اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

ترجمه های جدید

فصل ششم از کتاب قایق خالی

ضرورت پیروزي

وقتي کمانداري براي تفريح تیر اندازی ميكند - با تمام مهارتش انجام ميدهد. -  اگر او برای یک پول برنجی تيراندازي كند - حالا دستپاچه ميشود. -  اگر برای یک جایزۀ طلا  تيراندازي كند - كور ميشود. -  و یا دو هدف را ببيند -  او از ذهنش خارج ميشود. -  مهارتش تغییر نکرده، -  بلكه جایزه او را تقسیم كرده -  او دلواپس است. -  بیشتر به بردن فكر ميكند تا تير اندازي - و ضرورت پيروزي، -  قدرتش را تخليه ميكند.

اگر ذهن با روياها پر شده باشد نمی توانید به درستی ببینید. اگر قلب با خواسته ها و اميال پر باشد نمی توانید به درستي احساس كنيد. خواسته ها، آرزوها و امیدها – آینده، مضطرب و تقسیمتان ميكند. بلكه هر آنچه هست، در  لحظۀ حال هست. تمايلات به سمت آینده هدايتتان ميكند، و زندگی در اینجا و اكنونست. حقيقت در اینجا و اكنونست، و  خواسته ها  به آینده سوق ميدهدتان. سپس اينجا نیستيد.نگاه مي كنيد، اما هنوز

نمی بینيد، مي شنويد، اما هنوز هم از دست ميدهيد.احساس می کنید، اما احساسي تار و كم نورست، نمی تواند به عمق برود، نمی تواند نافذ باشد. این چگونگي از دست دادن حقيقتست.

مردم مدام يك سوال دارند: الوهيت کجاست  ، حقیقت كجاست؟ مسئله پیدا کردن الوهيت و حقیقت نيست. همیشه اینجاست، آن هرگز هيچ جای دیگری نبوده است، نمی تواند باشد. همان جايي كه هستيد وجود دارد، اما شما آنجا وجود نداربد، ذهنتان در جایی دیگرست. چشم هايتان با رویاها پر شده، قلبتان با خواسته ها پر شده. در آینده حرکت می کنيد، و آینده چيزي جز توهم است؟ یا به گذشته حرکت می کنيد، و گذشته در حال حاضر مرده است. گذشته ديگر وجود ندارد و آینده هنوز نشده. بین این دو ، لحظۀ حال وجود دارد. آن لحظه بسیار کوتاهست، اتمی است، نمی توانید تقسیمش کنيد، قابل تفکیک نيست.آن لحظه در يك چشم بر هم زدن عبور می کند. اگر مايليد واردش شويد، از دستش مي دهيد ، اگر رويايي وجود داشته باشد، از دست ميرود.

در کل ، دین شامل هدايتتان به جایی نيست، بلكه آوردنتان به اینجا و اكنونست، برگرداندنتان به كل، بازگشتان به جايي كه همواره در آن بوده ايد. اما موضوع گم شده،خيلي دور شده. ميبايد به عقب بازگردد.لذا نميشود در جايي به دنبال خدا بود - از آنجا که در جايي در جستجوييد، به همین دلیل او را گم ميكنيد. او اینجا بوده است و  هميشه در انتظار شماست.

يكبار اتفاق افتاده که ملا نصرالدین تلو تلو خوران و كاملا  مست به خانه مي آيد، و چندين بار درب خانه اش را ميزند. نیمه هاي شب  بود. همسرش جواب داد و ملا  پرسید: "آیا می توانید به من بگویید، خانم، که  ملا نصرالدین كجا زندگی می کند؟" زن گفت: "این مسخرست. تو ملا نصرالدیني." ملا گفت: "درست است، اين رو  می دانم، اما  این پاسخ سؤالم نيست. او کجا زندگی می کند؟ "

اوضاع اينگونه است. مست با خواسته ها، همراه با تلو تلو، درب خانۀ خود را ميزنيد و ميپرسيد خانۀ تان كجاست. در واقع، ميپرسيد چه كسي هستيد. این خانۀ تان است و هرگز آن را ترک نکرده ايد، غیر ممکنست که آن را ترک کنيد. این چیزی در خارج از شما نيست که بتوانید از آن دور شويد و ترکش كنيد، آن در درون خود شماست، آن وجودتانست.

سؤال خدا كجاست، احمقانه است، چرا که نمی توان خدا را گم كرد. آن در درون خودتانست، دروني ترين وجودتانست، همان هستۀ تان است. آن هستي تان است: او را تنفس ميكنيد، در او زندگی می کنيد، و آن نمی تواند غیر از این باشد. چه اتفاقي افتاده است که چنان مست شده ايد که نمی توانید صورت خود را تشخيص دهيد.مگر اینکه به عقب برگرديد و  هوشیار شويد يا ميتوانيد جستجو و دنبال كنيد و از دست بدهيد.

تائو، ذن، یوگا،تصوف،هاسيديسم ، اینها همه روشهایي برای آوردنتان  به عقب هستند، تا بازهم هوشیار شويد، مستي تان از بین برود . چرا اينقدر مستيد؟ چه چیزی اين چنان مستتان كرده؟ چرا چشم هايتان خيلي خواب آلودست؟ چرا هوشيار نيستيد؟ ریشۀ همۀ اينها چيست؟ 

آرزو و خواستن ریشه اش است.

سعی کنید تا ماهيت خواستن و آرزو را درک كنيد.

تمایل و خواسته ، الکل است، خواسته ، بزرگترین مواد مخدر ممكنست. ماری جوانا چیزي نيست، LSD هیچي نیست. تمایل و آرزو بزرگترین LSD ممكنست. نهایت مواد مخدرست. ماهیت خواسته چیست؟ هنگامی که شما خواهان ميشويد، چه اتفاقی می افتد؟ هنگامیكه تمایل و خواسته اي داريد،ایجاد یک توهم در ذهنتان ميكنيد، هنگامی خواهانيد، اكنون از اینجا تغيير مكان داده ايد.در حال حاضر اینجا نیستيد،در اینجا غایب هستيد، چرا که ذهن در حال ایجاد یک رویاست.این عدم حضورتان، مستی تانست. حضور داشته باشيد!

در این لحظۀ فعلي، درهای بهشت بازست. حتي نیاز به در زدن هم وجود ندارد زیرا شما بيرون از بهشت نیستيد، هم اكنون در داخلش هستيد. فقط هوشيار شو و به اطراف با چشمان خالي از خواسته نگاه كن، و خنده اي از شکم خواهي كرد. به آنچه که اتفاق افتاده است ، به كل اين لطيفه خواهي خنديد. درست مثل انساني كه در شب خواب ميديده.

يكبار اتفاق افتاده  که مردي بسیار آشفته شده بود – واقعا شبي کابوسي و  طولانی مدت بود. تمام شب در مبارزه بود. این خیلی دردناکست که او  همیشه  برای خوابيدن ميترسيد و  همیشه خوشحال بلند ميشد. و ماهیت رویايش اين بود که لحظه ای كه خوابش مي برد، زیر تختش شروع به دیدن میلیون ها شیر، اژدها، ببر و تمساح ميكرد، همه زیر تخت کوچکش نشسته بودند. رويايش اجازۀ خوابيدن نمي داد- هرلحظه آنها ميخواستند حمله کنند.

تمام شبش  فقط یک آشفتگي طولانی بود، شکنجه و جهنم بود. او از نظر پزشکی تحت درمان قرار گرفته بود، اما هیچ چیزي کمک نکرده بود. همه چیز شکست خورده بود. او توسط روان شناسان مورد بررسی قرار گرفته بود، اما هیچ چیزی جواب نداده بود. بعد از آن يك روز خنده كنان از خانه اش بيرون آمد.هیچ کس او را برای سالهای زیادی با خنده ندیده بود. چهره اش جهنمی بود، همیشه غمگین بود،هراسان و ترسيده.همسایه اش پرسید: "موضوع چیست؟ می خندي؟ ما برای مدت ها خنده ات را نديده بوديم، کاملا به فراموشی سپرده بوديم که از خنده استفاده كني. چه بر سر کابوس های شبانه ات آمده؟ "

آن مرد گفت: "من به برادر زنم گفتم، و او درمانم كرد." همسایه اش پرسید: "آیا برادر زنت  روانپزشك بزرگي است؟ چگونه درمانت كرد؟ "مرد گفت: "او یک نجارست، فقط پايه هاي  تختم را بريد.حالا هیچ فضایي در پایین تختم نيست، بنابراین برای اولین بار خوابيدم! "

یک فضا ايجاد ميكنيد -  ميل و خواسته راهي برای ایجاد كردن آن فضاست.تمایلات بیشتر، فضای بیشتری ایجاد میكند.خواسته ها ممکنست در عرض یک سال برآورده شوند، پس باید یک سال فضا داشته باشيد.میتوانید در آن حركت كنيد، و مجبوريد با بسیاری از خزندگان و اژدها مواجه شويد.این فضاييست که با تمایلات و آرزوها خلق شده،آنرا زمان صدا كنيد . در صورتی که هیچ خواسته اي وجود نداشته باشد، نیازي به زمان وجود ندارد.

