اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

ترجمه های جدید

چرا من اینهمه محتاج و گدای توجه هستم؟

 

باگوان عزیز:

چرا من اینهمه محتاج و گدای توجه هستم؟ 

در این مورد چکار می توانم بکنم؟

Prem Kabir پریم کبیر، طلب توجه کردنto seek attention  یکی از ضعف های انسانی است، 

 

یکی از سستی های عمیقاٌ ریشه دار است. دلیل اینکه فرد به دنبال توجه است این است که فرد خودش را نمی شناسد. تنها در چشمان دیگران است که او می تواند چهره ی خویش را ببیند، در نظرات دیگران است که می تواند شخصیت خودش را پیدا کند. آنچه دیگران می گویند بسیار بااهمیت است. اگر دیگران به او بی اعتنایی کنند و او را نادیده بگیرند، او احساس گمگشتگی می کند. اگر از جایی عبور کنی و کسی به تو توجهی نکند، هرآنچه را که بافته ای و سرهم کرده ای از دست خواهی داد __ شخصیت خودت را. شخصیت  character چیزی است که آن را گردآوری کرده ای. آن را کشف نکرده ای، شخصیت چیزی طبیعی نیست. بسیار مصنوعی و قراردادی است.

این تنها تو نیستی که گدای توجه هستی؛ تقریباٌ همه چنین اند. و موقعیت نمی تواند تغییر کند مگر اینکه خود اصیل خودت را __ که وابسته به نظرات، توجهات، انتقادات، بی تفاوتی های هیچکس نیست؛ 

که هیچ ربطی به هیچکس دیگر ندارد __ کشف کنی. از آنجا که فقط تعداد بسیار اندکی از مردمان قادر بوده اند تا خویشتن را کشف کنند، دنیا پر از گدایان است.

در عمق، شما همگی تلاش می کنید که توجه به دست آوردید: این برای شخصیت شما نوعی تغذیه است. حتی اگر مردم شما را سرزنش کنند و از شما انتقاد کنند و با شما مخالف باشند، 

قابل قبول است، دست کم به شما توجه نشان می دهند. اگر با احترام و دوستانه رفتار کنند که البته بسیار بهتر است؛ ولی شما بعنوان یک شخصیت نمی توانید بدون توجه دیگران بقا داشته باشید. 

این توجه می تواند مثبت باشد، می تواند منفی باشد: این مهم نیست. مردم باید چیزی در مورد تو بگویند: با احترام یا نامحترمانه، هردو یک منظور را برآورده می سازند.

مایلم روی واژه ی "احترام"respect  تفکر کنید. این به معنی عزت و شرافتhonor  که بدون استثنا در تمام فرهنگ های لغت آمده نیست. فقط به معنی "بازنگری"re-spect   یا “دوباره نگاه کردن” است. وقتی از خیابان گذر می کنی، شخصی برمی گردد و به تو نگاه می کند: تو نظرش را جلب کرده ای __ تو برای خودت کسی هستی. از آنجا که احترام، به تو این فکر را می دهد که شخص مخصوصی هستی، می توانی برای جلب توجه هرکار احمقانه ای را انجام بدهی.

مردم در تمام اعصار به هزاران راه و شیوه تلاش کرده اند که توجه کسب کنند. این راه ها الزاماٌ منطقی نبوده است __ برای نمونه پانک هاpunks  در غرب. آنان با تراشیدن موهای خود به روش های عجیب و غریب و رنگ آمیزی آن با رنگ های تند درواقع چه می طلبند؟ 

در طلب چه هستند؟ آنان گدایان هستند. شما نباید از آنان خشمگین باشید زیرا این چیزی است که آنان 

می خواهند. نباید آنان را سرزنش کنید زیرا این چیزی است که آنان می خواهند. 

والدین آنان نباید آنان را محکوم کنند زیرا این چیزی است که آنان طالبش هستند. 

آنان بدون اینکه مردم به آنان توجه نشان دهند باقی نخواهند ماند.

در گذشته مردم کارهایی کرده اند که شاید باور نکنید. مردم برهنه زندگی کرده اند..... 

نیاز ماهاویرا  Mahavira یا دیوژنسDiogenes  برای برهنه بودن در چیست؟ 

برای انسان دیگر طبیعی نیست تا در تمام فصل ها برهنه باقی بماند: او این ظرفیت را 

مدت هاست که از دست داده است. تمام حیوانات برهنه هستند، ولی آنان یک ایمنی طبیعی دارند. 

در هنگام زمستان موهایشان رشد می کند و در تابستان موهایشان می ریزد. 

طبیعت به آنان حفاظ بخشیده است.

همین حفاظت به انسان نیز داده شده بود، ولی انسان هوشمند است و می تواند طبیعت را بهتر سازد. 

او راه هایی یافت تا مطابق با فصل های سال بدنش را بپوشاند. طبیعتاٌ بدنش ظرفیت رشد مو را 

ازدست داد. اینک، برهنه زندگی کردن.... بدن نمی تواند ناگهان آن مکانیسم حفاظت را خلق کند.

