اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

درباره اشو

30- نخستين تجارب اشو به‌عنوان قصه‌گو و خطيب

من عاشق قصه‌ها هستم، و همه‌اش هم با ناني شروع شد. او نيز عاشق قصه‌ها بود. نه اين‌كه عادت داشت برايم قصه بگويد؛ درست برعكس، او عادت داشت مرا تحريك كند تا برايش قصه بگويم، همه نوع قصه و دري وري. او چنان به دقت گوش مي‌داد كه مرا به يك قصه‌گو بدل مي‌كرد. فقط به‌خاطر او چيز جالبي را پيدا مي‌كردم، زيرا وي تمام روز را فقط براي شنيدن قصه‌هاي من صبر مي‌كرد. اگر نمي‌توانستم هيچ‌چيزي پيدا كنم، آن وقت اختراع مي‌كردم. او قابل احترام است؛ تمامي تحسين يا سرزنش، هر آن‌چه كه شما آن را بناميد، متوجه اوست. من قصه‌هايي براي گفتن به وي ابداع مي‌كردم، فقط به‌خاطر آن‌كه مأيوس و نااميد نشود؛ و مي‌توانم به شما قول بدهم كه من فقط به‌خاطر او بود كه يك قصه‌گوي موفق شدم.

 

وقتي كه هنوز يك كودك در مدرسه ابتدايي بودم، شروع كردم به پيروز شدن در مسابقات داستان‌سرايي، و اين كار تا همين اواخر، وقتي كه دانشگاه را ترك كردم، ادامه يافت. جوايز، نشان‌ها، جام‌ها و غيره و غيره زيادي جمع كردم كه مادربزرگم دوباره دقيقاً مثل يك دختر جوان شد. هر آن‌گاه كه كسي را براي نمايش جوايز و پاداش‌هاي من مي‌آورد، ديگر يك پيرزن نبود، او تقريباً دوباره جوان مي‌شد. تمام خانه‌اش تقريباً يك موزه شده بود، چون من به ارسال جوايزم براي او ادامه مي‌دادم. البته تا دبيرستان من تقريباً در خانه وي ساكن بودم. اين فقط محض احترام بود كه عادت داشتم در وقت روز به ديدار والدينم بروم؛ اما شب از آن او بود، زيرا آن وقت زماني بود براي قصه گفتن.

من هنوز هم مي‌توانم خود را كنار بستر وي ببينم، با توجه بسيار وي در گوش دادن به هر آن‌چه من مي‌گفتم. هر كلمه ادا شده توسط من از سوي او جذب مي‌شود گويي كه واجد ارزش فوق‌العاده‌اي بوده باشد. و آن كلمات ارزشمند مي‌شدند، صرفاً بدان سبب كه وي آنان را با چنان عشق و احترام بسياري برمي‌داشت. وقتي‌كه ضربه‌اي به در من زده مي‌شد، فقط يك گدا بود؛ ولي وقتي كه به خانه او وارد مي‌شد، ديگر همان شخص نبود. لحظه‌اي كه مرا صدا مي‌كرد، و مي‌گفت: «راجا! حالا بگو امروز چه اتفاقي افتاد ـ همه‌چيز را بگو. به من قول بده اصلاً هيچ‌چيزي را از قلم نياندازي»، آن گدا تمامي آن‌چه كه وي را شبيه يك گدا ساخته بود، فرو مي‌ريخت؛ حالا او يك سلطان بود. هر روز مجبور بودم كه به او قول بدهم، و هرچند هم كه تمام آن‌چه را كه روي داده بود به او مي‌گفتم، باز اصرار مي‌كرد: «چيز بيش‌تري برايم بگو.»، يا: «آن يكي را دوباره بگو.»

