اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

درباره اشو

48- استاد اشو، دكتر اِس.ك. ساكِسنا

من عادت داشتم با صندل هندي، كه از چوب ساخته مي‌شود، راه بروم. اين صندل قرن‌ها، تقريباً حدود ده هزار سال يا بيش‌تر توسط «سانياسين» ـ مرتاض ـ هاي هندي مورد استفاده قرار گرفته است، يك صندل چوبي... چون در اين صندل از هيچ نوع چرمي، كه بالاجبار از كشتن حيوانات به‌دست آيد، حيواناتي كه فقط براي اين منظور كشته شده باشند و بهترين چرم نيز از نوزاد بسيار جوان حيوانات تهيه مي‌شود، استفاده نمي‌گردد. بنابراين، سانياسين‌ها از به كار بردن چرم پرهيز مي‌كنند و صندل چوبي به‌ پا مي‌كنند. اما اين نوع صندل وقتي كه سانياسين‌ها راه مي‌روند، سر و صداي زيادي توليد مي‌كند، شما تقريباً از نيم مايلي صداي آمدنش را مي‌توانيد بشنويد. و با راه رفتن روي آسفالت يا ايوان دانشگاه... تمام دانشگاه خبردار مي‌شوند.

 

تمام دانشگاه عادت كرده بودند از آمدن يا رفتن من به اين وسيله باخبر شوند؛ نيازي نبود مرا ببينند، فقط صداي صندلم كافي بود. ignore:21

وقتي كه در روز اول به كلاس فلسفه دانشگاه وارد شدم، دكتر ساكسنا را براي اولين‌بار ملاقات كردم. من فقط نسبت به تعداد معدودي از اساتيد عشق و احترام بسيار زيادي قائل بودم. اين‌دو محبوب‌ترين اساتيد من بودند ـ دكتر اس.ك. ساكسنا و دكتر اس.اس. روي ـ و به اين دليل ساده كه آن‌ها هرگز با من مثل يك دانشجو برخورد نمي‌كردند.

وقتي كه روز اول به كلاس دكتر ساكسنا وارد شدم. با آن صندل‌هاي چوبي، او قدري با تعجب و تحيّر به من نگاه كرد. او به صندل‌هايم نگريست و گفت: «چرا از صندل‌هاي چوبي استفاده مي‌كني؟» ـ آن صندل‌ها سر و صداي زيادي توليد مي‌كردند. من گفتم: «فقط براي هوشيار نگاه داشتن خود‌آگاهي‌ام.»

او گفت: «خودآگاهي؟ آيا به طرق ديگر هم سعي مي‌كني آگاهي‌ات را هشيار نگاه داري؟»

من گفتم: «بيست و چهار ساعت روز سعي دارم چنين كنم، به هر طريق ممكن: راه رفتن، نشستن، خوردن، حتي خوابيدن. و شما مي‌توانيد اين را باور كنيد، مي‌توانيد باور نكنيد، كه درست همين اخيراً موفق شده‌ام حتي هنگام خواب نيز بيدار و هوشيار باشم.»

او گفت: «كلاس كه مرخص شد ـ تو فقط با من به دفتر بيا.» تمام كلاس فكر كردند كه من همين روز اول براي خودم توليد دردسر كردم. او مرا با خود به دفترش برد و از داخل قفسه تز دكترايش را، كه سي سال پيش نوشته بود، برداشت. آن تز در مورد خودآگاهي بود. وي گفت: «اين را بگير. اين تز به انگليسي چاپ شده است، و مردم زيادي در هند از من خواسته‌اند كه آن را به هندي ترجمه كنند، كساني كه با هردو زبان كاملاً خوب آشنا هستند. اما من به هيچ‌كس اجازه نداده‌ام، چون مسئله اين نيست كه شما خوب به زبان آشنا هستيد يا نه؛ من دنبال كسي مي‌گشتم كه بداند خودآگاهي چيست ـ و مي‌توانم در چشمان تو، در صورت تو، به هر حال ببينم كه پاسخ را يافته‌ام... تو بايست اين كتاب را تجرمه كني.»

