اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

درباره اشو

10 - اشو در روستاي كوچودا زاده مي شود

شرق هرگز در باب زاد روزها به خود زحمت نداده است . شرق به سادگي به تمامي پوچي و بي معنايي آن مي خندد . زمان تاريخمند با زاد روز كريشنا چه كرده است ؟ ما هيچ سندي نداريم ؛ يا آنكه اسناد بسياري داريم ، همه ضد و نقيض ، همه ناسخ و منسوخ يكديگر . 

اما ببينيد ، من در يازدهم دسامبر متولد شدم . اگر اين نكته تنواند به اثبات رسد كه من متولد يازدهم دسامبر هستم ، آيا همين سندي بسنده و دال بر اين است كه من هرگز زاده نشده ام ؟

در اين روز ، من در اين بدن تجسد يافتم . اين ، روزي است كه من براي نخستين بار سبزي درختان و آبي آسمان ها را ديدم . اين ، روزي است كه براي نخستين بار ديدگانم را گشودم و « خدا » را در تمامي پيرامكون نظاره كردم . البته در آن لحظه كلمه ي « خدا » وجود نداشت ، اما آنچه كه من ديدم خدا بود . 

مي توانيد از مادرم چيزي را بپرسيد ... پس از تولدم ، براي سه روز تمام هيچ شير نخوردم . آنها ترسيده و نگران بودند . اطباء نگران بودند ، زيرا چگونه آن طفل مي توانست زنده بماند اگر كه به سادگي از خوردن شير امتناع مي ورزيد ؟ اما آنها هيچ تصوري از مشكل من نداشتند ، از آن مشكلي كه همان ها داشتند براي من به وجود مي آوردند . آنها سعي داشتند به هر طريق ممكن و به زور مرا به خوردن شير وادارند . هيچ راهي وجود نداشت كه من بتوانم به آنها توضيح بدهم ، يا آنكه آنها خود به شخصه دريابند . در زندگي گذشته ام ، درست پيش از مرگ ، روزه بودم . مي خواستم روزه اي بيست و يك روزه را به پايان برسانم . اما ، پيش از آنكه بتوانم به اتمام روزه نائل شوم ، درست سه روز به آخر مانده ، به قتل رسيدم . من ملزم بودم آن روزه را كامل كنم . من واقعاً لجوج و يكدنده هستم ! بگذريم از اينكه مردم چيزها را از يك زندگي به زندگي ديگر حمل نمي كنند ؛ يكبار كه فصلي بسته شد ، ديگر بسته شده است . 

اما ، براي سه روز تمام آنها نتوانستند از پس اين كار برآيند كه چيزي را در دهان من بگذارند . اما پس از سه روز ، كاملاً خوب و تندرست بودم و آنها كاملاً شگفت زده ، چرا وي سه روز تمام از خوردن پرهيز كرد ؟ نه يك بيماري وجود داشت ، نه مسئله اي – و پس سه روز وي كاملاً عادي است ! اين نكته براي آنها به صورت يك راز كماكان باقي ماند . 

اما نمي خواهم راجع به اين چيزها برايتان صحبت كنم ، زيرا براي شما تمامي اينها فرضي است ، و هيچ راهي نيز وجود ندارد كه بتوانم به طريق علمي اينها را برايتان اثبات كنم . نمي خواهم هيچ باور و اعتقادي به شما بدهم ، زيرا دارم كل چيزهايي را كه در ذهن شما موجد خلق سامانه هاي اعتقادي است ، قطع مي كنم . 

شما مرا دوست داريد ؛ شما به من اعتماد داريد ؛ بنابراين ، ممكن است به هر آنچه كه مي گويم اعتماد كنيد . اما تأكيد مي كنم ، دوباره و دوباره تأكيد مي كنم كه هر چيزي را كه بر تجربه ي خود شما مبتني نيست ، صرفاً به عنوان يك امر فرضي بپذيريد ؛ هرگز آن را به صورت باور در نياوريد . اگر پاره اي اوقات مثالي را ذكر مي كنم ، به صرف ضرورت است – زيرا شخصي پرسيده است : شما چگونه توانستيد در كودكي چنين شجاع و تيز بين باشيد ؟

من هيچ كاري نكردم . من به سادگي آنچه را كه در زندگي گذشته ام داشتم انجام مي دادم ، ادامه مي دادم . و اين است علت آنكه چرا در كودكي ام به تنبل بودن و غير عادي بودن من مي انديشند .

زيرا من هيچ توضيح و توجيهي به دست نمي دادم كه چرا بعضي چيز ها را مي خواهم انجام دهم . به سادگي مي گفتم : مي خواهم اين كار را بكنم . براي خود دلايلي دارم كه چرا چنين مي كنم . اما نمي توانم آن دلايل را به شما بگويم ، زيرا نمي توانيد دريابيد ...

