اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

درباره اشو

32- دبيرستان، 1948

شما مي‌پرسيد: «چرا شما در كودكي شيطان و بازيگوش بوديد؟»

فكر مي‌كنيد من متفاوت هستم؟ يك ذرّه هم نه. من هنوز هم همانم. اجازه نمي‌دهم كودكي‌ام توسط هيچ‌كسي ضايع شود. و آن‌چه را كه شما به‌عنوان بازيگوشي تلقي مي‌كنيد، من هرگز بدان طريق درباره‌اش فكر نكرده‌ام. من هرگاه شيطنتي كرده‌ام، دليل خود را داشته‌ام، يك دليل بسيار معتبر.

 

براي مثال: نخستين روزي كه از مدرسه متوسطه به دبيرستان وارد شدم... در دبيرستان عادت داشتند هر روز در آغاز صبح يك نيايش داشته باشند. آن نيايش ترانه مشهوري از «ميرزا اقبال» بود كه بزرگ‌ترين شاعر «اردو» زبان آن روزگار بود. تا جايي كه پاي زبان در ميان است، آن ترانه يك شاهكار بزرگ هنري است، اما فلسفه پشت آن زشت است. ترانه مي‌گويد: «كشور من، ملّت من، بهترين ملّت تمامي ملّت‌هاست. كشور من يك باغ زيباست و ما بلبلاني در اين باغ هستيم...» و با همين شيوه ادامه مي‌يابد.

من به مدير مدرسه، كه مقابل دو هزار شاگرد و پنجاه معلم ايستاده بود، گفتم: «من در اين نيايش شركت نمي‌كنم، چون اين ترانه براي من آشغال مطلق است. هر كشوري در مورد خودش به شيوه‌اي مشابه مي‌انديشد و هر كشوري در اين مورد نفس خود را داراست. از چيني‌ها بپرسيد، از ژاپني‌ها بپرسيد، از آلمان‌ها بپرسيد، از انگليسي‌ها بپرسيد، از هركسي بپرسيد ـ همه آن‌ها مشابه هم فكر مي‌كنند. بنابراين، تا جايي كه به زمينه فلسفي ترانه مربوط است، آن‌چه كه اقبال نوشته فقط آشغال است. و من دقيقاً مخالف همين برداشت و نظريه كلي «مليّت و مملكت» هستم. جهان يكي است؛ من نمي‌توانم بگويم كشورم بهترين كشورهاست. و من حتي دليلي براي خواندن اين ترانه نمي‌بينم. اين نيست كه من مخالف وطن‌پرستي و مليّت‌گرايي باشم، ترانه غيرواقعي هم هست. زيرا شما چه داريد؟ ـ فقر، بردگي، گرسنگي، امراض، جمعيت فزاينده، مسائل رو به رشد. و شما اين را «باغ ما» مي‌ناميد و ما نيز بلبلان آن هستيم! من حتي يك بلبل را هم در هيچ كجا نمي‌بينم! اين پنجاه معلم اين‌جا هستند؛ هيچ‌كس مي‌تواند دستش را بلند كند و بگويد: «من يك بلبلم؟» بگذاريد او بخواند، و بگذاريد ما ببينيم! اين دو هزار دانش‌آموز اين‌جا هستند؛ هيچ‌يك مي‌توانند چنين بگويند؟ به اين محصلين فقير نگاه كنيد.»

و آن‌ها عادت داشتند از روستاهاي دور افتاده بيايند، مايل‌ها راه را هر روز طي كنند، حدّاقل از شعاع بيست مايلي اطراف شهر، چون هيچ دبيرستان ديگري جز اين وجود نداشت. «آن‌ها پياده راه مي‌آيند، آن‌ها كاملاً خسته مي‌آيند، آن‌ها گرسنه‌اند. و من ديده‌ام كه با خود چه مي‌آورند: فقط نان خشك، نه حتي كره ماليده، و يك تكه كوچك نمك. اين تمامي آن چيزي است كه آن‌ها هر روز مي‌آورند و هر روز هم آن را مي‌خورند.»

«اين‌ها درختان شما هستند. باغ شما اين است؟ بنابراين، از نظر واقعيت نيز آن ترانه درست نيست. و من هيچ اهميتي نمي‌دهم كه آيا اقبال شاعر برنده جايزه نوبل است يا نه. من اهميتي نمي‌دهم. اين، آن احساس را در من خلق نمي‌كند كه حس كنم دوست دارم چنين ترانه‌اي را بخوانم. به هر طريقي، ادا كردن يك دروغ است و بس.»

 مدير مدرسه چنان آزرده و عصبي بود كه از شدت خشم قادر به حرف زدن نبود؛ تقريباً سرخ شده بود. درحالي‌كه سراپا مي‌لرزيد، به درون دفترش رفت و عصايش را، كه بسيار مشهور بود، بيرون آورد ـ اما به ندرت از آن استفاده مي‌كرد. وي به من گفت هردو دستم را جلوي او بگيرم. و گفت: «اين جواب من است، و آن را به ياد بسپار.»

گفتم: «اين‌ها دست‌هاي من هستند. اگر بخواهيد مي‌توانيد دست‌ها و تمامي بدنم را بكوبيد، اما قبل از اين‌كه شروع كنيد، به ياد بسپاريد: من از همين‌جا مستقيماً به پاسگاه پليس مي‌روم، زيرا اين كار قانوناً ممنوع است. شما و عصايتان هردو پشت ميله‌ها خواهيد بود.»

تنبيه بدني دانش‌آموزان غيرقانوني است، اما هيچ‌كس اهميتي نمي‌داد. در هند، هنوز هم امروزه دانش‌آموزان تنبيه مي‌شوند. و قانوني كه دانش‌آموزان نمي‌بايست تنبيه بدني شوند، حدّاقل پنجاه سالي است كه وجود دارد. بنابراين، من گفتم: «شما تصميم بگيريد. دستان من اين‌جا هستند، اين هم عصاي شماست. و به ياد بسپاريد: اين دو هزار دانش‌آموز شاهدان عيني هستند، پنجاه معلم شاهدان عيني هستند، و شما امضاي خود را بر دستان من باقي خواهيد گذارد. اين‌جا را امضاء كنيد! اگر ذرّه‌اي دل و جرأت داريد، مرا تنبيه كنيد.»

من حتي امروز هم مي‌توانم به ياد بياورم كه او تقريباً مثل يك مجسمه سر جايش باقي ماند. عصا از دستش افتاد. او فقط برگشت و به داخل دفترش رفت. من به تمام دانش‌آموزان گفتم: «حالا نيازي نيست نگران باشيد؛ ما كارمان را با اين ترانه تمام كرديم. درصورتي‌كه آنان چيز معقولي را پيدا نكنند، ما در اين‌جا فقط براي مدت ده دقيقه در سكوت خواهيم ايستاد.»

حالا، شما اين را شيطنت مي‌خوانيد؟ اين كار مي‌تواند شيطنت خوانده شود، و به چشم مدير مدرسه هم اين كار شيطنت بود...

براي مدت سه سال او از من، مثل هر چيز ديگري، اجتناب كرد. اما من اين را شيطنت نخواهم گفت، هرچند كه چنين بنمايد. من حتي يك نكته را هم كه مؤيد اين نظريه باشد، نمي‌بينم.

براي سه سال، در مدتي كه من در دبيرستان بودم، ما به سكوت ادامه داديم. در عوض آن نيايش، ده دقيقه سكوت تداوم يافت. زيرا آنان به چيز بهتري دست نيافتند. هر آن‌چه را كه ايشان عرضه كردند، اين قابليّت را داشتم كه خطايي در آن بيابم. و بدون تأييد من، به اجراي آن جواز نمي‌دادم. بنابراين، سرانجام آن‌ها تصميم گرفتند: «بگذاريد اين پسر از اين‌جا برود، بعد...» و روزي كه دبيرستان را ترك كردم و به دانشگاه رفتم...

در يكي از تعطيلات، برگشتم و به آن‌جا رفتم تا ببينم چه اتفاقي افتاده است: و بچه‌ها داشتند همان ترانه را تكرار مي‌كردند. پيش مدير دبيرستان رفتم و گفتم: «فقط براي امتحان و بازديد آمده‌ام. مطلقاً هيچ‌چيز به ذهن شما خطور نكرده است ـ دوباره شروع كرده‌ايد به خواندن همان.»

اما او گفت: «حالا لطفاً ما را تنها بگذار. من مي‌ترسيدم كه اگر تو مردود شوي، آن وقت يك سال ديگر هم اين‌جا باشي. من براي قبول شدن تو دعا مي‌كردم. من به همه معلمين گفته بودم هوايت را داشته باشند، كمكت كنند قبول شوي. به هرحال تو نمي‌بايست مردود مي‌شدي، والّا يك سال بيش‌تر... اما حالا، ما را تنها بگذار.»

گفتم: «من به كرّات نخواهم آمد. من فقط براي امتحان آمده بودم، براي اين‌كه ببينم آيا شما هيچ فكر و ذهني داريد يا نه، و شما به‌طور مطلق نابخرد و بي‌هوش به‌نظر مي‌رسيد. شما يك فوق ليسانس در علوم هستيد، و آن نيز رياضيات است ـ كه فقط يك ضميمه و اشاعه منطق است ـ اما شما يك چيز ساده را هم نمي‌توانيد بفهميد. من به اين‌جا نخواهم آمد، چون حالا در دانشگاه گرفتارم. مسائل بسياري در آن‌جا وجود دارد، من نمي‌توانم نگران مدرسه شما باشم.» ignor:21

فقط بيماري خطرناكي نيست، بيماري به قدمت انسان است. بيماري از ايده سنجش و مقايسه مي‌آيد.

ما هميشه در حال مقايسه هستيم؛ از همان كودكيمان به مقايسه مي‌انديشيم. بچه كسي ديگر قشنگ‌تر است، زيباتر، باهوش‌تر؛ بچه كسي ديگر حرف‌شنوتر است، و بچه شما نيست...

كلّ سامانه تحصيلي بر مقايسه مبتني است: كسي اول مي‌شود، و يك كسي آخرين نفر كلاس است؛ كسي قبول مي‌شود، كسي مردود مي‌شود. معلمين از شاگرداني كه حرف‌شنوتر هستند قدرداني مي‌كنند؛ آن‌ها دانش‌آموزان را كتك مي‌زنند، آنان محصليني را كه به هيچ طريقي مطيع نيستند، تنبيه مي‌كنند. كلّ ساختار جامعه به‌طور مداوم در حال مقايسه كردن است، و دقيقاً خود ايده مقايسه كردن مطلقاً خطاست.

هر فرديّتي يكتاست، زيرا هيچ‌كس مثل او نيست. اگر تمام فرديّت شبيه بودند، مقايسه درست مي‌بود. اما فرديّت‌ها شبيه نيستند. حتي دوقلوها به‌طور مطلق شبيه به هم نيستند؛ محال است بتوان كس ديگري را پيدا كرد كه دقيقاً مثل شما باشد. بنابراين، انسان‌هايي يكتا و منحصر به فرد را با هم مقايسه مي‌كنيم ـ همين كار تمامي مشكلات را خلق مي‌كند.

وقتي به دبيرستان وارد شدم، در كلاس نفر اول شدم. يك نفر سي‌ام شد، و داشت گريه مي‌كرد. من به طرفش رفتم و گفتم: «نياز نيست گريه كني، و اگر تو گريه كني، من هم كنارت خواهم نشست و خواهم گريست.»

او گفت: «اما تو چرا بايد گريه كني؟ تو اول شده‌اي.»

گفتم: «همه‌اش مهمل است. مسئله فقط مسئله نگريستن از آن‌جايي است كه داري مي‌نگري: از آن طرف، من اول هستم؛ از اين طرف، تو اول هستي، هيچ‌كس تو را تنبيه نمي‌كند. من مي‌توانم مغلوب باشم، اما تو نمي‌تواني مغلوب باشي.»

او به اين ايده كه از انتهاي ديگر خط وي اول است، شروع كرد به خنديدن؛ در واقع، از طرف ديگر من نفر سي‌ام بودم.

در ديدگاه من، در مدارس هيچ امتحاني نمي‌بايست وجود داشته باشد، بدين ترتيب هيچ‌كس اول نمي‌شود و هيچ‌كس دوم نمي‌شود، هيچ‌‌كس قبول نمي‌شود و هيچ‌كس مردود نمي‌شود. در مدارس مي‌بايست هر روز معلمين در موضوعات مختلف به هريك از شاگردان امتياز بدهند. و برمبناي كلّ آن امتيازات مي‌بايست تصميم گرفت كه يك دانش‌آموز چه زماني آمادگي رفتن به كلاس بالاتر را داراست. برخي بچه‌ها ممكن است طي دو ماه آماده باشند؛ هيچ نيازي نيست كه آنان يك سال صبر كنند. برخي بچه‌ها ممكن است بعد از هشت ماه جابه‌جا شوند، بعضي بچه‌ها ممكن است پانزده ماه زمان ببرند. اما هيچ‌كس از ديگري برتر نيست؛ هركسي طبق آهنگ و سرعت خود در حركت است، مطابق كشش خويش.

هركسي قدري يكتايي دارد.

آموزش و پرورش مي‌بايد در چنان طريقه‌اي برنامه‌ريزي گردد كه يكتايي آشكار شود، يك واقعيت شود.

نمي‌بايست در جهان هيچ سلسله مراتبي باشد. Socrat:12

وقتي من به دبيرستان وارد شدم، معلمي داشتم كه در مورد بعضي چيزها يك كمي غيرعادي بود. يكي از آن چيزها اين بود كه وقتي حضور و غياب مي‌كرد، به هيچ‌كس اجازه نمي‌داد بگويد: «بله، آقا.» وقتي نام كسي را مي‌برد، اصرار داشت كه ما بگوييم: «حاضر، آقا»، و من اين را دوست داشتم، چون او نام مرا مي‌خواند، من مي‌گفتم: «حاضر، آقا»، و واقعاً حاضر بودم. من همه چيز را فراموش مي‌كردم و دقيقاً متوقف مي‌شدم و حاضر مي‌بودم، حضور ناب.

در اندك زماني، وي آگاه شد كه من دارم كار ديگري مي‌كنم. يك روز، بعد از كلاس مرا فرا خواند و گفت: «داري چه مي‌كني؟ تو اسرارآميز به نظر مي‌رسي. وقتي مي‌گويي: «حاضر، آقا»، دقيقاً چه مي‌كني؟ ـ چون ناگهان صورتت تغيير مي‌كند، چشمانت تغيير مي‌كند، حركاتت متوقف مي‌شود، و من شروع مي‌كنم به احساس اين‌كه قدري انرژي دارد به طرفم مي‌آيد. تو داري چه مي‌كني؟ من خيلي احساس مي‌كنم كه به طرفت كشيده مي‌شوم و پاره‌اي اوقات من حتي شروع به ياد آوردن تو كرده‌ام. گاهي اوقات در خانه‌ام ناگهان صداي تو را مي‌شنوم كه مي‌گويي: «حاضر، آقا»، و چيزي در من اتفاق مي‌افتد. اما تو داري چكار مي‌كني؟» 

اگر شما دقيقاً حاضر بشويد، ناگهان كلّ انرژي تغيير مي‌كند. تداومي كه در ذهن در حال استمرار بود. باز مي‌ايستد. sale:14

تا آن‌جايي كه از گذشته مي‌توانم به‌خاطر بياورم، من فقط يك بازي را دوست داشتم ـ جر و بحث كردن... جر و بحث كردن درباره هر چيزي. بنابراين، مردم بالغ معدودي مي‌توانستند مرا تحمل كنند. علت پرسش، فهميدن بود...

