفتند، "چرا وقتت را در اسطوره هاي باستاني تلف مي كني، وقتي كه از قضاي روزگار مردي در اينجا زنده هست كه از نظر وجودين، نماينده ي تمامي بهترين هايي است كه در شرق رخ داده است. به جنوب هند برو، به تپه هاي آروناچالArunachal و با اين مرد ساده، شري رامان ماهارشيSri Raman Maharshi ملاقات كن."
او به هركجا كه مي رفت، بارها و بارها اين نام را مي شنيد، ولي مي ترسيد. دوستش مرده بود و او نمي خواست وارد هيچ دردسري شود. او تا مدرسMadras رفت، كه تا مكان رامان ماهارشي فقط دوساعت راه است، ولي به آنجا نرفت. برعكس، براي توجيه رفتارش گفت، روش هاي شرقي فقط براي شرقي ها ساخته شده. براي مردمان غرب مناسب نيستند." اين كاملاً مسخره است.
"مردمان غرب بايد به سنت هاي خودشان محدود باشند، به گذشته خودشان، و گرنه دچار همان دردسرهايي خواهند شد كه ريچارد ويلهلم دچار آن شده بود."اين بي معني است، زيرا جوهر اساسي انسان نه شرقي است و نه غربي. مسئله فقط رويكردي درست است، تحت يك راهنمايي درست، تا كه شكافي به وجود نيايد. برعكس، پلي ساخته شود ، و پل بين روشنفكربودن و شهود به تو يك وضوح عظيم مي بخشد، يك ادراك روشن، نوعي هوشمندي تازه كه مطلقاً از آن بي خبر هستي.
يونگ مانع خيلي از مردم شد، زيرا در غرب او را به عنوان يك مرجع مي شناسند. و او هيچ چيز از روش هاي شرقي نمي داند. فقط ترس از مردن دوستش... ولي آن ترس به سبب نشاختن تمام اوضاع است و به آن معني كه او مي گويد قابل توجيه نيست. اگر من مي خواست توصيه اي بكنم، به ريچارد ويلهلم مي گفتم، "زبان را ازيك استاد زبان شناس بياموز. و در حيني كه زبان مي آموزي، مراقبه را نيز تحت نظر يك مرشد تائوييست ياد بگير ، زيرا آي چينگ يك كتاب تائوييستي است.
تا قبل از اينكه قادر به ترجمه باشي، قادر به درك آن نيز باشي. تا كه فقط ترجمه اي لغت به لغت نباشد، بلكه برگرداني از يك ادراك عميق باشد." "و اين كار نه تنها يك كتاب آي چينگ را به يك زبان غربي توليد مي كند، بلكه در تو نيز يك انسان جديد خواهد آفريد" و همين مورد با افراد ديگر نيز رخ داده است. دليل آن هميشه يك شكاف a splitاست.
در مورد نيچه Nietzche، او نيز يك مراقبه كننده نيست، ولي ظرفيت پروازكردن به ناشناخته ها را دارد. گاه گاهي روزنه اي باز مي شود و او چيزهايي مي بيند. ولي آن روزنه تحت كنترل او نيست، بستگي به موقعيت ها دارد. اگر موقعيت درست و مناسب باشد، اگر احساسي از سلامت داشته باشد، نوعي خاص از شادماني، ازآرامش، آنگاه آن روزنه گشوده مي شود و او مي تواند وراي ذهن معمولي انسان را ببيند و مي تواند در موردش بنويسد. اگر او نيز يك مراقبه كننده بود، آن روزنه ديگر تصادفي نبود، تحت اختيار خودش بود كه بازباشد يا بسته.
پس او متكي شد و همان نيز سبب ايجاد مشكلي عميق در وجودش شد ، زيرا او معمولاً در بيست و چهار ساعت مانند هركس ديگر زندگي مي كرد و سپس ناگهان يك روز عصر، با ديدن يك غروب، آن روزنه گشوده مي شد و او چيزهايي را مي ديد كه نيازي به اثبات نداشتند و بسيار عيان بودند. آن ها از واقعيت هاي تو بسيار واقعي تر هستند، آن ها چنان محكم و بي ترديد واقعي هستند كه حتي نمي تواني آن ها را زير سوال ببري.
