اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

لیست مطالب

فرق گرجيف با اشو

باگوان عزيز:
به نظر مي رسد كه كار گرجيف، همانند كار شما، براي صاحبان منافع همانقدر انقلابي و همانقدر تهديد كننده بوده است. بسياري از روش هاي او صراحتاً بيدادگرانه بوده اند، با اين وجود، به نظر مي رسد كه او هرگز در افكار عمومي به عنوان كسي كه اردوگاه برده داري دارد يا در حمل و نقل عمومي اختلال مي كند يا دچار فساد اخلاقي است مشهور نبوده است.
شما چند روز پيش گفتيد كه گرجيف به سبب كله خشكي انسان ها شكست خورد. آيا به اين دليل بود كه او ترجيح داد با گروه كوچكي از مردمي منتخب كار كند ،به جاي اينكه همچون شما تمامي دنيا را به مبارزه بطلبد؟ و اگر در جايي كه او موفق نشد، شما موفق شديد ، كه شده ايد ، آيا به اين دليل است كه انسان در پنجاه سال گذشته در چنين موقعيت ترحم انگيزي قرار نداشته است؟

 

چند نكته است كه بايد درك شوند: يك: جورج گرجيف هرگز به تغييردادن جامعه علاقه اي نداشت. دليل او بسيار عجيب بود، ولي به نظر بامعني مي آيد. او باور داشت كه مردم با روح به دنيا نمي آيند: روح چيزي است كه بايد كسب شود، بايد لياقت آن را داشته باشي.بنابراين مسئله ي انقلاب در جامعه و تحول پيش نمي آيد. درنظر او، فقط اندكي از مردم، كه سخت كوشيده اند تا وجودشان را مستحكم كنند، روح دارند، بقيه فقط گياهان هستند، به حساب نمي آيند. اين آزاردهنده است، ضربه زننده است. و درست هم نيست، ولي با معني است.
تمامي مذاهب دنيا آموزش مي دهند كه انسان با يك روح به دنيا مي آيد. در تمام تاريخ، گرجيف نخستين كسي است كه اين فكر عجيب را دارد ، كه انسان فقط با امكان روح داشتن به دنيا مي آيد، اگر چنين انتخاب كند.
افراد بي خداatheist وجود داشته اند كه گفته اند انسان روح ندارد، ولي هرگز قبول نداشته اند كه استحقاق دريافت آن وجود دارد. و افراد باخداtheist هم وجود داشته اند كه باور داشته اند انسان با روح به دنيا مي آيد، مسئله ي استحقاق آن پيش نمي آيد، بايد آن را كشف كني.
او تنها كسي است كه مي گويد مردم آنطوركه بي خدايان مي گويند زاده مي شوند، ولي اگر به قدر كافي تلاش كنند مي توانند در خودشان روح خلق كنند، همانطور كه باخداها مي گويند.حالا مشكل قدري پيچيده مي شود. مسئله اين نيست كه كدام يك درست مي گويند و كدام نادرست. مسئله هميشه اين است: كدام كار مي كند؟
آن بي خدايي كه فقط منكر روح است ،مانند كمونيست ها در سراسر دنيا ، كاملاً مضر است، زيرا مانع تمامي رشد انسان مي شود. او اين فكر را به تو مي دهد كه تو از ماده ساخته شده اي و مادي هم باقي خواهي ماند : "چيز بيشتري وجود ندارد. تو همچون ماده زاده شده اي و همچون ماده هم خواهي مرد و هيچ چيز باقي نخواهد ماند، زندگي فقط بين تولد و مرگ جاري است، نه پيش از آن و نه بعد از آن."
