اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

ترجمه های جدید

حسادت آزار دهنده

اشوی عزیز، حسادت چیست و چرا اینهمه آزاردهنده است.

پریم گارباPrem Garbha ، حسادت مقایسه است. و مقایسه کردن را به ما آموخته اند، ما برای مقایسه کردن شرطی شده ایم، همیشه مقایسه کردن. کسی خانه ای بهتر دارد، دیگری بدنی زیباتر دارد، دیگری پول بیشتر دارد، دیگری شخصیتی جذاب تر دارد. مقایسه کن: خودت را هرکس که می شناسی مقایسه کن و حاصل آن یک حسادت بزرگ خواهد بود. حسادت محصول جانبی از شرطی شدن برای مقایسه کردن است. 

 

وگرنه، اگر دست از مقایسه برداری، حسادت ازبین می رود. آنگاه فقط می دانی که تو خودت هستی و هیچکس دیگر نیستی و نیازی نیست که دیگری باشی. خوب است که خودت را با درختان مقایسه نمی کنی، وگرنه احساس حسادت زیاد می کردی: چرا من سبز نیستم؟ 

چرا خداوند نسبت به من اینهمه سختگیر است؟ چرا من گل نمی دهم؟! بهتر است خودت را با پرندگان و رودخانه ها و کوهستان ها مقایسه نکنی، زیرا رنج خواهی برد. تو فقط خودت را با انسان ها مقایسه می کنی، زیرا چنین شرطی شده ای که فقط با انسان ها مقایسه کنی؛ 

خودت را با طاووس ها و طوطی ها مقایسه نمی کنی. وگرنه حسادتت بیشتر و بیشتر می شد: چنان از حسادت گرانبار می شدی که زندگی کردن ابداٌ برایت ممکن نبود.

مقایسه کردن کاری بسیار احمقانه است، زیرا هرانسان یک موجود منحصربه فرد و غیرقابل مقایسه است. زمانی که این ادراک در تو جا بیفتد، حسادت ازبین می رود. هر انسان منحصربه فرد و غیرقابل مقایسه است. تو فقط خودت هستی: هیچکس هرگز مانند تو نبوده است و هیچکس هرگز مانند تو نخواهد بود. و نیازی هم نیست که تو شبیه دیگری باشی.

خداوند فقط نسخه های اصلی درست می کند، او عقیده ای به نسخه های کربنی ندارد.

تعدادی مرغ در حیاط بودند که ناگهان یک توپ فوتبال از نرده ها گذشت و وسط آن ها به زمین افتاد. خروس جلو آمد و آن را ورانداز کرد و گفت، "دخترا! من شکایتی ندارم، ولی خوب نگاه کنید که سایرین در حیاط همسایه چه کارهایی می کنند!"

در همسایگی اتفاقات بزرگی می افتد: چمن ها سبزتر هستند، گل های سرخ سرخ تر هستند. همه به نظر می رسند که خوشحال تر باشند __بجز خودت. تو پیوسته در حال مقایسه کردن هستی. و دیگران هم همین کار را می کنند، آنان نیز مشغول مقایسه کردن هستند. شاید فکر کنند که چمن طرف تو سبزتر است__همیشه از فاصله، چمن دیگری سبز تر است __ که همسر تو زیبا تر است.... تو از این زن خسته شده ای، باورت نمی شود که چگونه به دام این زن افتاده ای، نمی دانی چگونه از شر او خلاص بشوی __ و مرد همسایه به تو حسادت 

می ورزد که چه زن زیبایی داری! و شاید تو هم به او حسادت کنی!

همه به همدیگر حسادت می کنند. و به سبب همین حسادت ما جهنمی برای خودمان درست 

می کنیم و به سبب همین حسادت بسیار بی رحم می شویم.

پیرمرد کشاورز از خساراتی که سیل به او زده بود بسیار ناراحت بود.