 

من می دانم که ماهاویرا یا دیوژنس انسان های منحصر به فردی بوده اند، ولی فکر می کنم که آنان قدری در مورد منحصربه فرد بودنشان تردید داشته اند. آنان این خلاٌ و این عدم یقین را با برهنه بودنشان جبران کردند. زیرا نمی توانی در دنیایی که همه لباس پوشیده اند برهنه زندگی کنی و از جلب توجه دیگران پرهیز کنی. انسان برهنه توی چشم می زند. نمی توانی از آن پرهیز کنی..... تقریباٌ غیرقابل تحمل است که به او نگاه نکنی: "موضوع چیست؟"

ولی برهنه بودن آنان پدیده ای روحانی شد؛ مردم شروع کردند به آنان احترام گذاشتن، 

فقط به این دلیل که برهنه بودند. حالا، برهنگی یک کیفیت یا لیاقت یا خلاقیت نیست: 

تمام حیوانات، تمام پرندگان و تمام درختان برهنه هستند.

در هندوستان هنوز هم راهبان Jain یافت می شوند، تعداشان بیش از بیست نفر نیست. آنان قبلاٌ هزاران نفر بودند، ولی امروزه یافتن این تعداد مردم احمق قدری دشوار شده است. یک راهب جین که می میرد، دیگری جایش را نمی گیرد، پس تعداشان رو به کاهش است. فقط بیست نفر در سراسر هندوستان هستند که برهنه زندگی می کنند__ و من بسیاری از آنان را دیده ام؛ آنان نشانی از هوشمندی ندارند، نشانی از کیفیت سکوت در خود ندارند، هیچ خوشی و نشاطی در آنان به چشم نمی خورد. چهره هایشان غمگین، بی جان و خواب آلوده است. آنان در رنج هستند: خویشتن را شکنجه می دهند، فقط به این دلیل که این کار توجه دیگران را به سمتشان جلب می کند.

برای انسان، هرچیز، هرچقدرهم که احمقانه باشد و بتواند توجه به دست آورد کفایت می کند. 

در روسیه، قبل از انقلاب، فرقه ای مسیحی وجود داشت که در یک روز خاص از سال، در حضور مردم، آلت های تناسلی خودشان را می بریدند __ و آنان هزاران پیرو داشتند. 

تنها شایستگی آنان برای روحانی بودن این بود که آلت تناسلی خودشان را بریده بودند. وقتی آن روز فرامی رسید، آنان در حیاط کلیسایی جمع می شدند و آلت های تناسلی خود را 

می بریدند و آن ها را انباشته می کردند. و هزاران نفر برای دیدن این حماقت گردهم می آمدند.

زنان هم دست کمی نداشتند.... البته برای آنان دشوار است زیرا آلت تناسلی آنان آویزان در بیرون نیست و در درون است. آنان شروع کردند به بریدن پستان هایشان __آنان حاضرنبودند که عقب بمانند. 

این یک ماجرای بسیار کثیف و خون آلود بود، ولی مردمان به پای این افراد می افتادند و آنان را پرستش می کردند و تنها کاری که آنان انجام داده بودند عملی زشت بوده:

بر خلاف طبیعت و برخلاف خودشان.

وقتی انسانی روزه می گیرد چه چیز بااهمیتی وجود دارد؟ ماهاتماگاندی از این تاکتیک در تمام زندگیش استفاده کرد: این چیزی نبود جز جلب توجه تمام ملت. و اگر او می رفت تا حد مرگ روزه بگیرد، بی درنگ تمام توجه دنیا به او جلب می شد. وگرنه هیچ معنویتی در روزه گرفتن وجود ندارد: میلیون ها نفر از گرسنگی مرده اند و در ده، دوازده سال آینده میلیون ها نفر از گرسنگی خواهند مرد. هیچکس به آنان احترام و توجهی نشان نمی دهد. چرا؟ زیرا  گرسنگی کشیدن آنان اجتناب ناپذیر است. آنان با اراده ی خود گرسنگی نمی کشند، بلکه غذا ندارند و فقط مردمان فقیر و گرسنه هستند.

ولی ماهاتماگاندی همه چیز در اختیار داشت، باوجودی که مانند یک فقیر زندگی می کرد. 

یکی از پیروان نزدیک او، یک زن بسیار هوشمند به نام ساروجینی نیدوSarojini Naidu  گفته ای ثبت شده دارد که می گوید برای فقیر نگه داشتن ماهاتماگاندی آنان مجبور بودند 

مخارج سنگینی را متحمل بشوند. این یک فقر ساده نبود، یک نمایش کارگردانی شده بود.

او شیر گاومیش نمی نوشید زیرا از نظر ویتامین آ و سایر ویتامین ها غنی است. او از شیر یک ماده گاو نمی نوشید زیرا آن نیز غنی است و مردمان فقیر نمی توانند از عهده ی آن برآیند. او فقط شیر بز می نوشید، زیرا این ارزان ترین حیوان است و مردمان فقیر می توانند از عهده اش برآیند. 

ولی تعجب خواهید کرد: بز او روزی دوبار با صابون توالت لوکس شستشو می شد! غذای بز او دارای غنی ترین مواد بود که حتی ثروتمندان را به حسادت وامی داشت. دنیای بسیار 

دیوانه ای است. بز او شیر گاو می نوشید و بادام هندی و سیب و سایر میوه جات مقوی تنها غذای او بودند. آن بز روی چمن نمی خوابید. هزینه ی غذای آن بز در آن روزها ده روپیه بود؛ و در آن دوران این مقدار برای زندگی یک انسان در یک ماه کفایت می کرد.

و گاندی با قطار درجه سه سفر می کرد. طبیعتاٌ او جلب توجه می کرد __ مردی بزرگ که با درجه سه سفر می کند! ولی هیچکس نمی دید که آن کوپه ی درجه سه که دست کم ظرفیت شصت نفر را داشت، فقط یکنفر را حمل می کرد: این بسیار پرهزینه تر از سفر با کوپه ی دارای تهویه مطبوع است. ولی این توجه را جلب می کند.