من هرگز به مدرسه رفتن علاقه نداشتم. آن‌جا، جاي غلطي بود. سرانجام وادار به رفتن شدم؛ اما هرقدر كه توانستم، مخالفت كردم. چون فقط بچه‌هايي آن‌جا بودند كه به چيزهايي كه من علاقه داشتم، علاقه‌مند نبودند و من هم به چيزهايي كه تمام آن‌ها علاقه‌مند بودند، علاقه‌اي نداشتم. بدين جهت يك بيگانه بودم. توجه و علاقه من يكسان باقي‌مانده است: شناختن آن‌چه كه حقيقت غايي است، آن‌كه چه معناي زندگي است، چرا من اين‌جايم و نه هيچ‌كس ديگر.

و من مصمم بودم كه فقط در صورت يافتن پاسخ استراحت كنم؛ و در غير آن صورت، اجازه ندهم كه هيچ‌كسي در اطرافم استراحت كند. Last:113

نفس مي‌خواهد شما در ارتباط با هستي اجتناب‌ناپذير و ضروري باشيد كه بدون كار شما، هستي كامل نخواهد بود.

يك آموزش مشابه توسط والدينم، توسط آموزگارانم به من داده مي‌شد كه: «تو مجبوري در زندگي‌ات كاري را انجام بدهي؛ والّا زندگي‌ات دقيقاً زندگي يك آواره خانه بدوش خواهد بود، يك تن‌لش.» من گفتم: «شايد اين همان كاري است كه من براي انجامش اين‌جا هستم، يك آواره بودن! به هر حال، چندتايي آدم آواره موردنيازند...»

معلمي كه درباره كار كردن با من حرف مي‌زد، گفت: «بحث كردن با تو خيلي مشكل است.» و من به او گفتم: «اين يك كلك بسيار روان‌شناختي براي برده كردن مردم در برخي كارها از طريق تغذيه نفس آن‌هاست، با گفتن اين‌كه: از طريق انجام اين كار، تو سرنوشت خود را تحقق خواهي بخشيد.»

من به آن معلم گفتم: «من هيچ سرنوشتي ندارم، چون نمي‌توانم تصور كنم كه هستي هيچ سرنوشتي داشته باشد. هستي چه سرنوشتي مي‌تواند داشته باشد؟ وقتي كار هستي كامل است، كه اين به معناي يك مرگ مطلق خواهد بود، زيرا هيچ‌چيز بيش‌تري براي انجام دادن وجود ندارد، تمامي چيزها انجام داده شده‌اند؛ بنابراين، پرده را بيانداز.»

گفتم: «من نمي‌توانم هيچ كاربرد و هدفي در گل‌ها ببينم، هيچ هدفي در درختان، هيچ هدفي در اقيانوس‌ها، هيچ هدفي در ستارگان...»

هستي يك كار نيست، يك جشن است ـ رقص ناب انرژي است كه در اشكال مختلف براي ابد ادامه دارد و ادامه دارد، اما نمي‌تواند محو و ناپديد شود. انرژي ابدي و جاودان است.

و به آن معلم گفتم: «هرگز بار ديگر اسم كار را نزد من نبريد. جشن درست است، اما كار؟ نابود كردن تمامي زيبايي زندگي است. و من با هستي هماهنگ هستم، نه هماهنگ با شما. شما مي‌توانيد به انجام كار خودتان ادامه بدهيد. شما داريد چه كاري مي‌كنيد؟ فقط يك معلم جغرافي بودن. من نمي‌توانم تصور كنم كه چرا هستي به يك معلم جغرافيا نياز دارد؟ تمامي جغرافيا از هستي است؛ چه احتياجي به يك معلم هست؟»

اين يك تربيت و عادت بسيار غلط است كه يك جامعه معتاد به كار را آفريده كه آنان را كه در او سهيم نمي‌شوند، سرزنش و محكوم مي‌كند. mani:26

من به‌طور مستمر به آموزگارانم، اساتيدم، معاونين دانشگاهم اصرار مي‌كردم: «من يك پاسخ كتابي نمي‌خواهم كه خود مي‌توانم در كتابخانه بيابم. من به شما براي آن نيازمند نيستم. من تجربه شخصي شما را مي‌خواهم. هيچ تجربه‌اي داشته‌ايد كه بتوانيد آموزشش دهيد؟»

و من صورت معذب و شرمسار آنان را ديده‌ام، ارواح تهي آنان را ديده‌ام. بله، آن‌ها مملوّ از زباله بودند، تمامي انواع نظريه‌ها، مرام‌ها، فرقه‌ها. اگر شما از آن‌ها بخواهيد موعظه كنند، آن‌وقت مي‌توانند يك موعظه تحويلتان بدهند، يك موعظه زيبا، در مورد هدف غايي زندگي.

و حقيقت اين است كه زندگي فقط آني است؛ هيچ‌چيزي جاودان نيست. dark:16

شما تنها زاده مي‌شويد، شما تنها مي‌ميريد. بين اين دو تنهايي، مي‌توانيد چنين تصور كنيد كه تنها نيستيد، كه زني داريد، شوهري داريد. بچه‌هايي، پولي، قدرتي. اما بين اين دو تنهايي، شما تنها هستيد. هر چيزي فقط شما را در خودتان، در ديگران يا ساير چيزها گرفتار نگاه مي‌دارد، به همين دليل از آن آگاه نمي‌شويد.

از همان كودكي‌ام، من هرگز با مردم معاشر نبوده‌ام. خانواده‌ام بسيار نگران بودند: من با بچه‌ها بازي نمي‌كردم، و با آن‌ها نيز هرگز بازي نكردم.

آموزگارانم بسيار كنجكاو بودند: «وقتي بچه‌ها دارند بازي مي‌كنند، تو دائماً به چه كاري مشغول مي‌شوي؟ تو فقط با خودت زير درخت مي‌نشيني.» آن‌ها فكر مي‌كردند من يك طوري شده‌ام، چيزي در من به خطا رفته است.

و من به آن‌ها گفتم: «واقعيت اين است كه چيزهايي در من به خطا رفته، و همين‌طور در بچه‌هاي شما. من كاملاً از تنها بودن شادمان هستم.»

آرام آرام، آنان پذيرفتند كه من اين چنين هستم: در اين مورد هيچ كاري نمي‌شود كرد. آنان هر روزه مي‌كوشيدند تا مرا با كودكان هم سن و سالم درآميزند. اما من آن‌قدر زياد از تنهايي لذت مي‌بردم كه فوتبال بازي كردن تقريباً روان‌نژادانه به نظر مي‌آمد.

و به آموزگارانم گفتم: «من هيچ غايتي در آن نمي‌بينم. چرا بيهوده از اين سوي به آن سوي دائم به اين توپ ضربه مي‌زنيد؟ بي‌فايده و بيهوده است. و حتي اگر گل بزنيد، كه چي؟ از آن چه حاصلي به دست مي‌آوردي؟ و اين بچه‌ها گل زدن را بسيار زياد دوست دارند، پس به عوض يك توپ هيجده توپ به آن‌ها بدهيد. به هركدام يك توپ بدهيد تا هرچند تا گلي كه دوست دارد بزند، هيچ‌كس مانع او نيست. بگذاريد آن‌ها قلباً گل كنند! به همين سبب است كه اين بازي اين‌قدر سخت است ـ چرا بيهوده آن را مشكل مي‌كنيد؟»

و آموزگارم به من گفت: «تو اصلاً نمي‌فهمي كه آن‌چه كه مي‌گويي يك بازي نخواهد بود؛ اگر هيجده توپ به بچه‌ها داده شود و آن‌ها هرقدر كه مي‌خواهند گل بزنند، اين‌كه ديگر بازي نشد. اين هيچ كمكي نخواهد كرد.»

گفتم: «من نمي‌فهمم، آن مانع آفريني، آن بازداشتن آدم‌ها... آن‌ها مي‌افتند، استخوان‌هايشان مي‌شكند و انواع و اقسام مهملات. و نه فقط اين: وقتي كه مسابقه‌اي هست، هزاران نفر براي ديدنش جمع مي‌شوند. به‌نظر مي‌رسد كه اين مردم نمي‌دانند كه زندگي چقدر كوتاه است ـ‌ و آن‌ها دارند يك مسابقه فوتبال را تماشا مي‌كنند! و آنان به هيجان مي‌آيند ـ بالا و پايين مي‌برند، فرياد مي‌كشند. براي من، اين كار مطلقاً روان‌نژندانه است. من بيش‌تر مايل هستم كه زير درخت بنشينم.

و درخت من، درختي بسيار زيبا، پشت ساختمان مدرسه بود. مشهور شده بود كه آن درخت مال من است، بنابراين هيچ‌كس پيش آن درخت نمي‌رفت. هروقت كه زمان بازي بود، يا زمان هر نوع فعاليت روان‌نژندانه ـ فعاليت‌هاي «فوق آموزشي»، من عادت داشتم آن‌جا بنشينم.

و من زير آن درخت بس بسيار يافتم؛ چندان كه هرگاه به شهر خودمان برمي‌گشتم، هرگز نزد مدير مدرسه كه دفترش درست چسبيده به آن درخت بود نمي‌رفتم ـ آن درخت درست پشت دفترش قرار گرفته بود ـ بلكه عادت داشتم فقط براي تشكر نزد آن درخت بروم، براي نشان دادن حق‌شناسي و سپاسگزاري‌ام.

مدير مدرسه بيرون مي‌آمد و مي‌گفت: «اين عجيب است. تو به شهر مي‌آيي ـ تو هرگز پيش من نمي‌آيي، تو هرگز به مدرسه نمي‌آيي، اما هميشه پيش اين درخت مي‌آيي.»

گفتم: «من زير اين درخت، بسيار بيش‌تر از زير ارشاد و هدايت شما بودن و تمامي انواع معلمين ديوانه‌اي كه داريد، تجربه اندوخته‌ام. آن‌ها هيچ‌چيزي به من نداده‌اند ـ در واقع، هر آن‌چه كه آنان به من داده‌اند، من از آن دوري جسته‌ام. اما آن‌چه را كه اين درخت به من داده است، هنوز با من است.»

من مطلع شدم هنگامي كه رفتن به شهر را متوقف كردم، آن درخت مرد. من فكر كردم كه اين مي‌بايست يك تصادف بوده باشد، صرفاً يك تصادف؛ اين نمي‌توانست مرتبط به من بوده باشد. اما اين واقعه دوبار روي داد ...

من فهميدم كه برخي «هم‌زماني»‌ها وجود دارند. اگر شما با يك درخت در سكوت بنشينيد... درخت خاموش است، شما خاموش هستيد... و اين‌دو خاموشي نمي‌توانند جدا بمانند، راهي براي جدا كردن آنان وجود ندارند.

شما اين‌جا هستيد. اگر داريد به انديشه‌هايي فكر مي‌كنيد، شما جدا هستيد. اما اگر همه كاملاً ساكت باشيد، در آن زمان ناگهان چيزي شبيه يك روح مشترك وجود خواهد داشت.

شايد آن دو درخت مرا گم كرده و از دست دادند. هيچ‌كس ديگر به آنان نزديك نشد، هيچ‌كسي كه آنان بتوانند به هم راه داشته باشند. آن‌ها از آن روي مردند كه نتوانستند از هيچ‌كس گرمي، صميميت و محبت كسب كنند. من نسبت به آن درختان عشق و احترامي بيش از اندازه داشتم. bond:25

در روزهاي دبيرستانم، من تقريباً هر روز تأخير داشتم، من مجذوب چيزهاي بسياري در طول راه بودم. من هر روز چنان از خانه بيرون مي‌آمدم كه بتوانم سر وقت به مدرسه برسم، اما هرگز به موقع نرسيدم، چون در طول راه خيلي چيزها جريان داشت ـ برخي ساحران به شعبده‌بازي مشغول بودند و اين واقعاً وسوسه‌انگيز و مقاومت‌ناپذير بود. صرف رها كردن آن ساحران و رفتن به سوي درس... چند معلم احمق داشتند راجع به جغرافيا حرف مي‌زدند.

بنابراين، من به‌طور مستمر تنبيه مي‌شدم، اما به زودي معلمين من پي بردند كه تنبيه كردنم بي‌فايده است. اولين تنبيه آنان اين بود كه هفت مرتبه دور مدرسه بگردم. من پرسيدم: «مي‌شود يازده مرتبه بگردم؟»

آن‌ها مي‌گفتند: «تو ديوانه‌اي؟ اين يك مجازات است.»

گفتم: «مي‌دانم كه اين يك مجازات است، اما تمرين صبحگاهي‌ام را از دست داده و انجام نداده‌ام. بنابراين، اگر آن را به تمرين صبحگاهي تبديل كنم، شما چيزي را از دست نمي‌دهيد. مجازات شما مشمول من شده است، تمرين صبحگاهي من نيز كامل شده است؛ هيچ‌كس چيزي از دست نداده، هردو به دست آورده و بهره‌مند شده‌ايم.»

بدين جهت، آنان اين كار را متوقف كردند، زيرا چنين خواستند. آن‌ها به من گفتند كه بيرون كلاس بايستم. من گفتم: «اين خوب است، چون من عاشق هواي باز هستم. كلاس كثيف و تيره و تار است، و بيرون بسيار زيباست. و در واقع، هميشه در كلاس مي‌نشينم و بيرون را نگاه مي‌كنم. كي اهميت مي‌دهد كه شما چه درس مي‌دهيد؟ ـ پرندگان دارند مي‌خوانند، درختان دارند شكوفا مي‌شوند... اين طوري است كه بيرون بسيار زيباست.»

مدير مدرسه كه به گشت‌زني مي‌آمد، هرروز مرا ايستاده در بيرون مي‌يافت. و مي‌گفت: «موضوع چيست؟»

من گفتم: «هيچ موضوعي نيست. من عاشق بيرون ايستادنم؛ سالم‌تر است، بهداشتي است. و شما مي‌توانيد ببينيد كه چقدر زيباست.»

اما وي گفت: «من معلمت را خواهم ديد. چطور وي اجازه مي‌دهد تو بيرون بايستي؟»

گفتم: «من نمي‌دانم، او خودش هر روز به من مي‌گويد: «بيرون بايست». بدين جهت من ديگر حتي از او نمي‌پرسم. اين يك رسم متعارف شده است، پس من فقط مي‌آيم و اين‌جا مي‌ايستم.»

او از معلم سؤال كرد. معلم گفت: «اين مي‌بايست سي روز پيش بوده باشد! من فقط يك‌بار به او گفتم بيرون بايستد ـ از آن وقت تا به حال وي هرگز وارد كلاس نشده است. من تصور مي‌كردم كه اين يك تنبيه باشد، و او دارد از آن لذت مي‌برد. نه فقط اين، بلكه او اين شايعه را بين شاگردان پخش مي‌كند كه اين كار بهداشتي است، سالم است. و آن‌ها از من مي‌پرسند: «آقا، ما هم مي‌توانيم بيرون بايستيم؟» در اين صورت، من اين‌جا چه كار مي‌كنم؟ پس من هم مي‌روم بيرون مي‌ايستم.»