یکی از همسایه ها فریاد زد، "تمام خوک هایت را سیل به دره برده و ازبین رفتند."

کشاورز گفت، " خوک های تامپسون چی؟"

همسایه گفت، "آن ها هم رفته اند."

" و مال لارسن چی؟"

"اونا هم رفتن."

کشاورز که کمی حالش جا آمده بود با لبخندی گفت، "آها، پس آنقدرها هم که فکر می کردم بد نبوده!

اگر همه در مصیبت باشند، احساس خوبی داری: اگر همه ببازند، احساس خوبی داری.

اگر همه موفق و خوشبخت باشند، طعم بسیار تلخی احساس می کنی.

ولی چرا از همان اول فکر دیگری به سرت وارد می شود؟ بگذار باردیگر یادآوری کنم: چون به عصاره های خودت اجازه نداده ای که جاری بشوند؛ اجازه نداده ای که سرور خودت رشد کند، به وجود اجازه نداده ای که شکوفا بشود. برای همین در درون احساس خالی بودن می کنی و به بیرون دیگران نگاه می کنی، زیرا که فقط بیرون قابل دیدن است. 

تو درون خودت را می شناسی و بیرون دیگران را: این تولید حسادت می کند. آنان هم بیرون تو را می شناسند و درون خودشان را: این تولید حسادت می کند. هیچکس دیگر درون تو را نمی شناسد. تو می دانی که در درون چیزی نیستی و ارزشی نداری. و دیگران در بیرون به نظر خوشحال هستند و خندان. شاید لبخندهایشان تقلبی باشد، ولی تو چطور می توانی بفهمی که تقلبی است؟ شاید قلب هایشان نیز بخندد. تو می دانی که لبخند خودت ساختگی است، زیرا قلبت ابداٌ خنده ای ندارد، شاید درحال گریستن و زاری باشد.

تو درون خودت را می شناسی و فقط تو آن را می دانی و نه دیگران. و تو بیرون هرکس دیگر را می شناسی و مردم بیرون خودشان را زیبا می سازند. ظاهر افراد، ویترین هایشان است و شاید بسیار فریبنده باشد.

یک داستان قدیمی صوفی هست:

مردی از رنج های خودش بسیار گرانبار بود. او عادت داشت هرروز به خداوند دعا کند که، "چرا من؟ همه به نظر خیلی خوشبخت می رسند، چرا فقط من اینهمه در رنج هستم؟"

یک روز، از روی استیصال به دعا نشست، "می توانی رنج های هرکس دیگر را به من بدهی و من آن را می پذیرم. ولی رنج های مرا از من بگیر، نمی توانم بیش از این آن را تحمل کنم."

همان شب رویای زیبایی دید __ زیبا و بسیار مربوط. او خواب دید که خداوند در آسمان ظاهر شد و به همه گفت، "همگی رنج هایتان را به معبد بیاورید." هرکسی از رنج خودش خسته شده بود __درواقع، هرکس می باید در زمانی دعا کرده باشد که "خدایا! رنج های مرا از من بگیر و رنج های دیگری را به من بده."

پس هرکسی رنج هایش را در کیسه ای گذاشته بود و همگی به معبد رسیدند و همه خوشحال به نظر می رسیدند که بالاخره آن روز فرارسید و دعایشان شنیده شده. این مرد نیز به معبد رسید. و سپس خدا گفت، "کیسه هایتان را کنار دیوار بگذارید." تمام کیسه ها کنار دیوار چیده شدند و سپس خدا اعلام کرد: "حالا می توانید انتخاب کنید، هرکسی می تواند هر کیسه-ای را که بخواهد بردارد."

