اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

ترجمه های جدید

قایق خالی(فصل چهارم)

 ما این امر براي بشریت اتفاق افتاده است. عشقتان، صداقتتان، حقیقتتان، همه چیز،به خطا رفته است ،به اين دلیلکه آن را برنامه ریزی كرده ايد، به علت اينكه به شما آموخته نشده كه بي اختيار باشيد. آموزش ديده ايد كه خودتان اداره كنيد، کنترل كنيد، مدیریت كنيد، نه به عنوان یک جریان طبیعی. خشک شده ايد، یخ زده ايد، مرده ايد.
زندگی، هیچ برنامه ریزی اي را نميشناسد. این براي خودش کافی است. آیا درختان براي رشد ب....

The Empty Boat(CH.4)

قایق خالی(فصل چهارم)

 


1974
Talks on the Stories of Chuang Tzu

تفسيري بر داستانهاي چوانگ تزو

اشو


عذر خواهي

اگر انساني در بازار روي پاي یک غریبه
قدم بگذارد،
او یک عذرخواهی مودبانه ميكند
و توضیح ميدهد كه:
"این محل خیلی شلوغ است."
اگر برادر بزرگتر،
قدم بر پای برادر جوانترش بگذارد
می گوید، "با عرض پوزش،
همين هست كه هست.
اگر یکی از والدین
پای فرزندش را لگد كند
هیچ چیزي گفته نخواهد شد.
والاترين ادب
آزادي از همه تشریفات است.
رفتار عالي از نگرانی خاليست.
خرد كامل، برنامه ریزی نشده است.
عشق عالي، بدون تظاهر است.
صداقت کامل، هیچ تضمینی نميكند.

همه آنها فوق العاده است، تمامش زیباست، درست و واقعی است، همیشه خود به خود است.نمی توانید آن را برنامه ریزی کنيد. لحظه ای که آن را برنامه ریزی كنيد، همه چیز به خطا می رود. لحظه اي كه برنامه ریزی
وارد می شود، همه چیز غیر واقعی می شود.
اما این امر براي بشریت اتفاق افتاده است. عشقتان، صداقتتان، حقیقتتان، همه چیز،به خطا رفته است ،به اين دلیلکه آن را برنامه ریزی كرده ايد، به علت اينكه به شما آموخته نشده كه بي اختيار باشيد. آموزش ديده ايد كه خودتان اداره كنيد، کنترل كنيد، مدیریت كنيد، نه به عنوان یک جریان طبیعی. خشک شده ايد، یخ زده ايد، مرده ايد.
زندگی، هیچ برنامه ریزی اي را نميشناسد. این براي خودش کافی است. آیا درختان براي رشد برنامه ریزی شده اند، چگونه بالغ شوند، چگونه گل بدهند؟ آنها به سادگی رشد ميكنند حتی بدون آگاهی نسبت به رشدشان. هیچ خودآگاهی اي وجود ندارد، هیچ تفكيكي وجود ندارد.
هر وقت که شروع به برنامه ریزی كنيد،خودتان را تقسیم ميكنيد، تبدیل به دو ميشويد، كسي که کنترل ميكند و کسی که کنترل ميشود.درگیری بوجود مي آيد،حالا هرگز در آرامش نخواهيد بود. ممکن است در کنترل كردن موفق شويد اما هیچ آرامشي وجود ندارد،ممکن است در کنترل كردن موفق نشويد، پس از آن نیز آرامش وجود نخواهد داشت. این که آیا موفق شده ايد و یا شکست خورده ايد،در نهایت خواهيد فهميد كه شکست خورده ايد. شکستتان، شکست خواهد شد،موفقیتتان نیز شکست خواهد شد. هر آنچه انجام دهید، زندگی تان بدبختي ميشود.
این تقسيم شدن، ایجاد زشتی ميكند، شما یکی نيستيد، و زیبایی متعلق به یگانگیست، زیبایی متعلق به یک کل هماهنگست. همه فرهنگها، تمام تمدنها، تمامی جوامع، زشتتان كرده اند.همه اصول اخلاقي باعث زشتي تان شده است ،به اين دلیل که اساس آنها تقسیم بندی است، کنترل كردن است.

شنیده ام که یک بار بعل شم با یک كالسكه زیبا همراه سه اسب در حال سفر بود.اما او مدام تعجب ميكرد، چرا که سه روز در سفر بود و حتی یک بار هم هيچ یک از اسبها شیهه نكشيد. چه اتفاقي براي اسبها افتاده است؟
ناگهان در روز چهارم، یک دهقان در حال عبور فریاد زد: کنترل افسار را شل كن.او شل كرد و ناگهان هر سه اسب شروع به شیهه کشیدن كردند، آنها زنده شدند.به مدت سه روز متوالي مرده بودند، در حال مردن بودند.
این امر برای همه تان اتفاق افتاده است، براي تمام بشریت. نمی توانید شیهه بكشيد، اگر اسبي شیهه نکشد، مرده است، چون شیهه کشیدن به معنی لذت بردن است، سرشاري وجود دارد. اما نمی توانید شیهه بكشيد، مرده ايد. زندگی تان در راهي نیست كه سرشار از آهنگ باشد، رقص زمانی اتفاق می افتد که انرژی بیش از حد وجود داشته باشد.

گل دادن همیشه يك نعمت است،یک ضرورت نیست. هیچ درختي گل را به عنوان یک ضرورت نميدهد،ریشه ها کافی اند. گل دادن همیشه خوش گذراني است. گلها تنها زمانی که درخت بیش از حد دارد مي آيند، نیاز به دادن آنها دارد، نیاز به اشتراک گذاشتن آنها دارد.
هر وقت که بیش از حد داريد، زندگی يك رقص، يك جشن می شود. اما جامعه اجازه رقص و جشن نمی دهد، بنابراین جامعه هرگز نميخواهد انرژي بيش از حد نیازتان را ببيند.تنها مجاز به زندگي در حد گرسنگی و قحطي هستيد. امکان بیش از حد بودن را نداريد، چرا که هنگامی که بیش از حد شويد نمی توانید کنترل شويد، و جامعه می خواهد کنترلتان کند. این سلطه است، بسیار نامحسوس است.
هر کودکي كه متولد ميشود سرشار است. پس ما مجبور به قطع منبع انرژی ايم، ما باید شاخ و برگ اضافی کودک را هرس كنيم،به طوری که کنترل پذير شود. پایه و اساس همه کنترل ها، تقسیم کودک به دو است. پس از آن نیاز به زحمت نیست، او خودش ،كنترل را انجام خواهد داد. نیاز نيست نگران باشيد، خودش دشمن خودش خواهد بود. آنها به کودک ميگويند: این اشتباه است. اين كار را انجام نده. ناگهان کودک تقسیم ميشود. اكنون می داند چه چیزی اشتباه است، حالا می داند که چه بخشی از وجودش اشتباه است، و سرش ،کنترل كننده ميشود.
از راه تقسیم شدن، عقل ،کنترل كننده ميشود، ارباب ميشود. اگر تقسیم نشده باشيد، هیچ سري نخواهيد داشت. نه این که سرتان ناپدید خواهد شد و یا خواهد افتاد، بلكه سر _گرا نخواهيد شد-كل وجودتان خواهيد شد.
در حال حاضر تنها سر هستيد، بقیه بدن فقط سر را نگه داشته است.سر تبديل به بهره بردار و دیکتاتور شده است. و این امر از راه تضاد می آید، درونتان ایجاد درگیری ميكند. آموزش ديده ايد که این خوب است و آن بد است. عقل ، اين را می آموزد و سپس عقل به محکوم كردنتان ادامه ميدهد.
يادتان باشد، اگر خودتان را محکوم كنيد، همه كس را محکوم ميكنيد - همه را محکوم ميكنيد. و فردی که خود را محکوم كند،نمیتواند عشق بورزد.کسی که خودش را محکوم ميكند، نمی تواند دعا کند. فردی که خودش را محکوم ميكند، برایش هیچ خدایی وجود ندارد،نمي تواند وجود داشته باشد.ذهن محکوم كننده هرگز نمی تواند وارد معبد الهی شود. تنها زمانی که مي رقصيد،تنها زمانی که مسروريد ، محکوم نمی کنيد، تنها زمانی که سرشاريد بدون وجود كسي كه در حال کنترل كردنست، هیچ کسي مديريت نميكند، زندگی اجازه ورود پيدا ميكند، اين به شكل رسمی نیست، طبیعی است. سپس وارد ميشويد، پس از آن ،همه جا در است. می توانید در هر جايي به معبد دست پيدا كنيد.
اما در حال حاضر، مثل اين هستيد، مبتلا به شیزوفرنی هستيد.مبتلا به شیزوفرنی بودن فقط زماني كه يك روانکاو می گوید نيست. هیچ نیازی به روانکاو نيست كه بررسي كند.جامعه ، افراد شیزوفرنیک را ايجاد ميكند، تقسيم شدن، شیزوفرنی است. یکی نیستيد. شما "يك" متولد می شويد اما بلافاصله جامعه رويتان شروع به کار ميكند، یک جراحی بزرگ که باید انجام شود، عملكردتان بر اساس تقسيم شدن ادامه ميابد. سپس جامعه راحت ميشود چون خودتان با خودتان مبارزه ميكنيد، انرژی تان در درگيري دروني از بین می رود، به همين خاطر هرگز سرشار نميشويد. پس ديگر خطرناک نیستيد.
سرشار از انرژی بودن، شورشي و سركش می شود. سرشار از انرژی همیشه سرکشست،پر انرژی هميشه در انقلابست. درست مثل یک رودخانه در سیل است - آن به بانک ها، به قوانین، به دستورات باور ندارد، آن به سادگی در سرشاري به سمت دریا ميرود. تنها یک هدف را می شناسد.چگونه به دریا تبدیل شود ، چگونه تبدیل به بی نهایت شود - انرژی سرشار همیشه به سمت خدا حرکت می کند. خدا در دنياي مان از دست رفته است، نه به خاطر علم، نه به خاطر بی خدايي، بلکه به دلیل اين به اصطلاح مذهب. آنها آنقدر تقسیم تان كرده اند که رودخانه به مبارزه با خودش ادامه می دهد. هیچ حركتي باقي نمانده، انرژی اي باقي نمانده،بسيار خسته از مبارزه با خودتانيد، چگونه می توانيد به سمت دريا حرکت كنيد؟