ولي اين فقط براي لحظاتي رخ مي دهد و سپس رفته است و او بار ديگر روي زمين قرار دارد. مي تواني مشكل اين شخص را درك كني.سحالا انواع ترديد ها و انواع پرسش ها بيرون مي زنند ،آيا او رويا ديده آيا توهم بوده است يا سراب؟ ، و عقل انسان ادامه مي دهد. ولي آن روزنه بارديگر گشوده مي شود و بازهم همان صحنه است. نمي تواني يك توهم را بارها و بارها ببيني و رويا را نيز نمي تواني بارها و بارها به طور يكسان داشته باشي ، آن هم وقتي كه كاملاً بيدار هستي!
اين سبب تشويشي عظيم در وجود او شد ، واقعيت كدام است؟ آن واقعيت معمولي كه در بيست و چهار ساعت مي بيند، يا آن واقعيتي كه گاه گاهي در مي گشايد؟ در مورد نينجينسكي Ninjinsky هم همچنين. او شايد بزرگترين رقصنده در تمام تاريخ بشر باشد.  ولي عجيب است كه مردي چون نينجينسكي از تشويش عظيم در رنج باشد. اين پاداش نابغه بودن نيست. مشكل اين بود كه وقتي در حال رقصيدن بود، گاهي چنان با رقص خودش يگانه مي شد كه ديگر رقصنده و رقص وجود نداشتند، بلكه فقط رقص وجود داشت. در آن لحظات چيزي چون معجزه رخ مي داد. او پرش هايي بسيار بلند انجام مي داد، بسيار بالا مي جهيد ، كه ممكن نيستند، از نظر فيزيكي ممكن نيستند.
و خود او نيز نمي توانست در ساير اوقات چنان پرش هايي كند. او نمي توانست باور كند، زيرا گويي كه چون رقصنده ازميان مي رفت، نيروي جاذبه به نوعي در او اثري نداشت.  و او چنان بالا مي پريد كه هيچكس نمي توانست باور كند كه اين ممكن است.   پايين آمدنش بيشتر معجزه آسا بود. هر جسمي كه سقوط كند، نيروي جاذبه با فشار آن را به سمت زمين مي كشاند. چند روز پيش آناندوAnando برايم مي گفت كه وقتي شهاب سنگ ها به سمت زمين سقوط مي كنند،  وارد جو جاذبه ي زمين مي شوند كه دويست مايل به دور زمين كشيده شده است. آن ها با سرعت پنجاه هزار مايل در ساعت وارد اين جو مي شوند و براي همين، شدت اصطكاك آن ها را مي سوزاند.
ولي گاه گاهي، وقتي كه آن جسم بسيار بزرگ باشد ، طول آن مايل ها باشد ، آنوقت شايد كاملاً نسوزد، شايد به زمين برسد. گاهي مردم زيادي را كشته است. اين سنگي بسيار عجيب است، زيرا از تجربه اي عظيم گذر كرده است: آن پنجاه هزار مايل در ساعت و آن حرارت و آن اصطكاك، به آن سنگ كيفيتي جديد بخشيده است.
در كعبه، مكان مقدس مسلمانان، آن يك شهاب سنگ عظيم بوده كه به زمين برخورد كرده است و آنان اين سنگ را پرستيده اند، فقط به اين دليل كه هيچ سنگ ديگري مانند آن وجود ندارد، از بهشت heavenآمده است. و البته كه از آسمان sky آمده است.
ولي وقتي كه نينجينسكي فرود مي آمد، تمام تماشاچيان نفس كشيدن از يادشان مي رفت. از آن ارتفاع زياد به نظر بسيار خطرناك مي آمد ، اگر نيروي جاذبه درست عمل كند، او دچار شكستگي هاي متعدد مي شد. ولي او همچون يك برگ فرود مي آمد، به آهستگي به سمت زمين پايين مي آمد، بدون شتاب و عجله. و حركت فرودآمدن چنان كند بود كه حتي فيزيك دان ها نيز براي آن هيچ توضيحي نداشتند. آن جهش او قابل توضيح نبود و فرودآمدنش نيز حتي بيشتر اسرار آميز بود. او خودش نيز هيچ توجيهي نداشت.
