اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

درباره اشو

34- اقامت اشو در جبالپور

اشو در كالج «هيتكاريني»، در «جبالپور»، كه از جاده اصلي و مسير راه‌آهن هشتاد مايل تا گاداروارا فاصله داشت، ثبت‌نام كرد. بدين ترتيب، وي در تماس نزديك با خانواده‌اش باقي ماند.

من از خانه ناني‌ام، به  منزل خواهر پدرم در جبالپور نقل مكان كردم. شوهرش، منظور شوهر خواهر پدرم، اصلاً تمايلي به اين كار نداشت. طبيعتاً، چرا بايد داشته باشد؟ در اين مورد، من كاملاً با وي توافق داشتم. حتي با وجود اين‌كه در خانه‌اش بودم، هيچ تمايلي به بودن و ماندن نداشتم. نه فقط ناراضي، كه سرسختانه ناراضي بودم ـ چون چه كسي يك دردسرآفرين را بي‌هيچ ضرورتي مي‌پذيرد؟ آن‌ها بچه‌دار نبودند. بنابراين واقعاً داشتند شادمان مي‌زيستند ـ گرچه در واقع بسيار ناشادمان بودند. نمي‌دانستند «شادماني» آنان كه بچه دارند، چگونه است. در هر صورت، راهي هم براي دانستن اين نكته نداشتند.

 

آن‌ها يك «بنگله»، يك خانه ييلاقي يك طبقه زيبا داشتند، با اتاق‌هايي بيش‌تر از نياز يك زوج. آن خانه به قدر كافي بزرگ بود كه بتواند خيلي از مردم را در خود جاي دهد. اما آنان مردماني ثروتمند بودند، آن‌ها مي‌توانستند از عهده مخارج آن خانه برآيند. اين براي آن‌ها مسئله‌اي نبود كه فقط يك اتاق را به من بدهند، هرچند كه بود، بي‌آن‌كه كلامي بر لب آورند، نارضا بودند و تمايلي به اين كار نداشتند. من از وارد شدن به آن‌جا اجتناب كردم.

من با چمدان كوچكم بيرون آن خانه ايستادم، و به خواهر پدرم گفتم: «شوهر شما از بودن من در اين‌جا ناراضي است. و اگر او به اين كار متمايل نباشد، براي من بهتر است در خيابان بمانم تا كه در اين خانه. من نمي‌توانم به خانه شما وارد شوم، مگر اين‌كه بدانم وي از بودن من خوشحال خواهد شد. و من نمي‌توانم قول بدهم كه موجب دردسري براي شما نباشم. دردسر نبودن، خلاف طبيعت من است. من دقيقاً در اين باب لاعلاجم.»

شوهر پشت پرده‌اي پنهان بود و داشت همه چيز را مي‌شنيد. او حدّاقل يك چيز را فهميد كه اين پسر به امتحانش مي‌ارزد.

او بيرون آمد و گفت: «تو را امتحان خواهم كرد.»

من گفتم: «از همين آغاز، بيش‌تر مي‌آموزيد كه من دارم شما را امتحان مي‌كنم.»

او گفت: «چه!»

من گفتم: «معني‌اش به آرامي روشن‌تر خواهد شد. آن معني به كُندي بسيار در جمجمه‌اي كلفت وارد مي‌شود.»

زن شوكه شده بود. وي بعداً به من گفت: «تو نمي‌بايست يك چنين چيزي به شوهرم مي‌گفتي، چون او مي‌تواند تو را بيرون بياندازد. من نمي‌توانم مانع وي بشوم؛ من تنها يك زنم؛ و آن هم يك زن بي‌بچه.»