بسياري از اوقات به او مي‌گفتم: «شما مرا ضايع مي‌كنيد؛ شما و شامبوبابو هردو داريد مرا براي ابد خراب مي‌كنيد.» و آن‌ها واقعاً كارشان را خوب انجام مي‌دادند. من صدها جايزه جمع كرده بودم. در تمامي ايالت، حتي يك دبيرستان هم وجود نداشت كه من آن‌جا سخنراني نكرده و برنده نشده باشم ـ به استثناي يكي...

در واقع، خانه مادربزرگم، در اندك زماني، دقيقاً موزه‌اي شده بود از جام‌ها، نشان‌ها و جوايز من. اما او بسيار شادمان بود، بي‌اندازه شادمان. آن‌جا خانه كوچكي بود براي آن‌كه با تمام آن آشغال‌ها شلوغ و به هم ريخته شود، اما او خوشحال بود كه من ارسال جوايزم را از كالج و دانشگاه نيز برايش تداوم بخشيده‌ام. من ادامه مي‌دادم و ادامه مي‌دادم و هرساله دو جين‌ها جام مي‌بردم، يا براي مناظره، يا براي بلاغت، يا براي مسابقات قصه‌گويي.

اما يك چيز را به شما بگويم: او و شامبوبابو هردو با دلسوز بودن خود مرا خراب كردند. آن‌ها هنر سخنوري را بي‌آن‌كه آموزش دهند، به من آموختند. وقتي كسي چنان با مراقبت، چنان دلسوزانه گوش فرا دهد، شما ناگهان شروع مي‌كنيد به گفتن چيزي كه نه در برنامه داشته‌ايد و نه حتي تصورش را كرده‌ايد؛ آن چيز به سادگي صرفاً جاري مي‌شود. چنان است كه پنداري توجه مغناطيس شده و آن‌چه را كه در شما پنهان است، جذب مي‌كند.

تجربه خود من اين است كه اين جهان جاي زيبايي براي زندگي كردن نخواهد شد، مگر آن‌كه هركسي فرابگيرد كه چگونه دلسوز و مراقب باشد. درست همين حالا، هيچ‌كسي مراقب و دلسوز نيست. حتي وقتي كه مردم دارند نشان مي‌دهند كه گوش مي‌كنند، گوش نمي‌كنند، يك هزار چيز ديگر را دارند انجام مي‌دهند.

تزوير و ريا، فقط تظاهر كردن... اما نه به طريقي كه يك شنونده مراقب بايد باشد ـ صرفاً سراپا توجه، فقط توجه و نه هيچ‌چيز ديگر، فقط باز و گشاده. توجه يك ويژگي و كيفيت زنانه است و هركس كه هنر توجه كردن را مي‌شناسد، هنر متوجه بودن را مي‌شناسد، به يك معناي مشخص، زنانه مي‌شود، بسيار زنانه، بسيار ظريف، شكننده و نرم؛ آن‌قدر لطيف كه شما مي‌توانيد فقط با ناخن‌هايتان او را بخراشيد.

ناني من تمام روز را صبر مي‌كرد تا زماني كه من به خانه برگردم و برايش قصه بگويم. و شما شگفت‌زده خواهيد شد كه وي چگونه ندانسته مرا براي كاري كه مي‌خواستم بكنم، آماده و مهيّا مي‌كرد. اين او بود كه نخستين‌بار بسياري از قصه‌هايي را كه براي شما مي‌گويم شنيد. اين او بود كه من مي‌توانستم هر مهمل و مزخرفي را بدون هيچ ترسي برايش بازگو كنم.

فرد ديگري، شامبوبابو، كاملاً با ناني من متفاوت بود. ناني بسيار شهودي بود، اما نه انديشمند، شامبوبابو نيز شهودي بود، اما انديشمند هم بود. او متفكري‌تر از اول بود. من به انديشمندان زيادي برخورده‌ام، برخي مشهور و پاره‌اي بسيار مشهور، اما هيچ‌يك از آنان نزديك شامبوبابو هم نيست. او واقعاً يك سنتز بزرگ بود. «آساگيولي» شيفته آن مرد مي‌شد. او شهود را با تفكر همراه داشت، و هردو هم نه در مقياسي كوچك، بلكه در والاترين اوج. او نيز عادت داشت به من گوش فرا دهد، و تمامي روز را تا تعطيل شدن مدرسه صبر مي‌كرد. هر روز بعد از مدرسه از آنِ او بود.

