اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

درباره اشو

13- مشاجراتِ اشوبا «گورو»يِ «نانا»

جينيسم رياضت كشانه‌ترين دين در جهان است، يا به‌عبارت ديگر خودآزارانه‌ترين و ديگرآزارانه‌ترين. راهبان جين آن‌قدر خود را شكنجه مي‌كنند كه فرد در شگفت مي‌ماند كه آيا ديوانه‌اند.

آن‌ها ديوانه نيستند. آنان تاجرند، و پيروان راهبان جين نيز همگي تاجرند. اين عجيب است، تمامي جامعه جين صرفاً تجار را شامل مي‌شود ـ اما واقعاً هم عجيب نيست، زيرا خود آن دين اساساً مشوقي است براي كسب سود در جهاني ديگر. جين به‌منظور به‌دست آوردن چيزي در جهان ديگر كه مي‌داند نمي‌تواند در اين جهان بدان نائل شود، خود را شكنجه مي‌كند. 

 

هنگامي‌كه نخستين راهب برهنه جين را، كه به خانه پدربزرگم دعوت شده بود، ديدم، مي‌بايست حدود چهار يا پنج ساله بوده باشم. من نتوانستم جلوي خنديدن خود را بگيرم. پدربزرگم به من گفت: «ساكت باش! مي‌دانم كه تو يك مايه دردسر هستي. من وقتي‌كه اسباب زحمت همسايگان هستي، مي‌توانم تو را ببخشم؛ اما اگر سعي كني كه نسبت به گوروي من شيطنت كني، نمي‌توانم ببخشم. او مرشد من است. وي مرا با اسرار دروني دين آشنا مي‌سازد.»

من گفتم: «در مورد اسرار دروني علاقه‌اي ندارم، راجع به اسرار بيروني علاقه‌‌مندم كه او به اين وضوح دارد نمايش مي‌دهد. چرا وي برهنه است؟ نمي‌تواند حدّاقل يك تُنكه كوتاه بپوشد؟»

حتي پدربزرگ هم خنديد. او گفت: «تو نمي‌فهمي.»

گفتم: «بسيار خوب. خود من از وي خواهم پرسيد.» بعد از مادربزرگم پرسيدم: «مي‌توانم چند سؤال از اين مرد تمام ديوانه كه برهنه در مقابل زنان و مردان مي‌آيد، بپرسم.»

مادربزرگم خنديد و گفت: «برو جلو، و هيچ توجهي به آن‌چه پدربزرگت گفت نكن. من به تو اجازه مي‌دهم. اگر هم او هر چيزي گفت، فقط به سمت من اشاره كن. من او را درست خواهم كرد.»

وي به راستي زني زيبا بود، جذّاب، و آماده دادن آزادي بي‌هيچ محدوديتي. وي حتي از من نپرسيد كه چه چيزي را مي‌خواهم بپرسم. به سادگي گفت: «برو جلو...»

تمام روستاييان براي «دارشان» راهب جين جمع شده بودند. در وسط آن‌چه كه «موعظه» خوانده مي‌شد، از جاي برخاستم. اين واقعه چهل سال قبل يا بيش‌تر روي داد، و از آن زمان به بعد به‌طور بي‌وقفه در حال مبارزه با اين احمق‌ها بوده‌ام. آن روز جنگي آغاز شد كه فقط وقتي به پايان مي‌رسد كه من ديگر نباشم. شايد حتي آن زمان هم به پايان نرسد؛ مردم من مي‌توانند آن را ادامه دهند. من سؤالي ساده پرسيدم كه او نتوانست جواب دهد. من گيج‌كننده بودم. پدربزرگم شرمسار بود. مادربزرگم دستي به پشتم زد و گفت: «عالي! توانستي! مي‌دانستم مي‌تواني!»

من چه پرسيدم؟ ـ فقط سؤال‌هايي ساده. پرسيده بودم: «چرا نمي‌خواهي دوباره متولد شوي؟» اين يك سؤال ساده در جينيسم بود، زيرا جينيسم چيزي نيست جز تلاشي براي دوباره متولد نشدن.

جينيسم كلّ دانش بازداشتن تولد دوباره است. بنابراين، من از او سؤالي اساسي پرسيدم: «هرگز نخواسته‌اي دوباره متولد شوي؟»

او گفت: «نه، هرگز.»

سپس پرسيدم: «چرا مرتكب خودكشي نمي‌شوي؟ چرا هنوز نفس مي‌كشي؟ چرا مي‌خوري؟ چرا آب مي‌نوشي؟ همين الان نابود شو، خودت را بكش. چرا اين همه جار و جنجال را بر سر چيزي ساده خلق مي‌كني؟» او بيش از چهل سال نداشت... به وي گفتم: «اگر به همين شيوه ادامه بدهي، مي‌تواني براي چهل سال ديگر يا بيش‌تر هم ادامه دهي.» اين يك واقعيت علمي است كه مردمي كه كم‌تر مي‌خورند، بيش‌تر زندگي مي‌كنند...

سپس از راهب پرسيدم ـ اين واقعيت‌ها را در آن زمان نمي‌شناختم ـ «اگر نمي‌خواهي دوباره متولد شوي، چرا داري زندگي مي‌كني؟ صرفاً براي مردن؟ پس چرا خودكشي نمي‌كني؟»

فكر نمي‌كنم كه هرگز هيچ‌كسي چنين سؤالي را از او پرسيده بود. در يك جامعه مؤدب، هيچ‌كس هرگز يك سؤال واقعي را نمي‌پرسد، و مسئله خودكشي واقعي‌ترين پرسش‌هاست.

