اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

درباره اشو

08- كوچوادا - ازدواج والدين اشو

 « حاجي بابا » از اهالي پاكستان كه اينك يكصد و ده سال سن دارد ، در ازدواج پدرم حضور داشت و همراه « هيأت ازدواج » به محل سكونت مادرم آمده بود . آمدن وي همراه آن هيأت ، تهييج و تحريك فوق العاده اي در تمامي جماعت جين پديد آورد . زيرا اين يك سنت بود كه هر گاه تازه داماد به خانه ي نو عروس مي آيد : هيأت ازدواج ، يعني داماد و همراهان ، مي بايست در سر حد شهر مورد استقبال خانواده ي عروس قرار گيرند و حلقه اي گل به گردن رئيس خانواده ي داماد بيافكنند ؛ سپس يك دستار ، دستاري بسيار ارزشمند ، بر سرش گذارده ؛ كفش هاي زيبايي از جنس مخمل به پايش كرده و يك ردا ، ردايي كه خاص وي تهيه كرده اند ، به او هديه دهند . 

 

پدربزرگ پدري ام گفت : 

« حاجي بابا رئيس خانواده ي ماست » حالا ، يك مسلمان رئيس يك خانواده ي جين ... پدر مات و مبهوت بود – چه كند ؟ حاجي بابا گفت : « اين كار را نكن » اما پدر بزرگم قادر نبود حرف هيچ كسي را گوش دهد . او گفت : « مهم نيست . حتي اگر ما را برگردانند ، برخواهيم گشت ؛ اما شما رئيس خانواده ي من هستيد . من هميشه مثل برادر جوان تر شما بوده ام . چگونه مي توانم وقتي شما در اينجا هستيد ، من مورد استقبال قرار گيرم ؟ » 

در گذشته ، ازدواج بچه ها پيش از ده سالگي شايع بود . برخي اوقات ، بچه ها را حتي در رحم مادر نيز به ازدواج يكديگر در مي آوردند . تنها كافي بود دو دوست تصميم بگيرند : « هرگاه همسران ما حامله شدند ، اگر يكي پسر زاييد و ديگري دختر ، ازدواج آنها با هم محرز باشد ؛ قول ؟ قول ! » 

در كل ، مسئله ي پرسش نظر دختر و پسر هرگز پيش نمي آمد . آنها حتي هنوز به دنيا نيامده بودند ف حتي والدين ايشان هنوز يقين نداشتند كه ممكن است هر دو دختر يا هر دو پسر باشند . اما در هر صورت ، اگر يكي دختر و ديگري پسر مي بود ، ازدواج آنها قطعي و غير قابل تغيير بود . مردم حرفشان و قولشان را نگه مي داشتند . 

مادرم وقتي ازدواج كرد كه هفت ساله بود . هنگام آمدن هيأت ازدواج ، والدين مادرم اجباراً او را به يك ستون در داخل خانه طناب پيچ كردند . وسايل آتش بازي زيادي وجود داشت . در ضيافت رسمي هم بساط موسيقي و رقص فراهم بود . همگان در بيرون خانه به پايكوبي مشغول بودند . مادرم هنوز هم به من ياد آوري مي كند : « نمي توانستم بفهمم كه چرا فقط من بايست دست و پا بسته در خانه بمانم . » او هيچ دركي از ازدواج نداشت و مثل هر بچه اي دلش مي خواست تمامي چيزهاي زيبايي را كه در خارج منزل در حال روي دادن بود ، تماشا كند – تمامي روستا جمع شده بودند و او در حال گريستن بود . 

پدرم بيش از ده سال سن نداشت و نمي فهميد كه چه چيزي دارد اتفاق مي افتد . عادت داشتم از او بپرسم : « مهمترين چيزي كه در جشن عروسي از آن لذت برديد ، چه بود ؟ » 

او گفت : « سوار شدن بر اسب » 

طبيعي است براي نخستين بار مثل يك شاه لباس پوشيده بود ، با كاردي آويخته به يك سوي ، نشسته بر اسب ، و تمامي مردم در حال راه رفتن بر گرد وي . او بي اندازه شاد و خرسند بود . اين مهمترين چيزي بود كه وي در ازدواجش از آن لذت برده بود . 

ماه عسل اصلاً مطرح نبود . شما كجا مي توانيد پسري ده ساله و دختري هفت ساله را به ماه عسل بفرستيد ؟ به همين سبب ، ماه عسل هرگز در هند مرسوم نبوده است . در گذشته ، در ساير جاهاي جهان هم ماه عسل وجود نداشته است . 