او همانند کشاورزان هند لباس می پوشید __هشتاد درصد جمعیت هند این ها هستند __ قسمت بالاتنه برهنه است و فقط از کمر به پایین با قطعه ای از پارچه پوشیده شده.... و چون او اینگونه لباس می پوشید، مردمان فقیر هند بی اندازه به او حرمت و احترام می گذاشتند و او را ماهاتماmahatma  یا روح بزرگ لقب دادند.

ولی من زندگی او را تا حد ممکن عمیقاٌ بررسی کرده ام و هیچ روح بزرگ در آن نیافته ام؛ حتی یک روح کوچک هم نیافته ام __ فقط سیاست خالص به نام مذهب. او خوب می دانست هندوستان فقط می تواند با مذهب تحت تاثیر قرار بگیرد، او هر صبح و شام آوازهای مذهبی می خواند:  ولی فقط به قصد جلب توجه.

توجه نفس را تا حد بسیار زیادی تغذیه می کند. و مواردی وجود دارند...... منشی گاندی.... 

منشی خصوصی او به نام ماهادو دساییMahadeo Desai ، یک کتاب کامل در مورد وقایع روزانه اش با گاندی نوشته است. مواردی ذکر شده در مورد جی کریشنامورتیJ. Krishnamurthi ، 

که با چنان تمسخر و طعنی از او یاد می کند که انسان نمی تواند باور کندکه ماهاتماگاندی هیچ بینشی نسبت به مراقبه یا هشیاری داشته است. 

درغیراینصورت نمی توانسته چنان با ریشخند از او یاد کند.

می توانی انتقاد کنی ولی انتقاد به ادراک نیاز دارد. می توانی بگویی که کریشنامورتی درست نمی گوید، ولی آنوقت باید شواهدی بدهی: برچه اساس؟ ولی فقط تمسخر و ریشخند کردن و خندیدن وقتی که نام او برده می شد....؟ کریشنا مورتی می گفت، "من آن بیدار شده هستم؛ شما نیز این ظرفیت را دارید که یک بیدارشده باشید." و همین سبب ریشخند ماهاتماگاندی می شد.

مهرباباMeher Baba ، مردی دیگر با همان ظرفیت جی کریشنامورتی تلگرافی به ماهاتماگاندی زد و در آن نوشت، "تو در جست وجوی خداوند بوده ای، تو زندگینامه ات را نوشتی و عنوان "آزمایشاتی با حقیقت"Experiemnts With Truth  به آن داده ای، ولی تو هیچ چیز از مراقبه، از سکوت نمی دانی. اگر واقعاٌ علاقمند هستی من می توانم نزد تو بیایم و تو را از ابعاد مراقبه آگاه کنم." و تمام گروهی که در اطراف گاندی بودند به این خندیدند __" این مرد فکر می کند که او خود خداست." و ماهاتماگاندی پاسخ داد، "من تحقیق خود را خواهم کرد، نیازی نیست شما زحمت بکشید و به اینجا بیایید."

بار سومی هم اتفاق افتاد. مردی به نام کدرناتKedernath  که هم تراز جی کریشنامورتی بود ولی در دنیا شناخته شده نبود. او مرد کلام نبود بلکه مرد سکوت بود و آرامش. او در آشرام ماهاتماگاندی اقامت کرد و به زودی انرژی ساکنان به سمت این مرد جذب شد. مریدان گاندی به تدریج او را تنها گذاشتند. تعداد افراد شرکت کننده در مراسم آواز صبحگاهی گاندی رو به تقلیل می رفت: مریدان ترجیح می دادند که در سکوت در کنار کدرنات بنشینند.

عاقبت موقعیتی عجیب ایجاد شد: آشرام به ماهاتما گاندی تعلق داشت و کدرنات فقط یک میهمان بود، ولی او تقریباٌ تمام مریدان گاندی را جذب کرده بود. گاندی تنها مانده بود، ولی نفس او اجازه نمی داد که برود و در کنار سایر مریدانش، در سکوت، نزد کدرنات بنشیند.

عاقبت کدرنات که نمی خواست دردسر فراهم کند، با مهر و انسانیتی تمام، نیمه شب آنجا را ترک کرد، زیرا اینک مشخص شده بود که ماهاتماگاندی کنترل خودش روی مریدانش را از دست داده است.

شری آروبیندوSri Aurobindo  قدری شفافیت داشت. او مردی به اشراق رسیده و هم تراز جی. کریشنامورتی یا مهربابا نبود، ولی نزدیک بود. شاید یک زندگانی بیشتر و آنگاه به اشراق 

می رسید، او در خط مرزی قرار داشت. او اعلام کرده بود، "هندوستان در روز تولد من آزاد خواهد شد." __ و این درواقع به وقوع پیوست. پانزدهم آگوست روز تولد شری آروبیندو است و او این را سی سال پیش از آن اعلام کرده بود. مردم کاملاٌ این پیشگویی او را ازیاد برده بودند، ولی هندوستان در پانزدهم آگوست به استقلال دست یافت.

شری آروبیندو برای گاندی پیامی فرستاد، "حال که کشور به آزادی دست یافته است، به یک برنامه ی جامع برای پیشرفت نیاز داری؛ زیرا جنگیدن برای آزادی یک چیز است 

و ساختن یک ملت پس از دستیابی به آزادی، نکته ای دیگر است؛ 

مسئولیت عظیمی روی شانه های تو قرار دارد."

