اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

ترجمه های جدید

من به شدت به خدا باور دارم

 من به شدت به خدا باور دارم ، چرا باور را محکوم می کنید ؟
من باور را محکوم می کنم – به سادگی برایت توضیح می دهم که باور مانعی برای رسیدن به خداست . باور پل نیست ، مانع است . این باور است که تو را از خدا دور نگه می دارد. اگر باور رها شود تو بی درنگ در خدا هستی ، تو خدایی .چرا نیاز به باور وجود دارد ؟ تو به خورشید باور نداری ، یا داری ؟! تو به زمین باور نداری . می دانی که زمین وجود دارد پس لزومی به باور داشتن نیست .تو فقط چیزهایی را


باور داری که آنها را نمی شناسی . باور از روی نادانی است . بودا خدا را باور ندارد زیرا او خدا را می شناسد تو خدا را نمی شناسی ، به همین دلیل به خدا باور داری و اگر به باور داشتن ادامه دهی مراقب باش – هرگز او را نخواهی شناخت .
باور به سادگی بدین معناست که تو نادانی ات را پنهان می کنی ، به جای اینکه آن را از بین ببری پنهانش می کنی ، تزیینش می کنی ، آن را متقاعد کننده تر و قابل پذیرش ترمی کنی . تو از اینکه خدا را نمی شناسی نگرانی ، سپس به باورها می چسبی و خودت را گول می زنی که آن را حس می کنی ، مدام باورت را تکرار می کنی و با این کار نوعی « ! من می شناسم ، من باور دارم » : خود هیپنوتیزمی به وجود می آوری که فقط به پرسشت نگاه کن : من شدیدا به خدا باور دارم ! باور تنها کافی نیست ؟ باید شدید باشد ؟ این چه چیزی را نسان می دهد ؟ تو نمی توانی پنهان کنی ، حقیقت خودش را نشان « من نمی دانم » : می دهد . تو از نادانی خود بسیار می ترسی ، در اصل به این واقفی که تو باید ان نادانی را پس بزنی ، باید با آن مبارزه کنی – پس باید شدیدا باور کنی .
منظورش « ! من تو را به شدت دوست دارم » : فکرکن کسی پیش تو می آید و می گوید چیست ؟ عشق کافی نیست ؟ حتما باید شدید باشد ؟ اگر عشق وجود دارد همان عشق کافی است ، اگر عشق وجود دارد حتا نیازی به گفتنش هم نیست . ابراز عشق سکوت است .
آنگاه یک چیز حتمی است ، او « تو را به شدت دوست دارم » : اما وقتی کسی می گوید می ترسد عشق نداشته باشد و این را به گونه ای اداره می کند ، به گونه ای خلقش می کند و برای خلق آن تلاش فراوانی می کند – به همین دلیل آن را شدید می نامد زیرا می داند که سرکوب کردن طبع بی عشقش دشوار است . او باید با طبع بی عشقش مبارزه کند .
نشان می دهد که ابدا خدا را نمی شناسی « من شدیدا به خدا باور دارم » : همین کلامت وگرنه نیازی به شدت نیست ، نیازی به باور نیست !
خدا به سادگی هست . چطور می توانی باور کنی یا باور نکنی ، این ربطی به تو ندارد .
اما ما به پنهان کردن ادامه می دهیم .
به این داستان گوش بده :
کشاورز جیم از کارکرد ضعیف گاو عزیزش که بابتش مبلغی نجومی پرداخته بود بسیار نگران بود .او هر وقت به بازار می رفت با همه دوستانش در این باره حرف می زد .
یکروز دوستی به او گفت که در غرب روستا دامپزشک فوق العاده ای وجود دارد . او به خاطر گاوش بسیار افسرده شده بود و تصمیم گرفت که گاو را به دامپزشک نشان دهد . به راه افتاد تا دامپزشک را پیدا کند . در نهایت مردی را پیدا کرد و او تجویز کرد که هر روز قرص بزرگی به گاوش بدهد .
چند ماه بعد دوستش او را دید و پرسید اوضاع گاوت چطور است ؟ کشاورز جیم گفت :
خیلی عجیب بود ! دامپزشک به من این قرصها را داد که به گاو بدهم . چیزی نگذشت که گاوم برنده مسابقه شد و جایزه بزرگی را برد !
« ؟ چه قرصی بود »: دوستش پرسید « ! چیزهای سبز بزرگی مانند بمب با طعم نعنایی » : کشاورز جیم گفت
نکته را می بینی ؟ درک می کنی ؟ تو نمی توانی پنهانش کنی ، مزه ی قرص نعنا همه چیز را می گوید . باور شدید ؟ این مزه ی قرص نعناست !
تو هیچ چیزی درباره خدا نمی دانی . به همین دلیل نگران این هستی که من باور را محکوم می کنم . باورت می بایست لرزیده باشد . و اگر باور برود تو دوباره نادان خواهی بود .
ترس از این است . اما کار من در اینجا همین است . مرا ببخش اما کار من این است ، تا تو را کاملا همانی که هستی بسازم . اگر نادانی ، نادانی . بهتر است همان که هستی باشی زیرا فقط از ان واقعیت اصیل می توانی به واقعیت نهایی پل بزنی .
نه با باورهای دروغین ات ... و تمام باورها دروغین اند . واقعی است : باور دروغ است . « شناخت » باور کلا دروغین است من اینجا هستم تا تو را دوباره نادان کنم اگر با من همکاری کنی ، نادان و معصوم می شوی . دانش آلودگی ات ناپدید می شود و در این ناپدید شدگی برای نخستین بار می توانی راز زندگی که در اطرافت می رقصد را کشف کنی . و برکت این راز را .
این راز خداست . خدا هرگز نمی تواند یک مفهوم باشد . خدا نمی تواند به یک عقیده یا باور تنزل یابد . نادان شو . هرگز نشنیده ام که فقیهان و متکلمان به خدا برسند ، گناهکاران رسیده اند اما متکلمان نه . گناه اصلی گناه دانش است .
این داستان کتاب مقدس را بارها و بارها به یاد بیاور. این یکی از با ارزش ترین حکایات تاریخ بشری است : آدم به این دلیل از باغ عدن بیرون شد که میوه درخت دانش را خورد ،گناه او دانش اوست !
تو باید دانشت را استفراغ کنی ، سیب را بالا بیاور ! معصوم شو دوباره نادان شو . و اینگونه دوباره کودک خواهی شد . و کسانی که دوباره کودک شده اند خوشبختند . زیرا فقط و فقط از طریق آن فرد می تواند به خدا پل بزند . اما آنجا دیگر باوری وجود ندارد . تو خود می دانی .
و به یاد بسپار شناخت و دانش متفاوت هستند دانش شامل باورها و شناخت شامل تجربه هاست.

مترجم: حامد مهری

www.oshods.com

 

 

 

ما 72 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116