او فقط يك چيز گفت، "هروقت تلاش مي كنم، اتفاق نمي افتد. هروقت روي صحنه مي رقصم، مايلم اتفاق بيفتد، ولي هرگاه عمداً و آگاهانه سعي مي كنم كه بشود، اتفاق نمي افتد. فقط وقتي رخ مي دهد كه من سعي نكنم، وقتي كه حتي به آن فكر هم نكنم، درواقع، وقتي كه وجود نداشته باشم. در غياب من، وقتي كه فقط رقص وجود دارد، و رقصنده كاملاً با رقص يكي شده است، رخ مي دهد.  پس من نمي توانم هيچ توضيحي به شما بدهم، زيرا من در آنجا وجود نداشتم."
او نيز مرگ بدي را داشت. نخست ديوانه شد ، زيرا چنين چيزي هرگز براي انساني رخ نداده است. او سخت تلاش مي كرد و آن اتفاق نمي افتاد و وقتي كه به آن فكر نمي كرد، آن اتفاق مي افتاد و كارشناسان نيز براي آن توجيهي نداشتند. و او خودش نيز هيچ فكري نداشت كه چرا چنين مي شود.  اين او را ديوانه كرد.  يك سال در تيمارستان بود و در رنج بسيار مرد.
در شرق، همين فرد مي توانست يك گوتام بودا شود ، زيرا كليد را يافته بود ، ولي او نتوانسته بود آن را تشخيص دهد. و در غرب حتي يك مرشد هم وجود نداشت كه به او نشان دهد كه چه اتفاقي افتاده است.و اين تمامي آموزش هاي شرق است، كه اگر نفس را فراموش كني، اگر خودت را ازياد ببري، اگر فقط كسي نباشي، معجزات شروع مي كنند به رخ دادن. اين قانون طبيعت است. چيزي نيست كه از آن پريشان شوي.
در آن لحظه، وقتي كه غايب هستي، يعني كه بسيار ساكت ، آرام و راحت هستي و ابداً هيچ اختلالي وجود ندارد.شرق چيز مشخصي را برخلاف جاذبه زمين شناخته است. آن را شناوري levitation خوانده اند. فشار جاذبه شل مي شود و حتي براي كساني كه مراقبه مي كنند نيز رخ داده است كه شروع كرده اند به بالا آمدن از سطح زمين. اگر اين اتفاق در غرب رخ مي داده ، مسلماً آن انسان را يك ديوانه مي خوانده اند. او نمي توانست به هيچ كس بگويد كه چه اتفاقي برايش مي افتد، زيرا هيچكس باور نمي كند و آنان فكر مي كنند كه او خل شده است. "چگونه مي تواني به نشستن در حالت نيلوفر آبيlotus ادامه بدهي؟ و آن مرد گفت، " ولي من چه كنم؟ فقط وقتي چشمانم را بازكردم، ديدم كه سرم به سقف مي خورد."
نفس ego بسيار سنگين است. مانند يك لنگر است كه شما را تحت كنترل نيروي جاذبه در مي آورد.
در مراقبه، حتي اگر هم بسيار عميق نباشد، يك نكته را درخواهيد يافت: وقتي كه با چشمان بسته نشسته باشي، احساس مي كني كه به بالا مي روي. چشم ها را باز مي كني، سرجايت هستي. و چه اتفاقي افتاد؟ زيرا لحظه اي كه چشم ها را مي بندي ، بازهم تنظيم شده اي. احساس مي كني كه به هوا برخاسته اي. ولي با بازكردن چشم ها، ناگهان خودت را مي بيني كه مانند قبل روي زمين نشسته اي. بدنت هنوز روي زمين است، ولي روحت، آگاهي تو به وراي بدنت صعود مي كند. اين آغاز است. به زودي، وقتي كه مراقبه عميق شد، روزي خواهد آمد كه وقتي آگاهي صعود كرد، بدن نيزاز آن پيروي خواهد كرد. بدن در همه چيز قدري كند است.انسان در طول يك ميليون سال آموخت تا سرپا بايستد. بين ميمون ها و انسان، فقط براي آموختن اينكه روي دوپا بايستيم، يك فاصله ي يك ميليون ساله وجود دارد. بدن بسيار آهسته و بااحتياط مي آموزد، ولي مي آموزد. اگر نينجينسكي در شرق بود، ديوانه نمي شد، او را انساني كه به اشراق رسيده است اعلام مي كردند. رقص او مراقبه ي او بود. درست همانطور كه سماع جلال الدين رومي مراقبه ي او بود و او محبوب ترين مرشد صوفيان شد.