«مارسل» مي‌گويد: «خودكشي تنها پرسش فلسفي واقعي است» در آن زمان، هيچ ايده‌اي از مارسل نداشتم. شايد در آن زمان مارسل وجود نداشت و كتابش هنوز نوشته نشده بود. اما اين چيزي است كه من به راهب جين گفتم: «اگر نمي‌خواهي دوباره متولد شوي، كه مي‌گويي اين آرزوي توست، پس چرا زنده‌اي؟ براي چه؟ خودكشي كن! من مي‌توانم يك راه به تو نشان بدهم. هرچند چيز زيادي راجع به طرق دنيوي نمي‌دانم، با اين وجود، تا آن‌جا كه پاي خودكشي در ميان است، مي‌توانم چند راهنمايي به تو بكنم. تو مي‌تواني از تپه كنار دهكده خودت را به پايين پرت كني يا مي‌تواني در رودخانه بپري.»

رودخانه سه مايل از دهكده به دور بود و بسيار عميق و بسيار پهناور كه شناي در عرض آن لذت فراواني براي من داشت. خيلي اوقات، حين شنا در عرض رودخانه، فكر مي‌كردم كه اين پايان راه است و قادر نخواهم بود كه به كرانه ديگر رود برسم. رودخانه بسيار سركش بود، خاصه در فصول باران‌زا، مايل‌ها وسعت داشت. هنگامي‌كه رود در طغيان بود، همان زمان بود كه به درونش مي‌پريدم؛ يا مردن يا رسيدن به كرانه ديگر. احتمال بزرگ‌تر آن بود كه هرگز به ساحل ديگر نرسم. به راهب جين گفتم: «تو مي‌تواني در فصل باراني همراه من به درون رودخانه بپري. مي‌توانيم براي مدت كوتاه مصاحبت خود را حفظ كنيم، سپس تو مي‌ميري و من به كرانه ديگر مي‌رسم. من به‌قدر كفايت مي‌توانم شنا كنم.»

او خشمگينانه به من نگاه كرد، بسيار لبريز از عصبيت، چندان كه مجبور شدم به او بگويم: «به‌خاطر بسپار، تو دوباره متولد خواهي شد، زيرا هم‌اكنون سرشار از خشم هستي. اين راهي نيست كه بتواني از شرّ جهان خودخوري‌ها و تشويش‌ها رهايي يابي. چرا با اين همه عصبانيت به من نگاه مي‌كني؟ به شيوه‌اي صلح‌آميز و آرام جوابم را بده. با رضايت‌خاطر جواب ده! اگر نمي‌تواني جواب بدهي، به سادگي بگو «من نمي‌توانم.» اما عصباني نباش.»

راهب گفت: «خودكشي يك گناه است. من نمي‌توانم مرتكب خودكشي شوم. اما هرگز نمي‌خواهم دوباره زاده شوم. با چشم پوشيدن آرام از هر آن‌چه كه دارم، به آن منزلت و وضعيت خواهم رسيد.»

گفتم: «لطفاً يك چيزي را از آن‌چه كه داري به من نشان بده. تا آن‌جا كه من مي‌توانم ببينم، تو برهنه‌اي و هيچ‌چيزي هم نداري. دارايي تو چيست؟»

پدربزرگم سعي كرد مرا متوقف كند. من به طرف مادربزرگم اشاره كرده و سپس به او گفتم: «به‌خاطر بسپار، من از ناني اجازه گرفته‌ام، و هيچ‌كسي هم نمي‌تواند مانع من بشود، حتي شما. راجع به شما با ناني حرف زدم، چون نگران بودم كه اگر حرف گوروي شما را قطع كنم و اين چيز احمقانه‌اي كه موعظه نام دارد، نسبت به من با عصبيت رفتار كنيد. ناني گفت: «فقط به من اشاره كن، همين والسلام! نگران نباش! فقط با يك نگاه از جانب من، او ساكت خواهد شد.» و عجيب... اين حرف حقيقت بود! پدربزرگ ساكت شد، حتي بدون يك نگاه از جانب ناني.

بعدها، من و ناني هردو خنديديم. به او گفتم: «پدربزرگ حتي به شما نگاه هم نكرد.» ناني گفت: «نمي‌توانست، چون مي‌ترسيد به او بگويم خفه شو! نسبت به بچه من فضولي نكن! به  اين جهت از من دوري كرد. تنها راه اجتناب كردن از من، فضولي نكردن در كار تو بود.»

در حقيقت پدربزرگ چشمانش را بر هم گذارد، پنداري كه دارد مراقبه مي‌كند. به او گفتم: «نانا، عالي است! شما عصباني هستيد، داريد مي‌جوشيد، آتشي در شما شعله‌ور است، در عين حال چنان با چشمان بسته نشسته‌ايد كه گويا در حال مراقبه‌ايد. شما عصباني هستيد، زيرا گوروي شما صلاحيت جواب دادن ندارد. اما من مي‌گويم اين مردي كه در اين‌جا موعظه مي‌كند، صرفاً يك كودن است.» و آن زمان بيش از چهار يا پنج سال هم سن نداشتم.

از آن زمان تا حال، پيوسته زبان من متذكر بوده است؛ به هر آن‌جا كه ابلهي بوده است، و هر آن‌كس هم كه بوده است، آناً او را به رسميت شناخته‌ام! هيچ‌كس نمي‌تواند از پرتو اشعه ايكس چشمان من بگريزد. من مي‌توانم في‌الفور هر آن عقب‌ماندگي ذهني يا هر آن چيز ديگر را ببينم. glimps:07

داشتم راجع به حادثه‌اي صحبت مي‌كردم كه براي درك زندگي من و اثراتش به‌طور مطلق حائز اهميت است... و كماكان نيز برايم زنده است.