و پاسخی که گاندی به او داد بازهم فقط ریشخند گونه بود: "تو دنیا را ترک کرده ای و در آشرام خودت زندگی می کنی. نیازی نیست که نگران آزادی باشی و اینکه ما چه کار می کنیم، 

این به ما مربوط می شود. تو این امور را ترک کرده ای و نیازی نیست که دخالت کنی."

حالا، مردی مانند شری آروبیندو می توانست بینش بدهد، ولی آن بینش مورد پذیرش نبود. واینک، این قابل مشاهده است:  در این چهل سال که از استقلال هندوستان می گذرد، هندوستان هرروز بدتر شده است. برنامه ای ندارد، جمعیتش دوبرابر شده است __ فقر براساس ازدیاد جمعیت پیش می رود. تا پایان این قرن (بیستم م.) هندوستان برای نخستین بار در تاریخ بشریت پرجمعیت ترین کشور دنیا خواهد شد. بنابراین، به نظر می رسد که از این چهل سال آزادی فقط یک پیشرفت نصیب مردم شده باشد: فرزندان بیشتر و بیشتر!

تا آخر این قرن، فقط سیزده سال از این زمان، هندوستان یک میلیارد جمعیت خواهد داشت. 

وقتی که به استقلال رسید تنها چهارصد میلیون جمعیت داشت. به نظر می رسد که هرسال یک میلیون به جمعیت این کشور اضافه شده است __ولی تکنولوژی رشدی ندارد، علم رشدی ندارد، روش های جدید مورد استفاده قرار نمی گیرند. و این ازدیاد جمعیت کشور را فقیرتر و فقیرتر نگه خواهد داشت. هندوستان با وام هایی که از کشورهای غنی مانند آمریکا گرفته است زندگی می کند و این یک اسارت جدید است: اسارت اقتصادی.

 

روزگار اسارت سیاسی به سر آمده است، زیرا نیازی به آن نیست.... این یک مورد مشابه است: روزگار بردگان به سرآمده است و روزگار خدمتکاران فرارسده است، زیرا برده داری مسئولیت بزرگی برای برده دار است. او باید مراقب سلامت برده هایش باشد، باید از بدن و خوراک و پوشاک و درمان او مراقبت کند، زیرا این برایش یک سرمایه گذاری محسوب می شد. او این برده را خریداری کرده است و اگر او بمیرد تمام سرمایه گذاری او ازبین رفته است.

برده داری ازبین رفت نه به این سبب که بردگان علیه آن شوریدند؛ موردی از شورش پیدا نمی شود. برده داری به این سبب ازبین رفت که برده دارها راه های بهتری را پیدا کردند__ خدمتکاران. در این نظام تو خریداری نمی شوی؛ پس این یک سرمایه گذاری نیست. 

اگر بیمری، مرده ای، این خسارتی را متوجه مالک نمی کند. او به تو حقوق می دهد، ولی نگران بدن تو و سلامتی تو و خانواده ات نیست. این بسیار بهتر است.

در دنیای سیاست هم همین اتفاق افتاده است. امپراطوری بریتانیا از بین رفت،تمام امپراطوری ها ازبین رفتند، به این سبب که بردگی سیاسی بسیار پرهزینه شده بود. 

دست کم، این مسئولیت حاکمان بود تا مردم را تغذیه کنند.

لحظه ای که بریتانیا دید که جمعیت هندوستان چنان رشدی یافته که تغذیه کردن مردمش ممکن نخواهد بود و تمام مسئولیت آن با حاکمان انگلیسی است، آتلیAtlee  پیامی فوری برای مونباتنMountbatten  فرستاد: "کار را تا قبل از 1948 به آخر برسان و اگر قبل از آن اینکار را بکنی، تو را تحسین خواهم کرد. هرراهی که باید پیدا شود، سریع باش و بگذار آزاد باشند. زیرا آنوقت تمام مسئولیت با خودشان است. نمی توانند شکایت کنند که انگلیس ما را استثمار می کند و برای همین است که ما فقیر هستیم."

اینک هیچکس شما را استثمار نمی کند و فقر شما بسیار بیشتر شده و از زمانی که در اسارت بوده اید هم شدید تر است.

اگر مذهب جذاب باشد، سیاستبازها می توانند تظاهر کنند که مذهبی هستند. از آنجا که آنان نیاز به توجه دارند تمام شخصیتشان کاذب است. شخصیت آنان بستگی به این دارد که چه تعداد از مردم از آنان پیروی می کنند و به آنان توجه دارند. این سیاست اعداد است.

پاپ کاتولیک با کنترل جمعیت و سقط جنین مخالف است، نه به دلیل شفقت و مهربانی که بگوید، "این بی رحمی و خشونت مطلق است." نه اینکه او زندگی را تایید می کند __تمام نگرش کاتولیک در نفی زندگی و مخالف با زندگی است. پس این اصرار برای منع سقط جنین برای چیست؟ زیرا این تنها روش برای زیادکردن شمار کاتولیک ها است و این تنها راهی است که مردم را چنان فقیر نگه داری که مجبور شوند به جرگه ی امپراطوری کاتولیک بپیوندند.

