اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

مدیتیشن

هفت در نفس جدار نقره فام ابر سیاه

[بین تهیت کودک پیش از تکوین نفس و کودک واری براسته در بودا] یک تشابه و یک تفاوت وجود دارد اساساً هر کودکی یک بوداست اما بودائیت (buddhahood) وی معصومیتش طبیعی است نه اکتسابی معصومیت او یک نوع ندانستگی است نه وقوف معصومیت او خودناآگاهانه است نسبت به آن هشیار نیست از بودنش واقف نیست و هیچ توجهی هم به آن ندارد معصومیت را از دست خواهد داد، ناچار است آن را از دست بدهد. دیر یا زود بهشت گم خواهد شد وی در مسیری بدان سوی رهسپار است کودک ناگزیر است از میان تمامی انواع گمراهی ها و ناپاکی های دنیوی بگذرد.

 

معصومیت کودک معصومیت آدم است پیش از آنکه از باغ عدن (Eden) رانده شود پیش از آنکه طعم میوه دانش را بچشد پیش از آنکه خودآگاه شود.

به چشمان هر موجودی که بنگری- یک پرستو یک آهو- خلوصی در آن وجود دارد همان خلوصی که در چشمان بوداست اما با یک تفاوت و آن تفاوت بسیار عظیم است یک بودا به منزل بازگشته پرستو هنوز آشیان را ترک نگفته است کودک هنوز در باغ عدن است هنوز در فردوس است وی ناچار خواهد شد که آن را از دست بدهد- برای کسی شدن ناگزیر است آن را از دست بدهد بودا به منزل بازآمده ....یک دایره کامل وی رفته بود گم شده بود به بیراهه رفته بود و عمیقاً به ژرفنای تاریکی گناه تیره¬روزیو جهنم فرو رفته بود. آن تجارب بخشی است از بلوغ و رشد بدون آن ها ستون فقراتی نداری بی مهره ای بدون آن ها معصومیت تو بسیار آسیب پذیر است نمی تواند در برابر بادها بایستد نمیتواند توفان ها را تاب آورد. بسیار نحیف است نمی تواند جان به سلامت به در برد. ناچاری از میان آتش زندگی بگذری هزار و یک خطا مرتکب شوی هزار و یک بار سقوط کنی و دوباره روی پای خود برخیزی  کل آن تجارب، آرام آرام تو را عمل می آورند، پخته ات می سازند بالغ می شوی.

معصومیت بودا از آن فردی پخته است کاملاً پخته کودکی سرشتی است ودناآگاهانه بودائیت طبیعتی است خودآگاهانه کودکی محیط دایره ای است فارغ از ایده مرکز بودا نیز محیط یک دایره است اما ریشه گرفته در مرکز و مرکزیت یافته کودکی یک گمنامی خودناآگاهانه است بودائیت ناشناختگی خودآگاهانه است هردو بی نام اند، بی شکل اند. اما کودک هنوز هیچ شناختی از شکل و فلاکت آن ندارد این بدان می ماند که تو هرگز در زندان نبوده باشی لاجرم نمی دانی که آزادی چیست آن زمان که سالیان سال عمرها از پس عمر در زندان باشی و سپس یک روز دریابی... سرمست رقصان و پای کوبان از درهای زندن بیرون می آیی! و شگفت زده خواهی شد که مردمی که پیش بیرون بوده اند در خیابان قدم می زنند به سر کارهایشان به اداره و کارخانه می روند ابداً از آزادی خویش لذت نمی برند غافل اند و نمی دانندکه آزادند چگونه می توانند بدانند؟ چرا که هرگز در زندان نبوده اند تضاد و تفاوت را نمی شناسند زمینه شناخت مفقود است این دقیقاً بدان می ماند که انگار با گچی سپید بردیواری سپید بنویسی هیچ کس هرگز قادر به خواندن آن نخواهد بود دیگران پیش کش حتی خودت هم قادر به خواندن آنچه که نوشته ای نخواهی بود.