راستي، تا يادم نرفته، گفتم كه هنوز مي‌توانم آن حادثه را «به‌خاطر بياورم». اما اين لغت «به‌خاطر آوردن» چندان درست و به‌جا نيست. من هنوز هم مي‌توانم تمامي آن رخداد را در حين وقوع ببينم. البته، من صرفاً يك كودك بودم. اما اين بدان معنا نيست كه آن‌چه را كه گفتم، جدّي نگرفتند يا اين‌كه جدّي نبود. در حقيقت، آن حرف‌ها تنها چيز جدّي‌اي بود كه من تا حال درباره خودكشي گفته‌ام. 

براي يك نفر غربي احتمال دارد پرسيدن چنين سؤالي از يك راهب جين ـ كه نزد پيروان جين تقريباً حكم پاپ را دارد ـ كمي وقيحانه به نظر برسد: «چرا خودكشي نمي‌كني؟» اما نسبت به من رئوف باشيد. پيش از آن‌كه نتيجه بگيريد و ديگر به من گوش نسپاريد، بگذاريد توضيح دهم.

جينيسم تنها ديني است در جهان كه به خودكشي احترام گذارده و آن را تحسين مي‌كند. حالا نوبت شماست كه تعجب‌زده شويد. البته، آن‌ها آن را خودكشي نمي‌نامند؛ آن‌ها به آن يك نام زيباي متافيزيكي اعطاء مي‌كنند: «سانتارا». من مخالف آن هستم، علي‌الخصوص مخالف شيوه انجامش كه بسيار بي‌رحمانه، فجيع و مشقت‌بار است. عجيب آن است: ديني كه به عدم خشونت معتقد است، بايد سانتارا، خودكشي، را ترويج دهد. شما مي‌توانيد آن را خودكشي متافيزيكي بناميد، اما، بالاخره هرچه باشد، خودكشي است؛ اسم مطرح نيست. آن‌چه مطرح است، آنست كه انسان پس از آن ديگر زنده نيست.

چرا من مخالف سانتارا هستم؟ من مخالف حقّ ارتكاب خودكشي انسان نيستم. نه، اين يكي از حقوق اساسي بشر است. اگر من نخواهم زندگي كنم، چه كسي حق دارد مرا به زور وادار به زندگي كردن كند؟ اگر من بخواهم محو و ناپديد شوم، آن وقت كلّ كاري كه ديگران مي‌توانند انجام دهند آن است كه تا سر حدّ امكان وقوع اين عمل را براي من راحت كنند. اين را به ياد بسپريد: يك روزي دوست خواهم داشت كه ناپديد شوم. من نمي‌توانم تا ابد زندگي كنم...

من مخالف شيوه نگرش جين نسبت به خودكشي نيستم، اما طريقه انجام آن... طريقه آن‌ها اين است كه ابداً هيچ چيزي نخورند. مردن براي آن انسان بدبخت تقريباً نود روز به طول مي‌انجامد. اين شكنجه است. سطح آن را نمي‌توانيد بالا ببريد...

راهبان جين و ممارست‌هاي خودآزارانه ايشان. آن‌ها با شكوهند! تراز اوّلند! آن‌ها هرگز موهايشان را كوتاه نمي‌كنند، آن‌ها را با دست از ريشه مي‌كنند. ببين: عجب اعتقاد بزرگي است!

هر ساله راهب جين موهاي خود را از ريشه مي‌كند، سبيل و ريش، تمامي موهاي بدن، آن هم با دستان خالي‌اش! آن‌ها مخالف هرگونه تكنولوژي هستند ـ و آن‌ها اين را منطق و شعور مي‌خوانند، رفتن به انتهاي منطقي هر چيز. اگر شما از يك تيغ استفاده كنيد، اين تكنولوژي است؛ آن را مي‌شناسيد؟ هرگز تيغ را به عنوان يك شيئي تكنولوژيك به حساب آورده‌ايد؟ حتي اشخاصي هم كه طرفداران محيط‌زيست ناميده مي‌شوند، آن‌ها هم ريش‌هايشان را كوتاه مي‌كنند بدون آن‌كه بدانند دارند يك جنايت عليه طبيعت مرتكب مي‌شوند!

راهبان جين موهاي خود را مي‌كند ـ و آن هم نه در خفا، زيرا آن‌ها هيچ‌چيز پنهاني ندارند. بخشي از خودآزاري آن‌ها همين است كه هيچ‌چيز خفيه‌اي ندارند، همه چيز كاملاً آشكار است. آن‌ها در حيني كه برهنه در بازار ايستاده‌اند، موهاي خود را مي‌كنند. ازدحام مردم، البته، هلهله، كف زدن و تشويق! و پيروان جين، هرچند احساس همدلي و دلسوزي مي‌كنند ـ شما حتي مي‌توانيد ببينيد كه اشك از ديدگانشان جاري است ـ ناآگاهانه آنان نيز از اين مراسم لذت مي‌برند، و بي‌نياز از يك بليط! من از آن نفرت دارم. از تمامي ممارست‌هايي ازين دست بيزارم.

