اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

درباره اشو

09- رخدادهاي غير عادي هنگام بارداري مادر اشو

همين ديروز ، مادرم داشت به من مي گفت ... كه وقتي پنج ماهه در رحمش بودم ، معجزه اي به وقوع پيوست . 

مادرم داشت از خانه ي پدرم به منزل پدر خودش مي رفت ؛ و فصلي باران زا بود . در هند مرسوم است كه بچه ي اول بايد در منزل پدر زن متولد شود . بنابراين ، گرچه فصلي باران زا بود و سفر بسيار دشوار – جاده اي وجود نداشت و وي مي بايست با اسب سفر كند – مادرم زودتر از موعد به راه افتاد ؛ چه بهتر ، زيرا اگر بيشتر منتظر مي شد ، بعداً رفتن مشكل تر مي شد . از همين جهت ، وي همراه يكي از پسر عموهايش راهي شد . 

 

در نيمه راه سفر ، رودخانه ي بزرگي قرار داشت ، رود « نارمادا » . رودخانه در حال طغيان بود . وقتي مادرم به قايق رسيد ، قايقران متوجه حاملگي مادرم شده و پرسيد : « شما چه نسبتي با هم داريد ؟ » پسر عموي مادر اطلاع نداشت كه ممكن است دچار دردسر شود ، بنابراين به سادگي گفت : « ما برادر و خواهر هستيم » 

قايقران از سوار كردن آنها امتناع كرد و گفت : « من نمي توانم شما را سوار كنم . چون خواهرت حامله است ... و اين يعني كه شما دو نفر نيستيد و سه نفريد . » 

در هند اين يك رسم است ، يك رسم كهن – شايد از روزگار كريشنا آغاز شده باشد – كه فرد نمي بايست با پسر خواهر خود بر آب ، علي الخصوص در يك قايق ، سفر كند . زيرا خطر آن هست كه قايق غرق شود . 

قايقران گفت : « چه تضميني وجود دارد كه نوزاد درون رحم خواهرت يم دختر است و نه يك پسر ؟ اگر او پسر باشد ، نمي خواهم خطر كنم – چون مسأله فقط زندگي خود من نيست ، ششصد نفر ديگر هم در قايق هستند . يا تو و يا خواهرت مي توانيد همراه ما بياييد ، هر دوي شما را نمي توانم يكجا سوار كنم . » 

دو طرف رودخانه تپه و جنگل بود ، و قايق معمولاً روزي يكبار آن مسير را مي پيمود . هنگام صبح حركت مي كرد – و رودخانه در آن نقطه واقعاً پهناور بود – و هنگام عصر باز مي گشت . 

صبح روز بعد مجدداً به راه مي افتاد ، و فقط هم همان قايق . بنابراين ، يا مي بايست مادرم در اين سوي رود بماند كه خطرناك بود ،‌و يا مي بايست بدان سوي مي رفت كه عيناً به همان سان پر مخاطره بود . بدين قرار ، سه روز تمام طول كشيد و آنها به كرات از قايقران درخواست كردند ، استدعا كردند ، گفتند مادرم حامله است و قايقران بايد كه مهربان تر باشد ؛ اما به خرج قايقران نرفت كه نرفت و گفت : « نمي توانم به او كمك كنم – اين واقعاً مقدور نيست . اگر بتوانيد به من تضمين دهيد كه فرزندش پسر نيست ، شما را سوار مي كنم ؛ اما چطور مي توانيد چنين تضميني به من بدهيد ؟ » 

بنابراين آنها سه روز در معبدي كه آنجا بود ، اقامت كردند . در آن معبد ، قديسي زندگي مي كرد كه آن روزها در آن نواحي بسيار شهره بود . حال به يادگار آن قديس در پيرامون معبد شهري بنا كرده اند ، شهر « ساي كدا » . ساي كدا يعني « دهكده ي قديس » . ساي يعني قديس . وي به نام ساي بابا مشهور بود . اين همان ساي بابا نيست كه شهرتي جهاني يافته است – بلكه ساي باباي اهل شيردي است – اما هر دو معاصر بوده اند . 

