اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

ترجمه های جدید

بدن : اولین گام رهرو

فصل 1 -  بدن : اولین گام رهرو - 

عزیزان من ، 

در اولین جلسه مراقبه گروهی می خواهم از اولین گام رهرو سخن بگویم . اولین گام چیست ؟ یک متفکر یا یک عاشق راه مشخصی را دنبال می کند اما رهرو باید به سفر کاملاً متفاوتی برود. اولین گام سفر چیست ؟ اولین گام رهرو بدن است – اما هیچ توجهی به آن نشده است . نه تنها در زمانهای خاص ، بلکه برای هزاران سال بدن فراموش شده است . فراموشی دو نوع است . اول ، افراطیونی هسند که بدن را فراموش کرده اند .آنها هیچ تجربه ای

از زندگی به جز خوردن و نوشیدن و لباس پوشیدن ندارند . آنها بدن را فراموش کرده اند . آنها از آن سوء استفاده کرده و به طرز احمقانه ای آن را تباه کرده اند . آنها وسیله شان را خراب کرده اند . وینایشان را . اگر یک آلت موسیقی – برای مثال ، وینا اگر خراب شود موسقی نیز نمی تواند از آن بدست آید . موسیقی کلاٌ چیز جدایی از ویناست . موسیقی یک چیز است ، وینا چیز دیگر . اما بدون وینا موسیقی پدید نمی آید . مردمانی که با زیاده روی بدن را خراب کرده اند یک نوع هستند و نوع دیگر مردمانی هستند که با یوگا آن را فراموش کرده و انکار کرده اند . آنها بدن را شکنجه کرده اند  ، آن را سرکوب کرده اند و با آن مخالف بوده اند . و نه آنان که از بدن سوء استفاده کرده اند و نه آن مرتاضانی که بدن را شکنجه کرده اند اهمیت آن را درنیافته اند . 

بنابراین بی توجهی و شکنجه وینای بدن توسط افراطیون و مرتاضان صورت گرفته است . هر دو نوع به بدن آسیب رسانده اند . در غرب بدن به نوعی خراب شده است و در شرق به نوعی دیگر . اما ما همه در آسیب رساندن به یک اندازه سهم داریم . مردمانی که به بار یا فاحشه خانه می روند به یک روش ، و مردمانی که زیر آفتاب داغ لخت می ایستند یا به جنگل فرار می کنند به روشی دیگر به بدن آسیب می رسانند . 

تنها از طریق وینای بدن است که موسیقی زندگی می تواند نواخته شود . موسیقی زندگی کلاٌ چیز متفاوتی است از بدن – کاملاً متفاوت است ، چیز دیگری است – اما تنها از طریق وینای بدن است که امکان رسیدن به آن وجود دارد . هیچ توجهی به این واقعیت نشده است .

اولین گام بدن است و توجه مناسب و درست مراقبه گر به بدن است . من می خواهم در این مورد با شما سخن بگویم . 

چند چیز نیاز است تا درک شود . 

اول :  روح با بدن در چند مرکز ارتباط دارد – انرژی زندگی ما از این ارتباطات می آید . روح ارتباط نزدیکی با این مراکز دارد ؛ از طریق آنهاست که انرژی زندگی ما به بدن جریان می یابد . 

رهروی که از این مراکز آگاه نیست هرگز نمی تواند به روح دست یابد . اگر از شما بپرسم مهمترین مرکز بدن شما کجاست ، فوراٌ به سرتان اشاره خواهید کرد . 

انسان کار بسیار غلطی انجام داده که سر را مهمترین بخش بدن ساخته است . سر یا مغز مهمترین بخش انرژی زندگی انسان نیست . مثل این است که به سراغ یک گیاه برویم و بپرسیم مهمترین و قویترین بخش چیست . چون گلها در بالا مشاهده می شوند ، گیاه و هرکس دیگری خواهد گفت که گلها مهمترین بخش هستند . گرچه گلها مهترین بخش به نظر می آیند اما نیستند ، مهمترین بخش گیاه ریشه است که مرئی نیست . 

مغز گل گیاه انسان است . آن ریشه نیست . ریشه ها اول می آیند و گلها آخر . اگر ریشه ها در بیایند گلها پژمرده می شوند زیرا آنها زندگی جدا از همی ندارند . اگر ریشه ها مراقبت شوند به طور خودکار گلها نیز مراقبت می شوند . هیچ تلاش ویژه ای برای مراقبت از آنها نیاز نیست . اما با ساده نگاه کردن به گیاه به نظر می رسد مهمترین بخش گلها هستند و در انسان نیز ، مغز مهمترین به نظر می رسد . مغز آخرین بخش توسعه یافته در بدن انسان است ؛ آن ریشه نیست. 

مائو زدنگ خاطرات کودکی اش را نوشته است . او نوشته : وقتی کوچک بودم ، باغ بسیار زیبایی نزدیک کلبه مادرم بود . باغ بسیار زیبا بود ، چنان گلهای زیبایی داشت که مردم از راه های دور می آمدند تا آن باغ را ببینند . وقتی مادرم پیر و بیمار شد ، نگران سن و بیماری اش نبود ، تنها نگرانی اش این بود که چه بر سر باغش خواهد آمد . مائو جوان بود . به مادرش گفت من از باغ ات مراقبت خواهم کرد .  و مائو از باغ مراقبت کرد . از صبح تا شب کار می کرد . بعد از یک ماه مادرش بهتر شد ، و توانست کمی راه برود تا باغش را ببیند . با دیدن وضعیت باغ شوکه شد! باغ خراب شده یود ! تمام گیاهان خشک شده بودند . تمام گلها پژمرده شده و بر زمین افتاده بودند . او بسیار ناراحت شد و به مائو گفت : تو احمق ! صبح تا شب در باغ بودی . اینجا چه کرده ای ؟ تمام این گلها خراب شده اند . باغ خشک شده است . تمام گیاهان در حال مرگ اند . تو چه کرده ای ؟ 

 مائو شروع به گریستن کرد . او خودش نیز ناراحت بود . هر روز کل روز را به کار مشغول بود ، اما به دلایلی باغ خشک شده بود . او شروع به گریستن کرد و گفت : من بسیار مراقبت کردم . من هر گل را می بوسیدم و عاشقش بودم . من گلها را تمیز می کردم و گرد و خاک آنها و برگها را می گرفتم . اما نمی دانم چه اتفاقی افتاده است . من نیز نگران بودم اما همه ی گلها پژمرده شدند و برگها خشک شدند و باغ رو به مرگ است !