یک لحظه وجود دارد - نه حتی دو لحظه، زيرا دومي فقط به خواسته  نیاز دارد، آن به هستي تان نیازي ندارد. هستی کاملا  در یک لحظه تحقق يافته و كاملست.

اگر فکر می کنيد که زمان چیزی خارج از شماست، به یاد داشته باشید که در اشتباه هستيد. زمان چیزی خارج از شما نيست.اگر انسان از زمین ناپدید شود، زمان وجود خواهد داشت؟ درختان رشد خواهند کرد، نهرها روان خواهند بود،ابرها هنوز در آسمان شناورند، اما من مي پرسم، زمان وجود خواهد داشت؟ نه ، وجود نخواهد داشت. لحظات وجود خواهند داشت، بلكه، يك لحظه وجود خواهد داشت- و هنگامی که یک لحظه از بین میرود دیگري به وجود می آید، و سپس بعدي. اما هیچ زماني به اين عنوان وجود ندارد. فقط لحظۀ اتمي وجود دارد.

درختان هیچ هوس و ميلي ندارند، آنها درخواست گلها را ندارند، گلها به طور خودکار خواهند آمد.این بخشی از طبیعت درختست که گل بدهد. اما درخت رويا نمي بيند،درخت در حال حرکت نیست، در تفكرش نیست، آن يك میل و خواسته نیست. هیچ زماني وجود نخواهد داشت، تنها لحظات، جاودانه اند، اگر انسان وجود نداشته باشد. زمان با امیال ايجاد ميشود.تمایلات بیشتر، زمان بیشتری مورد نیاز دارد.

اما برای خواسته های مادی زمان زیادی مورد نیاز نیست. به همین دلیلست که در غرب می گویند که فقط یک زندگی وجود دارد. در شرق، ما خواهان moksha (آزادي مطلق) هستيم. این بزرگترین آرزوی ممکنست - هیچ خواستۀ دیگري نمی تواند بیشتر از آن باشد. چگونه می توان در یک زندگی به moksha  رسيد؟ یک زندگی کافی نیست.ممکنست یک قصر به دست آوريد، ممکنست یک پادشاه شويد، ممکنست بسیار ثروتمند و قدرتمند شويد، هیتلر و فورد شويد، ممکنست چیزی از این جهان بشويد، اما moksha چنان خواسته ای بزرگ است که یک زندگی برايش کافی نمی باشد.

طوریكه در شرق ،ما به زندگی هاي بسیار(تناسخ) اعتقاد داريم، به تولد دوباره. چرا که زمان بیشتری، زندگي هاي متعددي، براي تحقق moksha نيازست. تنها در آن صورتست كه امیدواریم خواستن برآورده شود. نکته این نيست که آیا زندگي هاي متعدد وجود دارد و یا فقط یکي وجود دارد، بلكه در شرق ، مردم به زندگی هاي بسیار اعتقاد دارند چرا که آنها خواهان moksha هستند.

اگر فقط یک زندگی داشته باشيد سپس چگونه می توانيد به moksha برسید؟ تنها چیزهای مادي را می توان در طول يك زندگي به دست آورد، تحول معنوی ممکن نیست. خواسته اي بزرگست که میلیون ها زندگي مورد نیازست. به همین دلیلست که مردم شرق خيلي تنبل زندگی می کنند. هیچ عجله ای وجود ندارد چرا كه کمبود زمان وجود ندارد. دوباره متولد خواهيد شد و دوباره و دوباره، پس چرا عجله باشد؟ بی نهایت زمان داريد.

بنابراین اگر  شرق تنبلست و به نظر کاملا از زمان غافلست، اگر همه چیز با چنین جریان کندي در حركتست، آن به خاطر مفهوم زندگی هاي بسیارست. اگر غرب از زمان آگاهست،به اين دليلست که فقط یک زندگی وجود دارد، و همه چیز را بايد در آن به دست آورد. اگر از دست بدهيد، برای همیشه از دست داده ايد - جبران يك ثانیه هم امکان پذیر نيست! به دلیل اين کمبود زمان،غرب بسیار پر تنش شده است. بسیاری از چیزهاست كه بايد انجام شود و زمان کمی براي انجامشان باقي مانده. هرگز زمان کافی وجود ندارد و بسیاری خواسته وجود دارد.

مردم همیشه در شتابند، سریع راه ميروند. هیچ کس به آرامی حرکت نمی کند. همه در حال رفتنند، و سرعت بیشتری نیازست. به طوری در غرب اختراع وسایل نقلیه سریع تر ادامه دارد و هيچ گونه رضایتي به آنها ندارد. غرب در طول زندگی بشر فقط کمی زمان بیشتری برای تحقق خواسته هایتان ميدهد.

اما چرا زمان مورد نیازست؟ آیا نمی توانید بدون زمان در اینجا و اكنون باشيد؟ آیا این کافی نیست، این لحظه، فقط كنار من بنشينيد،بدون گذشته، بدون آینده - این لحظه اي كه در بين است ،اتمی است، که در واقع به صورت غیر وجوديست. آنقدر کوچکست که نمی توانید آنرا بگيريد و نگه دارید. اگر بگيريد، آن اكنون گذشته است. اگر  فکر کنيد، آن در آینده است. می توانید "در آن" باشيد، اما نمی توانید بگيريد و نگه داریدش. هنگامیکه بگيريد و  نگه دارید، آن از دست رفته است، زمانی که در مورد آن فکر کنيد، آنجا وجود ندارد.

زمانی که آن وجود دارد، تنها یک چیز می توان انجام داد - می توانید آنرا زندگی کنيد،اين همه اش است.خیلی کوچکست که فقط می توان "در آن" زندگی كرد، اما آنقدر حیاتیست که زندگی را به شما می دهد. به یاد داشته باشید، آن درست مانند اتمست، آنقدر کوچک که دیده نمی شود. هیچ کس حتی دانشمندان، آن را هنوز ندیده اند. فقط می توانید نتایج آنرا ببینید. آنها توانسته اند منفجرش كنند: هیروشیما و ناکازاکی عواقبش بودند. ما سوزاندن هیروشیما را ديديم، بیش از یک صد هزار نفر مردند - این نتیجه اش است. اما هیچ کس آنچه در انفجار اتمی رخ داد را نديد. هیچ کس اتم را با چشم خودش نديده است. هیچ ابزاري تاكنون نبوده كه بتوان آن را ديد.

زمان اتمیست، این لحظه نیز اتمیست. هیچ کس نمی تواند آن را ببینید، چون لحظه اي كه آن را ببینید، آن اكنون از بین رفته است. زماني که براي رويت آن گرفته ميشود، آن رفته است – رودخانه در جریانست، تير حرکت کرده است، و هیچ کس تاكنون زمان را ندیده است. از کلمۀ زمان استفاده ميكنيد و اما اگر کسی اصرار كند كه تعریفي از آن ارائه دهيد ،درمانده ميشويد.کسی از  سنت آگوستین پرسيد، "خدا را تعریف كن. منظورت وقتي از کلمۀ خدا استفاده ميكني چيست؟ "

و آگوستین گفت: "این درست مثل زمانست. نمی توانم در مورد آن صحبت كنم، اما اگر اصرار  بر تعريف آن داريد ، من عاجز ميشوم. "از مردم ميپرسيد، "ساعت چند است؟" و آنها به ساعت خود  نگاه ميکنند و پاسخ ميدهند. اما اگر واقعا بپرسید، "زمان چيست؟" اگر تعریفي برايش بخواهید، سپس ساعت کمکي نخواهد کرد.

می توانید  زمان را تعریف کنید؟ هیچ کس تا به حال  آنرا ندیده ، هیچ راهی برای دیدن آن وجود ندارد. اگر نگاه کنید، آن از دست رفته است، اگر  فکر کنيد، وجود نخواهد داشت. وقتیکه  فکر نمي کنيد، زمانیکه نگاه نمی كنيد، هنگامیکه صرفا "هستيد"، آن وجود دارد. آنرا زندگی می کنيد. و سنت آگوستین راست گفت: خدا را می توان زندگی کرد، اما دیده نمی شود. زمان را نیز می توان زندگی کرد، اما دیده نمی شود. زمان يك مسئلۀ فلسفی نیست، آن وجوديست. خدا نیز  فلسفی نيست، او وجودیست. مردم او را زندگی ميکنند، اما اگر در تعریف آن اصرار كنيد، ساکت باقی خواهند ماند، آنها نمی توانند پاسخ دهند.اگر بتوانید در این لحظه باشيد، درهای همۀ رمز و رازها  بازست.