مسئله اين است كه شما چيزها را چگونه تعبير كنيد. enligh:04

يكي از معلمين من بسيار حرفه‌اي بود، يك منضبط بزرگ، مردي بسيار زيبا. هر سال وي كلاس خود را با يك مقدمه و معرفي يكسان آغاز مي‌كرد، زيرا شاگردان تازه بودند؛ او خودش را با گفتن اين مطلب معرفي مي‌كرد: «بهتر است كه برايتان روشن كنم چگونه مردي هستم، در اين صورت شما در ابهام نمي‌مانيد و هيچ‌چيزي را بدون فهميدن طبيعت آموزگارتان انجام نمي‌دهيد. اول: من به سردرد، دل‌درد معتقد نيستم، نه. هر آن‌چه را كه شما نتوانيد ثابت كنيد، هر آن‌چه را كه من نتوانم به شخصه بيازمايم، عذري براي گرفتن تعطيلي و رفتن به خانه نخواهد شد. شما مي‌توانيد تب داشته باشيد، من تب شما را احساس نمي‌كنم. بنابراين، اين را به‌خاطر بسپاريد ـ من فقط به سردردها و دلدردها معتقد نيستم، زيرا هيچ دليل و مدركي بر اثباتش وجود ندارد. حتي يك پزشك مجبور است به بيماري كه سردرد دارد اعتماد كند ـ او مي‌تواند دروغ بگويد، يا محتمل است خيال كند. چه تضميني هست؟ چگونه مي‌توانيد بدانيد كه درست مي‌گويد؟»

من گفتم: «اين عجيب است؛ اين مشكل‌آفرين مي‌شود.» ـ چون آن دو به سادگي عذر موجهي براي گريختن از كلاس بودند، گفتن اين‌كه: «من سردردي شديد دارم و مي‌خواهم به خانه بروم.»

او عادت داشت كه هر روز عصر براي قدم زدن بيرون برود. درست در كنار مدرسه، جاده‌اي زيبا وجود داشت كه از هردو سوي با درختاني بزرگ پوشيده شده بود، درختان انبه.

من گفتم: «چيزها مي‌بايست از همان ابتدا فيصله يابند.»

بنابراين، من بالاي يك درخت رفتم، بالاي بالا، و منتظر معلم ايستادم ـ نامش «رحيم‌الدّين» بود. او درست سر وقت آمد... او در همه‌چيز بسيار دقيق و موشكاف بود؛ هر روز، سر يك وقت مقرر عادت داشت از كنار آن درخت بگذرد.

من يك انبه بزرگ روي سرش انداختم. او گفت: «آه‌ه‌ه‌ه!» و به بالا نگاه كرد. و مرا در آن‌جا ديد.

من گفتم: «موضوع چيست؟ چه اتفاقي افتاده است؟»

براي يك لحظه سكوتي حكم‌فرما شد. او گفت: «بيا پايين.»

من آمدم پايين.

او گفت: «تو ثابت كردي كه چيزي مثل سردرد وجود داشت، اما به هيچ‌كس نگو. اگر سردرد داشتي، فقط انگشتت را بلند كن و من به تو تعطيلي خواهم داد. اگر دل‌درد داشتي، احتياجي نيست آن را به من ثابت كني ـ فقط دوتا از انگشت‌هايت را بلند كن، چون به نظر مي‌رسد تو خطرناك هستي!»

او يك مجرد بود، يك پيرمرد؛ او هرگز ازدواج نكرده بود. او زندگي بسيار زيبايي را زيسته بود، يك خانه ييلاقي كوچك داشت و يك باغ. و او به‌خاطر يك چيز عجيب، بسيار شهرت داشت ـ چون به اندازه كافي پول داشت، مجرد بود، نه بچه‌اي، نه همسري... سيصد و شصت و پنج دست لباس داشت، هركدام براي يك روز؛ در تمامي سال هر لباسي را كه مي‌پوشيد، ديگر دوباره از آن استفاده نمي‌كرد. طبيعتاً تمامي شوهران نسبت به وي حسادت مي‌ورزيدند.

او گفت: «من تنها زندگي مي‌كنم. من بيرون توي باغ مي‌خوابم، و اثبات دل‌درد را مطلقاً نمي‌خواهم! ـ بنابراين، همين يكي بس است! تو به من ثابت كردي كه قابلي، پس هروقت دل‌درد داشتي دو انگشت را بلند كن و من خودم خواهم فهميد. اما اين يك توافق بين ما دوتاست: كه تو به هيچ‌كس ديگري نخواهي گفت كه سردرد و دل‌درد وجود دارند.»

گفتم: «من نگران هيچ‌كس ديگري نيستم. مسئله من حل شد، چون من مي‌خواهم چيزها از همان ابتدا روشن شوند، درست مثل همان كاري كه شما مي‌كنيد.»

او گفت: «تو آن را بسيار روشن كردي ـ هنوز دارد درد مي‌كند! من سي سال معلم بوده‌ام و هيچ‌كسي هرگز به چنين ايده‌اي نيانديشيد. من در تمام زندگي‌ام تو را به ياد خواهم داشت.»

اين يك واقعه كوچك بود، و من فراموشش كرده بودم ـ اما وقتي كه سال‌هاي بسيار پس از آن حادثه مردم شروع كردند به آمدن نزد من، او هم شروع كرد به گفتن اين نكته به مردم: «من پيشاپيش مي‌دانستم كه اين پسر شخص فوق‌العاده‌اي مي‌شود.»

مردم مي‌پرسيدند: «چطوري اين نكته را دريافتيد؟ ـ شما قبلاً هرگز اشاره‌اي به آن نمي‌كرديد.»

او گفت: «من تقريباً آن را فراموش كرده بودم، همين كه نامش در جهان پر آوازه شد و مردم از همه جاي جهان به سراغش آمدند، به ياد آوردم. و حالا آن حادثه معنايي كاملاً متفاوت دارد. چون در تمامي عمرم من هر كلاسي را با شيوه‌اي يكسان آغاز كرده بودم و هيچ‌كس هرگز هيچ كوششي نكرده بود تا خلافش را به من ثابت كند ـ و اين فقط او بود ـ يك مورد منفرد ـ كه به من ثابت كرد كه سردرد را مي‌بايست پذيرفت. من اين را همان روز فهميدم.»

او گفت: «من شادي بسياري احساس مي‌كنم. مي‌بينم كه هنوز داريد آسيب مي‌رسانيد، اما حالا افتخاري مسلم را احساس مي‌كنم كه شما شاگرد من بوده‌ايد.»

حالا همه‌چيز رنگ متفاوتي گرفته است، حال يك افتخار شده است. والّا، اگر من به آن سوي چرخيده بودم كه يك دزد يا يك جاني باشم، آن‌ وقت دقيقاً همان حادثه اثباتي بود بر اين نكته: «من از همان آغاز مي‌دانستم كه اين پسر دارد يك جنايتكار مي‌شود، مي‌دانستم كه دير يا زود وي كسي را خواهد كشت.»

شما هميشه معطوف به گذشته به طريقي به چيزها مي‌نگريد كه اگر زندگي در جهت متفاوتي حركت كرده بود، هرگز بدان چيز در آن جهت و آن‌سان نمي‌نگريستيد ـ به چيزي يكسان. چيزهاي يكسان به شما اطلاعات و اخباري يكسان نمي‌دهند. enligh:26

در كودكي‌ام، دوستي داشتم كه پدرش ساحر بود. آن‌ها كار و با بسيار خوبي داشتند ـ كارشان اين بود كه يك چندتايي مار داشتند. با بودن مستمر در خانه آنان، به آرامي فراگرفتم كه نود و هفت درصد از ماران هيچ زهري ندارند. تنها سه درصد از ماران زهر دارند، و فقط يك درصد آنان، مار كُبرا، بسيار خطرناك است. اگر يك وقتي مار كبرا شما را نيش بزند، نجات شما بسيار سخت خواهد بود. مرگ تقريباً قطعي است. اما تمامي ماران يكسان و مشابه ديده مي‌شوند.

پدر عادت داشت كه مارهايي غيرسمّي داشته باشد، و پسرش را كه دوست من بود و هميشه همراهش بودم ـ به خانه يك شخصي مي‌فرستاد. در آن‌جا ما دوتا از مارها را در اطراف رها مي‌كرديم، و بعد پدر با ساز مخصوصش، كه براي ماران استفاده مي‌كرد، مي‌آمد. او اعلام مي‌كرد: «اگر هركس در خانه‌اش مار داشته باشد، من مي‌توانم آن را بگيرم.» به محض اين‌كه شروع به نواختن سازش مي‌كرد، مارهايي كه ما در اطراف خانه رها كرده بوديم، شروع به آمدن مي‌كردند، و در ازاي اين خدمت صاحب‌خانه مي‌بايست پول مي‌پرداخت. صاحب‌خانه مي‌گفت: «كار خيلي خوبي مي‌كني، خيلي لطف كردي، هرچند يك‌بار مي‌بايست به اين‌جا برگردي، چون ما اطلاع نداشتيم كه در باغ ما مار وجود دارد.»

من با دانستن اين‌كه مارهايي هستند كه هيچ زهري ندارند، ماري در جيبم گذاشته و به كلاس وارد شدم. من دقيقاً آن را روي ميز معلم رها كردم. و او روي صندلي‌اش ايستاد و فرياد زد: «مرا نجات دهيد!» بقيه شاگردان بيرون دويدند... چه كسي جز من او را نجات مي‌داد؟ و به او گفتم: «من شما را نجات خواهم داد، اما به‌خاطر بسپريد كه من زندگيتان را نجات داده‌ام. شما نبايد نسبت به من بداخلاق باشيد. قول؟» و درحالي‌كه مار روي ميزش نشسته بود، شما مي‌توانستيد هر نوع قولي را بگيريد.

سرانجام به مدير گزارش شده بود كه يك چيز عجيب در حال روي دادن است. اما يك مدير هم دقيقاً همان‌طوري است كه هر فرد ديگري هست. وقتي كه وي مرا فراخواند، من با دوتا مار به آن‌جا رفتم. و آن‌ها را روي ميزش گذاشتم، و او روي صندلي‌اش ايستاد، و تمام مدرسه داشتند از پنجره نگاه ميكردند ـ چه اتفاقي دارد مي‌افتد؟ من گفتم: «حالا، شما چيزي داريد كه به من بگوييد؟»

او گفت: «نه، فقط اين چيزها را به دفتر من نياور!»

گفتم: «من به خواست خودم نيامده‌ام، شما مرا فراخوانده‌ايد. حالا، من بدون اين‌كه شما قول بدهيد كه با من بدرفتاري نمي‌كنيد، نمي‌توانم بروم.»

او گفت: «اين عجيب است... اما من قول مي‌دهم، من نسبت به تو بدخلقي نخواهم كرد.»

من گفتم: «اين بسيار خوب است؛ پس من مي‌توانم مارها را قانع كنم.»

مردم با چنين ترس‌هايي زندگي مي‌كنند. به نظر مي‌رسد كه ترس دائم در پيرامون ايشان است ـ هر چيزي مي‌تواند ترس بيافريند. و اگر آن مرد يك كمي خودجوش و خودانگيخته مي‌بود، مي‌توانست ببيند كه اگر من مي‌توانم مارها را اداره كنم، قطعاً مي‌بايست حقه‌اي در كار باشد و هيچ نيازي به ترسيدن نيست. اما همان كلمه مار براي زنده كردن كلّ ترس‌هاي قرن‌ها انسانيت كه داريد با خود حمل مي‌كنيد، كافي است.

اين واقعه به پدرم گزارش شده بود: «حالا پسرتان دارد روز به روز خطرناك‌تر و خطرناك‌تر مي‌شود.» پدرم گفته بود: «من به او قول داده‌ام، درست مثل قولي كه به شما داده‌ام فضولي و دخالت نكنم، والّا او شروع مي‌كند مارها را به خانه آوردن!» mani:20

حادثه‌اي را برايتان نقل خواهم كرد كه هرگز فراموش نكرده‌ام و هرگز هم فراموش نخواهم كرد.

در هند، همه ساله يك روز از سال وقف دعا كردن و نيايش مارهاست. در آن روز، در سرتاسر هند، مسابقات كشتي برپاست. مدرسه ما براي سالياني بسيار عادت داشت قهرمان كلّ ناحيه باشد. اين قهرماني كاملاً مديون محصلي بود كه هر ساله در پذيره‌نويسي دانشگاه مردود مي‌شد. مدرسه از اين موضوع خوشحال بود، چون وي يك كشتي‌گير خوب بود.

مدير مدرسه و تمام معلمين به او گفتند: «نگران نباش. هرقدر كه بخواهي مي‌تواني مردود شوي، اما هرساله بايدعنوان قهرماني را به مدرسه بياوري. و هروقت خسته بشوي، ما كارهايي در مدرسه به تو خواهيم داد. در مورد استخدام شدنت نگران نباش، هرچند كه تو حتي در دانشگاه نيز پذيرفته نشده‌اي. ما مي‌توانيم ترتيباتي بدهيم، ما تو را فراموش مي‌كنيم: نيازي نيست كه در دانشگاه پذيرفته شوي.»

و او بسيار خوشحال بود كه كاري برايش تضمين شده است و هر سال قهرمان مي‌شد. اما سالي كه من به كلاس پذيرفته شدن در دانشگاه رسيدم، آن مرد متأسفانه در امتحانات قبول شد. مدير مدرسه مرا صدا زد و گفت: «حالا كسي را پيدا كن، تا به حال ما برنده بوده‌ايم.»

من گفتم: «پيدا كردن كشتي‌گيري با خصوصيات وي، كار سختي است.» او از صبح تا عصر، در تمام روز هيچ كاري جز تمرين نمي‌كرد. و مدرسه او را با هر آن‌قدر شير كه نياز داشت، تغذيه مي‌كرد، چون هر ساله وي عنوان قهرماني را به مدرسه مي‌آورد... «پيدا كردن كسي ديگري بسيار سخت خواهد بود، اما من سعي خود را خواهم كرد.»

در كلاس، مردي بود، يك مرد جوان، نه خيلي قوي بود و نه به هيچ‌وجه ويژگي‌هاي يك كشتي‌گير را داشت، اما انسان بسيار زيبايي بود با يك حس شوخ‌طبعي عظيم. من به او گفتم كه اين كار را انجام دهد.

او گفت: «من هرگز با كسي مبارزه نكرده‌ام. من هرگز در هيچ مسابقه‌اي نبوده‌ام. من هرگز هيچ تمريني انجام نداده‌ام. و افرادي كه از مدارس ديگر مي‌آيند، آموزش ديده‌اند.» من گفتم: «نگران نباش. هركسي مجبور است حدّاقل تمريني بكند. در نهايت تو مي‌تواني مغلوب شوي.»

او گفت: «اگر همه‌اش همين است، من آماده‌ام.» و كاري كه او كرد، بر همگان تأثير گذاشت.