مادرش شروع به خندیدن کرد . او گفت : تو یک احمقی ! تو نمی دانی که زندگی گلها درون گلها نیست و زندگی برگها درون برگها نیست !

زندگی گیاه در جایی است که برای کسی آشکار نیست . آن در ریشه هایی است که در خاک پنهان اند . اگر شخص مراقب ریشه ها نباشد گلها و برگها نمی توانند رشد کنند . هرچقدر آنها بوسیده شوند ، مورد محبت قرار گیرند ، گرد و خاکشان گرفته شود فایده ای ندارد ، باغ خشک خواهد شد . اما اگر شخص نگران گلها نباشد و از ریشه ها مراقبت کند ، گلها از خودشان مراقبت خواهند کرد . گلها از ریشه ها می آیند نه از جایی دیگر . 

اگر از کسی بپرسیم که مهمترین قسمت بدن چیست او ناخودآگاه دستش به سمت سرش می رود و یا اگر زن باشد ممکن است بگوید که قلب مهمترین است . 

نه سر و نه قلب مهمترین نیستند . مردها به سرشان تکیه دارند و زنها به قلبشان . اما جامعه ای که بر این دو تکیه دارد پیوسته هر روز به سوی تباهی می رود ، زیرا هیچکدام از این دو بخش ، بخشهای اصلی بدن انسان نیستند . هر دو بسیار دیر توسعه یافته اند . ریشه های انسان در آن دو نیست . منظورم از ریشه های انسان چیست ؟همانطور که گیاهان ریشه هایی در زمین دارند که از آنها نیروی زندگی می گیرند و زندگی می کنند ، در بدن انسان نیز ریشه هایی وجود دارند که انرژی زندگی را از روح می گیرند . به خاطر همین بدن زنده می ماند . زمانی که ریشه ها ضعیف می شوند ، بدن شروع به مردن می کند . ریشه های گیاه در زمین است ؛ ریشه های انسان در روح است . قلب و سر بخشی نیستند که انسان انرژی زندگی اش را از آن دو بگیرد – و اگر ما هیچ چیزی از آن ریشه ها ندانیم ، هرگز نمی توانیم وارد دنیای یک مراقبه گر بشویم .

پس ریشه های انسان کجاست ؟ شاید شما از آن مکان آگاه نباشید . حتی اگر به چیز های ساده و معمولی هزاران سال توجهی نشود آنها فراموش می شوند . کودکی در رحم مادرش متولد می شود و آنجا رشد می کند . از چه بخشی از بدن کودک با مادرش ارتباط برقرار می کند ؟ از طریق سر یا از طریق قلب؟ 

نه ، از طریق ناف ارتباط برقرار می کند . انرژی زندگی از طریق ناف در دسترس اوست – سر و قلب بعداً رشد می کنند . انرژی زندگی مادر از طریق ناف در دسترس کودک قرار می گیرد . کودک از طریق نافش با مادر ارتباط برقرار می کند . از آنجا ریشه ها در بدن مادر گسترده می شوند و نیز ، در نقطه ی مقابل ، در بدن خود کودک . 

مهمترین بخش در بدن انسان ناف است . بعد از آن قلب و بعد مغز رشد می کند . اینها همه ساقه هایی هستند که بعداً رشد می کنند . گلها روی اینها شکوفا می شوند .

گلهای دانش در مغز شکوفا می شوند ؛ گلهای عشق در قلب شکوفا می شوند این گلها هستند که ما را جذب می کنند و ما فکر می کنیم آنها همه چیز هستند . اما ریشه های بدن و انرژی زندگی انسان در ناف هستند . ریشه ها کاملاً نامرئی اند ، آنها قابل مشاهده نیستند . اما آن تباهی که در زندگی انسان روی داده در پنج هزار سال گذشته واقع شده زیرا ما بر مغز و قلب تآکید کرده ایم . حتی تآکیدمان بر قلب اندک بوده است و بیشتر بر مغز تکیه کرده ایم . 

از زمان کودکی تمام آموزشها آموزش مغز می باشند ؛ در هیچ جای دنیا آموزش ناف وجود ندارد. تمام آموزشها به روی مغز می باشند و مغز بزرگتر و بزرگتر می شود و ریشه هایمان کوچکتر و کوچکتر . ما مراقب مغز هستیم زیرا شکوفایی گلها آنجاست . بنابراین آن بزرگتر می شود – و ریشه هایمان ناپدید می شوند . انرژی زندگی بیشتر و بیشتر ضعیف می شود و ارتباط ما با روح ضعیف می شود . 

آهسته آهسته به جایی می رسیم که انسان می گوید : روح کجاست ؟ روح هست ؟ خدا هست ؟ ما چیزی نیافته ایم .

فرد نمی تواند چیزی بیابد . اگر کسی تمام بدن را همچون درخت جستجو کند می گوید : ریشه ها کجا هستند ؟ من چیزی نمی توانم بیابم .

آنچه که می گوید درست است . دیگر ریشه ای در درخت وجود ندارد . ما هیچ شناختی از مکان ریشه ها نداریم ؛ از آن مکان آگاهی نداریم . از کودکی ، تمام تمرینها ، تمام آموزشها برای مغز می باشند ، برای ذهن . بنابراین تمام توجه و تمرکز ما به روی مغز می باشد . کل زندگی مان صرف پرسه زدن به دور مغز می شود . آگاهی ما هرگز به زیر آن نمی رود . سفر مراقبه گر به سمت ریشه هاست . فرد باید از مغز به سمت قلب پایین برود ، و از قلب به ناف . هرکسی فقط از طریق ناف می تواند وارد روح شود ؛ قبل از آن فرد هرگز نمی تواند واردش شود . 

معمولاً حرکت زندگی ما از ناف به مغز است . حرکت رهرو دقیقاً برعکس است . او باید از مغز به سمت ناف پایین بیاید . 

در این سه روز من با شما سخن خواهم گفت و گام به گام به شما نشان خواهم داد که چگونه از مغز به قلب و از قلب به ناف پایین بیاییم و بعد چگونه از ناف وارد روح شویم .  