پس همه خواسته ها را دور بريز، تمام گرد و غبارها را از چشمانت پاك كن، در درون آرام بگير، آرزومند چیزی نباش، حتی برای خدا. هر ميلي همانست، اينکه برای ماشین بزرگ، یا خدا، یا یک خانۀ بزرگ باشد تفاوتی نمی کند.خواستن همانست. نخواه -  فقط باش . حتی نگاه هم نكن – فقط باش!  فکر نکن! اجازه دهید این لحظه وجود داشته باشد، و شما در آن هستيد، و ناگهان همه چیز ميشويد - چون زندگی وجود دارد. ناگهان همه چیز شروع می شود و بر شما مي بارد، و سپس این لحظه ابدی ميشود و پس از آن زمان وجود ندارد.آن همیشه در اينك است. هرگز به پایان نمی رسد، هرگز آغاز نمی شود. بلكه در آن می باشيد، بيرونش نیستيد.وارد کل شده ايد، شناخته ايد که چه كسي هستيد.

حالا سعی کنید تا سوترای چوانگ تزو در مورد ضرورت برنده شدن را درك كنيد. از کجا این نیاز بوجود میآید – ضرورت بردن؟ همه به دنبال پیروزی اند، به دنبال برنده شدن، اما چرا نیاز به برنده شدن بوجود می آید؟

شما به هیچ وجه آگاه نيستيد که هم اكنون پیروزيد، که زندگی برايتان اتفاق افتاده است. اكنون برنده ايد و  چیزی بیش از اين امکان پذیر نيست، هر آنچه که می توانسته اتفاق بيافتد، برايتان رخ داده است. در حال حاضر امپراتوريد، و هیچ پادشاهی دیگري براي به دست آوردن وجود ندارد.اما آن را تشخيص نداده ايد، زیبایی زندگی را كه اكنون برایتان اتفاق افتاده است را نشناخته ايد. سکوت، صلح و سعادتي که اكنون وجود دارد را نشناخته ايد.

و از آنجایی که از پادشاهی درونتان آگاه نیستيد، همیشه احساس می کنيد که چیزی بیشتر مورد نیازست، پیروزی ديگري،تا اثبات كند که یک گدا نیستيد.

هنگامیکه، اسکندر کبیر به هند آمد - برای پيروزي البته. اگر نياز به پيروزي نداشته باشيد جايي نخواهيد رفت. چرا زحمت بكشيد؟ آتن بسیار زیبا بود، نیاز به زحمت چنین سفر طولانی اي نبود.

در ميانۀ راه شنید که در ساحل رودخانه اي يك عارف زندگی می کند، دیوگنس(Diogenes). او  داستانهاي بسیاری درموردش شنیده بود. در آن روزها، به خصوص در آتن ، تنها از دو نام سخن گفته ميشد - یکي الکساندر، و دیگري دیوگنس. آنها متضاد بودند، دو  قطب مختلف. الکساندر امپراتور بود و در تلاش ایجاد یک پادشاهی بود که از يك سر زمين تا طرف ديگرش کشیده شود. او می خواست که تمام جهان را داشته باشد،كشور گشا بود، انساني به دنبال پیروزی بود.

و دیوگنس دقیقا برعکس این بود. برهنه زندگی می کرد، هيچ چیزی نداشت. قبلا یک کاسۀ گدایی برای آب آشامیدن و یا گاهی گدايي غذا داشت. سپس یک روز سگي را ديد كه از رودخانه آب مينوشيد، بلافاصله كاسه اش را دور انداخت. او گفت: "اگر سگ بدون چيزي انجامش ميدهد،چرا من نتوانم؟ آنقدر هوشمنده که می تواند بدون کاسه آنرا آنجام دهد. من باید خيلي احمق باشم که این کاسه را با خودم حمل ميكنم، آن یک بار اضافه است. "

او سگ را استاد خودش كرد، و سگ را دعوت کرد تا با او باشد چرا که خيلي باهوش بود. سگ به او نشان داده بود که کاسه اش يك  بار غیر ضروری بوده - او آگاه نبوده و از آن پس سگ با او باقی ماند. آنها با هم مي خوابيدند و غذایشان را با هم ميگرفتند. سگ تنها همراه او بود.

کسی از ديوگنس پرسید، "چرا با سگ مشاركت داري؟" او گفت: "او  بیشتر از افرادي كه به اصطلاح انسان ناميده ميشود باهوشترست. من تا قبل از ملاقات او هوشمند نبودم. نگاهش کن، تماشایش كن، مرا بيشتر هوشيار كرده. او در اينجا و اكنون زندگی می کند، توسط هيچ چیزی ناراحت نميشود، هيچ چیزی در اختیار ندارد. و او خیلی خوشحالست که هیچ چیز ندارد ولي همه چیز دارد. من هنوز خيلي بدون محتوا و خالي نیستم، تشویش ها و ناآرامي هايي درونم باقی مانده است. فقط وقتی كه مانند او شوم، سپس به هدف رسیده ام. "

الکساندر در مورد دیوگنس شنيده بود، سعادت و سرورش، سکوتش، چشمان آینه مانندش، درست مثل آسمان آبی اي بدون هيچ ابري. و این مرد برهنه زندگی می کرد، او حتی نياز نداشت لباس بپوشد. سپس يكنفر گفت: "او در نزدیکی ساحل همان رودخانه زندگي ميكند، ما در حال گذريم، خيلي از ما دور نيست .... " الکساندر خواست تا او را ببیند و  رفت.

صبح بود، صبحي زمستاني، و دیوگنس حمام آفتاب ميگرفت، برهنه بر روی شن و ماسه ها دراز کشیده بود ، از صبح لذت ميبرد، خورشید بر او مي باريد، همه چیز بسیار زیبا بود، ساکت و آرام، رودخانه در جريان........

اسکندر شگفت زده شده بود چه بگوید.انساني مانند الکساندر نمی توانست به جز دارايي و اموال به چيز ديگري فكر كند. سپس او به دیوگنس نگاه کرد و گفت: "من اسکندر هستم. اگر به چیزی نياز داريد، به من بگویید. می توانم خيلي کمک كنم و می خواهم به تو کمک کنم. "

دیوگنس خندید و گفت: "من هیچ چیز نیاز ندارم. فقط كمي آن طرفتر بايست، جلوي خورشید را گرفته اي. همۀ كاري كه می توانی برایم انجام دهي. يادت باشد ، جلوي خورشید کسی را نگير،اين همۀ كاريست كه می توانی انجام دهی. جلوي راه من نايست، نیاز به انجام هیچ چیز دیگری نيست. "

الکساندر به این مرد نگاه ميکرد. مي باید قبل از او احساس گدا بودن كرده باشد : او  به هيچ چيز نیاز ندارد، و من تمام جهان را ميخواهم، حتی پس از آن هم راضی نخواهم شد، این جهان کافی نیست. الکساندر گفت: "این باعث خوشحال ام شد كه تو را ببینم، هرگز چنین انسان قانعي را نديده بودم. "

دیوگنس گفت: "هیچ مشکلی وجود ندارد! اگر می خواهی مثل من راضي باشي، بيا در کنار من، یک حمام آفتاب بگير. آینده را فراموش کن، و  گذشته را رها كن. هیچکس مانعت نيست. "

الکساندر خندید، خنده سطحی البته، و گفت: "حق با توست - اما زمانش هنوز نرسیده. یک روز من هم مثل تو آرام ميشوم. "دیوگنس پاسخ داد: "پس، آن یک روز هرگز نخواهد آمد. چه چیز دیگری نیاز داري تا استراحت كني؟ در صورتي كه من یک گدام، می توانم آرام باشم، چه چیز دیگری نیازست؟ چرا مبارزه، این تلاش ها، این جنگها، این فتح كردن ها، چرا نیاز به پيروزي باشد؟ "

الکساندر گفت:"وقتی که من پیروز شوم، زمانی که کل جهان را فتح کردم، مي آيم و از تو ياد ميگيرم و در کنارت در این ساحل مينشينم. "دیوگنس گفت، "اما اگر اكنون ميتوانم اینجا دراز  بكشم و استراحت كنم، چرا منتظر آينده باشم؟ چرا به سراسر جهان ميروي و برای خود و دیگران بدبختي درست ميكني؟ چرا منتظر پايان زندگی ات هستي تا پيشم بيايي و استراحت كني؟ من اكنون در آرامشم. "