من گفتم: «اين دشوار است، چون من زياد انگليسي نمي‌دانم، هندي هم چندان زياد نمي‌دانم. هندي زبان مادري من است، اما من همان‌قدر زبان مادري‌ام را مي‌شناسم كه هركس ديگري مي‌شناسد. و من به معناي زبان مادري اعتقاد دارم. چرا هر زباني زبان مادري خوانده مي‌شود؟ ـ چون مادر حرف مي‌زند و پدر گوش مي‌دهد ـ و اين‌گونه است كه كودكان مي‌آموزند. من نيز همين‌گونه فراگرفته‌ام. پدرم مرد ساكتي است؛ مادرم حرف مي‌زند و او گوش مي‌كند ـ و من زبان مي‌آموزم. اين دقيقاً زبان مادري است. من زياد زبان نمي‌دانم؛ هندي هرگز موضوع مطالعه من نبوده است. انگليسي را هم فقط يك ذرّه مي‌دانم، و همين براي آن‌چه شما به اصطلاح امتحانات مي‌ناميد، كافي است. اما براي ترجمه كتابي كه يك تز دكتر است... و شما داريد آن را به يك دانشجو مي‌دهيد؟»

او گفت: «نگران نباش ـ من مي‌دانم كه تو قادر به انجام آن خواهي بود.»

من گفتم: «اگر شما به من اعتماد مي‌كنيم، من نهايت سعي‌ام را مي‌كنم. اما، بايد يك چيز را به شما بگويم كه اگر در آن چيز اشتباهي بيابم، آن وقت آن را ويرايش كرده و در پانويس توضيح مي‌دهم كه آن مورد بايد چگونه باشد. اگر دريافتم كه چيزي از قلم افتاده، دوباره آن ستاره را مي‌گذارم و در پانويس تذكر مي‌دهم كه چيزي مفقود است و اين نيز آن بخش مفقود شده است.»

او گفت:‌ «من با اين موافقم. من مي‌دانم كه چيزهاي زيادي از قلم افتاده‌اند. اما تو مرا شگفت‌زده كردي. تو حتي كتاب را نديده‌اي، تو حتي آن را باز نكرده‌اي. چگونه مي‌داني كه چيزهايي از قلم افتاده است؟»

من گفتم: «با نگاه كردن به شما... همان‌طور كه شما با نگاه كردن به من پي برديد كه شخص مناسب را براي ترجمه پيدا كرده‌ايد، من هم كاملاً مي‌توانم ببينم كه، دكتر ساكسنا، شما فرد مناسبي براي نوشتن اين كتاب نيستيد!»

و او از اين حرف من خيلي خوشش آمد، به نحوي كه آن را براي همه بازگو كرده بود. تمام دانشگاه درباره گفتگويي كه بين من و او اتفاق افتاده بود مي‌دانستند. طي دو ماه تعطيلات تابستان آتي، من كتاب را ترجمه كردم و آن يادداشت‌هاي ويراستاري را هم نوشتم. وقتي كتاب را به او نشان دادم، اشك لذت در چشمانش حلقه زد.

او گفت: «من به خوبي مي‌دانستم كه اين‌جا يك چيزي از قلم افتاده است، اما نمي‌توانستم پي ببرم كه چيست، چون هرگز اين‌ها را نيازموده بودم. من فقط سعي كرده بودم تمامي اطلاعات مربوط به خودآگاهي را از كلّ كتب مقدس شرقي گردآوري كنم. من مطالب زيادي جمع كردم، و بعد شروع كردم به دسته‌بندي و سوا كردن آن‌ها. هفت سال از زندگي‌ام صرف به پايان رسانيدن اين رساله شد.» او واقعاً كار محققانه سترگي را انجام داده بود ـ اما فقط محققانه. من گفتم: «اين رساله محققانه است، اما كار يك مراقبه‌كننده نيست. و من از آن روي تمامي اين يادداشت‌ها را نوشته‌ام كه اين كار فقط مي‌تواند توسط يك محقق نوشته شده باشد، نه يك مراقبه‌كننده.»