امروز ضروری است نکاتی در مورد بدن بگوییم . 

اولین نکته برای فهم آن است که مرکز انرژی زندگی انسان ناف است . کودک فقط از آنجا زندگی می گیرد ؛ فقط از آنجا شاخه های زندگی اش گسترش می یابند  . فقط از آنجا انرژی می گیرد ، فقط از آنجا نشاط می گیرد . اما ما هرگز توجهی به آن مرکز نداریم . نه حتی برای یک دقیقه ! تمرکز ما به روی سیستمی که از طریق آن می توان مرکز انرژی را شناخت ، نیست. همه ی توجه ما و همه ی آموزش ما به روی سیستمی است که آن مرکز انرژی را فراموش می کند ! 

به همین دلیل است که کل آموزش ما به راهی اشتباه می رود . کل آموزش ما انسان را به سوی دیوانگی پیش می برد . مغز تنها می تواند انسان را دیوانه کند . 

آیا می دانید که کشورهایی که بیشتر آموزش دیده هستند تعداد دیوانگانشان نیز بیشتر است ؟ 

آمریکا امروز بیشترین تعداد افراد دیوانه را دارد . این مایه ی مباهات است . این دلیل پیشرفت آمریکا در زمینه ی آموزش است ، متمدن ترین کشور . روانشناسان آمریکایی می گویند اگر این سیستم ادامه یابد تا صد سال آینده انسان سالمی در آمریکا یافت نخواهد شد . حتی امروزه اذهان سه چهارم آنها در وضعیت نامناسبی قرار دارد . تنها در آمریکا ، سه میلیون نفر هر روز تحت نظر روان شناسان هستند ! آهسته آهسته در آمریکا تعداد پزشکان کم می شود و به تعداد روان شناسان افزوده می شود . پزشکان نیز می گویند که هشتاد درصد بیماران ، بیمار ذهنی هستند تا بیمار بدنی . و هرقدر فهم رشد می کند این درصد بالا تر می رود . اوایل می گفتند چهل درصد ، بعد گفتند پنجاه درصد و حالا می گویند هشتاد درصد بیماریها ذهنی هستند نه بدنی . باید هم این را بگویند زیرا تمام تآکید ما بر هستی دادن به مغز است . مغز دیوانه می شود . 

تصورش را هم نمی توانید بکنید که مغز چقدر حساس و آسیب پذیر و ظریف است . مغز انسان حساس ترین ماشین در جهان است . شگفت آور است که با این همه استرسی که مغز تحمل می کند کاملاً نمی شکند و دیوانه نمی شود ! کل فشار زندگی به روی مغز است ، و ما نمی دانیم که چقدر آن حساس است . ما به سختی می توانیم متصور شویم که این عصبهای حساس مغز چگونه این همه استرس و رنج و دانش و آموزش را تحمل می کنند ... کل وزن زندگی را .

شاید ندانید که در این سر کوچک حدود هفتاد میلیون عصب وجود دارد . فقط با تعدادشان می توانی بگویی که آنها چقدر ریز هستند . هیچ ماشین یا گیاهی حساس تر از این نیست . 

واقعیت این است که این هفتاد میلیون عصب ریز نشان دهنده ی حساسیت آن هستند . در مغز یک انسان آنقدر عصب وجود دارد که اگر از درون مغز یکی یکی بیرون بیایند کل زمین را فرا می گیرند . 

در این سر کوچک مکانیسم ظریفی وجود دارد . بسیار حساس . در پنج هزار سال گذشته تمام استرس زندگی به تنهایی در این مغز حساس جمع شده اند . نتیجه حتمی بود . نتیجه این بود که عصبها یکی یکی شکستند ، دیوانه شدند . 

فشار افکار انسان را جز دیوانگی نتوانستند به جای دیگری ببرند . کل انرژی زندگی ما به سمت مغز شروع به حرکت کرد . یک مراقبه گر باید این انرژی را عمیقتر ، پایین تر به سمت مرکز اصلی بازگرداند . آن چگونه می تواند بازگردد ؟ برای درک این باید چیزهایی را در مورد بدن دریابیم . 

اولین سوترا .

اول : به بدن به عنوان یک معبد یا طریق روحانی یا کشف مرکز زندگی نگاه نشده است . یا افراط شده یا سرکوب . هر دو اینها اشتباه هستند . 

در زندگی هر چیزی که قابل دستیابی است درون بدن و از طریق بدن است . بدن باید به عنوان یک معبد یا طریق روحانی پذیرفته شود و مدت درازی است که این بینش ما نیست . ما یا بدن را سرکوب کرده ایم یا افراط کرده ایم . این دو حالت نه درست است و نه متعادل است .

پرنس جوانی توسط بودا پذیرفته شد . او تمام لذتها را در زندگی اش دیده بود ، او فقط برای لذت زیسته بود . سپس او یک راهب شد . تمام راهبان دیگر بسیار شگفت زده شدند . آنها گفتند: این شخص راهب شده است . او هرگز از کاخش خارج نشده است ؛ او هرگز بدون ارابه راه نرفته است ، راهی که او عادت داشت برود با فرش های مخملین آراسته شده بود ! حالا او می خواهد گدا شود ! این چه نوع دیوانگی است که او می کند ؟

بودا گفت : ذهن انسان همیشه میان دو نهایت حرکت می کند – از یک نهایت به نهایت دیگر . ذهن انسان هرگز در میانه متوقف نمی شود . مانند پاندول ساعت  از یک سو به سوی دیگر حرکت می کند اما هرگز در میانه نمی ایستد . ذهن انسان نیز از یک سو به سوی دیگر در حرکت است . تا حالا ذهن این مرد در یک سو زیسته بود .. افراط در بدنش ؛ حالا او می خواهد  در سوی دیگر بزید .. سرکوب بدنش . 

و زمانی که تمام راهب ها از راه اصلی می رفتند او که هرگز پیاده نرفته بود از راه فرعی و پر خار می رفت ! وقتی راهبان دیگر زیر سایه درخت می نشستند او زیر آفتاب می ایستاد . زمانی که راهبان دیگر روزی یک بار غذا می خوردند او یک روز روزه می گرفت و روز دیگر یک وعده غذا می خورد . در عرض شش ماه او یک اسکلت شد ، بدن زیبایش سیاه شد و پاهایش زخمی شدند . 

