اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

ترجمه های جدید

از سر تا قلب ، از قلب تا ناف

عزیزان من ،

امروز می خواهم نکات بیشتری در مورد مرکز واقعی بدن سخن بگویم . چند پرسش در مورد آن پرسیده شده است . نه سر نه قلب بلکه ناف مرکز مهم و اصلی زندگی انسان است .

انسان بر اساس مغزش رشد کرده است . بنابراین مسیر و جریان زندگی اش به بیراهه رفته است. در پنج هزار سال گذشته ما فقط مغز را آموزش و رشد داده ایم ، تنها عقل را .

 

نتیجه بسیار بد بوده است . نتیجه این است که اکنون هر انسانی در آستانه ی دیوانگی است – کمی هل کافی است تا او دیوانه شود . مغز در آستانه ی از هم گسیختگی است . کمی هل و مغز متلاشی خواهد شد .

این عجیب است که در نیمه دوم قرن ، در این پنجاه سال اخیر ، اکثر متفکران بزرگ جهان دیوانه شده اند . در غرب ، در نیمه ی دوم قرن ، کمتر متفکری وجود داشته که دیوانگی را تجربه نکرده باشد . شاعران بزرگ ، متفکران بزرگ ، فیلسوفان بزرگ ، دانشمندان بزرگ همگی از نوعی دیوانگی رنج برده اند . و آهسته آهسته انسانیت آموزش دیده شده است . نشانه های دیوانگی به عموم مردم رسیده است .

اگر قرار بر خلق انسانی نو باشد ، کاملاً ضروری است که مرکز بدنش تغییر کند. اگر آن مرکز به ناف نزدیکتر باشد تا به مغز ، به انرژی زندگی نزدیکتر خواهد بود . 

چرا این را می گویم ؟

در این موقعیت ، لازم است نکات بیشتری درک شود . کودکی که در رحم مادر رشد می کند ، جنین ، از طریق ناف با مادر ارتباط دارد . انرژی زندگی مادر از طریق ناف به جنین جاری می شود . انرژی زندگی مادر ناشناخته است . یک جریان الکتریکی سرّی کودک را از طریق ناف تغذیه می کند .

بعد کودک از مادر جدا می شود . متولد می شود . بلافاصله بعد از تولد نافش باید بریده شود و جدایی از مادر آغاز می شود . کاملاً لازم است که کودک از مادر جدا شود وگرنه نمی تواند از خودش زندگی داشته باشد . کودک ، که در درون مادر رشد کرده و با بدن او یکی بوده باید از مادر جدا شود . این جدایی از طریق بریدن نافی که با آن با مادرش ارتباط داشت انجام می پذیرد . وقتی این ارتباط قطع می شود ، انرژی ای که از آن جاری بود کاملاً قطع می شود . کل وجود کودک می لرزد . کل وجودش خواهان جریان انرژی است .

دردی که کودک حس می کند ، گریه اش بعد از تولد ، برای گرسنگی نیست ، به خاطر جدا شدن از جریان انرژی است . ارتباط او با کل زندگی قطع شده است . سرچشمه ای که تا دیروز از آن زندگی جریان داشت اینک رفته است . کودک برای زندگی تقلا می کند – و اگر کودک نگرید ، دکترها خواهند گفت که چیزی به خطا رفته است . اگر کودک نگرید ، به معنی این است که او قادر به زنده ماندن نیست . این که او حس نکرده که از انرژی زندگی جدا شده به معنای آن است که به مرگ نزدیک است و زنده نخواهد ماند . به همین دلیل است که تلاش می شود تا کودک بگرید . گریه او کاملاً لازم است زیرا اگر او می خواهد زنده بماند باید بداند که از انرژی زندگی جدا شده . اگر نداند در خطر بزرگی خواهد بود . 

آنگاه کودک دوباره تلاش می کند به شیوه ای نو با انرژ ی زندگی ارتباط برقرار کند . این بار انرژی زندگی او از طریق شیر مادر دریافت می شود . بنابراین دومین ارتباط کودک از طریق قلب است . با قلب مادرش ، مرکز قلب او نیز آهسته رشد می کند و مرکز ناف فراموش می شود . مرکز ناف باید فراموش شود زیرا ارتباطش قطع شده است ، حال آن انرژی که از ناف به او می رسید از طریق لبها می رسد . او دوباره با مادر یکی می شود . مدار دیگری درست می شود و از طریق آن وصل می شود . 

تعجب خواهید کرد اگر بدانید که کودک بدون تغذیه از شیر مادر برای همیشه انرژی زندگی اش ضعیف خواهد ماند . او به روشهای دیگر نیز می تواند شیر را دریافت کند ، اما اگر او به اندازه ی کافی گرمای قلب مادر را دریافت نکند ، زندگی اش برای همیشه تباه می شود و امکان زندگی طولانی اش از میان می رود. کودکانی که از شیر مادر تغذیه نمی کنند هرگز نمی توانند در زندگی شان به سعادت و سکوت فراوان دست یابند .

کل نسل جوان در غرب ، و بخصوص در هند ، سرشار از طغیان اند . عمیق ترین دلیل برای این ، دلیل ریشه ای آن ، تغذیه نشدن کودکان غربی با شیر مادر است. احترام و رابطه ی آنها با زندگی از عشق سرشار نیست . از همان کودکی انرژی زندگی آنها شوک بسیاری می بیند و آنها بی احساس می شوند . در آن شوکها ، در آن جدا شدن از مادر ، آنها احساس جدا شدن از زندگی را دارند – زیرا برای کودک در درجه ی اول ، زندگی دیگری به غیر از مادر وجود ندارد.

در تمام جهان ، هر جا که زنان تحصیل کرده می شوند ، دوست ندارند کودکان را نزدیک خود نگه دارند – و نتیجه بسیار زیان بار است . در جوامع بدوی کودکان مدت زیادی از شیر مادر تغذیه می کنند . هرچه بیشتر جامعه تحصیل کرده باشد ، کودکان زودتر از شیر مادر جدا می شوند . کودکانی که زود از شیر مادر گرفته می شوند ، صلح و آرامش کمی را در زندگی شان تجربه می کنند . از همان آغاز نا آسودگی در زندگی شان سایه می افکند . این نا آسودگی را از که انتقام خواهند گرفت ؟

انتقام از خود والدین گرفته خواهد شد . در سرتاسر جهان کودکان از والدین خود انتقام می گیرند. از چه کس دیگری می توانند انتقام بگیرند ؟ آنها خود نمی دانند که چه نوع تأثیری در درونشان می گذارد . چه نوع عصیانی در درونشان به وجود می آید ، چه نوع آتشی در درونشان به وجود می آید . اما ناخود آگاه ، در عمق درون ، می دانند که این عصیان به دلیل زود گرفته شدن از شیر مادر است. قلبشان این را می داند ، اما عقلشان نه . نتیجه آن است که از پدر و مادرشان انتقام می گیرند ؛ آنها از همه انتقام می گیرند . 

کودکی که بر علیه پدر و مادرش است هرگز نمی تواند به خدا علاقمند باشد ، زیرا اولین احساساتی که از سوی خدا به او وارد می شود احساساتی هستند که از سوی پدر و مادرش می رسند . 