اين عقيده اي خطرناك است و نيمي از مردم دنيا آن را پذيرفته اند. به نظر مي رسد كه اين فكر بخشي از ضرورت دروني انسان را ارضا مي سازد. انسان مايل نيست كه يك روح باشد، زيرا روح بودن يعني مبارزه اي براي آزادي، مبارزه اي sبراي فرديت خويش، مبارزه اي براي زندگي كردن با تماميت. وقتي كه وجود روح را پذيرفتي، آسمان رشد را پذيرفته اي. براي كساني كه نمي خواهند براي اين چيزها مبارزه كنند، آسان ترين راه اين است كه روحي وجود ندارد، بنابراين مسئله ي رشد ابداً پيش نمي آيد.
تصادفي نيست كه براي نخستين بار در تاريخ، نيمي از مردم دنيا، ويا بيشترآنان، بي خدا هستند. بي خدايان هميشه وجود داشته اند، ولي همچون انديشمنداني تك، يا گروهي كوچك، ولي نه اين مقدار عظيم از بشريت. تمامي مذاهب در يك طرف قرار دارند و عقيده ي بي خدايي، با قدرتي برابر، در طرف ديگر است. اين براي نخستين بار است كه اتفاق مي افتد.
به نظر مي رسد كه اين يك انتقام گيري باشد، انتقامي برعليه تمامي آنان كه ما آنان را انسان هاي روشن ضمير يا بيدار مي خوانيم، انتقامي عليه گوتام بودا، ماهاكاشياپ، بودي دارما. زيرا مرتبه ي آنان، بدون اينكه قصدي داشته باشند، شما را حقير ساخته است. آنان هرگز مايل نبوده اند كه چنين شود. آنان مي خواسته اند كه شما حتي به مراتبي بالاتر از خودشان برسيد. ولي اين تنها در نظريه بوده است. بشريت عميقاً در زمين ريشه گرفته است. هزاران سال است كه اين افراد بيدار را پرستش كرده است. و هميشه اين قانون اساسي زندگي را به ياد داشته باش: اگر كسي را بپرستي، روزي انتقام خواهي گرفت. و اين انتقام برعليه تمامي غول هاي روحاني است ، انتقام كوتوله هاست ، پس اعلام مي كنند،
"ابداً روحي وجود ندارد، پس هرچه كه اين مردم بگويند فقط حرف است. هيچ معني ندارد. آنان فقط به اين دليل از روح و رشد آن سخن مي گويند كه شما را به موجوداتي غيرروحاني
و عقب مانده تنزل بدهند."
اين در دربار يكي از بزرگترين امپراطوران هند، اكبر Akbar، رخ داد. او بسيار علاقه داشت تا تمامي نوابغ را در دربارش گردآوري كند ، و او در دربارش، واقعاً انسان هاي بزرگي را داشت.
روزي وارد شد و روي ديوار خطي كشيد و به آن مردم گفت، "آيا مي توانيد بدون اينكه به اين خط دست بزنيد آن را كوتاه تر كنيد؟" آنان به انواع راه ها فكر كردند، ولي چگونه مي توانستند بدون دست زدن به آن، آن را كوتاه تر كنند؟ ولي مردي برخاست وخطي بزرگ تر در بالاي آن كشيد. او به آن خط اول دست نزده بود، ولي آن را كوتاه تر كرده بود.
قرن هاست كه بشريت برعليه تمام كساني كه واقعاً غول بودند، احساسي از انتقام را گردآوري مي كرده است، كساني كه توده ها نمي توانستند به آن سطح برسند. و براي چه مدت مي تواني در شرم بماني؟ بهتر است كه فلسفه اي را بپذيري كه امكان هرگونه رشد را منكر باشد ، كه تمامي اين افراد بيدار و بزرگ همگي كاذب هستند. و رشد روحاني چيزي نيست كه بتواني آن را در مقابل مردم قرار دهي. چيزي نامريي است ، يا آن را احساس مي كني و يا احساس نمي كني. دليل انكار تو هرچه كه باشد، ندانسته رشد خودت و امكان آن را نيز منكر مي شوي.