 

اینک که تعداد کودکان یتیم در هندوستان زیاد است، کاتولیک ها شانس خوبی دارند. و انسان شگفت زده می شود.... زنی چون مادر ترزا  Mother Thresaبرنده ی جایزه نوبل می شود و از چندین دانشگاه در هند دکترای افتخاری می گیرد و توسط دولیت هند مورد قدردانی هست و جایزه می گیرد، تمام به این خاطر که از یتیمان نگهداری می کند. ولی هیچکس نمی اندیشد که این نگهداری فقط به این سبب است که آن یتیم ها به آیین کاتولیک بگروند. طبیعی است که مادرترزا نمی تواند با کنترل زایش موافق باشد __از کجا این یتیم ها را به دست آورد؟!

 

مسیحیت نمی تواند موافق یک دنیای ثروتمند باشد. دانشمندان پیوسته تکرار می کنند که ما اینک از نظر فن آوری به مرحله ای رسیده ایم که دیگر نیازی نیست کسی بخاطر نبودن خوراک گرسنه باشد و یا از گرسنگی جان ببازد. این در گذشته هرگز ممکن نبوده است ولی اینک دانشمندان می گویند که ما 

می توانیم به راحتی پنج میلیارد انسان __یا حتی بیشتر را خوراک بدهیم__ ولی آن صدا ها را 

خفه می کنند. هیچ سیاستبازی توجه نمی کند، زیرا سیاستبازها هم در فکر داشتن پیروان بیشتر هستند.

در هندوستان محمدیان آماده نیستند تا این را بپذیرند که یک مرد نباید با چهار زن ازدواج کند..... 

چیزی که فقط یک مورد انسانی است. ولی آنان این نکته را جا انداخته اند که این یک امر مذهبی است. 

من نمی دانم که چگونه ازدواج با چهار زن می تواند یک مورد مذهبی باشد. 

و اگر ازدواج با چهار زن امری مذهبی باشد، آنگاه به همان نسبت دوبرابر مذهبی خواهد بود اگر مردی با هشت زن ازدواج کند. شاید به همین دلیل بوده که خود محمد با نه زن ازدواج کرده بود. واقیعت این است که چهار زن می توانند در یک سال چهار بچه تولید کنند. برعکس این کمکی نخواهد کرد: ازدواج یک زن با چهار مرد بازهم فقط یک فرزند تولید می کند و نه چهار فرزند. 

ولی ازدواج یک مرد با زنان زیاد می تواند فرزندان بیشتر تولید کند.

تعجب خواهید کرد اگر بدانید که هندوستان قبلاٌ به نام مذهب تجزیه شده است و محمدیان پاکستان را از یک سو گرفته اند و بنگلادش را از سوی دیگر و کشور به سه بخش تقسیم شده است. 

حالا باردیگر محمدیان چنان به سرعت درحال افزایش هستند که از نظر تعداد، هندوستان بزرگترین کشور محمدی در دنیا است. هیچ کشور محمدی به اندازه ی هندوستان جمعیت محمدی ندارد. 

آنان هر روزی می تواند ادعای یک کشور مستقل کنند، زیرا پس از هندوها بزرگترین تعداد را دارند و هندو مذهبی نیست که افراد را به آیین خود درآورد ولی محمدیان دیگران را به آیین خود در می آورند و حتی با زور. نیازی به استدلال نیست: شمشیر خودش یک استدلال است!

تمام رهبران به اصطلاح سیاسی شما، تمام رهبران به اصطلاح مذهبی شما، همگی نیازمند توجه هستند، همگی محتاج هستند که نام هایشان و عکس هایشان پیوسته در روزنامه ها آورده شود، زیرا اگر روزنامه ها نام کسی را برای چند ماه ازیاد ببرند، مردم آن شخص را نیز ازیاد 

می برند. اینک شما در مورد ریچارد نیکسونRichard Nixon  چه می دانید؟ آن مرد بیچاره اکنون کجاست؟ روزی او بزرگترین و باقدرت ترین مرد روی زمین بود و اینک فقط روزی که بمیرد، در ستونی کوچک از روزنامه ای از او خواهید شنید. برای این مردان با قدرت چه اتفاقی می افتد؟ 

وقتی که آنان توجه مردم را ازدست می دهند، شخصیت آنان شروع به محو شدن می کند.من در این کشور رهبران سیاسی زیادی را می شناسم. شاید این کشور بیش از هرکشور دیگر وزیر-اسبق یا  وزیرسابق یا شهردارسابق داشته باشد. زمانی که آنان "سابق" بشوند، کارشان تمام است. 

آنگاه دیگر هیچکس به آنان توجه نخواهد داشت، هیچکس از آنان دعوت نمی کند تا یک پل، یا یک خط راه آهن، یا مدرسه یا یک بیمارستان را افتتاح کند. هیچ روزنامه ای حتی زحمت این را به خود نمی دهد که بنویسد او کجاست: زنده است یا مرده. و زمانی بود که آنان همه روزه در روزنامه ها  و در رادیو یا در تلویزیون حضور داشتند.

از سالکان من در تلویزیون هندوستان کار می کند. او می خواست بخشی کوتاه از سخنان مرا هرروز در تلویزیون پخش کند. مدیر او گفته بود، "ما می توانیم نوار را بپیذیریم ولی نمی توانیم نام باگوان را ذکر کنیم."

و این زن گفته بود، "ولی این مطلقاٌ غیرقانوین است و نوعی دزدی محسوب می شود."