سرانجام ،‌مادرم از ساي بابا درخواست كرد : « شما مي توانيد كاري بكنيد ؟ سه روز است كه ما در اينجا مانده ايم . من حامله ام و پسر عمويم به قايقران گفته است كه برادر من است . در مخمصه اي گرفتار شده ايم . چكار كنيم ؟ پسر عمويم نمي تواند مرا رها كند . در هر دو سوي رود نيز بيشه ها و جنگل هاي وحشي قرار دارند و من حداقل مجبورم بيست و چهار ساعت به تنهايي صبر كنم . » 

من هرگز ساي بابا را ملاقات نكرده ام ، اما به يك معني وي را ملاقات كرده ام ؛ آن زمان پنج ماهه و در رحم مادر بودم . ساي بابا فقط شكم مادرم را با دست لمس كرد . مادرم گفت : « داريد چكار مي كنيد ؟ » 

ساي بابا گفت : « دارم پاي بچه ي شما را لمس مي كنم . » 

قايقران كه داشت اين صحنه را مي ديد ، پرسيد : « چكار مي كنيد بابا ؟ شما هرگز پاي هيچكس را لمس نكرده ايد . » 

و ساي بابا گفت : « اين هركسي نيست . تو احمقي – بايد آنها را به طرف ديگر رودخانه ببري . نگران نباش . روحي كه در اين رحم زندگي مي كند ، لياقت رهانيدن هزاران مردم را دارد ، پس در مورد شصت نفر نگران نباش . آنها را با خود ببر . » 

به همين جهت مادرم مي گفت : « آن زمان آگاه شدم كه فردي خاص را حامله ام . » 

من گفتم : « تا آنجا كه من مي فهمم ، ساي بابا باهوش و خردمند بود ، او واقعاً قايقران را فريب داده بود ! هيچ معجزه اي وجود ندارد ، هيچ چيز خاصي نيست . و قايق ها بدين سبب غرق نمي شوند كه فردي در حال سفر با خواهر زاده ي خويش است . هيچ جنبه ي عقلايي در اين عقيده وجود ندارد ، بلكه دقيقاً بي معني هم هست . شايد برحسب تصادف يك وقتي چنين شده باشد و بعداً به اعتقادي عادي تبديل گشته باشد . » 

خود من نيز اينطور مي فهمم كه سبب اين اعتقاد ، ماجراي زندگي كريشنا است . اخترشناسان به برادر مادر كريشنا گفته بودند يكي از پسرهاي خواهرش او را خواهد كشت . بدين لحاظ ، وي خواهر و شوهر خواهرش را زنداني كرد . مادر كريشنا هفت بار حامله شد ، هر هفت بار نيز نوزاد پسر بود . تمامي آنها به دست برادر مادرشان به قتل رسيدند . نوزاد هشتم ، كريشنا بود و البته وقتي متولد شد ، قفل زندان گشوده شد ، نگهبان ها به خوابي عميق فرو رفتند و پدر كريشنا وي را از زندان به در برد . 

رود يامونا مرز قلمرو پادشاهي كانزا بود . كانزا همان شخصي بود كه از بيم كشته شدن به دست خواهرزاده اش ، تمامي خواهرزادگان خود را به قتل مي رسانيد . رود يامونا ، طغيان كرده بود – و اين رود يكي از بزرگترين رودخانه هاي هند است . پدر كريشنا بسيار ترسيده بود ، به نحوي مجبور بود بچه را به سمت ديگر رودخانه ببرد ، به خانه ي دوستش كه زن وي دختري زاييده بود و مي شد كه آن دو نوزاد را با هم عوض كرد . وي مي توانست نوزاد دختر را با خود برگرداند ، زيرا روز بعد كانزا مي آمد و مي پرسيد : « نوزاد كجاست ؟ » و قصد نابودي او را داشت . طبيعتاً يك دختر را نمي كشت و فقط پسران را به قتل مي رساند . 

اما چگونه از رود بگذرد ؟ در شب هيچ قايقي وجود نداشت ، اما وي ملزم بود عبور كند . ولي وقتي پروردگار مي تواند قفل ها را بي كليد بگشايد ، بي مساعدت و كمك هيچكس مي گشايد – قفل ها به سادگي باز شده ، درها گشوده شده ، نگهبان ها به خواب رفته بودند – حق تعالي قادر به انجام همه چيز است . 

بنابراين وي كودك را در يك سطل گذارد ، سطل را بر سر گرفته و از رود گذشت – چيزي شبيه همان چه در مورد موسي روي داد آن گاه كه اقيانوس دهان گشود و دو پاره شد . اين بار آن واقعه به شيوه اي هندي رخ داد . اين واقعه در مورد موسي نمي توانست روي دهد ، زيرا آن اقيانوس در هند نبود ، ولي اين رودخانه بود . 