امروزه نمي تواني متصور شوي كه در روسيه يك گوتام بودا زاده شود. اين غيرممكن است.در گذشته، بي خدايي چيز بسيار كوچكي بود، ولي با اين وجود، مانع رشد مردم بود. باخدايي، عقيده داشت كه همه با يك روح به دنيا مي آيند. تنها كاري كه انسان بايد انجام دهد اين است كه آن را كشف كند ، هيچ چيز را نبايد خلق كند، هيچ تلاش طاقت فرسايي وجود ندارد. با يك هشياري ساده، از خود آن پوشش برداشته مي شود و تو با خودت رويارو مي شوي. و لحظه اي كه آن را بشناسي، زندگيت دگرگون مي شود. همه چيز در زندگيت تغيير مي كند.اين مردم پنداشتند كه اگر اصرار داشته باشي كه انسان با روح زاده مي شود، توده ها شروع به كار خواهند كرد ، زيرا اينك مسئله ي تلاش طاقت فرسا وجود ندارد،
فقط بايد از آن پوشش برداري كرد.
ولي توده ها تعبيري ديگر داشتند، آن را چنين تعبير كردند، "اگر روح پيشاپيش وجود دارد، پس چه عجله اي است؟ و تو زندگي جاودانه داري، مي تواني در هر وقتي از آن پوشش برداري.
ولي لذات زودگذر زندگي ، كه ابدي نيستند ، آن ها را از كف نده!" "تو نمي تواني روح را ازدست بدهي، زيرا روح هميشه وجود داشته و هميشه با تو خواهد بود ، چه پرده از آن برداري و چه برنداري ، پس مي تواني آن را به تعويق بيندازي، مي تواني آن را به زندگاني بعد يا زندگاني هاي بعدي عقب بيندازي، ولي لذات زودپاي تن را......؟ از آن ها لذت ببر!"
حتي يك فكر بسيار عالي هم مي تواند به نوعي تعبير شود كه درست به عكس خودش تبديل شود.بنابراين تمامي مذاهب دنيا در موقعيتي عجيب قرار داشتند. بي خداياني بودند كه منكر روح بودند ومردم تلاشي نمي كردند ، چنين چيزي امكان و وجود نداشت. و باخداياني بودند كه روح را باور داشتند، ولي "وقتي كه پيشاپيش تو آن را داري، به نظر نيازي وجود ندارد كه شتاب كني ، قبل از اينكه آن را كشف كني، از همه چيز در اين دنيا لذت ببر."مردم در هر دو صورت مادي گرا باقي مانند.
در مخالفت با اين دو ديدگاه است كه گرجيف فكري جديد و اصيل را آورد كه تو با يك روح زاده نمي شوي. به ياد بسپار: تا زماني كه روح را خلق نكني، فقط مي ميري و هيچ چيز از تو باقي نمي ماند، تو پس از مرگ بدنت باقي نخواهي بود. مسئله پوشش برداري از روح نيست ، تو اكنون آن را نداري، بايد در تو شكل بگيرد crystallized.ولي به سبب اين فكر ، و اين فكر او به نظر بااهميت مي آيد زيرا از نقايص و كوتاهي هاي هر دو نظريه پرهيز مي كند ، مشكلي جديد ايجاد مي شود. مشكل اين است كه توده هاي بزرگتر را نمي توان متقاعد كرد كه تلاش هاي طاقت فرسا انجام دهند، فقط قليلي از مردمان هوشمند....و مي گويم تعدادي قليل، زيرا كه حتي روشنفكران نيز خواهند گفت، "اگر من بميرم و هيچ چيز از من باقي نماند، خوب كه چه؟ زماني بود كه من نبودم، براي من مشكلي نبود. من پيش از تولدم وجود نداشتم. پس از مرگ، اگر من نباشم، اين بهترين راه حل براي تمام مشكل است."