و مدیر پاسخ داده بود، "شما نباید ابداٌ از او نام ببرید." __ زیرا این چیزی است که سیاستمدارن هندی آن را می خواهند و این چیزی است که سیاستمداران تمام دنیا می خواهند.

دادستان کل آمریکا در یک کنفرانس مطبوعاتی با تاکید تمام گفته بود، "تمام تلاش ما این خواهد بود تا صدای باگوان را کاملاٌ ساکت کنیم."

یکی از خبرنگاران پرسیده بود، "این به چه معنی آست؟ آیا می خواهید او را ترور کنید؟" 

و دادستان کل خندیده بود و گفت، "نه، ما راه های جانبی پیدا خواهیم کرد تا که او دیگر شنیده نشود."

دولت آمریکا به دولت هند فشار می آورد که هیچ گزارشگر خارجی نباید مجاز باشد تا با من تماس برقرار کند. و من نامه هایی از آلمان، از آمریکا، از یونان، از انگستان، از استرالیا دریافت می کنم که نوشته اند، "موضوع چیست؟ چرا دولت هند مطلقاٌ لجبازی می کند که آنان نمی خواهند هیچ یک از رسانه ها و یا ارباب روزنامه ها و رادیوها و یا تلویزیون ها به پونا بیایند؟"

به نظر آنان، این راهی است برای ساکت کردن من. آنان اشتباه می کنند. من روش های خودم را دارم: من مردمان خودم را دارم که کفایت می کنند..... فقط از طریق تماس فرد با فرد. اگر مردی مانند گوتام بودا، بدون هیچ تلویزیون یا روزنامه یا رادیو توانست تمام آسیا را به آیین خویش دعوت کند، مشکل در کجاست؟ من به رسانه های خبری آنان تکیه نمی کنم.

ولی ترس سیاستمداران این است..... تمامی توجه رسانه های همگانی باید روی آنان باشد _ و چرا گزارشگران درخواست می کنند که به پونا بروند؟ چرا نمی خواهند به دهلی بیایند؟ این آنان را بسیار آزار می دهد.

این تنها مشکل تو نیست که گدایی توجه می کنی؛ این یک واقعیت بشری است. و دلیلش این است که تو به شخصیت خودت وابسته هستی __ چیزی که کاذب است، چیزی که توسط جامعه خلق شده است 

می تواند توسط جامعه بازپس گرفته شود. به آن متکی نباش. این در قدرت تو نیست.

چیزی که در حیطه ی قدرت تو است، فردیت خودت است. آن را کشف کن! 

و نام علم ی که آن را کشف می کند مراقبه است.

زمانی که خودت را شناختی، به نظرات دیگران اهمیت نمی دهی. حتی اگر تمام دنیا تو را فراموش کند، مهم نیست، کوچکترین فرقی به حال تو نخواهد داشت. یا حتی اگر تمام دنیا تو را بشناسد، این نیز به تو نفسی نخواهد بخشید. تو می دانی که نفس کاذب است و تکیه زدن بر چیزی کاذب یعنی ساختن خانه 

با ماسه، بدون پایه. شخصیت های شما تقریباٌ امضایی هستند بر روی آب. حتی امضا نکرده، ازبین رفته است.

لطیفه:

گروهی از زنان یهودی مشغول نوشیدن قهوه و لاف زدن در مورد فرزندان خودشان بودند. 

یکی فرزندی چهار ساله داشت که می توانست رزونامه بخواند. دیگری فرزندی پنج ساله داشت که در تلویزیون ظاهر شده بود. سپس بکی گلدبرگ برپاخاست و گفت، "این ها که چیزی نیست. 

شما باید هیمی کوچولوی مرا ببینید. او فقط پنج سال دارد ولی همین چند روز پیش بود که 

خودش به تنهایی نزد روانکاو خودش رفت!"

لطیفه:

زنی میانسال نزد کشیش خود اعتراف کرد که بسیار خودبین و مغرور شده است.

کشیش از او پرسید، "چرا چنین فکر می کنی؟"

زن پاسخ داد، "زیرا هرگاه به آینه نگاه می کنم تحت تاثیر زیبایی خودم قرار می گیرم و به من الهاماتی می شود."

کشیش گفت، "نگران نباش؛ این یک گناه نیست، بلکه فقط یک اشتباه است!"

لطیفه:

در یک انجمن پزشکی، یک گردهمآیی بزرگ به مناسبت بازنشسته شدن یک متخصص گوش پس از پنجاه سال خدمت برگزار شده بود. همکارانش بعنوان هدیه به او یک گوش طلایی پیشکش کردند. او برای سخنرانی برپا ایستاد و پس از اینکه هیجان حضار فروکش کرد، گفت، "شکر خدا که من 

متخصص زنان نیستم."

 

به دیگران وابسته نباش!

در وجود خودت مستقل باش.فقط به ندای درون خودت گوش بده.

لحظه ای که شروع به نشستن و ساکت کردن ذهنت کنی می توانی آن را بشنوی__ و این مشکل نیست. و وقتی که می گویم این مشکل نیست، با مرجعیت مطلق آن را می گویم: دشوار نیست! اگر برای من رخ داده باشد، می تواند برای تو نیز رخ بدهد__تفاوتی وجود ندارد. تمام انسان ها این قابلیت بالقوه را دارند که خودشان را بشناسند. و لحظه ای که خودت را بشناسی، آنگاه هیچکس نمی تواند فردیت تو را از تو بگیرد. حتی اگر تو را به قتل برسانند، فقط می توانند بدنت را بکشند و نه خودت را.