حالا، شما نمي‌توانيد بفهميد… در هند، در مورد يك زن بي‌بچه به عينه يك نفرين، يك مصيبت مي‌انديشند. او ممكن است خودش هم مسئول نباشد ـ و من كاملاً به خوبي مي‌دانم كه آن مردك مسئول بود، چون پزشكان به من گفتند كه وي عنين است. اما در هند، اگر شما يك زن بي‌بچه باشيد…، اول، صرف زن بودن در هند، و بعد هم بي‌بچه بودن! هيچ‌چيزي بدتر از اين نمي‌تواند براي هيچ‌كس روي دهد. حالا، اگر يك زن بي‌بچه است، چه كاري مي‌تواند در اين مورد بكند؟ او مي‌تواند نزد پزشك زنان برود… اما نه در هند! غالباً مردان با زن ديگري ازدواج مي‌كنند.

و در قانون هند، صد البته ساخته دست مردان، اگر زن اول بدون بچه باقي بماند، شوهر اجازه دارد با زني ديگر وصلت كند. عجيب است، اگر هردو نفر در آبستن شدن به يك بچه درگيرند، پس طبيعتاً هردو نفر نيز در آبستن نشدن به نحو ايضاً درگيرند. در هند، در آبستن شدن دو تن درگير هستند، اما در آبستن نشدن اين تنها زن است كه درگير است.

من در آن خانه زندگي كردم، طبيعتاً، از همان آغاز، يك تضاد و درگيري، يك جريان ظريف و زيركانه بين من و شوهر عمه‌ام پديد آمد، و اين روند به‌طور مستمر رشد كرد. آن جريان به طرق مختلف فوران و بروز كرد. ابتدا، هر آن‌چه را كه او در حضور من مي‌گفت، من آناً خلافش را مي‌گفتم، هر آن‌چه كه مي‌خواست باشد، باشد. آن‌چه كه او مي‌گفت بي‌اهميت بود. مسئله درست يا غلط بودنش مطرح نبود: مسئله وجود من و او بود.

از ابتدا، شيوه‌اي كه وي به من نگاه مي‌كرد، نوع نگريستن من به او را تعيين كرد ـ به عينه يك دشمن…

از گاداروارا به جبالپور نقل مكان كردم. در جبالپور، به دفعات بسيار منزلم را تغيير دادم كه همگان در شگفت بودند كه مگر تغيير منزل براي من حكم سرگرمي مورد علاقه را دارد.

من گفتم: «بله، اين كار به من كمك مي‌كند تا با مردم بسياري در اماكن مختلف آشنا شوم، و من آشنا بودن را دوست دارم.»

آن‌ها مي‌گفتند: «اين يك سرگرمي عجيب است، و بسيار هم مشكل، تنها بيست روز سپري شده و تو داري مجدداً جابه‌جا مي‌شوي.» glimps:37

شما تعجب خواهيد كرد كه بدانيد... من خيلي جوان بودم وقتي كه با يك مرد آشنا شدم، يكي از باهوش‌ترين مرداني كه با آنان برخورد كرده‌ام، مردي كه همراه «لنين» و «تروتسكي» در انقلاب شوروي شركت داشت. نام وي «مان‌وِندراناث‌روي» بود.

وي يكي از اعضاي گروه بين‌المللي فرماندهي كمونيست‌ها، «پوليتيورو» بود. او تنها فرد هندي بود كه توانست تا چنان مقامي ارتقاء يابد، و او طي انقلاب‌ شانه به شانه لنين جنگيد.

پس از انقلاب، وي فكر كرد: «حالا كار من در هند است. من مجبورم بروم و در هند انقلاب بيافرينم.» اما در اين‌جا، وي خود را در يك واقعيت كاملاً متفاوتي يافت، چون ذهن هندي انحصار طلب‌تر از هر ذهن ديگري است. اين ذهن در مورد عدم احساس مالكيت حرف مي‌زند، اين ذهن در باب تجرد حرف مي‌زند، اين ذهن درباره پرهيزكاري و اخلاق سخن مي‌گويد. اما هميشه به‌خاطر بسپاريد: مردمي كه در مورد اين چيزها حرف مي‌زنند، مردمي هستند كه دقيقاً عكس آن را سركوب كرده و فرو مي‌خورند...

