اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

درباره اشو

06- اينك ، آن روايت

عزيزان من ، 

زماني بس طويل از شما به دور مانده ام . اين دوري براي من غيبتي بسيار دردناك بود . براي مدت هفت هفته ، به طور بي وقفه تنها با عشق شما لبريز بوده ام ، با شكيبايي تان ، با عطش تان ، با اشتياق تان . 

اين روزها در بسياري جهات روزهايي برجسته بودند . هفت هفته پيش از اين ، من از ناحيه ي گوش دچار عفونت شدم . چيز ساده اي بود ؛ طبق اظهار نظر بهترين كارشناس در اينجا ، دكتر جاگ ، اين عارضه در نهايت طي چهار روز معالجه مي شد – اما هفت هفته به طول انجاميد . او هرگز در زندگي اش با يك چنين موردي برخورد نكرده بود . وي نمي توانست اين را باور كند ، چون هيچ دارويي كارگر نمي افتاد . او تمامي انواع داروها را آزمود ، تمامي انواع مرهم را نيز . سرانجام ، او مجبور شد كه

به عمل جراحي مبادرت ورزد ؛‌اما پس از آن ، جراحت جراحي التيام نمي يافت . دكتر دواگيت فكر مي كرد كه شايد علت عارضه چيزي مرتبط با دندان ها باشد – وي جراح دندانپزشك من است – اما هيچ چيزي يافته نشد .

پزشك شخصي ام ، دكتر آمريتو ، ناگهان به تمامي دكترهاي سانياسين در اطراف جهان خبر داد و از آنان خواست كه با بهترين كارشناسان در مورد مسموميت با زهر تماس بگيرند ؛ زيرا تحليل شخص وي اين بود كه جز در صورت مسموميت با زهر ،‌در هيچ صورت ديگري امكان توضيح علت از دست رفتن مقاومت دفاعي بدن من وجود ندارد . 

و همين كه اين اعتقاد در ذهن وي نيرومند تر شد ، گام به گام شروع كرد به جستجو و تحقيق در اين موضوع و توانست كليه ي نشانه هاي بيماري مسموميت با زهر را در من بيابد ؛ علائمي كه فقط در صورتي بروز مي يافت كه به من يك نوع زهر خورانده باشند . 

من خود به شخصه در اين مورد ظنين بودم ، اما هرگز اين واقعيت را به هيچكس نگفتم . 

آن روزي كه در آمريكا بازداشت شده بودم ، بدون هيچ دليل معتبر و قانوني يا حتي غير معتبر و غير قانوني ، آنان از پذيرش وجه الضمان آزادي من امتناع كردند – هر چند كه دادستان ايالات متحده به مدت سه روز جر و بحث كرد و سرانجام با اين گفته به كار خود پايان داد : « من قادر نبوده ام كه هيچ چيز را عليه او اثبات كنم ، اما از طرف مقابل نيز هيچكدام نتوانسته اند هيچ چيزي را ثابت كنند . » 

اين مضحك بود ، چون معصوم نمي تواند معصوميت خود را به هيچ وجه به اثبات برساند ، و هيچ قانوني در كل جهان يك معصوم را مكلف نمي كند كه ملزم است معصوميت خود را ثابت كند . مسئوليت سنگين بر دوش دولت آمريكا بود كه مرا بازداشت كرده بود ، او بود كه مي بايست دلايل توقيف مرا به اثبات برساند . و حتي با وجود اين كه دادستان ايالات متحده خود به شخصه به شكست اذعان كرد ، با اين وجود قاضي دادگاه بخش از پذيرش وجه الضمان من امتناع ورزيد . من آناً يك بارقه ي شهودي داشتم – دليلش چه مي توانست باشد ؟ ما هواپيماي جت خود را به حكومت پيشنهاد داده بوديم تا بدين قرار خلبان و افسران آنان بتوانند مرا به اورگون ببرند ، زيرا در آنجا بود كه دادگاه مي بايست به پرونده رسيدگي مي كرد . در نهايت ، آن سفر فقط پنج يا شش ساعت به طول مي انجاميد ، اما دولت از پذيرش آن پيشنهاد اجتناب كرد .

آنها گفتند : « فقط هواپيماي ما شما را خواهد برد . » و هواپيماي آنان مرا به اورگون برد – يك پرواز شش ساعته ، در دوازده روز به اتمام رسيد . 

من از يك زندان به زنداني ديگر برده مي شدم . طي دوازده روز ، من از شش زندان مختلف گذشتم ، در سرتاسر آمريكا . 

