اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

درباره اشو

52- گوشه اي از خاطرات اشو

باگوان عزيز:وقتي كه از داستان هاي زمان شاگرد بودن خودتان تعريف مي كنيد، يا از زمان هايي كه در دانشگاه تدريس مي كرديد مي گوييد، غالباً به اين فكر مي كنم كه همشاگردبودن با شما و يا شاگرد شمابودن چگونه مي بايستي بوده باشد ، مي دانم كه خودم با شما چپ مي افتادم. من تصور مي كنم كه همشاگردان شما را تحسين مي كرده اند. شاگردان خودتان بايد بسيار از شما لذت مي برده باشند. وقتي اخيراً اشاره كرديد كه در دانشگاه يك گروه كوچك براي مراقبه درست كرده بوديد، بسيار حيرت كردم. عاشق آن هستم تا برايمان تعريف كنيد كه چگونه زندگي اطرافيان خودتان را تحت تاثير قرار مي داديد.غالباً فكر كرده ام كه آيا آنان كارهاي برجسته ي شما را توسط رسانه هاي همگاني يا دوستان دنبال كرده اند يا نه.ممكن است كه اين پرسش را تحت عنوان كنجكاوي صرف طبقه بندي كرد، ولي وقتيكه از آن زمان هاي پيش سخن مي گوييد، آن را تحسين مي كنم. به من اين احساس را مي دهد كه حتي پيش از اينكه شما را بشناسم، عاشقتان بوده ام.

 

 

دانشجوياني كه با من درس مي خواندند احساس هاي عجيبي نسبت به من داشتند. اشخاص مختلف در مورد من فكرهاي مختلفي مي كنند. اكثريت آنان به يقين با من مخالف بودند، به اين دليل ساده كه در نظر آنان،من يك اختلالa disturbance بودم. آنان براي هيچ جست و جويي آنجا نبودند، آمده بودند تا يك مدرك بگيرند، شغلي پيدا كنند و تشكيل خانواده بدهند. 

من نه به امتحانات علاقه اي داشتم يا به مدرك ها، توجه من هميشه به زمان حال بود، روي آن موضوعي كه درس داده مي شد. و من مي خواستم آن موضوع را تا به آخر كشف كنم.

اكثريت با اين مخالف بودند، زيرا اگر هر موضوعي بايد تا به آخر كشف شود، آنوقت آن موضوع در سه سال هم تمام نمي شود... حتي نمي تواند در دويست سال تمام شود... و آن شاگردان نگران امتحاناتشان بودند ، علاقه ي آنان تماماً فرق داشت ، علاقه ها در دو جهت كاملاً متضاد قرار داشت.

من به زمان حال علاقه داشتم، به موضوع درس. آنان به موضوع علاقه اي نداشتند، آنان فقط مي خواستند يادداشت بردارند و براي امتحانات آينده آماده شوند. من هرگز يادداشت برنداشتم و نه اجازه دادم ، وقتي كه در دانشگاه تدريس مي كردم ، شاگردانم يادداشت بردارند. زيرا يادداشت برداشتن يعني اينكه به آينده حركت كرده اي، تو در اينك اينجا نيستي، براي چيزي ديگر آماده مي شوي، براي چيزي ديگر.

استادها هميشه دانشجويان را تشويق مي كنند كه در كلاس از نكات مهمي كه تدريس مي شود يادداشت بردارند ، و من فكر مي كنم كه در تمام دنيا چنين باشد ، آنان اين واقعيت ساده را درك نمي كنند كه وقتي توجه شاگرد به يادداشت برداري باشد، او تماماً در دسترس آن چيزي كه تدريس مي شود قرار ندارد.به استادهايم گفته بودم: "براي من قابل تصور نيست كه شما عملي را كه توهيني مستقيم به شماست، به جاي اينكه منع كنيد، آن را تشويق كنيد. شما آموزش مي دهيد، آموزش گيرنده بايد تماماً هشيار باشد، به آن گوش بدهد، آن را جذب كند، آن را بنوشد. هيچكدام از شما به اين توجه نداريد. شما از آنان مي خواهيد كه يادداشت بردارند، شما به آنان درس مي دهيد كه چگونه آموزش را به آينده موكول كنند."