بنابراين فقط تعداد بسيار اندكي از مردمان باهوش به گرجيف علاقه مند شدند. و او هرگز با صاحبان منافع در جامعه مخالت نكرد و آنان را نكوبيد، او هرگز خرافات مذهبي را نكوبيد، او هرگز به مخالفت با اوضاع سياسي اجتماعي نپرداخت. اوابداً به اين مسائل توجهي نداشت. تمام تلاش او اين بود تا تعدادي از مردماني ايجاد كند كه وجودي مستحكم داشته باشند.
او علاقه اي به توده ها نداشت. و نمي تواني از او شكايت كني. توده ها چنان هستند كه علاقمند شدن به آنان مساوي است با سنگسارشدن، مصلوب شدن، مسموم شدن و به قتل رسيدن. همان مردمي كه تو سخت برايشان كار مي كني، تو را نابود مي كنند.دليل اين همان است ، بدون قصد، تو توده ها را به مردماني جاهل تقليل مي دهي.
تو مي داني ، و مي تواني راهي را به ايشان نشان دهي كه آنان نيز به همان شناخت برسند. ولي آنان نمي دانند و آنان اكثريت هستند ، تمامي دنيا. آنان به جاي اينكه به طريقت تو و اسرار آن توجه كنند، راحت ترين راه را انتخاب مي كنند و كار تو را مي سازند تا نتواني مزاحم آنان شوي. وگرنه در ذهن مردم آشوب ايجاد مي كني - آنان با "بخور و بنوش و خوش باش " راضي بودند و ناگهان تو پديدار شده اي و در مورد اشراق حرف مي زني. تو زندگي جاهلانه شان را مختل كرده اي ، زندگي در جهل ولي با نوعي رضايت.
پ.د. اسپنسكيP.D.Ouspensky ، پيش از اينكه به گرجيف خيانت كند، كتابي در مورد آموزش هاي گرجيف نوشت، به نام "در جست و جوي اعجاز" In Search of Miraculous
او اين كتاب را "به مردي كه خوابم را آشفته كرد" هديه داد. ولي هيچكس دوست ندارد كسي خوابش را برهم بزند. و خواب روحاني چنان عميق است كه آشفته كردنش سبب خشم مي شود. گرجيف دقيقاً مي دانست كه چه بر سر سقراط آمد، چه برسر مسيح آمد، چه برسر منصور الحلاج آمد، چه بر سر سرمد Sarmad آمد ، و هزاران نفري كه تلاش كردند بشريت را آزاد كنند. بشريت آنان را با مرگ پاداش داد. او مردي كاملاً متفاوت بود، مردي بسيار عمل گرا و اهل عمل. او گفت، "چرا وقتم را صرف اين مردم كنم؟ فقط بايد كساني را برگزينم كه آماده باشند تمام راه را با من طي كنند."به همين دليل بود كه هيچ مخالفت جهاني با او وجود نداشت. تعداد خيلي كمي در آمريكا،  چندنفري در فرانسه، برخي در روسيه و تعدادي در انگلستان ، نه بيش از دويست نفر ، روي اصول او كار مي كردند. حالا اگر فقط دويست نفر روي اصولي كار كنند و آن اصول با هيچ نظام سنتي و اجتماعي و با هيچ مذهبي و با گذشته مخالفت نكند، جامعه آن را ناديده مي گيرد. آنان فكر مي كردند كه او قدري خل است و همراهانش نيز مانند او هستند. ولي او نمي توانست تمام دنيا را برهم بزند، نمي توانست آشوبي برپا كند، علاقه اي به اين كار نداشت. و حتي اگر هم علاقه داشت، نمي توانست، او مرد سخنوري نبود.
او در تمام زندگي حتي يك سخنراني هم نكرده بود، او هرگز حرف نمي زد، حتي با مريدان خودش. او مي نوشت، ديگري آن نوشته را مي خواند و او صورت هاي مريدانش را نگاه مي كرد كه چگونه از آن مقاله تاثير پذيرفته اند. و براساس آن تاثيرات، او آن مقاله را تغيير مي داد و آن مقاله دوباره خوانده مي شد. يك مقاله شايد در طول تمام سال خوانده مي شد، تا جايي كه او راضي مي شد كه تاثيرات مناسب را روي همه گذاشته است.چنين فردي نمي تواند تمام دنيا را برهم بزند. او فقط سه كتاب نوشته بود ، به همين روش. به نظر مي رسد كه او اين سه كتاب را بيشتر براي خودش نوشته است تا براي هركس ديگر، زيرا او آن كتاب ها را در مكاني عجيب نوشته بود.