چه نیازي به پيروزيست؟ تو باید خودت را اثبات کني. احساس پستي در درونت ميكني،احساس خالی و پوچي ميكني،احساسي مانند هیچکس بودن در درونت ميكني، که نیاز به اثبات شدن را منجر ميشود. باید ثابت کني که تو کسی هستي، مگر آنكه ثابتش كني، چگونه می تواني در آرامش باشي؟

دو راه وجود دارد، و سعی کنید درک کنيد چرا كه اینها تنها راهش هستند. یک راه اینست که در بيرون ثابت کنيد که شما کسی هستيد و راه دیگر اینست که به درون برويد و تشخيص دهيد كه هیچ کسي نيستيد. اگر به سمت بيرون برويد، هرگز قادر به اثبات کسی بودن نخواهيد شد. آن نیاز باقی خواهد ماند، بلکه ممکنست افزایش هم یابد. هر چه بيشتر ثابت کنيد، بیشتر احساس گدا بودن می کنيد، مانند الکساندر در كنار دیوگنس. اثبات كردن خود به دیگران ، از شما كسي نميسازد. در اعماق ، هیچکس بودن باقی مانده است. آن نیش در قلب وجود دارد و  می دانید که هیچکسي نمی باشيد.

پادشاهي کمکي نخواهد کرد، زیرا پادشاهی ،  شکاف درونتان را پر نخواهد کرد.هیچ چیز نمی تواند واردش شود.  بيروني ، بيروني باقی می ماند. دروني ، دروني باقی می ماند. هیچ ملاقاتي صورت نميگيرد. ممکنست تمام ثروت  جهان را داشته باشيد اما چگونه می توان آن را به درون برد و پوچی آن را پر کرد؟ خير، حتی زمانیکه  همۀ ثروت دنيا را داشته باشيد، هنوز هم احساس خالی بودن ميكنيد – پوچ تر، زیرا اكنون تضاد وجود خواهد داشت. به همين دليل بودا  قصر خود را ترك كرد: با تمام ثروتش، هنوز احساس پوچی درونی ميكرد، احساس می کرد که همه اش بی فایده است.

راه دیگر ، به درون رفتنست – نه اينكه تلاشي براي خلاص شدن از اين هیچ -کس بودن باشد، بلكه درک كردن آنست. این چیزیست که چوانگ تزو می گوید: یک قایق خالی شويد، فقط به درون بروید و پي ببريد كه هیچکس نيستيد. لحظه ای که متوجه شويد هیچکس نيستيد ،در ابعاد جدید منفجر و گسترش ميابيد، زيرا وقتی یک فرد متوجه می شود  هیچکسي نيست، همچنين متوجه ميشود كه " كل " است.

شما هيچکسی نیستيد، زیرا كل هستيد.كل چگونه می تواند کسی باشد؟" کسی" ، همواره يك بخش است. خدا نمی تواند "کسی" باشد، زیرا که او كل است، او نمی تواند داراي هيچ چیزی باشد، چرا که او كل است. تنها گدايان دارا هستند، چرا که دارايي ، دارای محدودیتست، آنها نمی توانند نامحدود باشند. كسي به حساب آمدن مرزست، كسي بودن نمی تواند بدون مرز باشد، نمی تواند نامتناهي باشد. هیچ - کس بودن، بي انتهاست، درست مثل كل بودنست.

در واقع، هر دو روش یکسانست. اگر به بيرون حرکت كنيد در وجود درونتان احساس می کنيد هیچ کس نيستيد. اگر به درون حرکت كنيد،همان احساس هیچ کس بودن را ميكنيد. به همین دلیلست كه بودا می گوید SHUNYA، خلا ء مطلق، برهمن است. هیچکس بودن،درك كل بودنست. درک کسی بودن، درک اينست كه كل نیستيد. و هیچ چیزي انجام نخواهيد داد.

پس راه دیگر اینست که به درون حركت كرد، نه برای مبارزه با این هیچ _کس بودن، نه به منظور تلاش برای پر کردن این پوچی، بلكه براي درک آن و  یکی شدن با آن. قایق خالی شويد و سپس  همۀ دریاها براي شماست. سپس می توانید به ناشناخته ها حرکت کنيدديگر هیچ مانعی برای این قايق وجود ندارد ، هیچ کس نمی تواند راهش را مسدود کند. هيچ نقشه ای نیاز نيست. این قایق به بی نهایت حرکت ميكند و حالا  هرجايي، هدفست. اما بايد به درون حركت كرد.

ضرورت پيروزي ثابت ميکند که شما کسی هستيد،  تنها راه چگونگي ثابت كردن آن،اثبات کردن از چشم دیگري است، زيرا چشم او، منعكس میكند. با نگاهي به چشم هاي الکساندر، می بینیم که او "کسی " بوده، در كنار دیوگنس ایستاده بود، و احساس هیچ کس بودن ميكرد. دیوگنس ، بزرگي بيروني او را  به رسمیت نمی شناخت.

پیش او، الکساندر بایستی احساس حماقت کرده باشد. گفته شده که او به دیوگنس گفته که اگر خدا  به تو تولد ديگري اعطا كند،دوست داري دیوگنس باشي يه جای الکساندر – در آينده!

ذهن همیشه در آینده حرکت می کند! در زمان بسیاري او می توانست تبدیل به دیوگنس شود، مانعي وجود ندارد، هیچ کس مانع او نيست.میلیون ها  موانع براي تبدیل شدن به اسکندر كبير وجود خواهد داشت زیرا همه سعی خواهند کرد كه جلويتان را بگيرند. هنگامیکه می خواهید ثابت کنید کسی هستيد به نفس ديگران صدمه ميزنيد، و همۀ آنها سعی خواهند کرد ثابت کنند که شما چیزی نيستيد. چيزي، کسي، آیا فکر می کنید هستيد؟ باید آن را اثبات کنيد، و آن یک راه بسیار سختست، بسیار خشونت آمیز، بسیار مخربست.

هیچ مانعی برای  یک دیوگنس بودن وجود ندارد. اسکندر ، به لطف این مرد، احساس زیبایی ميكرد. او گفت: "اگر خدا تولد ديگري به من بدهد، می خواهم كه دیوگنس شوم - اما در آینده." دیوگنس خندید و گفت، "اگر از من سؤال شود ، یک چیز مسلم است:هرگز دوست  نخواهم داشت اسکندر کبیر شوم! "

در چشم دیوگنس، الکساندر  نتوانست با پیروزی هایش براي او ديده شود. ناگهان ميباید  احساس غرق شدن كرده باشد، حسي مرگبار که او هیچ کس نيست. ميباید فرار کرده باشد، هرچه زودتر از دیوگنس دور شده باشد. او  انسان خطرناکي است.

گفته شده است که دیوگنس ،الکساندر را در تمام عمرش گرفتار كرد. هر کجا میرفت، دیوگنس  مثل سایه با او بود. در شب، در خواب، دیوگنس در حال خنديدن آنجا بود. و داستاني زیبا می گوید که آنها در همان روز درگذشتند.

آنها در همان روز درگذشتند، اما دیوگنس بایستي کمی صبر کرده باشد، طوریکه  بتواند به دنبال الکساندر برود. در حال عبور از رودخانه اي که دنياي بين شان را تقسیم ميكرد، الکساندر دوباره ديوگنس را ملاقات کرد، و این برخورد دوم، خطرناک تر از قبل بود. الکساندر جلوتر بود، چون او چند دقیقه زودتر مرده بود - دیوگنس منتظر بود تا او را دنبال کند. الکساندر، صدای کسی را پشت سرش در رودخانه شنيد، نگاهي به عقب كرد و دیوگنس را دید كه خنده كنان آنجاست. بايستي کاملا بهت زده شده باشد، زيرا اینبار همه چیز کاملا متفاوت بود. او  مثل دیوگنس برهنه بود، چرا که لباس های خود را نمي توانيد به دنياي دیگر ببريد. اینبار او مطلقا هیچ کسي نبود، هیچ امپراتوري نبود.

اما دیوگنس همان بود. هر چه که مرگ می تواند از بين ببرد،او از پيش کنار گذاشته بود، طوریکه مرگ نمی تواند هيچ چیزی از او  ببرد. او درست همانست که در ساحل رودخانه بود. اینجا در این رودخانه بود، درست مانند قبل.