آموزگارها با من مخالف بودند، اكثريت شاگردان با من مخالف بودند، ولي اين ها مردماني ميانحاله mediocre بودند.تعداد اندكي از شاگردان بودند كه عميقاً عاشق من بودند، زيرا آنچيزي را كه آنان به سبب ترس نمي توانستند زير سوال ببرند، آنچه را كه آنان نمي توانستند به عنوان يك بحث به زبان بياورند، من مي توانستم. من به نوعي سخنگوي آنان شده بودم. آنان بيشتر از اينكه به حرف هاي استاد ها علاقه داشته باشند، به مباحثه ي من علاقه داشتند، زيرا مباحثه ي من موضوع را به ژرفاي آن هدايت مي كرد.

برخي از استادها هم بودند كه مرا دوست داشتند. ولي تعداد بسيار كمي بودند كه از مباحثات من لذت مي بردند و آشكارا مي پذيرفتند كه مباحثه ي من از مباحثه ي آنان وزن بيشتري دارد.آنان مي گفتند، "ولي يادت باشد كه مباحثه ي من است كه در امتحانات به كار مي آيد! مباحثه ي تو كمكي نخواهد كرد."

به آنان مي گفتم، "من ابداً توجهي به امتحانات ندارم. نكته اين نيست كه من قبول شوم و يا مردود. به نظر من، نكته اين است كه من خودم را با صداقت و با اصالت بيان كنم."

در امتحانات نهايي دوره ي كارشناسي، يكي از استادهاي من به خصوص خيلي نگران بود، زيرا برگه ي امتحاني من را قرار بود يك استاد سالخورده از دانشگاه الله آباد تصحيح كند، 

دكتر راناد Dr. Ranade كه در تفكر فلسفي هند در دنيا شهرت داشت. و همه خوب مي دانستند كه گرفتن نمره ي قبولي از او، بيشترين چيزي بود كه كسي مي توانست اميدوار باشد. 

او در سراسر كشور به اين شهرت داشت. شاگردان بيشتر اوقات مردود مي شدند، معيارهاي او معمولاً برآورده نمي شد.

ورقه ي مرا نيز قرار بود او نمره بدهد، بنابراين استاد فلسفه ي هند من بسيار نگران بود. به او گفتم، "آسوده باش، اين امتحان من است، نه امتحان تو!"

اونمي توانست بخوابد. گفت، "مي دانم كه دچار مشكل خواهي شد. اين مرد قدري خل است و او چنان مرجعيتي دارد كه كسي نمي تواند با او مبارزه كند."گفتم، "نيازي نخواهد بود. كسي چه مي داند، شايد او منتظر من باشد. شايد معيار او من باشم."او خنديد و گفت، "تو او را نمي شناسي. او شاگردان زيادي را مردود كرده و او در تمام زندگيش، نمره ي عالي به هيچكس نداده است. و اينك او بازنشسته است. ولي با اين وجود به سبب شهرتش، دانشگاه ها اوراق امتحاني را براي تصحيح نزد او مي فرستند."

او طوري رفتار مي كرد كه گويي خودش مي خواهد امتحان بدهد. من مجبور بودم به او تسلي بدهم و بگويم كه آسوده باشد و استراحت كند و نگران نباشد.و من درست آنچه را كه او از آن وحشت داشت انجام دادم... من دقيقاً همان را انجام دادم زيرا نمي توانستم كار ديگري انجام دهم. واكنش من به سوالات و مباحثه ي او به جاي پاسخ، شكل مباحثه گرفت و اين همان چيزي بود كه استاد من از آن مي ترسيد: "او چنان مرجعيتي است كه هيچكس نمي تواند از او بازخواست كند. و تو ممكن است اوضاعي درست كني كه او احساس حمله كند. ممكن است به تو نمره ي صفر بدهد، او به خيلي ها نمره ي صفر داده است."

نخستين سوال او اين بود: "فلسفه ي هندي چيست؟" و من فقط با يك خط پاسخ دادم: "در دنيا چنين چيزي وجود ندارد. پرسش بي معني است و بيش از اين نيازي به اتلاف وقت براي آن نيست به اين دليل ساده كه فلسفه را نمي توان با جغرافيا تقسيم كرد، اينگونه جغرافيا را بر فلسفه مقدم دانسته ايد. 

فلسفه چه ربطي به جغرافي دارد؟ انديشه ها مرزهاي جغرافيايي ندارند، فراگير هستند. تنها يك فلسفه وجود دارد و آن فراگير و همه شمول است. بنابراين ديگر از اين پرسش ها نكنيد!"