در اوكلاهما ، سوء ظن من به يقين مبدل شد ، زيرا من در نيمه شب و در يك فرودگاه ساكت و خاموش از هواپيما پياده شدم . مارشال ايالات متحده خودش به شخصه براي تحويل گرفتن و مراقبت من در آنجا حضور داشت . او خود اتومبيل را مي راند ، من پشت سر او نشسته بودم . مردي كه مراقب وي بود ، در گوشش زمزمه اي كرد – زمزمه اي كه من بدون هيچ تلاشي توانستم آن را بشنوم ، من درست پشت سر او بودم . وي گفت : « اين طرف را تمامي جهان مي شناسند و كل رسانه هاي خبري دنيا بر وي متمركز هستند ، بنابراين هيچ چيزي را مستقيماً انجام ندهيد . بسيار محتاط باشيد . » 

من شروع كردم به فكر كردن ، منظورشان چيست ؟ مي خواهند به طور مستقيم چه كاري را انجام دهند ؟ و به محض اينكه به زندان رسيدم ، قصد آنان برايم بسيار آشكار گرديد . 

مارشال ايالات متحده از من خواست كه فرم وروديه را به نام خود پر نكنم . مي بايست به عوض نام خود ، مي نوشتم : « ديويد واشنگتن » . گفتم : « طبق كدام قانون يا قانون اساسي انجام چنين چيز احمقانه اي را از من درخواست مي كنيد ؟ من بي هيچ چون و چرا امتناع مي كنم ، چون من ديويد واشنگتن نيستم . » 

او پافشاري كرد و گفت : « اگر به نام ديويد واشنگتن امضا نكنيد ، مجبور خواهيد بود كه در اين شب سرد بر اين نيمكت فولادي سخت بنشينيد . » 

من از او پرسيدم : « شما مرد معقولي هستيد با تحصيلات عاليه ؛ نمي توانيد ببينيد كه داريد يك چيز احمقانه را از من مي خواهيد ؟ »

وي گفت : « من به هيچ چيزي نمي توانم پاسخ دهم . من فقط دستورات مافوق را اطاعت مي كنم . » و « مافوق » مسلماً يعني واشنگتن ، كاخ سفيد ،‌رونالد ريگان . موقعيت را بنگريد – من خسته بودم – به او گفتم : « بياييد سازش كنيم . شما فرم را پر كنيد ، هر نامي را هم كه مي خواهيد بنويسيد ،‌بنويسيد . من آن را امضاء خواهم كرد . »

او فرم را پر كرد . نام من ديويد واشنگتن بود ، و من با مضاي شخصي خود در خط هندي ، فرم را امضاء كردم . او پرسيد : « چه امضاء كرده ايد ؟ » 

من گفتم : « اين بايد ديويد واشنگتن باشد . اين براي شما يك يادآوري خواهد بود كه بدانيد هر آنچه را كه مي خواهيد انجام بدهيد – مستقيم يا غير مستقيم – گرفتار خواهيد شد . اين با دستخط شماست كه نوشته شده ديويد واشنگتن ، و اين هم امضاي من است كه در جهان شناخته شده است و بدون هيچ مشكلي مي تواند دريافته گردد . كل دسيسه ي شما بي نتيجه شده است . من اين را مي توانم به وضوح در چشمان شما ببينم ، در حالت عصبي و نا آرامتان ، در لرزش دستانتان » 

ايده اين بود كه اگر من به خط خود مي نوشتم ديويد واشنگتن و امضاء هم مي كردم ديويد واشنگتن ، مي توانستم به قتل رسيده باشم ، زهر خور شده باشم ، با شليك تير از پا درآمده باشم و آن وقت هيچ سند و مدركي وجود نمي داشت كه من هرگز به آن زندان وارد شده باشم . مرا از در پشتي فرودگاه آورده بودند ، به زندان نيز از در عقب واردم كرده بودند ، در نيمه شب ؛ بنابراين ، هيچكس نمي توانست هرگز مطلع شود – و فقط مارشال ايالات متحده در آن دفتر حاضر بود ، نه هيچكس ديگر . 

او مرا به سلول برد و به من گفت كه يكي از تشك ها را بردارم ؛ كاملاً كثيف ، پر از سوسكهاي حمام . به او گفتم : « من يك زنداني نيستم . شما مي بايست نسبت به من كمي انساني تر رفتار كنيد . و من به يك پتو و بالش نياز خواهم داشت . » 

و او بي هيچ چون و چرايي امتناع كرد : « نه پتو ، نه بالش . اين تشك تمام چيزي است كه شما دريافت خواهيد داشت . » و او ، در آن اتاق كوچك و كثيف را قفل كرد . 