هيچ صوفي ديگري مولانا Mevlanaخوانده نشده است. مولانا يعني "مرشد عزيز ما." فقط جلال الدين رومي است كه مولانا جلال الدين رومي است. مردم او را بسيار دوست داشتند، زيرا چنان روش ساده اي را داده است كه هزاران نفر در اين دوازده قرن توسط چرخش در سماع whirling به اشراق رسيده اند. باعث تاسف است كه نينجينسكي بايد به ديوانه خانه مي رفت ، زيرا او نمي دانست كه چه اتفاقي در حال رخ دادن است و هيچكس هم براي اين پديده توضيحي نداشت. او را بسيار مختل ساخته بود. اين همان چيز ساده اي است كه من هر روز به شما گفته ام، كه تلاش شما يك مانع است. اگر واقعا ًمايل هستيد عميقاً وارد مراقبه شويد، پس آن را بدون تلاش كنيد ، به نظر ديوانه وار مي آيد:  چگونه آن را بي تلاش كنيم؟ ، زيرا همين نيز يك تلاش خواهد بود. فقط واژه ها را دور بينداز زيرا مفهومي غلط به تو مي دهند. بهتر است گفته شود، "در حالت رهاشدگي let go باش، فقط آسوده باش." ساكت بنشين و با چشمان بسته هرآنچه را كه در درونت رخ مي دهد تماشا كن، فقط مشاهده كن ..... و نقطه اي فراخواهد رسيد كه فقط تماشاگر وجود دارد و چيزي براي مشاهده كردن وجود ندارد. و براي نخستين بار در مرز اعجاز قرار داري.
اين هر سه نفر مي توانستند به مرحله اي عالي از سعادت برسند. چيزي اتفاق مي افتاد كه بسيار باارزش بود، ولي غرب آنان را تحت فشار قرار داده بود، "شما ديوانه هستيد، شكاف شخصيتي داريد." ، تماماً عبارات سرزنش آميز: " شما دوشخصيتي هستيد."در شرق، همين افراد با همين استعدادها مورد پرستش و عشق و احترام قرار مي گرفتند. و من مي توانم يك اصل مشخص سري را درك كنم: وقتي انساني وارد دنيايي تازه مي شود، وارد حيطه اي جديد مي شود، به فضايي نياز دارد كه مورد احترام، عشق، تحسين و تشويق قرار بگيرد. هدف از مدرسه ي عرفاني همين است.
تنها كه باشي، شايد ديوانه شوي، ولي در يك مدرسه ي عرفاني، مردمي را داري كه از تو حمايت مي كنند، كه در راهي درست قرار داري، كه تو بركت يافته اي و فقط بايد ادامه بدهي. نيازي به توضيحات نيست، زيرا توضيحات فقط روند را به تاخير مي اندازند و آن را مختل مي كنند. غرب علاقه ي بسيار به توضيحات دارد و شرق فقط به آن تجربه علاقه دارد، نه به توضيحات آن و تو نمي تواني توضيحات را بخوري، تو را تغذيه نخواهند كرد. اين تجربه و يك محيط پشتيباني كننده است كه تو را تغذيه مي كند و من هيچ اشكالي نمي بينم كه روش هاي شرقي به غرب برده شوند. تاجايي كه به آگاهي انساني و تكامل آن مربوط است،  اشكالي نيست كه فن آوري علمي غرب را به شرق آورد. پس چه اشكالي هست كه فن آوري روحاني شرق به غرب برده شود. كارل گوستاويونگ مطلقاً دراشتباه است، آنوقت موردهايي چون نينجينسكي، ريچارد ويلهلم و نيچه و سايرين وجود خواهند داشت.
و زمان آن فرا رسيده است. شرق تمام فن آوري هاي علمي و عيني را از غرب مي گيرد. غرب نيز بايد سعي كند تمامي روش هاي به بلوغ رساندن آگاهي را از غرب دريافت كند. اينگونه، انساني جديد را خلق خواهيم كرد كه نه شرقي باشد و نه غربي و فقط انسان باشد.

 

ما 7 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116