او مردي عجيب بود.مردم براي نوشتن چيزي به مكاني خلوت در كوهستان مي روند. او به رستوراني در پاريس مي رفت و در آنجا مي نشست، در ميان صدها مردمي كه مي آمدند و مي رفتند..... انواع حرف ها و وقايع در آنجا رخ مي داد.... و او در چنين جايي مي نوشت. اين مكان او براي نوشتن بود.  مريدانش گفتند، "تو مكاني زيبا و ساكت در نزديكي پاريس داري. چرا در آنجا نمي نويسي؟" او هرگز موافقت نكرد و مي گفت، "من مي خواهم در جايي بنويسم كه انواع اختلالات وجود دارند ، جاده هست و رفت و آمدها و رستوران...... مي خواهم در آنجا بنويسم و مختل نشوم. نمي خواهم هيچ سكوت بيروني به من كمك كند. سكوت دورني من بايد آن را بنويسد."
بنابراين او اين سه كتاب را به دو دليل نوشت. در اساس اين ها بخشي از آزمايشات پيوسته ي خودش روي خودش بود ،اگر در چنين شرايط پرمزاحمتي بنويسي و تحت تاثير قرار نگيري و آرام و ساكت بماني ،گويي كه در اتاقكي در روي تپه ها براي خودت مي نويسي.پس نخست اينكه او براي خودش مي نوشت. و دوم: هرآنچه كه مي نوشت در برابر شاگردانش خوانده مي شد. او يقين نداشت كه تاثيراتي كه مطلوب او بود با آن نوشته در آن ها ايجاد مي شد. بنابراين در دست نوشته اش پيوسته تغييراتي مي داد. او براي نوشتن اين سه كتاب تمام عمرش را صرف كرد. و هنوز هم اين كتاب ها براي مردمان عادي قابل استفاده نيستند. نمي تواني بفهمي كه چه نوشته است! او يك نويسنده نبود، يك سخنور نبود.او چند تكنيك آموخته بود و سخت كار كرده بود و به استحكامي در درونش رسيده بود ولي به قدر كافي سخنور نبود تا آن ها را براي ديگران بيان كند. درواقع، او از مردماني درس گرفته بود كه برايشان خود تمرين ها، بيش از ارتباط كلامي اهميت داشت. او از صومعه هاي زيادي ديدار كرده بود. به تبت رفته بود، به صومعه هاي پنهان صوفيان رفته بود ، ولي تمام اين ها به تمرين ها علاقه داشتند نه به كلام. ولي انسان امروزي نخست مايل است هوشمندانه متقاعد شود كه چيزي ارزش عمل كردن دارد يا نه. وگرنه، بدون متقاعد شدن، زندگيش را براي انجام آن هدر نخواهد داد. اين متقاعد كردن را گرجيف نمي توانست ايجاد كند.او شخصيتي جذاب داشت، پس كساني كه نزديك او مي آمدند تقريباً نسبت به اين واقعيت متقاعد مي شدند كه چيزي كه اين مرد مي گويد بايد درست باشد. ولي فقط مردماني اندك ، او شهرتي جهاني نداشت.