یکی از قوانین اساسی تائو، لائوتسه، چوانگ تزو، این است که اگر خودجوش باشيد آن بالاترین عبادت است، نمی توانید خدا را از دست بدهید،هر آنچه انجام دهيد به او خواهيد رسيد. چوانگ تزو هرگز در مورد خدا سخن نميگفت،حرف بی ربطي بود، نیازي نبود. او فقط از این که چگونه به تماميتت، برساند، سخن می گفت. خدا نامناسب است. هنگامی كه كل شويد،مقدس ميشويد. هنگامی که تكه هايتان در "یک" حل شود، زندگی تان به یک دعا تبديل ميشود.آنها هرگز در مورد دعا صحبت نميكردند، نیازي نبود.
خودانگیختگی، زندگی كردن به عنوان یک کل است .... اگر می خواهید به عنوان یک کل زندگی کنيد،نمی توانید برنامه ریزی کنید. چه كسي برنامه ریزی خواهد كرد؟ نمی توانید براي فردا تصمیم گیری كنيد،فقط می توانید در اینجا و اكنون زندگی کنيد. چه کسی تصمیم می گیرد؟ اگر تصمیم بگیرید، تقسیم بندی وارد شده است، و سپس مجبور به دستکاری و اداره ميشويد. چه کسی نقشه ميكشد؟ آینده ناشناخته است، و چگونه می توانيد برای ناشناخته برنامه ریزی كنيد؟ اگر برای ناشناخته برنامه ریزی كنيد، برنامه ریزی از گذشته آمده است. این بدان معنی است که مرده ، زندگی را كنترل می کند.گذشته مرده است، و گذشته به کنترل آینده مي آيد، از این رو بسيار خسته شده ايد. طبیعی است، اين بايد اتفاق افتد. کسالت از گذشته مي آيد، به دلیل اينكه گذشته مرده است و گذشته در تلاش برای کنترل آینده است.
آینده همیشه يك ماجراجوییست، اما اجازه نمی دهيد یک ماجراجویی شود. آن را برنامه ریزی ميکنید.هنگامي كه برنامه ریزی كرديد، زندگی تان بر روی یک مسیر طي ميشود. آن یک رودخانه نیست.هنگامی که در یک مسیر برويد می دانید که كجا خواهيد رفت، چه اتفاقاتي می افتد. همه چیز فقط تکرار ميشود. چه کسی برنامه ریزی خواهد کرد؟ اگر ذهن برنامه بريزد، ذهن همیشه از گذشته است. زندگی نمی تواند برنامه ریزی شود، چرا که از طریق برنامه ریزی ،در حال خودکشی هستيد.
زندگی تنها برنامه ریزی نشده می تواند باشد، حرکت لحظه به لحظه به ناشناخته. اما ترستان چيست؟ براي واكنش دادن وجود خواهيد داشت، در هر وضعیتي براي پاسخ دادن وجود خواهيد داشت. ترس تان چیست؟ چرا برنامه ریزی ميكنيد؟ ترس به اين دلیل مي آيد كه مطمئن نيستيد وجود خواهيد داشت یا نه.خیلی ناخودآگاهيد، اين بلاتكليفيست. هوشيار نیستيد.
به یک مصاحبه برای کار ميرويد، سپس برنامه ریزی را در ذهن تان ادامه ميدهيد كه چه پاسخي بدهيد، چگونه پاسخ دهم، چگونه وارد دفتر شوم، چگونه بایستم، چگونه بنشينم. اما چرا؟ شما خواهيد بود،می توانید پاسخ دهيد.
اما در مورد خودتان مطمئن نیستيد، خيلي نا هوشياريد، خیلی ناخودآگاهيد،نمی دانيد - اگر برنامه ریزی نكنيد، چیزهايي ممکن است اشتباه شود. اگر هوشيار باشيد، سپس مشکلي نخواهد بود.شما خواهيد بود، در هر وضعیت خواسته شده، پاسخ خواهيد داد.
و به یاد داشته باشید، این برنامه ریزی کمکي نخواهد كرد، چرا که اگر نتوانید آگاه باشيد،نمی توانيد در وضعیتي كه برنامه ريزي كرده ايد آگاه باشيد، سپس برنامه ریزی نیز در خواب انجام می شود. اما می توانید آن را چندين بار به طور مكانيكي تکرار كنيد، سپس هنگامی که درخواستي شود، می توانید پاسخ دهيد. پاسخ ها آماده است، شما نیاز نیستيد. اين يك الگوی ثابتست، به سادگی تکرارش ميكنيد، تبدیل به یک دستگاه مکانیکی ميشويد، نيازي نيست با همه وجود باشيد. پاسخ داده می شود، از حافظه می آیند، اگر آن را بسيار تکرار كنيد می دانيد که می توانید روی آن تکیه کنيد.
از طریق برنامه ریزی، زندگی بیشتر و بیشتر ناخودآگاه ميشود، و با ناخودآگاه بيشتر، بیشتر به برنامه ریزی نياز پيدا ميكنيد. قبل از اینکه واقعا بميريد، مرده ايد. زنده بودن يعني واكنش، حساسيت. زنده بودن يعني: هر آنچه می آید، من آنجا براي پاسخ خواهم بود، و پاسخ از من می آید، نه از حافظه . آن را آماده نكرده ام.
تفاوت را ببینید وقتی یک مبلغ مسیحی یا یک کشیش مسیحی، خطبه اش را آماده ميكند.
من یک بار از یک دانشگاه الهيات بازدید كردم. آنها كشيشانشان را آماده ميكردند،روحانيانشان.پنج سال آموزش مي ديدند. سپس از آنها سوال كردم که عیسی كجا آماده شد و آموزش دید، که به او آموخت چگونه صحبت کند.
البته این کشیشان مسیحی مرده اند، همه چیز در موردشان برنامه ریزی شده است. وقتي این را ميگوييد كه یک ژست خاص بايد ساخته شود و حتی ژست، به شكل خود به خود پذيرفته نميشود. هنگامی آن را ميگوييدكه باید يك نگاه معين داشته باشيد، حتی چشم ها اجازه ندارند به خودي خود باشند. چگونه بايد بایستيد،چه زمانی بايد فریاد بزنيد، چه هنگامی باید زمزمه كنيد، چه هنگامی بايد به ميز ضربه بزنيد وچه زمانی نه - همه چیز برنامه ریزی شده است.
از آنها پرسيدم که عیسی كجا آموزش دیده بود. او حتي كشيش هم نبود،يك روحاني نبود. هرگز به هيچ دانشگاه الهياتي نرفت، پسر یک نجار بود. برای دو هزار سال کشیشان مسیحی آموزش دیده اند اما آنها حتي
يك عیسی مسیح را توليد نكردند، و آنها دوباره هرگز تولید نميكنند چرا که عیسی مسیح نمی تواند تولید شود.
نمی توانید عیسی را در کارخانه تولید کنيد. و اینها کارخانه اند، این دانشگاه هاي الهيات. تولید کشیشان وجود دارد، و این کشیشان تنها خسته کننده اند، مرده اند، یک وزنه هستند، آن آشکار است که اينطور مي شود.
دو نوع مذهب وجود دارد. یکی از ذهن است - آن مرده است. که دین به عنوان الهیات شناخته می شود. سپس نوع دیگری از دین وجود دارد، واقعی، خود بخود وجود دارد. كلامي(وابسته به علوم الهي) نیست. عرفانی است. و به یاد داشته باشید، هندوها یک الهیات دارند، محمدیان يكي دیگر، مسیحیان در برابر دیگری، اما مذهب، دین عرفانی، يكي است، نمی تواند متفاوت باشد.
بودا و عیسی و چوانگ تزو و لائوتزو، آنها یکسان هستند، زیرا آنها اهل علم خداشناسي نبودند. آنها از سر صحبت نمی کردند، آنها به سادگی از قلبشان روان ميشدند.آنها منطق دان نيستند، شاعرند. آنها چیزی از متون مقدس نمي گويند،آنها برای آن آموزش نديده اند، آنها به سادگي به ضرورتي در شما پاسخ ميدهند. کلمات آنها آماده نیست، رفتارشان ثابت نیست، رفتارشان برنامه ریزی شده نیست. حالا وارد سوتراي چوانگ تزو ميشويم.