يقيناً او بايد يكه خورده باشد، زيرا انتظارش را نداشته.... و مردم در تمام عمرش با او با ادب كرده بودند. و اينك او مردي باستاني و خردمند شده بود.... ولي من به تمام پرسش هاي او چنين پاسخ دادم. و وقتي به استادم گفتم كه چگونه پاسخ دادم، اشك به چشمانش آمد. گفتم، "تو ديوانه اي! من نمره ي صفر مي گيرم زيرا او نمي تواند به من كمتر از اين نمره بدهد. 

ولي تو چرا...؟" گفت، "من تو را احساس مي كنم، تو را درك مي كنم آنچه مي گويي درست است. ولي مسئله محق بودن دركار نيست، آنچه مورد قبول است نكته است، آنچه كه مردمان دانش آلوده درست مي دانند مهم است."

ولي دكتر راناد واقعاً اثبات كرد كه مردي شريف است. او به من نمره ي 99 از صد داد، همراه با يك يادداشت مخصوص به معاون دانشگاه كه اين يادداشت بايد به من نشان داده شود. 

و يادداشت اين بود: "تو بيش از هركس ديگر مرا شوكه كردي. ولي پاسخ هاي تو اصيل بودند، و ابداً برايت مهم نبود كه قبول شوي و يا مردود. تو در هر پاسخت چنان تماميت داشتي كه نتيجه ي آن اهميت نداشت. من عاشق تماميت تو، صداقت تو و اصالت تو شدم. و من براي نخستين بار به دانشجويي برخورد كردم كه در انتظارش بودم."

معاون مرا صدازد. استادم گفت، "بايد يادداشتي عليه تو آمده باشد، زيرا اوراق برگشته اند. من هم با تو مي آيم." و وقتي كه يادداشت را ديد باورش نمي شد. او گفت، "امروز مي توانم بگويم كه معجزه شده است. فكر مي كردم كه نمره ي صفر بگيري و تو 99% گرفته اي!"

و دكتر راناد در يادداشت خودش اشاره كرده بود، "مي خواستم به تو نمره ي صد بدهم، ولي شايد به نظر مي آمد كه خيلي طرفدار تو هستم، براي همين آن يك درصد را كم كردم. 

چنين نيست كه در پاسخ هاي تو اشتباهي وجود دارد، اين فقط عادت ديرين من است، يك عادت قديمي براي كم كردن. من كار زيادي نمي توانم بكنم، ولي دست كم مي توانم يك درصد كسر كنم."

من از زندگي دانشجويي خودم بسيار لذت بردم. چه مردم با من مخالف بودند و چه طرفدارم بودند، چه بي تفاوت بودند و يا عاشقم بودند... تمام آن ها تجربه هايي زيبا بودند. وقتي كه خودم تدريس مي كردم تمام اين تجربه ها به من بسيار كمك كردند، زيرا وقتي كه من ديدگاهم را مطرح مي كردم، مي توانستم همزمان ديدگاه دانشجويان را نيز ببينم.

و كلاس هاي من يك باشگاه مناظره شده بودند. همه مجاز بودند تا شك كنند و بحث كنند. گاه گاهي كسي نگران مي شد كه اگر بخواهيم در هر موضوعي چنان به بحث بپردازيم، 

چه بر سر دوره خواهد آمد.

مي گفتم، "نگران نباشيد. آنچه كه مورد نياز است تيزكردن هوشمندي شماست. اين دوره چيزي كوچك است ، مي توانيد در يك شب آن را بخوانيد. اگر ذهني تيز داشته باشيد، حتي بدون خواندن نيز مي توانيد پاسخ بدهيد. ولي اگر ذهني تيز نداشته باشيد، حتي مي توانيد كتاب را در اختيار داشته باشيد و قادر نخواهيد بود تا پيدا كنيد كه پاسخ در كجاي كتاب است. 

در يك كتاب پانصد صفحه اي، پاسخ بايد در يك پاراگراف باشد." در روسيه روي اين آزمايش كرده اند و به نتايج مهمي دست پيدا كرده اند. آنان به دانشجويان اجازه دادند تا هر مقدار كه مي خواهند كتاب حمل كنند. دانشجويان مجاز بودند تا سر امتحان به استاد بگويند، "من فلان كتاب را نياز دارم." و آن كتاب بي درنگ از كتابخانه برايشان آورده مي شد.