وقتي كه اِم.اِن. روي به هند آمد، خود را در يك جهان كاملاً متفاوت يافت. او فكر مي‌كرد كه چون هركسي فلسفة عدم احساس مالكيت را آموخته است، كمونيسم ساده‌ترين چيز در هند است. اين جايي است كه منطق خطا مي‌كند. او خوانده بود ـ او تمام زندگي‌اش را در غرب زيسته بود ـ او فقط در مورد كتب مقدس هندي خوانده بود كه آن كتب براي قرن‌ها و قرن‌ها عدم احساس مالكيت را تعليم داده‌اند. بنابراين، وي فكر كرد مردم مي‌بايست آماده باشند كه تمامي دارايي خودشان را به مالكيت جمعي و مشترك بدهند؛ آنان مشكل زيادي براي از دست دادن اموال شخصي خود ندارند.

اما وقتي كه به هند آمد، كاملاً شگفت‌زده شده بود. هيچ‌كس آماده نبود؛ دقيقاً همان كلمة «كمونيسم» مايه تنفر بود. و چون وي مردي تحصيل كرده بود، خوش‌لباس بود، عادت داشت سيگار بكشد، ذهن هنديان مطلقاً عليه وي چرخيد.

مهاتما گاندي آن مرد را خُرد و له كرد؛ مردي را كه بسيار باهوش‌تر، بسيار مهم‌تر و قابل ملاحظه‌تر از خود مهاتما گاندي بود. اما مهاتما گاندي او را له كرد، چون مردم بيش‌تر از مهاتما گاندي پيروي مي‌كردند؛ نيمه برهنه ـ اين براي مردم جذابيت دارد. «اين يك مهاتما است. اما آن يكي ديگر چه نوع مهاتمايي است كه دارد سيگار مي‌كشد، كه در كشوري فقير خوب لباس مي‌پوشد؟» هيچ‌كس به اِم.‌اِن. روي گوش نسپرد.

شايد من تنها كسي بودم كه بسيار عميق به وي علاقه‌مند شدم. اين صرفاً از سر شانس و تصادف بود كه او را ملاقات كردم، در يك قطار. من داشتم براي تحصيلم مي‌رفتم، داشتم از روستايمان به شهري بزرگ‌تر سفر مي‌كردم تا به دانشگاه ملحق شوم. و درست روي سكوي ايستگاه، ما هردو در انتظار رسيدن قطار بوديم...

چون در هند هرگز هيچ قطاري سر وقت نمي‌رسد...

قطار دير كرده بود و من روي نيمكت نشسته بودم، و اِم.اِن. روي آمد و كنار من نشست. من داشتم يك كتاب از لنين مي‌خواندم. مجموعه آثارش را. او تعجب كرده بود، چون من خيلي جوان بودم ـ ممكن است هفده ساله بودم. او به آن كتاب قطور نگاه كرد و از من پرسيد: «اين مجموعه آثار لنين را از كجا به‌دست آورده‌ايد؟»

گفتم: «من كتابخانه‌اي كامل از آثار ماركس، انگلس، لنين، استالين، همه، از هركسي دارم.»

او گفت: «شما نخستين كسي هستيد... من هفت سال اين‌جا بوده‌ام، به‌طور مستمر هم سعي كرده و آزموده‌ام. شما يك كمونيست هستيد؟»

گفتم: «همين حالا من هيچ‌كس نيستم. اما چه كسي مي‌داند؟ ممكن است يك كمونيست از كار درآيم. من بدون هيچ تعصب و پيش‌داوري دارم در تمامي جهات جستجو مي‌كنم. هر آن جنبه و بُعدي كه مرا كاملاً راضي و خرسند كند، من همان خواهم بود. كمونيست مطالعه من است، من يك كمونيست نيستم. من پيش از آن‌كه بتوانم تصميم بگيرم، مجبورم كه چيزهاي خيلي بيش‌تري را مطالعه كنم. من مجبورم در آنارشيستم جستجو كنم، من مجبورم در سوسياليسم بنگرم، من مجبورم به كاپيتاليسم نگاه كنم. من مجبورم در روح باوري و روحانيّت تحقيق كنم. من فقط يك جوينده هستم.»