اگر انساني در بازار روي پاي یک غریبه
قدم بگذارد،
او یک عذرخواهی مودبانه ميكند
و توضیح ميدهد كه:
"این محل خیلی شلوغ است."
عذرخواهی لازم است چرا که هیچ رابطه ای وجود ندارد، از سوی دیگر یک غریبه است. توضیح مورد نیاز است به دلیل اينکه هیچ دوستي اي وجود ندارد. اگر دوستي اي وجود داشت سپس هیچ نیازي به توضیح وجود نداشت،دیگري درکش مي کرد. در صورتی که دوستي وجود داشت، هیچ نیازي برای عذرخواهی وجود نداشت، دیگري دركش خواهد كرد- عشق همیشه می فهمد.
بنابراین هیچ اخلاقي بالاتر از عشق وجود ندارد، نمی تواند باشد. عشق بالاترین قانون است، اما اگر آن وجود نداشته باشد سپس جایگزیني مورد نیاز است. پا گذاشتن روي پای یک غریبه در بازار،يك معذرت خواهي نیاز دارد، و توضیح اينكه:
"این محل خیلی شلوغ است."

با اشاره به این، یک چیز فهمیده ميشود. در غرب، شوهر حتی یک عذرخواهی بايد كند، همسر توضیحي ارائه ميدهد. این به این معنی است که عشق ناپدید شده. آن بدان معنی است که هر کسی به یک غریبه تبدیل شده است، هیچ خانه اي وجود ندارد،هر مکاني تبدیل به یک بازار شده است. در شرق تصور آن هم غیر ممکن است، اما غربی ها فکر می کنند که شرقي ها بی ادب هستند. - شوهر هرگز توضیحي نخواهد داد-نيازي نيست.
چرا که ما غریبه نیستيم و دیگران می توانند درک کنند. وقتی که دیگري نمی تواند درک كند، تنها عذرخواهی لازم است. و اگر عشق نمی تواند درک کند، چه خوبي يي عذرخواهی می خواهد کند؟
اگر جهان یک خانه شود، همه پوزش ها ناپدید خواهند شد، همه توضیحات ناپدید می شوند. شما توضیحي مي دهید چرا که در مورد ديگران مطمئن نیستيد.توضیح یک ترفند برای جلوگیری از درگیری است، عذرخواهی وسيله اي برای جلوگیری از درگیری است. اما درگیری وجود دارد، و از آن می ترسيد.
این یک راه متمدنانه براي خارج شدن از این درگیری است! روي پای یک غریبه پا ميگذاريد، خشونت را در چشمانش ميبينيد - تهاجمی شده است، ميخواهد بزنتتان. عذرخواهی نیاز است، عذرخواهی خشمش را آرام خواهد كرد - اين یک ترفند است. نيازي نيست در معذرت خواهيتان اصيل باشيد، آن فقط یک وسيله اجتماعیست، به عنوان یک روان کننده به کار می آيد. توضیح را فقط برای اين مي گوييد: من مسئول نیستم، اين مكان خیلی شلوغ است، اينجا بازار است، هیچ كاري نمی شود انجام داد، بايد اتفاق می افتاد. توضیح می گوید: من مسئول نیستم.
عشق همیشه مسئولست، چه محل شلوغ باشد یا نه، زیرا عشق همیشه آگاه و هشیار ست.نمی توانید مسئولیت را به گردن شرايط بيندازيد، شما مسئوليد. به اين پدیده توجه كنيد .... عذرخواهی یک وسيله است، درست مثل روان کننده ها، برای جلوگیری از درگیری؛ و توضيحات، مسئولیت را بر روی چیزهاي دیگری مي اندازند. نمی گویيد: "من ناخودآگاه بودم، غافل بودم، براي همين من پايم را روی پایتان گذاشتم. " می گویيد،" اين مکان خيلي شلوغ است! "
یک فرد مذهبی نمی تواند این کار را انجام دهد، و اگر این کار را انجام دهيد هرگز مذهبي نخواهيد شد، زیرا دین به معنای در نظر گرفتن تمام مسئولیتي است که وجود دارد، اجتناب نمی کند، فراري نیست.بيشتر مسئوليد، آگاهی بیشتری از آن بوجود می آید؛ احساس مسئولیت كمنر، بیشتر و بيشتر به ناخودآگاه تبدیل خواهد شد. هر زمان که احساس کنید مسئول نيستيد به خواب رفته ايد. و این اتفاق افتاده است - نه
تنها در روابط فردی حتي در تمام سطوح اجتماعي.
مارکسیسم می گوید که جامعه مسئول همه چیز است. اگر یک انسان فقیر است، جامعه مسئولست، اگر یک انسان دزد است، جامعه مسئول است. شما مسئول نیستيد، هیچ فردي مسئول نيست.به همین دلیل است که کمونیسم ضد مذهب است – نه براي اينكه خدا را انکار می کند، نه به خاطر اينكه می گوید: هیچ روحي وجود ندارد، به این دلیل است كه: کل مسئولیت را بر روی جامعه مي اندازد، شما مسئولیتی نداريد.
نگاهی به نگرش مذهبی اي که کاملا متفاوتست كن، با کیفیتي متفاوت.انسان مذهبی اي كه فکر می کند خودش مسئولست: اگر کسی گداست، من مسئولم.گدا شايد در سمت دیگر زمین باشد، ممکن است او را نشناسم، ممکن است در مسیرش هم نرفته باشم، اما اگر گدايي وجود دارد، من مسئولم. اگر جنگي در هر نقطه اي وجود دارد، در اسرائیل، در ویتنام،در هر نقطه اي، شرکت من در آن به هیچ وجه قابل مشاهده نیست، اما من مسئولم. من اینجام.نمی توانم مسئولیت را بر روی جامعه بگذارم. و منظورتان چيست وقتي می گویيد جامعه؟ این جامعه کجاست؟ این یکی از بزرگترین بهانه هاست. فقط افراد وجود دارند- هرگز در سراسر جامعه نيامده ايد. هرگز به آن اشاره دقيق نخواهيد كرد: اين جامعه است. هر جايي كه فردي وجود دارد، و جامعه فقط یک کلمه است.
جامعه کجاست؟ تمدن های باستان يك حقه اند. آنها گفته اند: خدا مسئولست، بر عهده سرنوشت است. کمونیسم همان بازی را كرد و گفت که جامعه مسئوليت دارد.اما جامعه كجاست؟ خدا ممکن است جایی باشد، محیط جامعه هیچ کجا نیست، تنها افراد وجود دارند. دین می گوید: تو هستي ... بلكه، من هستم، مسئول.هیچ توضیحی برای طفره رفتن از این کار نياز ندارد.
و يك چيز ديگر را به یاد داشته باشید: هر زمان که احساس می کنید که مسئول همه زشتی هاييد، برای همه آلودگي ها، هرج و مرج ها، جنگ ها، خشونت ها، پرخاشگری ها، ناگهان هوشيار ميشويد.مسئولیت به قلبتان نفوذ ميكند و آگاهتان می سازد. وقتی می گویيد، "این مکان خیلی بیش از حد شلوغ است، "می توانید در خواب راه بروید. واقعا،پا گذاشتن روي پاي يك غریبه،دليلش جای شلوغ نيست، بلکه به این دلیل که ناخودآگاه هستيد.مثل يك خواب گرد در حال قدم زدنيد، انساني كه در خوابش راه ميرود. هنگامی که بر روی پايش قدم ميگذاريد، ناگهان آگاه ميشويد، زیرا حالا وضعیت خطرناک است. عذرخواهی لازم است، در خواب ميرويد و دوباره می گویيد، "مکان شلوغي است!" پیاده روی تان را از سر ميگيريد، و دوباره حرکت ميكنيد.
شنيده ام كه یک روستایی ساده برای اولین بار به شهر آمده بود. در ایستگاه کسی پايش را بر روی پای او گذاشت و گفت، "متاسفم." سپس به هتل رفت، کسي دوباره با او برخورد كرد و گفت: "عرض پوزش! سپس به یک تئاتر رفت و کسی تقریبا او را زمين زد، و گفت، "متاسفم."
سپس روستایی گفت: "این زیباست، ما هرگز اين ترفند را نميدانستيم. هر کاری می خواهید با هر كسي كنيد و بگویيد: متاسفم! "بنابراین او با مشت به یک مرد در حال عبور زد و گفت،"با عرض پوزش!
چه كاري واقعا ميكنيد كه می گویيد متاسفم؟ خوابتان شکسته ميشود، در رویا راه مي رويد - مي باید درخواب باشيد، تصورات، چیزی در ذهن تان بوده باشد-و سپس روي پاي كسي ميرويد. نه این که محل شلوغ بوده- حتی اگر کسي آنجا نبود سكندري ميخورديد، با اين حال روي پاي كسي گام برميداريد.
این برنامه تان است، ناخودآگاه تان، رفتار ناخودآگاه تان.بودا نمی تواند حتي در بازار، اتفاقي برخورد كند.چرا که او با آگاهی کامل حرکت می کند. آنچه او می کند، آگاهانه ميكند. و اگر او بر روی پایتان قدم بگذارد به این معنیست كه اوآگاهانه آن عمل را كرده و دلیلی برای آن وجود داشته. ممکن است کمک به بیدار كردنتان داشته باشد، ممکن است بر روی پایتان پا بگذارد برای از خواب بیدار شدنتان، اما نخواهد گفت که محل شلوغي است، هیچ گونه توضیحی نمي دهد.
توضیحات همیشه فریبنده اند. به نظر منطقی اند، اما آنها نادرست هستند. توضیحات را فقط هنگامی که چیزی برای پنهان کردن باشد ميدهيد. می توانید در زندگي تان آنرا تماشا و مشاهده كنيد. این نظریه نیست، این یک واقعیت ساده از تجربه همه است – توضیح را تنها زمانی که می خواهید چیزی را مخفی کنيد ميدهيد.
حقیقت نیاز به توضیح ندارد .دروغ بيشتر، توضیحات بیشتری نیاز دارد. متون مقدس بسياري وجود دارد به دلیل اينكه انسان دروغ بسیار گفته است، و سپس توضیحات براي پنهان کردن دروغ نياز ميشوند ،باید يك توضیحي بدهيد، سپس توضیح بیشتري نیاز ميشود، و آن ادامه مي يابد. این سيري نامحدود است. و حتی با آخرین توضيح،هیچ چیزي توضیح داده نشده است، پايه ي دروغ ، دروغ باقي ميگذارد- نمی توانید یک دروغ را با توضيح دادن تبدیل به حقیقت كنيد. هیچ چیزي با توضیحات، توضیح داده نشده است. ممکن است خيلي فکر كنيد،اما قضيه اين چنين نیست.
يكبار اتفاق افتاده که ملا نصرالدین به اولین سفر هواییش ميرود، و نگران بود کسی آن را نفهمد. اين براي هر كسي كه اولین پروازش است اتفاق مي افتد: هیچ کس این را برای اولین بارش نميخواهد. می خواهد رفتار بدون ترس داشته و بسیار شجاعانه راه برود. شجاعت یک توضیحست: همیشه از راه هوايي سفر ميكنم. سپس روي صندلی اش مينشيند و ميخواست چیزی گفته باشد كه فقط خودش را در آرامش قرار بدهد، زیرا هر زمان که شروع به صحبت کنيد، شجاع می شويد، از طریق صحبت كردن، احساس ترس کمتري ميكنيد.
سپس نصرالدین با مسافر کنارش حرف زد،از پنجره نگاه کرد و گفت،"نگاه کنید، چه ارتفاع فوق العاده! مردم مانند مورچه اند." مرد دیگر گفت: "آقا، ما هنوز بلند نشده ايم.اونها مورچه ها هستند."
توضیحات نمی تواند هيچ چیزی را مخفی کند. در عوض، در مقابل، آنها را آشکار ميكند. اگر بتوانید ببينيد،
اگر چشم داريد، هر توضیحي شفاف است. بهتر ميشد اگر او سکوت ميكرد. اما سکوت را به عنوان یک توضیح امتحان نکنید. مانند یک توضیح آن را استفاده نكنيد. سکوتتان افشا خواهد شد، و کلماتتان را نشان می دهد – بهتر است كه یک دروغگو نباشيد! سپس نیازي به توضیح نیست. راستگويي بهتر است - ساده ترین چیز ، واقعي و اصيل بودن است. اگر می ترسيد، بهتر است که بگویيد: "می ترسم" و پذیرش واقعيت، ترس را ناپدید خواهد كرد.
پذیرش چنین معجزه اي است. هنگامی که ترستان را قبول می کنید می گویيد، "این سفر اولم است، " ناگهان احساس می کنید تغییري در شما شده است .ترس اصلی، ترس نیست،ترس اصلی ترس از ترس است:نمی خواهم کسی بفهمد که می ترسم، نمی خواهم کسی بداند که ترسو هستم. اما همه در یک موقعیت جدید ، ترسو اند،و در یک موقعیت جدید، شجاع شدن ،احمقانه است.ترسو بودن تنها به این معنیست که آن وضعیت
آنقدر جدید است که ذهن تان نمی تواند هيچ گونه پاسخي را تامین كند، گذشته نمی تواند پاسخ دهد، طوری که در ترس و لرزيد. اما این خوب است! چرا سعی ميکنید پاسخي از ذهن ارائه دهيد؟بلرزيد، و اجازه دهید پاسخ از آگاهی های موجودتان بيايد.حساس هستيد،این همه اش است: حساسیت را از راه توضیح دادن نکشيد.
دفعه بعد که سعی ميكنيد توضیحي بدهيد، از آنچه انجام می دهيد آگاه باشيد.آیا می خواهید چيزي را مخفی کنيد، ميخواهيد با توضیح دادن چیزی را دور كنيد؟ هيج چیزی مانند این کمک نخواهد كرد.
مردي كه به تازگی ثروتمند شده بود به ساحل رفت، گران ترین و منحصر به فردترينش، و او دیوانه وار خرج ميكرد تا فقط مردم اطرافش را تحت تاثیر قرار بدهد. روز بعد،همسرش در حالی که شنا ميکرد، غرق شد. او را به ساحل آوردند و جمعیتي جمع شد، او پرسید، "چه کار می کنید؟"مردي گفت: "ما می خواهیم به همسرت تنفس مصنوعی بدهيم."مرد ثروتمند گفت: "تنفس مصنوعی؟ اينكار را نكنيد، به او چیزی واقعی بدهيد، من هزينه اش را پرداخت ميكنم."
آنچه انجام ميدهید، آنچه انجام نميدهيد، آنچه می گویيد، آنچه نمیگویيد، آشكارتان ميكند. در همه جا آینه ها در اطرافتان هستند. هر فرد دیگری یک آینه است،هر وضعیتي یک آینه است - و فکر می کنيد چه كسي را فریب ميدهد؟ اگر فریب یک عادت شود، در نهایت خودتان را فريب ميدهيد و نه هیچ کس دیگر را. این زندگی تان در فریب اتلاف ميشود.
چوانگ تزو می گوید: توضیحات نشان می دهد که راستين نیستيد،اصيل نیستيد.
اگر برادر بزرگتر،
قدم بر پای برادر جوانترش بگذارد
می گوید، "با عرض پوزش،
همين هست كه هست.
دو برادر ... زمانی که رابطه صمیمی تر است، زمانی که نزدیک تريد، از سوی دیگر یک غریبه نيست. پس هیچ توضیحی لازم نيست، برادر به سادگی می گوید متاسفم. او اشتباه را می پذيرد. می گوید: "حواسم نبود." مسئولیت را بر روی کسی دیگر نمي اندازد، آن را می پذیرد و همين هست كه هست.رابطه نزدیک تر است.