ايده ارتكاب سانتارا، خودكشي، از طريق نخوردن يا نياشاميدن، چيزي جز يك روند طويل شكنجه كردن خويش نيست. من نمي‌توانم از آن حمايت كنم. اما از ايده آزاديِ مردن به‌طور مطلق حمايت مي‌كنم. من آن را يك حقّ طبيعي به‌حساب مي‌آورم، و دير يا زود تمامي قوانين اساسي در جهان اين حق را در برخواهند گرفت، و به داشتن آن به مثابه بنيادي‌ترين حقّ طبيعي ملزم خواهند شد ـ حقّ مردن. اين، يك جنايت نيست.

اما شكنجه كردن هر فردي، از جمله خودتان، يك جنايت است. بدين طريق، قادر خواهيد بود درك كنيد كه من وقيح نبودم، بلكه صرفاً داشتم يك سؤال بسيار مرتبط را مي‌پرسيدم. در آن روز، من مبارزه‌اي مادام‌العمر عليه تمامي انواع حماقت‌ها، اراجيف، و خرافه‌پرستي‌ها را آغاز كردم ـ كوتاه سخن: عليه اعتقادِ پرت و پلا. عجب لغت زيبايي است «پرت و پلا»؛ كوتاه است و بس گويا. آن روز، من زندگي‌ام را به‌عنوان يك ياغي آغاز كردم، و ياغي بودن را دقيقاً تا آخرين نفسم ادامه خواهم داد ـ يا حتي پس از آن هم، كسي چه مي‌داند...

آن روز قابل ملاحظه و پراهميت بود، به لحاظ تاريخي پراهميت. آن روز را هميشه در كنار روزي به ياد آورده‌ام كه مسيح (ع) با فقهاي يهود در معبد مباحثه كرد. او قدري از من مسن‌تر بود، شايد هشت يا نه سال مسن‌تر. روش وي در مباحثه، تمامي راه زندگي‌اش را رقم زد.

من نام آن راهب جين را به‌خاطر نمي‌آورم؛ شايد نامش «شانتي ساگار» بود. به معني «اقيانوس سعادت». به‌طور قطع وي اين‌سان نبود. همين سبب آنست كه حتي نامش را همه فراموش كرد‌ه‌ام. او صرفاً آب‌چاله‌اي كثيف بود، نه اقيانوس سعادت يا صلح يا آرامش. و به‌طور قطع وي مردي از جنس و جنم سكوت و آرامش نبود، چرا كه بسيار عصباني شد. شانتي مي‌تواند به معناي خيلي چيزها باشد؛ ممكن است معناي صلح و آرامش بدهد، محتمل است معني سكوت را برساند؛ اين دو معنا، از معاني بنيادين هستند. هردو معنا نيز در وجود آن مرد مفقودالاثر بودند. وي نه آرام بود و نه خاموش؛ نه، به هيچ‌وجه. و نمي‌توانيد بگوييد كه هيچ ناآرامي و آشوبي در وجودش نبود، زيرا بسيار عصباني شد، چندان كه بر سرم داد زد كه بنشينم.

گفتم: «هيچ‌كس نمي‌تواند در خانه‌ام به من بگويد بنشينم. من مي‌توانم به تو بگويم: برو بيرون، اما تو نمي‌تواني بگويي كه من بنشينم. ولي من به تو نمي‌گويم: برو بيرون، چون چند سؤال ديگر هم دارم. لطفاً خشمگين نشو. به‌خاطر بسپار كه نامت «شانتي ساگار» است ـ اقيانوس صلح و سكوت. تو حداقل مي‌تواني يك حوضچه باشي. و نگذار آرامش تو را يك كودك خردسال مختل سازد.

بي‌آن‌كه به خود زحمت بدهم كه او خاموش است يا نه، از مادربزرگم، كه تا به حال يك بند خنديده بود، پرسيدم: «ناني، تو چه مي‌گويي؟ آيا بايد سؤال‌هاي بيش‌تري از او بپرسم يا آن‌كه به او بگويم از خانه ما خارج شود؟»

صد البته كه از پدربزرگم نپرسيدم. چرا كه اين مرد گوروي او بود. ناني گفت: «تو هر آن‌چه را كه بخواهي مي‌تواني بپرسي؛ و اگر او نتواند جواب بدهد، در باز است، مي‌تواند خارج شود.»

اين زني بود كه من عاشق‌اش بودم. او زني بود كه مرا يك ياغي ساخت. حتي پدربزرگ نيز در عجب بود از آن‌كه او بدين‌سان از من حمايت مي‌كرد. حتي آن هم كه شانت ساگار نام داشت، در لحظه‌اي كه ديد مادربزرگ از من حمايت مي‌كند؛ آناً آرام و خاموش شد. نه فقط او، كه تمامي روستاييان نيز به ناگهان در جانب من قرار داشتند. بيچاره راهب جين به‌طور مطلق تنها مانده بود. من چند سؤال ديگر از وي پرسيدم. سؤال كردم: «تو گفته‌اي كه به هيچ چيزي باور نداري مگر آن‌كه خود به شخصه تجربه‌اش كرده باشي. من حقيقتي را در اين گفته مي‌بينم، بنابراين پرسش اين است كه...»

پيروان جين معتقدند كه هفت جهنم وجود دارد. تا ششمين جهنم امكان آن وجود دارد كه بازگردي، اما هفتمين جهنم ابدي است و بي‌بازگشت. شايد اين هفتمين، همان جهنم مسيحيان باشد؛ در آن جهنم نيز به نحو ايضاً اگر يك‌بار وارد شوي، براي ابد مقيم خواهي بود. من چنين ادامه دادم: «تو به هفت جهنم اشاره مي‌كني، لذا، اين سؤال پيش مي‌آيد كه آيا تو خود هفتمين جهنم را ديده‌اي؟ اگر ديده باشي، بعد نمي‌تواني اين‌جا باشي. اگر نديده‌اي، به كدامين حق، به چه اجازه مي‌گويي جهنم هفتمي وجود دارد؟ مي‌بايست بگويي كه فقط شش جهنم هست، نه هفت. حال، لطفاً كلامت را اصلاح كن: بگو كه فقط شش جهنم وجود دارد؛ يا اگر مي‌خواهي بر هفت جهنم اصرار ورزي، پس به من ثابت كن كه حداقل يك نفر، شانتي ساگار، از هفتمين جهنم مراجعت كرده است.