لذا براي بی حال نبودن، به خودش شهامت و اعتماد به نفس ميداد، اسکندر نیز خندید و گفت: "عالي، فوق العاده! بار ديگر ملاقات  بزرگترین امپراطور و بزرگترین گدا. "

دیوگنس پاسخ داد: "حق کاملا  با تو است، تو فقط کمي در مورد اينكه چه كسي امپراطور و کي گدا است گيج شده اي. این ملاقات بزرگترین امپراطور و  بزرگترین گداست، اما امپراطور در پشت سرت هست و گدا در مقابلت. و من به تو ميگویم، الکساندر، آن در اولین ملاقات ما هم همین بود.تو گدا بودي، اما فکر می کردي كه من بودم. حالا به خودت نگاه کن! چه چيزي با پیروزی بر تمام جهان به دست آوردي؟ "

چه نيازي به پيروزي است؟ چه چيز را می خواهي ثابت كني؟ در چشمان خودت می دانی که  یک چيز غیر واقعي و خيالي هستي ، هیچ چیز نيستي، و این هیچ بودن، دردي در قلب می شود. رنج می بري زیرا هیچ چیز نيستي - بنابراین باید خودت را در نگاه دیگران اثبات کني. باید در ذهن دیگران اين باور را بسازي كه تو کسی هستي، که تو يك هیچ_چیز نیستي. و به دنبال نگاه ديگران ، عقاید و افکار عموم را جمع آوري ميكني، و از طریق جمع آوری افکار عموم، یک تصویر ایجاد ميکنی. این تصویر ، نفس است، آن خود واقعی تو نیست. این شکوه منعكس شده، خود تو نیست - آن از چشمان دیگران جمع آوری شده است.

انساني مانند اسکندر همواره از دیگران ميترسد زیرا آنها می توانند هر آنچه که به او داده شده است را باز گيرند. یک سیاستمدار  همیشه از مردم ميترسد زیرا آنها می توانند دوباره آنچه که به او داده شده است را بازگيرند. خود او ، تنها يك ، خود قرض گرفته شده است. اگر از دیگران بترسيد، برده هستيد، نه ارباب.

دیوگنس از دیگران نمي ترسد. نمی توانید هيچ چیزی را از او بگيريد چرا که او  هيچ چیزی را قرض نگرفته است. او ، خويش را دارد، شما  فقط نفس را داريد. این تفاوت  بین خود و نفس است – نفس ، خود قرض گرفته شده است. نفس به دیگران وابسته است، به افکار عموم. خود (خويشتن) اصالت وجودتان است. آن وام گرفته شده نيست،از  آن شماست.کسي نمی تواند آن را به عقب باز گرداند.

توجه كنيد، چوانگ تزو  بند زیبايي را می گوید:

 

وقتي کمانداري براي تفريح تیر اندازی ميكند

 با تمام مهارتش انجام ميدهد___(براي تفريح)

هنگامیکه در حال بازی هستيد،در تلاش برای اثبات کردن اينكه کسی هستيد نيستيد، آراميد، در خانه ايد. وقتيكه فقط برای تفریح بازي ميكنيد ، نگران نیستيد که دیگران دربارۀ تان چه  فکري می کنند.

آیا مبارزۀ نمايشي پدري با فرزندش را ديده ايد؟ او شکست خواهد خورد. او به دروغ مي افتد و فرزندش روی سینه اش مي نشيند و ميخندد، و می گوید، "من برنده شدم!" - و پدر خوشحال خواهد شد. این فقط سرگرمي است. در تفريح می توانيد شکست بخوريد و خوشحال باشید. تفريح، جدی نيست، آن به نفس مربوط نيست. نفس ، همیشه جدی است.

پس به یاد بسپاريد، اگر جدی هستيد، همیشه در آشوب مي باشيد، آشفتگی درونی. یک فرد قدیس همیشه در  بازی است، انگار براي تفريح تیراندازی ميكند. او به تیراندازی در هدف خاصي علاقه ندارد، تنها از خودش لذت ميبرد.

فیلسوف آلمانی، Eugen Herrigel، برای یادگیری مراقبه به ژاپن رفت. در ژاپن آنها از هر بهانه اي برای آموزش مراقبه استفاده ميكنند - تیراندازی با کمان یکی از آنهاست. هريگل کماندار عالي اي بود؛ او صد در صد در كارش دقیق بود، هرگز در نشانه گيري خطا نميكرد. سپس برای یادگیری مدیتیشن از طریق تیراندازی با کمان نزد استاد رفت ، چرا که او اكنون در آن ماهر بود. سه سال از آموزش گذشت و هريگل احساس کرد  كه آن اتلاف وقت بوده است.استاد  اصرار داشت که او نباید شلیک كند. به هريگل گفت: "اجازه بده که تير به خودی خود رها شود. زمانیکه تو هدف گيري كردي نبايد آنجا وجود داشته باشي، اجازه بده تير ، خودش هدف گيري كند. "

این مضحك و بي معني بود. به ویژه برای یک انسان غربی ، آن کاملا بی معنی بود: چه می کنید؟ منظورت چيست ، اجازه بده که تير، خود را شلیک کند؟ چگونه تير می تواند خود را شلیک کند؟ من بايد كاري انجام دهم. او به تير اندازي ادامه داد ،هرگز هدف را از دست نداد.

اما استاد گفت: "هدف در كل هدف نيست. هدف "تو" هستي. من نگاه نميكنم که آیا تو به هدف ميزني یا نه.اين يك مهارت مکانیکی است. به تو نگاه می کنم، برای دیدن اینکه آیا تو وجود داري یا نه. براي تفريح شلیک كن ! از آن لذت ببر، سعی نکن ثابت کني که هرگز هدف را از دست نميدي.برای اثبات نفس تلاش نكن. اكنون این وجود دارد، تو وجود داري، نیازي  به اثبات کردن آن نيست. در آرامش باش و اجازه بده كه تير به خودي خود پرتاب شود. "

هريگل نمی توانست بفهمد. او سعی کرد، دوباره و دوباره تلاش كرد و گفت: «اگر هدف گيري من صد در صد دقیقست، چرا  به من گواهی صادر نميكني؟ "ذهن غربی همیشه علاقه مند به نتیجه نهایی است و شرق همیشه علاقه مند به ابتداست، نه به پایان. براي ذهن شرقی پایان بی فایده است. آغاز با اهميت است، کماندار  مهم است، نه هدف.

سپس استاد گفت: "نه!" و او کاملا نا امید شد، هريگل اجازۀ خروج خواست. او گفت: "پس من باید بروم. سه سال زمان زياديست و هیچ چیزي به دست آورده نشد. شما مدام ميگوييد نه ..... که من هنوز هم همان هستم."

روزی که او  ميخواست آنجا را ترک كند برای خداحافظی پيش استاد رفت و او را در حال آموزش به شاگردان ديگر ديد. هريگل آن روز صبح بي علاقه بود، ميخواست آنجا را ترك كند،كل برنامه را رها كرده بود. بنابراین فقط منتظر بود تا استاد كارش را به پایان برساند تا بتواند خداحافظی كند و او را ترک کند.

روی نیمکتي نشست و  برای اولین بار استاد را نگاه کرد. برای اولین بار در اين سه سال بود او به استاد نگاه ميکرد. واقعا او هيچ چیزی انجام نمی داد، انگار مثل آن بود كه تير، خودش را پرتاب ميكند. استاد جدی نبود، او در حال بازی بود، سرگرم بود. کسي که علاقه مند به هدف زدن باشد ، نبود.

نفس ، همیشه هدف_گرا است. تفريح هدفي برای رسیدن ندارد، سرگرمي در ابتداست، زمانیکه پيكان ، كمان را رها ميكند. انگار که تيراندازي اتفاقي است ، طوري كه انگار ربطي به هدف رسيدن ندارد ؛ اينکه آیا خطا برود يا نرود مهم نیست. بلكه وقتي پيكان، كمان را رها ميكند، کماندار ميبایستي در تفريح باشد، لذت ببرد، جدی نباشد. هنگامیکه جدی هستيد،پر تنش هستيد، زمانیکه جدی نیستيد آراميد، و هنگامیکه  آراميد ، خودتانيد. وقتیکه متشنجيد، نفس هست، با ابر پوشیده شده ايد.

هريگل برای اولین بار نگاه کرد ..... چون اكنون علاقه و دلبستگي اي نبود.حالا آن کار و شغل او نبود، او همه چيز را رها كرده بود. در حال ترك آنجا بود و هيچ مسئلۀ جدی اي وجود نداشت. او شکست را قبول کرده بود، هیچ چیز براي اثبات وجود نداشت. او نگاه کرد، و برای اولین بار ،چشمانش وسواسي براي هدف گيري نداشت.