ما با هم دوست شديم. او درباره تجارب خودش در انقلاب شوروي حرف زد، او يك ديداركننده ثابت خانه كوچك من شد.

من در خارج از شهر، در يك خانه بسيار كوچك زندگي مي‌كردم. هيچ‌كس ديگري آماده نبود آن خانه را بگيرد، چون مشهور بود كه آن‌جا پاتوق ارواح است. بنابراين، وقتي كه آن‌جا را از مالكش خواستم، وي گفت: «شما مي‌توانيد بدون هيچ اجاره‌اي آن‌جا زندگي كنيد. حدّاقل اگر يك كسي آن‌جا زندگي كند، ممكن است اين ايده را ايجاد كند تا مردم آن‌جا را پاتوق ارواح ندانند. اگر يك پسر كوچك دارد آن‌جا زندگي مي‌كند...» بنابراين، او گفت: «اين خوب است. اگر به هر چيزي هم نياز داشتي، من از تو پشتيباني مي‌كنم. من مي‌خواهم آن‌جا را بفروشم، اما نه من مي‌توانم آن را بفروشم و نه كسي آماده است آن‌جا را اجاره كند. و خود من هم مي‌ترسم! همسرم حاضر نيست همراه من به آن‌جا نقل مكان كند، والّا مي‌توانستيم اين خانه را بفروشيم و به آن‌جا برويم. آن خانه در جاي بسيار زيبايي قرار دارد.»

آن خانه مطلقاً تنها بود. براي مايل‌ها، هيچ خانه ديگري وجود نداشت، و پشت آن خانه كوه‌هاي زيباي «ساتپورا» قرار داشتند. آن‌جا بسيار آرام بود. او گفت: «من آن‌جا را فقط براي آن خريدم كه در آن زندگي كنيم، اما هيچ‌كسي به اين كار تمايل ندارد. بنابراين، تو شروع كن كه آن‌جا زندگي كني.»

من زندگي كردن در آن‌جا را شروع كردم، اما به‌طور مستمر در همه اين ترس را آفريدم كه آن‌جا پاتوق ارواح است، چون اگر كسي آن‌جا را مي‌خريد، مرا بيرون مي‌انداختند. صاحب‌خانه شنيد كه من مدام دارم شايعه مي‌سازم. او نزد من آمد: «اين عجيب است. من آن‌جا را به رايگان به شما دادم...»

گفتم: «من آن‌جا را رايگان نيز خواهم گرفت! اما به ياد بسپاريد: اين‌جا پاتوق ارواح است. اين‌جا نياييد ـ هرگاه مرا مي‌خواهيد، فقط تلفن بزنيد من خودم خواهم آمد ـ اين خطرناك است!»

وي گفت: «و براي شما خطرناك نيست؟»

گفتم: «من در مورد ارواح برخي رازها را مي‌دانم. آن‌ها از من مي‌ترسند. شما هيچ‌چيزي از آن‌ها مي‌دانيد؟»

او گفت: «نه، من نمي‌دانم...»

گفتم: «پس فقط برگرديد برويد.»

و من تقريباً براي ده سال در آن خانه بدون اجاره زندگي كردم. برعكس، من به او دستور هم مي‌دادم: «چيزي برايم بفرستيد.» ـ و او هم مي‌آورد ـ «والّا، اين خانه را ترك خواهم كرد.»

اِم.اِن. روي عادت داشت بيايد، و او آن امكان را دوست داشت. او عادت داشت در «هيماليا» در «ناينيتال»، زندگي كند، اما گفت: «حتي آن‌جا نيز پرجمعيت و شلوغ است، مردم زيادي آمده‌اند. جاده‌ها، فرودگاه، خانه‌ها ـ آن‌جا ديگر ناينيتال قديم نيست كه من برحسب عادت از كودكي‌ام، پيش از آن‌كه هند را ترك كنم، مي‌شناختم. اما جاي تو...»