شگفت آنكه صبح زود در ساعت پنج بامداد وي در را گشود و كاملاً هم تغيير كرده بود . آنچه را كه مي ديدم ، نمي توانستم به چشمانم باور كنم ، چون او يك تشك نو ، يك پتو ، يك بالش همراهش آورده بود . من گفتم : « اما ديشب با يك چنان شيوه ي بدوي اي رفتار مي كرديد . ناگهان بسيار متمدن شده ايد . » 

و همان صبح زود وي به من صبحانه تعارف كرد – ساعت پنج بامداد . در هيچ زندان ديگري پيش از ساعت نه صبح به من صبحانه نداده بودند . من گفتم : « حالا خيلي زود است – و چرا اين قدر توجه به خرج مي دهيد ؟ » 

اما او گفت : « شما مجبوريد به سرعت صبحانه را بخوريد ، زيرا طي پنج دقيقه مي بايست عازم فرودگاه شويم . » 

من گفتم : « پس فايده و كاربرد اين تشك و پتو و متكا چيست ؟ » 

او هيچ چيزي نگفت و فقط در را بست . صبحانه چندان نبود : فقط دو برش نان خيس خورده در يك سس خاص – من نتوانستم پي ببرم كه چه سسي بود – بي مزه ، بي بو . 

حالا دكتر آمريتو احساس مي كند كه به من زهر خورانيده بودند . شايد آنان مرا در هر شش زندان زهر خور كرده باشند ؛ هدف همين بود كه وجه الضمان مرا نپذيرفتند ، هدف همين بود كه سفري شش ساعته را دوازده روز به درازا كشانيدند . يك زهر خورانيدن آرام ، با زهري دير كشنده ، كه مرا في الفور نكشد ، بلكه در دراز مدت ضعيف كند – همچنان كه هم اينك مرا سست و رنجور كرده است . 

پس از آن دوازده روز اقامت در زندان هاي آمريكا ، تمامي خواب من محو و ناپديد گشته است . بسياري چيزها شروع به رخ دادن در كالبدم كرده اند كه پيش از آن هرگز اتفاق نمي افتادند : نابودي كامل كل اشتها ، مطلقاً بي مزه به نظر رسيدن تمامي غذاها ، زير و رو شدن معده ، تهوع ، ميل به استفراغ ... عدم احساس تشنگي ، اما در عين حال داشتن احساسي شديد ، پنداري كه كه از ريشه كنده شدن ، دل آشوب مستمر . در سيستم عصبي نيز چنين به نظر مي رسد كه پاره اي تأثيرات روي داده است . در مواقعي در كل سطح بدن احساس سوزن سوزن شدن دارم كه بسيار هم شديد است – خاصه در هر دو دستم – به انضمام پريدن ممتد پلك ها . 

روزي كه به زندان وارد شدم ، 150 پاوند وزن داشتم ؛ امروز فقط 130 پاوند هستم . غذايم يكسان است ؛ اما بدون وجود هيچ دليلي در كل ، در حال از دست دادن وزن خود هستم . و يك ضعف ظريف ... و درست سه ماه پيش ، استخوان دست راستم شديداً شروع به درد گرفتن كرد . 

اينها جملگي علائم بيماري نوع خاصي از زهرها هستند . موهايم ريخته اند . بينايي ام ضعيف تر شده است . ريشم چنان سفيد شده است كه ريش پدرم در هفتاد و پنج سالگي اين سان سفيد شده بود . آنها تقريباً بيست و يكسال از زندگي ام را ويران و تباه كرده اند . 

دكتر آمريتو به طور ناگهاني به كليه ي پزشكاني كه سانياسين من هستند اطلاع داد كه موضوع را با بهترين كارشناسان زهر در جهان مطرح كنند . و يكي از آن اطباء ، دكتر دايان يوگي ، فوراً نمونه خون ، نمونه ادرار ، نمونه موي مرا گرفت و به انگلستان و آلمان رفت و نزد بهترين متخصصين ارائه داد . اروپاييان چنين اظهار نظر كرده اند كه پس از گذشت دو سال از ماوقع ، هيچ زهري را نمي توان در بدن رد گيري كرد ، اما كل علائم نشان مي دهند كه يك زهر خاص و قطعي خورانيده شده  است . 

عدم استقامت مطلق در برابر بيماري ، از دست دادن وزن بي هيچ دليلي ، سپيدي پيش هنگام موي ، ريزش موها ايضاً بي هيچ علتي ، احساس سوزن سوزن شدن در دست ها و پا ها ، فقدان اشتها ، بي مزگي غذا و از دست رفتن حس چشايي ، تهوع ، درد استخوان دست راست ....