او به استاد نگاه کرد و مثل اين بود كه انگار پيكان، خودش را از كمان شليك ميكند.استاد، تنها به آن انرژی ميداد، او تير اندازي نميكرد. او هيچ چیزی انجام نمی داد، همه چیز  بدون زحمت انجام ميشد. هريگل نگاه کرد و برای اولین بار  درک كرد.

طوري که انگار مسحور شده بود به استاد نزدیک شد، كمان را در دستش گرفت و  تير را به عقب کشید. استاد گفت :" رسیدي. اين چیزیست که من برای سه سال به تو ميگفتم. "تير هنوز کمان را رها نكرده بود كه استاد گفت:" تمام شد. هدف به دست آمد. "اكنون او  سرگرم بود، جدی نبود ، هدف گرا نبود.

این تفاوتش است. سرگرمي هدف_گرا نیست، هیچ هدفي ندارد. تفريح ،براي خودش هدفست، ارزش ذاتی آنست ،چیزي خارج از آن وجود ندارد. از آن لذت مي برید، همه اش همين است.مقصودي در آن وجود ندارد، با آن بازی ميکنيد، تمامش همين است.

 

وقتي کمانداري براي تفريح تیر اندازی ميكند

 با تمام مهارتش آنرا انجام ميدهد.

هنگامیکه براي تفريح تیراندازی ميكنيد،در جنگ و تضاد نیستيد.دو بودن وجود ندارد،تنشي وجود ندارد،ذهنتان هیچ جا نمی رود.به هيچ عنوان ذهنتان جايي نميرود_طوريكه يك کل هستيد.سپس مهارت وجود دارد.

داستاني در مورد استاد ذن گفته شده است، یک نقاش، که یک معبد جدید را طراحي ميكرد،يك بتکده را. عادت داشت كه شاگرد ارشدش در کنارش باشد.جهت كشيدن طرح از او بهره ميبرد،به شاگردش نگاه ميكرد و ميپرسید، "چه فکري میکنی؟"و آن شاگرد می گفت، "لايق شما نيست."سپس از آن دست ميكشيد و آنرا دور مي انداخت.

این ماجرا نود و نه بار اتفاق افتاد. سه ماه گذشت و پادشاه مدام می پرسید که كي طراحی تکمیل ميشود تا ساختمان شروع به كار شود.سپس یک روز آن اتفاق وقتي جوهر طراحي استاد خشک شد افتاد، به شاگردش گفت برو بیرون و جوهر تهيه كن.

شاگرد رفت و هنگامیکه بازگشت نگاه کرد و گفت، "چي؟؟ آن را انجام داديد ! اما چرا این کار را در این سه ماه نمي توانستيد كنيد؟ "استاد گفت: "دلیلش تو بودي. تو کنار من نشسته بودي و من تقسیم شده بودم.به من نگاه میکردي و من هدف گرا شده بودم، آن تفريح نبود.وقتي تو نبودي،من آرام بودم. احساس کردم که کسی به من نگاه نميكند و  كل(يكپارچه) شدم. این طراحی را من انجام ندادم، آن به خودی خود آمده است. برای سه ماه آن نمی آمد به خاطر اينكه من فاعل(كننده) بودم. "

 

وقتي کمانداري براي تفريح تیر اندازی ميكند

 با تمام مهارتش آنرا انجام ميدهد.

..... چونكه تمام وجودش در دسترسست. و هنگامیکه کل در دسترسست، زیبایی داريد، فضل و بركت داريد، کیفیتي کاملا متفاوت از وجود. هنگامی تقسیم شده هستيد، جدی و  متشنج و زشت هستيد.ممکنست موفق باشيد، اما موفقیت تان زشت خواهد بود.ممکنست ثابت کنيد که کسی هستيد، اما هيچ چیزی را اثبات نمی کند، شما به سادگی یک تصویر غلط ايجاد ميكنيد.اما زمانیکه کل(يكپارچه) هستيد، آراميد،كامليد، ممكنست کسي آنرا در موردتان نداند، اما هستيد. و این تمامیت ، نيايش، برکت و سعادتي است که براي ذهن مراقبه گون اتفاق می افتد، که در مراقبه رخ ميدهد. مراقبه به معنای تمامیتست.

پس به یاد داشته باشید، مدیتیشن، مي بایستي تفريح  باشد، نباید مانند کار باشد.نبایستي آنرا مثل یک انسان مذهبي انجام دهيد، بایستي آنرا مانند یک قمار باز انجام دهيد. بازی كنيد، برای تفریح انجام دهيد، مانند یک ورزشکار نه یک تاجر! مي باید سرگرمي باشد،سپس تمام مهارت در دسترس خواهد بود، سپس به خودي خود گل ميشود. به شما نیازي ندارد.هیچ تلاشی لازم نيست. به طور ساده تمام وجودتان بايد در دسترس باشد، تمام انرژی تان بايد در دسترس باشد. سپس گل ، خودش می آید.

 

اگر او برای یک پول برنجی تيراندازي كند

حالا دستپاچه ميشود.

اگر او فقط براي يك پول برنجي در رقابت باشد، اگر قرارست چیزی به دست بيايد، نتیجه اي در كار باشد، اكنون او عصبی و هراسانست. ترس با  "آیا موفق ميشوم I یا نه" مي آيد. او تقسیم شده است. بخشی از ذهن می گوید: "شاید موفق شوي"؛ بخشي دیگر می گوید: "شاید شکست بخوري. "اكنون همۀ مهارتش در دسترس نیست،در حال حاضر او نصف و نیمه است. و هر زمان که تقسیم ميشويد تمام وجودتان زشت و بيمار می شود. ناخوش میشويد.

 

اگر برای یک جایزۀ طلا  تيراندازي كند

كور ميشود.

و یا دو هدف را ببنيد

او از ذهنش خارج ميشود.

به بازار برويد و مردمي را كه در پي طلا هستند ببينيد.آنها نابینا هستند. طلا ، انسان را طوري كور ميكند كه هیچ چیز دیگری نمی کند، طلا ، چشم ها را كاملا مي پوشاند.وقتیکه بیش از حد براي موفقيت مضطرب هستید ،خيلي نگران نتیجه هستيد،خيلي بلند پروازانه هستيد، زمانیکه نگران مدال طلا  هستید،کور ميشويد و شروع به دیدن دو هدف ميكنيد.آنقدر مستيد که شروع به دو بيني مي كنيد.

نصرالدین با فرزندش در یک بار صحبت ميكرد. او گفت: "هميشه يادت باشه که نوشیدن را در يك زمان قطع كني.الکل خوبه، اما زمانی لازمه که متوفقش كني.و من از طریق تجربۀ خودم ميگم. آن گوشه را نگاه كن _ وقتي که اون چهار نفر در اون ميز نشستند ، شروع به ديدن هشت نفر كردي، متوقفش كن. "پسر گفت، "اما پدر، فقط دو نفر اونجا نشسته."

وقتی ذهن مستست، دو بینی می آيد. طلا  باعث ناخودآگاه شدنتان ميشود، اكنون دو هدف وجود دارد و چنان عجله اي براي رسيدن به آنها داريد كه عصبی ميشويد، از درون ميلرزيد. 

این معناي جملۀ چوانگ تزو ست که می گوید:

.....او از ذهنش خارج ميشود.

همه از ذهن خود خارجند. نه تنها مردم ديوانه از ذهن خود خارج اند، شما نيز از ذهن تان خارجيد. تفاوتش  تنها در درجۀ آنست، نه از نظر کیفیت، کمی بیشتر و هر آن می توانید از مرزش عبور کنيد.مثل اینست که انگار در نود و نه درجه می باشيد.در صد درجه ميجوشيد، سر ريز ميكنيد. تفاوت بین كسانيكه در ديوانه خانه اند با كسانی که در بيرون هستند تنها در کمیتست، نه در کیفیت.همه خارج از ذهن خود هستند،چون همه در پي نتایج، اهداف و مقاصدند.

چیزی بايد به دست آورده شود.پس عصبی بودن مي آيد، رعشۀ درونی مي آيد، آن هنگام نمی توانيد در سكون باشد. و هنگامیکه از درون به لرزه افتيد، هدف به دو  یا چهار یا حتي هشت تبديل ميشود- و  ديگر كماندار شدن غیر ممکنست.کماندار کامل همیشه کمانداريست که در تفريحست.انسان کامل، زندگي را به عنوان سرگرمي زندگي ميكند، همانند بازی.