لطیفه مشهوری درمورد ملانصرالدین شنیده ام در روستایش وی تنها مردی بود که نوشتن می توانست بنابراین مردم اگر می خواستند نامه ای سندی یا هرچیزی بنویسند نزد او می آمدند او تنها فردی بود که می توانست بنویسد.

یک روز مردی به سراغش آمد نصرالدین نامه اش را نوشت- هرآنچه را که مرد تقریر کرد- و آن نامه مکتوبی طویل بود سپس مرد از او خواست: «لطفاً حال آن را بخوان چون می خواهم مطمئن شوم که همه چیز نوشته شده و هیچ چیز را فراموش نکرده ام و تو هم چیزی را از قلم نینداخته ای»

ملا گفت:«حال این دشوار است من می دانم چگونه بنویسم ولی نمی دانم چطور بخوانم و از این گذشته نامه خطاب به من نیست بنابراین خواندنش هم نامشروع است»

روستایی متقاعد شده بود، آن عقیده کاملاً درست بود و روستایی گفت:«حق با توست- این نامه خطاب به تو نیست»

اگر بر دیواری سپید بنویسی شخص خودت هم حتی قادر به خواندنش نخواهی بود ولی اگر بر تخته سیاهی بنویسی واضح و آشکار شده می توانی آن را بخوانی تضاد مورد نیاز است کودک هیچ تضادی ندارد جداری نقره فام است بی ابری سیاه در پس زمینه بودا جداری نقره ای است بر ابری سیاه کودک سپیده ای بی شب، بودا پگاهی در سیاهی شب. در روز ستارگان در آسمان اند هیچ جایی نمی روند نمی توانند بروند نمی توانند ناپدید شوند آنها همین حالا هم آنجا هستند تمام روز همانجا هستندولی تو در شب می توانی آنها را ببینی به سبب تاریکی شروع به پدیدار شدن می کنند به محض آنکه آفتاب غروب کند به پدیدار شدن می آغازند. همین که خورشید در افق عمیق تر و عمیق تر فرو بنشیند ستارگان بیشتر و بیشتر می درخشند آنها تمام روز را همانجا بوده اند اما به سبب نبود تاریکی دیدن آنان دشوار بود

یک کودک واجد معصومیت است ولی فاقد زمینه نمی توانی آن را ببینی زیاد آشکار نیست یک بودا زندگی اش را زیسته تمامی آنچه را که مورد نیاز است انجام داده خوب و بد دوگانگی این و آن را لمس کرده یک گنهکار و یک قدیس بوده است. به خاطر داشته باش یک بودا صرفاً یک قدیس نیست وی هم یک خطاکار بوده و هم یک قدیس بودائیت هردوست ورای گناه و صواب حال او به منزل باز آمده است.

از همین روست که بودا در سوترای دیروز گفت :

“Na Jhanam, na praptir, na apraptin”

نه رنج بردنی وجود دارد نه آغازیدن و نشأت گرفتنی نه توقفی نه هیچ راهی هیچ دانشی وجود ندارد هیچ شناختی هیچ اکتسابی و هیچ نه- اکتسابی (non- attainment) 

هنگامی که بودا بیدار و آگاه شده بود از او پرسیده بودند:«چه بدست آورده ای؟» وی خندده بود:«هیچ یزی به دست یاورده ام- تنها آنچه را که همیشه مطرح بوده کشف کرده ام صرفاً به خانه بازآمده ام آنچه را که همیشه مال من و با من بوده طلب کرده ام بنابراین هیچ اکتساب و حصولی بدان معنا وجود ندارد من تنها آن را یافته ام این یک اکتشاف نیست این یک بازیافتن است » و هنگامی که یک بودا شوی این نکته را خواهی دید- با بودا شدن هیچ چیزی حاصل نگشته است تو ناگاه می بینی که این طبیعت توست ولی برای پی بردن به طبیعت ناگزیری به بیراهه بروی و گم شوی ناچاری عمیقاً در اغتشاش دنیا فرو روی فقط برای آنکه پاکی کامل و کمال خلوص خود را ببینی ناگزیری به درون انواع اماکن و فضاهای گل آلود و چرکین وارد شوی.