بعد از شش ماه بودا نزد او رفت و گفت : شرونا !  - این نام او بود – من از تو یک چیز می خواهم . من شنیده ام زمانی که پرنس بودی در نواختن وینا بسیار ماهر بودی . درست است ؟ 

راهب گفت : بله . مردم می گفتند هیچکس مثل من نمی تواند وینا بنوازد .

بودا گفت : پس من از تو یک سوال دارم . شاید بتوانی جواب بدهی . سوالم این است که اگر سیمهای وینا زیاد شل باشند می توان وینا را نواخت یا نه ؟

شرونا شروع به خندیدن کرد . او گفت : این چه نوع سوالی است ؟ حتی یک کودک نیز می داند که اگر سیمها شل باشند ساز قابل نواختن نیست زیرا شخص نمی تواند بر آن زخمه بزند . 

بودا گفت : و اگر سیمها بسیار سفت باشند ؟

شرونا گفت : موسیقی نواخته نخواهد شد اگر سیمها شل یا سفت باشند . زیرا اگر زیاد سفت باشند در زمان لمس پاره می شوند . 

بودا پرسید : چه زمانی موسیقی می آید ؟ 

شرونا گفت : زمانی که در حالتی که سیمها نه سفت و نه شل باشند  . حالتی بین این دو . در این حالت موسیقی می آید . و موسیقیدان های حرفه ای قبل از نواختن سیمها را چک می کنند که زیاد سفت یا شل نباشند . 

بودا گفت : کافی است ! من به پاسخم رسیدم ! و من آمده ام که همین را به تو بگویم . همانطور که تو نوازنده ی حرفه ای وینا بوده ای من نیز استاد وینای زندگی بوده ام . و قانونی که بر وینا ی موسیقی حاکم است بر وینای زندگی نیز حاکم است . اگر سیمهای زندگی زیاد شل باشند موسیقی نمی آید و اگر زیاد سفت باشند باز هم موسیقی نمی آید . کسی که می خواهد موسیقی زندگی را بیافریند اول باید مطمئن شود که سیمها زیاد شل یا زیاد سفت نباشند . 

وینای زندگی چیست ؟

جز بدن انسان وینای زندگی دیگری وجود ندارد . و سیمهایی در بدن انسان وجود دارند که نباید زیاد سفت یا زیاد شل باشند . فقط در بالانس است که انسان می تواند وارد موسیقی بشود . شناخت آن موسیقی شناخت روح است .  زمانی که انسانی موسیقی درونش را شناخت ؛  روح را می شناسد ، و زمانی که موسیقی پنهان کل را شناخت ، خدا را می شناسد ، ابر روح . 

سیمهای وینای بدن انسان  کجا هستند ؟

اول: سیمهای بسیاری در مغز انسان هستند که بسیار سفت هستند . آنقدر سفت هستند که موسیقی از آن نمی تواند بیاید . اگر کسی آنها را لمس کند ، فقط دیوانگی می آید و هیچ . و ما همه با این سیمهای سفت زندگی می کنیم . برای بیست و چهار ساعت آنها را در فشار نگه می داریم . از صبح تا شب . و اگر کسی فکر می کند که آنها در شب استراحت می کنند ، اشتباه کرده است . حتی در شب نیز مغز ما در استرس و فشار است . 

قبلاً ما نمی دانستیم در هنگام شب چه اتفاقی برای مغز می افتد اما همینک ماشینهایی ابداع شده اند – زمانی که خواب هستید ماشینها گزارش می دهند که در مغز شما چه می گذرد . 

در این زمان ، در آمریکا و روسیه صدها آزمایشگاه وجود دارد که کار مغز در شب را بررسی می کنند . نتیجه کار شگفت انگیز بود . نتیجه این بود که همان کاری که انسان در روز می کند ، در شب نیز می کند . هر کاری که در روز می کند ... اگر به خرید می رود در شب نیز به خرید می رود . اگر ذهن کل روز نگران است کل شب نیز نگران است . اگر در روز عصبانی است ، عصبانیت در شب نیز باقی می ماند . شب انعکاسی از کل روز است ، آن اکوی خودش است . هر آنچه که در روز برای ذهن روی می دهد همچون اکو در شب به خودش باز می گردد . هر آنچه که در روز کامل نکرده است ذهن در شب سعی می کند کامل کند . اگر روز از دست کسی عصبانی بودید و عصبانیتتان را کامل بیان نکردید در شب ذهن سعی می کند عصبانیت را بروز کند . با بروز کامل عصبانیت ، سیم وینا سعی می کند به وضعیت اصلی خود بازگردد . اگر کسی در روز روزه بگیرد در شب رویای خوردن می بیند . هرچه که در روز ناقص بماند شب سعی می کند کامل کند . پس هر کاری که ذهن در روز می کند در شب نیز همان کار  را می کند . برای بیست و چهار ساعت ذهن در فشار است ؛ استراحتی نیست . سیمهای وینا هرگز آسوده نیستند . سیمهای ذهن بسیار تحت فشار اند ... که این یک چیز است . 

و دوم این که : سیمهای قلب بسیار شل اند . سیمهای قلبتان اصلاً سفت نیستند . ما چیزی مثل عشق را می شناسیم ؟ ما خشم را می شناسیم ، ما حسادت را می شناسیم ، ما نفرت را می شناسیم ، ما چیزی شبیه عشق را می شناسیم ؟ شاید بخواهیم بگوییم که آری . گاهی اوقات عشق می ورزیم . ما عشق و نفرت می ورزیم . اما می دانید ... ؟ آیا قلب می تواند هم نفرت بورزد هم عشق؟ مانند این است  که بگوییم شخص گاهی زنده است و گاهی مرده . ما نمی توانیم این را باور کنیم . زیرا انسان یا مرده است یا زنده . 

این دو هم زمان نمی توانند روی دهند که انسان گاهی زنده باشد و گاهی مرده ، غیر ممکن است . قلب یا تنفر را می شناسد یا عشق را . هیچ سازشی بین این دو نیست . قلبی که عشق دارد ، نفرت غیر ممکن می شود . 