ولي آنان كه نزد او رفتند به يقين چيزهاي زيادي به دست آوردند ، با وجودي كه تمريناتش بيدادگرانه بودند ، زيرا در سنت غربي آن نوع تمرينات هرگز وجود نداشته اند. ولي در سنت صوفيان اين ها تمريناتي متداول هستند. آن تمرينات به اين سبب بيدادگرانه به نظر مي رسند كه از فضاي صوفيان بيرون آمده اند. و او اساساً علاقه اي نداشت كه در دنيا انقلابي برپا كند، انساني جديد و بشريتي تازه خلق كند. علاقه ي اوبسيار محدود بود: انسان هاي معدودي خلق كند ، زيرا صوفيان در طول قرون چنين كار كرده اند ، فقط آفريدن انسان هايي معدود، زيرا ادراك آنان چنين بوده است: هرچه بيشتر مشهور شوي، خطرناك تر است.
بسياري از صوفياني كه به شهرت رسيدند، كشته شدند. سپس صوفيان كاملاً پنهان شدند. اينك يافتن يك مرشد صوفي براي شما ماه ها يا سال ها زمان مي برد.تا زماني كه با مريد يك مرشد برخورد نكني و او متقاعد نشود كه تو واقعاً در جست وجوي حقيقت هستي ، كه تو فقط كنجكاوي نمي كني و يك جهانگرد نيستي كه مايلي ببيني يك مكتب صوفي چگونه است و تمرينات آنان چگونه هستند ، فقط آنوقت توسط معرفي يك شخص است كه مي تواني وارد آن مكتب شوي و مسئوليت تو با آن كسي است كه تو را نزد مرشد برده است.
اين يك الزام قطعي بود، زيرا اسلام بسيار بي رحم بود. يهوديان فقط يك مسيح را كشتند.اسلام مسيح هاي بسياري را كشته است.و متاسفانه، گرجيف همه چيز را از مكاتب صوفيان اسلام آموخته بود، بنابراين او هميشه مخفي كاري مي كرد، اين بخشي از وجودش شده بود ، با داشتن فقط چند شاگرد راضي بود.اوضاع من كاملاً متفاوت است، زيرا ما قرن ها بوده كه تلاش مي كرديم كه فقط چند نفر را تغيير بدهيم و چند نفر نيز متحول شده بودند، ولي اين سبب تغيير بشريت در مقياس وسيع نشده است. و تاوقتي كه بشريت در مقياسي وسيع در آگاهي تكامل پيدا نكند، ما قادر نخواهيم بود كه هزاران بودا خلق كنيم.
يكي از امپراطوران چين معبد ده هزار بودا را ساخته بود. در آن معبد تنديس ده هزار بودا قرار داشت. تمامي آن معبد چيزي نيست جز تنديس هاي بودا ، تمامي ديوار ها. اين يك كوهستان است كه به صورت يك معبد برش خورده است.من پيام آن مردي كه معبد ده هزار بودا را ساخت درك مي كنم. به نظر من اين يك معبد نيست، نشانه اي است به اينكه تازماني كه ما در دنيا هزاران بودا ايجاد نكنيم، اين دنيا بي جهت در رنج باقي خواهد ماند و بدون هيچ دليلي در عذاب خواهد بود و براي خودش دردسر خواهد آفريد ، زيرا نمي تواني چيز ديگري بيافريني.
تا زماني كه خلاقيت شما به سمت كارهايي بامعني هدايت نشود، براي يكديگر مشكل خواهيد آفريد. ما اين را ديده ايم ، بوداها در اين دنيا بوده اند، آموزگاراني چون گرجيف وجود داشته اند كه كيفيت وجودي گروهي كوچك را تغيير داده اند، ولي اين مانند ريختن يك قاشق شكر در اقيانوس است ، اقيانوس همان كه بوده باقي خواهد ماند و متوجه آن قاشق شكر هم نخواهد شد. شيرين نمي شود.تلاش ها براي ايجاد اشراق بسيار بي تناسب بوده اند. توده ها بسيار بزرگ هستند و گاه گاهي يك انسان، يا چند نفر، نكته را مي گيرند.