این بی دلیل نیست که در تمام دنیا خدا را پدر می خوانند . بی دلیل نیست که خدا، پدر شخص تصور می شود . اگر اولین تجربه ی کودک از حقیقت ، سپاس  و حرمت از سوی پدر و مادرش باشد ، فقط آنگاه است که این تجارب از سوی خدا توسعه می یابند وگرنه نه .

کودک که متولد می شود از همان آغاز از مادر جدا می شود . دومین سرچشمه ی انرژی زندگی او به قلب مادر وابسته است . اما کودک از شیر مادر نیز گرفته می شود .

کی زمان درست فرا می رسد ؟ آن آنگونه که ما  فکر می کنیم زود فرا نمی رسد. اگر می خواهند که عشق کودک به درستی رشد یابد باید بیشتر کنار قلب مادر بماند . آنها خیلی زود مجبور به جدایی می شوند . مادر نباید کودک را از شیر خود جدا کند ؛ او باید اجازه دهد جدایی خودش اتفاق افتد . به دلایلی کودک خود به خود از شیر مادر جدا می شود .  مانند این است که کودک به جای این که نه ماه در رحم مادر بماند در ماه پنجم شش بیرون آورده شود . قبل از آن که خودش تصمیم بگیرد از شیر جدا شود ، کار مادر  خطرناک خواهد بود اگر  کودک را زود تر از شیر بگیرد . این تلاش مادر خطرناک است ، و به دلیل این تلاش ، مرکز دوم ، مرکز قلب کودک ، به درستی رشد نمی کند . 

من دوست دارم چیزهای بیشتری در این مورد به شما بگویم . از شنیدنش شگفت زده خواهید شد . چرا در تمام جهان جذاب ترین بخش بدن زن برای مرد پستان اوست ؟

اینها همان کودکان اند که از شیر مادر خود زود گرفته شده اند . در آگاهی آنها جایی در عمق درونشان هوس نزدیکی به پستان زن باقی مانده است . آن ارضاء نشده است – دلیل دیگری وجود ندارد . در جوامع بدوی ، جایی که کودکان به حد کافی نزدیک پستان مادرشان می مانند ، مردان چنان جاذبه ای در پستان نمی بینند . 

اما چرا اشعار ما ، رمانهای ما ، فیلمهای ما ، تئاترهای ما ، عکسهای ما حول پستان زن می چرخند ؟ 

همه ی آنها توسط مردانی خلق شده اند که در کودکی به اندازه ی کافی در کنار پستان مادرشان نمانده اند . آن هوس ارضاء نشده مانده و هم اکنون به شکلی جدید شروع به خودنمایی می کند . حال تصاویر پورنو گرفته می شود . کتابها و ترانه های پورنو نوشته می شوند . حال مردان در خیابانها زنان را به ستوه آورده اند ، به آنها سنگریزه پرتاب می کنند . ما این کارهای احمقانه را خلق کرده ایم و بعد خودمان از آنها شاکی می شویم و می خواهیم شر آنها را از سر بکنیم . 

برای کودک ضروری است در نزدیکی پستان مادر بماند ، تا از نظر فیزیکی و ذهنی و روانی خوب رشد کند. وگرنه مرکز قلب او به خوبی رشد نخواهد یافت – آن نابالغ خواهد ماند . و زمانی که مرکز قلب رشد ناکرده باقی بماند ، آنگاه چیزهایی که نباید رخ دهند ، رخ خواهند داد : کار قلب کامل نمی شود ، ناف کامل نمی شود و شخص سعی می کند با مغزش آن را کامل کند . این تلاش مشکلات بیشتری را به همراه می آورد . زیرا هر مرکز عملکرد خودش را دارد و هر مرکز تنها کار خودش را می تواند انجام دهد : نمی تواند کار مراکز دیگر را نیز انجام دهد . 

نه ناف و نه مغز نمی توانند کار مرکز قلب را انجام دهند . اما کودکی که زود از مادر جدا شده ، یک مرکز برایش می ماند و آن مرکز مغز است .

تعلیم و تربیت، مدارس و دانشگاه ها تمامشان بر اساس مرکز مغز درست شده اند. آنگاه فقط کسانی که مغزشان بیشتر رشد یافته می توانند زندگی شان را اداره کنند . مسابقه شروع می شود و فرد سعی می کند تمام کارهای مربوط به زندگیش را با مغز انجام دهد . 

عشق شخصی که از طریق مغز است نادرست خواهد بود . زیرا مغز کاری با عشق ندارد . عشق می تواند از طریق قلب رخ دهد نه مغز . اما مرکز قلب ما توسعه نیافته بنابراین ما از مغزمان استفاده می کنیم . ما حتی درباره ی عشق فکر می کنیم . عشق هیچ ربطی به فکر کردن ندارد . اما ما حتی عشق را نیز تفسیر می کنیم . به همین دلیل است که اینقدر تمایلات سکسی در جهان وجود دارد .

تمایلات سکسی فقط یک معنا دارد : مغز کار مرکز سکس را انجام می دهد . وقتی سکس وارد ذهن می شود کل زندگی خراب می شود – و اینک در سراسر جهان سکس وارد ذهن ما شده است .

مرکز سکس ، ناف است زیرا بزرگترین انرژی زندگی سکس است : تولد از آن می آید ، زندگی از آن می آید ، رشد زندگی از آن می آید . اما مرکز ناف ما توسعه نیافته ، بنابراین ما از مراکز دیگر برای عملکرد آن استفاده می کنیم . 

در حیوانات سکس وجود دارد نه تمایلات سکسی ، به همین دلیل سکس حیوانات زیبا و شاد است .

تمایلات سکسی انسان زشت است زیرا سکس تبدیل به پروسه ای فکری در ذهن شده است . او حتی در مورد سکس فکر می کند .

انسان غذا می خورد ، خوردن خیلی خوب است – اما اگر انسان بیست و چهار ساعته به غذا فکر کند ، آنگاه دیوانه می شود .  خوردن کاملاً درست است ، ضروری است ، فرد باید بخورد ، اما اگر کسی بیست و چهار ساعت را به غذا فکر کند ، آنگاه مراکز این انسان خراب می شوند . او برای کارکرد معده اش از ذهنش استفاده می کند . غذا نمی تواند به ذهن برسد ، بنابراین ذهن نمی تواند آن را هضم کند . ذهن فقط می تواند فکر کند ، تعمق کند . هرچه بیشتر کار معده تحلیل برود؛ خراب تر خواهد شد . گاهی سعی کن غذایت را با فکر کردن هضم کنی !

معمولاً غذایت را می خوری و دیگر به آن فکر نمی کنی . غذا خودش وارد معده می شود و معده به هضم آن مشغول می شود . آن یک مرکز ناآگاه است ، کار خودش را انجام می دهد . تو نباید درموردش فکر کنی . اما یک روز هوشیار باش و درباره اش فکر کن : حالا غذا به معده رسیده ، حالا دارد هضم می شود ، حال این اتفاق می افتد ، حال آن اتفاق می افتد ...

در آن روز درخواهی یافت که هضم غذایت مشکل شده است . هرچه فکر بیشتری وارد شود ، بیشتر پروسه ی ناآگاهانه ی معده را خراب خواهد کرد . برخی اتفاقات نادر با غذا روی خواهند داد ، به خصوص برای آنان که درگیر روزه گرفتن اند .