زن درویشی به نام رابعه بود . در کتاب مقدسی که عادت داشت بخواند خطی را حذف کرد . هیچکس از کتاب مقدس خطی حذف نکرده است زیرا چه کسی می تواند کتاب مقدس را بهبود ببخشد ؟ 

درویش دیگری آمد با رابعه بماند . او کتاب را خواند و گفت : رابعه ، کسی کتاب مقدس ات را خراب کرده است ! آن نا مقدس شده است ، یک خط از آن حذف شده است . چه کسی آن را حذف کرده ؟ 

رابعه گفت : من آن را حذف کرده ام . 

درویش شوکه شد . گفت : تو این خط را حذف کرده ای ؟ 

متن این بود : از شیطان متنفر باش .

رابعه گفت : این برای من دشوار است . از روزی که عشق خدا بر من وارد شد ، تنفر درونم ناپدید شد . حتی اگر بخواهم نیز نمی توانم نفرت بورزم . من فقط می توانم عاشقش باشم . انتخاب دیگری ندارم ، زیرا قبل از این که بتوانم نفرت بورزم ، نفرت باید در درونم باشد . قبل از این که نفرت بورزم ، نفرت باید در قلبم باشد . وگرنه چگونه خواهم توانست ؟

هم زیستی عشق و نفرت در یک قلب امکان پذیر نیست . این دو مانند مرگ و زندگی ضد هم هستند . آنها نمی توانند هم زمان در یک قلب باشند . پس آنچه که ما عشق می نامیم چیست ؟

وقتی نفرت کاهش می یابد ما آن را عشق می نامیم ؛ وقتی نفرت افزایش می یابد آن را نفرت می نامیم . آنها نسبت کم و زیاد خود نفرت هستند . اصلاً عشقی آنجا وجود ندارد . اشتباه به خاطر درجات روی می دهد . به خاطر درجات فکر می کنید که سرما و گرما دو چیز متفاوت اند. آنها دو چیز متفاوت نیستند . گرما و سرما درجه بندی یک چیز اند . اگر درجه حرارت کاهش یابد احساس سرما می کنید ، اگر افزایش یابد احساس گرما می کنید . سرما شکل دیگری از گرما است . به نظر متفاوت می رسند ، دشمن یکدیگر ، اما نیستند . آنها اشکال متفاوت یک چیز اند . ما نفرت را نیز به همان شکل می شناسیم . هرچه نفرت کمتر می شود ما خیال می کنیم عشق است . اما عشق شکلی از نفرت نیست . عشق چیز کاملاً متفاوتی نسبت به تنفر است . عشق هیچ ربطی به نفرت ندارد . سیمهای قلبمان کاملاً شل اند . از آن سیمهای شل موسیقی عشق در نمی آید . نه حتی موسیقی وجد . هرگز در زندگی ات وجد را شناخته ای ؟ لحظات وجد را داشته ای ؟ لحظاتی در زندگی ات بوده که وجد را بشناسی و تجربه اش کنی ؟ دشوار است اگر بگویی که وجد را می شناسی .

هرگز عشق را شناخته ای ؟

هرگز آرامش را شناخته ای ؟

درباره ی آنها حرف زدن دشوار است .

ما چه می دانیم ؟

ما بی حوصلگی را می شناسیم . بله ، لحظاتی درجه بی حوصلگی پایین می آید که ما می توانیم در ارامش باشیم . در واقع ما چنان بی قراریم که اگر بی حوصلگی کمی کم شود ، وهمی از آرامش به ما می دهد . انسان بیمار است . وقتی بیماری کمی کم می شود ، می گوید که سالم شده است . اگر بیماری ای که او را فرا گرفته کمی کم شود فکر می کند که سالم شده . اما سلامت چه ربطی به بیماری دارد؟  سلامت چیز کاملاً متفاوتی است . 

تعداد اندکی از ما قادریم سلامتی را بشناسیم . ما بیماری زیاد را می شناسیم ، ما بیماری کم را می شناسیم ، اما سلامتی را نمی شناسیم . ما بی حوصلگی زیاد را می شناسیم ، ما بی حوصلگی کم را می شناسیم ، اما آرامش را نمی شناسیم . ما نفرت زیاد را می شناسیم ، ما نفرت کم را می شناسیم ، ما خشم زیاد را می شناسیم ، ما خشم کم را می شناسیم ...........

شاید فکر کنی خشم فقط بعضی اوقات رخ می دهد . این عقیده نادرست است . تو بیست و چهار ساعت عصبانی هستی . بعضی وقتها زیاد است ، بعضی وقتها کم است ، اما تو بیست و چهار ساعت شبانه روز عصبانی هستی . با کمی مجال ، خشم ظاهر می شود . خشم در درون آماده است : فقط در پی یک فرصت است تا  بهانه دستت بدهد تا عصبانی شوی . اگر بدون عذر و بهانه عصبانی شوی مردم فکر می کنند دیوانه ای . اما اگر فرصتی پیش نیاید ، شروع می کنی به بی هیچ دلیلی عصبانی شدن . شاید این را ندانی .

برای مثال ، اگر فردی در یک اتاق در بسته بماند و از او خواسته شود هر تغییر ذهنی را یادداشت کند . زمانی که یادداشت می کند درخواهد یافت که گاهی بی هیچ دلیلی احساس خوبی دارد ، گاهی حس بدی دارد ، گاهی غمگین است گاهی خوشحال است ، گاهی عصبانی است ، گاهی نیست . وضعیت اتاق کاملاً ثابت است ، اما چه اتفاقی برای او می  افتد؟ 

به همین دلیل است که انسان از تنهایی می ترسد – زیرا در تنهایی هیچ دلیل خارجی وجود ندارد . فرد باید تمام چیزهای درونش را بر عهده بگیرد . . هر کس در انزوا بماند نمی تواند بیشتر از شش ماه سالم بماند ، او دیوانه می شود . 

یک درویش در این مورد به یک امپراطور مصری گفت اما امپراطور حرف او را باور نکرد و درویش از او خواست سالم ترین فرد شهر را به مدت شش ماه زندانی کند . شهر جستجو شد . یک مرد جوان و سالم که کاملاً شاد بود ، ازدواج کرده بود ، بچه داشت ، درآمد خوبی داشت ، نزد امپراطور آورده شد . امپراطور به او گفت : ما نمی خواهیم مشکلی برای تو بوجود آوریم . ما فقط می خواهیم یک آزمایشی را انجام دهیم . خانواده ات تحت مراقبت خواهند بود – غذا ، لباس و تمام امکانات رفاهی لازم . امکانات خوبی برای آنها فراهم خواهیم کرد حتی بهتر از خودت . تو نیز در آسایش و رفاه خواهی بود اما برای شش ماه باید تنها زندگی کنی . 