مرحله نيمه‌نهايي در جريان بود و در اين مرحله تصميم‌گيري مي‌شد... و چون مدرسه ما به‌طور مستمر قهرمان شده بود، هر مدرسه ديگري مي‌ترسيد. آن‌ها هنوز فكر مي‌كردند كه به دليل وجود كشتي‌گيرمان، مدرسه ما سرانجام برنده خواهد شد. بنابراين‌ آن‌ها يك كشتي‌گير حرفه‌اي را آورده بودند كه دانش‌آموز نبود. آن‌ها براي شكست دادن كشتي‌گير ما كه مستمراً ده سال برنده شده بود، هيچ راه ديگري نيافته بودند.

طبيعتاً، آن‌ها مجبور بودند يك راهي پيدا كنند. بنابراين، آن‌ها گشتند و يك كشتي‌گيري را پيدا كردن كه چندان مسن نبود، ريش او را خوب تراشيدند و ظاهرش را چنان مرتب كردند كه كاملاً مثل يك دانش‌آموز به نظر برسد. اما او يك كشتي‌گير حرفه‌اي بود و نماينده ما به‌طور مطلق كشتي‌گير نبود. وي از من پرسيد: «بناست من چكار كنم؟»

من گفتم: «به يك شوخي تبديلش كن. نگران نباش.» من يك‌بار كشتي‌گيري را ديده بودم... روستايي كه من در آن زندگي مي‌كردم، به‌خاطر كشتي‌گيرهايش در تمامي ناحيه مشهور بود. در آن روستا ورزشگاه‌هاي زيادي وجود داشت و كشتي‌گيرهاي بيگانه عادت داشتند براي مبارزه با كشتي‌گيرهاي روستا، به آن‌جا بيايند.

يك‌بار من كشتي‌گيري را ديده و با او بسيار دوست شده بودم. شيوه كشتي‌ گرفتن او بسيار تازه بود. ابتدا وي در اطراف محل مسابقه مي‌رقصيد. كشتي‌گير ديگر در وسط ايستاده بود و معذب و نگران مي‌نگريست، و او به رقصش ادامه مي‌داد. و اين رقص به كشتي‌گير ديگر احساس سراسيمگي و هم‌چنين ترس را القاء مي‌كرد: «اگر اين مرد دارد با چنين لذتي مي‌رقصد، ممكن است راهكارهايي داشته باشد كه مرا مغلوب كند.» و بعد وي ناگهان روي زمين مي‌پريد. او فردي بسيار قوي نبود، اما بدني بسيار زيبا داشت، بدني بسيار متناسب.

و او تا بدين‌گاه آن مرد را بسيار زياد ترسانيده بود، آن هم با اين رقصي كه از شيوه معمول كشتي بس دور بود ـ هيچ‌كس نمي‌رقصيد. واقعاً نيازي وجود نداشت، چون وي غالب اوقات برنده بود. من آن مرد را بسيار دوست داشتم. او عادت داشت در معبدي در همان نزديكي اقامت كند، بنابراين من به ديدارش رفتم و گفتم: «اين بسيار زيباست. همه چيز مي‌بايست اين چنين باشد. شما يك بصيرت روان‌شناختي عظيم داريد.»

بدين جهت به آن پسر گفتم: «تو هم همين كار را بكن. اول دور محل مسابقه برقص بگذار آن مردك ديگر كاملاً احساس عذاب و سراسيمگي كند و ما آن‌جا هستيم، چون مسابقه در مدرسه ما برگزار مي‌شود. تمام دانش‌آموزان، تمام معلمين آنجا خواهند بود. ما وقتي كه تو مي‌رقصي، دست خواهيم زد. ما خواهيم خنديد و تو را تشويق خواهيم كرد. بنابراين، برقص و نگران آن مرد نباش. بگذار او در وسط بايستد، معذب، نگران: «چه چيزي دارد اتفاق مي‌افتد؟ چه مي‌شود؟» 

بنابراين، او رقصيد و ما دست زديم و فرياد كشيديم و او را تشويق كرديم و آن مرد قريب به شكست، به نظر مي‌رسيد. هيچ‌چيزي اتفاق نيفتاد. اما پسري را كه من برگزيده بودم، با وي جفت و جور نبود. او يك كشتي‌گير بود و اين پسر هيچ ايده‌اي از كشتي نداشت. او رقصيد و بعد فقط به سادگي به وسط تشك پريد و تخت زمين شد. در كشتي هندي، فردي كه پشتش زمين را لمس كند و حريف بتواند بر سينه‌اش بنشيند، بازنده است و فرد ديگري كه بر او نشسته برنده مي‌شود. بنابراين، آن پسر بدون مبارزه فقط در برابر وي به زمين افتاد و همه ما او را تشويق كرديم و آن مرد نمي‌توانست فكر كند كه چكار كند.

آن پسر گفت: «روي سينه‌ام بنشين. بنشين، و پيروز باش!» آن مرد نمي‌توانست بيايد و بر سينه پسري كه پخش زمين در برابرش افتاده بود بنشيند. او به اطراف نگاه مي‌كرد و آن پسر داشت مي‌خنديد.

و داور آمد و گفت: «مي‌خواهي با حريفت چكار بكني؟»

او گفت: «من كاملاً گيجم. اين ديگر چه‌جور كشتي‌اي است؟ ـ چون روي سينه اين پسر بيچاره نشستن بسيار زشت به نظر مي‌آيد. من مبارزه نكرده‌ام، چگونه مي‌توانم پيروز باشم؟ و او دارد به من مي‌گويد كه روي سينه‌اش بنشينم. او تقريباً دارد به من دستور مي‌دهد.»

آن‌ها مسابقه را مساوي اعلام كردند. و ما پسر را روي شانه‌هايمان گرفتيم و دور تا دور مدرسه رقصيديم. و مدير مدرسه مرا صدا زد: «اداره‌اش كردي... حدّاقل مساوي شديم. من اميدوار نبودم كه اين كار ميسر باشد و هنگامي كه پسري را كه انتخاب كرده بودي ديدم، فكر كردم جام از دست رفته است. اما تو او را خوب تعليم دادي.»

گفتم: «من فقط او را براي رقصيدن آموزش دادم. كاري كه او كرد مطلقاً خودجوش و خودانگيخته بود. وي با ديدن موقعيت گفت: «من مغلوب مي‌شوم. حاصل مبارزه بيهوده و كلافه بودن چيست؟ فقط دراز مي‌كشم، استراحت مي‌كنم.»

اما او فردي بسيار معمولي بود با يك حس عظيم شوخ‌طبعي. chit:30

مدت سه سال من تحت نظر مدير مدرسه بودم. حتي در مورد عكسي كه هنگام فارغ‌التحصيلي از مدرسه گرفته مي‌شود... او بسيار نگران بود كه آيا من در آن عكس ظاهر خواهم شد يا نه، آيا من خواهم آمد يا نه. من نه فقط آمدم، بلكه همراه يك عكاس هم آمدم. او سؤال كرد: «اما تو چرا عكاس آورده‌اي؟»

من گفتم: «اين يك عكاس است، عكاس فقير شهر. شما هميشه يك عكاس از شهري بزرگ‌تر را خبر مي‌كنيد؛ آن كار غيرضروري است. اين مرد فقير بيش‌تر به كار محتاج است، چون من ديده‌ام كه اين مرد در فصول باراني دارد چتر مي‌فروشد و در فصل تابستان هم يخ و سودا و ساير نوشيدني‌هاي سرد. اما هرگاه كه فرصتي پديد آيد، وي عكاسي مي‌كند ـ يك عروسي‌اي يا يك چيزي. او يك مرد فقير است، و من مي‌خواهم براي امروز وي عكاس منتخب ما باشد. اين مدرسه مي‌بايد به او احترام بگذارد.»

مدير مدرسه گفت: «حالا كه تو او را آورده‌اي...»

آن عكاس بسيار ترسيده بود، زيرا هرگز كسي وي را فرا نخوانده بود. من همه چيز را برايش توضيح دادم ـ چطور بايد آن كار را انجام دهد، چطور بايد زمينه را مرتب كند... و او با بهترين لباس و بهترين وسايلش آمده بود. مدير مدرسه در وسط ايستاده بود، و معلمين و همه بچه‌ها، و او همه چيز را به خوبي اداره كرد و ترتيب داد. و بعد پرسيد: «آماده؟» من او را آماده كرده بودم.

وي گفت: «من مي‌بايست در خور اين موقعيت باشم، عكاس منتخب دبيرستان.» ـ كه بزرگ‌ترين مؤسسه شهر بود. بنابراين، وي پرسيد: «آماده؟» و بعد دكمه دوربين را زد و گفت: «متشكرم»، و همه متفرق شدند. بعد، او گفت: «صبر كنيد ـ چون يادم رفته فيلم را داخل دوربين بگذارم! و همه‌اش تقصير توست، تو هرگز به من نگفتي مجبورم فيلم را داخل دوربين بگذارم. تو تمامي چيزهاي ديگر را به من گفتي، الّا اين يكي را.»

گفتم: «من فكر مي‌كردم به‌عنوان يك عكاس طبيعتاً مي‌داني كه بايد فيلم را داخل دوربين بگذاري. والّا چگونه عكس خواهي گرفت...؟ و كلّ اين «متشكرم» و «آماده؟» صرفاً به هدر رفت. اما ضرري ندارد.»

بنابراين، من گفتم: «دوباره آماده شويد!» مدير مدرسه خيلي عصباني بود، چون بازرس مدرسه آن‌جا بود، مأمور وصول آن‌جا بود، و چنان‌ چيز مضحكي شد وقتي كه عكاس گفت: «من يادم رفته فيلم را داخل دوربين بگذارم، و حالا چكار كنم!»

مدير مدرسه مرا به دفترش فراخواند. او گفت: «اين آخرين روز است. تو داري اين‌جا را ترك مي‌كني، اما بدون شيطنت اين‌جا را ترك نمي‌كني. چه كسي به تو گفته بود اين عكاس را صدا بزني؟ آن احمق! به همين دليل بود كه ما سال‌ها از آوردنش پرهيز كرده بوديم! و او ديده‌اي...»

من گفتم: «اما صحنه بسيار زيبا و مضحكي بود! و تمامي كساني كه امروز در اين مراسم شركت داشتند، اين واقعه را در تمامي عمر به ياد خواهند داشت. شما مي‌بايست قدري بيش‌تر به او پول بدهيد! و به ياد بسپاريد كه از اين زمان به بعد او عكاس منتخب اين مدرسه خواهد بود.»

او گفت: «آيا داري مدرسه را ترك مي‌كني يا مي‌خواهي هنوز اين‌جا باشي؟ اين به خودمان مربوط است... كه چه كسي عكاس منتخب خواهد بود.»

من گفتم: «اين نه به خودتان مربوط است و نه كار شماست. من به كلاس گفته‌ام و افرادي شايسته را نيز به جانشيني خود برگزيده‌ام تا مراقب باشند كه هرساله همين عكاس به مدرسه آورده شود، و اگر نيازي بود، آن‌ها مي‌توانند مرا از كالج فرا بخوانند. راه دوري نيست، فقط هشت مايل است. بنابراين، هرسال در روز عكاسي من اين‌جا خواهم بود تا ببينم عكاس منتخب اين‌جاست يا نه.»

او گفت: «بسيار خوب، او انتخاب شد.»

گفتم: «من مي‌خواهم اين را بنويسد، چون اصلاً به شما اعتماد ندارم.» و او مجبور شد نامه عكاس منتخب را بنويسد. من آن نامه را گرفتم و به عكاس دادم.

او گفت: «من خيلي عصبي بودم، اما تو كار بزرگي انجام دادي ـ تو مرا براي ابد عكاس منتخب كرده‌اي. من مي‌توانم اين را به گروه‌ها و همدستان ديگر هم نشان بدهم كه بدانند من فقط آن احمقي نيستم كه مردم فكر مي‌كنند. من عكاس منتخب مؤسسه آموزشي شهر هستم.»

و او از من پرسيد: «كارم چطور بود؟»

من گفتم: «تو كارت را كاملاً خوب انجام دادي.»

او گفت: «فقط يك اشتباه.»

و من گفتم: «آن يك اشتباه نبود؛ آن يك چيز واقعي بود كه تو فيلم را فراموش كردي. بدون آن حادثه هيچ لذتي هم وجود نمي‌داشت. هركسي مي‌تواند عكس بگيرد، اما تو واقعاً يك نابغه هستي!»

او گفت: «من فكر مي‌كردم كه همه عصباني خواهند شد.»

من گفتم: «تا زماني كه من اين‌جا هستم، هيچ‌كسي عصباني نخواهد شد.»

و او هنوز هم يك عكاس منتخب و مصوّب است! هر وقتي كه به شهر رفته‌ام، از احوالش جويا شده‌ام... او به من گفت: «حالا اين مسئله منتشر شده است. اما حق با تو بود: آن لذتي كه بار اول اتفاق افتاد، ديگر هرگز دوباره روي نداد؛ من فيلم را فراموش نكرده‌ام.»

آن مردم در بسياري از طرق قدرتمند بودند، اما به يك طريقي من هرگز احساس نكردم كه آنان قدرتمند هستند. من احساس مي‌كردم كه آنان صرفاً به قدرتمند بودن تظاهر مي‌كنند؛ در عمق، آنان بُزدل بودند؛ و اگر شما به درستي حمله مي‌كرديد، قدرت آنان ناپديد مي‌شد. و من در تمامي كودكي‌ام بدين‌سان باقي ماندم ـ در مدرسه، در كالج ـ اين يك كار هر روزه بود. من از تمامي آن لحظات لذت بردم.

من عادت داشتم گاهي فكر كنم كه به يك طريقي با ديگران تفاوت دارم، چون هيچ‌كس به آن گرفتاري‌ها كه من دچار مي‌شدم، دچار نمي‌شد. اما تمامي آن مشكلات به من يك قدرت و توان قطعي بخشيدند و يك تجربه عجيب كه مردمي كه به قدرتمند بودن تظاهر مي‌كنند، همگي آنان فقط از عقده كهتري در رنج و عذابند، نه هيچ‌چيز ديگر. هركسي كه به من علاقه داشت، هركسي كه متوجه من بود، هر روز نگرانم بود كه ممكن است كاري بكنم ـ و من هيچ‌وقت هيچ‌چيزي را برنامه‌ريزي نكردم. چيزها فقط به سادگي روي مي‌دادند.

فقط حضور من كافي بود، و چيزي به راه مي‌افتاد.

من دوست دارم كه هركسي به همين طريق زندگي كند. موقعيت‌هاي متفاوتي وجود خواهند داشت، فرديت‌هايي يكتا و يگانه ـ اما من دوست دارم هر بچه‌اي به همين‌سان زندگي كند، همان‌طوري‌كه من هر لحظه‌اي را كه سپري شده است، به‌عنوان واقعاً يك لحظه طلايي به‌خاطر مي‌آورم.