اگر شخصی بی هیچ دلیلی روزه بگیرد ، آنگاه کم کم غذا وارد افکارش می شود. او نمی خورد، او روزه می گیرد ؛ اما او درباره ی غذا فکر می کند . این فکر کردن از خوردن خطرناک تر است . خوردن به یقین خطرناک نیست . غذا برای زندگی بسیار ضروری است ، اما فکر کردن درباره ی غذا بیماری است . وقتی شخصی شروع می کند به غذا فکر کند ، همه ی رشد زندگی اش متوقف می شود. او درگیر این افکار بیهوده خواهد شد . 

با سکس این اتفاق افتاده است . ما آن را از مرکز اصلی خودش قاپیده ایم و حال درموردش فکر می کنیم . 

با این روش ما به تدریج عملکردهای سه مرکز مهم زندگی مان را به مغز انتقال داده ایم . آن درست شبیه این است که شخصی سعی کند با چشمانش بشنود یا با دهانش ببیند . ما خواهیم گفت که این مرد دیوانه است ، زیرا چشم مکانیسم دیدن است و گوش مکانیسم شنیدن . گوش نمی تواند ببیند ، چشم نمی تواند بشنود . اگر ما با این روش سعی کنیم کارها را انجام دهیم ، نتیجه ی نهایی ، هرج و مرج خواهد بود .

انسان سه مرکز دارد . مرکز زندگی ناف است ، مرکز احساسات قلب است و مرکز تفکر مغز است . تفکر بیرونی ترین این سه مرکز است ، مرکز بعدی ، عمیقتر ، احساسات است و عمیقتر از آن مرکز وجود است .

شاید فکر کنید که اگر قلب به ایستد آنگاه انرژی زندگی هم خواهد ایستاد . اما هم اینک دانشمندان به این نتیجه رسیده اند که  قلبی که ایستاده است ، اگر تا شش دقیقه بعد از ایستادن ، بتواند دوباره شروع به تپیدن کند ، شخص می تواند به زندگی برگردد . 

وقتی ارتباط با قلب به آخر می رسد ، مرکز زندگی در ناف می تواند تا شش دقیقه به کار ادامه دهد . اگر در این شش دقیقه قلب بتواند دوباره شروع به کار کند ، یا اگر قلبی جدید پیوند زده شود ، آن فرد می تواند دوباره زندگی کند . اما اگر زندگی از مرکز ناف خارج شود ، با عوض کردن قلب اتفاقی نخواهد افتاد . عمیق ترین و پایه ای ترین مرکز در ما ناف است .

امروز صبح کمی درباره ی مرکز ناف سخن گفتم . 

انسانیتی که ما به وجود آورده ایم وارونه شده است . آن همانند کسی است که روی سرش ایستاده ، سیرشاسانای یوگا را انجام می دهد . کسی که سیرشاسانا انجام می دهد ، روی سرش می ایستد در حالی که پاهایش در هوا هستند . اگر کسی بیست و چهار ساعت را سیرشاسانا انجام دهد چه حالی خواهد شد ؟

شما می توانید درک کنید ! او حتماً دیوانه خواهد شد . او پیشاپیش دیوانه است که می خواهد بیست و چهار ساعت روی سرش به ایستد  ، او دلیلی برای این کار ندارد . اما ما در زندگی مان کارها را برعکس کرده ایم – ما همگی روی سرمان ایستاده ایم !   

ما سرمان را پایه ی زندگی مان ساخته ایم . تفکر و تعمق اساس زندگی ما شده است . 

مذهب اصیل می گوید که تفکر و تعمق اساس زندگی ما نیستند – آزاد شدن از تفکر و تعمق ، بی فکر شدن ، باید اساس باشد . اما ما با تفکر و تعمق زندگی می کنیم ، وسعی می کنیم با تفکر و تعمق روش زندگی مان را تصمیم بگیریم . 

به همین دلیل ، تمام راه هایمان به بیراهه می رود . با تفکر و تعمق نمی تواند تصمیمی گرفته شود – غذا با تفکر شما هضم نمی شود ، خون با تفکر شما در رگها جاری نمی شود . تنفس شما با تفکرتان حرکت نمی کند . . .

تا حالا فکر کرده اید که هیچ فرایند مهمی از زندگی به تفکر شما ربطی ندارد ؟  در واقع تمام فرایندهای زندگی با تفکر زیاد افت پیدا می کنند و خراب می شوند . به همین دلیل است که شما هر شب به خواب عمیق نیاز دارید تا تمام فرایندهای شما بدون مزاحمتتان به خوبی کار کنند ، و بعد در صبح می توانید دوباره احساس تازگی بکنید . کسی که نمی تواند به خواب عمیق رود به مشکل بر می خورد ، زیرا تفکر مدام ، فرایندهای اساسی زندگی شما را نابود می کند . بنابراین برای زمانی کوتاه ، طبیعت ، شما را به درون خواب عمیق می برد ، آن را در حالت ناآگاهی انجام می دهد . تمام تفکر متوقف می شود و مراکز واقعی شما شروع به کار می کنند . 

میان مراکز واقعی ما رابطه ای وجود دارد . برای مثال ، من می توانم از طریق عقل با شما ارتباط برقرار کنم . افکار من شاید به نظر شما درست بیایند ، افکار من شاید به نظر شما با شکوه باشند – آنگاه یک رابطه ی عقلانی بین شما و من ایجاد می شود . این پایین ترین نوع ارتباط است . عقل رابطه ی عمیق تری به وجود نمی آورد . 

انواع عمیق تر رابطه ها از قلب هستند ، از عشق . اما روابط عشقی از طریق تفکر به وجود نمی آیند . روابط عشقی کاملا ناشناخته روی می دهند ، بدون تفکر شما . 

و حتی عمیق تر از آن روابط زندگی هستند که از طریق ناف عمل می کنند ، نه از طریق قلب .

آنها حتی وصف ناپذیر تر هستند . حتی توضیح آن دشوار است که آنها چطور روابطی هستند . زیرا ما هرگز نمی دانیم . 

به شما گفته بودم که نیروی زندگی مادر ، ناف کودک را فعال می کند . نوعی جریان الکتریسیته میان ناف کودک و ناف مادر جریان می یابد . آنگاه در سراسر زندگی اش ، هرگاه کودک به زنی نزدیک می شود که شبیه آن جریان الکتریسیته را دارد ، نا آگاهانه نوعی رابطه را حس می کند . او حتی نمی داند چه نوع رابطه ای را حس می کند ، یا چرا . ما این رابطه ی ناشناخته را عشق می نامیم. ما توان شناخت آن را نداریم . از این رو آن را کور می نامیم – عشق کور است، فقط مانند همان که گوشها نمی توانند ببینند ، زبان نمی تواند بو کند و چشم نمی تواند بچشد . به این ترتیب عشق کور است ، زیرا از جایی بسیار عمیق می آید که برای ما درک دلایل آن سخت است . 