او در یک خانه بزرگ زندانی شد . تمام امکانات لازم به او داده شد – اما بسیار تنها بود ! نگهبان او نیز حتا زبانش را نمی دانست بنابراین نمی توانستند با هم حرف بزنند . بعد از دو یا سه روز مرد کم کم عصبی شد . او در رفاه بود : در زمان معین غذا آماده بود . در زمان معین می توانست بخوابد . زیرا آن یک کاخ سلطنتی بود . تمام امکانات فراهم بود و هیچ سختی ای وجود نداشت . هر کاری دلش می خواست می توانست بکند . تنها کاری که نمی توانست این بود که با کسی نمی توانست حرف بزند . هیچ کس را نمی توانست ببیند بعد از دو سه روز ناراحتی به سراغش آمد و بعد از هشت روز فریاد زد : مرا از اینجا بیرون بیاورید ! من نمی خواهم اینجا بمانم !

مشکل چه بود ؟ 

مشکلات از درون می آیند . مشکلاتی که تا دیروز فکر می کرد از بیرون می آیند ، اینک در تنهایی اش آنها را یافت که از درون می آمدند . در طی شش ماه دیوانه شد . وقتی بیرون آمد کاملاً دیوانه شده بود . با خودش حرف می زد . او شروع کرده بود به نفرین کردن خودش . به عصبانی شدن از خودش . به عشق ورزیدن به خودش . حالا دیگری وجود نداشت . بعد از شش ماه همچون مردی دیوانه بیرون آمد . این مدت به نظر خودش شش سال می آمد . همه  شما می خواهید دیوانه شوید . دیگران به شما فرصتهایی می دهند تا دیوانه نشوید . شما یک دلیل پیدا می کنید : این مرد با من بد رفتاری کرد ، به همین دلیل عصبانی شدم . هیچکس به دلیل بدرفتاری دیگران عصبانی نمی شود . خشم در درون حاضر است ؛ بد رفتاری فرصتی برای بیرون آمدن آن خشم است . 

چاه پر از آب است . اگر ما یک سطل را به داخل چاه بیندازیم و آن را بیرون بکشیم ، آب از چاه بیرون می آید . حال اگر آبی در چاه نباشد ، ما هر چند بار سطل را به داخل بیندازیم آبی بیرون نخواهد آمد . خود سطل به تنهایی قدرتی برای بیرون کشیدن آب ندارد . نخست باید آب در چاه باشد . اگر آب در چاه باشد ، آنگاه سطل می تواند آب را بیرون بیاورد . اگر آبی در چاه نباشد ، سطل نمی تواند آبی بیاورد . 

اگر خشمی در شما نباشد ، اگر نفرتی در شما نباشد ، آنگاه هیچ قدرتی در جهان نمی تواند خشم یا نفرت را از درون شما بیرون بیاورد . 

فرد می تواند به این توهم ادامه دهد که آب در چاه نیست . وقتی کسی سطلی به چاه می اندازد آب می تواند بیرون بیاید : اما اگر از چاه استفاده نشود این اشتباه خواهد بود اگر فکر کنیم که آبی در چاه نیست . همانطور اگر کسی به ما فرصت ندهد تا خشم و نفرت را بروز دهیم ، نباید فکر کنیم که آبی در چاهمان نیست . آب در چاه هست و منتظر است کسی با سطل بیاید و آن را بیرون بکشد . اما ما فکر می کنیم اینها خالی اند . در بین لحظات ، لحظات عشق و آرامش وجود دارند . این غلط است . 

همیشه بعد از هر جنگی در جهان ، مردم می گویند حالا صلح وجود دارد . اما گاندی گفت : به نظر من اینگونه نیست . یا جنگ هست یا آمادگی برای جنگ ؛ صلح هرگز نمی آید . صلح یک فریب است . 

اینک جنگی در جهان نیست . جنگ جهانی دوم به پایان رسیده و ما در انتظار جنگ جهانی سوم هستیم . اگر بگوییم که این روزها روزهای صلح است ، اشتباه کرده ایم . اینها روزهای صلح نیستند . روزهای آمادگی برای جنگ جهانی سوم هستند . 

تمام دنیا در حال آماده شدن برای جنگ جهانی سوم است . یا جنگ هست یا آمادگی برای جنگ . از روزگار بسیار دور که جهان وجود داشته روزهای صلح را به خود ندیده است . 

درون انسان نیز خشم هست و آمادگی برای خشم . بی قراری وجود دارد -  یا در سطح است یا آماده ی آمدن به سطح است . اگر ما فکر کنیم که لحظات آمادگی درون ، لحظات صلح اند ، اشتباه کرده ایم . 

سیمهای قلبمان بسیار شل اند . فقط خشم از آنها بیرون می آید . فقط کجی و نا هماهنگی از آنها می آید . هیچ موسیقی ای نمی آید . اگر سیمهای مغزمان هم همانقدر سفت باشند دیوانگی از آن بیرون می آید و اگر سیمهای قلبمان شل باشند خشم و نفرت از آنها می آیند . سیمهای قلبمان باید کمی سفت تر شوند تا عشق از میان آنها بیرون آید و سیمهای مغزمان باید کمی شل تر شوند تا آگاهی هوش از آنها بیرون بیاید ، نه دیوانگی . اگر این دو نوع سیمها بالانس شوند امکان آمدن موسیقی زندگی خواهد بود . .

ما در مورد دوچیز صحبت کردیم . یک اینکه چگونه سیمهای مغزمان را آسوده کنیم و دیگر اینکه چگونه سیمهای قلبمان را سفت کنیم . روش انجام اینها را من مدیتیشن می نامم . 