ولي اين در حاشيه باقي مي ماند و دنيا در همان شيار گنديده به چرخش ادامه مي دهد.تلاش من اين است كه تا حد ممكن بوداهاي زيادتري، موجودات روشن بيشتري در سراسر دنيا خلق كنم، تا اگر هم برخي بخواهند مرا ازبين ببرند، اهميت نداشته باشد، زيرا هزاران نفر ديگر هستند كه كار را ادامه دهند.و نمي توانيد تصور كنيد كه هزاران نفر را بتوانند به صليب بكشند. و حتي اگر هم چنين اتفاقي بيفتد، خود همين واقعيت كه هزاران بودا مصلوب شده اند شايد به قدر كافي به تمام بشريت ضربه اي بزند تا كه بيدار شوند و ببينند كه در اين خواب و اين منگي خود چه مي كنند.به علاوه، زمان كوتاه است و من نمي توانم روي روش هاي آهسته ي قديمي تكيه كنم. آن ها روش هاي عهد گاري هستند. بودا آينده اي طولاني در پيش رو داشت، من ندارم.بشريت هر لحظه در خطر قرار دارد، تا پايان اين قرن، اگر ما زنده بمانيم، خودش يك معجزه است.بنابراين، فشار زمان و تجربه ي تمامي گذشته مرا وادار مي كند كه اين مخاطره را بپذيرم و شروع كنم به بريدن تمام ريشه هايي كه مانع مردم هستند، كه تا حد ممكن موجودات بيدار بيشتري را بيافرينم، تا كه توده ها نتوانند فكر كنند كه فقط يك انسان است كه سعي دارد از آن ها مقدس تر باشد.
هزاران نفر وجود دارند... و توده ها مي توانند رفتار آنان را، عشقشان را، محبتشان را و تغييراتي را كه در زندگي كرده اند ببينند.آينده تاريك است و شايد مرگ فراگير شود.ما بايد از اين مرحله ي بحراني استفاده كنيم. ما بايد توده ها را هشيار سازيم: "مي توانيد هرلحظه بميريد ، شايد فردا از خواب بيدار نشويد. پس نمي توانيد وقتتان را در امور بيهوده هدر دهيد.
كاري اساسي انجام دهيد.
كاري كنيد كه شما را با جاودانگي در تماس قرار دهد. بنابراين اگر هم تمام دنيا بميرد، مهم نباشد. دست كم براي آنان كه جاودانگي را تجربه كرده اند، مرگي وجود نخواهد داشت."و اين ممكن است، اگر بتوانيم هزاران مردم اين چنين خلق كنيم....... خود همين پديده شايد سبب ايجاد تغيير در ديگران شود، زيرا ما يكسان آفريده شده ايم، ما با يكديگر مرتبط هستيم. فقط يك جو قوي لازم است، تا كه نيروهاي بيداركننده در اطراف شما همچون گردبادي بچرخند و روند شما را آغاز كنند.و من اين را ناممكن نمي بينم.اين ممكن است. بايد ممكن شود.
ما در نقطه اي هستيم كه نيروهاي خواب كننده و نيروهاي بيدار كننده در نبردي نهايي به هم نزديك مي شوند. و در اساس، نيروهاي خواب كننده ، هر مقدار هم كه عظيم باشند ، ناتوان هستند.در اينجا شايد بيست نفر در خواب باشند و يك نفر شايد بيدار باشد. آن يك نفر كه بيدار است، از آن بيست نفر كه در خواب هستند قوي تر است.توده ها در خواب هستند، آن ها نيرويي ندارند.ما فقط بايد به قدر كافي نيروهاي بيدار خلق كنيم. و زمانش اكنون است. اگر اين زمان را از دست بدهيم، شايد چيزي كه تمامي طبيعت و جهان هستي هزاران سال است برايش كار كرده شكست بخورد. ولي من فكر نمي كنم شكست بخورد. اگر جهان هستي بخواهد كه انسان ها به نژادي از ابر انسان ها تكامل يابند، آنوقت تمام سلاح هاي اتمي و تمامي رونالد ريگان ها به حساب نمي آيند

ما 122 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116