ادراك آنان چنين است كه نوع قديم امتحانات، فقط آزمايشي در حافظه بود ولي اين آزمون، آزمون هوشمندي است. 

تو بايد پاسخ را پيدا كني ، و فقط وقتي مي تواني آن را بيابي كه مطالعه كرده باشي، بحث كرده باشي و آن كتاب ها را شناخته باشي. فقط در اين صورت است كه مي تواني پاسخ را بيابي. در يك دوجين كتاب نمي تواني بي درنگ آن پرسش و پاسخ آن را پيدا كني. آنان با كمال شگفتي دريافتند كه در نوع قديم امتحانات ، همانگونه كه در سراسر دنيا عمل مي شود ،_ نوع خاصي از از دانشجويان اول مي شدند. در همان كلاس، با اين روش جديد ، كه تمام كتاب ها در دسترس است ، نوعي ديگر از دانشجويان اول مي شدند، نه همان نوع اول. زيرا اينك آزمون هوشمندي است و نه آزمون حافظه. اينك حافظه چندان كمكي نخواهد كرد. تو نياز به ادراكي تيز از آنچه كه پرسيده شده داري و نياز داري كه خوب مطالعه كرده باشي تا اينكه بتواني خودت پاسخ را بدهي و يا اينكه از كتاب ها كمك بگيري. ولي زمان محدود است، اگر به قدر كافي تيز نباشي، ظرف سه ساعت حتي نمي تواني به يك پرسش پاسخ دهي.

و همين پديده كه نوعي ديگر از شاگردان در اينگونه آزمون اول مي شدند يقيناً اثبات مي كند كه هوشمندي پديده اي كاملاً متفاوت با حافظه است. حافظه مي تواند مستخدم، برده و ماشين محاسب computer خلق كند، نه مردمان هوشمند.

بنابراين كلاس هاي من كاملاً متفاوت بودند. هر موضوعي مي بايست مورد بحث قرار مي گرفت، همه چيز بايد در نظر گرفته مي شد، تا حد ممكن عميق، از هر جنبه و از هر زاويه ، و فقط وقتي مورد پذيرش قرار مي گرفت كه هوشمندي تو ارضا مي شد. وگرنه نيازي به پذيرفتن آن نبود، مي توانستيم بقيه ي بحث را به فردا موكول كنيم.

و با كمال شگفتي دريافتم كه وقتي چيزي را به بحث مي گذاريم و روند منطقي آن و تمام ساختار آن را كشف مي كنيم، نيازي به حفظ كردن آن نيست. اين اكتشاف خودت است، با تو باقي مي ماند.نمي تواني آن را فراموش كني.دانشجويانم يقيناً مرا دوست داشتند زيرا هيچكس ديگر به آنان چنين آزادي نمي داد، هيچكس ديگر به آنان چنين احترامي نمي گذاشت، هيچكس ديگر اينهمه به آنان عشق نمي داد، هيچكس ديگر به آنان كمك نمي كرد تا هوشمندي شان را تيز كنند.

هر استادي به فكر حقوق و دستمزد خود بود. من خودم هرگز براي دريافت حقوقم نرفتم. فقط به يكي از شاگردانم اختيار مي دادم و مي گفتم، "هروقت اول ماه شد، تو حقوق مرا بگير و

برايم بياور. و اگر بخشي از آن را نياز داري، مي تواني از آن برداري."در تمام سال هايي كه در دانشگاه تدريس مي كردم يكي از شاگردانم حقوق مرا مي آورد. مردي كه مسئول توزيع دستمزدها بود روزي به ديدن من آمد تا فقط بگويد، "تو هيچوقت پيدايت نيست. اميدوار بودم كه روزي بيايي و من تو را ببينم. 

ولي وقتي فهميدم كه تو ممكن است هرگز به اداره نيايي، من به خانه ات آمدم تا فقط ببينم كه تو چگونه مردي هستي ، زيرا استادهايي هستند كه هر روز اول برج از صبح زود براي دستمزد خودشان صف مي كشند. تو هيچوقت نمي آيي. هر شاگردي مي تواند با امضاي تو بيايد و من نمي دانم كه آيا اين مبلغ به دست تو مي رسد يا نه."