من هيچ‌چيزي را به‌خاطر نمي‌آورم كه بتوانم بگويم نمي‌بايست روي مي‌داد يا كه مي‌بايست به طريقي ديگر اتفاق مي‌افتاد. نحوه‌اي كه آن رويدادها اتفاق افتاد، من از آن بسيار لذت بردم و بسيار هم دوستش داشتم؛ اما هركسي كه علاقه‌مند بود، نگران آن بود كه من موقعيت را تباه سازم. mystic:09

شما مي‌پرسيد: «چرا شما در كودكي شيطان و بازيگوش بوديد؟»

فكر مي‌كنيد من متفاوت هستم؟ يك ذرّه هم نه. من هنوز هم همانم. اجازه نمي‌دهم كودكي‌ام توسط هيچ‌كسي ضايع شود. و آن‌چه را كه شما به‌عنوان بازيگوشي تلقي مي‌كنيد، من هرگز بدان طريق درباره‌اش فكر نكرده‌ام. من هرگاه شيطنتي كرده‌ام، دليل خود را داشته‌ام، يك دليل بسيار معتبر.

براي مثال: نخستين روزي كه از مدرسه متوسطه به دبيرستان وارد شدم... در دبيرستان عادت داشتند هر روز در آغاز صبح يك نيايش داشته باشند. آن نيايش ترانه مشهوري از «ميرزا اقبال» بود كه بزرگ‌ترين شاعر «اردو» زبان آن روزگار بود. تا جايي كه پاي زبان در ميان است، آن ترانه يك شاهكار بزرگ هنري است، اما فلسفه پشت آن زشت است. ترانه مي‌گويد: «كشور من، ملّت من، بهترين ملّت تمامي ملّت‌هاست. كشور من يك باغ زيباست و ما بلبلاني در اين باغ هستيم...» و با همين شيوه ادامه مي‌يابد.

من به مدير مدرسه، كه مقابل دو هزار شاگرد و پنجاه معلم ايستاده بود، گفتم: «من در اين نيايش شركت نمي‌كنم، چون اين ترانه براي من آشغال مطلق است. هر كشوري در مورد خودش به شيوه‌اي مشابه مي‌انديشد و هر كشوري در اين مورد نفس خود را داراست. از چيني‌ها بپرسيد، از ژاپني‌ها بپرسيد، از آلمان‌ها بپرسيد، از انگليسي‌ها بپرسيد، از هركسي بپرسيد ـ همه آن‌ها مشابه هم فكر مي‌كنند. بنابراين، تا جايي كه به زمينه فلسفي ترانه مربوط است، آن‌چه كه اقبال نوشته فقط آشغال است. و من دقيقاً مخالف همين برداشت و نظريه كلي «مليّت و مملكت» هستم. جهان يكي است؛ من نمي‌توانم بگويم كشورم بهترين كشورهاست. و من حتي دليلي براي خواندن اين ترانه نمي‌بينم. اين نيست كه من مخالف وطن‌پرستي و مليّت‌گرايي باشم، ترانه غيرواقعي هم هست. زيرا شما چه داريد؟ ـ فقر، بردگي، گرسنگي، امراض، جمعيت فزاينده، مسائل رو به رشد. و شما اين را «باغ ما» مي‌ناميد و ما نيز بلبلان آن هستيم! من حتي يك بلبل را هم در هيچ كجا نمي‌بينم! اين پنجاه معلم اين‌جا هستند؛ هيچ‌كس مي‌تواند دستش را بلند كند و بگويد: «من يك بلبلم؟» بگذاريد او بخواند، و بگذاريد ما ببينيم! اين دو هزار دانش‌آموز اين‌جا هستند؛ هيچ‌يك مي‌توانند چنين بگويند؟ به اين محصلين فقير نگاه كنيد.»

و آن‌ها عادت داشتند از روستاهاي دور افتاده بيايند، مايل‌ها راه را هر روز طي كنند، حدّاقل از شعاع بيست مايلي اطراف شهر، چون هيچ دبيرستان ديگري جز اين وجود نداشت. «آن‌ها پياده راه مي‌آيند، آن‌ها كاملاً خسته مي‌آيند، آن‌ها گرسنه‌اند. و من ديده‌ام كه با خود چه مي‌آورند: فقط نان خشك، نه حتي كره ماليده، و يك تكه كوچك نمك. اين تمامي آن چيزي است كه آن‌ها هر روز مي‌آورند و هر روز هم آن را مي‌خورند.»

«اين‌ها درختان شما هستند. باغ شما اين است؟ بنابراين، از نظر واقعيت نيز آن ترانه درست نيست. و من هيچ اهميتي نمي‌دهم كه آيا اقبال شاعر برنده جايزه نوبل است يا نه. من اهميتي نمي‌دهم. اين، آن احساس را در من خلق نمي‌كند كه حس كنم دوست دارم چنين ترانه‌اي را بخوانم. به هر طريقي، ادا كردن يك دروغ است و بس.»

 مدير مدرسه چنان آزرده و عصبي بود كه از شدت خشم قادر به حرف زدن نبود؛ تقريباً سرخ شده بود. درحالي‌كه سراپا مي‌لرزيد، به درون دفترش رفت و عصايش را، كه بسيار مشهور بود، بيرون آورد ـ اما به ندرت از آن استفاده مي‌كرد. وي به من گفت هردو دستم را جلوي او بگيرم. و گفت: «اين جواب من است، و آن را به ياد بسپار.»

گفتم: «اين‌ها دست‌هاي من هستند. اگر بخواهيد مي‌توانيد دست‌ها و تمامي بدنم را بكوبيد، اما قبل از اين‌كه شروع كنيد، به ياد بسپاريد: من از همين‌جا مستقيماً به پاسگاه پليس مي‌روم، زيرا اين كار قانوناً ممنوع است. شما و عصايتان هردو پشت ميله‌ها خواهيد بود.»

تنبيه بدني دانش‌آموزان غيرقانوني است، اما هيچ‌كس اهميتي نمي‌داد. در هند، هنوز هم امروزه دانش‌آموزان تنبيه مي‌شوند. و قانوني كه دانش‌آموزان نمي‌بايست تنبيه بدني شوند، حدّاقل پنجاه سالي است كه وجود دارد. بنابراين، من گفتم: «شما تصميم بگيريد. دستان من اين‌جا هستند، اين هم عصاي شماست. و به ياد بسپاريد: اين دو هزار دانش‌آموز شاهدان عيني هستند، پنجاه معلم شاهدان عيني هستند، و شما امضاي خود را بر دستان من باقي خواهيد گذارد. اين‌جا را امضاء كنيد! اگر ذرّه‌اي دل و جرأت داريد، مرا تنبيه كنيد.»

من حتي امروز هم مي‌توانم به ياد بياورم كه او تقريباً مثل يك مجسمه سر جايش باقي ماند. عصا از دستش افتاد. او فقط برگشت و به داخل دفترش رفت. من به تمام دانش‌آموزان گفتم: «حالا نيازي نيست نگران باشيد؛ ما كارمان را با اين ترانه تمام كرديم. درصورتي‌كه آنان چيز معقولي را پيدا نكنند، ما در اين‌جا فقط براي مدت ده دقيقه در سكوت خواهيم ايستاد.»

حالا، شما اين را شيطنت مي‌خوانيد؟ اين كار مي‌تواند شيطنت خوانده شود، و به چشم مدير مدرسه هم اين كار شيطنت بود...

براي مدت سه سال او از من، مثل هر چيز ديگري، اجتناب كرد. اما من اين را شيطنت نخواهم گفت، هرچند كه چنين بنمايد. من حتي يك نكته را هم كه مؤيد اين نظريه باشد، نمي‌بينم.

براي سه سال، در مدتي كه من در دبيرستان بودم، ما به سكوت ادامه داديم. در عوض آن نيايش، ده دقيقه سكوت تداوم يافت. زيرا آنان به چيز بهتري دست نيافتند. هر آن‌چه را كه ايشان عرضه كردند، اين قابليّت را داشتم كه خطايي در آن بيابم. و بدون تأييد من، به اجراي آن جواز نمي‌دادم. بنابراين، سرانجام آن‌ها تصميم گرفتند: «بگذاريد اين پسر از اين‌جا برود، بعد...» و روزي كه دبيرستان را ترك كردم و به دانشگاه رفتم...

در يكي از تعطيلات، برگشتم و به آن‌جا رفتم تا ببينم چه اتفاقي افتاده است: و بچه‌ها داشتند همان ترانه را تكرار مي‌كردند. پيش مدير دبيرستان رفتم و گفتم: «فقط براي امتحان و بازديد آمده‌ام. مطلقاً هيچ‌چيز به ذهن شما خطور نكرده است ـ دوباره شروع كرده‌ايد به خواندن همان.»

اما او گفت: «حالا لطفاً ما را تنها بگذار. من مي‌ترسيدم كه اگر تو مردود شوي، آن وقت يك سال ديگر هم اين‌جا باشي. من براي قبول شدن تو دعا مي‌كردم. من به همه معلمين گفته بودم هوايت را داشته باشند، كمكت كنند قبول شوي. به هرحال تو نمي‌بايست مردود مي‌شدي، والّا يك سال بيش‌تر... اما حالا، ما را تنها بگذار.»

گفتم: «من به كرّات نخواهم آمد. من فقط براي امتحان آمده بودم، براي اين‌كه ببينم آيا شما هيچ فكر و ذهني داريد يا نه، و شما به‌طور مطلق نابخرد و بي‌هوش به‌نظر مي‌رسيد. شما يك فوق ليسانس در علوم هستيد، و آن نيز رياضيات است ـ كه فقط يك ضميمه و اشاعه منطق است ـ اما شما يك چيز ساده را هم نمي‌توانيد بفهميد. من به اين‌جا نخواهم آمد، چون حالا در دانشگاه گرفتارم. مسائل بسياري در آن‌جا وجود دارد، من نمي‌توانم نگران مدرسه شما باشم.» ignor:21

فقط بيماري خطرناكي نيست، بيماري به قدمت انسان است. بيماري از ايده سنجش و مقايسه مي‌آيد.

ما هميشه در حال مقايسه هستيم؛ از همان كودكيمان به مقايسه مي‌انديشيم. بچه كسي ديگر قشنگ‌تر است، زيباتر، باهوش‌تر؛ بچه كسي ديگر حرف‌شنوتر است، و بچه شما نيست...

كلّ سامانه تحصيلي بر مقايسه مبتني است: كسي اول مي‌شود، و يك كسي آخرين نفر كلاس است؛ كسي قبول مي‌شود، كسي مردود مي‌شود. معلمين از شاگرداني كه حرف‌شنوتر هستند قدرداني مي‌كنند؛ آن‌ها دانش‌آموزان را كتك مي‌زنند، آنان محصليني را كه به هيچ طريقي مطيع نيستند، تنبيه مي‌كنند. كلّ ساختار جامعه به‌طور مداوم در حال مقايسه كردن است، و دقيقاً خود ايده مقايسه كردن مطلقاً خطاست.

هر فرديّتي يكتاست، زيرا هيچ‌كس مثل او نيست. اگر تمام فرديّت شبيه بودند، مقايسه درست مي‌بود. اما فرديّت‌ها شبيه نيستند. حتي دوقلوها به‌طور مطلق شبيه به هم نيستند؛ محال است بتوان كس ديگري را پيدا كرد كه دقيقاً مثل شما باشد. بنابراين، انسان‌هايي يكتا و منحصر به فرد را با هم مقايسه مي‌كنيم ـ همين كار تمامي مشكلات را خلق مي‌كند.

وقتي به دبيرستان وارد شدم، در كلاس نفر اول شدم. يك نفر سي‌ام شد، و داشت گريه مي‌كرد. من به طرفش رفتم و گفتم: «نياز نيست گريه كني، و اگر تو گريه كني، من هم كنارت خواهم نشست و خواهم گريست.»

او گفت: «اما تو چرا بايد گريه كني؟ تو اول شده‌اي.»

گفتم: «همه‌اش مهمل است. مسئله فقط مسئله نگريستن از آن‌جايي است كه داري مي‌نگري: از آن طرف، من اول هستم؛ از اين طرف، تو اول هستي، هيچ‌كس تو را تنبيه نمي‌كند. من مي‌توانم مغلوب باشم، اما تو نمي‌تواني مغلوب باشي.»

او به اين ايده كه از انتهاي ديگر خط وي اول است، شروع كرد به خنديدن؛ در واقع، از طرف ديگر من نفر سي‌ام بودم.

در ديدگاه من، در مدارس هيچ امتحاني نمي‌بايست وجود داشته باشد، بدين ترتيب هيچ‌كس اول نمي‌شود و هيچ‌كس دوم نمي‌شود، هيچ‌‌كس قبول نمي‌شود و هيچ‌كس مردود نمي‌شود. در مدارس مي‌بايست هر روز معلمين در موضوعات مختلف به هريك از شاگردان امتياز بدهند. و برمبناي كلّ آن امتيازات مي‌بايست تصميم گرفت كه يك دانش‌آموز چه زماني آمادگي رفتن به كلاس بالاتر را داراست. برخي بچه‌ها ممكن است طي دو ماه آماده باشند؛ هيچ نيازي نيست كه آنان يك سال صبر كنند. برخي بچه‌ها ممكن است بعد از هشت ماه جابه‌جا شوند، بعضي بچه‌ها ممكن است پانزده ماه زمان ببرند. اما هيچ‌كس از ديگري برتر نيست؛ هركسي طبق آهنگ و سرعت خود در حركت است، مطابق كشش خويش.

هركسي قدري يكتايي دارد.

آموزش و پرورش مي‌بايد در چنان طريقه‌اي برنامه‌ريزي گردد كه يكتايي آشكار شود، يك واقعيت شود.

نمي‌بايست در جهان هيچ سلسله مراتبي باشد. Socrat:12

وقتي من به دبيرستان وارد شدم، معلمي داشتم كه در مورد بعضي چيزها يك كمي غيرعادي بود. يكي از آن چيزها اين بود كه وقتي حضور و غياب مي‌كرد، به هيچ‌كس اجازه نمي‌داد بگويد: «بله، آقا.» وقتي نام كسي را مي‌برد، اصرار داشت كه ما بگوييم: «حاضر، آقا»، و من اين را دوست داشتم، چون او نام مرا مي‌خواند، من مي‌گفتم: «حاضر، آقا»، و واقعاً حاضر بودم. من همه چيز را فراموش مي‌كردم و دقيقاً متوقف مي‌شدم و حاضر مي‌بودم، حضور ناب.

در اندك زماني، وي آگاه شد كه من دارم كار ديگري مي‌كنم. يك روز، بعد از كلاس مرا فرا خواند و گفت: «داري چه مي‌كني؟ تو اسرارآميز به نظر مي‌رسي. وقتي مي‌گويي: «حاضر، آقا»، دقيقاً چه مي‌كني؟ ـ چون ناگهان صورتت تغيير مي‌كند، چشمانت تغيير مي‌كند، حركاتت متوقف مي‌شود، و من شروع مي‌كنم به احساس اين‌كه قدري انرژي دارد به طرفم مي‌آيد. تو داري چه مي‌كني؟ من خيلي احساس مي‌كنم كه به طرفت كشيده مي‌شوم و پاره‌اي اوقات من حتي شروع به ياد آوردن تو كرده‌ام. گاهي اوقات در خانه‌ام ناگهان صداي تو را مي‌شنوم كه مي‌گويي: «حاضر، آقا»، و چيزي در من اتفاق مي‌افتد. اما تو داري چكار مي‌كني؟» 

اگر شما دقيقاً حاضر بشويد، ناگهان كلّ انرژي تغيير مي‌كند. تداومي كه در ذهن در حال استمرار بود. باز مي‌ايستد. sale:14

تا آن‌جايي كه از گذشته مي‌توانم به‌خاطر بياورم، من فقط يك بازي را دوست داشتم ـ جر و بحث كردن... جر و بحث كردن درباره هر چيزي. بنابراين، مردم بالغ معدودي مي‌توانستند مرا تحمل كنند. علت پرسش، فهميدن بود...