اگر این دو اتفاق روی دهد ، آنگاه اتفاق سوم روی خواهد داد ؛ آنگاه امکان فرود آمدن به مرکز اصلی زندگیمان- ناف خواهد بود . اگر موسیقی از این دو مرکز بیرون بیاید امکان رفتن به درونشان خواهد بود . آن موسیقی قایقی خواهد بود برای بردنمان به عمق بیشتر . هرچه شخصیت هماهنگ تر باشد موسیقی بیشتری از درون آن بیرون خواهد آمد ، ما عمیقتر می توانیم سفر کنیم . هرچه بیشتر ناهماهنگی باشد ، ما بیشتر سطحی باقی می مانیم ، بیشتر در سطح باقی می مانیم. در دو روز آینده در مورد این دو نکته سخن خواهیم گفت . نه فقط بحث بلکه تمرین این نکته که چگونه سیمهای وینا ی زندگی را کوک کنیم . 

سه نکته ای را که به شما گفتم را باید در ذهنتان نگه دارید تا آنها را با چیزهایی که الان می خواهم بگویم ربط دهید . 

اولین نکته : روح انسان نه با مغز در ارتباط است نه با قلب ، روح انسان با ناف در ارتباط است . مهمترین بخش بدن انسان ناف اوست ؛ آن مرکز است . ناف فقط مرکز بدن انسان نیست بلکه مرکز زندگی است . کودک از طریق آن به دنیا می آید و زندگی اش از طریق آن به پایان می رسد . و برای کسانی که حقیقت را کشف کرده اند ناف دروازه شده است . شاید آگاه نباشید که کل روز از سینه نفس می کشید اما در شب تنفستان از ناف می آید . کل روز سینه تان بالا پایین می رود ، اما شب هنگام خواب شکمتان بالا پایین می رود . شما باید تنفس کودکان کوچک را دیده باشید . سینه کودک حرکت نمی کند ، آن شکم اوست که بالا پایین می رود . کودکان به ناف بسیار نزدیک اند . کودک که رشد می کند شروع به نفس کشیدن از سینه می کند و لرزه های تنفس دیگر به ناف نمی رسند .

اگر به جاده بروید ، دوچرخه یا ماشینی را برانید ، و ناگهان تصادفی روی دهد ، شگفت زده خواهید شد اگر توجه کنید که اولین تآثیر بر ناف روی می دهد – نه مغز و قلب . اگر کسی ناگهان با چاقو به شما حمله کند ، اولین لرزه در ناف شما بوجود می آید ، نه جای دیگر . 

حتی در این لحظه ، اگر ناگهان بترسید ، اولین لرزه بر ناف احساس خواهد شد . هر زمان که در زندگی خطری باشد ، اولین لرزه بر ناف احساس می شود زیرا ناف مرکز زندگی است . لرزه ها هیچ جای دیگری روی نمی دهند . سرچشمه ی زندگی با آنجا در ارتباط است و چون توجه ما هرگز به ناف نبوده است ، انسان در یک بلاتکلیفی رها شده است . مرکز ناف کاملاً بیمار است ، هیچ توجهی به آن وجود ندارد و هیچ برنامه ای برای رشد و توسعه آن وجود ندارد . 

باید برنامه هایی برای رشد ناف وجود داشته باشد . همانطور که ما مدرسه و دانشگاه را برای مغز تدارک می بینیم ، به همین شکل برنامه هایی کاملاً ضروری برای رشد ناف باید به وجود آوریم زیرا چیزهایی هستند که ناف را توسعه می دهند و چیزهایی هستند که نمی دهند . همانطور که گفتم اگر وضعیت ترس روی دهد ، نخست در ناف احساس می شود . پس هرچه بیشتر انسان نترسی و شهامت را تمرین کند ناف او بیشتر توسعه می یابد . هرچه بیشتر بی باکی او رشد کند ناف او نیز قوی و سالم می شود و عمیقتر با زندگی ارتباط برقرار می کند . 

به همین دلیل است که تمام مدیتیشن های بزرگ جهان شامل بی ترسی هستند که همچون کیفیتی لازم در جوینده است – هیچ دلیل دیگری برای بی ترسی وجود ندارد . دلیل بی باکی این است که مرکز ناف را کاملاً زنده می سازد : آن کاملاً توسعه کامل ناف را راحت می کند .

ما گام به گام در مورد آن سخن خواهیم گفت . 

لازم است که بیشترین توجه به مرکز ناف شود ، پس ضروری است که آهسته آهسته توجه از مرکز مغز و قلب به مرکز ناف برود تا بتواند پایین برود و عمیقتر و عمیقتر شود . برای این ما دو تمرین مدیتیشن را انجام خواهیم داد – یکی هنگام صبح و دیگری در شب . من مدیتیشن صبح را توضیح خواهم داد و بعد برای پانزده دقیقه ما می نشینیم و مدیتیشن را انجام می دهیم . 

اگر قرار است هوشیاری از مغز پایین آورده شود لازم است که مغز کاملاً آسوده شود . ما همیشه مغز را در فشار قرار می دهیم . ما فراموش می کنیم آن که را در فشار قرار داده ایم . آن کاملاً فشار است . ما از آن آگاه نیستیم . پس نخست بگذاریم آسوده شود . حال زمانی که برای مدیتیشن می نشینیم ، سه نکته وجود دارند ...

اولین نکته : کل مغز باید آسوده شود ، چنان آسوده و آرام که هیچ کاری انجام ندهد . اما چگونه بدانیم که آسوده شده است ؟

اگر ما مشتمان را گره کنیم آگاه می شویم که چقدر ماهیچه ها تحت فشار اند . و زمانی که مشت را باز می کنیم آگاه می شویم که تمام عضلات شل و آسوده می شوند . چون ذهن ما همیشه در فشار است ، ما حتی نمی دانیم که تحت فشار بودن چیست و آسودده بودن چیست . پس ما یک کار می کنیم . اول ما مغز را تا جایی که بتوانیم تحت فشار قرار می دهیم – آنگاه ناگهان رهایش می کنیم . شما تفاوت این دو را درخواهید یافت که فشار چیست و آسودگی چیست . 

حال زمانی که برای مدیتیشن می نشینیم ، برای یک دقیقه مغز را تا آنجایی که ممکن است تحت فشار می گذاریم . و سپس من خواهم گفت : حالا رهایش کنید . – پس کاملاً رهایش کنید . کم کم خواهید دانست که فشار چیست و آسودگی چیست . شما باید بتوانید احساسش کنید ، آن باید تمرین شما باشد و آنگاه خواهید توانست آن را بیشتر و بیشتر آسوده کنید . پس اولین نکته آسوده کردن کامل مغز است .