با بعضی ها ما ناگهان احساس تنفر بسیار می کنیم ، احساس می کنیم می خواهیم از آنها دور شویم . ما دلیل این خواستن دوری را نمی دانیم . چرا می خواهیم از آنها دور شویم ؟ اگر الکتریسیته ی شما و آنها – که از ناف بازتاب می شود – مخالف هم باشند آنگاه بدون درک آن ، شما می خواهید دور شوید . اینطور به نظر شما خواهد رسید که کسی شما را مجبور به دور شدن می کند . اما گاهی شما به کسی جذب می شوید و نمی دانید چرا . به نظر می رسد که دلیلی برای آن وجود ندارد . الکتریسیته ی شما و او احساس نزدیکی می کنند ، همسان ، شبیه هم ، با هم ارتباط برقرار می کنند . به همین دلیل شما چنان تجربه ای دارید .

در زندگی انسان سه نوع رابطه وجود دارد . روابط عقلانی ، که خیلی نمی توانند عمیق باشند . رابطه ی معلم و شاگرد از این نوع رابطه است . 

روابط عشقی ، که از عقل عمیق تر هستند . رابطه ی بین مادر و فرزند ، بین برادران ، بین شوهر و همسر از این نوع هستند . 

آنها از قلب بر می خیزند . آنگاه رابطه ای حتی عمیق تر هست ، که از ناف بر می خیزد . من روابطی را که از ناف بر می خیزند را دوستانه می نامم . آنها از عشق عمیق تر هستند . عشق می تواند تمام شود ؛ دوستی هرگز تمام نمی شود . ما می توانیم کسانی را که امروز عاشقشان هستیم فردا از آنها متنفر باشیم – اما کسی که یک دوست است هرگز نمی تواند یک دشمن شود . اگر دشمن شود بدانید که از ابتدا نیز دوستی ای نبوده است . 

روابط دوستانه از ناف هستند – آنها روابطی عمیق تر و از قلمروی ناشناخته هستند . به همین دلیل است که بودا به مردم نگفت به همدیگر عشق بورزید . او رابطه را دوستانه نامید . دلیلی برای آن داشت – او گفت باید در زندگی تان دوستانی باشند . حتی کسی از بودا پرسید : چرا آن را عشق نمی نامید ؟ بودا پاسخ داد : دوستی از عشق عمیق تر است . عشق می تواند پایان پذیرد ، دوستی هرگز پایان نمی گیرد . 

عشق مقید و متعهد می کند ، دوستی آزادی می دهد . عشق می تواند کسی را برده کند . می تواند در اختیار بگیرد ، می تواند ارباب شود . دوستی ارباب کسی نمی شود ، کسی را به عقب هل نمی دهد ، آن زندانی نمی کند – آزاد می کند . عشق محدودیت می شود زیرا عشاق اصرار دارند که  دیگری نباید عاشق کسی دیگر شود . 

دوستی چنین اصراری ندارد . یک انسان می تواند هزاران دوست داشته باشد ، میلیونها دوست ، زیرا دوستی بسیار پهناور است ، تجربه ی بسیار عمیقی است . آن از عمیق ترین مرکز زندگی می آید . 

به همین دلیل دوستی در نهایت برترین راه برای بردن ما به سوی معنویت می شود . کسی که با همه دوست است دیر یا زود به خدایی خواهد رسید ، زیرا روابط او با مرکز ناف دیگران روی داده است .

و یک روزی به مرکز ناف کیهان وصل می شود .

روابط فرد در زندگی نباید صرفاً عقلانی باشد ، نباید فقط احساسی باشد – باید عمیق تر باشد ، باید از ناف باشد .

برای نمونه ، در هیچ جای دنیا روشن نیست – دیر یا زود روشن می شود ، دیر یا زود ما خواهیم دانست – که ما به سرچشمه های بسیار دور انرژی زندگی وصلیم که نمی توانیم ببینیمش . ما می دانیم که ماه بسیار دور است ، اما بر روی آب دریا تأثیرات ناشناخته ای دارد . آب دریا توسط ماه شروع به بالا و پایین رفتن می کند . می دانیم که خورشید بسیار دور است ، اما توسط رشته هایی نامرئی با زندگی مرتبط است . خورشید در هنگام صبح می تابد و زندگی متحول می شود ! همه ی آنچه که خواب بود ، همه چیز که همچون مرده بر زمین دراز کش بود ، همه چیز که ناهوشیار بود ، شروع به هوشیار شدن می کند . چیزی که خواب بود شروع به بیدار شدن می کند . گلها شکوفه می دهند ، پرندگان شروع به خواندن می کنند . جریانی نامرئی از خورشید بر ما تأثیر می گذارد .

سرچشمه های انرژی زندگی نامرئی بیشتری وجود دارد که اینگونه به ما می رسد – آنها زندگی ما را مدام می گردانند . نه فقط خورشید ، نه فقط ماه ، نه فقط ستارگان آسمان ، بلکه حتی خود زندگی ، جریانی از انرژی دارد که توسط ما دیده نمی شود و مدام بر ما تأثیر دارد و مراکز ما را می گرداند . هرچه مرکز ما پذیرا تر باشد ، این انرژی بیشتر می تواند بر زندگی ما تأثیر بگذارد . مرکز ما کمتر پذیرا باشد ، این انرژی کمتر می تواند تأثیر بگذارد . 

آفتاب می تابد ، گل شکوفه می دهد . اما اگر ما دور گل دیواری بکشیم ، آفتاب به گل نمی رسد و شکوفه نمی دهد ، پژمرده می شود . پشت دیوارهای بسته گل پژمرده می شود . آفتاب نمی تواند به زور وارد شود و گل را باز کند . گل باید در فضای باز باشد ، باید آماده باشد . گل باید به آفتاب فرصت آمدن و باز کردن بدهد .

خورشید نمی تواند به جستجوی یک گل برود – نگاه کند ببیند کدام گل پشت دیوار است تا به آن برسد . خورشید حتی از گلها خبر ندارد . آن یک پروسه ی  کاملاً ناهوشیار زندگی است : آفتاب می تابد ، گلها شکوفه می دهند . اگر گل درون دیوار بسته باشد ، شکوفه نخواهد داد ، پژمرده می شود و می میرد . 

انرژی زندگی از تمام جهات جاری است اما کسانی که مرکز نافشان باز نیست از آن جریان محروم خواهند شد . آنها حتی در موردش نخواهند دانست . آنها حتی نخواهند فهمید که این انرژی آنجاست و می تواند بر آنان تأثیر بگذارد ، که چیزی درون آنها پنهان است که می تواند باز شود . آنها حتی این را هم نمی دانند . این شکوفایی ناف که از روزگار باستان به لوتوس معروف است ، به این دلیل لوتوس نامیده می شود که امکان باز شدن را دارد – انرژی زندگی ممکن است آن را باز کند . فرد برای این نیاز به تدارک دارد . به همین خاطر، مرکز ما ، باید در دسترس آسمان باز باشد و ما باید توجه مان را به آن بدهیم . سپس آن انرژی زندگی که در دسترس ماست می تواند به مرکز ناف برسد و زندگی بدهد. من در این مورد ، صبح  چیزهایی را به شما گفتم .