او مات و متحيّر بود. نمي‌توانست باور كند كه يك كودك بتواند چنين سؤالي را بپرسد. امروز، من هم نمي‌توانم آن را باور كنم! چگونه من چنين سؤالي را پرسيدم؟ تنها پاسخي كه مي‌توانم بدهم، اين است كه تحصيل نكرده بودم. و به كلي بدون هيچ شناخت. دانش و شناخت شما را حيله‌گر مي‌سازد. من حيله‌گر نبودم. من صرفاً سؤالي را پرسيدم كه هر كودكي مي‌توانست بپرسد، به شرط آن‌كه درس نخوانده باشد. آموزش و پرورش بزرگ‌ترين جرمي است كه انسان عليه بچه‌هاي بيچاره مرتكب مي‌شود. شايد بازپسين رهايي و آزادسازي در جهان، آزادسازي كودكان خواهد بود.

من معصوم بودم، كلاً غيرقابل تعليم و تربيت. نه مي‌توانستم بخوانم و نه بنويسم، نه حتي بيش از شمار انگشتانم بشمارم. حتي امروزه نيز وقتي مجبورم چيزي را محاسبه كنم، با شمردن انگشتانم شروع مي‌كنم و اگر يك انگشت را فراموش كنم، پاك قاتي مي‌كنم.

راهب جين نتوانست جواب بدهد. مادربزرگم برخاست و گفت: «تو مجبوري سؤال را جواب بدهي. فكر نكن كه صرفاً يك بچه است كه دارد مي‌پرسد؛ من هم مي‌پرسم، و من ميزبان تو هستم.»

حالا، باز هم مجبورم شما را با يك سنت جين آشنا كنم. وقتي يك راهب جين براي دريافت غذايش به يك خانواده مراجعه مي‌كند، پس از گرفتن خوراكش، محض يك آمرزش و تبرك براي آن خانواده، موعظه‌اي ايراد مي‌كند. موعظه خطاب به ميزبان ايراد مي‌شود. مادربزرگم گفت: «امروز من ميزبان تو هستم، و من نيز هم‌چنين همان پرسش را دارم. آيا تو از جهنم هفتم ديدار كرده‌اي؟ اگر نكرده‌اي، صادقانه بگو كه نكرده‌اي؛ اما از آن پس نمي‌تواني بگويي كه هفت جهنم وجود دارد.»

راهب جين بسيار گيج و سردرگم شد ـ بيش‌تر به سبب روبه‌رو بودن با يك زن زيبا ـ چندان كه شروع كرد به رفتن. مادربزرگم فرياد زد: «بايست! نرو! چه كسي به سؤال بچه‌ام جواب مي‌دهد؟ او هنوز هم سؤالات بيش‌تري دارد. تو چه جور آدمي هستي؟ از پرسش‌هاي يك كودك مي‌گريزي؟

راهب ايستاد. من به او گفتم: «سؤال دوم را رها مي‌كنم، چون راهب نتوانست به آن جواب بدهد. او سؤال اول را هم پاسخ نگفته است، بنابراين سؤال سوم را مي‌پرسم؛ شايد وي بتواند بدان پاسخ گويد.»

او به من نگريست. گفتم: «اگر مي‌خواهي به من نگاه كني، به چشمانم نگاه كن.» سكوت عظيمي مستولي بود، همان‌گونه كه در اين‌جاست. هيچ‌كس حرفي نزد. راهب نگاهش را به زير انداخت، و بعد من گفتم: «حالا نمي‌خواهم بپرسم. دو سؤال اول من بي‌جواب هستند و سومي پرسيده نشده است، زيرا نمي‌خواهم ميهمان اين خانه شرمسار باشد. من منصرف شدم.» و من واقعاً از آن جمع كناره گرفتم و خيلي خوشحال بودم كه مادربزرگم نيز مرا دنبال كرد.

راهب داشت با پدربزرگم وداع مي‌كرد، اما به محض رفتن وي، پدربزرگ با عجله به خانه برگشت و از مادربزرگم پرسيد: «ديوانه شده‌اي؟ اول از اين بچه حمايت مي‌كني كه يك دردسرساز مادرزاد است، بعد هم همراهش مي‌روي بي‌آن‌كه حتي از استاد من خداحافظي كني.»

مادربزرگم گفت: «او استاد نيست، بنابراين يك ذره هم اهميت نمي‌دهم. علاوه بر اين، آن‌كه تو فكر مي‌كني يك دردسرساز مادرزاد است، يك بذر است. هيچ‌كس نمي‌داند كه چه چيزي از آن بيرون خواهد آمد.»

حالا، مي‌دانم چه چيزي از آن بيرون آمده است. فقط درصورتي‌كه كسي دردسرساز مادرزاد متولد شده باشد، مي‌تواند يك بودا شود. و من تنها يك بودا نيستم، هم‌چون گوتام بودا؛ اين يش از حد سنتي است. من زوربا بودا هستم. من يك ملاقات بين شرق و غرب هستم. در حقيقت، من شرق و غرب را متمايز نمي‌كنم، بالاتر و پايين‌تر، مرد و زن، خوب و بد. نه! يك هزار بار نه! من متمايز نمي‌كنم؛ من جدا نمي‌كنم. من تمامي آن‌چه را كه تا به حال جدا و متمايز شده است، همه را به هم وصل مي‌كنم. كار من اين است.