اگر یکی از والدین
پای فرزندش را لگد كند
هیچ چیزي گفته نخواهد شد.
هيچي نیاز ندارد، این رابطه حتی بیشتر صمیمیست، نزدیک تر است. عشق وجود دارد و عشق عمل ميكند. بدون نیاز به جايگزيني، بدون هیچ توضیحی، هیچ عذرخواهی اي.

والاترين ادب
آزادي از همه تشریفات است.
رفتار عالي از نگرانی آزاد است.
خرد كامل، برنامه ریزی نشده است.
عشق عالي، بدون تظاهر است.
صداقت کامل، هیچ تضمینی نميكند.

اما همه این کمالات نیاز به یک چیز دارد- و اینكه آگاهی خودجوش باشد، در غیر این صورت همیشه سکه هایي نادرست خواهيد داشت، همیشه چهره اي نادرست خواهيد داشت. می توانید صادق باشيد،اما اگر به هر گونه تلاشي برايش كنيد، صداقت فقط حالت رسمی خواهد بود.می توانید با محبت باشيد، اما اگر عشق تان نیاز به تلاش داشته باشد، اگر عشق تان از آن نوعي که "دیل کارنگی" در موردش ميگفت كه چگونه در دوستي هايمان پیروز شويم و در مردم نفوذ كنيم، اگر اين نوع از عشق وجود دارد، این نمی تواند واقعی باشد. دستکاری اش كرده ايد. سپس حتی دوستی هاتان ،کسب و کار است.
مراقب دیل کارنگی باشيد، اینها افراد خطرناکي هستند، و همه آنها چيزهايي را كه واقعی و اصيل اند را از بین ميبرند. آنها به شما نشان می دهند كه چگونه بر دوستانتان پيروز شويد، آنها ترفند را آموزش ميدهند، تکنیک ها را، آنها شما را بهره ور تر ميكنند، آنها دانش فنی را می دهند.اما عشق هیچ دانش فنی اي ندارد، امکان پذیر نیست. عشق ، نیاز به هیچ آموزشي ندارد، و دوستی چیزی نيست که باید یاد بگیرید.دوستی يادگرفته شده، دوستی نخواهد بود، آن فقط بهره كشيست - در حال بهره كشي و فریب او ييد. صادق نيستيد،این يك ارتباط کاري است.
اما در امریکا همه چیز تبديل به کسب و کار شده است، هم دوستی و هم عشق. کتاب ديل کارنگی میلیون ها نسخه به فروش رفت، صدها نسخه ديگر، بعدا محبوبیتش به کتاب مقدس(The Bible) رسيد.
حالا هیچ کس نمی داند چگونه یک دوست شود، بايد یاد گرفته شود.دیر یا زود دانشگاههايي برای دوستي وجود خواهد داشت، دوره های آموزشی، حتی از طریق پست، می توانید درس ها را یاد بگیرید و اعمال كنيد. و
مشکل این است که اگر موفق شويد سپس برای همیشه از دست داده ميشويد، چرا که واقعیت هرگز برايتان اتفاق نمی افتد، درب کاملا بسته شده است. هنگامی که در چيزي کارآمد می شويد، ذهن مانع ميشود. ذهن می گوید: این ميانبر است، و آن را خيلي خوب بلدم، پس چرا مسیر دیگری را انتخاب کنم؟
ذهن همیشه در اين راه، مقاومت ميكند. به همین دلیل است که افراد باهوش هرگز قادر به دوست داشتن نيستند. آنها به قدری با هوشند كه شروع به دستکاری ميكنند. آنها نخواهند گفت چه چيزي در قلبشان است، درخواست هايشان را مي گويند. آنها به اشخاص دیگر نگاه ميکنند و آنچه را كه می خواهند ميگويند. قلبشان را نمی گویند، فقط شرايطي را ایجاد ميكنند که در آن دیگران فریب داده شوند.