من گفتم: «اين محل همين‌گونه كه هست باقي خواهد ماند، تا زماني كه من بخواهم در آن زندگي كنم، همين‌طور خواهد ماند. براي مايل‌ها هيچ‌كسي نمي‌تواند يك خانه بسازد، چون نه تنها اين خانه پاتوق است، كه كلّ ناحيه پاتوق است!» من مدام به شايعه ساختن ادامه مي‌دادم و ناحيه‌اش را هم بزرگ‌تر مي‌كردم. هيچ‌كس، حتي به ارزان‌ترين قيمت هم حاضر به خريد زمين‌هاي آن‌جا نبود.

وقتي كه با اِم.اِن. روي حرف زدم، او گفت: «تو فكر مي‌كني علت عدم موفقيت من چيست؟ من يكي از موفق‌ترين اعضاي بالاي كمونيسم بين‌الملل، پوليتبورو، بودم. من در انقلاب جنگيدم، من با لنين و تروسكي دوست نزديك بودم، با كساني كه معماران انقلابند. و در اين‌جا؟ من هيچ‌كسي نيستم؛ هيچ‌كس حاضر نيست به من گوش بدهد.»

من گفتم: «اين‌جا، شما مجبور خواهيد بود تغيير كنيد. شما ملزم خواهيد بود يك دوروي رياكار باشيد. شما مجبور خواهيد بود در حمامتان سيگار بكشيد، نه در مجامع عمومي ـ در حضور جمع، در مجامع عمومي عليه سيگار كشيدن سخنراني كنيد. شما مجبور خواهيد بود كه خود را در يك تكه لباس كوچك بپوشانيد، فقط قسمت پايين تنه تا زانوها را پوشش دهيد، درست مثل مهاتما گاندي ـ يا حتي، هرچه كوتاه‌تر، بهتر خواهد بود.

«سرتان را بتراشيد و يك مهاتما گاندي بشويد، و من مي‌توانم ترتيب همه چيز را برايتان بدهم. اما، اول يك مهاتما گاندي بشويد. من يك سلماني را به اين‌جا فراخواهم خواند، و او از شما يك مهاتما گاندي خواهد ساخت.»

او گفت: «خداي من ـ مجبورم اول يك مهاتما بشوم؟»

من گفتم: «بدون مهاتما گاندي شدن، شما در اين كشور هيچ كشش و جذابيتي نداريد. اين كشور آن‌چنان قاتي كرده كه اول شما مجبوريد تمامي انواع چيزها را مهيّا كنيد. شما بايد چاي ننوشيد ـ اگر كسي ببيند شما داريد چاي مي‌نوشيد، الفاتحه! كار تمام است! شما يك مهاتما گاندي نيستيد. در سرما، مجبوريد نيمه عريان بمانيد. شما عادت خواهيد كرد، نگران نباشيد. كلّ حيوانات عادت كرده‌اند، و شما يك حيوان باهوش هستيد، بنابراين عادت خواهيد كرد. فقط مسئله دو تا سه سال است؛ پس از آن، گرما يا سرما، همه يكسانند، پوستتان كلفت‌تر و كلفت‌تر مي‌شود. و جمجمه شما هم كلفت‌تر و كلفت‌تر مي‌شود! شما يك مهاتما گاندي خواهيد بود، و هركسي هم به شما گوش خواهد سپرد.»

او گفت: «من نمي‌توانم اين كار را بكنم.»

من گفتم: «پس در مورد رهبري همه چيز را فراموش كنيد.» و او به‌عنوان مردي ناشناس درگذشت. اگر او در شوروي زيسته بود، يك وزير كابينه شده بود.»

اين كشور بسيار متعصب و پيشداوري‌كننده است. fire:05

 

ما 28 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116