به زندگی کریشنا نگاه كنيد.چوانگ تزو بايد در موردش بداند، آن زیبا بوده است. زندگی کریشنا سرگرمي بود. بودا، ماهاویرا، عیسی مسیح. به کمی جدی بودن نگاه كنيد،طوريكه انگار چیزی بايد به دست آيد- moksha، نیروانا، بي_آرزو بودن. اما کریشنا کاملا بی_هدف بود: فلوت را فقط برای تفریح زندگی ميزد،با دختران ميرقصيد و لذت مبيرد، آواز  مي خواند. برای او هیچ جايي براي رفتن وجود نداشت. همه چیز در اینجاست، پس چرا براي نتیجه به زحمت افتادن؟ همين حالا همه چیز در دسترسست ،چرا از آن لذت نبرد؟

کریشنا انسان کاملي است به طوريكه تفريح نشانه ای از یک انسان کاملست.ما هرگز در هند CHARITRA زندگی کریشنا نام نداديم،" شخصیت او"، ما آن را ليلاي (LEELA)کریشنا مي ناميم، بازی او. این یک شخصیت نيست، آن هدفمند نیست، آن کاملا بی هدفست.

درست مثل یک بچۀ کوچکست.نمی توانید بپرسید، "چه کاري می کنی؟" نمی توانید بپرسید، "معنی آن چیست؟" او  فقط با دويدن دنبال پروانه ها لذت ميبرد.چه چيزي  با پریدن در آفتاب به دست مي آورد؟ اين تلاش به كجا او را هدايت ميكند؟ هیچ جا! او به هیچ جايي نمی رود. ما آنرا بچه گانه مي ناميم و فکر می کنیم خودمان بالغيم، اما من به شما بگویم زمانی واقعا بالغيد، كه دوباره کودکانه شويد. سپس زندگی تان دوباره سرگرمي و تفريح خواهد شد.از آن لذت مي برید،از هر ذرۀ آن،جدی نمي شويد.خنده اي عميق بر روی تمام زندگی تان گسترش مي يابد. آن بیشتر شبیه به رقص ميشود و کمتر شبيه یک کسب و کار ميشود، بیشتر شبیه به آواز خواندن خواهد بود، زمزمه اي در حمام، کمتر شبيه حساب و كتاب در اداره است. آن ریاضیات نخواهد بود، بلکه تنها لذت بردن خواهد بود.

 

مهارتش تغییر نکرده،

بلكه جایزه او را تقسیم كرده

او دلواپس است.

بیشتر به بردن فكر ميكند تا تير اندازي

و ضرورت پيروزي،

 قدرتش را تخليه ميكند.

اگر احساس سستي ميكنيد، ناتواني زياد، درماندگي، به خاطر "خودتان" می باشد. هیچ کسي قدرت را از شما تخلیه نميكند. شما منابع بی نهایت از نيرو داريد، بدون پایان يافتن، اما به نظر تخليه شده مي آييد،انگار كه هر لحظه می خواهید بدون انرژی باقي مانده اي بيفتيد.كل انرژی تان کجا در جریانست؟در حال ایجاد یک تضاد در درون خود هستيد گرچه مهارتتان همانست.

مهارتش تغییر نکرده،

بلكه جایزه او را تقسیم كرده

او دلواپس است.

من داستاني شنیده ام.در روستايي یک پسر بچۀ فقیري بود، پسر یک گدا بود، جوان و سالم بود. او خیلی جوان و تندرست بود و هنگامیکه فیل شاه از روستايشان عبور ميكرد،دم فیل را گرفت و از حرکت آن جلوگيري ميكرد!

گاهی اوقات براي شاه خيلي خجالت آور ميشد چرا که او  روي فیل نشسته بود و کل بازار جمع می شدند و مردم به او مي خنديدند. همش به خاطر پسر یک گدا!

پادشاه نخست وزیرش را صدا زد: "كاري باید انجام شود. این توهینست. عبور از اين روستا من را ميترساند، و اين پسر گاهی وقتها به روستاهای دیگر نيز می آید! هر جا و هر زماني او می تواند دم فیل را بگیرد و آن نتواند حرکت کند.آن پسر قویست، پس بايد کاری كرد كه انرژی اش تخليه شود. "

نخست وزیر گفت: "من باید بروم با یک انسان خردمند مشورت كنم چرا كه نمی دانم چگونه انرژی او را بايد تخليه كرد.او فقط یک گداست. اگر یک مغازه داشته باشد،ميشود انرژی اش را تخلیه كرد.اگر به عنوان یک کارمند در اداره اي مشغول به کار بود،انرژی اش خالي ميشد.اگر او معلم یک مدرسه ابتدایی بود،ميتوانست انرژی اش تخلیه بشود. اما او هیچ كاري براي انجام ندارد.براي تفريح زندگی می کند، مردم او را دوست دارند و هرگز بدون غذا نمانده است. او خوشحالست، ميخورد و ميخوابد. پس اين مشكلست، اما من می روم. "

پس او پيش یک مرد خردمند پيري رفت. مرد سالخوردۀ دانا گفت: "یک كاري كن. برو و به پسرك بگو که تو هر روز به او یک روپیۀ طلا ميدهي اگر او یک کار کوچک انجام دهد _ و آن كار واقعا کوچکست. او بايد به معبد  روستا برود و چراغ را روشن كند. فقط بايد هنگام غروب چراغ را روشن كند، اين همۀ آن كارست. هر روز به او یک روپیۀ طلا  بدهید. "نخست وزیر گفت، "اما اين چگونه کمک خواهد کرد؟ این ممکنست حتی بیشتر او  را پر انرژی كند.یک روپیه ميگيرد و  بیشتر خواهد خورد.حتی او زحمت گدايي هم نخواهد كشيد."مرد دانا گفت: "نگران نباش، خيلي ساده آنچه گفتم را انجام بده." اینكار انجام شد و  هفتۀ بعد، هنگامیکه پادشاه دوباره عبور ميكرد،آن پسر سعي كرد جلوي فیل را بگيرد اما او شکست خورد. او همراه با آن به زمين کشیده شد.

چه اتفاقی افتاد؟ دلواپسي وارد شد، اضطراب وارد شد. او  مجبور به یاد آوريست،در بیست و چهار ساعت روز بايد به یاد داشته باشد که  هر شب  به معبد برود و چراغ را روشن كند.تبديل به اضطرابي شده است که تمام وجودش را تقسیم ميكند. حتی در خوابش شروع به ديدن رويا ميكند که شب شده: چه کار می کنی؟ برو و چراغ رو روشن كن و یک روپیه ات را بگير. و پس از آن  شروع به جمع آوری آن روپیۀ هاي طلا ميكند. تا الآن هفت تا دارم، بعد هشت تا، و سپس شروع به محاسبه ميكند که چه زماني ميتوانم صد روپیۀ طلا داشته باشم_و كي آنها به دويست عدد ميرسد. ریاضیات آمده و تفريح از دست رفته. و این تنها یک كار کوچک بود که بايد انجام ميداد، روشن كردن چراغ. فقط يك دقيقه کار داشت، حتی نه، تنها یک چیز زودگذر بود. اما تبديل به نگرانی شده بود. این كار تمام انرژی اش را تخلیه ميكرد.

و اگر تخلیه شويد، تعجبی ندارد كه زندگی تان تفريح نیست.باید به بسیاری از معابد برويد و بسیاری از چراغها را روشن و خاموش كنيد، محاسبات زيادي در زندگی تان ایجاد ميکند، كه نمی تواند يك تفريح باشد.

مهارت کماندار تغییر نکرده است، همان مهارتست، اما کماندار وقتی براي تفريح تیراندازی ميكند، تمام مهارتش در دسترسست.گرچه مهارتش تغییر نکرده،اما جایزه او را تقسیم می کند. دلواپس ميشود، اضطراب وارد ميشود، عصبی می شود و بيشتر به بردن جايزه فکر می کند، اكنون او به تیراندازی اهميت نميدهد. حالا مسئله اینست که چگونه پيروز شود، نه اينكه چگونه تير اندازي كند. او از آغاز به پایان حركت کرده. اكنون وسيله مهم نيست، پایان مهمست، و هر زمانکه پایان مهم باشد انرژی تان تقسیم ميشود، چرا که همۀ آنچه می توان انجام داد  با وسيله انجام مي پذيرد، نه در پایان. پایان ها در دستان شما نیستند.