شوهران، همسران را فريب ميدهند، همسران ،شوهران را. دوستان، دوستان را فريب ميدهند .... سراسر جهان تبدیل به جمعیتي از دشمنان شده است. تنها دو نوع دشمن وجود دارد:کسانی که قادر به فریب نبوده ايد و کسانی که قادر به فریب بوده ايد. این تنها تفاوتش است. پس چگونه می توانيد در زندگی تان مسرور باشيد؟

پس این یک فرایند یادگیری نیست. اصالت نمی تواند از راه تحصیل بيايد،اصالت از راه آگاهی مي آيد- مگر آگاه باشيد، مگر در مسير آگاهي زندگی کنيد.تفاوتش را ببينيد : زندگی كردن آگاهانه به معنی زندگی كردن آشکاراست، نه پنهان کردن، نه بازی كردن بازي ها. هوشيار بودن به معنی آسیب پذیر بودنست، و هر آنچه که اتفاق افتد، اتفاق افتد. قبولش كنيد، اما هرگز سازش نكنيد، هرگز چیزی را با دادن آگاهی خريداري نكنيد. حتی اگر به این معنی باشد که کاملا تنها بمانيد، تنها بودن را بپذيريد، اما آگاهانه هوشیار خواهيد بود، آگاه هستيد. فقط با این هوشیاری دین واقعی شروع به رخ دادن ميكند.

برايتان یک داستان مي گویم. يكبار اتفاق افتاده، در دوران باستان، پادشاهي وجود داشت كه ستاره شناس هم بود. او علاقه بسیار عمیقي به بررسی ستاره ها داشت. ناگهان او احساس وحشت در قلبش كرد،زيرا آگاه شد که خوردن محصولات سال آینده خطرناك خواهد بود. هر کس بخورد ديوانه ميشود. سپس نخست وزیرش را فراخواند، مشاور و مستشارش، و به او گفت که این حتما اتفاق می افتد.ستاره ها روشن اند،به دلیل ترکیبی از پرتو هاي کیهانی، برداشت امسال سمی خواهد بود. اين به ندرت اتفاق می افتد، هر هزاران سال يكبار،اما اينبار در این سال ميخواهد اتفاق افتد، و هر کسی که از برداشت امسال بخورد دیوانه می شود. سپس از مشاورش پرسيد: "چه باید كنیم؟ "
نخست وزیر گفت: "این غیر ممکن است برای هر کسی از سال گذشته محصول فراهم كنيم، اما یک چیز می تواند انجام شود. من و تو می توانیم هر از برداشت سال گذشته زندگی كنيم. باقی مانده ي محصولات سال گذشته را می توان جمع آوری كرد، مصادره ميكنيم. هیچ مشکلی وجود ندارد، برای تو و من به اندازه کافی خواهد بود "
پادشاه گفت: «این درخواست مرا اجرا نميكند. اگر تمام مردم علاقه مندم ديوانه شوند، زنان،اولیاء و فرزانگان، کارمندان متعهدم، همه افرادم، حتی بچه ها، آن درخواست من نيست،بيگانگيست. ارزش نجات من و تو را ندارد؛ اجرايي نيست. می خواهم با همه ديوانه شوم. اما پیشنهاد دیگری دارم. من سرت را به علامت ديوانگي مهر و موم ميكنم و تو سرم را به علامت جنون مهرو موم كن. " نخست وزیر پرسید: "این چگونه کمکي به کسی ميكند؟"
پادشاه گفت: «شنیده ام که یکی از کلید های باستانی عقل است، پس اجازه بده امتحانش کنیم.بعد از اينكه همه ديوانه شدند،سپس ما هم ديوانه ميشويم ، هر زمان که من به پیشانی ات نگاه کردم به یاد مي آورم كه دیوانه ام. و هر زمان که تو به پیشانی ام نگاه کردي، به یاد بياور که دیوانه ای. "
نخست وزیر هنوز متعجب و متحیر مانده بود، او گفت، "اما براي چه اينرا انجام دهيم؟" پادشاه گفت: « از خردمندان شنیده ام که اگر بتوانید به یاد داشته باشید که دیوانه ايد، ديوانه اي بيش نيستي. "
دیوانه نمی تواند به یاد بياورد که دیوانه است.انسان نادان نمی تواند به یاد بياورد که نادانست.انساني که در خوابست نمی تواند به یاد بياورد که خوابست. اگر هوشيار شود و بداند كه در خوابست، خواب قطع ميشود،
کاملا بیدار ميشود. اگر بتوانید درک کنيد که نادانيد ، جهل مي افتد.مردم نادان همیشه بر این باورند که آنها عاقلند و مردم ديوانه فکر می کنند که آنها تنها كساني اند که واقعا عاقلند. وقتی کسی واقعا عاقل ميشود،
جهلش را بيشتر ميشناسد. سپس پادشاه گفت: " ما اين را انجام ميدهيم."
نمی دانم چه اتفاقی افتاد، داستان در اینجا به پایان می رسد، اما داستان با معني ايست.فقط هوشیاری می تواند کمک کند زمانيكه تمام جهان دیوانه است، نه هیچ چیز دیگر. خودتان را بيرون نگه داريد. رفتن به هیمالیا، کمک زیادی نخواهد كرد. وقتی که همه دیوانه اند، به سمت ديوانه شدن ميرويد، زيرا كه بخشي از همه ايد، آن یک تمامیتست،کلیتي ارگانیک.
چگونه می توانيد خودتان را جدا نگه داريد؟ چگونه می توانيد به هیمالیا برويد؟ در اعماقتان هنوز هم بخشی از کل باقی می مانيد. حتی با زندگي در هیمالیا ،دوستانتان را به یاد مي آوريد.آنها در رویاهایتان کشیده خواهند شد، در موردشان فكر ميكنيد،تعجب می کنيد که آنها چه فکري در موردتان ميكنند – ارتباط پيدا ميكنيد.
نمی توانید از دنيا خارج شويد. هیچ جايي خارج از دنيا وجود ندارد، دنيا یک قاره است. هیچ کس نمی تواند یک جزیره باشد - جزیره در اعماقش با این قاره پیوند دارد. فقط می توانید فکر كنيد كه ظاهرا جدا از هم ايد، اما هیچ کس نمی تواند جدا باشد.پادشاه واقعا عاقل بود. او گفت: "این کمکي نميكند. من قصد خارج شدن ندارم، مي خواهم داخل بمانم، و این چيزيست كه ميخواهم انجام دهم. سعي ميكنم به یاد داشته باشم که ديوانه ام، زیرا زمانی که فراموش کني دیوانه ای، واقعا دیوانه هستي. این چیزیست که باید انجام شود. "
در هر جايي که هستيد، خودتان را به یاد داشته باشید، که چه هستيد، این آگاهی باید تداوم داشته باشد.نه نامتان، ملیتتان، تابعیتتان،اين چيزها بیهوده اند، کاملا بی فایده اند. فقط به یاد داشته باشید که: من هستم. این نباید فراموش شود. این آن چيزيست كه هندوها خود- یادآوري ميگويند،آنچه بودا آنرا "توجه آگاهانه به حال" مي ناميد، آنچه گورجیف خود- یادآوري مي ناميد، آنچه كريشنامورتي آگاهی مي ناميد.
این بخش قابل توجهی از مراقبه است، به یاد داشته باشید که: من هستم.در راه رفتن، نشستن،غذا خوردن، صحبت کردن، يادآوري: من هستم. هرگز فراموش نكنيد. این دشوار خواهد بود، بسیار دشوار است.در ابتدا فراموش كردنش ادامه دارد، تنها لحظاتي از احساس روشني وجود خواهد داشت، سپس از دست داده ميشود. اما نگران نشويد. همين لحظات بيشتر ميشوند. ادامه بدهيد، هر زمانكه می توانید به یاد بياوريد، دوباره رشته را بگيريد. وقتی که فراموش کرده اید، نگران نباشید - دوباره به یاد بياوريد، دوباره رشته را بگيريد، و شکاف کاهش خواهد يافت، فواصل زمانی شروع به افتادن خواهد كرد، یک پیوستگی بوجود می آید.
و هر زمان که آگاهی تان تداوم يابد، نیازي به استفاده از ذهن نیست.سپس هیچ برنامه ریزی وجود ندارد، و از آگاهی تان عمل ميكنيد، نه از ذهن تان. سپس نیازي به هيچ گونه عذرخواهی اي نخواهد بود، نیازي به ارائه هیچ گونه توضیحی وجود نخواهد داشت. سپس آنچه كه هستيد شماييد، چیزی برای پنهان کردن وجود ندارد. آنچه هستيد، هستيد. نمی توانيد چیز دیگری انجام دهيد. فقط می توانید در یک حالت یاد آوري مداوم باشيد. از طریق این یادآوري، این توجه آگاهانه به حال ، دین اصيل مي آيد، اخلاق اصيل مي آيد.

والاترين ادب
آزادي از همه تشریفات است.