آن چگونه ممکن است ؟ شکوفایی مرکز زندگی مان چگونه ممکن است ؟ پس هر انرژی نامرئی که از تمام جهات جریان دارد می تواند با آن ارتباط برقرار کند ؟ آن چگونه روی می دهد ؟

چیزهایی را به یاد دارم که اینک ، امشب در مورد آنها با شما سخن می گویم ، تا فردا بتوانیم در مورد نکته ی دوم سخن بگوییم .

نکته ی اول : تو تنفس می کنی .... هرچه عمیق تر باشد بیشتر می توانی بر روی ناف و توسعه دادن آن کار کنی . اما هیچ چیزی در موردش نمی دانیم . ما حتی نمی دانیم چقدر تنفس می کنیم یا چقدر کم تنفس می کنیم – یا چقدر نیاز است . هرچه بیشتر نگران شویم ، بیشتر از فکر پر می شویم . شاید از این ناآگاه باشی که هرچه مغز بیشتر پر باشد ، جریان تنفس کمتر می شود . مسدود می شود . 

تا به حال مشاهده کرده ای که وقتی خشمگینی ، تنفس به گونه ای حرکت می کند و وقتی آرامی به گونه ای دیگر ؟  تا به حال مشاهده کرده ای که اگر آرزوی شدید شهوانی در ذهن باشد تنفس به گونه ای حرکت می کند ، اما اگر ذهن با احساسات زیبا پر باشد آنگاه تنفس به گونه ای دیگر حرکت می کند ؟

آیا تا به حال مشاهده کرده ای که یک بیمار به گونه ای خاص تنفس می کند و انسان سالم به گونه ای دیگر ؟ جریان تنفس بر طبق وضعیت ذهن ، لحظه به لحظه تغییر می کند . 

برعکس آن نیز درست است . اگر جریان تنفست کاملاً هماهنگ و هارمونی باشد، آنگاه وضعیت ذهنت را تغییر می دهد . چه ذهنت را تغییر دهی و تنفست تغییر کند ، چه تنفست را تغییر دهی و بر ذهنت اثر کند . 

برای کسی که می خواهد مراکز زندگی اش را توسعه دهد و بر آنها اثر بگذارد ، اولین چیز تنفس ریتمیک است . موقع نشستن ، ایستادن یا حرکت ، تنفس او باید چنان هماهنگ و آرام و عمیق باشد که بتواند موسیقی متفاوتی را تجربه کند ، هارمونی متفاوتی از تنفس در روز و شب . هنگامی که در راه قدم می زنید و کار دیگری نمی کنید ، بسیار سرورانگیز خواهد بود اگر عمیق ، ساکت ، آهسته و هماهنگ تنفس کنید . 

دو فایده خواهد داشت . اگر تنفس هماهنگ بماند ، فکر کردنت کم خواهد شد ، تقریباً فکری نخواهد بود . اگر تنفس کامل باشد ، افکار ذهن کاملاً ناپدید می شوند. تنفس بر افکار ذهن تأثیر عمیق و وسیعی دارد . تنفس درست هزینه ای ندارد و تو برای تنفس درست نیازی به صرف وقت اضافه نیستی . با نشستن در قطار ، با راه رفتن در جاده ، با نشستن در خانه – اگر پروسه ی تنفس عمیق و آرام ادامه یابد ، آنگاه در طی چند روز این پروسه خود به خودی خواهد شد . تو حتی از آن آگاه نخواهی بود . تنفس خودش عمیق و آهسته حرکت خواهد کرد . 

با تنفس عمیق تر و آرام تر ، مرکز نافت بیشتر توسعه خواهد یافت . هرگاه نفس می کشی ، نفس به مرکز ناف برخورد می کند . اگر نفس از بالای مرکز ناف به درون رود و بیرون آید ، آنگاه آهسته آهسته مرکز بلا استفاده می شود ، ضعیف می شود . نفس آن را نمی کوبد . 

در زمانهای قدیم مردم سرنخ هایی ، فرمولی برای تنفس یافته بودند . اما انسان چنان کم هوش است که شروع کرده به تکرار فرمولها ، بدون آن که معنای آن را دریابد ، بدون درک آنها . مانند این : که دانشمندان فرمولی برای آب پیدا کرده اند – H2O . آنها می گویند که با ترکیب اکسیژن و هیدروژن ، آب به وجود می آید. دو اتم از هیدروژن و یک اتم از اکسیژن فرمول H2O را می سازد . حال اگر کسی شروع به تکرار H2O,H2O  کند ، همانگونه که مردم راما راما ، اوم اوم را تکرار می کنند . آنگاه ما می گوییم او دیوانه است – زیرا با تکرار فرمول چه اتفاقی می افتد ؟ فرمول فقط یک نکته را درباره ی چیزی نشان می دهد . اگر بفهمی درباره ی چیست ، آنگاه فرمول با ارزش است . 

اغلب می شنوی کسانی نشسته اند و صدای AUM را تکرار می کنند . آنها نمی دانند که AUM فرمولی شبیه H2O  است . سه حرف در AUM وجود دارد. آنها A,U,M  هستند . شاید توجه نکرده باشی که اگر دهانت را ببندی و با صدای بلند در درون بگویی AA ، احساس خواهی کرد که صدای A در سرت طنین انداخته است . A  بر مرکز سر دلالت دارد . اگر در درون بگویی U آنگاه احساس خواهی کرد که صدای U  در قلبت طنین انداخته . U  بر قلب دلالت دارد . و اگر در درون بگویی M  ، بخش سوم AUM ، آنگاه احساس خواهی کرد نزدیک نافت طنین انداخته . سه صدای A,U,M  بر سر ، قلب و ناف دلالت دارند . اگر بگویی M  ، تمام انرژی آن را در ناف احساس خواهی کرد . اگر بگویی U  ، احساس خواهی کرد که انرژی به سمت قلب می رود . اگر بگویی A ، آنگاه A در سر طنین می اندارد و ناپدید می شود . 

این فرمول است . فرد باید از  A  به U و از U به  M برود . فقط با تکرار AUM اتفاقی رخ نمی دهد . بنابراین آن پروسه ها که ما را در این جهت قرار می دهند – از A   تا U و از U تا   M – را باید فرد بدانها توجه نماید . تنفس عمیق اولین پروسه است . تنفس عمیق تر ، هماهنگی بیشتر ایجاد می کند ، انرژی زندگی بیشتری در تو برمی خیزد ، از نافت شروع به ساطع شدن می کند.

نافت به یک مرکز زنده تبدیل می شود . طی چند روز احساس می کنی که انرژی از نافت جاری است و نیز انرژی را که به درون می رود را حس می کنی . مرکز زنده و پویایی را در نزدیک نافت خواهی یافت که شروع به توسعه کرده است . 

به زودی این را حس می کنی ، تجربه های بسیار بیشتری شروع به رخ دادن در اطراف این مرکز می کنند .

از نظر فیزیولوژیکی ، تنفس اولین کار برای توسعه ی مرکز ناف است . از نظر روان شناسی ، کیفیت های خاصی به توسعه ی ناف کمک می کنند . من صبح  در مورد بی ترسی گفتم . انسان هرچه بیشتر بی ترس تر باشد ، بیشتر به مرکز ناف نزدیک می شود . 