او به تمام آن صفحات نگاه كرد و به من گفت: «اگر تو يكي از ممتحن‌هاي تز من بودي، من دكترا نمي‌گرفتم! تو نكات درستي را يافته‌اي كه من در موردشان ترديد داشتم، اما آن احمق‌ها كه اين تز را آزمودند، حتي ظنين هم نشدند. اين تز مورد تحسين و تمجيد بسيار زيادي هم واقع شد.»

او سال‌هاي بسياري در آمريكا استاد بود، و اين كتاب واقعاً كار محققانه ماندگاري است؛ اما هيچ‌كس آن را نقادي نكرده بود، هيچ‌كس متوجه آن نشده بود... بنابراين من از او پرسيدم: «حالا با اين ترجمه چكار مي‌كني؟»

او گفت: «من نمي‌توانم منتشرش كنم. من يك مترجم پيدا كرده‌ام ـ اما تو بيش‌تر يك ممتحن هستي تا مترجم! من آن را نگاه مي‌دارم اما نمي‌توانم منتشرش كنم. با يادداشت‌هاي تو و تحشيه‌هاي ويراستاري‌ات، كلّ آبروي من نابود مي‌شود ـ اما با تو موافقم. در واقع، اگر در يد قدرت من بود، من فقط به خاطر اين ويراستاري و پانويس‌ها درجه دكترا به تو مي‌دادم، چون تو دقيقاً نكاتي و جاهايي را پيدا كردي كه فقط يك مراقبه‌كننده مي‌تواند بيابد؛ كسي كه مراقبه نكرده باشد، هيچ راهي براي يافتن اين نكات ندارد.

بنابراين، تمامي زندگي من از همان آغاز معطوف به دو چيز بوده است: هرگز اجازه ندهم كه هيچ‌چيز غيرعقلايي‌اي بر من تأثير بگذارد، با مبارزه كردن عليه حماقت‌ها، حال هر آن‌چه كه پيامدش باشد، و عقلايي و منطقي بودن تا به پايان عمر. اين يك طرفش بود كه من با تمام كساني كه به نحوي با آن‌ها ارتباط داشتم، آن را به كار مي‌گرفتم. طرف ديگرش به‌طور مطلق خصوصي بود، مال خودم: بيش‌تر و بيش‌تر هشيار و بيدار شدن چندان كه يك روشن‌فكر صرف از آب درنيايم. misery:01

يكي از اساتيد من، دكتر اس.ك. ساكسنا، رئيس دپارتمان فلسفه بود و من دانشجو بودم. اما او اجازه نداد كه من در خوابگاه زندگي كنم و اين براي من يك كمي معذّب‌كننده بود. آن هم به اين دليل كه او ميخواره و قمارباز بود، مردي بسيار نازنين كه هرگز با خانواده‌اش زندگي نكرده بود... خانواده‌اش در دهلي زندگي مي‌كردند، چون او نمي‌توانست هيچ‌كسي را تحمل كند.

و من معذّب بودم، چون او مرا به خانه‌اش مي‌برد و آن وقت ديگر مشروب نمي‌نوشيد، آن هم صرفاً به‌خاطر احترام و عشقي كه نسبت به من داشت. و من مي‌دانستم كه اين براي وي بسيار دشوار است، او مرد پيري بود و يك ميخواره گهگاهي هم نبود، او به مشروب اعتياد داشت، او هر روز نياز داشت بياشامد، والّا نمي‌توانست زندگي كند.

بنابراين، من به او گفتم: «من به اين شرط مي‌توانم بيايم كه شما به سبب وجود من هيچ‌چيزي را تغيير ندهيد. شما هر آن كاري را كه بدون من مي‌كرديد، ادامه دهيد... اگر مي‌خواهيد بنوشيد، بنوشيد، راه خودتان را برويد، پنداري كه من اين‌جا نيستم.»