اگر تشريفاتي نباشيد، سپس هیچ کسي برايتان غریبه نيست. اینكه در بازار حرکت کنيد و یا در یک خیابان شلوغ، هیچ کس غریبه نيست، همه دوستند. نه فقط دوست، در اصل،همه گسترشي از تو اند. سپس تشریفات مورد نیاز نیست. اگر من روي پاي خودم پا بگذارم - که مشكل هم هست - نمي گويم: متاسفم، به خودم نمي گویم، "محل بسیار شلوغيست! "زمانی که روي پایت پا بگذارم، بر روی پای خودم ، پا گذاشته ام.
ذهني که کاملا هشيار است می داند که آگاهی یکی است، زندگی یکی است، وجود یکی است،هستي یکی است، تکه تکه نیست. شكوفايي درختان شكل ديگر من است،صخره اي كه بر روی زمین دراز كشيده فرم ديگر من است.کل هستي، یک وحدت ذاتي می شود.زندگي از طريق آن ذات جريان دارد.مكانيكي نيست.وحدت مکانیکی چیزی متفاوت است - مرده است.
ماشین یک وحدت مکانیکیست، هیچ زندگی اي در آن وجود ندارد، و به همین دلیل است که می توانید یک بخش را جایگزین دیگری كنيد. هر قسمت قابل تعویض است. اما می توان یک انسان را عوض کرد؟ غیر ممکن است. هنگامی که یک انسان می میرد، یک پدیده منحصر به فرد از بین می رود،کاملا از بین می رود،نمی توان جایگزیني كرد.هنگامی که همسر یا شوهرتان می میرد، حالا چگونه می توان آنها را جایگزین كرد؟ شايد همسر دیگري گرفته شود ، اما این همسري دیگرست، نه یک جایگزین. و سایۀ اولي همیشه وجود دارد؛ اولي را نمی توان فراموش کرد، همیشه خواهد بود. شايد سایه باشد، اما حتی سایۀ عشق بسیار مهم است.
نمی توانید فرد ديگري را جایگزین كنيد، هیچ راهی وجود ندارد. اگر آن یک وحدت مکانیکی بود سپس همسران قطعات قابل تعویض ميشدند،حتی می توانستيد همسران یدکی داشته باشيد.می توانستيد آنها را در انبارتان نگه دارید و هر زمان که همسرتان میمرد،او را عوض کنید!
این چیزیست که در غرب اتفاق می افتد. آنها از لحاظ مكانيزمي شروع به فکر كردند.اكنون می گویند هیچ چیزي مشکل نيست - اگر همسري می میرد یکی دیگر بگيريد، اگر یک شوهر كافي نيست يكي دیگر بگير .... بنابراین ازدواج در غرب یک وحدت مکانیکی است ، به همین دلیل امکان طلاق هم است. شرق طلاق را رد ميكند به دلیل اينكه ازدواج یک وحدت ارگانیک است.چگونه می توان یک فرد زنده را تعويض كرد؟ هرگز دوباره اتفاق نخواهد افتاد، آن شخص به سادگی در راز غايي ناپدید ميشود.
زندگی یک وحدت ارگانیک است. نمی توان جایگزین براي یک گیاه داشت زیرا هر گیاه منحصر به فرد است، نمی توان یکی دیگر را پیدا کرد، همانندش را نمی توان یافت. زندگی کیفیتي منحصر به فرد دارد. حتی یک
سنگ کوچک منحصر به فرد است - نمی توان در سراسر جهان یک سنگ مشابه را يافت ، شدني نيست. چگونه می توان آن را تعويض کرد؟ این تفاوت بین وحدت ارگانیک و وحدت مکانیکیست. وحدت مکانیکی به اجزا بستگی دارد، قطعات قابل تعویض هستند، آنها منحصر به فرد نیستند. وحدت ارگانیک بستگی به کل دارد، نه به جزء. اجزا واقعا اجزا نيستند، آنها از کل جدا نیستند - یکی هستند، نمی توانند تعويض شوند.
هنگامی که از شعله درونی وجودتان هشيار ميشويد، ناگهان آگاه ميشويد که یک جزیره نیستيد، یک قاره پهناوريد ، قاره اي بی نهایت. هیچ مرزی براي جدا شدن از آن نيست. همه مرزها نادرستند، ساختگي اند. تمام مرزها در ذهنند، در هستي هیچ مرزی وجود ندارد.
پس چه كسي می تواند غریبه باشد؟ هنگامی که بر روی پاي کسی قدم بگذاريد، آن تويي، بر روي پای خودت پا گذاشته اي. هیچ عذرخواهی اي لازم نيست، هیچ توضیحی لازم نيست. هیچ کس دیگري وجود ندارد، فقط یکی وجود دارد. سپس زندگی تان واقعی ميشود، اصيل، خود جوش می شود،ديگر رسمی نيست، سپس از هیچ قانونی پیروی نمی کنيد. قانون غايي را ميدانيد. اکنون هیچ قانوني نیاز نيست. تبدیل به قانون شده ايد – حالا هیچ نیازي به یاد آوري قوانین وجود ندارد.

والاترين ادب
آزادي از همه تشریفات است.

آیا به افرادی که مودب هستند توجه کرده ايد؟ انساني خودخواه تر از آنها را پیدا نميكنيد. به یک فرد مودب نگاه كنيد، راههاي بسياري را تحمل ميكند، راه سخن گفتنش، راه نگاه كردنش،راه رفتنش،موفق شده تا همه چیز مودبانه به نظر بيايد، اما در درونش، نفس در حال دستکاری کردن است.
به مردم به اصطلاح فروتن توجه كنيد. آنها می گویند هیچ کسي نيستند، اما زمانی که آنها آن را می گویند،
به چشمانشان نگاه كنيد، نفس ادعا ميكند. این نفسي بسیار حیله گر است، زیرا اگر بگویيد،"من کسی هستم،" همه بر علیه تان ميشوند، و همه سعی ميكنند که سرجايتان بنشاننتان. اگر بگوييد، "من هیچ کسي نيستم،" همه با شما ميشوند، هیچ کسي بر علیه تان نيست.
افراد مودب بسیار حیله گرند، باهوشند. آنها می دانند چه بگویند، چه کاری انجام دهتد، طوری که می توانند از شما سوء استفاده كنند. اگر بگویند، "من کسی هستم،" همه بر علیهش ميشوند. سپس درگیری درست ميشود زیرا همه فکر میکنند که او خودخواه است. این مشکلي براي سوء استفاده خواهد شد زيرا همه مردم بر علیهش ميشوند. اگر بگویيد، "من هیچ کسي نيستم، من فقط خاك پاتم: "سپس درها باز هستند و می توان سوء استفاده كرد.کلیۀ قوانین و مقررات((آداب و رسم و رسومات))، فرهنگها، نوعي پیچیده از حیله گری اند، و در حال سوء استفاده اند.

والاترين ادب
آزادي از همه تشریفات است.

يكبار کنفوسیوس آمده بود تا لائوتزو را ببيند، استاد چوانگ تزو. کنفوسیوس نمادي از آداب و رسوم بود. او بزرگترین فرماليست دنيا بود، دنيا فرمالیستی بزرگ مانند او را هرگز نشناخته است. واقعا با ادب، تشریفاتي، با فرهنگ و با معاشرت بود. آمده بود تا لائوتزو را ببیند، نقطه مقابلش.
کنفوسیوس خيلي پير بود، لائوتزو خيلي مسن نبود.رسم اين بود که کنفوسیوس كه آمد، لائوتزو براي او باید بايستد. اما لائوتزو همچنان نشسته بود.باورش برای کنفوسیوس که چنین استاد بزرگي اين كار را كند غیر ممکن بود، سراسر کشور او را به خاطر تواضعش ميشناختند،ميباید خیلی بی ادب باشد. بايد تذكر ميديد.
بلافاصله گفت: "این خوب نیست. من از تو مسن ترم."
لائوتزو با صدای بلند خندید و گفت: "هیچ کس از من مسن تر نيست. من قبل از به وجود آمدن هر چيزي وجود داشتم. کنفوسیوس، ما هم سنيم، همه چیز هم سن است. از ابد ما وجود داشته ايم، پس بار سن را حمل نكن، بنشين. "کنفوسیوس براي پرسش چند سوال آمده بود. او گفت، " یک انسان مذهبی چگونه بايد
رفتار کند؟ "
لائوتزو گفت: هنگامیكه "چگونه" می آید، هیچ مذهبي وجود ندارد. "چگونه" سوالي برای انسان مذهبی نيست."چگونه" نشان می دهد که مذهبی نیستيد اما می خواهید مانند یک انسان مذهبی رفتار كنيد- به همین دلیل ميپرسید که چگونه. " آیا عاشق ميپرسد که چگونه باید عاشق باشد؟ در حقيقت عشق مي ورزد!
تنها بعد از آگاهي از يك چيز رخ ميدهد،اينكه او در عشق بوده است. تنها زمانی عشق از میان مي آيد كه
آگاه شود که او در عشق بوده است. واقعا عشق مي ورزد. رخ ميدهد. اتفاق می افتد،انجام دادني نيست. "
آنچه را كه کنفوسیوس پرسيد، لائوتزو به گونه اي پاسخ داد که کنفوسیوس بسیار آشفته شد: "این انسان خطرناکيست!" هنگامی که بازگشت، شاگردانش پرسیدند: "چه اتفاقی افتاد، شیوۀ رفتاري لائوتزو چه است؟ "
کنفوسیوس گفت: " نزدیک او نرويد. شايد مار خطرناکي را ديده باشيد اما هیچ چیز را نمی توان با این انسان مقایسه کرد.ممکن است در مورد شیري وحشی شنیده باشيد، آنها چيزي در برابر اين انسان نيستند. این انسان مانند اژدهاييست که روی زمین راه می رود، می تواند در دریا شنا کند،خيلي خطرناکست - می تواند به انتهاي آسمان برود. او برای مردم کوچك ما نیست، ما بیش از حد کوچکيم. او خطرناکست، مثل یک پرتگاهست. نزدیکش نشويد، زيرا احساس گیج شدن ميكنيد و ممکن است ويران شويد. حتی منم احساس گیج شدن دارم. نمی توانم آنچه او گفت را درك كنم، او فراتر از درک است. "
لائوتزو فراتر از درک مي باشد اگر سعی کنید او را از طریق تشریفات درك كنيد، وگرنه ساده است. اما براي کنفوسیوس دشوار است، فهميدنش تقریبا غیر ممکن است، زیرا او از طریق اشکال می بیند و لائوتزو است هیچ شكل و هیچ رسم و رسومي ندارد.بی نام، بدون هيچ فرمي، او در بی نهایت زندگی می کند.