کریشنا در گیتا به آرجونا می گوید: " نگران و دلمشغول پایان و نتیجه نباش.به سادگی آنچه بايد اینجا و حالا انجام بشود را انجام بده و  نتیجه را براي من بسپار، براي خدا. نپرس چه اتفاقی خواهد افتاد، هیچ کس نمیداند. نگران وسيله باش و به پايان فکر نکن. نتیجه_گرا نباش. "

این موقعيت ، زیبا و با ارزشست و با جملات چوانگ تزو در ارتباطست، چون آرجونا يك کماندار بود، بزرگترین كمانداري كه هند داشته. او کماندار کاملي بود.اما پایان وارد ذهنش شد. او هرگز نگران نشده بود،قبلا آن هرگز اتفاق نيافتده بود. او تیراندازی با کمانش عالي بود، مهارتش كامل بود، مطلق بود، اما در جريان میدان جنگ Kurukshetra كه دو سپاه مقابله همدیگر قرار گرفتند، نگران شد. نگراني او چه بود؟ به اين خاطر كه دوستانش در طرف مقابلش بودند.يك امر خانوادگي بود،جنگ بین پسر عموها بود، طوريكه همه با هم نسبت داشتند.هر دو طرف اقوام هم بودند. همۀ فاميلي تقسیم شده بود_یک جنگ نادر بود،جنگي خانوادگی بود.

کریشنا و آرجونا در یک طرف و ارتش کریشنا در طرف دیگر بود.کریشنا گفته بود: "هر دوي شما مرا دوست داريد ولي باید تقسیم به دو نيمه شويد. یک طرف می تواند مرا داشته باشد، و  طرف دیگر می تواند ارتش مرا داشته باشد. "

Duryodhana، رهبر طرف دیگر، احمق بود. او فکر کرد،" من با کریشنا در كنارم چه خواهم كرد؟ اما او یک ارتش بزرگ دارد .... "و او ارتش کریشنا را انتخاب کرد.سپس کریشنا با آرجونا بود و آرجونا خوشحال شد چون یک کریشنا از همۀ دنيا برايش بيشترست. ارتش چه کاری می تواند كند_ناخودآگاه ها، مردم خواب آلود؟ یک انسان بیدار از همه با ارزشترست.

کریشنا زمانیکه آرجونا گيج شده بود و ذهنش تقسیم شده بود واقعا كمك كرد.در گیتا گفته شده که با ديدن این دو ارتش او متعجب و متحیر شده بود.و اینها کلماتي اند كه او به کریشنا گفته است: "انرژی ام تخليه شده است و احساس عصبي بودن می کنم،احساس می کنم ناتوانم، قدرتم مرا ترک کرده است. "و او انساني با مهارت کامل بود، کمانداري عالي بود.

او کمان خود را گانديوا (GANDIVA ) مي نامید.گفت: "gandiva  برایم بیش از حد احساس سنگیني ميكند.آنقدر ناتوان شده ام كه بدنم بی حس شده، و نه می توانم فکر کنم و نه ميتوانم ببینم. همه چیز مغشوش شده، چرا که همگي اقوامم هستند و من باید آنها را بکشم. حاصلش چه خواهد بود؟ كشتار، بسیاری از مردم کشته ميشوند، چه چيزي عايدم ميشود؟پادشاهی بي ارزش؟ بنابراین من علاقه اي به مبارزه ندارم، به نظر می رسد قیمت  آن بيش از حد بالاست. من می خواهم  فرار كنم و یک سانياسين(سالك) شوم، به جنگل بروم و مراقبه كنم. این برای من نیست. انرژی ام تخلیه شده است. "

کریشنا به او گفت، "به نتیجه  فکر نکن آن در دست تو نیست. و به خودت به عنوان فاعل(عامل) فکر نکن، چرا که اگر انجام دهنده تو باشي سپس پایان در دست توست. فاعل همیشه خداوندي است و تو فقط یک وسیله هستي. نگران اینجا و اكنون و وسيله باش و پایان را براي من رها كن. به تو بگویم، آرجونا،این افراد اكنون مرده هستند،تقدير آنها برای مردن است. تو آنها را نخواهي كشت. تو فقط وسيله اي هستي كه به آنها نشان می دهي واقعیت اينست که آنها اكنون مرده اند. تا آنجا که من می توانم ببینم، آنها را مرده ميبينم. آنها به نقطه اي رسيده اند که در آن مرگ اتفاق می افتد_ تو فقط يك وسيله اي. "

زبان سانسکریت یک کلمۀ زیبا دارد،كه هیچ معادلي در زبان انگلیسی ندارد: آن NIMITTA است. Nimitta به اين معنیست که تو  فاعل(عامل) نیستي،تو علت نیستي، حتی یکی از علل هم نيستي، تو فقط nimitta می باشي. این بدان معنیست كه علت در دست خداوند مي باشد.يزدان ، فاعلست، تو فقط یک وسیله براي آن مي باشي.درست مثل یک پستچی هستي_ پستچی همان nimitta است. او می آید و  نامه ای را به تو تحويل ميدهد. اگر نامه به تو توهین كرد، از او عصبانی نمیشوي. نمی گویي: "چرا این نامه را برايم آوردی؟"به پستچی مربوط نیست، او nimitta است. او نامه را ننوشته است، او دليل آن نيست،به هيچ وجه به او مربوط نيست. فقط وظیفۀ خود را انجام داده است.از دست او عصبانی نخواهي شد. نميگويي:"چرا این نامه را براي من آوردي؟ "

کریشنا به آرجونا گفت: "تو درست مثل یک پستچی هستي، باید مرگ را به آنها تحويل دهي. تو قاتل نیستي، مرگ از  طرف خداوندست. آنها قبلا آنرا به دست آورده اند، پس نگران نباش. اگر تو آنها را نکشي سپس شخص دیگری نامه را تحويل ميدهد.اگر این پستچی آن را انجام ندهد سپس نفر دیگری انجام ميدهد. اگر دوري و یا در تعطیلاتي و یا بیمار هستي به این معنی نيست که این نامه تحویل داده نمی شود.پستچی جایگزینش انجامش خواهد داد. اما این نامه تحویل داده می شود. پس خودت را خسته نكن، نگران غير ضروريات نشو، تو فقط nimitta هستي،نه علت و نه انجام دهندۀ آن، فقط یک وسیله اي. نگران وسيله باش، دربارۀ پایان فکر نكن، زیرا هنگامیکه دربارۀ پایان فکر کني، مهارت خود را از دست ميدهي.

"تو تقسیم شده اي و به همین دلیل احساس تخليه شدن ميكني،آرجونا.انرژی ات به هيچ جايي نرفته است،آن تبدیل به یک درگیری و تضاد شده است_از درون،تقسیم شده اي.در حال مبارزه با خودت هستي.یک بخش می گوید پیش برو، بخش دیگری می گوید: این خوب نیست.تمامیتت از دست رفته است و هر زمانکه تمامیت از دست داده شود،فرد احساس ناتواني ميكند."انسان قدرتمندي همچون آرجونا می گوید:"من نمی توانم این gandiva (كمان) را حمل کنم و آن برايم خيلي سنگینست.من عصبی شده ام.احساس ترس عمیقي ميكنم، اضطراب در من برخاسته. نمی توانم مبارزه کنم. "

مهارت همانست، هیچ چیزي تغییر نکرده است،اما ذهن تقسیم شده است.هر زمانکه تقسیم شده باشيد،ناتوان ميشويد، زمانیکه تقسيم نشده باشيد، قدرتمند(با انرژي) میشويد.خواسته ها تقسیم تان مي كند، مراقبه تقسیمتان نمیکند. خواسته ها به آینده هدايتتان ميكند، مراقبه لحظۀ حال را به ارمغان می آورد.

اين را به عنوان نتيجه گيري به یاد بسپاريد، به آینده حرکت نکنيد.هر زمان که احساس كرديد ذهنتان در حال حرکت به آینده است بلافاصله به حال پرش كنيد.سعی نکنید آن را کامل كنيد.بلافاصله، لحظه ای كه فکر کرديد،لحظه ای که آگاه شديد که ذهن به آینده رفته،به خواسته ها رفته،به لحظۀ حال پرش كنيد.به خانه.

لحظۀ حال را از دست داده ايد. دوباره و دوباره آنرا از دست ميدهيد چرا که آن تبدیل به عادتي طولانی مدت شده است،اما دیر یا زود، بیشتر و بیشتر، می توانید در خانه باشيد. سپس زندگی تفريحست، يك بازی است.و آن زمان پر از انرژی اي هستيد که سرریز ميكند،سیلي از نشاط.و این سیل ، سعادتست.

ناتوان و تخليه شده ايد،نمی توانید نشئه باشيد.چگونه می توانيد برقصيد؟ برای رقص نیاز به انرژی نامحدود داريد.خشكيده ايد، چگونه می توانيد بخوانيد؟آواز خواندن همیشه از سر ريزي مي آيد.همانند مرده ايد، چگونه می توانيد دعا كنيد؟تنها زمانیکه کاملا زنده هستيد، قدردانی از قلب برميخيزد، احساس حق شناسي. این قدردانی، نمازست.

براي امروز كافيست.

مترجم: مسعود

ما 65 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116