به جهت فهم آن‌چه در طي زندگي من اتفاق افتاده است، آن روز اهميت بسيار دارد. زيرا جز با فهميدن و ادراك بذر، شما به درخت و شكوفايي پي نخواهيد برد و شايد ماه ميان شاخساران را هم درك ننماييد.

دقيقاً از همان روز من عليه هر آن چيز خودآزارنده بوده‌ام. البته كلمه «خودآزارنده» را مدت‌هاي مديد پس از آن روز شناختم، اما كلمه مطرح نيست. من عليه تمامي چيزهاي رياضت‌كشانه بوده‌ام؛ حتي اين كلمه را هم در آن روزها نمي‌شناختم، اما من مي‌توانم هر بوي گندي را به خوبي استشمام كنم. شما مي‌دانيد كه من نسبت به تمامي انواع شكنجه كردن خويش حساسيّت دارم. من مي‌خواهم هر موجود انساني به كامل‌ترين وضعي زندگي كند، در حدّاكثر. «حداقل» طريقه من نيست. در «حدّاكثر» زندگي كنيد؛ يا اگر مي‌توانيد، به وراي حداكثر برويد؛ در آن صورت معركه است. برويد! صبر نكنيد! و زمان را در انتظار «گودو» تلف نكنيد...

من مخالف ايده پايان زندگي نيستم. اگر كسي مصمم است كه آن را به پايان برساند، البته كه اين حقّ اوست. اما من قطعاً با تبديل كردن زندگي به شكنجه‌هاي طويل‌المدت مخالفم. وقتي اين شانتي ساگار مرد، يكصد و ده روز تمام غذا نخورده بود. يك انسان، درصورتي‌كه به‌طور معمول تندرست باشد، مي‌تواند تا نود روز بي‌غذا زنده بماند. اگر از وضعيت سلامت فوق‌العاده‌اي برخوردار باشد، در آن صورت طولاني‌تر از اين زمان را نيز تاب مي‌آورد.

بنابراين، به ياد داشته باشيد: من نسبت به آن مرد وقيح نبودم. در آن اوضاع و احوال، سؤالم مطلقاً صحيح بود؛ شايد بس بيش از صحيح نيز، چرا كه وي نتوانست پاسخ دهد. و گفتنش امروز به شما عجيب است كه آن زمان نه تنها آغاز پرسيدن‌هاي من بود، بلكه هم‌چنين آغاز پاسخ ندادن مردم به آن پرسش‌ها بود. در اين چهل و پنج ساله اخير عمرم، هيچ‌كس از سؤالات من جوابي نداده است. به يك معنا، آن روز تمامي ويژگي‌ها و خصايص مرا رقم زد، تمامي زندگي‌ام را.

شانتي ساگار بسيار آزرده رفت، اما من بي‌اندازه شادمان بودم و اين مسئله را از پدربزرگم پنهان نكردم. به او گفتم: «نانا، او رنجيده‌خاطر رفت، اما من به‌طور مطلق احساس مي‌كنم كه بر حق و صحيح رفتار كرده‌ام. گوروي شما صرفاً آدمي پيش پا افتاده است. شما بايد كسي را برگزينيد كه اندكي سزاوارتر باشد.»

حتي پدربزرگ نيز خنديد و گفت: «شايد حق با تو باشد، اما در سن و سال من تغيير گورو زياد عملي نخواهد بود. سپس از ناني پرسيد: «تو چه فكر مي‌كني؟» 

ناني، مثل هميشه صادقانه، گفت: «براي تغيير هرگز دير نيست. اگر مي‌بيني آن‌چه را كه انتخاب كرده‌اي نادرست بوده است، تغييرش بده. در حقيقت، سريع باش، چون داري پير مي‌شوي. نگو: من پيرم، نمي‌توانم تغييري بدهم. يك مرد جوان مي‌تواند از عهده تغيير برنيايد، اما نه يك پيرمرد. و تو به قدر كفايت پير هستي.» و فقط چند سالي پس از آن او مرد، اما نتوانست شهامت تغيير گوروي خود را فراهم كند. وي به همان سرمشق‌هاي قديم ادامه داد. مادربزرگم عادت داشت با پرسيدن اين سؤال به او سقلمه بزند: «چه وقت گورو و راه و رسميت را تغيير خواهي داد؟»

او مي‌گفت: «آري تغيير خواهم داد، تغيير خواهم داد.»

يك روز مادربزرگم گفت: «تمامي اين مهملات را متوقف كن! هيچ‌كس هرگز چيزي را تغيير نمي‌دهد، مگر آن‌كه همين آن تغييرش دهد. نگو: خواهم داد، خواهم داد. يا تغيير بده يا تغيير نده، اما صريح باش.»

آن زن مي‌توانست يك نيروي فوق‌العاده پرقدرت شده باشد. او در خور آن نبود كه صرفاً زنِ خانه باشد. او در خور آن نبود كه در آن روستاي كوچك زندگي كند. تمامي جهان مي‌بايست درباره او بدانند. شايد من وسيله‌اي براي او هستم؛ شايد او خود را در من جاري ساخته است. وي مرا بسيار عميق دوست داشت، به گونه‌اي كه من هرگز مادر خودم را به‌عنوان مادرم محسوب نكرده‌ام.