همراه با مغز کل بدن باید آسوده شود . فرد باید بگونه ای بنشیند که در هیچ جای بدنش فشار و استرس وجود نداشته باشد . نباید هیچ سنگینی روی بدن باشد . بعد چه خواهید کرد ؟

لحظه ای که شما به همه چیز اجازه آسودگی می دهید پرندگان شروع به خواندن می کنند . صدای آسیاب هست ، در جایی خروسی می خواند ، جایی دیگر و صدایی دیگر – شما شروع به شنیدن تمام اینها می کنید زیرا مغز آسوده می شود ، حساسیت بیشتری خواهد آمد . شما شروع به شنیدن و احساس هر چیز کوچک خواهید کرد . شما  شروع به شنیدن ضربان قلب خود خواهید کرد و رفت و آمد تنفستان را حس خواهید کرد . 

آنگاه با نشستن در سکوت ، فرد باید به آرامی این را تمرین کند که تمام این اتفاقات می افتند و او کاری نمی کند . شما به صدا ها گوش می دهید ، در سکوت گوش می کنید ؛ نفس به درون می رود و بیرون می آید ، در سکوت تماشا می کنید – هیچ کار دیگری نباید انجام شود . شما هیج کاری از سوی خود نباید انجام دهید زیرا بلافاصله مغز تحت فشار قرار می گیرد .

شما باید به نشستن در سکوت در وضعیت آگاهی ادامه دهید . هر چیزی به روش خودش روی می دهد ، شما به آسانی در سکوت گوش می دهید . و شما متعجب می شوید همانطور که به آرامی گوش می دهید ، سکوت عمیق تری شروع به رفتن به درون شما می کند . هرچه عمیقتر گوش کنید ، سکوت بیشتر رشد می کند ، همه چیز به صلح می رسد . 

پس ما این را به عنوان اولین تمرین صبح انجام خواهیم داد .اولین  نکته : شما باید مغزتان را به طور کامل تحت فشار قرار دهید ، زمانی که می گویم مغزتان را کاملاً تحت فشار بگذارید ، آنگاه چشمانتان را ببندید و تا جایی که می توانید مغزتان را تحت فشار بگذارید . سپس خواهم گفت که آسوده اش کنید – آنگاه آسوده اش کنید ، بگذارید آسوده شود ...به همین شیوه بدن را آسوده کنید . چشمها باید بسته باشند ،  و نشستن در سکوت ، و به آرامی به هرچه که شنیده می شود گوش کنید . برای ده دقیقه به سادگی در سکوت گوش کنید – هیچ کاری نباید انجام شود . در این ده دقیقه ، برای اولین بار ، شروع به این احساس می کنید که سکوت جاری می شود و انرژی زندگی شما به درون سفر می کند . آن شروع به پایین آمدن از مغز می کند . شما باید کمی دور از هم بنشینید .. هیچکس نباید دیگری را لمس کند . بعضی ها می توانند پشت چمن بنشینند . کسانی که با این مدیتیشن صبح آشنایی دارند می توانند در پشت چمن بنشینند تا آنهایی که تازه وارد هستند بتوانند بشنوند .  آنهایی که آشنا هستند عقب بنشینند و تازه وارد ها جلو بیایند . هیچکس نباید دیگری را لمس کند . شما همچنان دارید همدیگر را لمس می کنید ! از هم جدا شوید ! کمی دورتر ! روی شن بنشین ! 

اول از همه به نرمی چشمتان را ببندید . خیلی ملایم چشمتان را ببندید . هیچ فشاری به روی چشم نباشد ، آن را محکم نبندید . آهسته پلکتان را رها کنید .نباید هیچ وزنی به روی چشمتان باشد . بله ، چشمتان را ببندید ، به ملایمت ببندید . 

حال بگذارید تمام بدن آسوده شود و تنها مغز را تحت فشار بگذارید . تا آنجا که می توانید مغز را تحت فشار قرار دهید ، تا جایی که می توانید استرس به آن بدهید ، کل مغز را در استرس قرار دهید ! خودتان را مجبور کنید مغزتان را تحت فشار قرار دهد . با تمام توانتان تحت فشار ش بگذارید . با تمام توان تحت فشارش بگذارید اما بگذارید کل بدن آسوده باشد . کل انرژیتان روی مغز بگذارید تا تحت فشار قرار گیرد – مانند مشت گره کرده که تمام عضلات تحت فشار اند . برای یک دقیقه ادامه دهید . نگذارید شل شود ؛ کاملاً استرس بدهید . تحت فشار نگه دارید . با تمام قدرتتان تحت فشار بگذارید تا زمانی که می گویم آسوده کنید واقعاً آسوده شوید . تحت فشار بگذارید ! استرس بدهید ! 

حال بگذارید کاملاً آسوده شود . اجازه دهید کاملاً آسوده شود . اجازه دهید مغز به طور کامل آسوده شود ! تمام فشار ها را رها کنید . آسودگی شروه به روی دادن  در درون می کند . شما باید در درونتان حس کنید که چیزی رها شده است . مقداری فشار ناپدید شده ، چیزی به صلح رسیده است . بگذارید کاملاً آسوده باشد . و صداهای اطراف ما – باد با برگها عبور می کند ، پرندگانی می خوانند ، در سکوت نشسته و به تمام این صداها گوش فرا دهید . فقط گوش کنید! 

به گوش کردن ادامه دهید .

همانطور که گوش می دهید ، ذهن بیشتر ساکت می شود ، بیشتر ساکت می شود ... گوش کنید! در سکوت گوش کنید . کاملاً آسوده . به گوش کردن ادامه دهید . برای ده دقیقه فقط گوش کنید ... گوش کنید و ذهن ساکت می شود ... به گوش کردن در سکوت ادامه دهید . ذهن ساکت می شود . سکوت خودش وارد شما می شود . شما فقط گوش کنید ... به گوش کردن ادامه دهید ، ذهن ساکت می شود . 

ذهن کاملاً ساکت می شود . ذهن ساکت می شود . به گوش کردن در سکوت ادامه دهید ، ذهن ساکت می شود ....

برای امروز کافی است . 

 

مترجم: حامد مهری 

 این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

 

ما 59 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116