اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

درباره اشو

45- دعوت دانشگاه ساگار از اشو

بعد از گرفتن ليسانس در علوم انساني، من جبال‌پور را ترك گفتم؛ چون يكي از اساتيد دانشگاه «ساگار»، پروفسور «اس.اس.روي» به اصرار مؤكد مكرراً از من دعوت مي‌كرد، نامه‌ مي‌نوشت، تلفن مي‌زد كه بگويد: «پس از ليسانس براي درجه فوق‌ليسانس به اين دانشگاه به بپيوند.»

از دانشگاه جبال‌پور تا دانشگاه ساگار، مسافت چنداني نبود ـ يكصد مايل. اما دانشگاه ساگار به طرق مختلف يكتا و بي‌بديل بود. اين دانشگاه در مقام مقايسه با دانشگاه «بنارس» يا دانشگاه «آليگار» كه ده‌هزار دانشجو داشتند ـ دانشگاه كوچكي بود. آن دانشگاه‌ها شبيه «آكسفورد» يا «كمبريج» هستند ـ دانشگاه‌هايي بزرگ، نام‌هايي

 بزرگ. دانشگاه ساگار فقي يك‌هزار دانشجو و تقريباً سيصد استاد داشت، بنابراين براي هر سه دانشجو يك استاد وجود داشت. آن‌جا جاي نادري بود؛ شايد هيچ‌جاي ديگري در جهان را شما نتوانيد بيابيد كه براي هر سه دانشجو يك استاد وجود داشته باشد.

و مردي كه دانشگاه ساگار را بنياي گذارده بود، با بهترين اساتيد در اطراف جهان آشنا بود. ساگار زادگاه وي بود و دكتر «هاريسينگ گاور» نام داشت. او چهره‌اي جهاني و مرجعي صلاحيت‌دار در زمينه حقوق و قوانين بود و از اين لحاظ شهرتي عالم‌گير داشت و پول بسيار زيادي عايدش شده بود ـ و او هرگز حتي يك «پاي» هم به هيچ گدايي، مؤسسه‌اي، انجمن و بنگاه خيريه‌اي نداده بود.

او در تمام هند به‌عنوان خسيس‌ترين فرد شناخته شده بود.

و بعد وي دانشگاه را بنياد گذارد و تمامي عوايد كلّ زندگي‌اش را به مصرف آن رسانيد. آن عوايد به ميليون‌ها دلار بالغ بود. وي به من گفت: «علت خسيس بودنم همين بود؛ در غير اين صورت هيچ راه ديگري وجود نداشت ـ من مردي فقير بودم، من فقير متولد شدم. اگر به امور خيريه مي‌پرداختم و پولم را به اين بيمارستان و آن گدا و آن يتيم مي‌دادم، اين دانشگاه نمي‌توانست به وجود آيد.»

براي اين دانشگاه... او در تمامي عمرش فقط يك ايده را با خود حمل كرده بود... كه شهر زادگاهش مي‌بايست يكي از بهترين دانشگاه‌هاي جهان را داشته باشد و به‌طور قطع و يقين وي يكي از بهترين دانشگاه‌هاي عالم را آفريد. تا وقتي كه وي زنده بود، ترتيبي داد كه بهترين اساتيد را از اطراف و اكناف عالم به دانشگاه خود بياورد. او به آن‌ها دستمزدي دو برابر، دستمزدي سه برابر، هر آن‌چه كه آنان مي‌خواستند مي‌داد ـ و هيچ‌كاري، چون فقط هزار دانشجو وجود داشتند كه حتي كالج‌هاي كوچك در هند هم به همين تعداد دانشجو دارند؛ يك‌هزار دانشجو رقم چندان زيادي نيست. و او كليه دپارتمان‌هايي كه فقط دانشگاهي مثل آكسفورد از عهده‌اش برمي‌آيد، گشوده و به فعاليت واداشت. آكسفورد قريب سيصد و پنجاه دپارتمان دارد.