و تعجب آورترین چیز این بود که این مرد که همیشه دعا می کرد، به سرعت به سمت کیسه ی خودش دوید، قبل از اینکه دیگران بتوانند آن را بردارند! ولی او شگفت زده شد زیرا همه به سمت کیسه های خودشان می دویدند و همه از اینکه توانسته بودند همان کیسه ی خودشان را دوباره به دست آورند خوشحال بودند! موضوع چه بود؟ برای نخستین بار همه توانسته بودند رنج های دیگران را ببینند __ کیسه های دیگران مانند کیسه ی خودشان بزرگ بود و یا حتی بزرگتر!

و مشکل دوم این بود که همه به رنج های خودشان عادت کرده بودند. انتخاب رنج دیگری __ کسی چه می داند که چه نوع رنجی در آن کیسه قرار دارد؟ چرا زحمت بکشی؟ 

دست کم با رنج های خودت آشنا هستی و به آن ها عادت کرده ای و قابل تحمل شده است. 

سال هاست که آن را تحمل کرده ای __ چرا چیزی ناشناخته را انتخاب کنی؟

و همه خوشحال به خانه رفتند. هیچ چیز عوض نشده بود، آنان رنج های خودشان را با خود بازگرداندند، ولی همگی لبخند می زدند و خوشحال بودند که توانسته بودند کیسه ی خودشان را دوباره پس بگیرند.

صبح آن روز مرد به دعا نشست و به خدا گفت، "تشکر از این رویا، دیگر هرگز چنین تقاضایی نمی کنم. هرچه که به من بخشیده ای برای من خوب است، باید برایم خوب باشد؛ برای همین است که آن را به من بخشیده ای."

شما به سبب حسادت پیوسته در رنج هستید و نسبت به دیگران بی رحم می شوید. و به سبب حسادت شروع می کنی به قلابی شدن، زیرا شروع می کنی به تظاهر کردن. شروع می کنی به وانمود کردن آنچه که نداری و تظاهر کردن به داشتن چیزهایی که نمی توانی داشته باشی، چیزهایی که برایت طبیعی نیستند. بیشتر و بیشتر مصنوعی می شوی. از دیگران تقلید می کنی و با دیگران رقابت می کنی، چه کار دیگر می توانی بکنی؟ اگر دیگری چیزی داشته باشد و تو نداشته باشی و امکان طبیعی برای داشتن آن را نداشته باشی، تنها راه این است که یک جایگزین ارزان برایش پیدا کنی.

جیم و نانسی تابستان بسیار خوبی را در اروپا گذارنده بودند. عاقبت به هرآنچه که می خواستند رسیده بودند و به همه جا سفر کرده بودند و هرچه می خواستند خریده و خورده و نوشیده بودند. ولی در بازگشت که از گمرک می گذشتند دچار شرمندگی شدند. می دانیم که ماموران گمرک به وسایل خصوصی مسافران هم نگاه می کنند. یکی از چمدان ها را باز کردند و در آن سه تا کلاه گیس مصنوعی، زیرپوش ابریشمی، عطر و رنگ مو پیدا کردند.... خیلی خجالت آور بود. و این فقط چمدان جیم بود!

فقط داخل چمدانت را نگاه کن و ببین که چه چیزهای تقلبی و مصنوعی  و قلابی در آن حمل می کنی __برای چی؟ چرا نمی توانی طبیعی و خودانگیخته باشی؟ __ به دلیل حسادت.

انسان حسود در جهنم زندگی می کند. رقابت را دوربینداز و حسادت ناپدید می شود، بی رحمی ناپدید می شود، تصنعی بودن ناپدید می شود. ولی فقط وقتی می توانی آنرا دور بیندازی که شروع کنی به رشد دادن گنجینه ی درونی خودت، راه دیگری وجود ندارد.

رشد کن، یک فرد اصیل تر و اصیل تر بشو. همانگونه که خداوند تو را آفریده به خودت عشق بورز و احترام بگذار، و درهای بهشت بی درنگ به رویت بازخواهند شد. 

آن درها همیشه گشوده بوده اند، فقط تو به آن ها نگاه نمی کرده ای.

مترجم محسن خاتمی

ما 60 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116