بنابراین در آموزش کودکان ، عصاره ی درک من این است که فرد نباید به کودک بگوید ، حتی به اشتباه ، که چون بیرون تاریک است او نباید بیرون برود. تو نمی دانی که برای همیشه به ناف او آسیب رسانده ای . هر جا تاریکی است ، حتماً به کودک بگو به آنجا برود . بگو تاریکی آنها را فرا می خواند . اگر رودخانه مواج است ، به کودک نگو وارد نشود – زیرا تو نمی دانی که کودکی که شهامت می کند وارد آب خروشان شود در حال توسعه ی ناف خود است . مرکز ناف کودکی که وارد آب نمی شود ضعیف و نحیف می شود . اگر کودکان می خواهند از کوه بالا بروند به آنها اجازه بده . اگر کودکان می خواهند از درخت بالا بروند به آنها اجازه بده . هر زمان بتوانند ماجراجویی و بی ترسی را تجربه کنند ، بگذار بروند . حتی اگر چند هزار کودک در سال به دلیل بالا رفتن از کوه یا رفتن به رودخانه یا بالا رفتن از درخت بمیرند ، اصلاً اهمیتی ندارد . زیرا اگر کل کودکان یک نسل با ترس پر بشوند و از بی ترسی خالی باشند ، آنگاه گرچه کل نسل به نظر زنده می آیند ، اما در واقع مرده اند .

در کشور ما این بدبختی رخ داده است . ما درباره ی مذهب زیاد حرف می زنیم، اما چیزی درباره ی شهامت نمی دانیم . ما نمی دانیم که بدون شهامت ، مذهب وجود ندارد . زیرا بدون شهامت ، عنصر مرکزی بدن توسعه نمی یابد . فرد نیاز به شهامت دارد – شهامت بسیار تا فرد بتواند بایستد و با مرگ روبرو شود . ملت ما در مورد مذهب زیاد حرف می زنند اما ترس ما از مرگ بی پایان است ! در واقع باید برعکس باشد – کسانی که روح را می شناسند ، روح را تشخیص می دهند ، نباید اصلاً از مرگ بترسند زیرا مرگ وجود ندارد . اما ما زیاد درباره ی روح حرف می زنیم در حالی که از مرگ خیلی می ترسیم ، ترسی بی پایان داریم . 

شاید به  خاطر ترس از مرگ از روح حرف می زنیم ! با حرف زدن در مورد روح به خودمان دلداری می دهیم که ما نمی میریم ، که روح ابدی است . شاید به خاطر ترس حرف می زنیم – واقعیت چیزی شبیه این به نظر می رسد . بی ترسی باید توسعه یابد . پس هر زمان در زندگی فرصتی برای مواجهه با خطر بود ، باید به آن خوش آمد بگویند . 

کسی از نیچه پرسید : چگونه فردیت را توسعه دهیم ؟ 

او شعار خاصی  داد که برای تو قابل قبول نیست . او گفت : خطرناکانه زی! خطرناکانه زی اگر که می خواهی فردییتت را توسعه بخشی . 

اما ما فکر می کنیم که هرچه بیشتر در امنیت زندگی کنیم بهتر خواهیم بود – حساب بانکی وجود دارد ، یک خانه ، پلیس و ارتش آنجا هستند ، ترسی وجود ندارد ... ما می توانیم با همه ی اینها زندگی آرامی داشته باشیم . ما نمی فهمیم که با ساختن این تدارکات و این رفاه ، تقریباً مرده ایم . دیگر معنایی در زیستن وجود ندارد زیرا تنها معنای زندگی خطرناکانه زیستن است . معنای دیگری در زیستن وجود ندارد . جسدها کاملاً ایمن اند زیرا آنها دیگر حتی نمی توانند بمیرند. اینک دیگر کسی نمی تواند آنها را بکشد . مقبره ی آنها کاملاً ایمن است . 

امپراطوری کاخی ساخت . به خاطر امنیت فقط یک در ساخت .  امپراطور همسایه برای دیدن آن آمد . خیلی خوشش آمد . گفت :" من هم دوست دارم کاخی شبیه این بسازم . این بسیار ایمن است . هیچ دشمنی نمی تواند وارد آن شود ."

فقط یک در وجود داشت و امنیت منظم و مرتبی در جلوی در بود .  وقتی امپراطور داشت آنجا را ترک می کرد ، امپراطور میزبان به بدرقه آمد و جمعیت زیادی جمع شده بود . امپراطور گفت :" این مرا بسیار خوشحال کرد ، من نیز چنین مکانی را خواهم ساخت . "

پیرمردی که نزدیک او ایستاده بود شروع به خندیدن کرد . امپراطور گفت : " برای چه می خندی ؟ "

او گفت : " اگر چنین مکانی می خواهی بسازی اشتباه او را تکرار نکن ! "

امپراطور گفت : " کدام اشتباه ؟ "

پیرمرد پاسخ داد : " یک در هم نساز . تمام درها را ببند . آنگاه کاملاً از خطر دور خواهی بود . "

امپراطور گفت : " آنگاه آن یک مقبره خواهد شد . "

پیرمرد گفت : " این مکان نیز مقبره شده است . فقط یک در وجود دارد و انواع سیستمهای امنیتی و هیچ ترسی از هیچ کجا وجود ندارد ! این یک مقبره است ! "

ما فکر می کنیم که نبود ترس ، بی ترسی است ؛ این اشتباه است . بی ترسی نبود ترس نیست . در حضور ترس ، بی ترسی چیز کاملاً متفاوتی است که در درون رخ می دهد . آن نبود ترس نیست . بی ترسی حضور کامل ترس است ، با شهامت روبرو شدن با آن . اما این در زندگی های ما توسعه نیافته است .

این پیشنهاد من به توست – با نیایش کردن در معابد به معنویت نزدیک نمی شوی. اما وقتی ماجراهای زندگی و بی ترسی  تو را دعوت می کنند ، وقتی خطر تو را فرا می خواند ، اگر بروی ، حتماً به معنویت نزدیک تر می شوی . در خطر ، در ناامنی ، مرکزی که در درونت پنهان است  ، مرکزی که خواب است ، بیدار می شود و هوشیار می گردد . در خطر ، در ناامنی ، مرکز احساس چالش می کند – و در این موقعیت مرکز ناف می تواند توسعه یابد . 

در زمانهای قدیم سالکان این ناامنی را پذیرفتند . آنها خانه را ترک کردند ، اما نه به این خاطر که خانه اشتباه بود ... بعدها مردم احمق شروع کردند به فکر کردن که سالکان به این دلیل خانه را ترک کردند که آن اشتباه بود ، همسر و فرزندان خود را ترک کردند زیرا در اسارت بودند . این عقیده اشتباه است . 

سالک می خواست امنیت را رها کند . او می خواست وارد فضای ناامنی شود ، جایی که حمایتی وجود نداشت ، دوستی نبود ، آشنایی نبود ، کسی نبود تا او را صدا بزند . هرجا که ممکن بود مریضی ، مرگ ، خطر و بی پولی وجود داشته باشد ، او می خواست تا وارد چنین فضای ناامنی شود . بنابراین کسی که ناامنی را  برمی گزید سالک بود .  