يكي از كارشناسان ، دكتري از آلمان دو بار آمده و استخوانم را آزمايش كرده است ؛ او نتوانسته پي ببرد كه اين چه بيماري است – چون هيچ بيماري اي نيست . يكي از كارشناسان حاضر در اينجا – دكتر هارديكار ، كه مرا نيز دوست مي دارد – مدت سه ماه است كه اينجا مانده و به طور دائمي مرا زير نظر داشته است و هنوز هم درنيافته كه علت وجود اين درد در استخوان دست راست چيست . 

كارشناسان اروپايي در انگليس و آلمان نام يك زهر خاص ، تاليوم ، را عرضه كرده اند . اين زهر ، زهري از خانواده ي زهر هاي فلزات سنگين و سخت است . اين زهر هشت هفته پس از خورانيدن در بدن ناپديد مي گردد ، اما اثرات خود را باقي مي گذارد و مقاومت بدن در برابر بيماري ، سيستم دفاعي بدن را نابود مي كند . و تمامي علائمي كه من به شما گفته ام ، بخشي از اثرات خوراندن تاليوم است . 

كارشناسان آمريكايي زهري متفاوت را نام برده اند كه فكر مي كنند توسط حكومتگران آمريكايي عليه افراد عصيانگر به مصرف مي رسيده است . نام آن زهر ، هروئين مصنوعي يا تركيبي است . اين زهر هزار بار از هروئين عادي خطرناكتر است . تمامي علائمش شبيه نشانه هاي مسموميت با تاليوم است ، اما از آن به مراتب خطرناكتر است و پس از گذشت دو سال از مصرفش هيچ امكاني وجود ندارد كه بتوان ردي از آن در بدن يافت .

كارشناسان ژاپني ، كه در هيروشيما و ناكازاكي بر اثرات بمب اتمي و تشعشعات راديو اكتيويته كار مي كرده اند ، چنين اظهار نظر كرده اند كه اين علائم مي توانند همچنين در يك شيوه ي بسيار پيشرفته تر توسط عرضه ي بي حفاظ راديو اكتيو ايجاد شوند – يا در حيني كه خواب بودم خودم را در معرض تشعشع گذارده اند و يا اينكه غذا را در معرض تابش قرار داده اند كه در هر دو صورت ، هيچ راهي هم براي يافتن رد آن وجود ندارد . 

يكي از دانشمنداني كه فوق العاده به من علاقه دارد ، طي يك يا دو هفته ي آتي به اينجا مي آيد . او به مدت بيست و يك سال فقط روي راديو اكتيويته كار كرده است . نظر وي اين است كه آمريكاييان ، ديوان سالاري آمريكا ، اغلب اوقات مرموزترين زهر ها را استفاده كرده و مي كنند كه هيچ نشاني از خود باقي نمي گذارند . 

تحقيق شخصي دكتر آمريتو ... و او تا جايي كه پاي پزشكي در ميان است ، واقعاً يك نابغه است . او عضو انجمن سلطنتي پزشكان در انگلستان است ، و او فردي نادر است ، به اين معني كه وي جوان ترين عضوي است كه تا به حال در انجمن سلطنتي پزشكان به عضويت پذيرفته شده است . او واجد بالاترين صلاحيت هاست . كاوش شخصي وي در مورد يك نوع چهارم ، نوعي بسيار مورد استفاده قرار گرفته از زهر است . نام آن زهر ، فلئورو كربن است . اين زهر آناً ناپديد مي شود . حتي طي چند دقيقه ،‌ نمي توانيد هيچ نشاني از آن نه در خون و نه در ادرار بيابيد ،‌اما اين علائم و نشانه ها كه در من است ، بيشتر به سوي اين زهر متمايلند . 

اين مطرح و مهم نيست كه آنان چه زهري به من خورانيده اند ، اما اين قطعي و مسلم است كه من توسط حكومت آمريكايي رونالد ريگان مسموم شده ام . 