من هرگز به مدرسه رفتن علاقه نداشتم. آن‌جا، جاي غلطي بود. سرانجام وادار به رفتن شدم؛ اما هرقدر كه توانستم، مخالفت كردم. چون فقط بچه‌هايي آن‌جا بودند كه به چيزهايي كه من علاقه داشتم، علاقه‌مند نبودند و من هم به چيزهايي كه تمام آن‌ها علاقه‌مند بودند، علاقه‌اي نداشتم. بدين جهت يك بيگانه بودم. توجه و علاقه من يكسان باقي‌مانده است: شناختن آن‌چه كه حقيقت غايي است، آن‌كه چه معناي زندگي است، چرا من اين‌جايم و نه هيچ‌كس ديگر.

و من مصمم بودم كه فقط در صورت يافتن پاسخ استراحت كنم؛ و در غير آن صورت، اجازه ندهم كه هيچ‌كسي در اطرافم استراحت كند. Last:113

نفس مي‌خواهد شما در ارتباط با هستي اجتناب‌ناپذير و ضروري باشيد كه بدون كار شما، هستي كامل نخواهد بود.

يك آموزش مشابه توسط والدينم، توسط آموزگارانم به من داده مي‌شد كه: «تو مجبوري در زندگي‌ات كاري را انجام بدهي؛ والّا زندگي‌ات دقيقاً زندگي يك آواره خانه بدوش خواهد بود، يك تن‌لش.» من گفتم: «شايد اين همان كاري است كه من براي انجامش اين‌جا هستم، يك آواره بودن! به هر حال، چندتايي آدم آواره موردنيازند...»

معلمي كه درباره كار كردن با من حرف مي‌زد، گفت: «بحث كردن با تو خيلي مشكل است.» و من به او گفتم: «اين يك كلك بسيار روان‌شناختي براي برده كردن مردم در برخي كارها از طريق تغذيه نفس آن‌هاست، با گفتن اين‌كه: از طريق انجام اين كار، تو سرنوشت خود را تحقق خواهي بخشيد.»

من به آن معلم گفتم: «من هيچ سرنوشتي ندارم، چون نمي‌توانم تصور كنم كه هستي هيچ سرنوشتي داشته باشد. هستي چه سرنوشتي مي‌تواند داشته باشد؟ وقتي كار هستي كامل است، كه اين به معناي يك مرگ مطلق خواهد بود، زيرا هيچ‌چيز بيش‌تري براي انجام دادن وجود ندارد، تمامي چيزها انجام داده شده‌اند؛ بنابراين، پرده را بيانداز.»

گفتم: «من نمي‌توانم هيچ كاربرد و هدفي در گل‌ها ببينم، هيچ هدفي در درختان، هيچ هدفي در اقيانوس‌ها، هيچ هدفي در ستارگان...»

هستي يك كار نيست، يك جشن است ـ رقص ناب انرژي است كه در اشكال مختلف براي ابد ادامه دارد و ادامه دارد، اما نمي‌تواند محو و ناپديد شود. انرژي ابدي و جاودان است.

و به آن معلم گفتم: «هرگز بار ديگر اسم كار را نزد من نبريد. جشن درست است، اما كار؟ نابود كردن تمامي زيبايي زندگي است. و من با هستي هماهنگ هستم، نه هماهنگ با شما. شما مي‌توانيد به انجام كار خودتان ادامه بدهيد. شما داريد چه كاري مي‌كنيد؟ فقط يك معلم جغرافي بودن. من نمي‌توانم تصور كنم كه چرا هستي به يك معلم جغرافيا نياز دارد؟ تمامي جغرافيا از هستي است؛ چه احتياجي به يك معلم هست؟»

اين يك تربيت و عادت بسيار غلط است كه يك جامعه معتاد به كار را آفريده كه آنان را كه در او سهيم نمي‌شوند، سرزنش و محكوم مي‌كند. mani:26

من به‌طور مستمر به آموزگارانم، اساتيدم، معاونين دانشگاهم اصرار مي‌كردم: «من يك پاسخ كتابي نمي‌خواهم كه خود مي‌توانم در كتابخانه بيابم. من به شما براي آن نيازمند نيستم. من تجربه شخصي شما را مي‌خواهم. هيچ تجربه‌اي داشته‌ايد كه بتوانيد آموزشش دهيد؟»

و من صورت معذب و شرمسار آنان را ديده‌ام، ارواح تهي آنان را ديده‌ام. بله، آن‌ها مملوّ از زباله بودند، تمامي انواع نظريه‌ها، مرام‌ها، فرقه‌ها. اگر شما از آن‌ها بخواهيد موعظه كنند، آن‌وقت مي‌توانند يك موعظه تحويلتان بدهند، يك موعظه زيبا، در مورد هدف غايي زندگي.

و حقيقت اين است كه زندگي فقط آني است؛ هيچ‌چيزي جاودان نيست. dark:16

شما تنها زاده مي‌شويد، شما تنها مي‌ميريد. بين اين دو تنهايي، مي‌توانيد چنين تصور كنيد كه تنها نيستيد، كه زني داريد، شوهري داريد. بچه‌هايي، پولي، قدرتي. اما بين اين دو تنهايي، شما تنها هستيد. هر چيزي فقط شما را در خودتان، در ديگران يا ساير چيزها گرفتار نگاه مي‌دارد، به همين دليل از آن آگاه نمي‌شويد.

از همان كودكي‌ام، من هرگز با مردم معاشر نبوده‌ام. خانواده‌ام بسيار نگران بودند: من با بچه‌ها بازي نمي‌كردم، و با آن‌ها نيز هرگز بازي نكردم.

آموزگارانم بسيار كنجكاو بودند: «وقتي بچه‌ها دارند بازي مي‌كنند، تو دائماً به چه كاري مشغول مي‌شوي؟ تو فقط با خودت زير درخت مي‌نشيني.» آن‌ها فكر مي‌كردند من يك طوري شده‌ام، چيزي در من به خطا رفته است.

و من به آن‌ها گفتم: «واقعيت اين است كه چيزهايي در من به خطا رفته، و همين‌طور در بچه‌هاي شما. من كاملاً از تنها بودن شادمان هستم.»

آرام آرام، آنان پذيرفتند كه من اين چنين هستم: در اين مورد هيچ كاري نمي‌شود كرد. آنان هر روزه مي‌كوشيدند تا مرا با كودكان هم سن و سالم درآميزند. اما من آن‌قدر زياد از تنهايي لذت مي‌بردم كه فوتبال بازي كردن تقريباً روان‌نژادانه به نظر مي‌آمد.

و به آموزگارانم گفتم: «من هيچ غايتي در آن نمي‌بينم. چرا بيهوده از اين سوي به آن سوي دائم به اين توپ ضربه مي‌زنيد؟ بي‌فايده و بيهوده است. و حتي اگر گل بزنيد، كه چي؟ از آن چه حاصلي به دست مي‌آوردي؟ و اين بچه‌ها گل زدن را بسيار زياد دوست دارند، پس به عوض يك توپ هيجده توپ به آن‌ها بدهيد. به هركدام يك توپ بدهيد تا هرچند تا گلي كه دوست دارد بزند، هيچ‌كس مانع او نيست. بگذاريد آن‌ها قلباً گل كنند! به همين سبب است كه اين بازي اين‌قدر سخت است ـ چرا بيهوده آن را مشكل مي‌كنيد؟»

و آموزگارم به من گفت: «تو اصلاً نمي‌فهمي كه آن‌چه كه مي‌گويي يك بازي نخواهد بود؛ اگر هيجده توپ به بچه‌ها داده شود و آن‌ها هرقدر كه مي‌خواهند گل بزنند، اين‌كه ديگر بازي نشد. اين هيچ كمكي نخواهد كرد.»

گفتم: «من نمي‌فهمم، آن مانع آفريني، آن بازداشتن آدم‌ها... آن‌ها مي‌افتند، استخوان‌هايشان مي‌شكند و انواع و اقسام مهملات. و نه فقط اين: وقتي كه مسابقه‌اي هست، هزاران نفر براي ديدنش جمع مي‌شوند. به‌نظر مي‌رسد كه اين مردم نمي‌دانند كه زندگي چقدر كوتاه است ـ‌ و آن‌ها دارند يك مسابقه فوتبال را تماشا مي‌كنند! و آنان به هيجان مي‌آيند ـ بالا و پايين مي‌برند، فرياد مي‌كشند. براي من، اين كار مطلقاً روان‌نژندانه است. من بيش‌تر مايل هستم كه زير درخت بنشينم.

و درخت من، درختي بسيار زيبا، پشت ساختمان مدرسه بود. مشهور شده بود كه آن درخت مال من است، بنابراين هيچ‌كس پيش آن درخت نمي‌رفت. هروقت كه زمان بازي بود، يا زمان هر نوع فعاليت روان‌نژندانه ـ فعاليت‌هاي «فوق آموزشي»، من عادت داشتم آن‌جا بنشينم.

و من زير آن درخت بس بسيار يافتم؛ چندان كه هرگاه به شهر خودمان برمي‌گشتم، هرگز نزد مدير مدرسه كه دفترش درست چسبيده به آن درخت بود نمي‌رفتم ـ آن درخت درست پشت دفترش قرار گرفته بود ـ بلكه عادت داشتم فقط براي تشكر نزد آن درخت بروم، براي نشان دادن حق‌شناسي و سپاسگزاري‌ام.

مدير مدرسه بيرون مي‌آمد و مي‌گفت: «اين عجيب است. تو به شهر مي‌آيي ـ تو هرگز پيش من نمي‌آيي، تو هرگز به مدرسه نمي‌آيي، اما هميشه پيش اين درخت مي‌آيي.»

گفتم: «من زير اين درخت، بسيار بيش‌تر از زير ارشاد و هدايت شما بودن و تمامي انواع معلمين ديوانه‌اي كه داريد، تجربه اندوخته‌ام. آن‌ها هيچ‌چيزي به من نداده‌اند ـ در واقع، هر آن‌چه كه آنان به من داده‌اند، من از آن دوري جسته‌ام. اما آن‌چه را كه اين درخت به من داده است، هنوز با من است.»

من مطلع شدم هنگامي كه رفتن به شهر را متوقف كردم، آن درخت مرد. من فكر كردم كه اين مي‌بايست يك تصادف بوده باشد، صرفاً يك تصادف؛ اين نمي‌توانست مرتبط به من بوده باشد. اما اين واقعه دوبار روي داد ...

من فهميدم كه برخي «هم‌زماني»‌ها وجود دارند. اگر شما با يك درخت در سكوت بنشينيد... درخت خاموش است، شما خاموش هستيد... و اين‌دو خاموشي نمي‌توانند جدا بمانند، راهي براي جدا كردن آنان وجود ندارند.

شما اين‌جا هستيد. اگر داريد به انديشه‌هايي فكر مي‌كنيد، شما جدا هستيد. اما اگر همه كاملاً ساكت باشيد، در آن زمان ناگهان چيزي شبيه يك روح مشترك وجود خواهد داشت.

شايد آن دو درخت مرا گم كرده و از دست دادند. هيچ‌كس ديگر به آنان نزديك نشد، هيچ‌كسي كه آنان بتوانند به هم راه داشته باشند. آن‌ها از آن روي مردند كه نتوانستند از هيچ‌كس گرمي، صميميت و محبت كسب كنند. من نسبت به آن درختان عشق و احترامي بيش از اندازه داشتم. bond:25

در روزهاي دبيرستانم، من تقريباً هر روز تأخير داشتم، من مجذوب چيزهاي بسياري در طول راه بودم. من هر روز چنان از خانه بيرون مي‌آمدم كه بتوانم سر وقت به مدرسه برسم، اما هرگز به موقع نرسيدم، چون در طول راه خيلي چيزها جريان داشت ـ برخي ساحران به شعبده‌بازي مشغول بودند و اين واقعاً وسوسه‌انگيز و مقاومت‌ناپذير بود. صرف رها كردن آن ساحران و رفتن به سوي درس... چند معلم احمق داشتند راجع به جغرافيا حرف مي‌زدند.

بنابراين، من به‌طور مستمر تنبيه مي‌شدم، اما به زودي معلمين من پي بردند كه تنبيه كردنم بي‌فايده است. اولين تنبيه آنان اين بود كه هفت مرتبه دور مدرسه بگردم. من پرسيدم: «مي‌شود يازده مرتبه بگردم؟»

آن‌ها مي‌گفتند: «تو ديوانه‌اي؟ اين يك مجازات است.»

گفتم: «مي‌دانم كه اين يك مجازات است، اما تمرين صبحگاهي‌ام را از دست داده و انجام نداده‌ام. بنابراين، اگر آن را به تمرين صبحگاهي تبديل كنم، شما چيزي را از دست نمي‌دهيد. مجازات شما مشمول من شده است، تمرين صبحگاهي من نيز كامل شده است؛ هيچ‌كس چيزي از دست نداده، هردو به دست آورده و بهره‌مند شده‌ايم.»

بدين جهت، آنان اين كار را متوقف كردند، زيرا چنين خواستند. آن‌ها به من گفتند كه بيرون كلاس بايستم. من گفتم: «اين خوب است، چون من عاشق هواي باز هستم. كلاس كثيف و تيره و تار است، و بيرون بسيار زيباست. و در واقع، هميشه در كلاس مي‌نشينم و بيرون را نگاه مي‌كنم. كي اهميت مي‌دهد كه شما چه درس مي‌دهيد؟ ـ پرندگان دارند مي‌خوانند، درختان دارند شكوفا مي‌شوند... اين طوري است كه بيرون بسيار زيباست.»

مدير مدرسه كه به گشت‌زني مي‌آمد، هرروز مرا ايستاده در بيرون مي‌يافت. و مي‌گفت: «موضوع چيست؟»

من گفتم: «هيچ موضوعي نيست. من عاشق بيرون ايستادنم؛ سالم‌تر است، بهداشتي است. و شما مي‌توانيد ببينيد كه چقدر زيباست.»

اما وي گفت: «من معلمت را خواهم ديد. چطور وي اجازه مي‌دهد تو بيرون بايستي؟»

گفتم: «من نمي‌دانم، او خودش هر روز به من مي‌گويد: «بيرون بايست». بدين جهت من ديگر حتي از او نمي‌پرسم. اين يك رسم متعارف شده است، پس من فقط مي‌آيم و اين‌جا مي‌ايستم.»

او از معلم سؤال كرد. معلم گفت: «اين مي‌بايست سي روز پيش بوده باشد! من فقط يك‌بار به او گفتم بيرون بايستد ـ از آن وقت تا به حال وي هرگز وارد كلاس نشده است. من تصور مي‌كردم كه اين يك تنبيه باشد، و او دارد از آن لذت مي‌برد. نه فقط اين، بلكه او اين شايعه را بين شاگردان پخش مي‌كند كه اين كار بهداشتي است، سالم است. و آن‌ها از من مي‌پرسند: «آقا، ما هم مي‌توانيم بيرون بايستيم؟» در اين صورت، من اين‌جا چه كار مي‌كنم؟ پس من هم مي‌روم بيرون مي‌ايستم.»