زمانی که سقراط را زهر می دادند، قاضی بزرگ به او گفت، "متاسفم که من باید با اکثریت همراهی می کردم. آنان همگی مایل بودند تا تو را بکشند. و تو موجودی بسیار عجیب هستی..... 

من سه انتخاب به تو دادم ولی تو نپذیرفتی."

قاضی اعظم احترام بسیاری برای سقراط داشت، ولی چه می توانست بکند؟ اکثریت تصمیم گیرندگان فریاد می زدند، "او باید کشته شود زیرا جوانان ما را فاسد می کند. او افکاری را به آنان می دهد که برخلافت سنت های ماست، برخلاف مذهب ماست. او آنان را نسبت به گذشته و سنت های ما بدبین و شکاک می سازد. او جوانان را وادار می کند تا واقعیت را برای خودشان کشف کنند و به باورها و دانسته های باستانی ما متکی نباشند. او سنت های ما را نابود می کند. ما این مرد را نمی خواهیم، این مرد باید ازبین برود."

ولی قاضی اعظم تمام موقعیت را درک می کرد. او به سقراط گفت....  زیرا در آن روزگار در یونان ایالت های شهری وجود داشت: آتن یک ایالت شهر بود و قوانین آتن در بیرون از آتن کاربرد نداشتند. پس او گفت، "نخستین انتخاب ساده برایت این است که فقط از آتن خارج بشوی، درست در بیرون از خط مرزی و در آنجا می توانی مدرسه و مکتب خودت را داشته باشی. آنان که مایل به یادگیری باشند نزد تو خواهند آمد."

سقراط گفت، "این نشان خواهد داد که من از مرگ می ترسم.... و من روزی خواهم کرد، بقدر کافی سالخورده هستم. این مردم بسیار بی صبر هستند، من خودم خواهم مرد. بنابراین فرارکردن از آتن، فقط برای چند سال... وجودم از چنین فکری حمایت نمی کند. من نمی توانم بر اساس ترس عمل کنم. ترجیح می دهم که مرگ را بپذیرم، زیرا شما فقط می توانید بدن مرا بکشید، ولی روح مرا 

نمی توانید ازبین ببرید. و بدن به هرترتیب و هرلحظه ای خواهد مرد."

قاضی اعظم گفت، "انتخاب دوم تو این است که قول بدهی دیگر در مورد حقیقت حرف نزنی و دست از آموزش برداری؛ آنگاه می توانی در آتن زندگی کنی."

سقراط گفت، "آنگاه منظور از زندگی کردن در چیست؟ به نظر من حقیقت از زندگی والاتر است. زندگی می آید و می رود، حقیقت باقی می ماند. نه، نمی توانم این را بپذیرم."

قاضی اعظم گفت، "آنگاه آخرین انتخاب تو این خواهد بود که بتوانی بگویی از اینکه احساسات مردم را رنجانده ای متاسف هستی. یک عذرخواهی کفایت می کند که من به پشتیبانی از تو برخیزم و تو بتوانی از این عمل زشت مسموم شدنت نجات پیدا کنی."

سقراط گفت، "این ممکن نیست، زیرا من هیچ خطایی مرتکب نشده ام. نمی توانم بگویم که متاسف هستم. فقط می توانم بگویم که بی اندازه خوشحالم و مشکل عذرخواهی وجود نخواهد داشت. همگی شما برای زهردادن من برای قرن ها محکوم خواهید شد. و یک نکته که مایلم تو بدانی این است که نام تو فقط به این سبب به یاد خواهد ماند که تو مرا به مرگ محکوم کرده ای، وگرنه هیچکس تو را به یاد نخواهد آورد."

این انسان با فردیت است، که برای زندگی خودش و برای بدن خودش نیز نگران نیست، کسی که ترس ندارد. او مرگ را با خوشحالی می پذیرد.

یک فردindividual  تنها کسی است که می تواند از این حالت گدایی کردن خلاص بشود: وگرنه شما برای تمام زندگیتان یک گدا باقی خواهید ماند. و شما به نوعی ظریف پیوسته در حال گدایی هستید. هر مرد جوان که عاشق زنی می شود از آن زن می پرسد، "آیا من اولین مردی هستم که تو عاشقش شده ای؟" این تقریباٌ اجتناب ناپذیر است. و هر زنی سوال می کند، "آیا من اولین زنی هستم که عاشق او شده ای؟" دلیل این سوال ها چیست؟ زن چنین می خواهد که تو هرگز به هیچ زن دیگری توجه نکرده باشی: "من نخستین هستم، زیباترین زن در چشمان تو."

مردان در تمام طول تاریخ اصرار داشته اند که با زنان باکره ازدواج کنند __برای چه؟ این فکری بسیار احمقانه است، زیرا یک باکره مطلقاٌ بی تجربه است. باید اصرار داشته باشی که، "من باید با کسی ازدواج کنم که قدری تجربه داشته باشد." این ساده، منطقی و علمی است. ولی تمام جوامع بر این اصرار دارند که ازدواج باید با یک زن باکره صورت بگیرد.

در قرون وسطا در اروپا پزشکانی وجود داشتند..... زیرا بکارت زن را می تواند بازرسی کرد و قضاوت کرد. یک لایه نازک پوست وجود دارد که اگر زن در رابطه ی جنسی نبوده باشد، آن لایه ی پوست دست نخورده باقی می ماند، و اگر رابطه ی جنسی داشته، آن پوست پاره می شود. 