والاترين ادب
آزادي از همه تشریفات است.

لائوتزو نشسته بود، کنفوسیوس منتظر بود كه او بایستد. چه کسی واقعا مؤدب است؟کنفوسیوس منتظر بود لائوتزو بایستاد و خوش آمد بگويد و او را تحويل بگيرد زیرا او مسن تر است، فقط خودخواهيست. اكنون نفس، به شکل سن درآمده، ارشد بودن.
اما کنفوسیوس نمی توانست مستقیما به چشم لائوتزو نگاه كند، زیرا لائوتزو حق بود. او گفت: ما همسن هستيم. در واقع ما يكي هستيم.همان زندگی اي در تو جریان دارد که در من جریان دارد. تو برتر از من نیستي، من برتر از تو نیستم. موضوع برتری و حقارت نيست، موضوع ارشدي و پاييني نيست، شکی نیست، ما یکی هستيم.
اگر کنفوسیوس ميتوانست به چشمان لائوتزو نگاه كند ميديد كه چشماني الهی اند. اما انساني که چشمانش با قوانین، رسم و رسوم، تشریفات، پر شده است،تقریبا کور است، نمی تواند ببیند.

رفتار عالي از نگرانی خاليست.

خودتان را به خوبي هدايت ميكنيد چونكه نگران هستيد. به خوبي رفتار ميكنيد چونكه نگران هستيد.
همین چند روز پیش یک مرد پيشم آمد.گفت: " می خواهم يك جهشي كنم، می خواهم تبدیل به یک سانياسين شوم، اما خانواده ام را دارم، بچه هايم در دانشگاه درحال تحصیلند و من مسئولیتي بزرگ نسبت به آنها دارم. "
نگران بود.وظیفه اي داشت كه بايد انجامش ميداد، اما بدون عشق. وظیفه، نگرانی است. در آن شرایط فکر می کند چیزهايي هست که باید انجام شود زيرا که اينطور انتظار می رود، زيرا " مردم چه می گویند اگر ترکشان كنم؟ "چه کسی در مورد آنچه مردم می گویند فكر ميكند؟ نفس . پس:"؟ مردم چه خواهند گفت؟ اول اجازه دهید وظایفم را به انجام برسانم. "
من هرگز به کسی نگفتم ترکش كن، هرگز به کسی نگفتم انكارش كن، اما اصرار دارم که نباید روابط به دلیل وظیفه باشد - چرا که پس از آن کل رابطه زشت خواهد بود.مي بایست رابطه به خاطر عشق باشد. سپس این مرد نمی توانست بگوید، "وظیفه اي دارم كه بايد انجام بدهم. "ميگفت:" فعلا نمی توانم بیایم . فرزندانم در حال بزرگ شدنند ،من آنها را دوست دارم، و خوشحالم که برای آنها کار ميكنم. "
سپس این یک سعادت خواهد بود. اكنون سعادت نیست،یک باري بر دوش است. هنگامی که باري را حمل ميكنيد، هنگامی که حتی عشقتان را به یک بار جهت ميدهيد،نمی توانيد خوشحال باشيد. و اگر عشقتان را به یک بار تبدیل كرده باشيد، عبادتتان را نیز تبدیل به یک بار ميكنيد،مدیتیشن تان به یک بار تبدیل شده است. سپس ميگوييد، "به خاطر این گورو(معلم)، این استاد،گرفتار شدم و حالا بايد اين كار را انجام دهم ."
اين از شما خارج نميشود ، از کلیت تان؛ از لبريز شدنتان نمي آيد.
چرا نگران می شويد؟ اگر عشقي وجود داشته باشد، هر کجا كه باشيد، هیچ باري وجود ندارد. و اگر فرزندانتان را دوست داريد، حتی اگر آنها را ترک کنید، آنها درک خواهند کرد. و اگر فرزندانتان را دوست نداشته باشيد، و در خدمتشان باشيد، آنها درک ميکنند، و آنها ميفهمند كه اينها فقط چيزهاي کاذب هستند.
این اتفاق می افتد. مردم به دیدنم مي آيند و می گویند، "من تمام زندگی ام مشغول کار بودم و هیچ کس حتی احساس شکرگذاري نسبت به من ندارد. "چگونه کسی احساس شکر نسبت به تو می تواند داشته باشد؟ آنها را مانند یک بار حمل ميكردي. حتی بچه اي کوچک به خوبی ميفهمد وقتي که عشق وجود دارد! و آنها به خوبی ميفهمند فقط در حال انجام وظیفه ات هستي. وظیفه زشت است،وظیفه خشونت آمیز است، آن نگرانی ات را نشان ميدهد، اما خودانگیختگی ات را نشان نمی دهد.

چوانگ تزو ميگويد:
رفتار عالي از نگرانی خاليست.
هر آنچه انجام ميشود، با عشق انجام شود – درستكار نیستيد چون درستكاري را انجام ميدهيد ،درستكاريد زيرا درستكاري ،دوست داشتنی ست. تجار صادق ميشدند اگر صداقت پرداختني بود. آنها می گویند: صداقت بهترین سیاست است. چگونه می توان یک چیز زیبا مانند صداقت را از بین برد و آنرا به بهترین سیاست تبديل كرد؟ سیاست، سیاست است،صداقت ،دین است.
پیرمردی در بستر مرگ بود. پسرش را صدا زد و گفت: "حال ميباید رازي را به تو بگويم، اكنون در حال مرگم. همیشه دو چیز را به یاد داشته باش - این چگونگي موفقيت من است. اول، هر زمان که وعده و قولي دادي، آن را به انجام برسان. هر چقدر بهايش بود، صادقانه آن را به انجام برسان. این اصول من بوده است، دليل موفقيتم. و نکتۀ دوم، هرگز هيچ وعده و قولي نده. "
برای یک تاجر حتی دین هم سیاست است، برای یک سیاستمدار حتی دین هم سیاست است - همه چیز سیاست است، حتی عشق سیاست است. پادشاهان و ملکه ها، هرگز ازدواجي مثل مردم عادي نميكنند. چرا؟ این بخشی از سیاست است. پادشاهان با شاهزادگان مختلف ازدواج ميكنند، ملکه ها، و نگران این هستند که كدام رابطه بیشترین سود را برای پادشاهی شان دارد. دو سلطنت با هم مي پيوندند، طوری که آنها دوست ميشوند و خصومتي نخواهد بود. پس با چه کسی باید ازدواج كرد؟
در هند، در زمانهاي قديم، یک شاه با زنان بسياري ازدواج كرده بود، صدها، حتی هزاران نفر.این بخشی از سیاستش بود: او با دختر هر کسی که قدرتي داشت ازدواج ميكرد، بنابراین توانسته بود شبکه ای از روابط قدرت ایجاد کند.در نتيجه هر فردی که دخترش با او ازدواج ميكرد ،دوستش ميشد، کمکش خواهد کرد.
زمان بودا، هند دو هزار پادشاه داشت، موفق ترین پادشاه كسي بود كه دو هزار همسر داشت، زني از هر قلمرو داشت.او می توانست در صلح زندگي كند زيرا حالا هیچ دشمني ندارد. اكنون کل کشور مانند یک خانواده شده. اما چگونه عشق می تواند در چنین نگرانی اي وجود داشته باشد؟ عشق هرگز به عواقب فكر نميكند، هرگز به دنبال نتایج نيست. عشق به خودی خودش کافی است.

رفتار عالي از نگرانی خاليست.
خرد كامل، برنامه ریزی نشده است.

انسان خردمند لحظه به لحظه زندگی می کند، هرگز برنامه ریزی نميكند. تنها مردم نادان طرح ريزي ميكنند، و هنگامي که مردم نادان برنامه ریزی ميكنند، چه برنامه اي مي توانند بريزند ؟ آنها از جهلشان برنامه مي ریزند.
آنها بدون برنامه ریزی قبلی بهتر بودند، زیرا از جهل تنها جهل ناشی می شود؛ از سردرگمي، تنها سردرگمی بزرگتر متولد ميشود.
انسان خردمند لحظه به لحظه زندگی می کند، هیچ برنامه اي ندارد. زندگی اش درست مانند یک ابر آزاد
شناور در آسمانست، بدون هدفي، مشخص نیست. هیچ نقشه اي برای آینده ندارد، بدون نقشه زندگی می کند، بدون نقشه حرکت می کند، زیرا چیز واقعی هدف نیست،چیز واقعی زیبایی لحظه است. چیز واقعی رسيدني نیست، چیز واقعی سفر است. به یاد بسپاريد، چیز واقعی سفرست،سفرهاي بسیار. خيلي زیباست، چرا هدف مايۀ رنجش باشد ؟اگر بیش از حد در مورد هدف نگران باشيد،سفر را از دست ميدهيد، و سفر ، زندگیست - هدف فقط می تواند مرگ باشد.
سفر، زندگیست و آن یک سفر بی نهایتست.از همان ابتدا در حال حرکت بوده ايد -- اگر آغازي وجود داشته باشد. کسانی که شناخته اند می گویند هیچ آغازي وجود ندارد، بنابراین از هیچ آغازي در حال حرکت بوده ايد، به بي پایاني در حرکتيد - و اگر هدف گرا باشيد، از دست ميدهيد.کل سفر را ، مسیر را ،راه بی پایان را، هرگز آغاز نشده، هرگز پايان نميابد. واقعا هیچ هدفي وجود ندارد - هدف ساخته ذهن حیله گرست. تمام این هستي به كجا در حال حرکتست؟ کجا؟ به هيچ جايي نميرود. به سادگی ميرود و رفتن بسیار زیباست، به همین دلیل هستي باري بر دوش ندارد. بدون برنامه ریزیست، بدون هدف، بدون منظور.یک کسب و کار نیست، بلکه یک بازیست(LEELA).هر لحظه هدفست.