اما بعدها سالکان یک امنیت خوبی ایجاد کردند ، بهتر از مردمی که در جامعه زندگی می کنند . کسی که در جامعه بود باید زندگی اش را به دست می آورد اما یک سالک نه . او حتی بیشتر در امنیت بود . او به آسانی به آن می رسید . لباس می گرفت ، خانه می گرفت ، او نباید بدون این چیزها زندگی می کرد . تنها تفاوت این بود که او حتی آن را کسب نکرده بود . سختی و ناامنی کسب پول نیز تمام شده بود . کسی دیگر آن را برایشان فراهم می کرد ، کسی دیگر یا دیگران آن را برایشان فراهم می کردند . بنابراین سالک تبدیل به کسی می شد که به میخ گره خورده است . به همین دلیل است که سالک نمی تواند با شهامت باشد . سالک به نظر شخصی می رسد که در این جهان قوت و توانایی ندارد . او حتی نمی تواند کمی شهامت نشان دهد . 

یک سالک می گوید : " من جین ام . " یک سالک می گوید : " من هندو ام . " یک سالک می گوید : " من محمدی هستم . " 

یک سالک می تواند هندو ، جین یا محمدی باشد ؟ سالک به همه تعلق دارد . اما در این گفته ترسی وجود دارد ، " من به همه تعلق دارم ." زیرا گفتن آن شاید این معنی را بدهد که من به هیچکس تعلق ندارم . بنابراین کسانی که به او غذا می دهند ، برای او خانه درست می کنند ، شاید دیگر با او دوست نباشند . آنها خواهند گفت : " تو به ما تعلق نداری . تو به همه تعلق داری ، پس می توانی نزد همه بروی . اگر فقط یک راهب جین باشی ما این تدارکات را برایت فراهم می کنیم . " یا " اگر فقط یک محمدی باشی ما این تدارکات را برایت فراهم می کنیم، ما محمدی هستیم ، بنابراین این تدارکات را برای سالکان محمدی فراهم می کنیم." 

بنابراین راهب می گوید : " من محمدی ام ." یا می گوید : " من هندوام . " این جستجو برای امنیت است . این جستجو برای خانه ی تازه است . آنها خانه ی قدیمی را ترک کرده اند ، اینک خانه ای نو می خواهند . بنابراین این روزها موقعیت طوری است که آنها که زرنگ اند ، آنها که خانه ی خوب می خواهند ، اصلاً خانه نمی سازند – به سادگی سالک می شوند !

آنها به دیگران می گویند : " شما خردمند نیستید . شما خانه ی خودتان را می سازید ، مرتکب گناه می شوید و به جهنم می روید . "

و آنها این مردم را مجبور می کنند تا برایشان خانه بسازند ، آنها در آن زندگی می کنند ،  از افکار رفتن به بهشت لذت می برند ،  فضیلت کسب می کنند- و  از تمام مشکلات زندگی فرار می کنند . بنابراین سالکان برای خودشان امنیت ایجاد می کنند . 

اما اساساً معنای سلوک متعلق بودن به زیستن در خطر است . اساساً این معنی را می دهد که پناهگاهی وجود ندارد ، همراهی وجود ندارد ، هیچ قطعیتی در مورد فردا وجود ندارد . 

مسیح از کنار باغی می گذشت . به دوستانش گفت : " این گلها  که در باغ شکوفه زده را می بینید ؟ آنها نمی دانند فردا خورشید خواهد تابید یا نه . آنها نمی دانند آب به آنها خواهد رسید یا نه ، اما امروز در شادی شان شکوفه زده اند . " 

انسان به تنهایی ، امروز برای فردا تدارک می بیند . کسانی وجود دارند که به فکر این اند که مقبره شان را چگونه بسازند . آنها که فکر می کنند خردمندند قبل از این که بمیرند برای بدن مرده ی شان مراسم یادبود می گیرند . 

ما همه تدارک می بینیم و کاملاً فراموش می کنیم که وقتی کسی برای فردا تدارک می بیند ، تا زمانی که آن تدارکات را ایجاد می کند امروزش را می کشد. بعد فردا دوباره برای روز بعد تدارک می بیند . آن روز را نیز می کشد . هر روز برای روز بعد تدارک می بیند و همواره روز حال را می کشد .

و چیزی جز روز حال وجود ندارد . 

فردا هرگز نمی آید . هروقت می آید ، امروز است . او امروز را برای فردا می کشد ! این طبیعت ذهنی است که به دنبال امنیت است : آن امروز را برای فردا می کشد . و آینده هرگز نمی آید . فردا هرگز نمی آید . در آخر می بیند که زندگی از دستانش لیز خورده است . 

کسی که جرأت می کند در امروز زندگی کند و حتی نگران فردا نباشد ، در خطر می زید زیرا فردا شاید خطر وجود داشته باشد . هیچ قطعیتی درباره ی هیچ چیزی وجود ندارد . ممکن است که همسری که امروز عشق می ورزد فردا دیگر عشق نورزد . شوهری که امروز عشق می ورزد ممکن است فردا دیگر عشق نورزد . هیچ قطعیتی درباره ی فردا وجود ندارد . امروز پول هست ، فردا ممکن است نباشد . امروز لباس هست ، فردا ممکن است نباشد ... در کسی که کاملاً این ناامنی فردا را می پذیرد ، و برای فردا صبر می کند ، با هرچه که فردا می آورد روبرو می شود ، مرکزی که من مرکز ناف می نامم شروع به توسعه می کند . درون او قدرت ، انرژی و نیرو برمی خیزد . درون او پایه ای مانند ستون شهامت برمی خیزد که زندگی اش بتواند رشد کند .

بنابراین ، در مرحله ی فیزیکی ، تنفس لازم است و در مرحله ی روانی ، شهامت لازم است . این دو چیز برای توسعه ی مرکز ناف اساساً لازم اند . اگر چیز دیگری هست یا اگر در ذهنتان پرسشی مربوط به این دارید ، امشب درباره اش با شما حرف خواهم زد . اما قبل از این که نشست حاضر تمام شود ، یک چیز دیگر را باید به شما بگویم .

هفتصد یا هشتصد سال پیش در ژاپن سعی کردند نوع متفاوتی از شخص را بیافرینند – آنها آن را سامورایی نامیدند . او هم راهب بود و هم جنگجو . این بسیار عجیب است – زیرا چه ارتباطی میان راهب و جنگجو وجود دارد ؟ معابد در ژاپن بسیار عجیب اند . در این معابد ، که در آنها مدیتیشن می آموزند ، جوجیتسو و جودو و هنرهای کشتی و شمشیربازی و تیراندازی با کمان را هم آموزش می دهند . اگر به آنجا می رفتیم و می دیدیم ، متعجب می شدیم ! چه نیازی به شمشیر در معبد مدیتیشن است ؟ و آموزش جودو ، جوجیتسو و کشتی – آنها چه ارتباطی با مدیتیشن دارند ؟ در جلوی معابد مدیتیشن نمادهای شمشیر وجود دارد ! کار بسیار عجیبی است . 