مسئله اين است كه شما چيزها را چگونه تعبير كنيد. enligh:04

يكي از معلمين من بسيار حرفه‌اي بود، يك منضبط بزرگ، مردي بسيار زيبا. هر سال وي كلاس خود را با يك مقدمه و معرفي يكسان آغاز مي‌كرد، زيرا شاگردان تازه بودند؛ او خودش را با گفتن اين مطلب معرفي مي‌كرد: «بهتر است كه برايتان روشن كنم چگونه مردي هستم، در اين صورت شما در ابهام نمي‌مانيد و هيچ‌چيزي را بدون فهميدن طبيعت آموزگارتان انجام نمي‌دهيد. اول: من به سردرد، دل‌درد معتقد نيستم، نه. هر آن‌چه را كه شما نتوانيد ثابت كنيد، هر آن‌چه را كه من نتوانم به شخصه بيازمايم، عذري براي گرفتن تعطيلي و رفتن به خانه نخواهد شد. شما مي‌توانيد تب داشته باشيد، من تب شما را احساس نمي‌كنم. بنابراين، اين را به‌خاطر بسپاريد ـ من فقط به سردردها و دلدردها معتقد نيستم، زيرا هيچ دليل و مدركي بر اثباتش وجود ندارد. حتي يك پزشك مجبور است به بيماري كه سردرد دارد اعتماد كند ـ او مي‌تواند دروغ بگويد، يا محتمل است خيال كند. چه تضميني هست؟ چگونه مي‌توانيد بدانيد كه درست مي‌گويد؟»

من گفتم: «اين عجيب است؛ اين مشكل‌آفرين مي‌شود.» ـ چون آن دو به سادگي عذر موجهي براي گريختن از كلاس بودند، گفتن اين‌كه: «من سردردي شديد دارم و مي‌خواهم به خانه بروم.»

او عادت داشت كه هر روز عصر براي قدم زدن بيرون برود. درست در كنار مدرسه، جاده‌اي زيبا وجود داشت كه از هردو سوي با درختاني بزرگ پوشيده شده بود، درختان انبه.

من گفتم: «چيزها مي‌بايست از همان ابتدا فيصله يابند.»

بنابراين، من بالاي يك درخت رفتم، بالاي بالا، و منتظر معلم ايستادم ـ نامش «رحيم‌الدّين» بود. او درست سر وقت آمد... او در همه‌چيز بسيار دقيق و موشكاف بود؛ هر روز، سر يك وقت مقرر عادت داشت از كنار آن درخت بگذرد.

من يك انبه بزرگ روي سرش انداختم. او گفت: «آه‌ه‌ه‌ه!» و به بالا نگاه كرد. و مرا در آن‌جا ديد.

من گفتم: «موضوع چيست؟ چه اتفاقي افتاده است؟»

براي يك لحظه سكوتي حكم‌فرما شد. او گفت: «بيا پايين.»

من آمدم پايين.

او گفت: «تو ثابت كردي كه چيزي مثل سردرد وجود داشت، اما به هيچ‌كس نگو. اگر سردرد داشتي، فقط انگشتت را بلند كن و من به تو تعطيلي خواهم داد. اگر دل‌درد داشتي، احتياجي نيست آن را به من ثابت كني ـ فقط دوتا از انگشت‌هايت را بلند كن، چون به نظر مي‌رسد تو خطرناك هستي!»

او يك مجرد بود، يك پيرمرد؛ او هرگز ازدواج نكرده بود. او زندگي بسيار زيبايي را زيسته بود، يك خانه ييلاقي كوچك داشت و يك باغ. و او به‌خاطر يك چيز عجيب، بسيار شهرت داشت ـ چون به اندازه كافي پول داشت، مجرد بود، نه بچه‌اي، نه همسري... سيصد و شصت و پنج دست لباس داشت، هركدام براي يك روز؛ در تمامي سال هر لباسي را كه مي‌پوشيد، ديگر دوباره از آن استفاده نمي‌كرد. طبيعتاً تمامي شوهران نسبت به وي حسادت مي‌ورزيدند.

او گفت: «من تنها زندگي مي‌كنم. من بيرون توي باغ مي‌خوابم، و اثبات دل‌درد را مطلقاً نمي‌خواهم! ـ بنابراين، همين يكي بس است! تو به من ثابت كردي كه قابلي، پس هروقت دل‌درد داشتي دو انگشت را بلند كن و من خودم خواهم فهميد. اما اين يك توافق بين ما دوتاست: كه تو به هيچ‌كس ديگري نخواهي گفت كه سردرد و دل‌درد وجود دارند.»

گفتم: «من نگران هيچ‌كس ديگري نيستم. مسئله من حل شد، چون من مي‌خواهم چيزها از همان ابتدا روشن شوند، درست مثل همان كاري كه شما مي‌كنيد.»

او گفت: «تو آن را بسيار روشن كردي ـ هنوز دارد درد مي‌كند! من سي سال معلم بوده‌ام و هيچ‌كسي هرگز به چنين ايده‌اي نيانديشيد. من در تمام زندگي‌ام تو را به ياد خواهم داشت.»

اين يك واقعه كوچك بود، و من فراموشش كرده بودم ـ اما وقتي كه سال‌هاي بسيار پس از آن حادثه مردم شروع كردند به آمدن نزد من، او هم شروع كرد به گفتن اين نكته به مردم: «من پيشاپيش مي‌دانستم كه اين پسر شخص فوق‌العاده‌اي مي‌شود.»

مردم مي‌پرسيدند: «چطوري اين نكته را دريافتيد؟ ـ شما قبلاً هرگز اشاره‌اي به آن نمي‌كرديد.»

او گفت: «من تقريباً آن را فراموش كرده بودم، همين كه نامش در جهان پر آوازه شد و مردم از همه جاي جهان به سراغش آمدند، به ياد آوردم. و حالا آن حادثه معنايي كاملاً متفاوت دارد. چون در تمامي عمرم من هر كلاسي را با شيوه‌اي يكسان آغاز كرده بودم و هيچ‌كس هرگز هيچ كوششي نكرده بود تا خلافش را به من ثابت كند ـ و اين فقط او بود ـ يك مورد منفرد ـ كه به من ثابت كرد كه سردرد را مي‌بايست پذيرفت. من اين را همان روز فهميدم.»

او گفت: «من شادي بسياري احساس مي‌كنم. مي‌بينم كه هنوز داريد آسيب مي‌رسانيد، اما حالا افتخاري مسلم را احساس مي‌كنم كه شما شاگرد من بوده‌ايد.»

حالا همه‌چيز رنگ متفاوتي گرفته است، حال يك افتخار شده است. والّا، اگر من به آن سوي چرخيده بودم كه يك دزد يا يك جاني باشم، آن‌ وقت دقيقاً همان حادثه اثباتي بود بر اين نكته: «من از همان آغاز مي‌دانستم كه اين پسر دارد يك جنايتكار مي‌شود، مي‌دانستم كه دير يا زود وي كسي را خواهد كشت.»

شما هميشه معطوف به گذشته به طريقي به چيزها مي‌نگريد كه اگر زندگي در جهت متفاوتي حركت كرده بود، هرگز بدان چيز در آن جهت و آن‌سان نمي‌نگريستيد ـ به چيزي يكسان. چيزهاي يكسان به شما اطلاعات و اخباري يكسان نمي‌دهند. enligh:26

در كودكي‌ام، دوستي داشتم كه پدرش ساحر بود. آن‌ها كار و با بسيار خوبي داشتند ـ كارشان اين بود كه يك چندتايي مار داشتند. با بودن مستمر در خانه آنان، به آرامي فراگرفتم كه نود و هفت درصد از ماران هيچ زهري ندارند. تنها سه درصد از ماران زهر دارند، و فقط يك درصد آنان، مار كُبرا، بسيار خطرناك است. اگر يك وقتي مار كبرا شما را نيش بزند، نجات شما بسيار سخت خواهد بود. مرگ تقريباً قطعي است. اما تمامي ماران يكسان و مشابه ديده مي‌شوند.

پدر عادت داشت كه مارهايي غيرسمّي داشته باشد، و پسرش را كه دوست من بود و هميشه همراهش بودم ـ به خانه يك شخصي مي‌فرستاد. در آن‌جا ما دوتا از مارها را در اطراف رها مي‌كرديم، و بعد پدر با ساز مخصوصش، كه براي ماران استفاده مي‌كرد، مي‌آمد. او اعلام مي‌كرد: «اگر هركس در خانه‌اش مار داشته باشد، من مي‌توانم آن را بگيرم.» به محض اين‌كه شروع به نواختن سازش مي‌كرد، مارهايي كه ما در اطراف خانه رها كرده بوديم، شروع به آمدن مي‌كردند، و در ازاي اين خدمت صاحب‌خانه مي‌بايست پول مي‌پرداخت. صاحب‌خانه مي‌گفت: «كار خيلي خوبي مي‌كني، خيلي لطف كردي، هرچند يك‌بار مي‌بايست به اين‌جا برگردي، چون ما اطلاع نداشتيم كه در باغ ما مار وجود دارد.»

من با دانستن اين‌كه مارهايي هستند كه هيچ زهري ندارند، ماري در جيبم گذاشته و به كلاس وارد شدم. من دقيقاً آن را روي ميز معلم رها كردم. و او روي صندلي‌اش ايستاد و فرياد زد: «مرا نجات دهيد!» بقيه شاگردان بيرون دويدند... چه كسي جز من او را نجات مي‌داد؟ و به او گفتم: «من شما را نجات خواهم داد، اما به‌خاطر بسپريد كه من زندگيتان را نجات داده‌ام. شما نبايد نسبت به من بداخلاق باشيد. قول؟» و درحالي‌كه مار روي ميزش نشسته بود، شما مي‌توانستيد هر نوع قولي را بگيريد.

سرانجام به مدير گزارش شده بود كه يك چيز عجيب در حال روي دادن است. اما يك مدير هم دقيقاً همان‌طوري است كه هر فرد ديگري هست. وقتي كه وي مرا فراخواند، من با دوتا مار به آن‌جا رفتم. و آن‌ها را روي ميزش گذاشتم، و او روي صندلي‌اش ايستاد، و تمام مدرسه داشتند از پنجره نگاه ميكردند ـ چه اتفاقي دارد مي‌افتد؟ من گفتم: «حالا، شما چيزي داريد كه به من بگوييد؟»

او گفت: «نه، فقط اين چيزها را به دفتر من نياور!»

گفتم: «من به خواست خودم نيامده‌ام، شما مرا فراخوانده‌ايد. حالا، من بدون اين‌كه شما قول بدهيد كه با من بدرفتاري نمي‌كنيد، نمي‌توانم بروم.»

او گفت: «اين عجيب است... اما من قول مي‌دهم، من نسبت به تو بدخلقي نخواهم كرد.»

من گفتم: «اين بسيار خوب است؛ پس من مي‌توانم مارها را قانع كنم.»

مردم با چنين ترس‌هايي زندگي مي‌كنند. به نظر مي‌رسد كه ترس دائم در پيرامون ايشان است ـ هر چيزي مي‌تواند ترس بيافريند. و اگر آن مرد يك كمي خودجوش و خودانگيخته مي‌بود، مي‌توانست ببيند كه اگر من مي‌توانم مارها را اداره كنم، قطعاً مي‌بايست حقه‌اي در كار باشد و هيچ نيازي به ترسيدن نيست. اما همان كلمه مار براي زنده كردن كلّ ترس‌هاي قرن‌ها انسانيت كه داريد با خود حمل مي‌كنيد، كافي است.

اين واقعه به پدرم گزارش شده بود: «حالا پسرتان دارد روز به روز خطرناك‌تر و خطرناك‌تر مي‌شود.» پدرم گفته بود: «من به او قول داده‌ام، درست مثل قولي كه به شما داده‌ام فضولي و دخالت نكنم، والّا او شروع مي‌كند مارها را به خانه آوردن!» mani:20

حادثه‌اي را برايتان نقل خواهم كرد كه هرگز فراموش نكرده‌ام و هرگز هم فراموش نخواهم كرد.

در هند، همه ساله يك روز از سال وقف دعا كردن و نيايش مارهاست. در آن روز، در سرتاسر هند، مسابقات كشتي برپاست. مدرسه ما براي سالياني بسيار عادت داشت قهرمان كلّ ناحيه باشد. اين قهرماني كاملاً مديون محصلي بود كه هر ساله در پذيره‌نويسي دانشگاه مردود مي‌شد. مدرسه از اين موضوع خوشحال بود، چون وي يك كشتي‌گير خوب بود.

مدير مدرسه و تمام معلمين به او گفتند: «نگران نباش. هرقدر كه بخواهي مي‌تواني مردود شوي، اما هرساله بايدعنوان قهرماني را به مدرسه بياوري. و هروقت خسته بشوي، ما كارهايي در مدرسه به تو خواهيم داد. در مورد استخدام شدنت نگران نباش، هرچند كه تو حتي در دانشگاه نيز پذيرفته نشده‌اي. ما مي‌توانيم ترتيباتي بدهيم، ما تو را فراموش مي‌كنيم: نيازي نيست كه در دانشگاه پذيرفته شوي.»

و او بسيار خوشحال بود كه كاري برايش تضمين شده است و هر سال قهرمان مي‌شد. اما سالي كه من به كلاس پذيرفته شدن در دانشگاه رسيدم، آن مرد متأسفانه در امتحانات قبول شد. مدير مدرسه مرا صدا زد و گفت: «حالا كسي را پيدا كن، تا به حال ما برنده بوده‌ايم.»

من گفتم: «پيدا كردن كشتي‌گيري با خصوصيات وي، كار سختي است.» او از صبح تا عصر، در تمام روز هيچ كاري جز تمرين نمي‌كرد. و مدرسه او را با هر آن‌قدر شير كه نياز داشت، تغذيه مي‌كرد، چون هر ساله وي عنوان قهرماني را به مدرسه مي‌آورد... «پيدا كردن كسي ديگري بسيار سخت خواهد بود، اما من سعي خود را خواهم كرد.»

در كلاس، مردي بود، يك مرد جوان، نه خيلي قوي بود و نه به هيچ‌وجه ويژگي‌هاي يك كشتي‌گير را داشت، اما انسان بسيار زيبايي بود با يك حس شوخ‌طبعي عظيم. من به او گفتم كه اين كار را انجام دهد.

او گفت: «من هرگز با كسي مبارزه نكرده‌ام. من هرگز در هيچ مسابقه‌اي نبوده‌ام. من هرگز هيچ تمريني انجام نداده‌ام. و افرادي كه از مدارس ديگر مي‌آيند، آموزش ديده‌اند.» من گفتم: «نگران نباش. هركسي مجبور است حدّاقل تمريني بكند. در نهايت تو مي‌تواني مغلوب شوي.»

او گفت: «اگر همه‌اش همين است، من آماده‌ام.» و كاري كه او كرد، بر همگان تأثير گذاشت.