او كليه دپارتمان‌هايي را كه هر آن‌جاي عالم وجود دارند، در ساگار تشكيل داد. در ساگار، صدها دپارتمان بدون دانشجو اما با ستاد و كاركناني كامل وجود داشت: رئيس دپارتمان، استاديار، استاد، مدرس و مربي. او گفت: «نگران نباشيد. اول، دانشگاه را بيافرينيد و آن را بهترين بسازيد. دانشجويان خواهند آمد، مجبور خواهند بود بيايند.» پس، تمامي اساتيد و كلّ رؤساي دانشكده‌ها در جستجوي بهترين دانشجويان بودند. اين استاد اس.اس.روي هم كه رئيس دپارتمان فلسفه بود به نحوي به من چشم دوخته بود.

من عادت داشتم كه هرساله براي مسابقه بحث و مناظره درون دانشگاهي، به دانشگاه بروم و براي مدت چهار سال جايزه را من مي‌بردم و طي آن چهار سال وي به‌عنوان يك قاضي ـ او يكي از قضات هيئت داوران بود ـ به سخنان من گوش داده بود. در سال چهارم، او مرا به خانه‌اش دعوت كرد و گفت: «گوش كن، من يك سال ديگر منتظر تو خواهم نشست. من مي‌دانم كه پس از يك سال، وقتي كه مسابقات درون دانشگاهي برگزار شود، تو مقيدي كه به اين‌جا بيايي. شيوه‌اي كه تو در آن مباحث خودت ارائه مي‌دهي، بسيار عجيب است. آن شيوه، چنان عجيب و غريب است كه به نظر مي‌رسد... تو چه ترتيبي مي‌دهي تا از آن ديدگاه به آن مسأله نگاه كني؟ من خودم راجع‌به يك چند مسأله‌اي فكر كرده‌ام، اما هرگز از آن ديدگاه به آن‌ها ننگريسته‌ام كه تو مي‌نگري. با ديدن شيوه طرح مباحث از سوي تو، چنين به مغزم خطور كرد كه تو هر آن ديدگاهي را كه متحمل است براي يك ذهن معمولي پيش بيايد، رها مي‌كني و فقط آن ديدگاهي را برمي‌گزيني كه بعيد است به ذهن هيچ‌كسي خطور كند. تو به مدت چهار سال برنده جوايز شده‌اي، آن هم فقط به اين دليل كه بحث و مناظره‌ات يگانه و منحصر به فرد است، اصيل است و هيچ‌كسي آمادگي پاسخ‌گويي به آن را ندارد. آن‌ها حتي به آن فكر هم نكرده‌اند بنابراين فقط شوكه مي‌شوند.

«رقباي تو ـ تو چنان آن‌ها را بد تنزل مي‌دهي كه انسان براي‌شان احساس ترحم مي‌كند، اما ما چكار مي‌توانيم بكنيم؟ و من نود و نه درصد از صد در صد نمره را به تو داده‌ام. من مي‌خواستم به تو بيش از صد بدهم، اما حتي نود و نه... اين براي مردم شناخته شده است كه من فقط موافق يك دانشجوي معيّن هستم. اين خيلي حرف است، چون هيچ‌كس وراي پنجاه درصد نمي‌رود. من تو را براي ناهار به خانه‌ام فرا خوانده‌ام كه از تو دعوت كنم دانشگاه جبال‌پور را ترك كني و به اين‌جا بيايي. حالا سال چهارم توست، وقتي فارغ‌التحصيل شوي، كارت به پايان رسيده است. براي تحصيلات فوق‌ليسانس به اين‌جا بيا. من نمي‌توانم اين فرصت را كه تو دانشجوي من باشي از دست بدهم؛ اگر تو به اين‌جا نيايي آن وقت من به دانشگاه جبال‌پور مي‌آيم.»

و او در زمينه فلسفه مرجع موثق و نام‌آوري بود؛ اگر وي مي‌خواست بيايد، دانشگاه جبال‌پور بي‌اندازه خوش‌حال مي‌شد كه او را به‌عنوان رئيس دپارتمان بپذيرد.

من گفتم: «نه، اين‌قدر خودتان را به دردسر نياندازيد. من به اين‌جا مي‌آيم، من اين محل را دوست دارم.» دانشگاه ساگار واقع شده... شايد به لحاظ مكان ساختمان، بهترين دانشگاه دنياست كه در تپه‌هاي نزديك يك درياچه بسيار پهناور واقع شده است. آن‌جا بسيار ساكت است ـ با درختاني بس تنومند، درختاني كهن ـ كه فقط صرف آن‌جا بودن، خود تعليم و تربيت مكفي است.