لحظه‌اي كه از زندان، مدرسه‌ام، آزاد مي‌شدم، البته نزد شامبوبابو مي‌رفتم. وي با چاي و تعدادي از شيرين‌هايي كه مي‌دانست دوست دارم، آماده بود. به اين مورد از آن روي اشاره كردم كه مردم به ندرت به ديگران فكر مي‌كنند. او هميشه در ترتيب دادن چيزها، ديگران را در ذهن داشت. من هرگز نديده‌ام كه هيچ‌كسي مثل او خود را به‌خاطر ديگران دچار زحمت كند. بيش‌تر مردم، هرچند براي سايرين تهيه مي‌بينند، اما آن تهيه را مطابق ميل خود مي‌بينند، و به زور ديگران را وامي‌دارند تا آن‌چه را كه خود دوست دارند، دوست داشته باشند.

راه شامبوبابو اين‌چنين نبود. فكر كردن به ديگران، يكي از آن چيزهايي بود كه من در وي تحسين كرده و دوست مي‌داشتم. او هميشه فقط وقتي از مغازه خريد مي‌كرد كه ابتدا از مغازه‌دار پرسيده باشد كه ناني من عادت به خريد چه چيزهايي دارد. من اين نكته را فقط پس از مرگ وي دريافتم. آن زمان، مغازه‌دار به من گفت، شيريني‌فروش نيز به هم‌چنين، كه شامبوبابو هميشه عادت داشت سؤالي عجيب را بپرسد: «آن پيرزن، همو كه تنها در نزديكي رودخانه زندگي مي‌كند، از شما چه چيزي مي‌خرد؟» ـ «ما هيچ‌وقت به خودمان دردسر نمي‌داديم كه بدانيم چرا وي چنين پرسشي دارد، اما حالا، مي‌دانيم: او در مورد چيزي كه تو دوست داري پرس‌وجو مي‌كرد.»

من نيز مات و مبهوت بودم كه وي هميشه با بسياري از چيزهايي كه دوست مي‌داشتم، آماده بود. او مرد قانون بود، بنابراين راهي را مي‌يافت. از مدرسه به خانه‌اش مي‌شتافتم، چايي‌ام و شيريني‌هايي را كه خريده بود، مي‌خوردم؛ سپس، وي آماده بود. حتي پيش از آن‌كه من تمام كنم، او براي شنيدن آن‌چه بدو مي‌گفتم مهيّا بود. او مي‌گفت: «فقط آن‌چه را كه دوست داري به من بگو. مسئله آن نيست كه چه مي‌گويي، بلكه آن است كه تو بگويي.»

توجه و تأكيدش بسيار آشكار بود. من به‌طور مطلق رها بودم، حتي فارغ از موضوعي خاص براي گفتن، آزاد براي گفتن هر آن‌چه كه مي‌خواستم. او هميشه اضافه مي‌كرد: «اگر مي‌خواهي ساكت بماني، مي‌تواني. من به سكوتت گوش فرا خواهم داد.» و هر از چند گاه چنين اتفاق مي‌افتاد كه من حتي يك كلمه هم حرفي نمي‌زدم. چيزي براي گفتن نبود. و هنگامي كه چشمانم را مي‌بستم، او نيز چشمانش را مي‌بست و ما، مثل «كونيكر»ها، صرفاً در سكوت مي‌نشستيم. زمان‌هاي بسياري بود، روز بعدِ روز، اعم از آن‌كه من حرف مي‌زدم يا نه، ما در سكوت ساكن مي‌شديم. يك‌بار به او گفتم: «شامبوبابو، براي شما يك قدري عجيب است كه به يك كودك گوش بسپاريد. اگر شما حرف مي‌زديد و من گوش مي‌كردم، مناسب‌تر بود.»