وقتي پدرم ده ساله و مادرم هفت ساله بود ، مادر پدرم درگذشت . پس از ازدواج ، شايد يك يا دو سال بعد از آن ، تمامي مسئوليت به دوش مادرم افتاد كه آن زمان تنها نه سال داشت . از مادر متوفاي پدرم ، دو دختر و دو پسر كوچك به جاي مانده بودند . بدين قرار نگهداري از چهار بچه و كل مسئوليت به عهده ي دختري نه ساله و پسري دوازده ساله بود . 

پدربزرگ پدري ام هرگز دوست نداشت در شهر ، جايي كه مغازه اش قرار داشت ، زندگي كند . او نواحي روستايي و طبيعت بيرون شهر را دوست داشت . وي اسبي زيبا از خود داشت ؛ و هنگامي كه همسرش مرد ، به طور مطلق آزاد بود . شما باور نمي كنيد ، اما در روزگار وي – كه چندان هم دور نيست – مرسوم دولت آن بود كه به طور رايگان به مردم زمين ببخشد . زيرا زمين بسيار فراوان بود و مردمي كه در آن زراعت كنند ، اندك . بدين قرار ، پدر بزرگم زميني به مساحت پنجاه جريب فرنگي از دولت به رايگان دريافت كرد . آن مزرعه شانزده مايل از شهر فاصله داشت و پدر بزرگ عاشق زندگي كردن در آنجا بود ، به دور از شهر ، يعني جايي كه تمامي مغازه اش را به دستان بچه هايش سپرده بود – پدرم و مادرم – كه تنها دوازده و نه سال سن داشتند . پدربزرگ از ساختن باغ و مزرعه اش شادمان بود و شيفته ي زندگي در هواي باز . او از شهر نفرت داشت . 

حال شما چگونه مي توانيد فكر كنيد كه مي توانست يك اختلاف نسل وجود داشته باشد . پدرم هرگز تجربه ي آزادي جوانان امروزه را نداشت . در آن طريق از زندگي ، وي هرگز جوان نشد . پيش از آنكه بتواند جوان شود ، هنوز هيچ نشده پير شده بود و عهده دار مراقبت از برادران و خواهران كوچك تر و مغازه بود . به مرور زمان نيز بيست ساله شد و ناگزير از ترتيب دادن ازدواج خواهران ، تحصيل و ازدواج برادران . 

من هرگز مادرم را مادر خطاب نكردم ، زيرا پيش از آنكه متولد شوم ، وي عهده دار مراقبت از چهار بچه بود كه عادت داشتند او را « بادي » صدا مي كردند . من نيز شروع كردم او را بادي صدا كنم . حتي امروزه نيز او را بادي صدا مي كنم ، اما وي مادر من است نه زن برادرم . والدينم به سختي كوشيدند اين عادت من را تغيير دهند ، اما بادي ناميدن وي براي من بسيار طبيعي مي نمود . تمام برادران و خواهرانم او را مادر مي خواندند . فقط من به قدر كفايت تنبل بودم كه وي را كماكان بادي بنامم . اما من اين را بسيار بسيار زود ، از همان آغاز فرا گرفته بودم ، آنگاه كه چهار بچه ي ديگر هم او را زن برادر مي خواندند ...

بعدها با عموها و عمه هايم يك حسن تفاهم و سازگاري داشتم ، يك رابطه ي دوستانه . آنها قدري از من بزرگتر بودند ، اما فاصله سني ما چندان زياد نبود . من هرگز به احترام گذاردن به ايشان فكر نكردم . آنها نيز هرگز به احترام ننهادن من فكر نكردند . من آنها را دوست داشتم ، آنها نيز مرا دوست مي داشتند . 

دقيقاً هفتاد سال پيش از اين ، يك جهان به كلي متفاوت وجود داشت . نسل ها هم عرض هم بودند و عادت نداشتند كه جوان باشند . اينك جوان به هستي پاي نهاده و روز به روز رشد خواهد كرد و بزرگتر خواهد شد ، زيرا ماشين ها دارند در كارخانه ها ، در دفترها بيشتر و بيشتر مشاغل مختلف را عهده دار مي شوند . 

داريد با مردم چه مي كنيد ؟ مردم نمي توانند هيچ كاري كنند و باقي بمانند ؛ بگذريم از اينكه آنها در حال انجام چيزي پوچ و بي معني هستند ، چيزي غير معقول ، چيزي جنون آميز . آنها ديوانه خواهند شد . به همين سبب ، مجبوريد دوره ي تحصيل آنها را طولاني تر كنيد . 

بيماري قندم ميراث من است . پدر پدر بزرگم اين بيماري داشت ؛ مادرم هم دارد ؛ پدرم هم داشت ؛ من نيز دارم ؛ تمامي عموهايم دارند ؛ تمام برادرانم نيز دارند . چيزي ذاتي ، فطري و طبيعي به نظر مي رسد . به همين جهت غير قابل درمان است ؛ تنها مي تواند تحت كنترل درآيد .

 

ما 161 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116