دكتر هاريسينگ گاور مي‌بايست بيش از حد شيفته و عاشق كتاب بوده باشد. وي تمام كتاب‌هاي كتاب‌خانه‌اش را به دانشگاه اهداء كرد و ترتيبي داد تا هر آن كتاب ممكن را از هر گوشه جهان به آن كتاب‌خانه بياورد. تلاش يك مرد تنها... اين نادر است؛ او در حقيقت دست تنهايي يك آكسفورد را آفريد، تنها. آكسفورد بيش از يك هزار سال طول كشيد تا آفريده شود؛ هزاران مردم در خلق آكسفورد كار كرده‌اند.

كار اين مرد واقعاً شاهكار هنري است. دست تنها، با پول خودش، خود را در معرض نابودي قرار داد.

بنابراين، من آن‌جا را دوست داشتم. من گفتم: «نيازي نيست شما نگران باشيد، من خواهم آمد ـ اما شما فقط مرا در مسابقات مناظره ديده‌ايد. شما چيز زيادي از من نمي‌دانيد؛ من مي‌توانم براي شما به مثابه يك معضل از آب درآيم، يك دردسرساز. من دوست دارم پيش از هرگونه تصميم‌گيري، شما همه‌چيز را در مورد من بدانيد.»

پروفسور اس.اس.روي گفت: «من نمي‌خواهم هيچ‌چيزي را در مورد تو بدانم. همين يك ذره‌اي كه شناخته‌ام، فقط با ديدن تو، چشمانت، نحوه‌اي كه چيزها را بيان مي‌كني، شيوه نگاه كردنت به واقعيت، همين‌ها بسنده‌اند. و نمي‌خواهد مرا در مورد معضل، مشكل و دردسرآفريني بترساني ـ تو هر كاري كه بخواهي مي‌تواني بكني.»

من گفتم: «اما از لحاظ مالي به ياد بسپاريد كه من دائماً بي‌پول و آس و پاسم، بنابراين به‌طور مستمر از شما قرض خواهم كرد و آن را هم باز نخواهم گرداند. همه‌چيز مي‌بايست از قبل روشن شود؛ والّا شما مي‌توانيد بگوييد: «اين را تو هرگز نگفته بودي.» شما مجبور خواهيد بود هرگاه كه بخواهم، به من پول قرض بدهيد. من آن پول را باز نمي‌گردانم، هرچند ممكن است گفته شود كه من قرض گرفته‌ام ـ اما از جانب شما بهتر است بدانيد كه آن پول از دست‌تان رفته است، چون من از كجا بتوانم آن را پس دهم؟ من هيچ منبع درآمدي ندارم.

«ثانياً شما مجبوريد در دانشگاه ترتيبي براي اسكان و خورد و خوراك رايگان من بدهيد. ثالثاً شما ملزميد از رئيس دانشگاه درخواست كنيد، چون من او را نمي‌شناسم ـ يا مي‌توانيد مرا به وي معرفي كنيد ـ براي اخذ كمك هزينه ويژه خود وي. او به دادن كمك هزينه‌اي ويژه به‌نام است.

«كمك هزينه‌هاي ديگري وجود دارند كه كم‌تر و كوچك‌تر هستند و به افراد بااستعداد داده مي‌شوند ـ درجات عالي، برندگان اول نشان طلا، اين و آن؛ من آن كمك هزينه ويژه را مي‌خواهم كه سه برابر ساير هزينه‌هاست.

«اين كمك هزينه از آن روي ويژه است كه طبق اعلام رياست دانشگاه به افراد بااستعداد، نه فقط بااستعداد در فهرست شاگردان خوب دانشگاه داده مي‌شود. اين مهم نيست. اين يك گزينش شخصي است ـ چون اگر آن‌ها شروع به فكر كردن در مورد گواهي خسن اخلاق و شخصيت من و اين و آن بكنند، من حتي يك گواهي شخصي را هم نمي‌توانم تهيه كنم. من در كالج‌هاي زيادي بوده‌ام،  چون به كرات اخراج شده‌ام. بنابراين، در طي چهار سال... مردم در يك كالج درس مي‌خوانند، من در خيلي از كالج‌ها درس خوانده‌ام، اما تمامي چيزي كه من مي‌توانم از آن كالج‌ها بياورم، احكام اخراج است. من حتي يك فقره گواهي شخصيت هم نمي‌توانم تهيه كنم ـ پس شما مجبوريد مرا معرفي و توصيه كنيد. شما تنها گواهي شخصيت من هستيد.»