دلايل و اسناد و مدارك مشروح و مفصل ديگري نيز براي اين مسأله در دست است . اما آنان عليه من هيچ مدركي نداشتند – من مرتكب هيچ جرمي نشده ام – آنها وكلاي مدافع مرا ، بهترين وكلا در آمريكا را ، تهديد و مرعوب كردند . دادستان ايالات متحده به وكلاي مدافع من گفت : « اگر شما به زندگي باگوان علاقه داريد ، بهتر است كه براي دادرسي به محكمه نرويد . زيرا هم شما مي دانيد و هم ما مي دانيم كه او هيچ جرمي مرتكب نشده است ، كه تمامي اين سي و چهار مورد مطروحه جملگي ساختگي هستند . اما در هيچ پرونده اي دولت آمريكا خواستار آن نخواهد بود كه توسط يك فرديت منفرد ، در دادگاه مغلوب و محكوم شود . » 

آنها نام پرونده را چنين گذارده بودند : « ايالات متحده ي آمريكا عليه باگوان شري راجنيش » . حال ، بزرگترين ملت در جهان ، قدرتمندترين قدرت در تاريخ ، طبيعتاً دوست نخواهد داشت كه توسط يك فرديت بي قدرت در دادگاه محكوم و مغلوب گردد . 

وكلايم در حالي كه اشك در چشمانشان حلقه زده بود ، پيش من آمدند . آنها گفتند : « ما براي حمايت از شما اينجا هستيم ، اما اين كار غير ممكن به نظر مي رسد . ما نمي توانيم خطر رفتن به دادرسي و محكمه را بپذيريم ، چون به گونه اي بسيار مستقيم به ما گفته شده است كه زندگي شما در خطر است . بنابراين ما روي رفتار شما در پذيرفتن دو اتهام صوري موافقت كرده ايم ، آن هم فقط براي دادن يك وسيله ي حفظ آبرو به حكومت آمريكا . بدين ترتيب ، آنها مي توانند شما را جريمه كرده و اخراج كنند . » 

اين درست ده دقيقه پيش از زماني بود كه دادگاه شروع به كار كند ، و در دادگاه فدرال قاضي ليوي فقط در مورد اتهام هايي از من سؤال كرد كه توسط وكلاي من براي پذيرش برگزيده شده بودند ، زيرا آن اتهامات و اين پرسشها جملگي صوري و تشريفاتي بودند . اين عجيب بود كه در بين بيش از سي و چهار فقره اتهام ، قاضي ليوي فوراً فقط در مورد همان دو اتهام از من سؤال كرد : « آيا شما در مورد اين دو اتهام گناهكاريد يا خير ؟ »

اين آشكار است كه قاضي ليوي نيز به نحو ايضاً بخشي از كل دسيسه و تباني بود . اما من انساني ديوانه از نوع خود هستم . من فقط گفتم : «‌ من هستم » و وكيل مدافع من ، جك رنسام ، آناً اضافه كرد – او كنار من ايستاده بود - « گناهكار » بنابراين ، آن طور كه در دادگاه ثبت شد ، اين دو گفته به صورت يك جمله ي واحد در آمده است : « من هستم گناهكار » 

من اصلاً اين را نگفته ام . من بيشتر ترجيح مي دهم مصلوب باشم تا آنكه اتهامي ساختگي را بپذيرم . 

بيرون از دادگاه ، جك رنسام به من گفت : « شما چه وضعيت عجيبي آفريديد . اين خوب است كه قاضي ليوي در آن مورد دقيق نشد . » 

او فوراً قضاوت خود را اعلام كرد . اين نيز چيز عجيبي است . قضاوت مي بايست پس از پذيرش و يا تكذيب من نوشته مي شد ، اما قاضي ليوي آن را از پيش آماده كرده بود . آن نوشته روي ميز قرار داشت ، او فقط آن را به صداي بلند قرائت كرد . شايد قضاوت حتي توسط وي هم نوشته نشده بود . شايد آن را فقط به او داده بودند. قضاوت آن بود كه من چهارصد هزار دلار جريمه شده بودم . وكلاي من شوكه شده بودند ؛ آنها نمي توانستند باور كنند كه براي آن دو اتهام صوري كه ساختگي هم بودند ، بيش از نيم كرور روپيه جريمه وضع شود ؛ اخراج از آمريكا ، براي عدم ورود طي پنج سال ؛ و اگر كه وارد هم مي شدم ، در آن صورت ده سال زندان تعليقي حكم و ابلاغ مي شد . و به من گفته شد كه مجبورم فوراً لباسهايم را از زندان بردارم ، و هواپيمايم در فرودگاه منتظر من است . من مجبورم آناً آمريكا را ترك كنم ، بنابراين نمي توانم در يك دادگاه عالي تر استيناف خواهي كنم . 

مرا به زندان بردند . زندان پورتلند پيشرفته ترين نوع زندان به لحاظ قابليت و آمادگي است . آن زندان را اخيراً ساخته بودند ؛ تنها سه ماه پيش از آن افتتاح شده بود . اين زندان بسيار پيشرفته و پيچيده و داراي كليه ي تأسيسات ايمني در آخرين حد است . به محض اينكه به زندان وارد شدم ، ديدم كه طبقه ي اول به طور مطلق خالي است . در آنجا انواع دفاتر وجود داشت ، اما هيچكس در آن دفاتر نبود .