مرحله نيمه‌نهايي در جريان بود و در اين مرحله تصميم‌گيري مي‌شد... و چون مدرسه ما به‌طور مستمر قهرمان شده بود، هر مدرسه ديگري مي‌ترسيد. آن‌ها هنوز فكر مي‌كردند كه به دليل وجود كشتي‌گيرمان، مدرسه ما سرانجام برنده خواهد شد. بنابراين‌ آن‌ها يك كشتي‌گير حرفه‌اي را آورده بودند كه دانش‌آموز نبود. آن‌ها براي شكست دادن كشتي‌گير ما كه مستمراً ده سال برنده شده بود، هيچ راه ديگري نيافته بودند.

طبيعتاً، آن‌ها مجبور بودند يك راهي پيدا كنند. بنابراين، آن‌ها گشتند و يك كشتي‌گيري را پيدا كردن كه چندان مسن نبود، ريش او را خوب تراشيدند و ظاهرش را چنان مرتب كردند كه كاملاً مثل يك دانش‌آموز به نظر برسد. اما او يك كشتي‌گير حرفه‌اي بود و نماينده ما به‌طور مطلق كشتي‌گير نبود. وي از من پرسيد: «بناست من چكار كنم؟»

من گفتم: «به يك شوخي تبديلش كن. نگران نباش.» من يك‌بار كشتي‌گيري را ديده بودم... روستايي كه من در آن زندگي مي‌كردم، به‌خاطر كشتي‌گيرهايش در تمامي ناحيه مشهور بود. در آن روستا ورزشگاه‌هاي زيادي وجود داشت و كشتي‌گيرهاي بيگانه عادت داشتند براي مبارزه با كشتي‌گيرهاي روستا، به آن‌جا بيايند.

يك‌بار من كشتي‌گيري را ديده و با او بسيار دوست شده بودم. شيوه كشتي‌ گرفتن او بسيار تازه بود. ابتدا وي در اطراف محل مسابقه مي‌رقصيد. كشتي‌گير ديگر در وسط ايستاده بود و معذب و نگران مي‌نگريست، و او به رقصش ادامه مي‌داد. و اين رقص به كشتي‌گير ديگر احساس سراسيمگي و هم‌چنين ترس را القاء مي‌كرد: «اگر اين مرد دارد با چنين لذتي مي‌رقصد، ممكن است راهكارهايي داشته باشد كه مرا مغلوب كند.» و بعد وي ناگهان روي زمين مي‌پريد. او فردي بسيار قوي نبود، اما بدني بسيار زيبا داشت، بدني بسيار متناسب.

و او تا بدين‌گاه آن مرد را بسيار زياد ترسانيده بود، آن هم با اين رقصي كه از شيوه معمول كشتي بس دور بود ـ هيچ‌كس نمي‌رقصيد. واقعاً نيازي وجود نداشت، چون وي غالب اوقات برنده بود. من آن مرد را بسيار دوست داشتم. او عادت داشت در معبدي در همان نزديكي اقامت كند، بنابراين من به ديدارش رفتم و گفتم: «اين بسيار زيباست. همه چيز مي‌بايست اين چنين باشد. شما يك بصيرت روان‌شناختي عظيم داريد.»

بدين جهت به آن پسر گفتم: «تو هم همين كار را بكن. اول دور محل مسابقه برقص بگذار آن مردك ديگر كاملاً احساس عذاب و سراسيمگي كند و ما آن‌جا هستيم، چون مسابقه در مدرسه ما برگزار مي‌شود. تمام دانش‌آموزان، تمام معلمين آنجا خواهند بود. ما وقتي كه تو مي‌رقصي، دست خواهيم زد. ما خواهيم خنديد و تو را تشويق خواهيم كرد. بنابراين، برقص و نگران آن مرد نباش. بگذار او در وسط بايستد، معذب، نگران: «چه چيزي دارد اتفاق مي‌افتد؟ چه مي‌شود؟» 

بنابراين، او رقصيد و ما دست زديم و فرياد كشيديم و او را تشويق كرديم و آن مرد قريب به شكست، به نظر مي‌رسيد. هيچ‌چيزي اتفاق نيفتاد. اما پسري را كه من برگزيده بودم، با وي جفت و جور نبود. او يك كشتي‌گير بود و اين پسر هيچ ايده‌اي از كشتي نداشت. او رقصيد و بعد فقط به سادگي به وسط تشك پريد و تخت زمين شد. در كشتي هندي، فردي كه پشتش زمين را لمس كند و حريف بتواند بر سينه‌اش بنشيند، بازنده است و فرد ديگري كه بر او نشسته برنده مي‌شود. بنابراين، آن پسر بدون مبارزه فقط در برابر وي به زمين افتاد و همه ما او را تشويق كرديم و آن مرد نمي‌توانست فكر كند كه چكار كند.

آن پسر گفت: «روي سينه‌ام بنشين. بنشين، و پيروز باش!» آن مرد نمي‌توانست بيايد و بر سينه پسري كه پخش زمين در برابرش افتاده بود بنشيند. او به اطراف نگاه مي‌كرد و آن پسر داشت مي‌خنديد.

و داور آمد و گفت: «مي‌خواهي با حريفت چكار بكني؟»

او گفت: «من كاملاً گيجم. اين ديگر چه‌جور كشتي‌اي است؟ ـ چون روي سينه اين پسر بيچاره نشستن بسيار زشت به نظر مي‌آيد. من مبارزه نكرده‌ام، چگونه مي‌توانم پيروز باشم؟ و او دارد به من مي‌گويد كه روي سينه‌اش بنشينم. او تقريباً دارد به من دستور مي‌دهد.»

آن‌ها مسابقه را مساوي اعلام كردند. و ما پسر را روي شانه‌هايمان گرفتيم و دور تا دور مدرسه رقصيديم. و مدير مدرسه مرا صدا زد: «اداره‌اش كردي... حدّاقل مساوي شديم. من اميدوار نبودم كه اين كار ميسر باشد و هنگامي كه پسري را كه انتخاب كرده بودي ديدم، فكر كردم جام از دست رفته است. اما تو او را خوب تعليم دادي.»

گفتم: «من فقط او را براي رقصيدن آموزش دادم. كاري كه او كرد مطلقاً خودجوش و خودانگيخته بود. وي با ديدن موقعيت گفت: «من مغلوب مي‌شوم. حاصل مبارزه بيهوده و كلافه بودن چيست؟ فقط دراز مي‌كشم، استراحت مي‌كنم.»

اما او فردي بسيار معمولي بود با يك حس عظيم شوخ‌طبعي. chit:30

مدت سه سال من تحت نظر مدير مدرسه بودم. حتي در مورد عكسي كه هنگام فارغ‌التحصيلي از مدرسه گرفته مي‌شود... او بسيار نگران بود كه آيا من در آن عكس ظاهر خواهم شد يا نه، آيا من خواهم آمد يا نه. من نه فقط آمدم، بلكه همراه يك عكاس هم آمدم. او سؤال كرد: «اما تو چرا عكاس آورده‌اي؟»

من گفتم: «اين يك عكاس است، عكاس فقير شهر. شما هميشه يك عكاس از شهري بزرگ‌تر را خبر مي‌كنيد؛ آن كار غيرضروري است. اين مرد فقير بيش‌تر به كار محتاج است، چون من ديده‌ام كه اين مرد در فصول باراني دارد چتر مي‌فروشد و در فصل تابستان هم يخ و سودا و ساير نوشيدني‌هاي سرد. اما هرگاه كه فرصتي پديد آيد، وي عكاسي مي‌كند ـ يك عروسي‌اي يا يك چيزي. او يك مرد فقير است، و من مي‌خواهم براي امروز وي عكاس منتخب ما باشد. اين مدرسه مي‌بايد به او احترام بگذارد.»

مدير مدرسه گفت: «حالا كه تو او را آورده‌اي...»

آن عكاس بسيار ترسيده بود، زيرا هرگز كسي وي را فرا نخوانده بود. من همه چيز را برايش توضيح دادم ـ چطور بايد آن كار را انجام دهد، چطور بايد زمينه را مرتب كند... و او با بهترين لباس و بهترين وسايلش آمده بود. مدير مدرسه در وسط ايستاده بود، و معلمين و همه بچه‌ها، و او همه چيز را به خوبي اداره كرد و ترتيب داد. و بعد پرسيد: «آماده؟» من او را آماده كرده بودم.

وي گفت: «من مي‌بايست در خور اين موقعيت باشم، عكاس منتخب دبيرستان.» ـ كه بزرگ‌ترين مؤسسه شهر بود. بنابراين، وي پرسيد: «آماده؟» و بعد دكمه دوربين را زد و گفت: «متشكرم»، و همه متفرق شدند. بعد، او گفت: «صبر كنيد ـ چون يادم رفته فيلم را داخل دوربين بگذارم! و همه‌اش تقصير توست، تو هرگز به من نگفتي مجبورم فيلم را داخل دوربين بگذارم. تو تمامي چيزهاي ديگر را به من گفتي، الّا اين يكي را.»

گفتم: «من فكر مي‌كردم به‌عنوان يك عكاس طبيعتاً مي‌داني كه بايد فيلم را داخل دوربين بگذاري. والّا چگونه عكس خواهي گرفت...؟ و كلّ اين «متشكرم» و «آماده؟» صرفاً به هدر رفت. اما ضرري ندارد.»

بنابراين، من گفتم: «دوباره آماده شويد!» مدير مدرسه خيلي عصباني بود، چون بازرس مدرسه آن‌جا بود، مأمور وصول آن‌جا بود، و چنان‌ چيز مضحكي شد وقتي كه عكاس گفت: «من يادم رفته فيلم را داخل دوربين بگذارم، و حالا چكار كنم!»

مدير مدرسه مرا به دفترش فراخواند. او گفت: «اين آخرين روز است. تو داري اين‌جا را ترك مي‌كني، اما بدون شيطنت اين‌جا را ترك نمي‌كني. چه كسي به تو گفته بود اين عكاس را صدا بزني؟ آن احمق! به همين دليل بود كه ما سال‌ها از آوردنش پرهيز كرده بوديم! و او ديده‌اي...»

من گفتم: «اما صحنه بسيار زيبا و مضحكي بود! و تمامي كساني كه امروز در اين مراسم شركت داشتند، اين واقعه را در تمامي عمر به ياد خواهند داشت. شما مي‌بايست قدري بيش‌تر به او پول بدهيد! و به ياد بسپاريد كه از اين زمان به بعد او عكاس منتخب اين مدرسه خواهد بود.»

او گفت: «آيا داري مدرسه را ترك مي‌كني يا مي‌خواهي هنوز اين‌جا باشي؟ اين به خودمان مربوط است... كه چه كسي عكاس منتخب خواهد بود.»

من گفتم: «اين نه به خودتان مربوط است و نه كار شماست. من به كلاس گفته‌ام و افرادي شايسته را نيز به جانشيني خود برگزيده‌ام تا مراقب باشند كه هرساله همين عكاس به مدرسه آورده شود، و اگر نيازي بود، آن‌ها مي‌توانند مرا از كالج فرا بخوانند. راه دوري نيست، فقط هشت مايل است. بنابراين، هرسال در روز عكاسي من اين‌جا خواهم بود تا ببينم عكاس منتخب اين‌جاست يا نه.»

او گفت: «بسيار خوب، او انتخاب شد.»

گفتم: «من مي‌خواهم اين را بنويسد، چون اصلاً به شما اعتماد ندارم.» و او مجبور شد نامه عكاس منتخب را بنويسد. من آن نامه را گرفتم و به عكاس دادم.

او گفت: «من خيلي عصبي بودم، اما تو كار بزرگي انجام دادي ـ تو مرا براي ابد عكاس منتخب كرده‌اي. من مي‌توانم اين را به گروه‌ها و همدستان ديگر هم نشان بدهم كه بدانند من فقط آن احمقي نيستم كه مردم فكر مي‌كنند. من عكاس منتخب مؤسسه آموزشي شهر هستم.»

و او از من پرسيد: «كارم چطور بود؟»

من گفتم: «تو كارت را كاملاً خوب انجام دادي.»

او گفت: «فقط يك اشتباه.»

و من گفتم: «آن يك اشتباه نبود؛ آن يك چيز واقعي بود كه تو فيلم را فراموش كردي. بدون آن حادثه هيچ لذتي هم وجود نمي‌داشت. هركسي مي‌تواند عكس بگيرد، اما تو واقعاً يك نابغه هستي!»

او گفت: «من فكر مي‌كردم كه همه عصباني خواهند شد.»

من گفتم: «تا زماني كه من اين‌جا هستم، هيچ‌كسي عصباني نخواهد شد.»

و او هنوز هم يك عكاس منتخب و مصوّب است! هر وقتي كه به شهر رفته‌ام، از احوالش جويا شده‌ام... او به من گفت: «حالا اين مسئله منتشر شده است. اما حق با تو بود: آن لذتي كه بار اول اتفاق افتاد، ديگر هرگز دوباره روي نداد؛ من فيلم را فراموش نكرده‌ام.»

آن مردم در بسياري از طرق قدرتمند بودند، اما به يك طريقي من هرگز احساس نكردم كه آنان قدرتمند هستند. من احساس مي‌كردم كه آنان صرفاً به قدرتمند بودن تظاهر مي‌كنند؛ در عمق، آنان بُزدل بودند؛ و اگر شما به درستي حمله مي‌كرديد، قدرت آنان ناپديد مي‌شد. و من در تمامي كودكي‌ام بدين‌سان باقي ماندم ـ در مدرسه، در كالج ـ اين يك كار هر روزه بود. من از تمامي آن لحظات لذت بردم.

من عادت داشتم گاهي فكر كنم كه به يك طريقي با ديگران تفاوت دارم، چون هيچ‌كس به آن گرفتاري‌ها كه من دچار مي‌شدم، دچار نمي‌شد. اما تمامي آن مشكلات به من يك قدرت و توان قطعي بخشيدند و يك تجربه عجيب كه مردمي كه به قدرتمند بودن تظاهر مي‌كنند، همگي آنان فقط از عقده كهتري در رنج و عذابند، نه هيچ‌چيز ديگر. هركسي كه به من علاقه داشت، هركسي كه متوجه من بود، هر روز نگرانم بود كه ممكن است كاري بكنم ـ و من هيچ‌وقت هيچ‌چيزي را برنامه‌ريزي نكردم. چيزها فقط به سادگي روي مي‌دادند.

فقط حضور من كافي بود، و چيزي به راه مي‌افتاد.

من دوست دارم كه هركسي به همين طريق زندگي كند. موقعيت‌هاي متفاوتي وجود خواهند داشت، فرديت‌هايي يكتا و يگانه ـ اما من دوست دارم هر بچه‌اي به همين‌سان زندگي كند، همان‌طوري‌كه من هر لحظه‌اي را كه سپري شده است، به‌عنوان واقعاً يك لحظه طلايي به‌خاطر مي‌آورم.

من هيچ‌چيزي را به‌خاطر نمي‌آورم كه بتوانم بگويم نمي‌بايست روي مي‌داد يا كه مي‌بايست به طريقي ديگر اتفاق مي‌افتاد. نحوه‌اي كه آن رويدادها اتفاق افتاد، من از آن بسيار لذت بردم و بسيار هم دوستش داشتم؛ اما هركسي كه علاقه‌مند بود، نگران آن بود كه من موقعيت را تباه سازم. mystic:09

 

ما 15 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116