گفتم، "نيازي نيست نگران شوي، هميشه به من رسيده است." وقتي به كسي اعتماد مي كني، فريب دادن برايش بسيار دشوار مي شود. در تمام سال هايي كه تدريس مي كردم، حتي يكي از دانشجوياني هم كه به آنان اختيار داده بودم هيچ مبلغي را از آن برنداشته بودند. باوجودي كه به آنان گفته بودم،"بستگي به خودت دارد. اگر بخواهي تمام آن را برداري، مي تواني، اگر بخواهي مقداري از آن را برداري، بازهم مختاري. و چنين نيست كه به تو قرض بدهم و بايد آن را برگرداني. زيرا نمي خواهم به خودم زحمت بدهم تا به ياد بسپارم كه چه كسي چه مبلغ به من مقروض است. اين مبلغ به سادگي مال تو است، مهم نيست." ولي هرگز حتي يك نفر هم چيزي از آن مبلغ را براي خودش برنداشت.

تمام استادها فقط به حقوق و مزاياي خودشان علاقه داشتند و به اينكه چگونه به رتبه اي بالاتر برسند. من هيچكس را نديدم كه واقعاً به دانشجويان و آينده ي آنان و به ويژه به رشد روحاني آنان توجه داشته باشد.با ديدن اين ها، من يك مدرسه ي كوچك مراقبه باز كردم. يكي از دوستانم خانه ي زيبا و باغش را در اختيار گذاشت و براي من يك معبد مرمرين ساخت، براي مراقبه ها كه در آن دست كم پنجاه نفر مي توانستند بنشينند و مراقبه كنند. بسياري از دانشجويان، خيلي از استادها و حتي معاون دانشگاه توانستند بفهمند كه مراقبه چيست، 

آزمايش كردند...ولي وقتي كه دانشگاه را رها كردم و نهضت سانياس sannyasرا ايجاد كردم، تغييري عظيم رخ داد. 

تاسيس اين نهضت مراقبه دردسر آفرين شد. هيچكدام از همكارانم ، استادهايي كه سال ها با من بودند ، حتي براي ديدار من هم نمي آمدند. برخي هندو بودند، برخي محمدي و برخي جين بودند ،و من روحي عاصي بودم كه به هيچكس تعلق نداشتم.و مردماني كه نزد من مي آمدند ، من هنوز هم همان مراقبه را تدريس مي كردم ، شروع كردند به مخالفت ورزيدن با من، زيرا اينك مسئله ي مذهب آنان، سنت آنان و كليساي آنان درميان بود. 

آنان حتي درك نكردند كه من مشغول انجام همان كار هستم. فقط به اين سبب كه مردم من شروع كردند به پوشيدن لباس هاي قرمزرنگ دليل نمي شود كه آموزش هاي من تغيير كرده اند. من فقط مي خواستم به مردم خودم يك هويت بدهم تا كه بتوانند در سراسر دنيا شناخته شوند و در همه جا آنان را تشخيص بدهند.ولي آنان ديگر نزد من نيامدند ، نه فقط استادها، بلكه دانشجوياني كه مرا دوست داشتند نيز از آمدن سرباز زدند. 

و آنوقت ديدم كه تمام عشق ما، تمام احترام ما، تمام دوستي هاي ما چنان توخالي است كه اگر سنت هايمان، مراسم و باورهاي ديرين و كهنه ي ما به نوعي مورد حمله واقع شوند، تمامي عشق ما، تمامي دوستي ما ازبين مي رود.تعجب خواهيد كرد: حتي آن دوستي كه خانه اش را در اختيار گذاشته بود و معبدي مرمرين را مخصوص من ساخته بود برايم پيغام فرستاد ، او نمي توانست خودش با من رو به رو شود ، او توسط پيشكارش پيامي فرستاده بود كه چون من به طريقتي باستاني تعلق ندارم، نبايد از آن مكان براي مدرسه ي مراقبه استفاده كنم.... گويي كه هر چيز ديرين بايد زرين باشد. محتمل تر اين است كه هرچه ديرين تر باشد، گنديده تر باشد.