من از مردي كه مرا به زندان برده بود ، پرسيدم : « علت چيست ؟ چرا تمام طبقه ي اول خالي است ؟ » 

او گفت : « من نمي دانم » 

اما من به چشمانش نگاه كردم و توانستم ببينم – او مي دانست . 

همين كه مرا به درون بردند ، تنها يك مرد در يك اتاق بود . ساير مردان فوراً آنجا را ترك كردند و مردي كه در اتاق بود ، به من گفت كه روي يك صندلي خاص بنشينم . اين نيز عجيب بود ، چون صندلي هاي زيادي در آنجا وجود داشت ؛ من مي توانستم هر كدام را انتخاب كنم . اما او آن صندلي را كه مجبور بودم رويش بنشينم ، به من نشان داد و گفت : « من جبورم بروم و امضاي رئيسم را بگيرم ، بنابراين شما ملزميد حداقل ده ، پانزده دقيقه صبر كنيد . » 

بعداً دريافتم كه هيچ نيازي به اخذ امضاي هيچ رئيسي وجود نداشت . خود من توانستم روي فرم را ببينم و از آن مرد پرسيدم : « امضاي رئيس شما كجاست ؟ » احتياجي نبود ؛ تنها نياز ، امضاي من بود كه گواهي كنم كه لباسهايم را دريافت كرده ام . هيچ رئيس ديگري نياز نبود آن ورقه را امضاء كند . 

او بسيار عصبي بود ، داشت عرق مي ريخت – آن هم در اتاقي با تهويه ي مطبوع . و چون وي فرم را در دستش گرفته بود .. آن فرم داشت مي لرزيد ، دستان وي لرزان بودند . 

به محض اينكه به فرودگاه رسيدم ، فوراً خبر شايعه به من رسيد كه در زير صندلي من ، جايي كه براي پانزده دقيقه انتظار مي كشيدم ، يك بمب پيدا شده است . شايد اين تداركاتي بود براي اينكه اگر من به دادرسي اصرار كنم و نپذيرم كه مرتكب دو جرم شده ام ، آن وقت بهتر مي بود كه با انفجار بمب كار مرا مختوم سازند . به اين سبب بود كه تمامي طبقه ي اول را خالي كرده بودند . و حتي مردي كه در اتاق لباسهايم را به من داد ، به نام گرفتن امضاي رئيس خود ناپديد شد و در اتاق را از بيرون قفل كرد . اما چون من گناه را پذيرفته و جريمه شده بودم ، و مجبور بودم آمريكا را آناً ترك كنم ، بمب منفجر نشد . آن مرد بايد رفته باشد كه بپرسد چه بايست بكند ، چون او اطلاع نداشت كه در دادگاه چه اتفاقي افتاده است.

يكي از وكلايم – و همچنين سانياسين من – سوامي پرم نيرن اينجا حاضر است . من دو سال پيش از اين ، در آمريكا ، وي را در حالي كه داشت مي گريست ، ترك كردم ، و او هنوز هم دارد گريه مي كند – اشك هاي عشق و اعتماد ، و نا اميدي و عجز بيش از اندازه در جلوگيري از ميراث بدوي ، ددمنش و بي رحمانه ي انسان .

تنها چنين اشكهايي اين اميدواري را مي بخشند كه يك روزي انسان بيرون از سيطره ي حيوانيت خواهد بود . نيرن درون داستان آنچه را كه براي من و كمون زيبايم روي داد مي داند ، چگونه آنها به دليل اذيت و آزار مذهبي توسط مسيحيان و سياستمداران بنياد گرا ف متحجر و متعصب كله خشك نابود شدند ، زيرا اينان نتوانستند تحمل كنند كه يك چيز زيبا روي دهد . آنان آگاه بودند كه اين آغاز انسان نوين و پايان انسان كهن بود كه ايشان نمونه ي بارز آن بودند . اين انگل هاي جامعه وقتي كه مسأله ي نفع شخصي شان به خطر افتاد ، كل ارزشهاي دموكراتيك و برداشت هاي كلي بشر دوستانه را پاك فراموش كردند . كمون مزرعه ي راجنيش با پنج هزار سانياسين بي پناه ، ياز و در معرض خطر كشيشان و سياستمداران و دسايس ايشان عليه انسانيت به مفهوم دقيق كلمه بوده است . 