خرد كامل، برنامه ریزی نشده است.
عشق عالي، بدون تظاهر است.

تظاهر مورد نیاز است زیرا عشقي وجود ندارد. وجود فقدان عشق ، بیشتر آشكارتان ميكند - زمانی که عشق وجود دارد، ثابتش نميكنيد. هرگاه شوهري با هديه اي به خانه مي آيد همسرش میفهمد که چیزی اشتباهست. مي باید پايش را از گليمش درازتر كرده باشد، زن دیگری را ملاقات کرده. این يك توضیحست، این یک جایگزینست، وگرنه عشق چنان هديه اي است كه هیچ هديۀ دیگري نیاز نيست. نه این که عشق هديه نميدهد، اما عشق به خودی خودش هديه است. چه چیز دیگری می توان داد؟ چه چیز دیگری ممكن است؟
هر وقت که شوهر ،احساس می کند چیزی اشتباه است، مجبور ميشود درستش كند.همه چیز را دوباره مرتب كند، متعادلش كند. و مشکل این است که - زنان بسيار حساسند و بلافاصله ميفهمند، هديه تان نمی تواند آنها را گول بزند. این غیر ممکن است،چرا که زنان هنوز با شهود و حساسيتشان زندگی می کنند، با ذهن غیر منطقی شان. آنها بلافاصله جهش ميكنند. و درک ميکنند که چیزی اشتباه شده است، وگرنه این هديه چيست؟
هنگاميكه ثابت ميكنيد، فقر درونی تان را نشان می دهيد. اگر سانياستان ظاهري باشد،يك سانياسين نيستيد. اگر مراقبه تان ظاهري باشد،مراقبه گر نیستيد، زیرا وقتي که واقعی وجود داشته باشد، چنان نوري است که نیازي به نشان دادنش وجود ندارد. هنگامی که خانه تان روشنست، زمانی که شعله اي وجود دارد، نیازي نيست پيش همسایه ها برويد و به آنها بگویید، "نگاه کنید، خانۀ ما لامپ دارد." آن وجود دارد. اما هنگامی که خانه تان در تاریکیست ،سعی می کنید همسایگان را متقاعد كنيد که نور وجود دارد. متقاعد کردن آنها،تلاشي بر متقاعد کردن خودتان است. این دلیل ثابت كردن و تظاهرست. اگر دیگران متقاعد شوند، کمک به متقاعد شدنتان كرده است.
شنیده ام که یک بار ملا نصرالدین خانه اي زیبا داشت، اما خسته و بي حوصله بود، مثل همۀ كساني كه خسته می شوند. اینکه آیا آن زیبا بود يا نه هیچ فرقي ايجاد نميكرد،هر روز در همان خانه زندگي ميكرد خسته شده بود.خانه اي زیبا بود، با یک باغ بزرگ، چند هکتار زمین سبز، استخر شنا، همه چیز. اما او خسته بود،سپس او یک نمايندۀ املاکي را فرا خواند و گفت: " می خواهم اين را بفروشم. دلزده شدم، این خانه تبديل به جهنم شده است."روز بعد آگهي آن در روزنامۀ صبح چاپ شد؛ نمايندۀ املاکي آگهي زیبايي گذاشته بود. ملا نصرالدین چندين بار آن را خواند و سپس قانع شد و به املاكي زنگ زد: "صبر کن، نمی خواهم بفروشم. عمیقا متقاعد شدم که حالا مايلم تمام عمرم آن خانه را داشته باشم. به دنبال چنين خانه اي بودم. "
وقتی که بتوانید دیگران را از عشق تان متقاعد کنيد، خودتان هم متقاعد می شويد. اما اگر عشقي باشد، نیازي وجود ندارد، می دانید! هنگامی که خردمنديد، نیازي به ثابت كردنش وجود ندارد. اما وقتي که فقط دانش داريد، ثابتش ميكنيد،ديگران را متقاعد ميکنيد، و زمانی که آنها متقاعد شوند، متقاعد ميشويد كه انسان دانايي هستيد. وقتي با خرد باشيد، نیازي وجود ندارد.حتی اگر یک نفر هم متقاعد نشده باشد، هنوز هم مطمئنيد که به تنهایی دلیل کافی و گواه هستيد.

صداقت کامل، هیچ تضمینی نميكند.
همه تضمینهای به دلیل عدم خلوص هستند.تضمین ميکنيد، قول ميدهيد، می گویيد: این ضمانتست، من این کار را انجام خواهم داد. وقتيكه در حال تضمین دادنيد، در اكثر مواقع عدم خلوص وجود دارد.
صداقت کامل هیچ تضمینی نميدهد زيرا صداقت کامل بسیار آگاهست، آگاه از بسياري چیزها. اولا، آینده ناشناخته است. چگونه می توانيد تضمینش کنيد؟ زندگی هر لحظه تغيير ميكند، چگونه می توانيد قول دهيد؟ همۀ تضمین ها، همۀ قول ها، فقط برای این لحظه ميتواند باشد، نه برای آینده. برای لحظۀ بعد هیچ چیزي نمی تواند انجام شود.مجبوريد صبر کنید.
اگر واقعا صادق باشيد و زني را دوست داشته باشيد نمی توانيد بگوييد ، " برای تمام زندگيم دوستت مي دارم. "اگر این را بگویيد،یک دروغگوييد. این تضمیني غلطست. اما اگر عاشقيد، این لحظه کافیست. زن برای تمام زندگیش نخواهد پرسید. این لحظه، اگر عشقي وجود دارد، بسيار تكميل كننده تر از لحظه هاي زندگي هاي بسیارست. لحظه ای از عشق ،ابدیتست؛ او (زن) از تو نخواهد پرسید. اما حالا كه ميپرسد به اين دلیلست كه این لحظه هیچ عشقي وجود ندارد. پس او (زن) می پرسد، "چه تضمیني هست؟ مرا همیشه دوست بداري؟"
این لحظه هیچ عشقي وجود ندارد و او تضمیني درخواست ميكند. این لحظه دوست داشتني وجود ندارد و در آینده تضمینش ميكنيد - چرا که تنها از راه اين تضمین می توانيد فریب دهيد. می توانید تصویر زیبايي در آینده بسازيد و تصویر زشت حال را پنهان كنيد.می گویید: "بله، تو را برای همیشه و تا ابد دوست دارم. حتی
مرگ جزئي از ما نیست. "چه مزخرف! چه عدم خلوصي! چگونه می توانيد انجامش دهيد؟می توانید این کار را انجام دهيد و این کار را به راحتی ميكنيد زيرا از آنچه می گویيد آگاه نیستيد.لحظۀ بعد ناشناخته است، چه اتفاقي خواهد افتاد، هیچ کس نمی داند، چه ميشود، هیچ کس نمی داند، هیچ کس نمی تواند بداند.
ناشناختگی بخشی از بازی های آینده است. چگونه می توانيد تضمین کنيد؟ می توان گفت، "در اين لحظه دوستت دارم و این لحظه را احساس می کنم - این احساسي از این لحظه است -که حتی مرگ نمی تواند جزئي از ما باشد. اما این احساسي از این لحظه است. این يك تضمین نيست. این لحظه دوست داشتم بگويم همیشه و همیشه عاشقتم، اما این احساسي از این لحظه است، هیچ تضمینی وجود ندارد.در آینده چه ميشود هیچ کسي
نمی داند. ما هرگز در مورد این لحظه نمی دانستيم پس چگونه می توانيم در مورد دیگر لحظات بدانيم؟
ما باید صبر کنیم. باید دعا كنيم که آن اتفاق بيفتد، كه براي هميشه و هميشه عاشقت باشم، اما این تضمین نیست. "
صداقت کامل نمی تواند هیچ تضمینی بدهد. صداقت کامل آنقدر صادق است که نمی تواند وعده اي بدهد،آنچه را می دهد كه در اینجا و اكنون می تواند بدهد. صداقت کامل در لحظه حال زندگی ميكند، هیچ تصوری از آینده ندارد.
ذهن در آینده حركت ميكند، وجود (بودن) در اینجا و اكنون زندگی می کند. و صداقت کامل متعلق به وجودست، نه به ذهن.
عشق، حقیقت، مدیتیشن، صداقت، سادگی، بی گناهی، همه متعلق به وجودند.نقطه مقابل آنها متعلق به ذهنست و برای مخفی کردنش، ذهن سکه اي کاذب ميسازد: صداقت کاذب، که تضمین و وعده دروغي ميدهد، عشق کاذب، که فقط نامي برای انجام وظیفه است، زیبایی دروغين، که فقط ماسكي بر زشتی درونست. ذهن سکه هایي کاذب ميسازد،و هیچ کسي فریب نمي خورد، به خاطر بسپار، به جز خودتان.
براي امروز كافيست.

ترجمه> ODS

 

ما 57 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116