من هميشه ناني را به‌عنوان مادر واقعي خود به حساب آورده‌ام.

هرگاه مجبور مي‌شدم به چيزي اعتراف كنم، هر اشتباهي كه نسبت به كسي مرتكب شده بودم، تنها مي‌توانستم نزد وي اعتراف كنم، نه هيچ‌كس ديگر. او اعتماد من بود. من هر چيزي را محرمانه با او در ميان مي‌گذاشتم، زيرا به يك نكته پي برده بودم و آن اين بود: وي صلاحيت فهميدن را داشت...

آن لحظه از زندگي‌ام، لحظه پرسيدن سؤالات عذاب‌آور و آزارنده از راهب عجيب و غريب جين، را به‌عنوان يك اشتباه كه مرتكب شده باشم به حساب نمي‌آورم. شايد به او كمك كرده باشم. شايد يك روزي او درك كند. اگر شهامت مي‌داشت، حتي همان روز نيز مي‌توانست درك كند. اما او يك بزدل بود ـ او فرار كرد. و از آن زمان به بعد، اين تجربه من بوده است: آنان كه «مهاتما» و قديس ناميده مي‌شوند، همگي بزدل هستند. من هرگز حتي به يك مهاتما ـ هندو، مسيحي، بودايي ـ برنخورده‌ام كه بتوان گفت واقعاً يك روح طاغي است. هيچ‌كسي جز آن‌كس كه طاغي است، مذهبي نيست. طغيان دقيقاً همان شالوده مذهب است. glimps:08

داشتم راجع به حادثه‌اي كه بين من و راهب جين اتفاق افتاد صحبت مي‌كردم. آن‌چه گفتم، پايان آن داستان نبود. زيرا روز بعد وي دوباره آمد تا از خانه پدربزرگم غذا گدايي كند. براي شما سخت است بفهميد كه چرا وي درحالي‌كه خانه ما را با چنان خشمي ترك گفته بود، دوباره مراجعت كرد. يك راهب جين نمي‌تواند از هيچ‌كسي غذا بگيرد به جز يك پيرو ديگر جين؛ و متأسفانه، البته براي وي، ما تنها خانواده جين در آن روستاي كوچك بوديم. او از هيچ جاي ديگر هم نمي‌توانست غذا گدايي كند، هرچند كه دوست داشت، اما اين خلاف انضباطش بود. بنابراين، به رغم خويش، وي دوباره باز آمد.

من و مادربزرگم هردو در طبقه دوم منتظر بوديم و از پنجره بيرون را نظاره مي‌كرديم، زيرا مي‌دانستيم كه وي خواهد آمد. ناني به من گفت: «نگاه كن، او دارد مي‌آيد. حالا، مي‌خواهي امروز از او چه بپرسي؟»

گفتم: «نمي‌دانم. اول، بگذاريد حدّاقل غذايش را بخورد، و بعد به‌طور معمول مقيّد است براي خانواده و مردمي كه گرد آمده‌اند، موعظه كند.» پس از صرف غذا، راهب جين محض سپاس يك موعظه ايراد مي‌كند. به مادربزرگ گفتم: «پس نگران نباش. من چيزي براي پرسيدن پيدا خواهم كرد. اول، بگذاريد وي حرف بزند.»

او در حرف زدن بسيار محتاط بود، و بسيار موجز، چندان كه غيرعادي بود. اما اعمّ از اين‌كه شما حرف بزنيد يا نه، اگر كسي بخواهد از شما بپرسد، مي‌تواند. او مي‌تواند سكوت شما را نيز مورد پرسش قرار دهد. راهب داشت راجع به زيبايي هستي حرف مي‌زد: در اين فكر كه شايد اين مسئله نمي‌تواند هيچ مشكلي را بيافريند. اما، آفريد.

من برخاستم. ناني داشت در ته اتاق مي‌خنديد ـ هنوز مي‌توانم قهقهه‌اش را بشنوم. از راهب پرسيدم: «چه كسي اين كائنات زيبا را آفريد؟»

جين‌ها به خداوند معتقد نيستند. براي ذهن مسيحي غربي حتي ادراك ديني كه به خداوند باور ندارد، سخت است. جينيسم به روح‌القدس و پدر و پسر و آن‌چه كه به دنبال دارد، معتقد نيست. باورم كنيد يا نه، جينيسم ملحدانه‌ترين دين است، خدانشناسانه‌ترين دين! زيرا خدانشناس بودن و در عين حال مذهبي بودن به نظر ضد و نقيض مي‌آيد، يك تضاد در اصطلاحات. جينيسم يك علم اخلاق خالص است، بدون هيچ خدايي. بنابراين، وقتي از راهب جين پرسيدم: «چه كسي اين زيبايي را آفريد؟»، بديهي است همان‌سان كه مي‌دانستم، او جواب داد: «هيچ‌كس.»

اين چيزي بود كه منتظرش بودم. پس گفتم: «چنين زيبايي مي‌تواند توسط هيچ‌كس خلق شود؟» او گفت: «لطفاً حرف مرا سوء تعبير نكن...» اين‌بار وي مهيّا آمده بود؛ مسلط‌تر و به خود متكي‌تر به نظر مي‌آمد. او گفت: «لطفاً حرف مرا سوء تعبير نكن. من نگفتم كه هيچ‌كس يك كسي است.»