او گفت: «اين دشوار است. من براي اين تو را به اين‌جا مي‌آورم كه وقتي تو اين‌جا هستي، من نيازي به نوشيدن ندارم. تو خوراك من هستي. وقتي كه تو در خانه‌ام هستي، من احساس مي‌كنم خانه‌ام خانه تو شده، والّا من فقط در اين خانه زندگي مي‌كنم. من هرگز خانه‌اي نداشته‌ام. همسرم آن‌جاست، بچه‌هايم آن‌جا هستند، اما، به هيچ نحوي، هرگز اين فضايي كه با ورود تو به اين خانه ايجاد مي‌شود، پيش از اين به هم نرسيده بود. تو توي يك اتاق ديگر مي‌خوابي، من هم توي اتاق ديگري مي‌خوابم، اما وقتي كه تو اين‌جا هستي، وقتي كه تو توي اتاقم هستي، خواب من، آن هم بدون نوشيدن، بسيار بسيار عميق است. بنابراين، فكر نكن كه با آوردن تو از خوابگاه به اين خانه ييلاقي، كه به مراتب و به هر نحو ممكن راحت‌تر از آن‌جاست، دارم مسئوليتي، منّتي را به دوش تو هموار مي‌كنم... نه. تو با آمدنت به اين‌جا به من منّت مي‌گذاري. من با بودن تو احساس تغذيه شدن مي‌كنم.»

او به من گفت كه «وقتي تو اين‌جا هستي، من مثل هر روز زياد غذا نمي‌خورم و دكترم به‌طور مداوم به تو مي‌گويد: «زياد غذا نخور، تو پيري، تو مرض قند داري، تو ميخواره‌اي. اين ميخوارگي دارد تو را مي‌كشد، اين ميخوارگي مرض قندت را وخيم‌تر مي‌كند و تو به خوردن ادامه مي‌دهي و عاشق شيريني و غذاهاي خوشمزه هستي.» اما وقتي تو اين‌جايي، اشتهاي من به راحتي اين‌جا نيست و احساس مي‌كنم پر و سرشارم؛ چيزي كه سال‌هاست پزشكان قادر به انجامش نبوده‌اند؛ تو حتي به من نمي‌گويي نخور. اما با بودن تو، من سيرم.»

در واقع، من عادت داشتم به او بگويم كه «دكتر، شما بايست يك چيزي بخوريد. فقط من دارم مي‌خورم و شما آن‌جا نشسته‌ايد.»

او گفت: «مي‌دانم، اما هيچ‌ اشتهايي ندارم و احساس مي‌كنم خوبم.»

چنين نيست كه فقط شما تغييرات را احساس كنيد، ديگران هم شروع مي‌كنند به احساس كردن تغييرات. تمامي آن‌چه كه مي‌بايست به خاطر داشته باشيد، فقط يك كلمه ساده است: شاهد بودن. last:511

جبالپور يكي از زيباترين جاهاي دنيا را دارد. براي دو تا سه مايل متداوم، رود «نارمادا» جاري است و از بين دو كوه مرمر مي‌گذرد... دقيقاً سه مايل مرمر خالص و ناب در هردو سوي رود، كه دو كوه بلند هستند، امتداد مي‌يابد. و رودخانه عميق است. در شب‌هايي كه قرص ماه كامل است، وقتي كه ماه به وسط آسمان مي‌رسد و شما مي‌توانيد بازتاب اين صخره‌ها را در آب نظاره كنيد، جهاني جادويي خلق مي‌شود. من فكر نمي‌كنم هيچ‌چيزي در دنيا وجود داشته باشد كه بتواند با اين جادو مقايسه شود. آن‌جا در آن حالت، غيرقابل تصور است.

من بارها و بارها به استادم، دكتر اس.ك. ساكسنا، اصرار مي‌كردم... من او را خيلي دوست داشتم، چون او تنها استادي بود كه با من مثل يك دانشجو رفتار نمي‌كرد. ما با هم بحث مي‌كرديم، روي نكات كوچك با هم مي‌جنگيديم و اگر وي بر خطا مي‌بود، هميشه آماده بود بپذيرد و به خطايش اذعان كند و سپاسگزار هم مي‌شد...