او گفت: «راجع‌به آن نگران نباش.»

بنابراين، من به ساگار نقل مكان كردم. Dark:06

من به شهر ديگر، ساگار نقل مكان كردم و كلّ گواهي‌هاي شخصيت را به رئيس دانشگاه ارائه دادم. او گفت: «اما چرا اين چيزهاي مزخرف آزاردهنده را به من مي‌گويي؟»

من گفتم: «من دارم اين چيزها را به شما مي‌گويم چون اين‌ها گواهي‌هاي شخصيت من هستند. من نمي‌خواهم شما را در تاريكي و ابهام نگاه بدارم؛ نخست بايد شما درباره من بدانيد و فقط پس از آن به من پذيرش بدهيد. والّا بهتر و بي‌خطرتر آن است كه از همين اول به من پذيرش ندهيد، تا آن‌كه بعداً بخواهيد مرا اخراج كنيد، چون در آن صورت شما مسئوليت خواهيد داشت و شما به اين سبب سرزنش و محكوم خواهيد شد؛ چون من هميشه كارهاي درست انجام مي‌دهم؛ شايد در لحظه درست انجام كاري درست به درستي، خيلي كار است و مردمي كه مستمراً كار خطا كرده‌اند از ترس قالب تهي مي‌كنند. بنابراين، من دارم به شما مي‌گويم كه اين‌ها، اين احكام اخراج، گواهي‌نامه‌هاي شخصيت من هستند.»

او گفت: «تو جوان عجيبي هستي، اما من نمي‌توانم تو را رد كنم. چون چه‌كس ديگري مي‌تواند چنين گواهي‌هاي شخصيتي بگيرد؟ و من آخرين كسي هستم كه به اخراج تو فكر مي‌كنم، چون هربار حق با توست و درست مي‌گويي. من گواهي را از تو مضايقه نمي‌كنم.»

او به من پذيرش داد ـ نه فقط پذيرش، او به من خوراك، سكنا و همه‌چيز مجاني داد. وي گفت: «تو مي‌بايست احترام تمام داشته باشي،‌چون با تو بسيار ناعادلانه رفتار شده است.»

من به او گفتم: «شما يك چيز را بايد به خاطر بسپاريد: شما كلّ اين چيزها را انجام مي‌دهيد؛ اين شفقت بسياري از جانب شماست؛ اما اگر يك وقت يك مسأله‌اي پيش بيايد، من به شما فرصتي براي فكر كردن خواهم داد. من به عنايت و لطف شما فكر نخواهم كرد ـ شما اين را بايد در ذهن خود نگه داريد ـ من نمي‌توانم رشوه بگيرم.»

وي گفت: «من به تو رشوه نمي‌دهم، اين‌ها رشوه نيستند. من واقعاً تحت‌تأثير قرار گرفتم و متأثر شدم.» او تنها كسي بود كه مرا براي دو سال متوالي اخراج نكرد. و آن دو سال براي اساتيد من سخت‌ترين سال‌ها بودند، چون آن‌ها دو سال پاياني تحصيلات من بودند، سال‌هاي اخذ فوق‌ليسانس. شكايات بسيار فراوان... 

اما آن مرد ـ دكتر «تريپاتي» ـ يك تاريخ‌دان بود. او استاد تاريخ در آكسفورد بود و از آن‌جا، وقتي كه بازنشسته شد، به رياست دانشگاه ساگار درآمد. او تعهد خود را نگاه داشت.

او به راحتي به پاره كردن و ريختن شكايت‌ها در سبد زباله ادامه داد، هرچند روز وقتي كه عادت داشتم براي قدم زدن بروم، از كنار خانه‌اش مي‌گذشتم و او به من مي‌گفت: «شكايات زيادي ديروز رسيده‌اند؛ تمام‌شان توي سبد زباله‌اند.» و او خيلي خوش‌حال بود كه به‌رغم تمام مغايرت‌ها، توانسته است قول خود را به من نگاه دارد. اين براي وي واقعاً دشوار بود؛ شكاياتي از دانشجويان وجود داشت، از سرپرست‌ها، از ناظم، از اساتيد. Misery:01

هر كودكي اگر باقي بماند و به او كمك شود تا مطابق آهنگ احساسات و طبع و ذوق خود رشد كند، چيز زيبايي را به درون اين جهان خواهد آورد، چيزي اصيل و شخصي را. همين حالا هركسي المثناي كس ديگري است.