برايش پيام فرستادم، "من اين خانه و اين معبد را ترك مي كنم و تو هركاري كه مايل بودي مي تواني با آن انجام دهي. ولي من با طلوع مي آيم، نه با غروب. و مي خواهم كه تمام دنيا با تازه باشد، نه با كهنه."حقيقت هميشه با تازه و با جوان و با معصوم حركت مي كند. حقيقت با مردمان دانش آلوده، زرنگ و به اصطلاح "زيرك" ، كه در واقع، ضد آن هستند ، مي ميرد.

پس از نهضت سانياس، يك خط جداكننده به وجود آمد. مردمي كه مرا ازقبل مي شناختند، آهسته آهسته پس كشيدند. 

مردمان تازه، چهره هاي تازه شروع به آمدن كردند. و اين حركت با هر مرحله از كار من ادامه داشته است. برخي چهره هاي قديم مي روند و تعدادي چهره ي تازه مي آيند كه با خود خوني تازه و عصاره اي تازه به نهضت مي بخشند.از سراسر دنيا پيام مي رسيد كه در تمام مراكز ، با وجودي كه تمام نهضت دچار مشكل است: من نه خانه اي دارم و نه نهضت يك پايگاه دارد ، از هر مركز كوچك پيام مي رسيد كه مردمان تازه اي به جرگه ي سالكان مي پيوندند، مردمي كه هرگز تصورش هم نمي رفت كه سالك شوند. اين فشاري كه از سوي تمام دولت هاي دنيا برما وارد مي شود، بسيار ياري دهنده است. هركس كه شجاعت دارد، كه به آزادي احترام مي گذارد و قدري هوشمند است شروع كرده به پيوستن به نهضت.

برخي از چهره هاي قديم گم مي شوند و چه خوب كه گم مي شوند. شايد ديگر تنظيم نباشند، زمانشان به سر آمده است. تو فقط وقتي مي تواني با من باشي كه زنده باشي. لحظه اي كه بميري، ما فقط جشن مي گيريم. با تو خداحافظي مي كنيم، تو براي فردي جديد جا باز كرده اي، براي خوني تازه، زندگي جديد، براي يك گل جديد كه جاي تو را مي گيرد. به اين ترتيب ادامه داشت...

مردمي كه با من بوده اند و كنار رفته اند از لايه هاي مختلف بوده اند. فقط تعداد اندكي از همان ابتدا با من مانده اند، آنان بركت يافته ترين هستند. آنان از وقتي كه آمده اند تمام پل هاي پشت سرشان را خراب كرده اند، از ياد برده اند كه به عقب نگاه كنند. آنان مي دانند كه به آن وطني كه در جست و جويش بوده اند رسيده اند و اينك ديگر جايي براي رفتن نيست.يك چيز قطعي است: آنان كه به هر دليلي در راه جا مانده اند، كساني كه به جهت هاي ديگر رفته اند، هرگز چنين عشقي، چنين نوري، چنان ادراكي پيدا نخواهند كرد. آنان براي هميشه مرا از كف داده اند. و اين آخرين زندگاني من خواهد بود، زيرا من بارديگر در بدن نخواهم بود ، بنابراين برايشان متاسف هستم. آنان كه با من هستند اين را درك مي كنند كه آن افراد چه چيزي را از دست داده اند ، كساني كه براي دلايل كوچك، براي چند بهانه، خودشان ترك كردند. من هرگز به كسي نگفتم كه اينجا را ترك كند ، من هميشه خوش آمد مي گويم. 

من براي آنان احساس تاسف مي كنم، زيرا نمي توانند روي اين سياره مكان ديگري را پيدا كنند. آنان هميشه از كف مي دهند و به سبب نفس هايشان قادر به بازگشت نخواهند بود.

ولي تمام اين سفر با خوشي بسيار همراه بوده است. من تنها شروع كردم و آنگاه مردم بدون اينكه من آنان را فرا بخوانم شروع كردند به آمدن، بدون اينكه دعوتشان كنم. كاروان شروع كرد به بزرگ تر و بزرگ تر شدن و اينك در سراسر دنيا منتشر شده است.

اين بزرگي و اين پيوستن هاي خودانگيخته توسط مردم، تمام سياست بازها و تمام مردمان مذهبي را بسيار وحشت زده كرده است. ترس آنان بي اساس نيست. آنان مي دانند كه نمي توانند چيزي را كه مردم در جاي ديگر پيدا مي كنند، به آنان بدهند، بنابراين، تلاش هاي آنان براي اين است كه مردم به من دست پيدا نكنند ، با چنان روش هاي زشت. 