آن پوست پاره شده اثبات می کند که آن زن باکره نیست. حالا، گاهی اتفاق می افتد که در حین اسب سواری یا دوچرخه سواری و یا حوادث دیگر __مانند افتادن از پله ها __ آن لایه ی پوستی پاره شود. چنین نیست که این لایه فقط و فقط در حین عشقبازی بتواند پاره شود. ولی هرمرد جوان در نخستین شب ازدواج خود از این هشیار بود که آیا این زن باکره هست یا نیست.... بنابراین در اروپا پزشکانی وجود داشتند که کارشان این بود که پوستی را درست می کردند که هرکسی را باکره 

می ساخت! تجارت آنان بسیار پررونق بود.

وقتی که در یونان بودم از یکی از سالکان یونانی خود پرسیدم، "آیا در یونان، توسط کلیسای ارتدکس یونان، بکارت بسیار ارزشمند تلقی می شود ؟"

این سالک که از او سوال کرده بودم یکی از زیباترین زنان بود و زمانی بعنوان "دختر شایسته ی یونان" برگزیده شده بود. او خندید و گفت، "کلیسا به گفتن این نکته ادامه می دهد که بکارت اصل اساسی ما است، ولی یافتن یک زن باکره در یونان بسیار دشوار است!" ولی زنان قبل از ازدواج باکره می شوند.  برای یک متخصص زنان، دوختن یک لایه پوست کاری بسیار راحت است.

لطیفه:

یک کشیش با شدت و خشونت و اصرار به مخاطبینش چنین می گفت، "اگر باکره نباشید، در آتش جهنم خواهید سوخت. حالا تمام زنانی که باکره هستند و یا قبل از ازدواجشان باکره بوده اند برخیزند!"

هیچکس ازجایش بلند نشد.

کشیش گفت، "دوباره می گویم...." زنی با یک بچه ی کوچک که در آغوش داشت برخاست. کشیش گفت، "خوشحالم که دست کم یک نفر از اصل اساسی کلیسای کاتولیک یونان پیروی کرده است."

زن گفت، "پدر! مرا ببخشید. من برای خودم نایستاده ام. من برای این بچه ایستاده ام. شما نمی توانید از یک کودک پنج ماهه انتظار داشته باشید که خودش بایستد! او به یقین یک باکره است، می توانم این را تضمین کنم!"

انواع مفاهیم و باورهای احمقانه بر بشریت حاکم شده اند. و اگر طالب توجه باشی باید از این باورها پیروی کنی. در هندوستان، اگر بخواهی توجه کسب کنی..... در آشرام ماهاتماگاندی مردی بود که باهوش بود. او یک استاد دانشگاه بازنشسته بود: پروفسوررانگاRanga . او شش ماه فقط با رژیم غذایی پهن گاو و ادرار گاو زندگی می کرد __فقط همین دو چیز برای شش ماه! و جذابیت او بیش از خود ماهاتما گاندی شده بود!. هرکس که به آن آشرام می رفت می باید با پروفسور رانگا دیدار می کرد. حتی گاندی او را مردی بزرگ خواند، یک انسان بسیار روحانی! من نمی توانم ببینم که پهن گاو چگونه می تواند انسانی را معنوی کند. ولی در جامعه ی هندو که گاو بعنوان مادر پذیرفته شده است، یک مادر مقدس، این یک دستیابی بزرگ روحانی است.

در تمام دنیا می توانید انواع خرافات را به روش های متفاوت ببینید. و اگر خواهان توجه مردم باشید، مجبور هستید که از افکار آنان پیروی کنید. باید همیشه یک پیرو باشی، همیشه باید یک باورکننده باشی، باید همیشه یک احمق و جاهل باشی.

ولی اگر مایلی که از این گدایی کردن خلاص بشوی، باید از منیت خود و از شخصیت خودت خلاص شوی. باید بیاموزی که در احترام دیگران و در اعتبار داشتن در جامعه هیچ چیز وجود ندارد. این ها همگی واژگان قلابی و بی معنی هستند. واقعیت به تو تعلق دارد، ولی تا زمانی که آن را کشف نکنی، مجبور هستی که به دیگران تکیه کنی.

شما امپراطوران هستید، ولی باید این را برای خودتان کشف کنید.و این اکتشاف دشوار نیست: پادشاهی شما در درونتان است.

فقط باید بیاموزید که چشم ها را ببندید و به درون نظر کنید. قدری انضباط، قدری آموختن اینکه در بیرون متمرکز نباشید، بلکه دست کم روزی یکی دوبار، هرزمان که فرصتی بیابید، برگشت به درون.... آهسته آهسته شروع می کنید به آگاه شدن از وجود جاودانه ی خود. آنگاه مفهوم طلب توجه به سادگی ازبین می رود.

و معجزه این است: روزی که نیازمند توجه دیگران نباشی، مردم شروع می کنند به احساس کردن جذابیت تو، زیرا جذابیت تشعشع فردیت تو است. آنان احساس می کنند که تو شخصی ویژه هستی، منحصربه فرد __ باوجودی که نمی توانند مشخص کنند که این ویژگی تو در چیست و چه چیز است که مانند مغناطیس آنان را جذب می کند.

مردمانی که خویشتن را کشف کرده اند، دریافته اند که هزاران نفر به سمت آنان جذب می شوند، ولی آنان این را نطلبیده اند.

 

مترجم: محسن خاتمی 

کتاب زیارت بزرگ - از اینجا 

ما 39 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116