با شما از «هفت در» سخن گفته ام که چگونه نفس تکوین می یابد که چگونه توهم نفس قدرت می گیرد. در این مورد تعمق چند نکته می تواند کارساز و مؤثر باشد.

این هفت در نفس خیلی واضح و جدای از یکدیگر نیستند تداخل و همپوشی (Overlap) داند و این بس نادر است که کسی را بیابی که از کل این هفت در به نفس خویش دست یافته باشد اگر فردی از تمامی این هفت در به نفس خود رسیده باشد نفس کاملی شده است. و فقط یک نفس کامل قابلیت ناپدید شدن دارد نه یک نفس غیر کامل هنگامب که میوه رسیده باشد می افتد آنگاه ک میوه نارس باشد چسبیده و آویخته باقی می ماند اگر هنوز به نفس خودت چسبیده ای یادت باشد میوه نارس است؛ از همین روست که چسبیده و آویخته است. اگر میوه رسیده باشد به زمین می افتد و نابود می شود قضیه درمورد نفس نیز بدان سان است.

حال این عجیب است و جمع اضداد که تنها یک نفس واقعاً تکامل یافته می تواند تسلیم شود.

به طور معمول فکر می کنی که یک فرد نفسانی و خودمدار نمی تواند تسلیم شود مشاهده من این نیست و بینش بوداها نیز از ادوار آغازین این چنین نبوده است فقط ک خودمدار کامل می تواند تسلیم شود زرا تنها اوست که فلاکت نفس را می شناسد تنها اوست که قدرت تسلیم شدن دارد. وی تمامی امکانات بالقوه نفس را می شناسد و در ناکامی عظیمی فرو رفته است او رنج بسیار برده می داند که دیگر بس است بس و خواستار هر بهانه و دستاویزی است تا تسلیم شود و از نفس خویش چشم بپوشد ان دستاویز می تواند پروردگار باشد آن بهانه ممکن است مرشدی باشد یا هر سببی اما او می خواهد که نفس را وانهد بار بس گران است و او دیرزمانی آن را به دوش کشیده است.

کسانی که نفس خود را نپرورده و نگسترانده اند می توانند تسلیم شوند  اما تسلیم شدن و چشم پوشی ایشان از نفس کامل نخواهد بود. تام و تمام نخواهد بود در ژرفنای رون چیزی به چسبیدن و آویختن ادامه خواد داد در اعماق درون چیزی هنوز امیدوار خواهد ماند:«ای بسا که چیزی در نفس وجود داشته باشد چرا از آن چم می پوشی؟»

در شرق نفس به خوبی گسترش نیافته است به سبب آموزه بی نفسی یک سؤتفاهم پدید آمده که اگر نفس را باد وانهاد پس آن را چرا پرورد برای چه گسترد؟ یک منطق ساده: اگر نفس ناگزیر است روزی رها شود، پس این چه زحمتی است که بر خود هموار کنیم؟ پس چرا چنین تلاشی سختی را برای آفریدن آن متحمل شویم؟ نفس ناگزیر است رها شود! بنابراین شرق در پروردن نفس زحمت چندانی نکشیده است و ذهن شرقی تسلیم شدن و سر فرود آورد در برابر هر فردی را بسیار سهل و ساده یافته و همواره آماده تسلیم است. ولی تسلیم شدن اساساً غیرممکن است چون هنوز نفسی نداری که بخواهی تسلیم اش کنی.

تعجب خواهی کرد: تمامی بوداهای بزرگ در شرق «کشاتریا» (Kshatriya) از تبار جنگجویان بوده اد- بودا ماهاویرا پارشواناث نمیناث (neminath) تمام «تیرتانکارا» (Tirthankara)های جین به تبار جنگجویان تعلق دارند تمام «آواتارا» (Avatara)های هندو متعلق به نسل کشاتریا بوده اند رام (Ram)، کریشنا (Krishna) به استثنای یک تن پاراشورام که تصادفاً چنین به نظر می رسد که در یک خانواده برهمن زاده شده بود زیرا جنگجویی بزرگتر از او نمی توانی بیابی می بایست قدری دست تصادف در کار بوده باشد تمام زندگی و یک جنگ مستمر بود.