وي خنديد و گفت: «اين غيرممكن است. من هيچ‌چيزي نمي‌توانم بگويم، و هرگز هم نخواهم خواست چيزي بگويم، فقط به يك علت ساده كه نمي‌دانم. و از تو سپاسگزارم كه مرا از جهلم آگاه كردي.»

آن دو نفر چنان توجهي نسبت به من مبذول داشتند كه در همان اوان كودكي به اين واقعيت، كه حالا فقط روان‌شناسان دارند در موردش حرف مي‌زنند، آگاه شدم كه توجه يك نوع غذاست، يك خوراك است. ممكن است از يك كودك كاملاً مراقبت شود، اما اگر هيچ توجهي نسبت به وي مبذول نگردد، هر امكاني وجود دارد تا كه او جان سالم به در نبرد. چنين به نظر مي‌رسد كه توجه مهم‌ترين عنصر تغذيه انسان است. glimps:25

در آن طريق من خوش‌اقبال بودم. ناني من و شامبوبابو چرخش توپ را آغازيدند، و آن توپ هرچه بيش‌تر چرخيد، بيش‌‌تر و بيش‌تر خزه به دور خود گرد آورد.

بي‌آن‌كه هرگز سخن گفتن آموخته باشم، يك سخنور شدم. من هنوز هم نمي‌دانم چطور سخن بگويم، و به هزاران تن مستمع رسيده‌ام ـ بي‌آن‌كه حتي بدانم چگونه بيآغازم. مي‌توانيد قسمت شگفت‌انگيزش را ببينيد؟ من مجبورم بيش‌تر از هر انساني در تمامي تاريخ سخن بگويم، هرچند هنوز پنجاه و يك ساله‌ام.

من سخن گفتن را بسيار زود شروع كردم، در عين حال نه بدان شيوه كه شما در جهان غرب كسي را سخنور مي‌خوانيد. نه سخنوري كه مي‌گويد: «خانم‌ها و آقايان»، و تمامي آن ترهات ـ همه‌اش قرضي و هيچ‌چيزش هم تجربه ناشده. من به آن معنا يك سخنور نبودم، اما با تمامي قلب برافروخته‌ام سخن مي‌گفتم، با تمامي قلب شعله‌ورم. من نه به مثابه يك هنر، بلكه به‌عنوان خود زندگي سخن مي‌گفتم. و از همان روزهاي آغازين مدرسه، اين نكته به رسميت شناخته شده بود، نه از سوي يك تن كه از سوي خيلي كسان، كه سخنوري من چنان مي‌نمايد كه از قلب برمي‌آيد، كه نمي‌كوشم كه طوطي‌وار آن‌چه را كه از پيش آماده كرده‌ام، تكرار كنم. چيزي خودجوش و خودانگيخته زاده شده بود، آن‌گاه و آن‌جا. glimps:25

من هرگز خود را، به هيچ‌كسي، استثنايي وانمود نكرده‌ام. من هرگز بدان معنا قاطع و متكي به نفس نبوده‌ام، برجسته و سلطه‌گر. اما سخن گفتن را خيلي زود در زندگي‌ام آغاز كردم: از هنگامي كه در مدرسه بودم، و مدير مدرسه مات و مبهوت بود. او نمي‌توانست باور كند كه دانش‌آموزي بتواند بدين طريق سخن بگويد.