اين به نوعي خوب بود، تا اين دنيايي كه تمام عمرم را براي بهتر ساختن آن مبارزه كرده ام بشناسم....ولي من هرگز چنين تماس هايي با سراسر دنيا نداشته ام.

نخست وزير يكي از جزاير خودش از من دعوت كرده است تا به آنجا بروم و گفته كه اگر دعوتش را بپذيرم بسيار خوشوقت خواهد شد. من جاياش Jayash وهاسيا Hasya را فرستادم تا محل را ببينند و وقتي كه به آنجا رسيدند ، همين امروز به ما خبر دادند ، آن نخست وزير يك ميليارد دلار رشوه مي خواست.دنياي ما چنين است.

او خودش از من دعوت مي كند، و من مردم خودم را مي فرستم تا ببينند او به چند نفر مي تواند اقامت دايم بدهد و چند نفر در سال مي توانند از آن مكان ديدار كنند. وقتي كه نمايندگان من نزد او رفتند، او بيدرنگ ، حتي زحمتي به خودش نداد كه در مورد هيچ چيز ديگر صحبت كند ، بلافاصله گفت، "من آمادگي دارم شما را بپذيرم، ولي قيمت يك ميليارد دلار است، نقد."

اين ها رهبران سياسي ما هستند.در يك كشور ديگر ما سعي داشتيم يك برج قديمي بخريم. چون نام من در ميان است، قيمت بلافاصله خيلي بالا مي رود. صاجب آن برج براي آن نه ميليون دلار مي خواهد! 

اگر تمام عمرش را تلاش كند، نمي تواند آن را به چنين قيمتي بفروشد. و اين تمام قضيه نيست ، او دوبرابر قيمت را درخواست مي كند.... آن كشور دو حزب دارد و هر حزب قدري پول مي خواهد تا براي كسي مشكلي پيش نيايد ، حزب حاكم پول مي گيرد و حزب مخالف هم پول مي گيرد. 

و اين تنها براي يك بار نيست: آنان مي گويند كه هروقت كه انتخابات پيش بيايد نيز ما بايد دست كم دويست و پنجاه هزار دلار به هر حزب بدهيم.و اين مردم اخلاقيات، خلوص و شخصيت آموزش مي دهند، و شخصيت خودشان چنين است!

دوران خوبي بوده است. من جاياش و هاسيا را به آخرين كشور فرستادم. براي نخست وزير آنجا پيغام دادم: "ما تصميم داشتيم پنج ميليارد دلار با خود بياوريم. ولي نه ديگر. با نخست وزيري كه چنين ذهنيت بي رحمانه اي دارد كه ما را دعوت مي كند و آنوقت تقاضاي يك ميليارد دلار مي كند.... ما به كشور شما نخواهيم آمد، به جاي ديگري مي رويم."

يك كشور باقي مانده است كه يك امكان وجود دارد ، يك امكان يك درصدي. وگرنه مجبوريم سوار يك اقيانوس پيما شويم. و اين يك محكوميت قاطع براي تمام زمين و اين ملت هاست. 

اگر مردي حرف حق بزند، روي اين زمين جايي ندارد...... بايد روي اقيانوس زندگي كند. ما بزرگترين كشتي اقيانوس پيما را خواهيم داشت تا دست كم پنج هزار نفر بتوانند در آن زندگي كنند. تنها نگراني من اين است كه اين سياست بازها و اين رهبران مذهبي بي رحم كاري را شروع كنند كه سابقه نداشته است : آنان ممكن است قوانيني وضع كنند كه اقيانوس پيماي ما نتواند در بندرهاي آنان بايستد. اگر بتوانند قانوني وضع كنند كه هواپيماي من نتواند در فرودگاه آنان برزمين بنشيند، پس مي توانند قوانيني درست كنند كه كشتي من نيز نتواند در بندرهاي آنان توقف داشته باشد.

ولي اين هم براي تمام دنيا خوب خواهد بود... تا بتوانند چهره ي واقعي خودشان را ببينند، كه آنان مي توانند پنج هزار نفر را بكشند، بگذار از گرسنگي بميرند و بدون آب و غذا بمانند.... آنان در مورد دوست داشتن دشمنان سخن مي گويند و در مورد چيزهاي قشنگ حرف مي زنند ، و رفتارشان فقط مشمئزكننده است.

 

ما 75 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116