اين، همين رئيس دانشگاه، وقتي كه براي اولين بار به دانشگاه وارد شدم، به من نگاه كرد و پرسيد: «چرا ريشت را بلند كرده‌اي؟»

گفتم: «من آن را بلند نكرده‌ام؛ خودش بلند مي‌شود. سؤال احمقانه نپرسيد. برعكس، اين منم كه مي‌توانم بپرسم كه شما چرا ريش‌تان را كوتاه كرده‌ايد.»

او گفت: «بس است. تمام شد. من هيچ‌چيزي نخواهم پرسيد، اما شما مجبوريد شهامت دريافت جواب را هم داشته باشيد. شما مجبوريد بگوييد كه پرسش خطايي كرده‌ايد. من ريشم را بلند نمي‌كنم، من موهايم را هر روز نمي‌كشم تا آن‌ها رشد كنند و بلند شوند؛ من آن‌ها را آب نمي‌دهم. شما روزي دوبار اصلاح مي‌كنيد. موهاي من طبيعي هستند و شما بيهوده يك زن شده‌ايد.»

او پرسيد: «چه؟»

من گفتم: «فهميدنش بسيار آسان است. شما فكر مي‌كنيد يك زن با ريش خوب به نظر مي‌رسد؟ در مورد شما نيز عيناً اين حقيقت است ـ بدون ريش، شما دقيقاً مثل يك زن به نظر مي‌رسيد. يك كمي عجيب و غريب، اما... »

او گفت: «من قول مي‌دهم هرگز مزاحم تو نشوم، اما اين ايده را در دانشگاه پخش نكن كه من مثل يك زن به نظر مي‌رسم، يك كمي عجيب و غريب.»

من آن‌جوري نگاه مي‌كردم كه خودم مي‌خواستم. من آن‌طور طبيعي زندگي مي‌كردم كه خودم مي‌خواستم. اين كار به من يك احساس فوق‌العاده‌اي از صلح، آرامش و صداقت داده است. هيچ پشيماني و ندامتي وجود ندارد. هيچ شكايتي عليه زندگي وجود ندارد، فقط يك سپاس‌گزاري عميق در من است. turnan:07

من داشتم يكي از رؤساي دانشكده‌هايم را به ياد مي‌آوردم. او يك با مورخ با آوازه‌اي جهاني بود. او تقريباً براي مدت بيست و پنج سال استاد تاريخ در دانشگاه آكسفورد بود و پس از بازنشستگي‌اش از آكسفورد، به هند مراجعت كرد. نام وي شهرتي عام‌گير داشت و او براي رياست در دانشگاهي كه من در آن‌جا درس مي‌خواندم‌، برگزيده شده بود. او مرد نازنيني بود،‌ يك شخصيت زيبا و جذاب، با دانش بسيار فوق‌‌العاده، تحقيق‌، شناخت ـ و كتاب‌هاي بسيار به نام خود.

تصادفاً، روز تصدي وي به‌عنوان رئيس دانشگاه، روز تولد بوتمابودا بود و روز تولد بودا مهم‌تر از روز تولد هركس ديگري است، چون روز تولد بودا هم‌چنين روز روشن‌ضميري شدن اوست و نيز روزي است كه وي كالبدش را ترك گفت. يك روز متولد شد، همان‌روز روشن‌ضمير گرديد، همان‌روز درگذشت. هرسه در روزي مشابه وقوع يافتند. 

تمام دانشگاه براي شنيدن سخنراني وي در مورد گوتمابودا جمع شده بودند و او مورخي بزرگ بود و در مورد گوتمابودا هم نوشته بود و وي با شور و هيجاني عظيم سخن مي‌گفت. وي، در حالي كه اشك در چشمانش جمع شده بود، گفت: «من هميشه احساس كردم كه اگر در روزگار گوتمابودا به دنيا مي‌آمدم، هرگز نمي‌خواستم پاي وي را ترك گويم.»