پس از آن نيز در تمامي دوران دانشگاه به‌طور مستمر در حال سخنوري بودم. بسياري از جام‌ها و نشان‌هاي مسابقات درون دانشگاهي را در سراسر هند برنده شدم، آن‌قدر كه مادرم شروع كرد از من بپرسد: «براي گرفتن تمام اين چيزها كه بي‌وقفه و مدام با خود مي‌آوري، كجا مي‌روي؟» اما من سخن گفتن را هرگز در مدرسه يا كلاس سخنوري نياموختم. من هرگز حتي يك كتاب هم در مورد چگونگي سخن گفتن نخوانده‌ام، فقط بدان دليل كه مي‌خواستم و مي‌خواهم فقط خودم باشم. چرا بايد كتاب فردي ديگر را بخوانم؟ من مي‌توانم به طريقه خود سخن بگويم.

و مسئله چيست؟ هركسي سخن مي‌گويد، و هركسي به زيبايي سخن مي‌گويد. اما يك چيزي اتفاق مي‌افتد؛ اگر شما را به پشت تريبون مقابل ميكروفون بياروند، يك چيز عجيب اتفاق مي‌افتد. شما سخن گفتن را فراموش مي‌كنيد ـ كاري را كه از بدو كودكي تا به حال كرده‌ايد، از ياد مي‌بريد. ايستاده در برابر هزاران تن از حضار، بيش از هزاران چشم دوخته شده بر شما، هراسان مي‌شويد كه آيا قادر خواهيد بود مطابق انتظار آنان ايفاء كنيد يا نه. اين عقيده حقارت شماست كه برايتان مشكل‌ساز مي‌شود. والّا، اعمّ از اين‌كه با يك نفر حرف بزنيد يا با يك ميليون نفر، قضيه يكسان است.

اگر درونتان پاك باشد، هيچ زخمي از عقده كهتري نداشته باشيد، در آن صورت چه اهميتي دارد كه مردم از شما چه توقعي دارند؟ شما هرگز انتظارات هيچ‌كسي را برآورده نمي‌كنيد. شما صرفاً به سادگي زندگي خود را طبق بينش، شهود، عقل و هوش خويش زندگي مي‌كنيد. و راه زندگي به همين طريق مي‌بايست باشد. يك وجود انساني سالم عقده كهتري نخواهد داشت. bond:37

من نخستين سخنراني‌ام را به ياد دارم... آن سخنراني در دبيرستان بود. تمام دبيرستان‌هاي ناحيه يك سخنران به آن‌جا اعزام كرده بودند. من به نمايندگي از طرف مدرسه خودمان برگزيده شده بودم، نه از آن روي كه بهترين بودم ـ اين را نمي‌توانم بگويم ـ بلكه از آن روي كه دردسرسازترين بودم. اگر من انتخاب نمي‌شدم، مدرسه دچار دردسر مي‌شد، اين مسئله بسيار حتمي بود. بنابراين، آن‌ها تصميم گرفتند مرا انتخاب كنند، اما آگاه نبودند كه من در هر آن‌جا كه باشم، در هر حال دردسر شروع خواهد شد.

من سخنراني را بدون خطاب معموله «آقاي رئيس، خانم‌ها و آقايان...» شروع كردم. سراندرپاي رئيس را ورانداز كردم و با خود گفتم: «نه، او مثل يك رئيس به نظر نمي‌رسد.» بعد، به اطراف نگاه كردم و به خود گفتم: «نه، در اين‌جا هيچ‌كس به نظر نمي‌رسد كه يك خانم يا يك آقا باشد. بنابراين، با كمال تأسف مجبورم سخنراني‌ام را بدون خطاب به هيچ فرد بخصوصي آغاز كنم. من فقط مي‌توانم بگويم: به هركسي كه ممكن است مربوط باشد.

بعداً رئيس مدرسه مرا فراخواند، چون هنوز هم برنده جايز من بودم، حتي پس از آن خطابه.

او گفت: «تو را چه شده بود؟ عجيب رفتار كردي، تو را آماده كرده بوديم، اما تو هرگز حتي يك كلمه هم از آن‌چه را كه ما آموخته بوديم نگفتي. نه فقط سخنراني تهيه شده را پاك فراموش كردي، حتي به رئيس يا خانم‌ها يا آقايان هم خطاب نكردي.»