به محض اينكه پدر كريشنا به داخل رودخانه پا گذاشت ، آب شروع كرد به بالاتر و بالاتر آمدن . وي بسيار ترسيده بود . چه چيزي داشت اتفاق مي افتاد ؟ او اميدوار بود كه رود فروكش كند ، اما تازه شروع كرده بود به بالا آمدن . رودخانه درست تا نقطه اي رسيد كه پاي كريشنا را لمس كرد و سپس فروكش كرد . اين يك شيوه هندي است ، نمي تواند در هيچ كجاي ديگر روي دهد . چگونه رودخانه مي تواند چنين نقطه اي را از دست دهد ؟

از آن زمان به بعد ، به سبب كشته شدن كانزا به دست كريشنا ، اين عقيده وجود داشته كه خصومتي مسلم بين دايي و پسر خواهر برقرار است . رود طي شد ، فرو كش كرد و از كودك حمايت كرد . از آن زمان به بعد ، تمامي رودها نسبت به دايي ها خشمگين هستند – تمامي رودهاي هند . و اين خرافه تا به امروز انتقال يافته است . 

به مادرم گفتم : « يك چيز قطعي است – كه ساي بابا مي بايست مردي باهوش بوده باشد با قدري شوخ طبعي . » 

ولي مادرم نمي خواهد گوش بدهد . و اين ماجرا در روستاي محل وقوع خود مشهور شد ، و در تأييد آن ، يك ماه بعد رخدادي ديگر به وقوع پيوست كه ... در زندگي بسياري همزماني ها ، انطباق ها و توارد ها بيرون از آنچه بتوانيد معجزه اش محسوب داريد ، وجود دارد . وقتي كاملاً بر آفريدن يك معجزه متمركز شده ايد ، هر انطباق و تواردي مي تواند به سوي يك معجزه بچرخد . 

بعد از يك ماه ، سيلي خارق العاده به راه افتاد و در مقابل خانه ي مادرم در فصل باران زا تقريباً شبيه يك رودخانه بود . آنجا درياچه اي وجود داشت و بين خانه و درياچه ، جاده اي كوچك بود . اما در فصل باران چنان آب جمع مي شد كه جاده كاملاً شبيه رودخانه بود و درياچه و جاده به تدريج در هم ادغام و يكي مي شدند . تقريباً شبيه يك اقيانوس بود ؛ تا آنجا كه مي توانستيد ببينيد ، فقط آب بود . و آن سال شايد بزرگترين سيلاب هنند تا اين زمان جاري گرديد . 

به طور معمول هر ساله در هند سيل جاري مي شود ، اما چيزي عجيب و غريب آن سال مشهود شد : سيلاب شروع كرد به جاري شدن در خلاف مسير آب رودخانه . باران بسيار سنگين بود ، چندان كه اقيانوس قادر نبود آب ها را به همان سرعتي كه جاري بودند در خود جذب كند ، بنابراين كناره هاي اقيانوس نيز درگير شده و شروع كرد به عقب نشيني در برابر آب . آنجا كه رودهاي كوچك درون رودهاي بزرگ مي ريختند ، رودهاي بزرگ از پذيرفتن آب تن زدند ، زيرا حتي قادر به نگهداري آب خود هم نبودند . رودهاي كوچك شروع كردند به خلاف جهت جاري شدن . 

من هرگز اين را نديدم – اين يكي را هم از دست دادم – اما مادرم مي گويد كه پديده اي شگرف بود ديدن آبي كه رو به عقب جاري بود . و رودخانه شروع كرد به درون خانه ها وارد شدن ؛ خانه ي مادرم را هم آب فرا گرفت . آن خانه ، عمارتي دو طبقه بود و طبقه ي اول كاملاً از آب انباشته شد . سپس ، آب شروع كرد به طبقه ي دوم وارد شدن . حالا ديگر هيچ جايي براي رفتن نبود ، بنابراين همگي روي تخت خواب ها نشسته بودند ، يعني بلندترين نقطه اي كه در آنجا ميسر بود . اما مادرم گفت : « اگر ساي بابا راست گفته باشد ، بعداً چيزي روي خواهد داد . » 

و اين هم مي بايست يك توارد بوده باشد كه آب تا شكم مادرم بالا آمد و سپس فروكش كرد . 

اين دو معجزه پيش از تولد من روي داد ، بنابراين هيچ كاري ندارم كه با آنها بكنم . اما ، آن دو مشهور شدند ؛ وقتي در آن روستا متولد شدم ، تقريباً يك قديس بودم ! همه نسبت به من با احترام رفتار مي كردند ؛ مردم پاهاي مرا لمس مي كردند ، حتي سالخوردگان . بعدها به من گفته شد كه تمامي روستا تو را به مثابه يك قديس پذيرفته بودند .

 

ما 26 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116