يكي ديگر از وكلايم – باب مك كرآ ، مردي زيبا با قدري فهم از آنچه كه داشت روي مي داد – به ويورك ، باديگارد من ، پس از آخرين حضورم در دادگاه گفت : « من اين طور به نظرم مي آيد و چنين احساس مي كنم كه آنان اين كار را دوباره كرده اند ؛ آنان دوباره يك منجي را مصلوب كردند . من متأسفم و احساس نااميدي بسياري مي كنم . » 

اين به طور مطلق قطعي است كه من زهر خور شده ام ؛ و اين هفت هفته را در مبارزه اي فوق العاده به سر برده ام . 

من هيچ دليلي براي زندگي كردن در اين جهان ندارم . من تجربه كرده ام ، من به همان جوهر دروني زندگي و هستي پي برده ام ، اما پاره اي چيزهاي ديگر مرا وا مي دارند كه يك كم بيشتر در اين ساحل بمانم ، پيش از آنكه آن را ترك گويم و به ماوراي كرانه ي پيش روي بروم . 

آن چيزها شما هستيد ، آن چيزها عشق شماست . 

آن چيزها چشمان شماست ، آن چيزها قلبهاي شماست .

و هنگامي كه مي گويم : « شما » ، منظورم تنها اينان نيستند كه در اينجا حاضرند ؛ منظور من همچنين تمامي آناني است كه بر تمامي پهنه ي زمين گسترده اند – مردم من . من دوست دارم كه اين جوانه هاي كوچك ، درختان شوند . من دوست دارم ببينم كه بهار رو سوي تمامي شما مي آيد ، شكوفايي وجود غايي شما ، سعادت و سرمستي روشن ضميري ، طعم ماوراء .

اين هفت هفته ، شما خبردار نبوديد ... شما صرفاً فكر مي كرديد كه من بيمارم . دكتر پرمدا ، جراح چشمانم ، ناگهان با جديدترين داروها به اينجا شتافت ، اما جز مراقبه ي من ، هيچ چيزي عليه زهر ها كارگر نيفتاد – مراقبه ، تنها دارويي است كه مي تواند به فراسوي تمامي دردها برود . 

اين هفت هفته  ، تقريباً تمامي روز و شب  را من در تاريكي دراز كشيده بودم ، در سكوت مشاهده مي كردم كه بر بدن و نيروي خود آگاهي ام هيچ چيزي سايه نينداخته است . 

من داشتم با مرگ مبارزه مي كردم . 

اين مبارزه اي بود بين مرگ و عشق شما . 

و شما مي بايست جشن بگيريد كه عشقتان پيروز شده است . 

اين زمان ، در آمريكا ، خود مسيحيان  يك منجي را مصلوب كرده اند . 

داستان دوباره تكرار شده است . اين بار ، اين من بودم كه در آمريكا مصلوب شدم ... و اين هفت هفته را عليه زهر مبارزه كرده ام . 

و من خوشحالم كه به شما بگويم تصليب به پايان آمده است و من هنوز هم زنده ام . اين نمادين است كه مي گويم اين بار يك منجي را در آمريكا مصلوب كردند ؛ در بسياري از جهات و ابعاد نمادين است . اين پيروزي عشق است بر نفرت . اين پيروزي زندگي است بر مرگ . اين پيروزي شرق است بر غرب . اين پيروزي حقيقت است بر جانياني چون رونالد ريگان . اين پيروزي خود آگاهي است بر بدن . اين هفت هفته را فقط به شما فكر مي كردم . اين براي من بسيار دردناك بود كه شما را در اين موقعيت كه رشد و باليدن آغاز كرده ايد ، ترك كنم . 

باغ من هنوز يك نهالستان است . 

من مي خواستم كالبدم را با شادماني و شعف آن روزي ترك كنم كه ببينم تمامي شما شكوفا شده ايد و رايحه ي خود را رها كرده ايد و به سرنوشت خويش نائل شده ايد . آن روز كه ببينم سفر زيارتي سترگي – از اينجا تا بدينجا ، از تصليب تا به رستاخيز – را تمامي شما پشت سر گذارده ايد ، آن زمان من مي توانم با قلبي رقصان بروم و در خود آگاهي كائنات ذوب شوم . 

و در آنجا نيز باز به انتظار شما خواهم نشست . 

اين قطعاً نشان از اهميتي فوق العاده دارد كه حتي پس از گذشت بيست قرن يك مرد به عينه يك منجي توسط خود مسيحيان مصلوب مي شود . اين دسيسه ي مسيحيان بنياد گراي آمريكا و رونالد ريگان بود . 