گفتم: «من به اطراف نگاه كردم، و هيچ آقايي وجود نداشت. من كلّ آن مردك‌ها را خيلي خوب مي‌شناختم، و هيچ‌يك از آنان يك آقا نيست. تا جايي هم كه پاي خانم‌ها در ميان است، وضع آنان حتي وخيم‌تر هم بود، چون آن‌ها زنان همان مردك‌ها بودند. و آقاي رئيس... به نظر مي‌رسد كه او از طرف پروردگار براي رياست بر كلّ همايش‌ها و اجتماعات اين شهر ارسال شده است. من نمي‌توانم او را «آقاي رئيس» بخوانم، وقتي‌ كه در واقع بيش‌تر به او لطمه زده‌ام.»

در آن روز، وقتي كه رئيس مرا براي اخذ جايزه‌ام صدا كرد، گفتم: «بسيار خوب، اما به‌خاطر بسپاريد: شما مجبوريد بياييد پايين، بياييد اين‌جا و با من دست بدهيد.»

او گفت: «چه! با تو دست بدهم! من هرگز حتي به تو نگاه هم نخواهم كرد. تو به من اهانت كردي.»

من گفتم: «به تو نشان خواهم داد.»

از آن روز او دشمن من شد. من هنر چگونه دشمن ساختن را مي‌شناسم. نام او «شري‌ناث‌بات» بود، سياستمدار شاخص شهر. البته وي رهبر بانفوذترين حزب سياسي هواخواه گاندي بود. آن روزها، روزهايي بود كه هند زير نفوذ «راجِ» ـ پادشاهي ـ بريتانيايي بود. احتمالاً تا جايي كه به آزادي مربوط است، هنوز هم هند آزاد نيست. ممكن است هند از راج بريتانيايي آزاد شده باشد؛ اما از آن ديوانسالاري كه راج بريتانيايي آفريد، آزاد نشده است. glimps:38

در سال 1950، من شروع كردم به گفتن اين‌كه سياست تنظيم خانواده مي‌بايست تبليغ شود و هركس با آن مخالفت كند، بايد يك مجرم تلقي شود. مرا سنگسار كردند. چون عليه دين حرف زده بودم، زيرا بچه‌ها از جانب خداوند مي‌آيند. در آن زمان، هند يك جمعيت چهارصد ميليوني داشت. اگر آن‌ها به حرف من گوش كرده بودند، به چنين مخمصه‌اي دچار نمي‌شدند. حالا جمعيت آن‌ها بيش از دو برابر است ـ تقريباً نهصد ميليون نفر.

اما سياستمدار فقط به قدرت خود دلبسته است. او علاقه‌اي ندارد كه در پايان اين قرن، پنجاه ميليون نفر انسان در اين كشور از گرسنگي خواهند مرد. هر خياباني، هر خانه‌اي با اجساد گنديده احاطه خواهد شد. در واقع، مردن بهتر از زنده بودن در بين پنجاه ميليون مردم مرده خواهد بود ـ هيچ‌كس قادر نخواهد بود آنان را به گورستان يا محل سوزانيدن اجساد برساند. mess:123

وقتي كه براي نخستين‌بار، يك جايي در 1950، براي ضبط سخنراني به يك ايستگاه راديويي وارد شدم... آن‌ها مي‌خواستند آن سخنراني را در سراسر هند عرضه كنند، آن را پخش كنند؛ به يك دليل ساده كه من بسيار جوان بودم و كارگردان اسيتگاه راديويي سخنراني مرا در مناظره دانشگاه شنيده بود. او نتوانست آن‌چه را كه مي‌گفتم باور كند. بنابراين، مرا براي يك وقتي به استوديو دعوت كرد: «براي ضبط هر موضوعي كه به من بدهي.»