من گفتم: «... حالا شما مجبوريد با من به جبالپور بياييد.» بين دانشگاهي كه وي در آن‌جا استاد بود تا صخره‌هاي مرمر يكصدمايل مسافت بود. «من نمي‌خواهم بگذارم شما پيش از ديدن آن‌جا بميريد.»

اما او گفت: «هر آن‌چه را كه زيباست، من در تمامي جهان ديده‌ام.» ـ او سياحي جهاني بود و به همه سوي عالم سفر كرده ـ «من هر آن‌چه را ارزش ديدن دارد، ديده‌ام. آن‌جا چه چيزي مي‌تواند وجود داشته باشد؟»

من گفتم: «من نمي‌توانم توضيح بدهم... شما فقط با من بياييد.» و من او را به آن‌جا بردم. او به كرّات مي‌پرسيد كه ما كي با قايق وارد آن‌جا مي‌شويم. «تو اين‌جا را زيباترين جا مي‌خواني؟»

من گفتم: «شما فقط صبر كنيد. ما هنوز به آن‌جا وارد نشده‌ايم.» و ناگهان قايق وارد دنياي مرمر شد، كوه‌هاي مرمر. و در زير نور قرص كامل ماه، آن‌ها بسيار خالص، بسيار بكربكر و ناب به نظر مي‌رسند و بازتابشان... اشك در چشمان پيرمرد حلقه زده بود. او گفت: «اگر تو اصرار نكرده بودي، من چيزي را در زندگي‌ام از دست داده‌ بودم. فقط قايق را نزديك كوه‌ها ببر، چون دوست دارم آن‌ها را لمس كنم. به نظر فريبنده و خيالي مي‌آيند! بدون لمس كردن نمي‌توانم باور كنم آن‌چه را كه دارم مي‌بينم، واقعي باشد.»

من به قايقران گفتم به كوه‌ها نزديك شود. او كوه‌ها را لمس كرد و گفت: «حالا مي‌توانيم برويم ـ آن‌ها واقعي هستند! اما سه مايل مداوم...!»

اين مرد به زيبايي مي‌نوشت، به زيبايي سخن مي‌گفت، اما در عين حال رقت‌بار. و من گفتم: «نه نوشته‌هاي شما هيچ معنايي مي‌دهد، نه سخن‌هايتان هيچ معنايي دارد. آن‌چه براي من مهم است، اين است كه آيا شما قادر خواهيد بود تمامي عوامل بدبختي‌ها را رها كنيد؟ شما بسيار رقت‌باريد، چون مي‌نوشيد، صرفاً براي فراموش كردن. شما بسيار رقت‌باريد، چون سيگار مي‌كشيد، آن هم صرفاً براي فراموش كردن. شما قمار مي‌كنيد، باز هم صرفاً براي فراموش كردن.»

حالا، اين جهان براي چشم پوشيدن و صرف‌نظر كردن از آن نيست. مردم زيبايي وجود دارند، مردمي با قابليت و صلاحيت بيش از اندازه وجود دارند؛ فقط آن‌ها هرگز به كسي برخورد نكرده‌اند كه توانسته باشد روندي از دگرگوني را در زندگي ايشان برپا كند...

من در مورد اين جاي زيبا با شما صحبت كردم، چون در جبالپور هزاران نفر از مردم هستند كه آن‌جا را نديده‌اند. آن‌جا فقط سيزده مايل دور است، و من از آن مردم درخواست مي‌كردم ـ اساتيد، پروفسورها، دكترها، مهندس‌ها ـ «فقط برويد و ببينيد!»

و آن‌ها مي‌گفتند: «ما هر وقتي مي‌توانيم آن‌جا را ببينيم. كوه آن‌جاست؛ جاي دوري نمي‌رود!» psycho:17 

 

ما 75 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116