دوباره يادآور آن روستاي كوچك هستم كه در آن متولد شدم . اينكه چرا هستي بايد آن روستاي كوچك را در درجه ي نخست برگزيده باشد ، غير قابل توضيح است . چنين است ، چون چنين مي بايست باشد . آن روستا زيبا بود . من در زندگي ام بس دور و بس گسترده سفر كرده ام ، اما هرگز از جايي بدان زيبايي نگذشته ام ؛ جايي كه شبيه اش هرگز دوباره نمي آيد . چيزها مي آيند و مي روند ، ولي هرگز همان سان نيستند . 

من هنوز هم مي توانم آن روستاي كوچك را ببينم . فقط يك چند كلبه ي نزديك يك آبگير ، و چندين درخت بلند در جايي كه عادت داشتم آنجا بازي كنم . مدرسه اي در روستا وجود نداشت . اين نكته فوق العاده پر اهميت و ارزشمند است ، زيرا تقريباً براي مدت نه سال تحصيل نكرده باقي ماندم ، سال هايي كه سازنده ترين و تعيين كننده ترين سال هاست . 

بعد از آن سالها ، حتي اگر بكوشيد هم نمي توانيد تحصيل كرده شويد . بنابراين ، به يك معني من هنوز هم تحصيل كرده نيستم . گرچه بسياري از مدارج و مدارك دانشگاهي را اخذ كرده ام . و انساني تحصيل نكرده مي تواند اين مدارج را پيموده باشد . و نه هر درجه اي ، كه درجه ي تراز اول استادي را هم – اين درجه نيز مي تواند توسط هر احمقي اخذ گردد . هر ساله بسياري از احمق ها همين كار را مي كنند كه هيچ معنا و اهميتي ندارد . آنچه اهميت دارد ، اين است كه من در نخستين سالهاي زندگي تحصيل ناكرده باقي ماندم . 

نه مدرسه اي ، نه جاده اي ، نه راه آهني ، نه دفتر پستي ، هيچ يك در آن روستا وجود نداشتند . چه موهبتي ! آن روستاي كوچك براي خودش عالمي بود . حتي طي زمانهايي كه دور از آن روستا به سر بردم ، كماكان در آن عالم باقي ماندم ، كماكان هم تحصيل ناكرده . 

من كتاب مشهور « راسكين » را خوانده ام ، « در اين انتها » ، و در حين خواندنش به آن روستا فكر مي كردم . ... آن روستا هنوز تغيير نكرده است . نه جاده اي بدان متصل مي شود ، نه راه آهني از آن مي گذرد ، حتي همين حالا هم پس از گذشت قريب پنجاه سال : نه دفتر پستي ، نه پاسگاه پليسي ، نه پزشكي – در حقيقت ، هيچكس در آن روستا بيمار نمي شود ، بسيار ناب ، بسيار فاسد نشده باقي مانده است .

در آن روستا ، مردمي را مي شناسم كه قطار راه آهن را نديده اند ؛ مردمي كه از شمايل راه آهن در شگفت اند ؛ مردمي كه حتي اتوبوس و اتومبيل را هم نديده اند . آنها هرگز روستا را ترك نكرده اند . آنها بسيار به خوبي و خوشي و ساكت و بي سر و صدا زندگي مي كنند . 

زادگاه من ، « كوچودا » ، روستايي بود بي خط راه آهن و بي دفتر پست . تپه هاي كوچكي داشت ، نسبتاً پشته هايي ، اما يك درياچه ي زيبا و چند كلبه نيز ، كلبه هايي صرفاً پوشالي . تنها خانه ي آجري ، خانه اي بود كه من در آن كتولد شدم . آن نيز بيش از يك خانه ي آجري نبود . آن هم صرفاً يك خانه ي كوچك بود . 

هنوز مي توانم آن را ببينم .. ، و بسياري از جزئياتش را شرح دهم ... اما بيشتر از خانه يا دهكده ، مردم را به ياد دارم . از بين ميليونها مردم گذشته ام ، اما مردم آن روستا معصوم تر از هر كسي بودند . چرا كه بسيار بدوي بودند . آنها هيچ چيزي از جهان را نمي شناختند . حتي يك برگ روزنامه هم هرگز به آن روستا وارد نشده بود . حالا شما مي فهميد كه چرا در آنجا هيچ مدرسه اي وجود نداشت ، حتي يك مدرسه ي ابتدايي ... چه موهبتي ! هيچ بچه ي امروزي نمي تواند آن روستا را تحمل كند . براي سال ها تحصيل ناكرده باقي ماندم و آن سالها زيباترين سال ها بودند . كوچودا با تپه هايي كوچك احاطه شده بود ، آبگيري كوچك نيز آنجا بود . هيچكسي جز « باشو » نمي تواند آن آبگير را توصيف كند . حتي باشو نيز آن آبگير را توصيف نمي كند ؛ او به سادگي مي گويد : 

آبگيري كهن 

غوكي در آن جهيد 

تالاپ .

آيا اين يك توصيف و توضيح است ؟ از آبگير صرفاً نام برده شده است ، از غوكنيز به همچنين . هيچ توصيفي از آبگير يا غوك ... و تالاپ !

 

ما 30 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116