اما دلیلی وجود دارد . مدیتیشن در ژاپن آهسته آهسته به این درک رسید که اگر امکان توسعه ی شهامت و قدرت در جستجوگران نباشد ، آنگاه فقط مغز در جستجوگر وجود خواهد داشت . مراکز عمیق دیگر او توسعه نخواهند یافت . او فقط می تواند محقق ( فقیه ) شود ، او نمی تواند قدیس شود . او می تواند به اصطلاح شخصی دانش آلود شود . می تواند گیتا را بداند ، قرآن ، انجیل ، و اپانیشادها ، می تواند آنها را همچون طوطی حفظ کند ، این ممکن است – اما او هیچ تجربه ای از زندگی ندارد . بنابراین مراقبه گر چگونگی استفاده از شمشیر و تیر و کمان را آموزش می دید .

اخیراً یکی از دوستانم از ژاپن بازگشت . آنجا کسی به او یک مجسمه داد . او بسیار با آن به مشکل برخورد . او نتوانست بفهمد این چگونه مجسمه ای است. وقتی بازگشت ، با مجسمه نزد من آمد و گفت : " کسی این مجسمه را به من هدیه داده است ، من هم آن را به اینجا آوردم ، اما من بارها و بارها شگفت زده شده ام که این چه نوع مجسمه ای است . معنایش چیست ؟ "

آن مجسمه ی یک سامورایی بود . به او گفتم : " تو نمی توانی بفهمی زیرا ما هزاران سال است که درکی غلط ایجاد کرده ایم . "

مجسمه جنگجویی بود با شمشیری برهنه در دست . آن سمت صورتش که سمت آن دستی که شمشیر داشت بود ، با بازتاب شمشیر می درخشید . آن سمت صورتش شبیه آرجونا بود . در دست دیگرش چراغی بود ، و نور چراغ به روی سمت دیگر صورتش می افتاد . این سمت صورتش شبیه بودا یا ماهاویرا یا مسیح بود . در یک دست شمشیر و در دست دیگر چراغ . ما نمی توانیم آن را بفهمیم زیرا که یا باید در دست شمشیر باشد یا چراغ . چگونه می شود که هر دو در دستان یک انسان باشد ؟

بنابراین دوست من نمی توانست چیزی از این مجسمه دریابد . به من گفت : " من بسیار متعجبم . معنای همه ی اینها چیست ؟ "

به او گفتم که چراغ فقط در دست کسی می تواند باشد که در دست دیگرش شمشیری درخشان باشد . با او مسأله ی استفاده از شمشیر وجود ندارد ؛ فقط مردم ضعیف ، مردم ترسو ، از شمشیر استفاده می کنند . فردی که کل زندگی اش شبیه شمشیر است ، از آن استفاده نمی کند . نیازی به استفاده از آن ندارد زیرا کل زندگی اش شمشیر است . پس فکر نکن که کسی که در دستانش شمشیر دارد از آن استفاده خواهد کرد ، که به کسی صدمه خواهد زد یا کسی را خواهد کشت . فقط کسی می کشد که می ترسد خودش کشته شود – وگرنه کسی نمی کشد . یک انسان وحشی در واقع فقط یک انسان ترسو است . در واقع شمشیر فقط می تواند در دستان یک فرد بدون خشونت باشد . در واقع وقتی فرد خودش تبدیل به شمشیر می شود ، فقط آنگاه است که می تواند بدون خشونت باشد و گرنه نه . 

چراغ صلح تنها به نفع کسی است که با شمشیر شهامت متولد شده است ، با شمشیر انرژی متولد شده است .

بنابراین  یک دست فردیت باید با قدرت کامل پر شود ، و دست دیگر با صلح کامل – فقط بعد از آن ، فردیت یکپارچه یا وجود کامل می تواند برخیزد . 

تا حالا دو نوع موقعیت در جهان بوده است . مردمی که چراغ را در دستانشان نگه داشته اند و کاملاً ضعیف گشته اند – اگر کسی چراغشان را بترکاند ، آنها حتی نمی توانند او را متوقف کنند یا بپرسند چرا او چراغ را می ترکاند . آنها فکر می کنند که اگر این شخص برود ، بعد می توانند دوباره چراغ را روشن کنند ، و اگر او نرود در تاریکی می مانند – به هر حال مشکلی نیست ، پس چرا با اصرار دردسر درست کند ؟ بنابراین در یک دست ، در یک موقعیت ، کسانی هستند که در دستانشان چراغ دارند اما قدرت محافظت از آن را ندارند .  . .

هند یکی از آن کشورهای ضعیف شده است . چون ما مراکز مهم انرژی زندگیمان را توسعه نداده ایم آن تبدیل به یک کشور ضعیف شده است . ما به سادگی در مغز مانده ایم و گیتا و اپانیشادها و گفته های ماهاویرا را از بر می کنیم . و بر آنها تفسیر می نویسیم . استاد و شاگرد رفتند نشستند و درباره ی هزاران چیز به درد نخور که هیچ ربطی به زندگی ندارند حرف زدند . کل کشور ما ، کل نژاد ما ضعیف شده است ، بی هیچ قدرتی . آن ناتوان شده است .

و از یک طرف نیز مردمی هستند که به سادگی حمل چراغ را متوقف کرده اند و شمشیر برداشته و از آن استفاده می کنند . و چون چراغ ندارند نمی دانند در تاریکی چه کسانی را می کشند . نمی دانند که افراد خودشان را می کشند یا دیگران را . پس آنها فقط به کشتن ادامه می دهند و اگر کسی شروع به صحبت درباره ی چراغ کند ، می گویند : " چرند نگو .  ما زمانی چراغ روشن می کردیم ، می توانستیم به جای آن از شمشیر استفاده کنیم . با آهنی که از آن چراغ می ساختیم می توانستیم شمشیر بیشتری بسازیم  ، بنابراین چرا آن همه روغن را هدر دهیم ؟ چرا آن همه فلز را هدر دهیم ؟ زندگی کلاً درباره ی استفاده از شمشیر است . "

مردم غرب از شمشیرشان  در تاریکی استفاده می کنند . مردم شرق با چراغ آنجا نشسته اند اما بدون شمشیر . و هر دو می گریند . کل جهان می گرید . انسان واقعی ، خلق نشده است . انسان واقعی با شمشیر و چراغ صلح می زید . من فقط کسی را مذهبی می نامم که این هر دو را با هم داشته باشد . 

ما امروز درباره ی این نکات اولیه حرف زدیم . طبیعی است که بسیاری پرسشها در مورد آنها به ذهنتان بیاید . آنها باید بیایند . اگر آنها را در کاغذ بنویسید امشب می توانم به آنها پاسخ دهم . بعد فردا در مورد نکات دیگر شروع به بحث خواهیم کرد . بنابراین امروز فقط در مورد آنچه که امروز بحث کردیم پرسش کنید نه چیز دیگر . فردا درباره ی نکات دیگر حرف خواهیم زد ، بعد می توانید درباره ی آنها پرسش کنید . پس فردا ما همچنین درباره ی نکات دورتری حرف خواهیم زد ، بعد می توانید درباره ی آنها پرسش کنید .

پس امروز بهتر است درباره ی آنچه که امروز گفته ام پرسش کنید . اگر پرسشی دارید که ربطی به صحبتهایمان در این سه روز ندارد ، می توانید در روز آخر در مورد آنها بپرسید . و ما بعد می توانیم درباره ی آنها حرف بزنیم . 

برای امروز بعداز ظهر کافی است . 

مترجم: حامدی مهری

ما 64 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116