من طبق عادتم از جا برخاستم و گفتم: «لطفاً حرف‌تان را پس بگيريد.»

او گفت: «اما چرا؟»

من گفتم: «چون غلط هستند. شما در روزگار رامان ماهارشي زنده بوده‌ايد. او از همان نوع انسان‌ها بود، او هم روشن‌ضميري مشابه بودا بود ـ و من مي‌دانم كه شما حتي او را ملاقات هم نكرده‌ايد. بنابراين، سعي مي‌كنيد چه‌كسي را احمق فرض كنيد؟ شما هرگز نمي‌خواستيد به ديدار گوتمابودا برويد. اشك‌هاي‌تان را پاك كنيد، آن‌ها اشك تمساح هستند. شما فقط يك محقق هستيد و هيچ‌چيزي در مورد روشن‌ضميري يا مردمي نظير گوتمابودا نمي‌دانيد.»

سكوت عظيمي در تالار مستولي بود. اساتيدم مي‌ترسيدند كه من اخراج شوم؛ آن‌ها مي‌ترسيدند كه يك وقتي... و من به آن‌ها گفتم: «در مورد من نگران نباشيد. من از كالج‌ها و دانشگاه‌هاي زيادي اخراج شده‌ام ـ اين تقريباً راه زندگي من شده است، اخراج شدن.»

اما حالا آن‌ها خيلي ترسيده بودند. آن‌ها مرا دوست داشتند، آن‌ها مرا مي‌خواستند... اما خلق كردن چنان وضعيتي، چنان موقعيت خجالت‌آوري... و هيچ‌كس نمي‌دانست چه بكند، چگونه يخ را بشكند. در آن چند دقيقه به نظر مي‌رسيد كه پنداري ساعت‌ها گذشته است. رئيس دانشگاه آن‌جا ايستاده بود ـ اما او مسلماً مردي از جنمي فوق‌العاده برتر بود. او اشك‌هايش را پاك كرد و درخواست كرد كه بخشوده شود ـ شايد وي اشتباه كرده بود. و او مرا به خانه‌اش دعوت كرد تا ما بتوانيم بحث را با جزئيات بيش‌تري طرح كنيم. 

اما او گفت: «در برابر كل دانشگاه كه شما درست مي‌گوييد، حق با شماست. من نمي‌خواستم نزد گوتمابودا بروم. من اين را مي‌دانم. من وقتي اين را گفتم، آگاه نبودم؛ اين فقط از روي احساسات بود كه آن حرف را به زبان آوردم. من پرت افتاده بودم. بله، من هرگز تا وقتي كه رامان ماهارشي زنده بود، نزد وي نرفتم. و من در اوقات بسياري نزديك محل اقامت او بوده‌ام ـ من عادت داشتم براي ايراد سخنراني به دانشگاه مدرس بروم، جايي كه از آن‌جا تا «آروناچال» فقط يك مسافرت چند ساعته فاصله است. بسياري از دوستانم به من گفته بودند: «تو بايد بروي و اين مرد را ببيني.» ـ و من هميشه اين كار را به تعويق مي‌انداختم تا آن‌كه آن مرد درگذشت.»

تمام دانشگاه نمي‌توانستند اين را باور كنند، اساتيد من نمي‌توانستند اين را باور كنند. اما فروتني وي همه را لمس كرده بود. احترام همه نسبت به وي بيش از اندازه رشد كرد؛ و ما باهم دوست شديم. او خيلي پير بود ـ او تقريباً شصت و هشت ساله بود ـ و من فقط بيست و چهار ساله بودم، اما باهم دوست شديم. و او هرگز اجازه نداد كه من احساس كنم وي يك دانش‌پژوه بزرگ است، رئيس دانشگاه است و هم سن و سال پدربزرگم. 

برعكس، وي به من گفت: «من نمي‌دانم آن روز چه اتفاقي افتاد؛ من مرد بسيار فروتني نيستم. با استاد بودن در آكسفورد به مدت بيست و پنج سال، استاد ميهمان بودن در تقريباً تمامي دانشگاه‌هاي عالم، من بسيار خودمحور و خودخواه شده‌ام. اما تو با يك ضربه همه‌چيز را نابود كردي و من براي تمام عمر سپاس‌گزار تو باقي خواهم ماند: اگر تو برنمي‌خاستي من بر اين باور مي‌ماندم كه مي‌خواستم آن كار را بكنم. اما حالا انجام آن كار را دوست دارم... اگر تو كسي را يافتي، آن وقت من دوست دارم كنار پايش بنشينم و به وي گوش فرا دهم.»