این مایه بسی شگفتی است که بدانی حتی یک نفر برهمن هم هرگز به عنوان یک بودا یک آواتارا یک تیرتانکارا شناخته نشده است. چرا؟ برهمن فروتن است از همان آغاز در فروتنی و تواضع بار آمده و برای خضوع پرورش یافته است. از همان ابتدا به وی بی نفسی آموخته اند بنابراین نفس وی نارس است و نفس نارس می چسبد و آویخته می ماند.

مردم شرق نفس های بسیار بسیار ناقصی دارند و فکر می کنند که چشم پوشی از آنها بسیار ساده است آنان همواره برای تسلیم شدن به هر فردی آماده اند به چشم بر هم زدنی مهیای تسلیم اند- ولی تسلیم شدن آنها هرگز عمق بسیار نمی یابد سطحی و ظاهری باقی می ماند.

قضیه در غرب درست برعکس است: اهالی غرب نفس های بسیار بسیار قدرتمند و پرورده ای دارند زیرا کل تعلیم و تربیت غربی آفریدن یک نفس تکامل یافته صریح و متمایز پرورش یافته و پیشرفته است. آنان فکر می کنند همان ایده اش نیز زشت و حقارت آمیز می نماید ولی تناقض آنجاست که وقتی یک زن یا مرد غربی تسلیم م شود آن تسلیم واقعاً عمیق است تا به خود هسته وجودش پیش می رودچرا که نفس وی بسی پرورده است نفس تکامل یافته از همین جاست که فکر میکنی تسلیم و رها کردنش بسیار دشوار است  ولی تسلیم و رها کردن نفس اگر روی می دهد تا خود مغز نفس می رود مطلق است در شرق مردم فکر می کنند تسلیم بسیار سهل است اما نفس چندان تکاملی نیافته لاجرم هرگز عمقی بسیار نمی یابد.

یک بودا کسی است که به درون تجارب زندگی آتش زندگی جهنم زندگی رفته و نفس خود را تا به غایت ممکن تا به حداکثر پخته و پرورده است و در آن لحظه نفس فرو می افتد و ناپدید می گردد. دوباره تو یک کودک هستی این یک نوزایی است این یک رستاخیز است. نخست ناچاری مصلوب صلیب نفس باشی ناگزیری رنج و عذاب آن را تاب بیاوری و تا به خود پایان آن صلیب را بر شانه هایت حمل کنی از نفس باید باخبر بود فقط از آن پس می توانی از آن بی خبر شوی و آن گاه لذتی سترگ در میان است آن گاه که از زندان وارهی در وجودت دست افشان و پای کوبانی در هستی ات جشن و شکرانه ای داری نمی توانی باور کنی که مردم بیرون از زندان چرا ای قدر و این چنین خود را گنگ مرده و ملول می کنند. چرا نمی رقصند و پای نمی کوبند؟ چرا به شکرانه جشن نمی گیرند؟ آنها نمی توانند: آنها فلاکت و تیره روزی زندان را نشناخته اند. 

پیش از آنکه بتوانی یک بودا شوی این هفت در را بایستی که به کار گیری. ناگزیری به تاریک ترین خطه زندگی بروی به شب تیره و تاریک روح برای بازگشتن به طلوع بدان گاه که صبح دگرباره برمی خیزد خورشید از نو پدیدار می شود و جمله نور است و بس.

اما این به ندرت روی می دهد که صاحب نفسی کاملاً پرورده و گسترش یافته باشی اگر مرا درک کنی آناه تمامی ساختار تعلیم و تربیت باید متناقض نما باشد: آنان نخست باید نفس را به تو بیاموزند- این بایست نخستین بخش تعلیم و تربیت باشد نیمی از آن و سپس آنان باید بی نفسی را به تو تعلیم دهند چگونگی رها کردنش را که این نیمه بعدی خواهد بود. مردم از یک در، یا دو در، یا سه در وارد می شوند و در چنگال نفسی به طور قطع ناقص گرفتار می آیند.

 

ما 74 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116