ظاهراً وي نگران بود، چون اولين‌بار بود كه من در يك استوديو بودم. من هرگز در يك اتاق خالي و فقط در برابر يك ميكروفون سخنراني نكرده بودم. بنابراين او گفت: «يك كمي احساس ناراحتي خواهي كرد، اما فقط يك‌ يا دوبار در آغاز چنين اتفاقي مي‌افتد. اين اتفاق براي همه پيش مي‌آيد، پس نگران نباش.»

گفتم: «من احساس ناراحتي نخواهم كرد، چون من با ديوارها هم حرف زده‌ام.»

او گفت: «منظورت از با ديوارها چيست؟»

گفتم: «آن روز هم كه شما گوش مي‌دادي و تحت تأثير قرار گرفته و مرا به اين‌جا آورديد ـ براي شما مردم وجود داشتند، براي من فقط نيمكت‌هاي خالي وجود داشت. مردم در جميع جهات رفته بودند. هيچ‌كس آن‌جا نبود. آن‌جا مطلقاً خالي بود؛ فقط ديوارها اطراف وجود داشتند. بدين جهت، نگران نباشيد.»

او فكر كرد من يك كمي ديوانه‌ام، اما گفت: «بسيار خوب، كارت را بكن. من از بيرون مواظبت هستم، زمان شروع و زمان توقف به تو علامت مي‌دهم.»

گفتم: «نگران نباشيد. فقط زمان را به من بگوييد، و من شروع خواهم كرد و من توقف خواهم كرد، چون ايستادن شما در آن پنجره يك مزاحمت مستمر خواهد بود.» ـ آن اتاق با شيشه محصور بود ـ «و از بيرون علامت خواهيد داد. مزاحم من نشويد. شما فقط زماني را كه مي‌بايست شروع كنم به من بدهيد. ده و سي؟ ـ من در آن زمان شروع مي‌كنم. در ده و چهل توقف مي‌كنم. خود را به دردسر نياندازيد.»

او از آن‌جا نگاه مي‌كرد، و بسيار سردرگم بود. چون چنان‌كه پنداري داشتم با مردم حرف مي‌زدم، به همين طرزي كه دارم با شما حرف مي‌زنم! او هنرپيشه‌هاي زيادي را ديده بود كه براي ضبط سخنراني كرده بودند، اما هرگز نديده بود كه آنان دستانشان را تكان بدهند و حرف بزنند و به مردم نگاه كنند.

وقتي كه به درون اتاق آمد، گفت: «چه كار مي‌كردي؟»

گفتم: «مسئله اين نيست كه آيا مردم در آن‌جا هستند يا نه ـ آن‌ها هرگز آن‌جا نيستند. و من نمي‌توانم بدون دست‌هايم حرف بزنم. اگر شما دست‌هاي مرا نگاه داريد، من يك كلمه هم نمي‌توانم حرف بزنم. چون اين نيست كه يك بخشي از من دارد حرف مي‌زند، اين تمام وجود من است كه در آن درگير است. چشمانم، دستانم، تمامي بدنم درگير است. تمامي بدنم دارد چيزي را مي‌گويد، دارد از آن‌چه من در كلمات مي‌گويم پشتيباني مي‌كند.»

او گفت: «من تو را نمي‌فهمم. چون اول گفتي كه هميشه با ديوارها حرف مي‌زني؛ آن‌كه مرا گيج كرده بود. و بعد، وقتي حرف زدنت را ديدم، ديدم داري با مردم حرف مي‌زني. من واقعاً به داخل اتاق نگاه كردم ببينم كسي آن‌جاست.»

من در حال حرف زدن بوده‌ام، بسياري در حال شنيدن بوده‌اند، معدودي در حال گوش دادن بوده‌اند؛ و آرام آرام من در حال سوا كردن آن‌كسان بوده‌ام كه قابل گوش سپردن هستند. misery:21 

 

ما 19 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116