و شما باور نخواهيد كرد وقتي به او گفتم: «پس بنيشين و گوش كن... »

او گفت: «چه؟»

من گفتم: «فقط به من نگاه كن. نگران سن و سال من نباش، بنشين و به من گوش كن.»

و شما اين را باور نخواهيد كرد ـ آن پيرمرد نشست و به من گوش داد، به هر آن‌چه كه مي‌خواستم به او بگويم اما مردم نادري هستند كه آن‌قدر شجاع باشند و آن‌قدر پذيرا و باز. 

پس از آن روز، وي عادت داشت براي ديدن من به خوابگاه بيايد. همه مات و مبهوت بودند: چه اتفاقي افتاده بود؟ ـ و اين براي وي موقعيت بسيار آزاردهنده‌اي را خلق كرده بود! او عادت داشت مرا به خانه‌اش ببرد و ما باهم مي‌نشستيم و او مي‌گفت: «چيزي بگو ـ من مي‌خواهم گوش كنم. من تمام زندگي‌ام حرف زده‌ام؛ من گوش دادن را فراموش كرده‌ام و من چيزهايي را مي‌گفتم كه نمي‌دانستم، نمي‌شناختم.» و او به عينه گوش دادن يك مريد به مرشد، به سخنان من گوش مي‌سپرد. 

اساتيد من بسيار بسيار گيج و متحير بودند. آن‌ها مي‌گفتند: «آيا تو اين پيرمرد را جادو كرده‌اي؟ يا وي خرفت شده است؟ يا قضيه از چه قرار است؟ براي ديدن وي ما مجبوريم وقت ملاقات قبلي بگيريم و ملزم هستيم كه در يك ليست انتظار بلندبالا بمانيم. وقتي كه نوبت ما مي‌رسد، فقط آن وقت است كه مي‌توانيم او را ملاقات كنيم و او به ديدن تو مي‌آيد ـ نه فقط همين، او به سخنان تو گوش مي‌كند. چه اتفاقي افتاده است؟»

من گفتم: «براي شما هم همين اتفاق مي‌تواند روي دهد، اما شما آن‌قدرها باهوش نيستيد. نه آن‌قدر احساستي و حساس هستيد، نه آن‌قدر دانا و فهميده. آن پيرمرد مرد نادري است.» bond:38

يكي از رؤساي دانشكده‌هايم، هرچند من فقط يك دانشجو در دانشگاه بودم، به نكته‌اي اشاره كرد كه من هرگاه سخنراني مي‌كنم مي‌بايست آن نكته را به اطلاع حضار برسانم. اين مهم نبود كه چه بود، ولي او تمام وقت ملاقات‌ها را باطل مي‌كرد و مي‌آمد و به سخنان من گوش مي‌سپرد و من از او پرسيدم: «شما مورخ بزرگ هستيد... »، او استاد تاريخ در دانشگاه آكسفورد بود، قبل از آن‌كه به هند بيايد و رئيس دانشگاه شود. او گفت: «من مكث‌ها و سكوت‌هاي تو را دوست دارم. آن سكوت‌ها نشان مي‌دهند كه تو مهيا و آماده نيستي، يك سخنور نيستي. تو به انتظار خداوند مي‌ايستي ولي اگر او صبر كند... آن وقت چه‌كار مي‌تواني بكني؟ تو مجبوري در سكوت صبر كني. هرگاه كه او حرف مي‌زند تو نيز سخن مي‌گويي؛ هرگاه كه او خموش است تو هم خموشي.»

وقفه‌ها، مكث‌ها، سكوت‌ها بسيار مهم‌تر از كلمات هستند. چون كلمات مي‌توانند توسط ذهن از ريخت و شكل بيفتند اما نه مكث‌ها و اگر شما بتوانيد وقفه‌ها را بفهميد، آن وقت پيام سكوت را مي‌فهميد، حضور ساكت الهي را درمي‌يابيد.» spirit:02

 

ما 81 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116