به راهب جين گفتم: «من مي‌دانم هيچ‌كس هيچ‌كس است و كسي نيست، تو چنان به زيبايي سخن گفتي، چنان ستايش‌آميز از هستي حرف زدي كه براي من تكان‌دهنده بود. چون جين‌ها بنا نيست چنين كنند. به‌نظر مي‌رسد به سبب تجربه ديروز، تدابيرت را تغيير داده‌اي. مي‌تواني تدبيرهايت را تغيير دهي، اما مرا نمي‌تواني تغيير دهي. من هنوز هم مي‌پرسم: «اگر هيچ‌كس جهان را نيافريده است، پس چگونه به‌وجود آمده است؟»

وي بدين‌سوي و آن‌سوي نگريست؛ همه جز ناني كه داشت به صداي بلند قهقهه مي‌زد، ساكت بودند. راهب از من پرسيد: «تو مي‌داني چگونه به‌وجود آمد؟»

گفتم: «هميشه وجود داشته است؛ احتياجي براي به‌وجود آمدن نبوده است.» من پس از چهل و پنج سال هنوز هم اين جمله را تأييد مي‌كنم؛ پس از روشن ضميري و ناروشن ضميري؛ پس از خواندن چيزهاي بسيار و به فراموشي سپردن تمامي آن‌ چيزها؛ پس از شناخت آن‌چه كه هست و ـ اين را با حروف درشت بنويسيد ـ ناديده گرفتن آن. من هنوز هم مي‌توانم همان‌سان بگويم كه آن كودك گفت: كائنات هميشه وجود داشته است؛ احتياجي براي به‌وجود آمدن نبوده است يا به آمدن از جايي ـ كائنات الهي صرفاً هست.

راهب جين ديگر در سومين روز باز نگشت. او از روستاي ما به روستاي ديگر گريخت، به جايي كه يك خانواده جين وجود داشت. اما من مي‌بايست از وي تجليل كنم: او بي‌آن‌كه بداند موجب آغاز سفر يك كودك خردسال به جانب حقيقت گرديد.

از آن زمان به بعد، از بسياري از مردم همان سؤال را پرسيده‌ام، و همان جهل را فرا روي خود يافته‌ام ـ «پانديت»هاي بزرگ يا فقهاي هندو، مردم فاضل، مهاتماهاي بزرگِ مورد پرستش هزاران نفر، و در عين حال ناتوان از پاسخگويي به پرسش ساده يك كودك. در حقيقت، به هيچ سؤال واقعي‌اي هرگز پاسخ داده نشده است، و من پيش‌بيني مي‌كنم كه به هيچ پرسش راستيني هرگز پاسخ داده نخواهد شد. زيرا وقتي به يك سؤال واقعي برمي‌خوريد، تنها پاسخ سكوت است و بس. نه سكوت احمقانه يك پانديت، يك راهب يا مهاتما، بلكه سكوت خودِ خودتان. نه سكوت ديگران، بلكه سكوتي كه از درون شما رشد مي‌كند. به جز اين، هيچ پاسخي وجود ندارد. و آن سكوت كه از درون شما مي‌رويد، پاسخي است به شما و به آنان كه با عشق با سكوت شما درمي‌آميزند؛ از اين‌كه بگذريم، آن پاسخ نيز به هيچ‌كسي نيست جز شما...

هنگامي كه راهب از آن روستا ناپديد شد، ما روزهاي بسياري به آن واقعه خنديديم، به‌خصوص ناني و من. نمي‌توانم باور كنم كه ناني چقدر كودك‌وار بود! در آن زمان، او مي‌بايست نزديك به چهل سال مي‌داشت، اما روحش بدان‌سان بود كه گويي هرگز بيش‌تر از يك كودك عمر نكرده است. او با من خنديد و گفت: «خوب كردي.» حتي هنوز هم مي‌توانم پشت آن راهب فراري را ببينم. راهبان جين مردم زيبايي نيستند؛ نمي‌توانند باشند، تمامي رويكردشان زشت است، دقيقاً زشت. حتي پشت او هم زشت بود. من هميشه زيبايي را دوست داشته‌ام، هر آن كجا كه يافته شده است ـ در ستارگان، در بدن انسان، در گل‌ها، يا در پرواز يك پرنده... هرجا. من يك پرستنده ناشر مسار زيبايي هستم. زيرا نمي‌توانم ببينم كه چگونه كسي مي‌تواند حقيقت را بشناسد اگر نتواند به زيبايي عشق بورزد. زيبايي، راهِ حقيقت است. و راه و مقصد با هم متفاوت نيستند: راه سرانجام خود به سوي مقصد مي‌چرخد. نخستين گام، هم‌چنين بازپسين گام است.

آن مواجهه ـ بله، اين كلمه درستي است ـ آن مواجهه با راهب جين هزاران مواجهه با ديگران را آغازيد؛ با جين‌ها، هندوها، مسيحيان...، و من حاضر بودم براي داشتن يك مباحثه خوب هر كاري را انجام بدهم.

داشتم مي‌گفتم كه آن نخستين مواجهه من با راهب جين آغازگر يك سلسله طويلِ طويل از مواجهات بود با آنان كه راهب نام دارند ـ با چرت و پرت گويان. تمامي آنان از روشن‌فكري در رنْجند، و من براي آن زاده شده‌ام كه آنان را از آسمان به زمين فرو بكشانم. اما سر عقل آوردن آن‌ها تقريباً غيرممكن است. شايد كه نمي‌خواهند، چرا كه مي‌ترسند. شايد نداشتن ذوق يا هوش براي آن‌ها بسيار سودمند است.

آن‌ها به‌عنوان انسان‌هاي مقدس مورد احترام هستند؛ براي من اما فقط پرت و پلاي مقدسند. glimps:09

 

ما 31 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116