شايد هنوز هم تصليب يك ايده است – ايده اي كه در واقعيت روي نداده است . من دوست دارم مردمانم به كلي خويشتن را تغيير دهند ، و دوست دارم كه توسط ايشان تمدن اصيل و انساني به اين سياره زيبا آورده شود . 

تنها يك دين وجود دارد و آن دين عشق است . 

تنها يك خدا وجود دارد و آن خداي جشن و شكر هستي است . شكر سرور . تمامي اين جهان يكي است و تمامي انسانيت يكي است . ما اجزاء يكديگريم . من هيچ شكوه و شكايتي از آنان كه مرا زهر خوراندند ندارم . من مي توانم آنان را به سادگي ببخشم . آنان قطعاً نمي دانستند كه دارند چه مي كنند . 

گفته شده است كه تاريخ خودش را دوباره تكرار مي كند . اين تاريخ نيست كه خود را دوباره تكرار مي كند ؛ اين نا آگاهي انسان است ، كوري انسان است كه خودش را تكرار مي كند . روزگاري انسان آگاه ، زنده ، هشيار و بيدار خواهد بود ؛ هيچ تكراري ديگر وجود نخواهد داشت . سقراط ها زهر خور نخواهند بود ، مسيح مصلوب نخواهد بود ، منصور حلاج كشته و زخمي شده نخواهد بود . و اينان بهترين گل هاي سرسبد ما هستند ،‌آنان متعالي ترين زبان هاي ما هستند . آنها سرنوشت ما هستند ،‌آنها آينده ي ما هستند . آنها توان بالقوه ي ما هستند كه بالفعل شده اند . 

من مطمئن هستم كه شما هيچ خشمي در قلب هايتان و هيچ نفرتي از هيچكس نداريد ، بلكه فقط صاحب يك فهم و بخشودني عاشقانه هستيد . 

اين تنها نيايش اصيل است . و فقط اينگونه نيايش و عبادتي مي تواند انسانيت را به مراتب والاتر بخشايش ارتقاء دهد . 

من يقين دروني مطلق دارم : آنها ممكن است قادر به مسموم كردن كالبد من ، سامانه ي عصبي ام بوده باشند ، اما آنان نتوانستند خود آگاهي مرا نابود كنند ، آنها  نتوانستند هستي مرا مسموم كنند . اين خوب بود كه آنان اين فرصت را برايم فراهم آوردند كه خود را فراسوي كالبدم ببينم ، فراسوي ذهنم . 

اين هفت هفته يك آزمون آتش بود ، امتحان پختني در كوره . 

شما بي آن كه بدانيد ، هميشه ، در هر لحظه از اين هفت هفته ، براي من كمكي خارق العاده بوده ايد . بي عشق شما ، اين براي من ممكن نبود كه بر زهر غالب آيم . زيرا بي عشق شما هيچ نيازي براي من نبود كه حتي مبارزه كنم . من تحقق يافته ام و به طور مطلق خشنود و خرسندم ؛ من به منزل رسيده ام . اما من مي بينم كه شما داريد تلو تلو مي خوريد ، كورمال كورمال مي رويد ، و اين براي من بسيار بي رحمانه و سنگدلانه خواهد بود كه شما را در چنين موقعيتي ترك كنم . من طلوع خورشيد را در جان هاي شما دوست دارم ، آواز پرندگان را ، و باز شدن گل ها را . به جز اين ، من هيچ دليلي ندارم كه اصلاً در اينجا باشم . به ياد بسپاريد : من به خاطر شما اينجا هستم . 

اين يادآوري به شما كمك خواهد كرد تا گمراه نشويد . اين يادآوري به شما كمك خواهد كرد تا از جهان نا متمدني كه در آن زندگي مي كنيم ، اين تيمارستاني كه آن را انسانيت مي ناميم ، آگاه باشيد . من به يادآوري شما ادامه خواهم داد كه بدانيد ، ما مجبور و مكلفيم به انساني نوين و به انسانيتي نوين تولد ببخشيم . 

اين يك چالش خارق العاده است . آنان كه دل و جرأت ، هوش ، ميل و اشتياق به لمس كردن دورترين ستارگان را دارند ، فقط آن معدود مردم قادر بوده اند مرا بفهمند ، قادر بوده اند كه پي سپران من شوند . من هيچ يار رفيقي ندارم – من فقط دوستداران و دوستان و پي سپران دارم . 

من دوست دارم تمامي شما به همين زيبايي برسيد ، به همين سعادت لذت بخش ،‌ به همين وجد و سرمستي كه دقيقاً خود ضربان قلب من شده است . تپش قلب كائنات نيز همين است .   

 

ما 40 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116